پرچمداران - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید
  • اطلاعیه ها

    • نسرین قلندری/ مدیرکل

      چاپ کتاب   دوشنبه, 20 آذر 1396

      هیات انتخاب کتاب برای چاپ : استاد محمد طهرانی نیکجو - استاد علی پاینده - استاد محمد ابهری - استاد  امیر مددی شرایط چاپ کتاب را در این اطلاعیه بخوانید: نویسنده ی عزیز پس از اتمام تالیف کتاب در بخش تالیف رمان، و یا  ترجمه و یا اشعار و ... و  پایان ویراستاری در سایت هفت هنر و  با اطمینان از این که کتاب شما در سایت ها و کانال های دیگر  موجود نیست.  کتاب را در بخش درخواست چاپ ثبت کنید تا نسبت به بررسی کتاب برای  چاپ اقدام شود. شایان ذکر است که کتاب با هزینه ی سایت منتشر خواهد شد و شرایط فروش و قرارداد مابین نویسنده و ناشر یعنی سایت هفت هنر  در طی قراردادی مجزا جهت بررسی و امضاء  برای نویسنده ارسال خواهد شد.  - نوشته در همین سایت تالیف یا ترجمه و ... شده باشد. ( نوشته در مراحل نوشتن توسط هیات انتخاب کتاب خوانده می شود) - نوشته جذابیت لازم برای تایید هیات بررسی کتاب را داشته باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نوشته از پیرنگ مناسب برخوردار باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - درست نویسی  ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - استفاده ی مناسب و به جا از علامت های نگارشی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن اشتباه های نوشتاری یا معنایی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن صحنه های غیر اخلاقی- نداشتن صحنه های غیر اخلاقی -فعالیت مستمر و حضور در سایت    - داشتن حداقل دویست دنبال کنند0 در سایت       تنظیمات اعلامیه با آرزوی موفقیت     تیم مدیریت هفت هنر شرایط  

پرچمداران

  1. Andishehparvizi

    • امتیاز

      196

    • تعداد ارسال ها

      169


  2. Zahrasheakhpoor

    • امتیاز

      181

    • تعداد ارسال ها

      42


  3. sosanafasi

    sosanafasi

    عضو


    • امتیاز

      175

    • تعداد ارسال ها

      198


  4. saqar

    saqar

    ناظر تالار آکادمی نبض احساس


    • امتیاز

      160

    • تعداد ارسال ها

      384



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان شنبه, 29 دی 1397 در همه بخش ها

