تمامی فعالیت ها - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید
  • اطلاعیه ها

    • نسرین قلندری/ مدیرکل

      چاپ کتاب   دوشنبه, 20 آذر 1396

      هیات انتخاب کتاب برای چاپ : استاد محمد طهرانی نیکجو - استاد علی پاینده - استاد محمد ابهری - استاد  امیر مددی شرایط چاپ کتاب را در این اطلاعیه بخوانید: نویسنده ی عزیز پس از اتمام تالیف کتاب در بخش تالیف رمان، و یا  ترجمه و یا اشعار و ... و  پایان ویراستاری در سایت هفت هنر و  با اطمینان از این که کتاب شما در سایت ها و کانال های دیگر  موجود نیست.  کتاب را در بخش درخواست چاپ ثبت کنید تا نسبت به بررسی کتاب برای  چاپ اقدام شود. شایان ذکر است که کتاب با هزینه ی سایت منتشر خواهد شد و شرایط فروش و قرارداد مابین نویسنده و ناشر یعنی سایت هفت هنر  در طی قراردادی مجزا جهت بررسی و امضاء  برای نویسنده ارسال خواهد شد.  - نوشته در همین سایت تالیف یا ترجمه و ... شده باشد. ( نوشته در مراحل نوشتن توسط هیات انتخاب کتاب خوانده می شود) - نوشته جذابیت لازم برای تایید هیات بررسی کتاب را داشته باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نوشته از پیرنگ مناسب برخوردار باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - درست نویسی  ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - استفاده ی مناسب و به جا از علامت های نگارشی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن اشتباه های نوشتاری یا معنایی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن صحنه های غیر اخلاقی- نداشتن صحنه های غیر اخلاقی -فعالیت مستمر و حضور در سایت    - داشتن حداقل دویست دنبال کنند0 در سایت       تنظیمات اعلامیه با آرزوی موفقیت     تیم مدیریت هفت هنر شرایط  

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود     

  1. ساعت گذشته
  2. واژه‌ها

    "واژه‌ها" هوا که تاریک شد، شب‌ دست‌های سیاه و زشتش را روی پلک‌های گرم خورشید می‌کشد و واژه‌ها دشمن خونی‌ام می‌شوند؛ مورچه‌های کارگری که از مخفی‌گاه تاریکِ پستوی ذهنم، بیرون می‌ریزند. بلبشویی به پا می‌شود که بیا و ببین! بعضی مثل "فردا" در اما و اگر دست و پا می‌زنند ؛ آن‌قدر دو دلند و روی مغزم سان می‌روند که قلقلکم‌ می‌آید! گوشه‌ای دیگر بعضی مثل "بیماریِ مادر" زانو بغل می‌کنند و با لب و لوچه‌ی آویزان سمباده به دست می‌گیرند و آن‌قدر می‌سابند تا این‌که مغزم تبدیل به تاول بزرگی شود و بترکد! آن‌ها صیقل روح‌اند؛ قوی‌ترین و لعنتی‌ترینشان. همیشه کاری‌ترین زخم‌ها را از آن‌ها خورده‌ام و گوش تا گوش، "بغض" ریخته، "حسرت"، "ای‌کاش" این‌ها، ذره، ذره به جان مغز می‌افتند و متلاشی‌اش می‌کنند. آن‌وقت در چنین شرایط دهشت‌باری در یک گوشه‌ی دنج، تک و تنها یک "تو" ایستاده‌. تنها یک تو! چه انتظاری می‌توان داشت؟! تا خودِ صبح کنار درب باروی فرسوده‌ی ذهنم نگهبانی می‌دهد تا پای هیچ واژه‌ی غمگینی به ذهنم نرسد. می‌دانم تمام تلاشش را کرده‌؛ اما هیچ کجای دنیا جنگجویی نتوانسته به تنهایی از پس ارتش دشمن برآید. خواب را در سینی طلاکوب آرامش می‌ریزد و پبشکش ذهن خسته‌ام می‌کند. تو، بسی مهربان است و در قاموس کوچک من، نام دیگر امید! نام دیگر رهایی! اما خوب، "تو"، تنهاست و "من" خسته! واژه‌های دون! کنار روید؛ می‌‌خواهم‌ رها باشم. همین... اندیشه پرویزی.
  3. دیروز
  4. "Média"

    انیمیشن کوتاه و مفهومی "Média" کارگردان: پاول کوتسکی محصول: چک (سال 2000) زبان: صامت بهترین انیمیشن کوتاه فستیوال برلین VID_20190219_022930_105.mp4
  5. برای پرندگان

    انیمیشن "برای پرندگان" محصول: آمریکا سال ساخت ۲۰۰۲ زبان : صامت برنده ی اسکار انیمیشن کوتاه پرندگان کوچکی که نمی خواهند از یک پرنده ی بزرگتر پیروی کنند. VID_20190219_020820_635.mp4
  6. فیلم های چارلی چاپلین

    سِر چارلز اسپنسر چاپلین (Sir Charles Spencer Chaplin) (متولد شانزده آوریل هزار و هشتصد و هشتاد و نه – زمان فوت بیست و پنج دسامبر هزار و نهصد و هفتاد و هفت) وی معروف به لقب چارلی چاپلین بود یکی از کارگردان های مشهور تاریخ سینما _ بازیگر و آهنگساز برجسته ی هالیوود می باشد. بیشتر فیلم های او کمدی _ صامت هستند. اولین فیلم چارلی چاپلین ساختن یک زندگی می باشد که در سال هزار و نهصد و چهارده ساخته شد به کارگردانی هنری لرمن. چاپلین هفتاد و هفت سال در زمینه های سینما و تئاتر فعالت کرد ( ۱۹۷۶_۱۸۹۹) شروع فعالیت های وی از سالن ویکتوریا در انگلستان به عنوان پسربچه آغاز شد و تا هشتاد و هفت سالگی ادامه یافت. او در سال هزار و نهصد و نوزده همراه با تعدادی از دوستان سینمایی خود اتحادیه ی سینماگران را تاسیس کرد. چاپلین یکی از محبوب ترین و بزرگ ترین هنرمند قرن بیستم میلادی و تاریخ سینما است و در طول فعالیت هنری اش سه بار موفق به گرفتن جایزه ی اسکار شد. جایزه ی اسکار افتخاری برای سیرک (سال ۱۹۲۹) جایزه ی اسکار افتخاری (سال ۱۹۷۲) جایزه اسکار بهترین موسیقی فیلم برای روشنی‌های صحنه (سال ۱۹۷۳)
  7. فیلم های چارلی چاپلین

    قسمتی از فیلم دیکتاتور بزرگ کارگردان: چارلی چاپلین VID_20190219_014752_454.mp4
  8. کلیپی فوق العاده از نابغه ی سینما چارلی چاپلین که برای اولین بار صدای خود را به گوش بینندگان می رساند. VID_20190219_014119_216.mp4
  9. بعضی حرف‌ها