  1. 8 امتیاز
    نام کتاب: طغیان یک رویا نام نویسنده: سارا پیوندی ژانر رمان: عاشقانه اجتماعی نام ویراستار: سرور گرامی استاد عزیز و یار همیشه همراهم سرکار خانوم قلندری مهربان خلاصه ی رمان : رویاها در سر ما زاده می‌شوند و در امتداد تخیل ما رشد می‌کنند و پر و بال می‌گیرند؛ قلب ما همیشه آنها را دوست دارد و کنارشان می‌تپد. اما امان از روزی که طغیان کنند؛ دیگر نه سری جایگاهشان هست و نه‌ قدرتی یارای مقابله با آنها را دارد. رویاها طغیان می‌کنند و از ذهن ما خارج می‌شوند و تا صحنه‌ی زندگی کشیده ‌می‌شوند. آنها حقشان را می‌خواهند از ذهنی و قلبی که آنها را به وجود آورده. این طغیان ذهن من است، طغیان یک رویا. همراه سایه زندگی کنید با حسام عاشق شوید و همراه طغیان رویاهای آریو باشید.
  2. 8 امتیاز
    همون لحظه حس شیطنتم گل کرد و خواستم ازش ایرادی چیزی بگیرم که دیدم واقع خوب شده بود ، اون چشمای عسلی رنگش زیر زلف های پیچ و تاب خوردش رو دوست داشتم ، یادم میاد زمانی که خیلی کوچیک تر بود همیشه پیش من می اومد و بهم التماس می کرد تا موهاش رو ببافم ! هیچوقت این خاطراتم رو فراموش نمی کنم ، حتی اگه مجبور باشم . زمان خیلی زود می گذره ، منو سوگند اختلاف سنی زیادی نداریم نزدیک سه سال . به این خاطر گفتم زمان زود می گذره چون تمامی دوران بچگی و نوجوانیم به سرعت سرسام آوری سپری شده ! مطمئنم بقیه عمرم هم به همین نحو ممکنه سپری بشه اما نکته کار اینجاست ، انتخاب با منه ، اینکه فقط اجازه بدم زمان بره یا اینکه از لحظه لحظش به درستی استفاده کنم . به سمتم چرخید و گفت چیه ؟ کمی طول کشید تا از افکارم بیرون بیام و بعد از اینکه به خودم اومدم بهش گفتم : خوشگل شدی ، اما ... با چشم هایی که انتظار داشت ازشون می بارید داشت بهم نگاه می کرد و چشم به لب هام دوخته بود که می خوام چی بگم ، گفتم : ولش کن . نتونستم ادامه حرفم رو بزنم ، چرا اینجوری شدم ؟ سر تا پام پر شد از یه حس ناشناخته ، امروز از وقتی که بیدار شدم تا الان ناشناخته های زیادی رو تجربه کردم ، نسبت به روز های دیگه ، نسبت به تمام عمرم ، تجربه کردن چیز هایی جدید رو دوست دارم اما بعضی چیز های جدید هستن که باید از اونا ترسید . با همه اون افکار گوناگونی که توی سرم وجود داشت حرکت کردم سمت اتاقم ، توی راه روی نسبتا طولانی و باریک که توی این موقع روز اصلا نور نداشت داشتم به سمت اتاقم می رفتم . توی راه روی باریک چهار تا در وجود داشت ، سه تا از اونا سمت راست بودن و یکی سمت چپ ، اونی که سمت چپ بود انتهای راهرو بود و اونجا اتاق من بود ، اولین اتاق دست راست اتاق سوگند بود و دومی اتاق پدر و مادرم و سومی هم مال مهمون بود که خیلی وقت بود کسی داخلش نرفته بود و در اون اتاق رو به روی اتاق من بود . داخل اتاقم رفتم اتاقی که سعی می کردم همیشه مرتب و تمیز نگهش دارم ، شاید عکس بیشتر پسر های دیگه . لباسم رو پوشیدم و از اتاقم رفتم بیرون ، توی خونه که داشتم می رفتم به سمت در کسی رو ندیدم ، نه مامان و نه سوگند واقعیتش اینه که برام اهمیتی هم نداشت که بدونم کجان . وارد حیاطی شدم که وسطش یه استخر داشت و اطرافش رو درخت های گوناگونی پوشیده بودن ، البته کم کم برگ درخت ها شروع کرده بودن به زرد و نارنجی شدن و اینکه خودشون رو از درختی که روی اون زاده شدن و رشد کرده بودن جدا کنن . آروم راه افتادم سمت در حیاط ، حیاط خونه دو در داشت ، یه در پارکینگ سه تیکه و یه در یه تیکه که ما معمولا از اون وارد خونه می شدیم یا می رفتیم بیرون . توی محله ای که خونه ما داخلش بود خونه ها اکثرا شبیه به خونه ما بودن ، همشون یه حیاط بزرگ رو داشتن و اکثر ساختمون ها قدیمی بودن و کمتر می شد خونه ای رو توی منطقه ما دید که توی چند سال اخیر ساخته شده باشه .
  3. 8 امتیاز
    فصل اول با صدای در زدن یک نفر از خواب بیدار می شم ، صدای در زدن پشت سر هم و بدون وقفه خیلی عذاب آوره اما هنوز کامل از خواب بیدار نشدم ، برای چند لحظه ای مات و مبهوت به اطرافم نگام می کردم و با حالتی گیج از خودم سوال می پرسیدم که کجام ؟ دلیلش رو نمی دونم اما حس می کنم که الان نباید اینجا باشم ، احساس می کنم که از یه جای دیگه توی همین لحظه به اینجا منتقل شدم ، برای همین هست که حس سردرگمی دارم . مدتی بعد به خودم میام ، نور زرد رنگ خورشید صبگاهی وارد اتاقم نشده بود اما چون پنجره اتاق رو به روی تختم قرار داشت می تونستم شعاع های زیبا و درخشان و تازه نفس خورشید رو ببینم که روی ساختمون های جلوی خونه من خود نمایی می کرد . دوباره متوجه می شم که یک نفر پشت در اتاقم هست و داره خیلی سریع در می زنه ، با صدایی که معلومه تازه از خواب بیدار شده میگم کیه ؟ بدون اینکه جوابی بشنوم در باز شد و اومد داخل و رو به روم وایساد ، چند لحظه ای در سکوت فقط تماشاگر صورت همدیگه بودیم . به خودم اومدم و ازش پرسیدم چیه ؟ با چشم های عسلی اش من را برانداز کرد و بعد گفت که می خواستم ازت بپرسم داداش کی بودی تو ؟ توی اون لحظه ترجیح دادم سکوت کنم ، چشمام داشتن از حدقه بیرون می اومدن ، ازش پرسیدم که واسه همین ساعت هفت صبح اومدی و من رو از خواب بیدار کردی ؟ به علامت تایید سری تکون داد ، خیلی عصبانی از روی تختم بلند شدم و خواستم دنبالش بیافتم که فریاد زد : وایسا ! با حالتی متعجب داشتم به صورت الماسی شکلش نگاه می کردم که گفت : آروم باش ، نفس عمیق بکش ! مرض که ندارم این موقع صبح بیام بیدارت کنم ، کار بدی کردم خواستم از کلاسات جا نمونی ؟ کمی که فکر کردم متوجه شدم که داره درست میگه ، بهش گفتم دستت درد نکنه و خواستم بلند بشم که بهم گفت قیافه رو ! دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و از روی تختم بیرون پریدم و افتادم دنبالش توی همین حین که داشت فرار می کرد گفت دونده کی بودی تو ؟ منم در جوابش گفتم وایسا بگیرمت نشونت می دم ! هر دو در حال دوییدن بودیم که با صدای فریادی که داخل خونه پیچید هر دو سر جاهامون میخکوب شدیم . صدای مامان بود که داشت فریاد می زد : سی ثانیه وقت دارین دستا شسته بیاید سر میز ، زود ! بجز آتش بس چاره ای دیگه ای نداشتیم ، البته آتش بس موقتی . رفتم سمت رو شویی و آبی به سر و صورتم زدم ، ناخواسته فکرم به سمت موقعی رفت که از خواب بیدار شده بودم ، یه حالت طبیعی مثل هر روز نداشتم ، حس می کردم یا یه چیزی کمه یا چیزی درست نیست ! حس خوبی نداشتم ، مثل این بود که یه فیلم رو تا نصف ببینه و دیگه نتونی مابقیش رو ببینی و دائم فکرت درگیر اون فیلمه و پیش خودت فکر می کنی که پایان اون چطور می تونه باشه اما حسی که من داشتم مربوط به یه فیلم نبود ، مربوط به زندگیم بود و هیچوقت هم یادم نمیاد که قبلا اینجوری شده باشم ، هر چقدر گذشتم رو شخم می زنم همچین حالی رو به هیچ وجه به یاد نمیارم ، قبلا توی وجودم تجربه نکردم !
  4. 8 امتیاز
    به نام یگانه پروردگار عالم مقدمه همه ما توی زندگیمون لحظاتی رو داشتیم که کار های اشتباهی انجام دادیم و می خواستیم که زمان به عقب برگرده و ما اون کار ها رو انجام ندیم یا اینکه درست انجامشون بدیم اما تا حالا با خودمون فکر کردیم اگه هر بار که ما فکر می کنیم زمان به عقب برگرده واقعا برگشته باشه چی ؟ ما باز هم همون کار های قبلی رو انجام می دیم ، چرا ؟ چون این رو نمی دونیم که در آینده ای نچندان دور دوباره می خوایم زمان به عقب برگرده . خب حالا بیاید حساب کنیم که ما نمی تونیم زمان رو به عقب برگردونیم یا می تونیم اما توانایی به یاد آوریش رو نداریم ، پس بهترین کار برای ما اینه که قبل از هر کاری که می خوایم انجام بدیم فکر کنیم . شاید جاهای زیادی جمله قبل از هر کاری فکر کن ! کن رو شنیدیم ولی سوال اساسی اینجاست که تا حالا قبل از اینکه کاری رو انجام بدیم فکر کردیم ؟ به اینکه چه عواقبی روی چه کسایی می تونه داشته باشه ؟ واقعیت اینه که اکثر ما این کار رو انجام ندادیم . چه دیر چه زود همه ما میمیریم و بعد از مرگ باید جواب تمامی کار هایی رو که انجام دادیم پس بدیم . پس بیاید از امروز به بعد هر کاری رو که می خوایم انجام بدیم و فرقی هم نمی کنه کوچیک باشه یا بزرگ قبل از انجامش خوب فکر کنیم و عواقبی رو که می تونه داشته باشه رو مد نظر داشته باشیم و تأثیراتی رو که روی خود ما و افراد جامعه ما در طول زمان های مختلف می تونه داشته باشه رو بررسی کنیم ، خوب و با دقت بررسی کنیم ، چرا که یه روزی باید جواب کوچکترین کار هایی رو که انجام دادیم پس بدیم . علیرضا حبیبی
  5. 8 امتیاز
    به نام خدای شهرزاد و شهرزادها نام رمان: سقوط این پرواز نویسنده : زهرا شیخ پور سبک: عاشقانه ، غمگین، ( بر گرفته از واقعیت) خلاصه: شهرزاد ، دختری با خیالات آرام ، سبک بال و بلند پرواز اما با تجربه ی اولین عشق ، کودتایی به وسعت یک عمر تمام وجودش را به جنگ با خویش وا می دارد، از سر درد عاشق می شود ، با خیالی دخترانه رویا بافی می کند، عشق می بافد، زندگی می بافد،،، ناگهان در اوج پرواز ، در کمال ناباوری بالهایش را می شکنند و سنگ حسادت راهی جز سقوط برایش باقی نمی گذارد اما ...؟ مقدمه: بعد از ساله ها ، دوباره آغاز می کنم آنچه را که به من حس بودن می دهد. یک قهر چند ساله را کنار می‌گذارم ، پیش قدم می شوم، تا بار دیگر قلمم را در دستانم بگیرم و زیباترین پازل دنیا را نه با دستان یک انسان بلکه با قلمم پر کنم . خسته شدم از اینکه یک جا بایستم و تک شخصیت زندگی خویش باشم ، دلم می خواهد آزاد شوم از این حصار تن ، پرواز کنم تا اوج تا بی نهایت و باز تجربه کنم قدرت قلمم را و بنویسم آنچه را که در این سال های دوری بر من گذشت.
  6. 8 امتیاز
    «با من بمان » غروب ها که می شود بد دلم می گیرد... تمام انرژی ام ، شیطنت ها و بچگی ام همه می رود ، و فقط تو می مانی تویی که شاید در لحظه هایم گمرنگی ،کم رنگ تر از بهانه های روزانه ام ... انگار تازه یادم می آید که تو هستی و هستی از آن توست... من با تمام منیتم ، کم می آورم در مقابل بودنت ، و تو همچنان هستی... خدای من با من بمان ، در لحظه هایم ، در سکوتم ، در خنده هایم و فقط بمان. غروب ها که می شود بد دلم می گیرد ...
  7. 8 امتیاز
    نوا: با خستگی وارد اتاق کوچک و نقلی ام شدم،انگار یه تریلی از روی من رد شده بود پاهام از درد ذوق ذوق میکردن،هر آدم دیگری هم بود بعد از ساعت ها یک جا ایستادن وکیلومترها راه رفتن الان اوضاع من رو داشت. روی زمین دراز کشیدم و به سقف خیره شدم پنکه کهنه و رنگ رو رفته آروم آروم میچرخید و بادش باعث شده بود به شدت احساس خواب بهم دست بده سقف پوسته پوسته شده بود و گچ بری هاش هر لحظه امکان فرو ریختن روی زمین رو داشت،ترک های روی سقف و دیوار نشان از قدیمی بودن اتاق رو داشت،نگاهی به کل اتاق انداختم فرش دوازده متری پوسیده شده و کهنه ای که کف اتاق رو پوشونده بود ، سینک ظرف شوری کوچیک و زنگ زده ای که گوشه ای از اتاق به دیوار نصب شده بود و چندین ظرف قدیمی روی دیوار روبه روی سینک آویزون شده بود ،گوشه سمت چپ اتاق یک دست رخت خواب مچاله شده بود و گوشه مقابل رخت خواب کمد قدیمی قهوه ای رنگ درب و داغونی که لباس هام رو داخلش جا داده بودم خودنمای میکرد ودر اخر اویزی به چشم میخورد که پشت در اتاقم وصل شده بود ،توی اتاقم نه خبری از بخاری بود که زمستون ها رو باش سرکنم و نه کولری که تابستون ها اتاقم رو خنک نگه داره؛من توی اتاقم حتی اینه ای رو هم نداشتم تا خودم رو نگاه کنم . با صدای کوبیده شدن به در اتاقم از افکارم جدا شدم اهی کشیدم و از روی زمین بلند شدم ،سمت در رفتم وبدون پرسیدن اینکه چه کسی پشت در بود دروباز کردم وبا قیافه مرتضی بی کله روبه رو شدم اخم غلیظی کردم و به اون قیافه افتاب سوخته نگاه کردم مردی مسن و بی نهایت بی رحمی که تنها دنبال سواستفاده از آدم های بدبخت و بی کسی مثل من بود ؛در حالی که طلبکارانه نگاهم میکرد گفت: -دیگه باید بیام خدمتت تا پول و ازت بگیرم؟واسه چی بعد از کارکردن نمیایی پولا رو بدی؟ یه دستم رو به کمرم گرفتم ومثل خودش با لحنی طلبکارانه گفتم: -خستم حالیت نی؟اجازه میدادی استراحت میکردم بعدش پولت و میاوردم خدمتت با همون لحن گفت: -اجازه استراحت نمیدم ؛دیگه همچین چیزی تکرار نشه نوا،باره دومیه که خودم واسه ی گرفتن پول اومدم دم اتاقت باره سومی نباید درکار باشه شیرفهم شد؟ با چشمهای عصبی زل زدم بهش:بی کله نبینم واسه من خط ونشون بکشی ،من دیگه اون نوای ده ساله نیستم که هر زوری بهش میگفتی صداش در نمیومد... ابروهاش رو بالا انداخت و با اون چشمهای ریزش تهدیدوار نگاهم کرد:یه روزی بالاخره زبونت و کوتاه میکنم ؛ حیف که امشب رو مود خوبی نیستم وگرنه میدونستم باهات چیکار کنم زود باش برو پولم و بیار حوصله فک زدن با تورو ندارم پوزخندی نثار چهره ی درهمش کردم و گفتم: -اون روزی که تو بخوایی زبون منو کوتاه کنی هیچوقت نمیرسه چون قطعا اون روز تو توی این دنیا نیستی حرفم به شدت عصبیش کرد قدمی برداشت و با اون شکم افتاده وبزرگش اومد جلوتر رخ به رخم ایستاد : -هرجا برم تو رو هم با خودم میبرم حتی اون دنیا این حرفم و یه تهدید جدی به حساب بیار نوا خشگله بیخیال توی چشمهاش نگاه کردم بی کله منو از چی میترسوند؟از مرگ؟من از بچگی آرزوی مردن رو داشتم ،وقتی چیزی برای از دست دادن نداشتم پس برای چی باید نگران مردن میشدم؟! نگاه پرتنفری بهش انداختم هر بار که میدیدمش میفهمیدم چقدر از این مرد بیزار بودم مردی هیز و بی ریخت که همیشه در حال شمردن پولایی بود که بچه های بدبختی که با فروختن گل وفال و اسپند دود کردن و هر کار دیگه ای که بدست میاوردن و میزاشتن کف دست این ادم؛دنیا جای خوبی نبود حداقل برای ادم های مثل من. از دم در عقب گرد کردم و کیفم و که پشت در گذاشته بودم برداشتم و دسته ای از پولایی که از دست فروشی امروز بدست اورده بودم و از توی کیف کهنه و رنگ و رورفته ام در آوردم و گرفتم جلوی بی کله و اون بدون معطلی پول ها رو گرفت و طبق عادت همیشگیش انگشت شصتش رو با زبونش تر کرد و شروع به شمردن پولا کرد و همین طور راه افتاد سمت خونش،با صدای بلندی صداش زدم:کجا؟! ایستاد چرخید و نگاهی بهم انداخت و در حالی که لبخند خبیثانه ای روی لبش نقش بسته بود گفت: -همون طوری که تو دو روز منو معطل خودت کردی حالا نوبت منه تو رو معطل کنم پس فردا بیا دم اتاقم پول کارکردت و بگیر تا حساب کار دستت بیاد نوا خشگله جمله آخرش رو با تمسخر گفت و منو به شدت عصبی کرد ؛در حالی که پوست لبم رو میجوییدم زیر لب زمزمه وار گفتم:من آخرش بی کله رو میکشم و همه ی آدم های اینجا رو از شرش خلاص میکنم.
  8. 7 امتیاز
    نام کتاب: تو از کجا آمدی؟ نام نویسنده: س. سرحدی ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی، درام نام ویراستار خلاصه رمان: هنگامی که تنها و بی تکیه گاه بمانی، دنیا تو را وادار به پذیرش دردها، ناملایمت ها، بی عدالتی و تنفر خواهد کرد. و تو چاره ای جز جنگیدن با آن ها نداری. در هیاهو و جنگی نابرابر، آیا می توان عشق را یافت؟ روزی که مجبور به انتخاب شوی کدام را می پذیری؟ بد و یا بدتر را؟ و شاید قدم در راهی بگذاری که مسیر زندگی ات را تغییر خواهد داد. مقدمه: چه کس می داند؟! شاید طوفانی که در راه است... تو را به قلبِ من پیوند زند!
  9. 7 امتیاز
    رفتم و سر میز صبحانه نشستم ، خبری از بابا نبود احتمالا رفته سر کار . سوگند خواهرم رو به روم نشسته بود و داشت بهم نگاه می کرد و واسم شکلک در میاورد ، در جوابش منم براش شکلک در آوردم ولی من اونقدر خوش شانس نبودم و توی همون حالت مامان من رو دید و با یه حالت تأسف بار بهم نگاه کرد . سوگند هم که اونطرف داشت کیف می کرد که مامان من رو توی این حالت دیده . مامان اومد و روی یکی از صندلی ها نشست ، یک ثانیه هم نگذشته بود که شروع کرد به صحبت کردن : سهیل تو دیگه بزرگ شدی ، زشته نباید از این کارا بکنی ! با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم به جان خودم که از خودم هم عزیزتر ندارم این شروع کرد ! مادرم خندید و گفت با نمک کی بودی تو ؟ و توی اون لحظه دوباره ترجیح دادم که سکوت کنم و حتی یک کلمه هم دیگه حرف نزنم که صدای سوگند به گوشم رسید که گفت این به درخت میگن ، من اسم دارم ها ! _از این شوخیا با من نکن فشارم می افته ! مامان مگه روی حیون هم اسم می ذارن ؟ _با من بودی ؟ _به خودت شک داری ؟ و ناگهان دوباره با صدای مامان هر دو ساکت شدیم گفت که : بس کنین دیگه ! از صبح تا حالا مثل سگ و گربه به جون هم افتادین ، بخورید بعد برین گم شین نبینمتون . تا آخر صبحانه هیچکدوم هیچ حرفی نزدیم و در سکوت به سر بردیم . بدون سر و صدا و این دعوا ها واقعا من که نمی تونم زنده بمونم ! چه میشه کرد این هم از معایت خواهر کوچیکتر داشتنه دیگه . بعد از اینکه صبحانه رو خوردیم بلند شدیم و مامان مشغول شد به جمع کردن ظرف ها و ماهم رفتیم توی اتاق های خودمون ، من روز اول دانشگاهم بود و سوگند روز اول دبیرستانش بود . توی اتاقم نشسته بودم ، هنوز زود بود برای اینک لباس بپوشم و آماده رفتن به دانشگاه بشم ، برای همین تصمیم گرفتم که برم و یه ذره سر به سر سوگند بزارم و اذیتش کنم ! رفتم دم در اتاقش اول با خودم فکر کردم که در رو باز کنم و یهوو وارد بشم اما بعد با خودم فکر کردم که شاید با صحنه بدی مواجه بشم برای همین در زدم و رفتم داخل اتاقش . این دختر به همه دخترای دیگه متفاوته ! هر دختری رو بگیری که واسه خودش یه اتاق داشت باشه احتمالا روی در و دیوار اتاقش یه رنگ شاد دخترونه می زنه و روی در و دیواراش رو هم پر می کنه از عکس های جور واجور و احتمالا چند تا هم عروسک رو توی اتاقش می ذاره اما سوگند اینطوری نیست ، شاید بهتر باشه ببریمش پیش یک روانشناس یا روانپزشک . اتاقش از اتاق من هم ساده تره ! دیوار ها سفید و چیزی که توی اتاق باشه و جلب توجه کنه اصلا وجود ندار . یه آدمیه که میشه گفت اصلا به مادیات اهمیت نمی ده و سعی می کنه در لحظه زندگی کنه و الگوی زندگیش اینه : هر چه پیش آید خوش آید .
  10. 7 امتیاز
    و مجله اش را می بندد و توی کیفش می گذارد. از پنجره هواپیما زیرپایمان را نگاه میکنم که هر لحظه به آن نزدیک تر می شویم. اسکلت شهر قابل دیدن است. از همین بالا هم ساختمان دانشگاه هنر گلاسگو مشخص است. به وجد می آیم و با دستم دانه های عرق را از پیشانی ام پاک می کنم. با دیدن گلاسگو قصه گرگ های متعقب را به کل فراموش می کنم. از هواپیما خارج می شویم. به فرودگاه پرستویک[1] که درست در مقابلم قرار دارد چشم می دوزم.سپس پشت سر بقیه مسافران وارد سالن فرودگاه می شوم. پس از برداشتن چمدان چرخ دار سورمه ای رنگم، به طرف در خروجی حرکت می کنم. گلاسگو هوای ملایم و اقیانوسی ای دارد. با اینکه تابستان است اما نسیم خنکی می وزد. همین باعث می شود لبخند کمرنگی بزنم. ایستگاه تاکسی دقیقا کنار فرودگاه ست. پس مجبور نیستم مسافت زیادی چمدان سنگینم را به دنبالم بکشم. زیاد طول نمی کشد تا متوجه لهجه اسکاتلندی مردم گلاسگو شوم. آنها به زبان انگلیسی اسکاتیش[2] صحبت می کنند. از راننده اتوموبیلی که کرایه کردم می پرسم:چقدر دیگه به مرکز شهر می رسیم؟ راننده بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد جواب می دهد:حدود 45 دقیقه خانم. سرم را به پشت تکیه می دهم و از پنجره ماشین بیرون را از نظر می گذرانم. زیپ کیفم را می کشم تا تلفنم را از آن بیرون بیاورم. چند یورو در فضای کوچک کیفم به چشمم می خورد که دیگر بی استفاده شده اند. چون اینجا واحد پول به پوند است. تلفنم را بیرون میکشم و شماره ی مامان را از نظر میگذرانم که یکدفعه بیب صدا می دهد و پیامکی روی صفحه ظاهر می شود. _توی دو ساعت چهارتا تا از تابلوهات رو فروختم! چشمانم گرد می شوند. سریعا تایپ می کنم: _داری شوخی می کنی آندرو[3]؟ _بهت گفته بودم که تو کارت معرکست. همشون به زودی فروش میرن. با سرعت برق و باد انگشت هایم حرکت می کنند تا کلمات را بنویسند. _خدای من،چقدر باورش سخته! چندتا ایده ی دیگه هم توی ذهنم دارم. شاید بعد اینکه تموم شدن برات پستشون کنم. از این فکر که برای اولین بار تابلو های نقاشی ام فروش رفته اند لبخند پهنی می زنم و خوشحال تر از لحظات قبل به صندلی تاکسی لم می دهم. چهارتا!چهارتا از نقاشی ها فرو رفته اند! لحظه ای را به یاد می آورم که در مغازه کوچک لوازم تحریر آندرو ایستاده بودم و با چهره ای جمع شده تابلو هارا روی میزش گذاشتم و گفتم:مگه اینکه یه پیرزن از اینا خوشش بیاد. بدرد نخورن. نمی دونم چه اصراری داری بذاریشون توی مغازت. پسرعمو آندرو با حرص گفت:لعنتی! میشه برای پنج دقیقه انقدر ناامید حرف نزنی؟احساس می کنم دارم افسرده می شم. دست هایم را روی تابلو ها گذاشتم:افسرده میشی؟ درحالی که دفترهای سیمی را توی قفسه ها می چید گفت:یه بار نشده ببینمت و تو بگی هی آندرو!مروز یه نقاشی عالی کشیدم. و ادایم را در آورد:مگه اینکه پیرزنا خوششون بیاد. بدرد نخورن! از به یاد آوردن این لحظات یکهو می زنم زیر خنده. چشم های راننده به سوی من برمی گردد. در نگاهش کمی تعجب خوانده می شود. احتمالا از خود می پرسید:دیگه مسافر خل نبود؟ خنده ام را جمع می کنم و دوباره سرم را پایین می اندازم. سرانجام بعد از مدت کوتاهی آندرو صحبتمان را با "موفق باشی"به پایان می رساند. [1] Prestwick [2] انگلیسی با لهجه ی اسکاتلندی را انگلیسی اسکاتیش می گویند [3] Andro
  11. 7 امتیاز
    به نام او به یاد او به امید او نام رمان: تناسخ نویسنده: مسیحا بزرگان ژانر: علمی تخیلی،عاشقانه ویراستار: _ خلاصه: اولئا فریتس زن جوان نقاش و با استعدادیست که به تازگی از آلمان به بریتانیا مهاجرت کرده تا در دانشگاه هنر گلاسگو تحصیل کند. با اینکه اولئا اولین بار است که پا به خیابان های این شهر می گذارد اما همه چیز برایش آشنا بنظر می رسد. او در حالی که تلاش می کند با خواب های عجیبش و همسایه های مرموز جدیدش بجنگد مردی را ملاقات می کند که متعلق به گذشته ی دوری می باشد.مربوط به قبل تر از تولد اولئا. حداقل قبل تر از تولد دوباره اش! اما نکته ایجاست که این دختر نقاش او را می شناسد و به یاد دارد... پیش گفتار:تناسخ به معنای انتقال روح از بدنی به بدن دیگر پس از مردن است. کتاب بر حول محور فرضیه ی زندگی دوباره ارواح می گردد. گفته می شود روح انسان هرگز نمی میرد بلکه از پیکری به پیکر دیگر منتقل می شود و مجددا متولد می شود اما زندگی پیشین خود را به یاد نمی آورد. تناسخ روح نشانه های گوناگونی دارد. نیمه گم شده،استعداد های ذاتی از بدو تولد و بدون تمرین،دژاوو و... میتوانند از نشانه های آن باشند. در این صورت سوالات زیادی برای ما ایجاد می شود. اگر یک روح نتواند زندگی قبلی خود را فراموش کند چه؟ خب این دقیقا موضوع داستان ماست! مقدمه: از کودکی بزرگترین ترسم آلزایمر بود. نام تمام وسایلم را روی کاغذ می نوشتم و روی آنها می چسباندم تا وقتی بزرگ شدم و یادم رفت نام این وسیله چه بود با خواندن کاغذ آن را به یاد آورم. گاهی نام کسی را که آن را برایم خریده بود را نیز روی آن می نوشتم. اما بعد ترس دیگری وجودم را فرا می گرفت. اگر آن فرد را هم فراموش کرده بودم چی؟ این می شد که توضیح کوتاهی از آن فرد هم روی کاغذ می نوشتم! این ماجرا تا قبل از اینکه بفهمم فراموشی گاهی بزرگترین نعمت است ادامه داشت. گاهی آنقدر یک موضوع یا خاطره را با خود مرور میکردم که دیگر جزئیات آن را هم حفظ می شدم. اما حالا تکرار،واژه ای تکراریست برایم و سردرگمی برگه توضیح از شخص "اولئا" شده. فراموشی می تواند چیز های بزرگی باشد. مثلا بزرگترین ترس،بزرگترین نعمت و یا گاهی بزرگترین آرزو!
  12. 7 امتیاز
    فصل اول آدم های جدید،فضای تکراری! جنگل صدایم می زند! اما من با تمام قوایم می دوم و فرار می کنم. هوای سرد شب تاریک به صورتم شلاق می زند و ردش را روی گونه هایم به جا می گذارد. باد در جهت مخالف حرکت من می وزد و از پشت موهای بلندم را می کشد و سعی می کند نگهم دارد. اما بی توجه به آن و با نفس هایی یکی در میان شتاب زده به جلو حرکت می کنم. صدای غرش و زوزه های مرگبارشان را می شنوم و می فهمم به محض گرفتنم مرا تکه تکه می کنند. اطرافم به سرعت از کنارم می گذرند و بخاطر سرعت سرسام آورم حتی حرکت پاهایم را هم نمی بینم! یک لحظه...فقط یک لحظه پشت سرم را نگاه می کنم و آنچه که میبینم وحشتم را صد برابر می کند. چشم های قرمزشان هدفی را به غیر از من نمی بینند. دهانشان را حریصانه باز کرده و دندان های چاقو مانند خود را نشانم میدهند. درد شدیدی را در پاهایم حس می کنم اما باعث نمی شود از حرکت بایستم. دست هایم با سرعت کنار بدنم حرکت می کنند. چشم هایم مضطرب و ترسیده به دنبال جایی برای پناه بردن می گردند تا این گله گرگ وحشی کارم را تمام نکنند. زیاد از من فاصله ندارند. شاید چند متر. بدترین اتفاقی که آن لحظه می توانست بیافتند چه بود؟ پایم به یک شئ گیر کند و با سر به زمین بخورم. به خاطر سرعت زیادم روی زمین کشیده شوم و فاصله ام با گرگ ها به یک دقیقه برسد. و این اتفاق افتاد! درمانده به عقب می خزم. از ترس اشک هایم خشکیده اند و قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوبد. الان می رسند! نمی توانم بلند شوم. سینه ام به خس خس افتاده. تمام انرژی ام تحلیل رفته و خستگی به زمین میخکوبم کرده است. زودتر از آنچه انتظار داشتم به من می رسند. اونا منو می کشند! نه...نه! -نه! از جایم می پرم و اطرافم را نگاه می کنم. زن سیاه پوست و متعجبی کنارم نشسته و با ابروی بالا رفته نگاهم می کند. روی صندلی نشسته ام و کنار صورتم پنجره کوچکی قرار دارد. پنجره هواپیماست. خبری از گرگ نیست و هوا روشن است. نفس عمیقی می کشم. همه چیز مرتب است. برگه راهنمای هواپیما در دستم مچاله شده. مشت مرطوبم را باز می کنم. برگه له شده از دستم بیرون می جهد و پایین می افتد. گیج اطرافم را نگاه می کنم. کمی طول می کشد تا به یاد آورم دقیقا کجا هستم. آهان! در هواپیما در حال حرکت به گلاسگو[1]! ناگهان متوجه نگاه خیره زن سیاه پوست می شوم که سرزنش گرانه ابروی چپش را بالا برده است. مجله ای در دستش دارد که گویا در حال خوانش آن بوده. -کنار صندلی ها سطل آشغال هست. چندبار پلک می زنم و بعد از چند ثانیه با تاخیر منظور او را می فهمم. خم می شوم و برگه راهنما را از کف هواپیما برمیدارم. -ببخشید. ساعتم را نگاه می کنم. چیزی نمانده تا عقربه ساعت به عدد سه برسد. -مسافران محترم،هواپیما در حال فرود به مقصد می باشد. لطفا کمربند های خود را ببندید و سرجای خود بنشینید... زن سیاه پوست با لحنی خوشحال زمزمه می کند: سلام اسکاتلند. [1] Glosgow:بزرگترین شهر اسکاتلند در بریتانیا
  13. 7 امتیاز
    پارت 6: از مهراد خداحافظی کردیم و به راه خود ادامه دادیم. با چشمان گرد شده ام که نشان دهنده ی تعجب درونیم بود بر و بر عمه نسرین را نگاه می کردم -چی شده شهرزاد چرا این جوری نگاهم میکنی؟ -عمه جون شما کی با آقا مهراد آشنا شدید ، قبلا ایشون رو دیده بودین؟ عمه نسرین که متوجه علت تعجب من شده بود جواب داد: -اره عزیزم دیروز ظهر ، وقتی که می رفتم بیمارستان دم در دیدمشون باور اینکه مهراد پسر آقای ستوده باشد برایم سخت بود، چون تا به حال هیچ اثری از این آقا نبود -عمه جون ما الان سه ساله که توی این ساختمان زندگی می کنیم پس چرا هیچ وقت ایشون رو ندیدم اینجا؟ -نزدیک هشت سال ایران نبودن ، برای ادامه ی تحصیل خارج از کشور زندگی میکردن پس درست حدس زده بودم که باید تحصیلات عالی داشته باشد به جلوی در که رسیدیم از عمه نسرین جدا شدم و به سمت ایستگاه اتوبوسی که در انتهای خیابان قرار داشت قدم برداشتم هنوز به ایستگاه نرسیده بودم که صدای ترمز بلند یک ماشین توجه مرا به خود جلب کرد برگشتم و نگاهی به پشت سر انداختم محبوبه با ژستی خاص پشت فرمان بود. -برسونمتون خانم به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. -سلام شهرزاد جونم چه طوری معترض ولی آرام گفتم -سلام تپل خانم این چه طرز رانندگیه دختر ، دفعه قبل با ماشین رفتی توی مغازه ی سر کوچه تون بس نبود واسه ات ، رانندگی تو درست کن محبوبه لب و لوچه اش آویزون شد و با لحنی پر از توقع جواب داد - میشه یادآوری نکنی حالا توام، با کلی التماس از بابام ماشین گرفتم صبح می گفت تو الاغ سواری می کنی نه ماشین سواری ، اصلا این بابای من به من لطف داره در حد لالیگا نیش خندی زدم -آخی عزیزم خب راست میگن دیگه نگاهی به ساعت مچی روی دستم انداختم ساعت یک ربع به هشت بود -وای محبوبه عجله کن دیر شد همش یک ربع وقت داریم ******* با استرس وارد راهروی ساختمان کلاس ها شدیم -شهرزاد میگم الان استاد رفته سر کلاس ، بیا بر گردیم جلو همه سنگ روی یخ مون می کنه ها ، استاد وثوق بعد از خودش به کسی اجازه نمی ده بره سر کلاسش ظاهرا خون سرد بودم اما استرس درونی ام بیداد می کرد -همش پنج دقیقه تاخیر داریم شاید چیزی بهمون نگفت و اجازه داد که بریم سر کلاس جلوی در کلاایستادیم ،هر دو از شدت نگرانی رنگمان سرخ شده بود . نگاهم به چهره ی گل انداخته ی محبوبه دوختم، از دیدن صحنه ی رو به رویم خنده ام گرفت برای چند لحظه نگرانی که داشتم را فراموش کردم . لپ های محبوبه از اضطراب زیاد ،صورتی رنگ شده بود و بانمکی عجیبی به چهره اش بخشیده بود چقدر در آن لحظه دلم می خواست لپ هایش را تا جایی که می توانم بکشم اما حیف در موقعیتی نبودم که چنین کاری را انجام بدهم -زهرمار شهرزاد من دارم از استرس می میرم تو می خندی واسه من . موجی از ترس درون چشمانش افتاده بود -شهرزاد میگم دیر شده بیا بر گردیم فوقش غیبت می خوریم بهتر از اینه که جلوی بچه های کلاس ضایع شیم -اه بابا چقد ترسویی تو نفس عمیقی کشیدم و با دست به آرامی چند ضربه به در زدم ، بلافاصله دستگیره ی در را چرخاندم در باز شد و وارد کلاس شدیم . استاد وثوق کنار تابلو ایستاده و در حال نوشتن چند فرمول بر روی تابلو بود. با شنیدن صدای در برگشت و نگاهی به ما انداخت خجالت زده گفتم: -سلام استاد استاد کمی مکث کرد و فقط به ما نگاه می کرد. هر لحظه منتظر بودیم که تیکه ای بیندازد و کلاس برود روی هوا اما در کمال تعجب گفت: -بفرمایید خانما و به نوشتن خود ادامه داد . به انتهای کلاس رفتیم ، بر روی صندلی نشستیم ، جزوه هایمان را بی سر و صدا بیرون آوردم و شروع به نوشتن کردیم. صدای آرام محبوبه در گوشم پیچید -وای شهرزاد باورم نمیشه چیزی بارمون نکرد -خودمم هنوز توی هنگم ، یادته جلسه ی قبل حسین یوسفی دیر اومد چه طور جلو همه متلک بارونش کرد ، دست آخرم گفت جلسه ی بعد زیارتتون می کنیم بیچاره یوسفی خیلی کم آورد و رفت بیرون. تا اتمام کلاس دیگر حرفی بین من و محبوبه رد و بدل نشد استاد وثوق دست از نوشتن بر روی تابلو کشید. -برای امروز کافیه سوألی هست در خدمتم چند لحظه ای منتظر ماند -ظاهرأ سوالی ندارید چه دانشجو های خوبی دارم همه درس رو به خوبی گوش دادن ویاد گرفتن با این حساب جلسه ی آینده امتحان داریم ناگهان با اعتراض اکثریت دانشجو ها که مبنی بر یاد نگرفتن درس بود مواجه شد -خب پس چرا وقتی می پرسم سوألی هست یا نه همه سکوت می کنید ، این بار امتحان دادید عبرتی میشه واسه تون که دفعه ی بعد به درس گوش بدید، خسته نباشید به کنار تریبون رفت کتاب قطوری را از روی تریبون برداشت و به سمت در شروع به حرکت کرد قبل از خروج از کلاس بر گشت و نگاهی به انتهای کلاس انداخت نگاهش چنان عمیق بود که سنگینی اش را کاملا حس کردم ضربان قلبم بالا رفت چشمانم را بستم ، فقط و فقط دعا می کردم که چیزی نگوید . چشمانم را که گشودم رفته بود.
  14. 7 امتیاز
    پارت۱: خانم تیموری ...خانم تیموری با شما هستم . با عبور ناگهانی دستی از جلوی صورتم به خودم آمدم، استاد وثوق را در مقابل خود دیدم که با تکان دادن دستش سعی داشت تا مرا از عالم خیال بیرون آورد ، با اضطراب پاسخ دادم -بله استاد خیلی متواضع و آرام لبخندی زد و گفت : -حواستون کجاست خانم؟ ظاهرأ می خواستید پروژه تون رو به تحویل بدید چی شد پس؟ والا از وقتی که اومدین خیره شدین به این قاب عکس خبری هم از پروژه نیست. نگاهم را از استاد گرفتم و دوباره محو تماشای قاب عکسی شدم که روی دیوار قرار داشت . دختر بچه ای با موهای بلند و بور ، صورتی بیضی شکل و چشمانی آبی رنگ ، چقدر این عکس به نظر آشنا می آمد . این بار با ضربه ای که به پهلوی سمت راستم خورد از جا پریدم کمی دردم آمد با اخم نگاهی به محبوبه که کنارم ایستاده بود، انداختم و آرام گفتم: -چرا میزنی ؟ محبوبه سرش را نزدیک گوشم آورد با لحنی سرشار از حرص خوردن ، زیر لب گفت: -تو چرا تو فضایی؟ آبرومونو بردی ، پروژه رو تحویل بده دیگه ، پروژه را از داخل کیفم برداشتم و با کمی مکث بر روی میز استاد قرار دادم -ببخشید استاد ، خدمت شما استاد وثوق پروژه ام را کمی برگ زد ، - بسیار خب خانم تیموری ، طی دو هفته ی آینده بهتون نتیجه رو اعلام می کنم تا برای دفاع از پروژه تون تشریف بیارین . از اینکه ایرادی نگرفت کمی خوش حال شدم -ممنون استاد ، من برای این پروژه خیلی زحمت کشیدم تا بتونم یک کادر کامل از سازه های بتنی خدمت تون ارائه بدم امیدوارم نتیجه ی تلاشم براتون قابل قبول باشه . لبخندی مبنی بر رضایت زد، پروژه را درون کشوی میزش قرار داد و رو به ما گفت: -اگر امر دیگه ای هم دارید در خدمتم ؟ محبوبه بلافاصله جواب داد -نه استاد فقط خواستیم پروژه رو تحویل بدیم ، ممنون از اینکه وقتتون رو در اختیار ما قرار دادین _خواهش میکنم موفق باشید. خداحافظی کردیم و به سمت در خروجی قدم برداشتیم ، یک قدمی در بودم که برگشتم و دوباره به آن قاب عکس ، نگاهی انداختم، چشمانش برایم واقعا آشنا بود . از اتاق خارج شدیم محبوبه دستم را گرفته بودو در حالی که با عجله قدم بر می داشت با حالتی عصبی گفت: -وای شهرزاد چقد لفت دادی ، یکم دیگه معطل می کردی با همون پروژه می زدم توی سرت دستم را از دست محبوبه جدا کردم و حالتی پشیمان به خودم گرفتم. محبوبه تند قدم بر می داشت و من هم مثل بچه هایی که به دنبال مادرشان می دوند ، سعی داشتم تا خودم را به او برسانم -وای چقد تند میری محبوبه ، کجا داری میری با این عجله؟ محبوبه همان طور که قدم بر می داشت کمی سرش را به عقب چرخاند، از شدت عصبانیت صورتش سرخ شده بود و پرهای دماغش متورم -حرف نزن فقط بیا بریم . با دیدن چهره اش کمی جا خوردم، -چشم شما فقط بگو کجا داریم می ریم، بعد من دیگه چیزی نمیگم . ناله ای کرد و گفت: - بابا شهرزاد مردم از گرسنگی بیا بریم تا من غش نکردم نیفتادم روی دستت. با شنیدن این جمله دو هزاریم افتاد که دیگر نباید،چیزی بگویم چون معمولا در این مواقع خون به مغز خانم نمی رسد و اگر روی اعصابش قدم بزنی چنان می زند و قلم پایت را خورد می کند که قدم زدن از یادت برود.
  15. 7 امتیاز
    شال تیره ام رو روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم روی پله اول جلوی اتاق نشستم و کفشهام و پام کردم و ایستادم گرمای طاقت فرسای تیرماه اولین چیزی بود که بعد از بیرون اومدن از خونه توی ذوقم میزد ،نگاهی به حیاط درب و داغون انداختم به اتاق هایی که دور تا دور حیاط بودن ؛چشمم خورد به در اتاق قهوه ای رنگ سمیه، آهی از روی دلتنگی کشیدم وزمزمه کردم-پس کی میایی تو؟ صدای علی و رضا باعث شد نگاهم رو از در اتاقش بگیرم وبه اون دوتا بدوزم علی زودتر از رضا وارد حیاط شد و سمت اتاقشون رفت و کتابهاش رو که زیر بغلش گرفته بود رو دم در اتاق رها کرد و در حالی که دوباره سمت در برمیگشت روبه رضا گفت:زودباش رضابریم تا بی کله نیومده دعوامون کنه! رضا با قدم های اهسته سمت پله ها رفت و روی اولین پله نشست وکتابهاش رو روی زمین گذاشت و بی حوصله گفت: -صبر کن پاهام درد میکنه بزار یکم استراحت کنم علی کنار در ایستاد و نگاهش کرد:باز میخوایی بی کله بیاد کتکمون بزنه؟من میرم تو بمون. پشتش رو به رضا کرد و از حیاط خارج شد ،قدم برداشتم سمت رضا و روبه روش ایستادم با دیدنم بلند شد و لبخند دندون نمایی زد که دندون های نامرتبش مشخص شد-سلام ابجی اخم کردم و گفتم: -علیک سلام تو چرا اینجا لم دادی؟ چرا با علی نرفتی؟ سرش رو انداخت پایین و با قیافه مچاله شده ای گفت: -ابجی بخدا خیلی خستم میدونی چقد راه و پیاده اومدیم؟ سرم و کج کردم ونگاهش کردم،موهای پر و مشکیش رو با دستم بهم ریختم –قربونت برم میدونم خسته ای اما شرط بی کله رو فراموش کردی؟ مکث کوتاهی کرد و با چشمهای درشت قهوه ایش نگاهم کرد-نه فراموش نکردم خب پس اگه میخوایی درس بخونی باید بعد از مدرسه بری کار کنی و شب بیایی به درسات برسی مثل علی لبش رو جمع کرد و با لحن بچگونش گفت: -باشه ابجی وسایلم و برمیدارم و میرم لبخندی به روش زدم و در حالیه که از کنارش میگذشتم لپش رو کشیدم-افرین پسرخوب. به ساندویچ نون وپنیری که توی دستم بود گاز بزرگی زدم و در حالی که لقمه رو می جوییدم دست آزادم و جلوی پیشونیم گرفتم تا مانع نورخشید به چشمهام بشم؛نگاهی به دور وبرم انداختم مردم از کنار ما میگذشتن و حتی نیم نگاهی به بساطی که ما کنار پیاده رو پهن کرده بودیم و برای فروش گذاشته بودیم نمی انداختن کلافه شده بودم انگار امروز روز کسب و کار نبود ،تکیه به تنه درختی که پشت سرم بود دادم وبرای لحظه ای چشمهام و روی هم گذاشتم اما طولی نکشید که با صدای فریاد مردی به سرعت چشم هام و باز کردم و با صحنه همیشگی رو به رو شدم ،دست فروش ها با عجله ودستپاچه وسایلاشون و جمع میکردن و پا به فرار میزاشتن با دیدن این صحنه منم به بقیه پیوستم با عجله کوله پشتیم و برداشتم و وسایلم وریختم داخلش و شروع کردم به دوییدن ؛مامورای سد معبر با اون لباس های زردرنگشون مثل همیشه با بیرحمی دست فروش های بدبخت و به باد کتک گرفته بودن و وسایلشون رو خورد میکردن صدای داد و هوارشون تموم اون منطقه رو پر کرده بود،به حد کافی که از اون منطقه دور شدم ایستادم در حالی که نفس نفس میزدم کوله پشتیم و روی زمین انداختم اونقدر دویده بودم که نفس کم آورده بودم و سرفه های پی در پی باعث شده بود تمام بدنم بی حس شه ؛بعد از چند لحظه که حالم جا اومد و ریتم ضربان قلبم عادی شد باره دیگه کوله پشتی سنگینم وبرداشتم و سمت ایستگاه اتوبوس رفتم. روی اولین صندلی خالی نشستم و سرم و تکیه به شیشه اتوبوس دادم خستگی تو تمام بدنم رخنه کرده بود،این چند روز مامورای سد معبر اجازه ی کار کردن نمیدادن و هروز با اومدنشون ما رو اذیت میکردن وبه دست فروش های بدبخت خسارت میزدن و براشون هم اهمیتی نداشت چی به سرماها میاد؛نگاهی به کولم انداختم هیچی نفروخته بودم و مطمعنا دوباره با بی کله دعوای درستو حسابی در پیش داشتم ،هوا تاریک شده بود که به محله ی درب و داغونی که توش زندگی می کردم رسیدم این محله یکی از افتضاح ترین محله های شهر بود و همه نوع آدمی داخلش پیدا می شد ؛چاقو کش، معتاد،خلافکار،دزد،بدبخت بیچاره،عیاش و همه نوع ادم ...با دیدن جمعیتی که دم در خونه بود به سرعتم افزودم و با قدم های بزرگ خودم رو به جمعیت رسوندم و از بینشون گذشتم و چیزی که حدس می زدم و دیدم مرتضی بی کله باز افتاده بود به جون این بچه های بدبخت و امشب نوبت علی بود که خونین و مالینش میکرد،با دیدن صحنه رو به رو عصبی سمتشون رفتم و علی رو که روی زمین افتاده بود و داد و بیداد میکرد از زیر مشت و گلد های بی کله کشیدم کنار و بلندش کردم ،نگاه برزخیم رو به بی کله دوختم و با تشر گفتم: -داری چه غلطی میکنی تو حیوون؟کشتی بچه رو !