    می‌گفت:《با همه‌ی قلدری‌اش از من ترسید؛ تا یک داد زدم همان شد که باید؛ ساکت شد و دیگر لام تا کام‌ حرف نزد!》 چنان چشم‌هایش برق می‌زد؛ با آب و تاب تعریف می‌کرد و محترم بودن و شعور مرد را به حساب شجاعت خود می گذاشت که دلم نیامد حال خوبش را خراب کنم! درست مثل من که در افکارم خود را زیبارو می دانستم چون او دوستم داشت! آری، چیزی نگفتم؛ همان‌طور که آن مرد نگفته بود؛ همان گونه که او نمی‌گفت. می‌خواهم بگویم: ارزش بعضی حرف‌ها به نگفتن آن‌هاست. اندیشه پرویزی
  10. کوروش چشم غره ای به همسرش رفت و زیرلب لعنت بر شیطانی گفت. طناز اشک هایش را پاک کرد. بلند شد و به سمت احمد آقا که جمع حاضر در حیاط را برانداز می کرد رفت؛ طناز که رو به رویش قرار گرفت تک سرفه ای کرد و نگاهش را به زمین دوخت. _ تسلیت می گم دخترم. طناز سری تکان داد و بی رمق پرسید: حالا چی می شه؟ احمد آقا تسبیحش را در دستش جابه جا کرد. _ به بچه هل می سپُرَم کارهای کفن و دفن رو انجام بدن؛ نگران نباش. عقدس خانم که گویا حرف های آن دو را گوش می کرد با شنیدن این حرف با عصبانیت رو به احمد آقا توپید: نخیر. من که حتی یه پاپاسی هم خرج اینا نمی کنم؛ اگه هم می بیند الان اینجا وایسادم فقط به خاطر این دختر طفل معصومه! احمد آقا سکوت کرد و گشتاسب پسر عقدس خانم با عتراض مادرش را صدا کرد. _مامان! عقدس خانم گِره روسری اش را محکم تر کرد و اخم هایش را بیشتر درهم فرو برد. _ چیه؟! یه جوری حرف می زنید انگار که از هیچ کدوم کارهایی که کردن خبرندارید! من هون موقع که جنازه ی اون دختره ی طفل معصوم رو از زیر دست این دوتا از خدا بی خبر بیرون کشیدم به شرفم قسم خوردم که حتی جنازشون هم دیدم جلوی سگ نندازم! طناز از دیدن این همه تنفر تعجب کرده بود و سوال های متعددی ذهنش را از خود پر کرده بودند. هرچندتا کنون جز بدی و فحش و ناسزا از آنها ندیده و نشنیده بود اما این از خودگذشتگی حاجیه خانم عجیب او را به فکر فروبرده بود و حال دوست داشت دلیل این همه تنفر را بداند اما چیزی مانع از پرسیدن سوالش می شد.
  11. کودکانه

    لالایی💤 گوینده:فائزه مهرعلیزاده🎧 کاری از بخش کودکان انجمن هنری هفت هنر🎭 سر پرست بخش:زهرا غلامیان🎗 @Arts7Childish @artsgroup7 www.7Artsgroup.com لالایی.mp3
  12. هوای دل

    ذهنم پر است از تهی نمی دانم چه می نویسم قلمم همکاری نمی کند چشم ودلم عذابم می دهند چه بنویسم که حال این روز هایم وصف شود کلمه ای نیست که در برابر حالم مطیع باشد من هیچ جمله ای نمی یابم که مرا بیان کند وصف حالم دیگر کارم نیست دلم جای دیگری پر کشیده و بی قرار معشوقه ام نیست اگر بود قلمم روی کاغذ سریع تر جریان می یافت و کلمه ها را کنار هم ردیف می کرد دلم بی قرار شده بی قرار کیلومتر ها فاصله دوست داشتم روزها وماه ها آن قدر بروم تا این فاصله صفر شود اما اکنون عاجزم از رفتن، عاجز از نماندن دلم هوای خانه ات، دلم هوای کبوترهایت، دلم هوای حیاط خانه ات را کرده، که در آن دور خودم بچرخم و باز هم گم شوم آری دلم هوای حرمت را کرده دل من هوای رضا را کرده.
  13. #پارت۳۴ با صدای کسی دوباره برمی گردم _خوبین؟ +بله... سایه سرمدی مدیر عامل شرکت سورنا هستم میخکوب شد اما چیزی نگفت با شروع جلسه برنامه های آینده را برایشان خواندم و در تمام این مدت نگاه های بی وقفه یک نفر را حس می کردم و در کنارش نگاه تحسین آمیز اردلان که مشخص می کرد از این ایده خوشش آمده بود جلسه را خیلی زود تمام کردم و وسایلم را برداشتم و اول از همه از اتاق خارج شدم. صدای قدم های یک نفر پشت سرم هر لحظه نزدیک تر می شد در یک لحظه آنی بازویم را قفل دستش کرد و محکم کشید همین یک حرکت کافی بود تا به سمتش برگردم با خشکی که در چشم هایم موج می زد به چشم هایش را زدم ولی انگار او هم دست کمی از من نداشت و صورتش از عصبانیت به سرخی می زد موضعم را حفظ کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم: معلوم هست چته؟ دستم رو ول کن آنقدر با تحکم گفتم که خودم هم از لحن صدایم ترسیدم +توکی هستی؟ از من چی میخوای؟ خنده ی هیستریکی کردم؛ این مرد واقعا دیوانه بود. _تو واقعا دیوونه ای، ولم کن... دستم را از حصار دستش آزاد کردم و راه افتادم اما صدایش باعث شد که مکث کنم +من اون نگاه رو خوب می شناسم، می فهمم که تو کی هستی به من نمی تونی دروغ بگی. فقط برای چند لحظه صبر کردم اما سریع به خودم آمدم و از آنجا دور شدم واقعا که دیوانه بود کمی جلوتر نزدیک به در خروجی بهروز را دیدم که به سمتم می آمد ابرویی بالا انداخت و متعجب گفت: هم دیگر رو می شناسید؟! با چشم هایش به مهرداد که فاصله زیادی با ما داشت اشاره کرد رد نگاهش را که گرفتم با صورت عصبی مهرداد روبه رو شدم که بی وقفه تماشایمان می کرد اهمیتی ندادم و به گفتن نه اکتفا کردم بهروز هم به توجه ب مهرداد گفت: به مناسبت همکاریمون شام رو مهمون من باش +ن ممنون من ترجیح میدم شام رو تنهایی بخورم _عجیبه تنها کسی هستی که پیشنهادم رو رد کرده تک خنده ای کردم و چیزی نگفتم _باشه پس بذار برسونمت +ماشین دارم _یعنی هیچ جوره نمی شه بهت نزدیک شد؟ +نه منتظر نماندم تا مجال حرف دوباره ای به او بدهم ماشین را روشن کردم و راه افتادم دستم سمت ضبط رفت و آهنگ مورد علاقه ام را گذاشتم همان آهنگ همیشگی که آرامش را به وجودم تزریق می کرد آهنگی که یاد آور تنهایی هایم بود و این روزها تسکین قلبم شده بود آهنگ حس از احسان خواجه امیری (یه حسی رفته از قلبم که پشتم کوهی از درده چجوری از دلم کندی که اون حس برنمی گرده نه دنبال یه تسکینم نه فکره کندن از این درد تو دنیا بایه دردهایی فقط باید مدارا کرد... ازتو برام خاطره موند از من یه دیوونگی این حق مابوده از تمام این زندگی ..... چه روزهایی که دلگیرم چه روزهایی که آشفتم اگه می بینی آرومم چون این درد رو پذیرفتم...)