  16. 7 امتیاز
    #پارت_دوم طغیان یک رویا به قلم سارا پیوندی حسام احساس کرد بزاق دهانش زیادی ترشح شده ؛ خوب می‌دانست که این واکنش بدن در برابر ترس است. نگاهش روی گوش‌های شکسته ی فرشاد و گردن چند طبقه ایی او افتاد و به سمت خط عمیقی که از بالای ابروهایش تا وسط سر تازه تراشیده شده‌اش کشیده شده بود، ادامه پیدا کرد. احساس می‌کرد امروز این خط بد منظره که یادگار دعوای دوران نوجوانی‌اش بود، زیادی خود‌نمایی می‌کند؛ همان دعوایی که عمه با وساطت پدرش رضایت شاکی را گرفته بودند، تا مانع زندون رفتن یکدونه پسر عمه سمیه شوند. دلش را به دریا زد و با اخم‌های گره کرده به چشم‌های تاریک فرشاد نگاه کرد. به یاد خواهر یکی یکدونه‌اش《 سایه》 افتاد که قرار بود آخر همین ماه عروس خونه ی عمه سمیه شود.شقیقه‌هایش از درد تیر کشید؛ یاد صورت رنگ پریده ی سایه افتاد وقتی با لکنت می‌گفت: تو رو خدا نجاتم بده داداش؛ فرشاد افتاده دنبالم؛ الان خونم رو می‌ریز! اخم‌هایش در هم گره خورد. می‌دانست‌ حتما سایه علتی داشته که عروسی را بهم زده از همان اول هم مخالف این ازدواج بود پس باید به این غول بیابانی حالی می‌کرد که سایه حمایت برادرش را دارد تا دیگر هوس اذیت کردنش را نکند. مشت گره کرده اش را بالا آورد تا ضربه ای زیر چانه‌ی این به اصطلاح فامیل بزند اما فرشاد مشت حسام رو کف دستش اسیر کرد و انگشت‌های بزرگش رو دور آنها پیچید و با صدای بم و دورگه ای غرید: خفه شو نفله... احترام موی سفید دایی رو دارم چیزی بهت نمی‌گم، وگرنه توی جوجه ماشینی رو چه به معرکه گرفتن. جوری‌ می‌زنمت بفهمی دفعه دیگه معرکه نگیری توله سگ. واسه من آدم شدی؟! فرشاد تابی به انگشت‌های بزرگش داد آنها را محکم‌تر کرد و صدای استخوان‌های حسام را که شنید، پوزخندی زد وگفت: نفهمیدی خر فهمت کنم؛ سایه زنمه؛ حقه منه؛ اومدم ببرمش توچی می‌گی!
  17. 7 امتیاز
    #پارت_اول طغیان یک رویا به قلم سارا پیوندی من و سرما، دل و د‌لداده، شدیم! هر دو آواره از این شهر پر آوازه شدیم! هر دو بی یار به امید دلی می‌گشتیم. با همه دوست ولی، دشمن هر خانه شدیم! شعر سارا پیوندی خورشید در حال غروب بود و باد سردی برگ‌های ریخته شده از درختان را با خودش به سمت انتهای کوچه‌ی بن بست می‌برد. جایی که خانه‌ای کوچک و ویلایی با نمایی سیمانی و رنگ شده انتظار رسیدن زمستان را می‌کشید. دو طرف کوچه چنارهای بلند در حال بدرقه‌ی برگ‌های هزار رنگشان بودند؛ تا همسفر باد شوند. برگ‌ها رقص کنان فرود می‌آمدند و در امتداد کوچه کشیده می‌شدند. صدای خش خش آنها کوچه را پر کرده بود. به هر جای بلندی که می‌رسیدند سفر آنها به پایان می‌رسید. باد شدت گرفت و برگ‌ها را از زیر در خانه‌ها به داخل مهمان می‌کرد. برگها به در سفید رنگی -که به خاطر بارون‌های پاییزی زنگ زده بود- رسیدند. در میان انواع صداهایی که به گوش می‌رسید، صدای بلندی تمام کوچه را پر کرد و نگاه عابران را به سمت در سفید رنگ و زنگ زده کشید. در ناگهان باز شد و پر شتاب به سینه‌ی دیوار کوبیده شد. صدای مهیبی در کوچه پیچید و سرما به داخل خونه حجوم آورد و صدای فریادی که می‌رفت تا به گوش ساکنان کوچه‌ی سرما زده برسد، در های و هوی زوزه باد گم شد. -مگه نگفتم بیای اینجا، قلم پاهات خورد می‌کنم؛ مرتیکه‌ی بی ناموس! حسام آستین‌های پلیورش رو بالا فرستاد و با تمام توانش هر دو دستش رو به سینه فرشاد کوبید. و او را به سمت در حیاط که با شتاب باز کرده بود، هول داد. باد برگ‌های مهمان شده را زیر پای حسام برد. شدت سوز و سرما به قدری بود که از بین کلاف ضخیم بافته شده ی پلیورش، تن حسام را می‌لرزاند .چشم‌هایش از شدت خشم بر‌افروخته بود و ذهنش درگیر. اگر پدرش خانه بود، این خواهر زاده به قول او فامیل را چگونه می‌خواست از در بیرون کند؟! فرشاد، مردی تنومند بود؛ با شانه های پهن و عضله‌های بزرگ و تزریقی و قد بلندی که سایه‌ی نحس و تاریکش روی سر حسام افتاده بود. حسام خوب می‌دانست فرشاد به راحتی می‌تواند او را کنار بزند و راهش را به داخل خانه باز کند واهل حفظ کردن آبروی چندین و چند ساله‌ی خانواده ی دایی‌اش، نیست و تا دق و دلی اش را خالی نکند و زهرش را نریزد پا پس نمی‌کشد. با آنکه حسام تمام نیرویش را خرج راندن فرشاد کرده بود؛ او تنها یه قدم به عقب برداشت!
  18. 6 امتیاز
  19. 6 امتیاز
    با سلام چیزی که در وجه ی اول برای من جالب توجه بود اینه که تا به حال رمانی نخوندم که یک نویسنده مرد،بتونه خودش رو جای شخصیت زن قرار بده و حسیات و ویژگی های یک زن رو بخوبی منتقل کنه تبریک به شما دوست عزیز که در این امر موفق بودید نظر کلی که دارم اینکه رمان شما الان مناسب نقد نبود چون من تا الان فقط میتونم نظرم رو در مورد قلم شما و ویژگی هاش بگم هنوز به قسمت های سوال برانگیز داستان نرسیدیم که بتونم یک نقد جامعه خدمتتون ارائه بدم. یکمی برای نقد رمانتون زود بود تا اینجا که خوندم رمان یک سیر ملایم داشت نام رمانتون نام مناسبی بود اما غیر قابل حدس یه جورایی آدم رو سورپرایز کرد چون من اسم رمانتون رو که خوندم فکر کردم الان در مورد یه قاتل جانی باشه و بیشتر تصورم یک داستان جنایی و پلیس محور بود. تا شروع از مردمان ساده و مثبت گرای روستایی. تا اینجا بیشترفضا سازی داشتیم،اما فضا سازی خوب و به جایی داشتید مخصوصا در پارت پایانی ،کاملا میشد چنین فضایی رو که مهری صغری رو بغل کرده و اطرافیان در چه موقعیتی قرار دارند رو تصور کرد. حس امیزی هر چه پارت ها پیش می‌رفت حس امیزی تون قوی تر میشد و پارت ۱۴ ام به بعد حس امیزی قابل انتقال و ملموس بود ادبیات جالبی داشتید،و با توجه به ادبیاتتون رمان رو از فضا یکنواختی خارج کرده بودید و نقطه ی جذاب قلمتون هم به نظرم همینه پارتهای انتهایی رو غلط املایی به چشم میخورد و حتی بعضی جاها کلماتی رو جا انداخته بودید این نقد قلم شما و سبک نوشتن تون بود برای نقد پیرامون موضوع و نقاط عطف داستان باید داستانتون پیش بره تا ببینیم چه اتفاقاتی در انتظار این خانواده به ویژه مهری هست موفق و سربلند باشید قلمتون همواره نویسا
  20. 6 امتیاز
    احمد اقا گوشه ای ایستاد و سرش را پایین انداخت؛ باورش برایش سخت بود که حاجیه خانم مُرده باشد، و از همه تعجب برانگیز تر این بود که برای چه صفدر باید او را می کُشت؟! عقدس خانم چادرش را دورش پیچید و عصبی و ناراحت رو به احمد آقا توپید: دِ بگو مرد، چی شده؟! _ حاجیه خانم مُرده، یکی زنگ بزنه اورژانس. خوش نَرِ جَسَد زیاد رو زِمین بمونه! با تمام شدن حرف احمد اقا سکوت بر فضای خفقان آور خانه حاکم شد. باور این خبر برای تمامی اهالی روستا تعجب برانگیز بود. هرچند هیچ کدام دلخوشی از صاحب های این خانه نداشتند اما...! یکی از زن های روستا پوزخندی زد و گفت: به درک، همون بهتر که مُرد. کم دخترهای بیچاره رو بدبخت کردن؛ همون بهتر که شَرشون کم شد! کوروش همسرش نهیب زد. _ بس کن زن، الان چه وقت این حرف هاست؟! زن جبهه گرفت و طلبکار گفت: چیه مگه دروغ می گم، هر چقدر این جور آدم ها برن و بمیرن و شَرشون کم شه دنیا گلستون می شه. و به دنبال حرفش زن های همسایه همهمه شان به منظور تایید حرف های او به پا خواست.
  21. 6 امتیاز
    محبوبم ، کمک کن دلهایمان از بخل و حسد عاری و مملو مهربانی گردد ، مهربانی از جنس خودت ، ای بخشنده ی بی منت به ما هم بخشندگی بیاموز تا دستگیر افتادگان باشیم . ای رئوفِ بی همتا ، نگاههای ما را نیز توأم با رأفت گردان . خدایا کمک کن یکرنگ و یکدل باشیم . خدایا دلهایمان را به نور امید منور گردان پروردگارا انسان خلقمان کردی ، انسان بمیران . آمین .
  22. 6 امتیاز
    پارت 7: با خیالی آسوده نفس حبس شده ام را به یک باره بیرون دادم . -وای محبوبه این آدم روان پریش چرا این جوری کرد قلبم افتاد کف پام. منتظر جوابی از جانب محبوبه نشدم ،جزوه ام را درون کیفم قرار دادم ، از جا بلند شدم و به همراه محبوبه از کلاس خارج شدیم. در راه برگشت به خانه بودیم ناگهان یادم آمد که چند روز پیش کتابی را برای فنر زنی به صحافی برده بودم . -محبوبه همین جا نگه دار من پیاده می شم محبوبه چینی به پیشانی اش انداخت و ریز نگاهم کرد -ولی هنوز که نرسیدیم؟ -میدونم عزیزم باید برم صحافی محبوبه کنار خیابان توقف کرد، خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم صحافی اواسط یک خیابان فرعی قرار داشت. مسافتی را پیاده روی کردم تا به آن خیابان فرعی رسیدم وارد خیابان شدم و به مسیر خود ادامه دادم . حال عجیبی داشتم ، حس می کردم کسی در تعقیب من است ایستادم و خوب خیابان را وارسی کردم اما کسی نبود، حتی پرنده ام پر نمی زد‌ شروع به قدم زدن کردم مسافت کوتاهی را پیمودم ناگهان اتوموبیل سفید رنگی که از انتهای خیابان به سمت من می آمد ، توجه ام را به خود جلب کرد هر چقدر اتوموبیل نزدیک تر می شد صدای موزیکش بلند و بلند تر می شد کمی ترسیده بودم اما خون سردی خودم را حفظ کردم، با سرعت کم از کنارم عبور کرد غیر مستقیم به داخل اتوموبیل نگاهی انداختم دو جوان با قیافه هایی مضحکه آمیز به من خیره بودند . نفس راحتی کشیدم و با خیال اینکه رفتند و دیگر کاری به من ندارند به راه خود ادامه دادم کمی بعد متوجه بازگشت اتوموبیل شدم اضطراب کل وجودم را فرا گرفته بود، ضربان شدید قلبم را حس می کردم کاش تنها نبودم ، دلم محبوبه را فریاد می کشید . کاش الان کنارم بود . چاره ای نداشتم اگر در آن لحظه خودم را می باختم در واقع زندگی ام را باخته بودم خدایا خودت کمکم کن ، خودت محافظم باش . چیزی نمانده بود تا به صحافی برسم ، با سرعت بیشتری قدم برداشتم ،فاصله ی چندانی با صحافی نداشتم که متوجه شدم صحافی بسته است . اگر بگویم که در آن لحظه دنیا بر روی سرم آوار شد دروغ نگفته ام. دلم می خواست آن لحظه دیگر زنده نباشم -خانمی کجا با این عجله ؟ بیا بالا برسونیمت بدون اینکه جوابی بدهم به راه خود ادامه دادم . اتوموبیل با سرعت کمی، همراه با من می آمد در دلم آشوبی بود که آن سرش ناپیدا خدایا فقط تورو توی این زمان و مکان دارم خودت هوامو داشته باشه صدای نازک‌و دخترانه نمای آن جوان درون گوشم می پیچید -بیا دیگه خوشکل خانم ناز نکن قول می دم بد نگذره چند دقیقه ای به همین منوال گذشت از آنها اصرار و از من انکار کفرشان در آمده بود، ناگهان اتومبیل را نگه داشت ، جوانی که پشت فرمان بود پیاده شد و به کنار من که رسید گوشه ی کیفم را محکم گرفت و سعی داشت تا مرا به کنار اتوموبیل ببرد -بیا دیگه دختر جون بد قلقی نکن بغض گلویم را فشار می داد اشک در گودی چشمانم جمع شده بود کیفم را رها کردم از اعماق وجودم فریاد زدم -گمشو کثافت و با پا ضربه ای به زانویش زدم نگاهم به چهراه اش افتاد، خشم را از چشمانش می خواندم صدایش را بالا برد -چه غلطا منو می زنی ، بیچاره ات می کنم در دل زار می زدم خدایا پس کجایی ، کمکم کن مچ دستم را گرفت با پشت دست سیلی محکمی به صورتم زد دستش آن قدر ضرب داشت که به عقب هل خوردم ، و نقش بر زمین شدم.
  23. 6 امتیاز
    بنویس عشق بخوان دل بخوان گنجینه ی مهر بخوان پرواز نفس بخوان پرنده ی رها از قفس بنویس عشق بخوان دل بخوان روح گسسته از حصار تن بخوان عطر ذهن بخوان مادر بخوان مهد و گهواره ی عشق بنویس دل این بار بخوان عشق
  24. 6 امتیاز
    پارت 5: -واقعا این جا خونه ی شماست؟ -بله سرکارعلیه اینجا خونه ی ماست، اگر مایلید تشریف بیارید داخل از نزدیک به فضولیتون ادامه بدید. از فرط خجالت سرم را پایین انداختم ، زیر لب ببخشیدی گفتم و راهم را به سمت پله ها کج کردم اخه این چه کاری بود که من کردم چرا این قدر کنجکاوم، یکی نیست بگه دختر حتما باید این جوری سنگ روی یخ بشی تا دست از این فضولی ها برداری. گاهی خودم را سرزنش می کردم و گاهی هم به راز نهفته در خانه ی آقای ستوده فکر می کردم. هیچ چیز قابل درک نبود ،آن مرد چه کسی می توانست باشد؟ چه نسبتی با آقای ستوده داشت ؟ از پله ها پایین آمدم چشمم به عمه نسرین افتاد که رو به روی در ایستاده بود . -سلام عمه جون ، خسته نباشید -سلام عزیزم خوبی شهرزاد جان -ممنون عمه جون. چرا دیر اومدید خستگی از سر و رویش می بارید -ببخش عزیزم کارم طول کشید وای نبودی شهرزاد یه پسر بچه رو آورده بودن بیمارستان ، تصادفی بود،بیچاره جلوی چشای خودم مرد،خیلی صحنه ی بدی بود. از شنید این جملات از دهان عمه نسرین ناراحت شدم. -وای چه بد ، بیچاره خانواده اش خدا صبرشون بده این را گفتم و هر دو وارد خانه شدیم. *** شهرزاد ...... شهرزاد عمه بیدار شو دیرت می شه ها بر روی تخت از این پهلو به آن پهلو شدم. -باشه عمه جون الان بیدار می شم، و دوباره خوابیدم هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای عمه نسرین بلند شد -شهرزاد پا میشی یا بیام کار به مرحله ی تهدید رسید اما من دلم نمی خواست از خواب بیدار شوم ملتمسانه گفتم: -پنج دقیقه دیگه بخوابم بعد بیدار می شم قول میدم هنوز حرفم تمام نشده بود که در اتاق با شدت باز شد و عمه نسرین وارد اتاق شد . پتو را از رویم کشید و گفت: - پاشو تنبل خانم، الان دیرت میشه هنوز نه آماده شدی و نه صبحانه خوردی مظلومانه در چشمان مهربانش خیره شدم -چشم عمه جونم بیدار شدم دیگه کمتر از ۲۰ دقیقه آماده شدم و به آشپز خانه رفتم ساعت از هفت صبح گذشته بود. به سمت میز صبحانه قدم بر داشتم عمه نسرین کنار سماور در حال ریختن چای بود استکانی چای ریخت و به دستم داد مشغول خوردن صبحانه شدیم لقمه ی نان و پنیر را در دهانم گذاشتم و پرسیدم -راستی عمه جون کی از بیمارستان بر می گردید؟ -احتمالا ساعتای چهار شیفتم تموم میشه البته اگه نگین خانم از مرخصی بر گرده و مجبور نشم دوباره جای اون هم شیفت وایسم -پس عصر اگه اومدید بریم خرید ، خیلی وقته باهم خرید نرفتیم سرش را به نشانه ی تاکید تکان داد -باشه عزیزم حتما بعد از خوردن صبحانه با عمه از خانه خارج شدیم کمی جلو در ایستادیم تا عمه نسرین در را قفل کند. در همین حین صدای پای کسی که از پله ها بالا می آمد به گوشم رسید برگشتم و به راه پله ها نگاهی انداختم وای خدای من دوباره این آقا، الان منو این جا ببینه آبروم میره با اون دست گلی که شب قبل به آب دادم. عمه نسرین در را قفل کرد و به سمت راه پله ها شروع به حرکت کرد اما با دیدن آن مرد جوان از حرکت ایستاد مضطرب و نگران خودم را پشت عمه قایم کردم که کمتر در تیر رأس نگاهش باشم. به ما که رسید لبخند کوتاهی زد. -سلام نسرین خانم صبح تون بخیر عمه نسرین خیلی مودب پاسخ داد -سلام آقا مهراد ممنون ،صبح شما هم بخیر خوب هستین ؟ چه جالب حتی عمه نسرین هم این آقا رو می شناخت -نسرین خانم ، بانو رو معرفی نمی کنید؟ ظاهرأ خجالتی هم هستند، مثل بچه ها خودشون رو قایم کردن حیف که در آن لحظه نمی توانستم چیزی بگویم وگرنه خوب می دانستم چه طور از خجالتش در بیایم. گونه هایم از خجالت سرخ و تمام بدنم سرد شده بود نفس عمیقی کشیدم کمی بر روی پله جا به جا شدم تا در مقابلش قرار گیرم -سلام نگاه نافذی به من انداخت برق نگاهش دلم را بد لرزاند . برای لحظه ای حسی همانند ترس کل وجودم را فرا گرفت. -سلام بانو عمه نسرین اشاره ای به من کرد و گفت -برادر زاده ام شهرزاد در چشمانم خیره شد و با ملایمت لبخندی زد -شهرزاد ..... چه اسم قشنگی عمه نسرین رو به من کرد و ادامه داد -شهرزاد جان ..... آقا مهراد پسر آقای ستوده هستند. نگاهم را از نگاهش گرفتم ، متعجب پرسیدم -عمه جان مگر اقای ستوده پسر هم داشتن ؟ با این سوالم هر دو زدند زیر خنده -اره عزیزم اقا مهراد چند سالی خارج ازکشور بودن برای مدتی برگشتن ایران.
  25. 6 امتیاز
    پارت 4: اگر کسی می توانست افکار مرا بخواند بی شک با خود می گفت: بمب اعتماد بنفسه این دختر بر روی تختم دراز کشیدم،آن قدر احساس خستگی می کردم که نفهمیدم چه موقع خوابم برد. ناگهان با صدای زنگ در از خواب پریدم و نگاهی به ساعت مکعبی شکل روی دیوار انداختم ، عقربه ها۱۹:۱۰ دقیقه را نشان می داد. باورم نمی شد چیزی حدود سه ساعت خواب بودم. دوباره صدای زنگ در آمد ،سریع شال آبی رنگی را از درون کمد برداشتم ، از اتاق خارج شدم و خودم را به در رساندم. کمی شال را بر روی سرم مرتب کردم صدای خش دار اصغر آقا از پشت در به گوش می رسید - شهرزاد دخترم خونه ای بابا؟ در را باز کردم ، اصغر آقا کاسه ی آبگوشت بدست پشت در ایستاده بود. با دیدن چهره ی خندان اصغر آقا لبخندی بر روی لبانم نشست -سلام اصغر آقا خوب هستین؟ با آن لحن سر شار از مهربانیش گفت : _به به شهرزاد خانم، ممنون باباجان تو چه طوری؟خوبی الحمدالله؟ -خدارو شکر من هم خوبم کاسه ای که در دستانش بود را به دستم داد _ بیا بابا جان طوبی برای شام آبگوشت درست کرده گفتیم برای شما هم بیاریم. کاسه را گرفتم و از اصغر آقا تشکر کردم _امری نداری دخترم؟ _نه ممنونم، خیلی لطف کردین ،به طوبی خانم سلام برسونین ازشونم تشکر کنین. _ خواهش میکنم دخترم ،پس با اجازه ات ، فعلا خداحافظ شهرزاد جان -خدا نگه دارتون هنوز در را نبسته بودم که صدای موزیک فرانسوی بلندی توجه مرا به خود جلب کرد ، متعجب با خود گفتم: وا ما از این موردها توی این ساختمان نداشتیم ،یه اتفاقاتی داره این جا میفته که من ازش بی خبرم. حس فضولیم فوران کرده بود به دنبال صدا گشتم که متوجه شدم صدای موزیک از واحد بالا ست. خواستم به سمت پله های طبقه ی بالا بروم که کاسه ی آبگوشت درون دستانم مانع از رفتنم شد. سریعأ کاسه را به داخل خانه بردم و روی اپن آشپزخانه گذاشتم، حس کنجکاویتم هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد به حدی که حتی نفهمیدم چطور خودم را به راه پله ی طبقه ی بالا رساندم آرام پله ها را بالا رفتم. تا آنجایی که من یادم بود همسایه ی واحد بالا ،(آقای ستوده و خانم شون که هر دو بازنشسته ی آموزش و پرورش هم هستند )اهل موزیک گوش دادن نبودند, همه چیز برایم عجیب بود. از آخرین پله گذشتم نگاهم به در نیمه باز واحدشان افتاد، با فاصله کمی از در قرار گرفتم و به داخل خانه سرک کشیدم. دختر بچه ای بر روی زمین نشسته و در حال نقاشی کشیدن بود گه گاهی هم لیوان آب پرتقالی که کنار دستش بود را بر می داشت و کمی از آن را می خورد . می شناختمش ، نوه ی دختری آقای ستوده بود. دختر آقای ستوده را چند باری دیده بودم البته چون همسرش کارمند ست فقط در ایام تعطیل برای دیدن پدر و مادرشان از شیراز به تهران می آیند. اما سابقه نداشت که در ایامی جز ایام تعطیل به این جا بیایند. ذهنم پر از سوال بود و می خواستم که هر چه زودتر جواب سوال هایم را پیدا کنم ناگهان صدایی نا آشنا از پشت سرم گفت: _بفرمایید داخل دم در بده بی توجه به صاحب صدا ، گفتم: _اه ساکت شو ببینم چه خبره این جا حضور کسی را در نزدیکی خود حس کردم. _باشه ولی فکر کنم سرک کشیدن توی خونه مردم کار خوبی نباشه ها با شنیدن این حرف اخمی در ابروانم انداختم و عصبی بر گشتم _اصلا به شما چه مربوط تو سر پیازی یا... با دیدن صحنه ی رو به رویم حرفم نیمه تمام ماند و مات و مبهوت فقط نگاهش کردم. مردی جوان و بلند قامت با اندامی ورزیده، چشمان تیره رنگش برقی عجیبی داشت، با توجه به ظاهر مرتب و با وقارش به نظر می رسید که تحصیلات عالی داشته باشد، کراوات بسته بود و پوششی کاملا رسمی داشت ، . با دیدن چهره ی مات برده من خندید و گفت: _ببخشید مگه جن دیدید که این طور خشک تون زده ؟ اخم چهره ام را شدید تر کردم و با لحنی قاطع پرسیدم _شما؟ در چشمانم خیره شد ، لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: _من .... راستش من ته پیاز از مزه پرانیش اصلا خوشم نیامد با دهن کجی گفتم: _وای که چقد خندیدم با جدیت بیشتر ادامه دادم _جواب سوال منو بدید پرسیدم شما؟ اصلا کی به شما اجازه داده وارد این ساختمان بشید؟ به نشانه ی تمسخر ابرویی بالا انداخت _اوه اوه ببخشید نمی دونستم باید از شما اجازه می گرفتم قیافه ی حق به جانبی به خود گرفتم -دیگه توی این ساختمان نبینم تون بسلامت آقای محترم _واقعا ببخشید مزاحمتون شدم الان می رم و قدمی به جلو برداشت ، خودم را عقب کشیدم و متعجب از این کارش پرسیدم _چی کار داری میکنی آقا؟ نه شرمنده بود و نه خجالت زده ، این اعتماد به نفسش آزار دهنده بود _گفتی برم منم دارم می رم مشکلی دارید؟ _ولی راه پله از این طرفه و با دست به راه پله ها اشاره کردم. دستانش را به کمر زد و با نیش خندی گفت: _ببخشید اینجا خونه ی ماست لطف می کنید از جلوی در برید کنار اگر بگویم از تعجب شاخ در اوردم دروغ نگفتم.
  26. 6 امتیاز
    پارت 3: کلافه دستم را به سمت زنگ واحد سرایداری بردم، قبل از اینکه زنگ واحد را فشار دهم در باز شد و چند لحظه بعد طوبی، زن اصغر آقا سرایدار ساختمان، عصا به دست با آن چادر گل گلی اش در چهار چوب در ظاهر شد ، کنار ایستادم تا راه را برایش باز کنم. -سلام طوبی خانم طوبی نگاهی ناشناخته به من انداخت و بعد با انگشت اشاره عینک ته استکانیش را کمی بالاتر برد تا دقیقا در مقابل چشمانش قرار گیرد و دوباره مرا برانداز کرد . -اه شهرزاد تویی مادری، ببخش چشم هام دیگه از سو رفته، نشناختمت ، پیریه و هزار درد سر. لبخند کم رنگی زدم -اختیار دارید طوبی خانم دلت جوون باشه این حرفا چیه ،شما هنوز سنی ندارید. سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد -ای مادر دیگه از ما گذشته...حالا چرا دم در وایسادی؟ -زنگ خونه رو زدم طوبی خانم ولی ظاهرا عمه نسرینم خونه نیست اخه در رو باز نکرد. مکثی متفکرانه کرد و انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت -اره مادر صبح دیدمش داشت می رفت بیرون عجله هم داشت . -آهان پس حتما رفته بیمارستان -کاری با من نداری شهرزاد جان من برم یکم سبزی خوردن بخرم ، برای شام آبگوشت بار گذاشتم آبگوشتم بی سبزی خوردن مزه نداره. -بفرمایید طوبی خانم ببخشید من وقت تون رو هم گرفتم از طوبی خداحافظی کردم و وارد حیاط ساختمان شدم در بدو ورودم بوی نارنج های تازه مشامم را نوازش می داد، نگاهی به باغچه ی وسط حیاط انداختم تک درخت نارنج ، با گل های اطلسی و سنبل درون باغچه، طراوت خاصی به حیاط ساختمان بخشیده بود. به سمت پله های درب ورودی رفتم، ازپله ها گذشتم ، در شیشه ای را هل دادم و وارد ساختمان شدم. می خواستم به سمت آسانسور که در چند قدمی در قرار داشت، بروم اما با کاغذی که بر روی آن جمله ی (خراب است) نوشته شده بود، مواجه شدم عصبی دستم را مشت کردم و با حرص گفتم : وای خدایا یعنی الان باید از راه پله ها برم. واقعا سخت بود واحد ما در طبقه ی سوم قرار داشت و بالا رفتن از این همه پله طاقت فرسا. با حرص تمام از سختیه پیش رو راهم را به سمت راه پله ها کج کردم. پله ها را دوتا یکی بالا رفتم همان طور که در حال بالا آمدن از پله ها بودم صدای ویالن زدن ماهرانه ی کسی فضای راه پله ها را پر کرد. از حرکت ایستادم برایم جای سوال بود، یعنی کار چه کسی می تواند باشد ، توی این آپارتمان کسی اهل نواختن ویالن نبود همان طور کنجکاو شروع به حرکت کردم که ناگهان صدا قطع شد. یعنی این صدا از کجا بود؟ خیلی دوست داشتم جواب سوالم را پیدا کنم حقیقتا من عاشق ویالن زدنم اما دریغ از یک درصد استعداد. در دل افسوسی خوردم ، از طبقه ی دوم گذشتم و چند پله ی باقی ماده را نیز بالا رفتم تا به واحد مان رسیدم، کلید را از داخل جیب مانتو ام بیرون اوردم و در را باز کردم ، وارد خانه که شدم متوجه ی یاد داشت روی آینه ی قدی میز دراور که کنار در قرار داشت شدم «شهرزاد جان ، باید عمه رو ببخشی نگین از من خواست که امروز به جای اون شیفت وایسم . مجبور شدم برم، بی زحمت شام عدس پلو درست کن ممنون ، بای.» شیطنتم گل کرد دستمالی را از جا دستمالی بیرون کشیدم و یاداشت را پاک کردم ماژیک را برداشتم و بر روی آینه نوشتم «چشم عمه جون ولی شرمنده عدس پلو بلد نیستم بپزم به جاش املت می پزم شام باید سبک باشه مگه نه؟» به سمت اتاقم به راه افتادم از سالن گذشتم و در مقابل در اتاقم که انتهای سالن با فاصله ی کمی از اتاق عمه نسرین قرار دارد ، ایستادم دست گیره ی در را چرخاندم در باز شد و وارد شدم. تاریکی اتاق کمی توی ذوق می زد دست بردم و کلید برق را زدم کیفم را بر روی میز تحریر کنار در گذاشتم و به سمت کمد لباس هایم قدم برداشتم از بین لباس های درون کمد سرافون خاکستری رنگی را برداشتم، بر روی تخت خواب کنار کمد انداختم و شروع به تعویض لباس هایم کردم . در مقابل آینه ی قدی که بر روی در کمد تعبیه شد بود ایستادم کش درون موهایم را باز کردم و نگاهی به خودم انداختم دختری لاغر اندام با موهای بلوند . چشمان آبی رنگم با آن بینی کوچک و لبان صورتیم ، چهره ی با نمکم را رقم زده بودند ، جذابیت و زیبایی خاصی نداشتم اما از چهره ام راضی بودم.