  14. از روی نیمکت بلند شدم وعصبی تر از قبل صدام رو کمی بالا بردم. -چون این بار موضوع زندگی شخصیه منه عمه هم از روی نیمکت بلند شد. -شروین می تونی فقط به زندگی خودت فکر نکنی؟ لطفا به زندگی بقیه خصوصا پدرت فکر کن و.... با اومدن مهرنوش صحبتش رو نصفه رها کرد ،سرش روسمت دخترش چرخوند. –سلام عزیزم مهرنوش در حالی که مشکوک ما رو نگاه می کرد گفت: -سلام اینجا چیکار می کنید؟ عمه پر استرس لبخند زد. -هیچی اومدم شروین رو ببینم اینجا بود دستش رو از توی جیبش در اورد و دست عمه رو گرفت و گونه اش رو بوسید ،نگاهی به چهره ی اخم الودو عصبی من انداخت. -داشتین دعوا می کردین؟ عمه منو نگاه کرد. -نه چطور مگه؟ مهرنوش-اخه هم صداتون بالا بود هم شروین درهمه دستی به موهام کشیدم. - نه من واسه اینکه اون بیمار و نتونستیم از مرگ نجات بدیم این شکلی lم. اخم ظریفی کردم و ادامه دادم. -اصلا ما چرا باید دعوا کنیم؟ شونه هاش رو بالا انداخت و لبخندی زد. -من اشتباه کردم شما هم لطفا از فکر اون مریض بیرون بیا تو هرکاری می شدرو کردی اما اون عمرش تموم شده بود و دیگه تلاش فایده ای نداشت عمه نگاهی به مهرنوش انداخت و کنجکاوانه پرسید. - مگه مشکلش چی بوده؟ مهرنوش نفس عمیقی کشید و دستش رو توی جیب های روپوشش فرو کرد. -ایست قلبی ،دیر رسوندش بیمارستان عمه نگاه معنا داری به من کرد و سرش رو با ناراحتی تکان داد. -بیچاره،ناراحتی قلبی خیلی بده آدم اصلا نباید استرس و اضطراب داشته باشه مهرنوش تایید کرد و من چشم ازش گرفتم ،می دونستم منظورش چی بود ،قصدداشت به نحوی من رو بترسونه ،در واقع از لحظه ای که اون بیمار رو دیده بودم و اینکه نتوسته بودم نجاتش بدم چهره ی پدرم تو ذهنم بود ،اینکه اگه اون قلب رو به موقع پیوند نمی زدند چه اتفاقی می افتاد،فکرش هم عذاب آور بود،سردوراهی گیر کرده بودم ،هرچقدر که سعی داشتم خودم رو راضی کنم نمی توستم من ادمی نبودم که بتونم با چنین موضوعی کنار بیام،ازدواج سنتی!من ادم منزوی بودم و امکان نداشت بتونم به راحتی با شخصی هم صحبت یا صمیمی شم و به ندرت این موضوع پیش می اومد اون وقت چطور می توسنتم یه غریبه رو همسر خودم بدونم!.