  27. 6 امتیاز
    پارت 2: تا سالن سلف دیگر هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. ظروف حاوی غذایمان را تحویل گرفتیم ، به غذاخوری سلف رفتیم، و میزی را برای نشستن انتخاب کردیم. بر روی صندلی رو به روی یک دیگر نشستیم ، محبوبه بدون لحظه ای مکث شروع به خوردن ناهارش کرد و من مات غذا خوردن محبوبه شدم. چقدر این دختر تپلی و خپل رو دوست داشتم صورت گرد و توپرش با آن ابروهای پیوندی ، و چشمان درشت قهوه ای، در قاب چادر مشکی، زیبایی خاصی به او بخشیده بود . عیب واضح چهره اش دماغ گوشتی و بزرگی ست که در دید اول چندان بی شباهت به گلابی نیست. در حال تجسس در صورت محبوبه بودم و لبخندی ناشی از افکارم بر روی لبانم نشسته بود. محبوبه آخرین قاشق غذایش را در دهان گذاشت و کمی بعد لیوان آب کنار دستش را برداشت و به یک باره سر کشید. نفس راحتی کشید و گفت: -وای خدایا شکرت، باورت نمیشه شهرزاد اگه دو دقیقه ی دیگه بهم غذا نمی رسید از گرسنگی مرده بودم. لبخندم پر رنگ تر شد و با لحنی محبت آمیز گفتم: -اگه سیر نشدی ناهار منم هست، من میل ندارم . چپ چپ نگاهم کرد -الان داری مسخره ام میکنی؟ - نه جدی گفتم حالتی کنجکاو به خود گرفت . -راستی شهرزاد تو چرا امروز این جوری بودی ؟حواست به استاد نبود همین جور بر و بر اون عکس رو نگاه می کردی، استاد فکر کرد خل و چلیم خیلی جلوش ضایع شدیما. چهره ی آن دختر بچه مانند یک نوار فیلم دائم از جلوی چشمانم می گذشت، کجا دیده بودمش؟ کاش می‌توانستم جواب این سوألم را پیدا کنم -اون دختر بچه واسه من خیلی آشنا بود ، یه جایی دیدمش ولی یادم نیست کجا - اره حدس زدم برات آشنا باشه که این جوری محوش شده بودی ریز نگاهم کرد و موزیانه لبخندی زد -من امروز به یک نتیجه ی دیگه هم رسیدم شهرزاد کنجکاو نگاهش کردم و پرسیدم -به چه نتیجه ای رسیدی محبوبه خانم؟ -هه فکر کردی زرنگی ؟ همین جور مجانی که نمیگم. این را گفت و زیرچشمی نگاهی به ناهار من انداخت . ظرف را کمی بر روی میز به سمت محبوبه هل دادم ، محبوبه باخوشحالی دست دراز کرد تا ناهارم را تصاحب کند اما من پیش دستی کردم و گوشه ظرف را گرفتم گره ای به ابروانش انداخت و گویی که بهش برخورده باشد پرسید: -چرا این جوری میکنی؟ خوبه حالا گفتی میل نداری خسیس خانم -نه عزیزم اول میگی به چه نتیجه ای رسیدی بعد نوش جونت. برق خاصی درون چشمانش افتاد -باشه میگم، ولی قول بده لوس بازی در نیاری ناراحتم نشی -باشه قول میدم حالا بگو و مشتاقانه منتظر شنیدن حرفهای محبوبه شدم -راستش من حس میکنم این وثوق نسبت به تو یه حسایی داره، امروز توی دفترش دائم نگاهش به تو بود از اولی که وارد شدیم محو تو بود ، علاوه بر اون من حتی سر کلاس هم بهش دقت کردم، خیلی هواتو داره انگار مخاطبش تویی. با شنیدن این حرف ها از شدت تعجب مثل برق گرفته ها شدم -چی میگی محبوبه استاد به من حس داره؟ اشتباه میکنی اون پسره ی اتو کشیده رو‌چه به من این قد دختر شیک و آنتیک توی این دانشگاه هست که من اصلا به چشم کسی نمی یام سری تکان داد و گفت : -از من گفتن بود، میخوای باور کن میخوای باور نکن ،،، ولی بعدا بهت اثبات میکنم که اشتباه نمیکنم نیش خندی تحویلش دادم -بیخیال محبوبه جان و اشاره به ظرف ناهار کردم -بخور عزیزم بخور فسنجون گردو داره گردو هم فسفر داره -خب حالا فسفر گردو چه ربطی به من داره؟ -فسفر مغزت کم شده از بس فکر میکنی و به نتایج غیر ممکن می رسی، ربطش اینه محبوبه برو بابایی زیر لب گفت ، ظرف را جلوی خود کشید و شروع به خوردن کرد. در مسیر برگشت به خانه بودم و ذهنم در گیر حرف های محبوبه، آنقدر غرق در افکار خود بودم که اصلا متوجه نشدم کی به خانه رسیدم ، در مقابل درب ساختمان ایستادم و زنگ واحدمان را زدم اما کسی در را باز نکرد.
  28. 6 امتیاز
    نگاه خشمگین و برزخیش رو بهم انداخت- بکش کنار تو دخالت نکن من باید این بی پدر و مادر.. اخمام تو هم گر خورد ،پریدم وسط حرفش وباصدای نسبتا بلندی گفتم:درست صحبت کن باز افتادی به جون این بچه های بدبخت ؟چیکار کرده مگه اینجوری گرفتیش به باد کتک؟ در حالی که سعی داشت علی رو که پشت من قایم شده بود بگیره گفت: -میگه نمیرم سرکار انگار من پول یامفت دارم بدم این بی کس و کار ها بخورن و بخوابن. صدای گریه علی بلند تر شد –آبجی...من ...نگفتم..نمی ...رم ،گفتم درس..می خونم ...بعدش می... روم و برگردوندم و به چشمهای گریون ،سروصورت خونی علی نگاه کردم عصبانی شدم روم و دوباره سمت بی کله کردم و از پشت دندون های کلید شده با حرص گفتم:بی کله باره اخرته روی این بچه دست بلند میکنی وگرنه به خدا قسم این جا رو آتیش میزنم هم ما راحت شیم هم توکثافت و خلاص میکنم خیز برداشت سمتم و تو یه قدمیم ایستاد:کثافت ننه و بابای شما.. اجازه ندادم حرفش رو ادامه بده وحشیانه یقه پیرهنش رو گرفتم ،با تمام توانی که داشتم فریاد زدم:خفه شو حق نداری به خانواده ما چیزی بگی ؛من این حق رو بهت نمیدم از حرکت ناگهانیم شوکه شد لحظه ای متحیر نگاهم کردو بعد انگاربه خودش اومده باشه با دستای کثیفش دستام و که یقش رو چسبیده بودم گرفتو انداخت ،یه قدم عقب رفتم و اون یه قدم جلوتر اومدوزل زد توی چشمهام ،اهالی خونه بیرون اومده بودن و داشتن مارو تماشا میکردن،هیچکس جرعت جلو اومدن رو نداشت بی کله سرش روچرخوند ، سیگاری از توی جیبش در آورد و گذاشت گوشه لبش ووقیحانه شروع به خندیدن کرد میون خندهاش منو دوباره نگاه کرد و گفت: -یقه منو می گیری؟لابد کتکمم میزنی اره؟ صدای خندهاش بلندتر شد همه متعجب نگاهش می کردن و تنها من بودم که حرص میخوردم ،در حالی که بقیه رو نگاه می کردگفت: -یه روزی خودم کتکتش میزدم و امروز همین فسقل بچه میخواد منو بزنه ! از صدای خندهاش بدنم مورمور می شدو بیشتر از پیش عصبی شده بودم-اره یه روزی تو منو میزدی و امروز اگه لازم باشه من تو رو میزنم باز هم خندید،قیحانه و چندش وار-بیا بزن....میون خندیدن پکی به سیگارش زد و گفت: -دختر جون مث اینکه یادت رفته من کی ام؟!بیخود نیست بهم میگن بی کله؛بهتره با من در نیفتی و درست برخورد کنی و اون روی سگ منو بالا نیاری وگرنه بد میبینی. علی رو که یه گوشه کز کرده بود نگاه کرد و با تندی گفت: -تو هم زر زر نکن گمشو سرکاری که بهت گفتم جلوی علی ایستادم و جدی نگاهش کردم-علی هیچ جا نمیره امشب می خواد درس بخونه سرش و تکون داد ،کلافه شده بود-نوا اون روی منو بالا نیار برو اون ور بزار کارم و بکنم با تاکید و جدیت بیشتری گفتم: -علی...هیچ...جا نمیره
  29. 6 امتیاز
    Zahra Sheakhpoor: دلنوشته: رویای من سلام. همچنان ایستاده ام و از دور تماشایت می کنم، تو چه زیبایی و بی نهایت خواستنی، تو تمام منی، تمام روزهای خوش جا مانده در ذهنم. این روزها بیشتر از قبل به تو فکر می کنم ،‌ کاش تورا داشتم، اما نه... من کاش را نمی خواهم، من این همه ایستایی و تردید را نمی خواهم ، خوب می دانم برای رسیدن به تو تنها این عشق کافی نیست ، من تو را می خواهم و این خواستن کافی نیست. دائم با خود می گویم : یاد سهراب بخیر آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفتم: «تو مرا یاد کنی یا نکنی، باورت گر بشود گر نشود، حرفی نیست... اما ،نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست.» عشق جانم من این را خوب می دانم من این جا ایستاده ام اما تو، سوار بر اسب چموش ارزوهایم می تازی تا دور های دور، کم رنگ میشوی محو میشوی و تنها من می مانم. کجا می روی صبر کن، برگرد و ببین سخت نفس هایت را کم دارم ، مرا جا نگذار در این خاموشی ذهن، کف پاهایم مور مور می کند، قلبم در تکاپوی داشتنت ضرب می زند، صدایی درون گوشم می پیچد، و من ... زمزمه اش را میشنوم ، گویی مرا صدا میزند. « بیا ، یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من» زهرا شیخ پور
  30. 6 امتیاز
    Zahra Sheakhpoor: بر بام خیال نشسته ام تا دور های دور را می نگرم مردی سوار بر اسب سپید شتابان می آید آشفته و پریشان احوال گویی سنگ عشق را به سر زده و خنجر عذاب را به سینه قلب را چاک کرده و یال اسب را آغشته به خون سرخی عشق را در برق خنجر می بینم انگار عاشق است اما... کمی آن سو تر پیرمردی بر لب جوی دست برده در آب خنکای نسیم تن خشک سپیدار را می لرزاند آواز سوسوی باد در لابه لای شاخه و برگش به گوش می رسد پیر مرد تکیه بر آن می زند سر به آسمان می دهد خلوتی با معبود دارد آری من دیدم کودکی کوزه در دست از کوچه ی تنهایی می گذشت به زمین خورد و کوزه شکست گوشه ای نشست اشک در گودی چشمانش حلقه زد گونه اش مروارید به دوش رقص گریه به پا کرده بود ناگهان... مرغک وهم و خیال از لب بام پرید کودک و کوزه به یک باره سراب شد بر آب شد. زهرا شیخ پور
  31. 6 امتیاز
    Zahra Sheakhpoor: مسابقه ی دل نوشته : رویای من سلام. همچنان ایستاده ام و از دور تماشایت می کنم، تو چه زیبایی و بی نهایت خواستنی، تو تمام منی، تمام روزهای خوش جا مانده در ذهنم. این روزها بیشتر از قبل به تو فکر می کنم ،‌ کاش تورا داشتم، اما نه... من کاش را نمی خواهم، من این همه ایستایی و تردید را نمی خواهم ، خوب می دانم برای رسیدن به تو تنها این عشق کافی نیست ، من تو را می خواهم و این خواستن کافی نیست. دائم با خود می گویم : یاد سهراب بخیر آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفتم: «تو مرا یاد کنی یا نکنی، باورت گر بشود گر نشود، حرفی نیست... اما ،نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست.» عشق جانم من این را خوب می دانم من این جا ایستاده ام اما تو، سوار بر اسب چموش ارزوهایم می تازی تا دور های دور، کم رنگ میشوی محو میشوی و تنها من می مانم. کجا می روی صبر کن، برگرد و ببین سخت نفس هایت را کم دارم ، مرا جا نگذار در این خاموشی ذهن، کف پاهایم مور مور می کند، قلبم در تکاپوی داشتنت ضرب می زند، صدایی درون گوشم می پیچد، و من ... زمزمه اش را میشنوم ، گویی مرا صدا میزند. « بیا ، یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من» زهرا شیخ پور
  32. 6 امتیاز