  15. خورشید در حال غروب است که او وسایلش را برمی دارد و به داخل خانه باز می گردد. وارد اتاقش که می شود توجهش به سمت لباس و یک جفت صندل پاشنه بلند جلب می شود که روی تخت خوابش گذاشته شده است. در را نیمه باز رها می کندو پس از اینکه کتاب و جزوه هایش را روی میز می گذارد به سمت آن لباس می رود، تکه ای از دامن حریر نرم و خوش حالتش را در دست می گیرد و به این فکر می کند که این لباس زیبا را چه کسی در اتاقش گذاشته است؟! درست همان موقع صدای بهاره را از پشت سرش می شنود. بهاره- این لباسو مامانم برات خریده! با شنیدن صدایش به سرعت به عقب برمی گردد و لبخند محوی می زند. - خیلی قشنگه اما به چه مناسبت؟ او به سویش می آید، لباس را برمی دارد و روی بدن او قرار می دهدسپس لبخند عمیقی می زند. بهاره- برای مهمونی امشب دیگه! مطمئنم خیلی بهت میاد. با شنیدن این حرف چشم هایش گرد می شود. - این لباس؟! برای شب یلدا؟! بهاره- آره دیگه، مگه قشنگ نیست؟! تبسم- نه منظورم اینه که آخه کی شب یلدا یه همچین لباسی رو می پوشه؟! بهاره – همه ی ما همیشه اینطوری لباس می پوشیم سپس به خودش اشاره می کند. - یه نگاه به من بنداز! تبسم نگاه گذرایی به تنیک آبی رنگ اکلیلی در تن او می اندازد، سپس سری تکان می دهد. - باشه ولی فکر نمی کنم خیلی خوب باشه من اینو بپوشم! بهاره- اگه نپوشیش مامانم ناراحت میشه سپس دست به سینه می ایستد و سرش را تکان می دهد. - حالا دیگه تصمیم باخودته میتونی نپوشیش! لحظه ای خیره او را نگاه می کند، شاید حق با او باشد و اگر این لباسی را که زن عمویش برایش خریده است، را نپوشد او از این موضوع غمگین شود. به ناچار سری تکان می دهد و لباس را می گیرد. تبسم- باشه، میرم یه دوش می گیرم بعد اینو تنم می کنم. بهاره لبخند رضایت بخشی می زند و روی تخت می نشیند. - خیلی خب من همینجا منتظرتم. همانطور که به سمت حمام می رود، می گوید: - توبرو ممکنه طول بکشه، من خودم حاضر می شم و میام. بهاره- نه می خوام باهم بریم. به اجبار سری تکان می دهد و به حمام می رود. پس از اینکه موهایش را خشک می کند. لباس را می پوشد. بهاره لبخندزنان سرتاپای او را برانداز می کند. - وای چقدر رنگ قرمز بهت میاد، فوق العاده است، انگار برای تو دوخته شده! لبخندزنان از تعریف او تشکر می کند سپس روی صندلی میز توالت می نشیند، درست همان موقع لاک و گیرموی زیبایی را می بیند که روی میز قرار دارد، قبل از اینکه بخواهد چیزی بپرسد بهاره به سویش می آید. - اینا رو من برات آوردم، امشب بذار من آماده ات کنم. تبسم-نیاز نیست خودم حاضر می شم دیگه! او ابروهایش را درهم می کشد. - ببین تبسم؟ من خوشم نمیاد نه بشنوم، پایین موهاتو فر می کنمو یه خط چشم و رژلب برات می زنم همین، بعدش تموم میشه! اینقدرهم لجبازی نکن. سپس بی تفاوت به حرف های تبسم مشغول سروسامان دادن به موهای او می شود. کارش که تمام می شود یکطرف موهای او را روی صورتش می ریزد و طرف دیگر را با آن گیر مو جمع می کند، دقایقی می گذرد که مهسا در اتاق را باز می کند؛ تبسم را که می بیند لبخند عمیقی روی لب هایش می نشیند.
  16. کودکانه

    نام داستان:میمون بازیگوش🐒 گوینده:افسانه دردمن🎧 کاری از بخش کودکان انجمن هنری هفت هنر🎭 سر پرست بخش:زهرا غلامیان🎗 @Arts7Childish @artsgroup7 www.7Artsgroup.com افسانه_دردمن_-_میمون_بازیگوش.mp3
  17. مهدی هیچی نگفت و یه نفس عمیق کشید و راه افتاد سمت ساختمون بزرگ و قدیمی دانشگاه . وارد سالن دانشگاه شدیم ، بوی رنگ همه جا رو پوشونده بود و بدجوری زننده بود اما بعد از مدتی که توی اون محیط بودیم برامون طبیعی شد . در زدیم و وارد کلاس شدیم و روی دو صندلی خالی ته کلاس نشستیم ، استاد هنوز نیومده بود اما همه کسایی که توی کلاس بودن به طرز خیلی عجیبی ساکت نشسته بودن و هیچ حرفی نمی زدن ، داشتم از تعجب شاخ در میاوردم که چرا اینجوریه ! مدتی نگذشت که استاد وارد کلاس شد ، یه کلاس کوچیک شاید 24 متری بود و پونزده تا میز قدیمی توی کلاس بود که حدود سه چهار تا از صندلی ها خالی بود و کسی روش ننشسته بود . رو به روی کلاس تخته سیاه بزرگی خود نمایی می کرد ، نمی شه اسمش رو تخته سیاه گذاشت چرا که یه جورایی جزئی از دیوار بود ! روی اون تخته سیاه قدیمی یه تخته وایت برد زده بودن ، اندازه تخته وایت برد شاید نصف تخته سیاه هم نمی شد . استاد قد کوتاه و تاس با سیبلی نسبتا پر پشت با یه پالتو قهوه ای که تا زیر زانو هاش بود رفت و روی صندلیش نشست . بعد از اینکه نشست بدون اینکه حرفی بزنه موبایلش رو بیرون آورد و شروع کرد به کار کردن با هاش . کلاس جو سنگینی داشت ، شاید بشه گفت که توی اون کلاس شوقی برای زنده موندن توی هیچ کدومشون باقی نمونده بود ، این رو می شد از امواج منفی که همه جا بود فهمید ، برای اینکار نیاز نبود که جادوگر باشی ، راستش از چهره های غمبار و خسته دانشجو هایی که بی حال روی صندلی ها ولو شده بودن می شد این رو فهمید . دفتر حضور و غیاب رو باز کرد و شروع کرد به خوندن اسامی ؛ ناگهان دیدم که دفتر رو بست و اسم من و مهدی رو نخوند ، با لحنی خبری به استاد گفتم که استاد اسم ما رو نخوندید ! استاد که حتی به خودش زحمت نداد که سرش رو بچرخونه تا ببینه کی این حرف رو زد گفت حتما نبوده . اینبار مهدی گفت میشه یه بار دیگه نگاه کنید ؟ استاد با همون حالت و همون لحن گفت که خیر ، دانشجویان عزیز امسال با درس ریاضیات دو با هم هستیم ! مومنی هستم دبیر ریاضی . با شندیدن جمله ی آخر استاد به نحوی حس خوبی رو درونم ایجاد شد ، چرا که من و مهدی سال اولی هست که وارد دانشگاه شدیم و طبیعتاً نمی تونیم ریاضیات دو رو داشته باشیم . خیلی آروم از سر صندلی هامون بلند شدیم و از کلاس درسی که خیلی ساکت و یخ زده بود بیرون اومدیم . به محض بیرون اومدن از کلاس این بوی رنگ شدید بود که دوباره مشام هر دوی ما رو آزار می داد . نگاهی به ساعت انداختم و دیدم که برای رفتن سر کلاس درس کمی دیر شده ، برای همین من و مهدی باهم رفتیم و توی بوفه دانشگاه نشستیم تا کلاس بعدی شروع بشه ، اون روز فقط دو کلاس داشتیم ، حدود پنجاه دقیقه داخل بوفه نشسته بودیم و در سکوتی که بر فضا حاکم بود کمی استراحت کردیم .
  18. نور خورشید روشنایی داره اما اصلا گرمایی از خودش نداره و بادی که می وزه اصلا مهربان نیست و شاید خیلی هم بی رحم باشه . در امتداد خیابان راه می رفتم ، انتهای خیابان به یک چهار راه منتهی می شد . بر سر چهار راه چهره ی شخص آشنایی را دیدم ؛ دوست قدیمی چندین و چند ساله ام را دیدم ، نصف راه او به سمتم آمد بعد از سلام و احوال پرسی به راه ادامه دادیم . ازش پرسیدم : چه خبر ؟ کمی نگاهم کرد و گفت از دیشب که با هم حرف زدیم تا ده دقیقه پیش خوابیدم ، بعد بلند شدم و اومدم ! _فعال کی بودی تو ؟ _بابام چیزی یادم نمی اومد که در جوابش بگم برای همین فقط یه لبخند کوچیک تحویش دادم . در سکوت خیابون های شهر رو یکی یکی پشت سر گذاشتیم و رسیدیم دم دانشگاه . ساختمون رنگ و رو رفته سه طبقه دانشگاه نه تنها شوری ایجاد نمی کرد بلکه شاید بشه گفت حس عجیبی رو توی وجود آدم پدیدار می کرد . حیاط بسیار بزرگی داشت که دور تا دور اون رو درخت هایی کهن سال پوشونده بودند ، روی زمین حیاط برگ هایی از رنگ های نارنجی ، زرد و قرمز فضای دانشگاه را اندکی ملایم تر می کرد . هر از چند گاهی نسیم که نه سوزی می وزید و برگ هایی را که تنهایشان بر زمین سرد تکیه داده بود را بلند می کرد و در مسافتی کوتاه کمی آنسو تر به زمین می نشاند . بر خلاف تصوراتم حتی یک نفر هم جز ما در حیاط نبود . داشتم به همین موضوع فکر می کردم که برخورد چیزی سنگین به پشتم من را از این افکار بیرون آورد ، دوستم مهدی بود و باحالتی تعجب برانگیز که در صورت کشیده و چشمان آبی رنگش موج می زد گفت : رفیقم کجایی ؟ دقیقا کجایی ؟ _به تو چه من کجایم ؟ _روانی چرا داری شعر می گی ؟ کلاسمون دیر شده ، نمی بینی کسی توی حیاط نیست ؟ _جدی رفتن سر کلاس ؟ باور کن فکر کردم تعطیلیم !
  19. #پارت۳۳ در تمام طول شب نگاه های خیره اش تنهایم نمی گذاشت و کلافه ام کرده بود اما با تمام سختی هایش آن شب هم مثل تمام شب های سخت زندگی ام گذشت و هرگز برنگشت و طلوع صبح فردا مهر پایانش بود امروز همان روز مقرر بود روز بستن قرار داد و این یعنی اجبار برای دیدن طرف های قرارداد راهی شرکت شدم و خود را برای رویارویی با طرف سوم قرارداد آماده کردم ماشین را گوشه ای از پارکینگ پارک کردم و وارد اتاق جلسه شدم که چشم ها متوجه ورودم شد اما در میان تمام این نگاه ها تنها نگاه خیره یک نفر برایم آشنا بود همان غریبه آشنا قدم هایم را کوتاه و با وقار برمی داشتم و به جلو حرکت می کردم سه مردی که در اتاق حضور داشتند حالا به احترام ورودم از جا بلند شده بودند اردلان اول از همه پیش قدم شد و جلو آمد و دستش را به سمتم دراز کرد _سلام دیر کردید منتظرتون بودیم دست هایش را نرم فشردم _دیر شد صدای مرد دوم فرصت سخن گفتن را از اردلان گرفت اینبار بهتر می توانستم ببینمش همان مرد آسانسوری پس حضورش در مهمانی دیشب بی علت نبود _انگار تقدیرمون این بوده که همدیگر رو ببینیم اردلان متعجب نگاهش کرد: _همدیگر و می شناسید در حالی که خیره به چشم هایم نگاه می کرد با همان غرور کاذبش گفت _خیلی کوتاه هم دیگر و دیدیم یک تای ابروم را بالا دادم و با تعجب ساختگی: _یادم نمی یاد شمارو جایی دیده باشم تعجب را در چشمانش می دیدم خواستم دهان باز کند که نگاهم را از او ربودم نمی دانم این فرد که بود که اردلان خان اینطور راحت با او سخن می گفت انگار که فکرم را خوانده باشد گفت: خودم رو معرفی نکردم بهروز مهرپرور هستم وارث شرکت مهرپرور اسمش فقط اسمش باعث می شود که از او نفرت داشته باشم رو از او گرفتم و خیره به مردی شدم که تا کنون فقط نظاره گر ما بود همان چشم های دریایی اردلان خطاب به او گفت: ایشون طرف سوم قرارداد هستند تازه از انگلیس برگشتن دستش را به سمتم گرفت و لبخندی زد _مهرداد هستم مهرداد رستگار چنگال غم به دلم چنگ می زند و تمام رشته هایم را پنبه می کند چیزی مرا به اعماق گذشته پرت می کند یک اسم یک نگاه چیزی که مرا به نابودی می کشاند صداهای سرم یک ایم را زمزمه می کنند سرگیجه و باز هم سرگیجه این همه واکنش به یک اسم طبیعی نبود چرا دنیایم این روزها انقدر عجیب شده بود این آدم که بود نکند... نکند که آمده بود تا دنیایم را به نابودی بکشاند یا نه! نکند آمده بود تا سیاهی های قلبم را پاک کند اما نه، این قلب پاک نخواهد شد من خسته ام... زخمی ام... زخم عمیق من خوب نخواهد شد
  20. هفته گذشته
  21. #پارت۳۲ کتم را به یکی از خدمتکار ها دادم و گوشه ای از باغ عمارت کنار یکی از میز ها ایستادم و خودم را مشغول خوردن آبمیوه ای که از یکی از گارسون ها گرفته بودم کردم و به جستجوی اردلان پرداختم، طولی نکشید که میان همهمه ی جشن کنار مردی جوان پیدایش کردم آنقدر گرم و صمیمی می خندید که مشخص بود فرد کنارش به حتم باید انسان مهمی باشد وگرنه خان عمپی دروغین ما را چه به لبخند با غریبه هایی که منفعتی برایش ندارند پوزخندی زدم و رویم را از او گرفتم حتی از فکر کردن به این مردک هم نفرت داشتم سنگینی نگاهی نه چندان آشنا باعث شد که سرم را بالا بیآورم و چشم هایم با دو جفت چشم قهوه ای تلاقی کند این نگاه نافذ از همان نگاه هایی بود که فراموش نمی شود همان مرد مغرور داخل آسانسور بود که اینطور شیوا نگاهم می کرد بودنش در این مکان چندان هم برایم عجیب نبود. از صدای کر کننده آهنگ خسته شدم و خواستم کمی قدم بزنم قدم هایم را سمت نقطه تاریک باغ کج کردم اما راهی نرفته بودم که با شدت با کسی برخورد کردم و محتوای داخل لیوان دستم تمام لباس مشکی ام را به خود آغشته کرد اخم هایم در هم گره خورد و با عصبانیت سر بلند کردم اما قبل از زدن هیچ حرفی چشم هایم با چشم هایی دریای گره خورد صداهای سرم دوباره شروع به فریاد زدن کردند حس عجیبی تمام قلبم را فراگرفت عجیب این نگاه برای قلبم آشنا بود چرا برعکس همیشه عصبانی نبودم چرا مرد روبه رویم هم مسخ شده نگاهم می کرد و لحظه ای چشم از چشم هایم نمی دزدید ما در نگاه هم دنبال چه بودیم؟! صدای مردی که به کنارم آمد رشته افکارم را به هم ریخت _ای بابا تو اینجایی مهرداد... اما با دیدن من حرفش را نصفه رها کرد مرد مسخ شده ی روبه رو چشم هایش از نگاهم سر خورد و روی گردنبندم ثابت ماند ناباور دستش را سمت گردنبدم دراز کرد که ترسیده خودم را عقب کشیدم صدای زمزمه وارش را به سختی شنیدم _این گرنبند از نگاه های خیره اش خسته شدم و راه رفته را برگشتم باید فکری به حال لباس کثیفم می کردم اما بیشتر از آن درگیر رفتار عجیب غریبه ای شده بودم که تنها در یک نگاه حال دلم را آشوب کرده بود
  22. #پارت۳۱ آینده، شرکت... دستش را که به سمتم دراز شده بود نرم فشردم و از دنیای خاطرات جاد شدم و به زندگی باز گشتم تعارف کرد بنشینم. در کمال وقار و آرامش نشستم و گوش به حرفش سپردم _راستش کار کردن با شرکت شما باعث افتخاره ماست چشم هایم را پر از سردی کردی و پر غرور گفتم:البته خوب می دونیند که جلب اعتماد من خیلی سخته +بله، بله تعریف شمارو خیلی شنیدم از هوش و استعداد سرشارتون خبر دارم بعد از مرگ پدرتون شرکت رو خودتون اداره می کنید ناگهان اعماق دلم خالی گشت و به سکوتی مرگبار مبتلا گشتم هنوز هم مرگ پدر را هضم نکرده بودم جای خالی نبودنش هنوز هم عذاب آور بود سکوتم را که دید بحث را به موضوع دیگری کشاند و ادامه داد: _امشب یک جشن به مناسبت این همکاری. مون قراره برگذار بشه می دونین د که سهامدار اصلی شرکت سوم قرار داد قراره امشب از انگلیس برگرده و می تونیم باهاشون صحبت کنیم خوبه ای گفتم و مشغول مرور قرار داد شدم راضی کردنشان به نظر سخت می آمد اما امکان پذیر بود حداقل برای من... بعد از اتمام کار وارد عمارت شدم هوا رو به تاریکی می رفت و زمان زیادی برای آماده شدن نداشتم پله های کنار سالن را طی کردم و خودم را به اتاقم رساندم و کمدم را باز کردم و ما بین شلوغی لباس مورد نظرم را بیرون کشیدم نیازی به انتخاب رنگ ها نبود تنها رنگی که در این اتاق به چشم می خورد تاریکیست لباس مورد نظرم را تن کردم و از یقه دلبری اش(نوعی یقه) گرفتم و بالاتر کشیدم و آستین بلندش را مرتب کردم مثل همیشه پوشیده ترین لباسم را انتخاب کرده ام از به نمایش گذاشتن اندامم بیذار بودم شاید هم بیذارم کرده بودند کسی چه می داند؟ سایه چشم هایم را هم رنگ لباسم انتخاب کردم و در آخرین لحظه موهای مجعد بلندم را پشت گوشم انداختم که زبری زنجیر گردنبدم سر انگشتانم را آزار داد اما مصرانه دستم را روی پلاکش لغزاندم بازهم همان نقطه تاریک گذشته گردنبدی که حتی به خاطر ندارم از کی همراه قدم هایم گشته خسته این همه بی تابی و سر درد کتم را تنم می کنم و راهی عمارت مهرپرور می شوم آه که چقدر غم انگیز است بازیچه تقدیر شدن و پا نهاندن در جایی که روزی تو را بی رحمانه از آن راندند و تو مجبور به سکوت میشوی و چه تلخ تر که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده و هیچ قلبی از هم نشکسته. از بلندی لباسم می گیرم و قدم اول را روی باغ عمارت مهرپرور می گذارم هیچ چیزی تغییر نکرده همه چیز درست همان طوریست که اینجا را ترک کردم اما این من دیگر آن دخترک ساده لوح نیست
  23. فرار کن می‌میری #قسمت_بیست آرامش سرد و بی روح خانه، سبب نمی شد تا فریاد های ذهن مراد خاموش بماند. بی قراری ،اضطراب و درد خماری مراد برای مصرف ؛ به اوج رسید. اما موذب بود تا بحث تریاک کشیدن را وسط بکشد. هنوز تن صغری با خانه‌ی جدیدش زیر خروار ها خاک انس نگرفته بود؛ دختربچه‌ای که به خاطر بی توجهی پدرش مرده بود. چطور مراد می توانست بعد از آن اتفاق، دوباره سمت چراغ نفتی برود؟ با آه و اوخ از جایش بلند شد؛ دست هایش را زیر بغلش گذاشت و در وسط خانه به خودش می پیچید و قدم می زد. چند دفعه در وسط خانه رفت و آمد کرد. مهری هر از چند گاهی نگاهی زیر چشمی به او می انداخت اما جوری وانمود می کرد که اصلا متوجه او نیست. مراد بعد از چند دقیقه کنار چراغ نفتی نشست.زیر چشمی به مهری نگاهی انداخت. دنبال بهانه ای می گشت تا سکوت را بشکند؛دعوایی راه بندازد تا به سبب آن زمینه‌ی مصرف خودش را فراهم کند. یوسف روی چهار دست و پا به سمت مراد آمد.دست به پیراهن مراد گرفت و سعی کرد که روی پاهایش بایستد. مهری هراسان و با اخم سمت یوسف آمد و زیر لب گفت:بیا پسرم،بیا بغلم،نرو پیش این بی بخار. مراد کمی مکث کرد و نگاهی دنباله دار به مهری انداخت؛ لبخندی زد و گفت: ای خدا... دختر اسحاق هم آدم شده برای ما... انگار شوکی به مهری وارد شده بود. _دختر اسحاق مگه چشه ها؟ مراد دوباره لبخندی عمیق تر زد. _دخترش هیچیش نیست.ولی انگار یادش رفته ننه باباش کیا بودن؛بی بخار اون پدرته که جلو چشم هاش خواهراش رو... مهری وسط حرف مراد پرید؛انگشت اشاره‌اش را سمتش گرفت ؛با صدای لرزان و اعصبانی گفت:اسم بزرگتر ها رو نیار.چته؟هار شدی؟خماری آره بدبخت؟ _آره من خمارم،الان هم می خوام ‌بکشم؛می خوای چه غلطی کنی؟ _بکش...بکش...تو که بابا ، ننت شده همین لول و تریاک.بکش تا بچه هات یکی ،یکی جلو چشم هات بمیرن.آخه بی همه چیز،تو امروز دخترت رو خاک کردی؛تو می دونی دخترت چرا مرده؟ مهری گریه کرد و ادامه داد. _دخترت به خاطر همین کوفتی که می کشی الان زیر خاکِ،دخترمون رو تو کشتی.تو قاتلی‌.آره بِکِش تا از این ذلیل تر بشی.پاشو تو آینه خودتو ببین؛شدی عین سگ پا سوخته که خونه به خونه می گرده برای یه تیکه نون. مراد که خماری امانش را بریده بود و از بی قراری و درد به خودش می پیچید؛ترفند دیگری به کار برد.صدایش را نازک کرد و با گریه گفت:مهری بس کن تو رو خدا.مرگ صغری برای من هم سخت بوده.نمی تونم طاقت بیارم.می خوام خودم رو با این کوفتی آروم ‌کنم.تو رو خدا باهام بحث نکن. مهری وقتی دید که مراد کوتاه آمده و میلی به بحث ندارد؛او هم سکوت کرد.مهری هم دیگر رمقی نداشت تا بحث را ادامه دهد.یوسف را بغل کرد؛ به اتاق پشتی برد و زیر لب گفت:خدایا نشونم بده که هستی. مراد لبه‌ی قالی را بلند کرد و سیخ و لول تریاکش را درآورد و شروع به مصرف کرد. بخشی از داستان (فرار کن می‌میری) ✍نواب قلی پور #سهند @Kaktose_Vahshi
  24. تبسم- آروم باشین زن عمو، ولشون کنین، بیاین بامن بریم. الهه خانم به سختی گره ی اخم هایش را از هم باز می کند. - مگه نمی بینی چیکار می کنن؟ از بچگی همینطور دنبال هم بودن، نمی دونم کی می خوان دست از این کارهاشون بردارن. تبسم- شما حق دارین ولی اینقدر خودتو عصبی نکنین، حتماً سرتون شلوغه امروز کلافه شدین آره؟ الهه خانم- آره والا یه عالمه کار ریخته سرم اونوقت این دوتا مثل بچه کوچیکا دور من می چرخند. تبسم- اشکالی نداره من بهتون کمک می کنم، فقط بگین چیکار کنم؟! الهه خانم به سرعت چشم هایش درشت می کند و سرش را به چپ و راست تکان می دهد. - نه نه.. نیاز نیست عزیزم، کار دیگه ای ندارم که...تازه مهسا و بهاره هم هستند بهم کمک می کنند الان هم رفتن بیرون خرید کنند. تو برو درسهاتو بخون قربونت برم تبسم به آرامی لبخند می زند. - اشکالی نداره، امروز به شما کمک می کنمو بعد درس هامو می خونم الهه خانم ابروهایش را بالا می اندازد و دستش را پشت کمر او می گذارد. - نه گفتم که نیاز نیست، درسهات مهم تره تو برو تبسم لحظه ای متعجبانه نگاهش می کند، الهه خانم طوری رفتار می کند که گویی می خواهد هرچه زودتر او را دور کند. به اجبار چشمی می گوید و از او دور می شود. برای خوردن صبحانه به سمت سالن دیگر می رود، چند پرده ی خانه کنار کشیده شده اند و او می تواند ازپشتِ پنجره ها حیاط را ببیند. از کنار آن ها می گذرد که توجه اش به سمت نیک زادبزرگ جلب می شود. راننده اش و رحیم به او کمک می کنند در ماشین بنزش بنشیند و پس از اینکه رحیم ویلچر او را هم در ماشین می گذارد، راننده ماشین را به حرکت در می آورد. بازهم پنجشنبه است و بی شک او به بهشت زهرا می رود. روزهایی بود که او می توانست فرزندش را زنده ببیند اما این کار را نکرد و اکنون این توجه چه فایده ای دارد؟! با این فکر سری از روی تأسف تکان می دهد. آن روز هوا از روزهای قبل سردتر شده است و به خوبی می توان حضور زمستان را احساس کرد پس از صرف ناهار، مهسا و بهاره برای کمک به الهه خانم می روند و تبسم هرچه اصرار می کند بازهم الهه خانم از او می خواهد برای خواندن درس هایش برود، در نهایت تسلیم او شده و به اتاقش باز می گردد. پالتوی گرمی را تنش می کند و با برداشتن کتاب ها و جزوه هایش به باغ می رود؛ در آلاچیق می نشیند و مشغول درس خواندن می شود. نیم ساعتی گذشته و او غرق در درس هایش شده است، ناگهان نسیم سردی می وزد و به بدنش نفوذ می کند. لحظه ای نگاهش را از کتاب ها برمی دارد، دودستش را درهم گره می کندو پالتو را بیشتر به خود فشار می دهد. بی اختیار به یاد حرف های صبح باراد می افتد؛ به یاد آن نگاه و چهره ی متفاوت... آیا واقعاً او کار درستی کرده بود که همه چیز را به او گفت؟! شرمندگی نگاهش و اصرارش برای ببخشش او را به لبخند وا می دارد، یعنی کار درستی کرد که او را نبخشید؟! باراد همیشه او را تحقیر کرده بود، خشم نگاهش را هرگز فراموش نمی کند پس کمی تنبیه و انتقام شاید بتواند او را آرام کند! ممکن است بازهم از او ببخش بخواهد و آیا اکنون باراد می تواند به او اعتماد کند؟ با این فکر نفسش را پرصدا بیرون می دهد... اصلاً اعتماد آن مرد چه اهمیتی دارد؟ اما او مردی است با چهره ای شبیه به پدروعمویش، چشم های مشکی باراد او را به یاد پدرش می اندازد.تنها به این دلیل می تواند مهم باشد؟! ناگهان به خود می آید از فکر کردن به او پریشان می شود، سرش را به چپ و راست تکان می دهد تا از هجوم افکاری که او را به سمت باراد می کشد، رها شود.
  25. ماهرخ غمگین نگاهم کرد ،با اخم از کنارشون بلند شدم وسمت پنجره قدی توی سالن رفتم و به خیابونخیره شدم ،به شهر بزرگ و پر از دغدغه ،افکارم دوباره سمت تصمیم اقابزرگ رفت به اینکه چرا همچین چیزی ازمن خواست؟چرا از من؟ اگه می خواست مجازاتم کنه علتش چی بود؟برای کدام گناه می خواست منو مجازات کنه؟ سردر نمی اوردم، گیج و سردرگم میون یه مشت چرا مونده بودم چراهایی که هیچ جوابی براشون نداشتم. ***** سرم رو پایین انداختم وتسلیت گفتم ،از کنار خانواده ی داغ داری که شوک زده توی راهرو ایستاده بودند رد شدم و به صدا کردناشون اهمیتی ندادم در واقع کاری ازمن ساخته نبود برای همین موندن رو جایز ندونسته بودم ،عصبی و کلافه بودم ؛ نتونسته بودم بیمارم رو از مرگ نجات بدم و این من رو به شدت کلافه می کرد. وارد پشت بام بیمارستان شدم وروی نیمکتی نشستم ،سیگارم رو از جیب شلوارم در اوردم ،روشن کردم ،گوشه ی لبم گذاشتم و پک محکمی بهش زدم وبه ساختمان های بلندی که مقابل بیمارستانم بودند خیره شدم و از سکوتی که فضا رو پر کرده بود کم کم خونسردی که چندی پیش از دست داده بودم رو دوباره داشتم به دست می آوردم که صدایی از پشت سرم اومد. -شروین سرم روچرخوندم با دیدن عمه بلند شدم و متعحبانه نگاهش کردم سیگارم و زیر پا انداختم. –سلام قدمی به سمتم اومد و کنار نیمکت ایستاد. -سلام عمه جون خوبی عزیزم؟ لبخند کمرنگی زدم. -ممنونم شما خوبین ؟ لبخند پررنگی زد. –منم خوبم نگاهی به چهره ی به ظاهر خونسردش انداختم و گفتم: -مهرنوش پایینه یه عمل داره اگه منتظرش می مونین برین توی اتاقش لبخندش رو پررنگ تر کرد و روی نیمکت نشست و نگاهم کرد. -برای دیدن مهرنوش نیومدم ،اومدم تو رو ببینم ،یکی از پرستارها گفت اینجایی ابروهام رو بالا انداختم متوجه شدم داستان از چه قرار بود نفر بعدی که برای راضی کردن من اومده بود .روی نیمکت دوباره نشستم و دستهام رو توی جیب روپوشم کردم وبه روبه رو خیره شدم متوجه سنگینی نگاه عمه شده بودم اما اصل تمایلی به نگاه کردنش نداشتم نفس عمیقی کشیدم. –مشکلی پیش اومده به دیدن من اومدین؟ نفس حبس شده اش رو بیرون فرستاد و پا روی پا انداخت و مکث کوتاهی کرد. -شروین جان فکر می کنم میدونی برای چی اومدم دیدنت ... سرم رو به علامت مثبت تکان دادم. -بله میدونم عمه مهری-عزیزم میدونم ازدواج تصمیم خیلی بزرگیه، اما اونقدرها که تو فکر می کنی دشوار نیست من خودم یه ازدواج سنتی داشتم والان خیلی راضی ام خداروشکر ،تو هم... میون حرفش پریدم و نگاهش کردم. -عمه لطفا سعی نکنید من رو با این حرف ها راضی کنید من تصمیمم عوض نمیشه من نمیتونم ریسک کنم عمه مصمم گفت: -شروین ریسک کردن یعنی اینکه تو به این ازدواج رضایت ندی و همه چیزمون رو از دست بدیم فکر می کنی بعد از این موضوع چیکار می تونیم کنیم؟چی برامون می مونه؟ اخمی کردم وعصبی به چشمهای عمه نگاه کردم. -توی خاندان محتشم هیچکس از خودش چیزی نداره؟ عمه دلخور خندید. -شروین انتظار این حرف رو از تو نداشتم ،پسرم ما همه چیزمون رو گذاشتیم برای ثروت پدرمون ما از خودمون زحمت هایی رو داریم که گذاشتیم پای این ثروت پوزخندی زدم وسرم و تکان دادم. -از من می خواین برای نگه داشتن این ثروت رضایت بدم به یه تصمیم مزخرف و مضحک؟! عمه مهوش-اینقدر خودخواه نباش شروین لطفا سعی کن به همه فکر کنی به خانواده ات ،به مدیون بودن پدرت ،محمد خودش رو سالها مدیون اون دختر میدونه ... مکث کوتاهی کرد وگفت: -اصلا این ثروت رو کنار بزار تو می تونی با این موضوع کنار بیایی که پدرت تا اخر عمرش عذاب وجدان داشته باشه و برای ادا نشدن این دِین ناراحت باشه؟میتونی این رو بپذیری؟من همیشه گفتم تو تنها پسر عاقل خانواده ی ما هستی این رو برای اینکه راضی شی نمی گم،من همیشه دیدم تو چقدر به پدر و مادرت احترام قائلی،همیشه به تصمیماتشون احترام می زاری ،چرا الان نمی تونی مثل همیشه باشی؟
  26. منشین به انتظار نامه ای به خط میخی انگشتانم ، که چکش فرو آمده ی درد سر پنجه ی خیالم را در خاک به خون می غلتاند. من نگارش ماجرای چشمهایت را به پای کبوتران خبرچین که از دست جلادان عشق دانه می چینند، نمی بندم. ماجرای چشمهایت بماند برای دریایی شدنم، بگو با سراب کویر پیشانی ات ، چگونه لب تشنه مدارا کنم؟! #نامه_های_آخروقت #بهزاد_عباسے_دشتکے
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.