    به نام خدای مهربان #پارت اول تقصیر یا تقدیر، حقیقت کدام بود؟ این سوال، خوره‌ای بود که هر روز در لحظه‌ی بیداری ذره‌ای از روح "آمنه" را می‌خورد‌ و تجزیه می‌کرد. نیازی به ایجاد انگیزه‌ی مادری در قلبش نبود بلکه تلاش می‌کرد تا هیچ‌گاه این انگیزه از دلش بیرون نرود. انگار عشق در آغوش کشیدن فرزند از روز ازل در قلبش نهادینه شده بود و تا روز ابد هم رخت بر‌نمی‌بست! شاید درست است که می‌گویند:《آدمی نسبت به داشتن هر چیزی که از آن منع شود حریص‌تر می‌شود! 》 هر چیزی که با دل و جان بخواهد و به او ندهند دمل چرکینی می‌شود و یک روز، سر باز می‌کند. در چشم‌های رنگ چمنش همیشه غمی بود؛ غمی عریان و رسواگر که بال، بال می زد و یکراست در صحن قلب "آقا مرتضی" می‌نشست. آمنه هر روز، در قاب عکس چهار گوش، روی دیوارِ سبز رنگِ طرحِ طاووس با همان لباس سفید عروسیِ پنج سال پیش، کنار او نشسته بود و لبخند می‌زد. لبخند نه، نیشتری که درست رگ‌ بزرگ قلبش را نشانه می‌گرفت و آن را می‌درید. لبخندی که روزی هزار بار اجاق کور بودنش را توی سرش می‌کوبید. برای آن‌ها که در روستا زندگی می‌کردند، پنج سال زمان کمی‌ نبود! در روستای داخل حرف و حدیث زیاد بود و خبر‌ها به سرعت برق و باد چو می‌افتاد. اما، سال هزار و سیصد و شست و یک و در نیمه‌راه بیست‌و‌هفت‌سالگی دیگر زمان، زمانِ کوچ کردن و فرار از دست حرف‌های اهالی محله نبود. شالیزار‌های برنج که روستا را احاطه کرده بودند؛ عطر سر‌مست‌کننده‌ی برنج بران، فاصله‌ی نزدیک پنج کیلومتری‌اش تا شهر لاهیجان، باغ‌های سرسبز و معطر چای و از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، خاطره‌های آبا و اجدادی؛ تک، تک این‌ها بود که پاهایشان را به دیار سرسبز داخل زنجیر و پوستشان را برای تحمل حرف‌های مردم کلفت کرده بود. وسع اندکشان کفاف هزینه‌های سنگین درمان ناباروری را نمی‌داد. خانه‌ای فکستنی‌ که در آن زندگی می‌کردند و تنها نیم جریب زمین کشاورزی که پس از فوت پدر آقا مرتضی به او به ارث رسیده بود همه‌ی داراییشان از دار دنیا بود. آمنه پا به پای آقا مرتضی‌اش در شالیزارها نشا می‌کرد؛ وجین می‌زد و در فصل درو، زیر آفتاب سوزان تابستان شانه به شانه‌ی مرد زندگی‌اش داس می‌زد و عرق می‌ریخت. در شالیزار‌های مردم کار می‌کرد تا کمک خرج زندگی باشد. با صبر و حوصله حبه‌های سیر و بوته‌های ریز پیاز را با دست‌های زمخت و پرزدارش در دل خاک باغ می‌گذاشت؛ بذر سبزی می‌افشاند و گاهی حتی خودش زمین را با بیل شخم می‌زد تا برای کاشت آماده شود. کار‌های سخت هیچ‌گاه او را به ستوه نمی‌آورد. به خانه‌ای که هنگام راه رفتن روی ایوانش صدای جر، جر چوب‌هایش گوش را می‌آزرد و مطبخ مجزایی که به دلیل واقع شدن در انتهای ایوان در فصل سرما غیر قابل تحمل بود نیز اعتراضی نمی‌کرد. اما، حرف مردم را نمی‌توانست بخورد. در صف نانوایی می‌دید که زن‌ها در موردش پچ، پچ می‌کنند اما، سرش را برمی‌گرداند و تظاهر می‌کرد متوجه نشده. وقت نماز، سجاده‌اش را می‌گشود؛ چادر سفیدش را سر می‌کرد و پس از تشهد و سلام دست‌ها‌یش را به سمت آسمان می‌برد. _ خدایا چرا بهم یه بچه نمی‌دی؟ چرا من رو از دست بگو، مگوهای مردمت نجات نمی‌دی؟ و مروارید‌های غلتان اشک یکی پس از دیگری از گوشه‌ی چشم‌های رنگ چمنش فرو می‌چکید و پهنای صورت گردش را خیس می‌کرد. همیشه، با دلی شکسته سجاده را جمع می‌کرد. هر چه بیشتر می‌گذشت، احساس می‌کرد همه درباره‌ی او حرف می‌زنند و مسخره‌اش می‌کنند. با دیدن بچه‌های قد و نیم قد همسایه دلش آتش می‌گرفت. او حتی وقتی به مرغ‌هایش نگاه می‌کرد که جوجه‌ها‌یشان را زیر بال و پر می‌گیرند غبطه می‌خورد و آرزو می‌کرد کاش او هم فرزندی داشت و مادرانه در آغوشش می‌کشید. دیگر در هیچ مجلس عروسی و عزایی شرکت نمی‌کرد و ارتباطش را با دنیای بیرون قطع کرده بود. هیچ گاه فکرش را هم نمی‌کرد که روزی در زندگی این گونه خرد شود و احساس بیهودگی کند! از خود می‌پرسید: اگه مشکل از من بود آقا مرتضی هم مثل من رفتار می‌کرد و دم نمی‌زد؛ طلاقم نمی‌داد و زن دیگه‌ای واسه‌ی خودش نمی‌گرفت؟ و هزارها فکر دیگر که روزی صد بار از ذهنش می‌گذشتند و بی جواب می‌ ماندند. نه، ادامه‌ی این زندگی دیگر برایش ممکن نبود. باید کاری می‌کرد؛ حتما راهی وجود داشت. یک روز که آقا مرتضی سردماغ بود، غذای مورد علاقه‌‌اش را پخت و پس از صرف ناهار در وقت استراحت رو به رویش نشست؛ از ترس رنگ به چهره نداشت و صدایش می‌لرزید. _ آقا مرتضی من دیگه خسته شدم؛ بچه می‌خوام؛ مردم از بس حسرت بچه‌های قد و نیم‌ قد همسایه رو خوردم و بهم فخر فروختن. آقا مرتضی که انتظار چنین روزی را در زندگیشان می‌کشید نگاهی به چشم‌های خیس آمنه انداخت؛ شرمگین نگاهش را از او بر گرفت و سر به زیر افکند. _ لا اله الا الله! زن، می‌گی چی‌ کار کنم؟ مگه من بدم می‌یاد؟ و آه عمیقی کشید و دندان‌هایش را به هم فشرد؛ فکش منقبض شد و با گفتن یک لا اله الا الله دیگر از جایش بلند شد و اتاق را ترک کرد. آمنه خوب معنای این واکنش آقا مرتضی را می‌دانست. هر بار که این حالت به او دست می‌داد به شدت ناراحت بود؛ از خانه بیرون می‌زد تا سرش هوا بخورد و آرام شود. حرف‌های آمنه پتکی بود که بر سرش فرود آمده بود. احساس بی‌کفایتی می‌کرد. نمی‌توانست خود را ببخشد. فکر اشک‌های آن دو چشم سبز دیوا‌نه‌اش می‌کرد. او متوجه وضع بد روحی زنش شده بود؛ گوشه‌گیری و افسردگی‌اش را هم می‌دید و هرگز نسبت به او بی‌تفاوت نبود؛ اما چون آمنه حرفی نمی‌زد، او هم سکوت اختیار کرده بود. انگار منتظر چنین روزی بود و حالا که آمنه لب باز کرده بود، دیگر سکوت جایگاهی نداشت. به ناچار تصمیم گرفت تا فکری را که مدت‌ها ذهنش را درگیر کرده بود با او در میان بگذارد. دست‌های بی مو، لاغر و درازش را در جیب‌های شلوار پارچه‌ای رنگ و رو رفته‌اش گذاشت و از سرما شانه هایش به لرزه افتادند. نگاهی به مزرعه‌های دو سوی جاده انداخت که درست مثل خودش در صحنه‌ی زندگی بی‌ثمر افتاده بودند و در انتظار فصل رویش زیر سرمای پاییز پوستشان ترک می‌خورد. قدم‌هایش را تند کرد؛ این فکرها بیشتر باعث می‌شد تا مغزش ورم کند. صدای بوق ممتد و بلند یک پیکان _ که به سرعت از کنارش گذشت و به نشانه‌ی ادای احترام به او به صدا درآمده بود_ او را از فکر‌هایش بیرون کشید. صدای پای لاستیک‌های ماشین که در اثر برخورد با تن خیس و سیاه آسفالت یک آن اوج گرفته و به سرعت دور شده بود در گوشش طنین انداخت؛ دست از جیب بیرون آورد؛ در جواب تکان داد و دستگیره‌ی سرد در را لمس کرد. طبق معمول پایش که به سنگ ریزه های درشت جلوی در رسید، مرغ و جوجه های همیشه گرسنه به سمتش دویدند؛ اما بی اعتنا به آن‌ها به نشانه‌ی خبر‌دار سرفه‌ای کرد و وقتی وارد اتاق شد؛ آمنه را دید که مثل هر روز، کف آشپزخانه نشسته و مشغول خردکردن نان‌های بیات با همان قیچی زنگ‌زده‌ی دسته سفید برای مرغ‌هاست. فقط خدا می‌داند که چقدر دلش با دیدن نوک بینی قرمز آمنه سوخت! درون این آشپزخانه‌، جای سیلی های سرما روی سر و صورت، بد می‌نشست! چقدر دلش می‌خواست می‌توانست محبتش را به او ابراز کند؛ چقدر دلش می‌خواست می‌توانست به او بگوید: من، بیشتر از تو غمگینم؛ کاش می‌توانست به او بگوید: مرا ببخش. اما همیشه چیزی در درونش بود که حسرت گفتن این حرف‌ها را به دلش می‌گذاشت؛ چیزی شبیه غرور که او در ذهنش آن را ابهت مردانه می‌نامید. سگرمه‌هایش در هم گره خورد. _ آمنه، یه چایی‌ دم کن بخوریم؛ گرم شیم. آمنه که از لحنش فهمیده بود شوهرش می‌خواهد با او حرف بزند؛ بی‌درنگ قیچی را به زمین گذاشت و با انگشت شصت، انگشت سبابه‌اش را که در اثر فشار قیچی گود افتاده بود مالش داد و به سراغ سماور رفت. پس از این که چای دم کشید، در استکان چینی دسته باریکی که "خانم جان" در جهیزیه‌اش گذاشته بود چای خوش‌رنگی ریخت و در سینی استیل گرد و کوچک کنار قندان چینی گل‌قرمزی، جلوی آقا مرتضی گذاشت. _ بفرمایید. _ دستت درد نکنه. مکثی کرد و دستی به موهای سیاهش که مثل اسکاچ زبری روی سرش خود‌نمایی می‌کردند، کشید. _ می‌خوام با مظفر‌خان حرف بزنم. _ مظفرخان؟ _ آره، شوهر "زهرا"، خواهرت. به نظرت خواهرت حاضره در حقت فداکاری کنه؟ بارقه‌ای توام از امید و شادی بود که ناگهان در چشم‌های آمنه درخشید و با دیدنش آقا مرتضی پاسخش را گرفت. دست‌هایش را جلوی چشم‌های متعجب و نگاه خیره‌ی آمنه چندین بار بالا و پایین برد. _ آمنه کجایی؛ شنیدی چی گفتم؟ _ ها؟ باورم نمی‌شه! این واقعا تویی که داری این حرف‌ها رو می‌زنی؟ من از خدامه. و برای اولین بار بعد از ماه‌ها لبخند رضایتی به پهنای صورت زد. _ آقا مرتضی حالا چه جوری بهشون بگیم؛ کِی بهشون می‌گیم؟ _ نمی‌دونم. فقط می‌دونم که باید حضوری باهاشون حرف بزنیم. چمدون رو ببند؛ فردا باید ساری باشیم. آمنه که انتظار نداشت کار‌ها به این سرعت انجام شود، دست و پایش را گم کرد و سرش را به تایید چندین بار تکان داد. _ باشه، باشه آقا مرتضی. هر چی شما بگی.
  33. 5 امتیاز
    نام رمان: در امتداد سکوت نام نویسنده: اندیشه پرویزی ژانر رمان: درام_اجتماعی نام ویراستار: خلاصه ی رمان: داستان روایتگر زندگی زنی است که سال‌ها با عذاب بزرگ مادر نشدن دست و پنجه نرم می‌کند؛ اما انگیزه‌ی مادری به جای اینکه با گذشت زمان در او کمرنگ شود چنان به قوتش باقی‌ست که این عذاب روز به روز بیشتر گلویش را می‌فشارد تا جایی که دیگر برایش غیر قابل تحمل می‌گردد. او به حکم عقل و انصافش بهترین راه را برای مقابله انتخاب می‌کند و به هدفش می رسد؛ اما با این انتخاب تاثیر بزرگی بر زندگی اطرافیانش می‌گذارد. او غافل از آینده‌ای ست که آبستن هزار‌ها حادثه است و در نهایت به مرحله‌ای می‌رسد که زندگی او را در تضاد با نقش‌ها‌یش قرار می دهد و در ادامه، داستان زندگی اشخاصی می‌آید که تحت تاثیر این ماجرا بوده‌اند. مقدمه‌ی رمان: درود و سپاسم نثار تمام چشم‌های مهربانی که روی نوشته‌ها‌یم می‌خزند. این رمان اولین فعالیت من در دنیای زیبای نویسندگی ست؛ امید که مقبول طبع لطیفتان واقع شود. تشکر ویژه ای از استاد "نسرین قلندری " عزیز و بزرگوارم دارم که همچون مادری مهربان که بدون مزد و منت دست های کودکش را می‌گیرد تا بتواند روی پاهایش بایستد و راه برود، دست‌های من نوپا را گرفتند تا نوشتن بیاموزم. زندگی گاه دست یاری‌اش را به سمتت دراز می‌کند و گاه همان دست ها پتکی می‌شود و برتن بلوری احساست فرود می‌آید. یک روز در نهایت دلتنگی لحظه‌ای فرا می‌رسد که از خود می‌پرسی: تقصیر بود یا تقدیر؟
  34. 5 امتیاز
    عقربه های ساعت هنوز از 10 صبح نگذشته اند که تبسم چشم هایش را باز می کند، شب قبل بادیدن اینکه باراد به خانه بازگشته بود، توانسته بود خودش را تسلیم خواب کند. پس از اینکه دست و صورتش را می شوید از اتاق خارج می شود، درست همان موقع در اتاق باراد نیز باز می شود و او هم از اتاقش بیرون می آید. لحظه ای هردو به یکدیگر نگاهی می کنند، با یادآوری اتفاق شب گذشته تبسم به سرعت نگاهش را می گیرد و از او دور می شود، پایش را روی پله ی سوم گذاشته که باراد به سرعت خودش را به او می رساند و جلویش می ایستد. چشم های تبسم گرد شده و پرسشگرانه به او خیره می شود. باراد مکث کوتاهی می کند، ابروهایش را درهم می کشد و لب هایش را روی هم فشار می دهد، سپس به سختی با صدای گرفته و خش دار اول صبحش سخن می گوید. باراد- من... یه عذرخواهی به تو بدهکارم. مکث کوتاهی می کند و با آشفتگی نگاهش را می گیرد. باراد- حق باتو بود... باید ازت می پرسیدم چه اتفاقاتی براتون افتاده نه اینکه اونطوری قضاوتت کنم اما آخه من اونشب تورو... حرفش را نیمه می گذارد، سرش را به چپ و راست تکان می دهد. باراد-اه..ولش کن، اصلا برای چی اونشبو یادآوری می کنم، من ندونسته خیلی آزارات دادم بی اونکه بفهمم حقیقت چیه! تبسم متعجبانه به او خیره است، لحن صحبت کردنش تغییر کرده است، در چشم هایش به راحتی می توان شرمندگی را دید، یعنی اکنون او حرفش را پذیرفته و از قضاوت ها و رفتارهایش پشیمان شده است؟ اصلا دختری مانند او برایش چه اهمیتی دارد؟ چه فرقی می کند او ناراحت باشد؟! پیش از این که اهمیتی نداشت اما شاید اکنون نسبت به دخترعمویش احساس دلسوزی می کند؟! حسی که تبسم از او بیزار است! اصلا علاقه ای به ترحم او ندارد. حال باید چه بگوید؟ بگوید که او را می بخشد؟ اما قضاوت ها و حرف های سوزناکش چه؟ نگاه های پر از نفرتش چه؟ شاید بد نباشد کمی تنبیه شود! با این فکر اخم هایش را درهم کشیده و از سمت راست او می گذرد. تبسم – تو اشتباه نکردی، اون حقیقت زندگیه من بود! دو پله ی دیگر بیشتر پایین نمی رود که او بازهم جلویش می ایستد. شرمندگی نگاهش بیشتر از قبل شده است. باراد- بهت حق میدم عصبانی باشی، رفتار من باتو خیلی بد بود نذاشتم اینجا آرامش داشته باشی، لطفاً منوببخش! باور کن این مسئله خیلی منو آزار میده! لحظه ای سکوت می کند، سمت راست صورتش را به سمت تبسم می آورد. باراد- اصلا اگه می خوایی بازهم بهم سیلی بزن تا دلت خنک شه سپس بازهم به چشم های او خیره می شود. باراد- من اشتباه کردم! لحظاتی به یکدیگر خیره هستند، عذاب وجدان مانند خوره به جان باراد افتاده است؛ فکر کردن به آنچه که به او گذشته هرلحظه آشفته ترش می کند، تا از او نشنود او را بخشیده است امکان ندارد آرام بگیرد. در انتظار پاسخ او همچنان نگاهش می کند که ناگهان متوجه شخصی که پشت سر تبسم ایستاده است، می شود. سرش را به چپ و راست تکان می دهد و زیرلب زمزمه می کند: - خدایا آخه آدم تر از این دیوونه نبود که مارو ببینه؟!
  35. 5 امتیاز
    باراد به جای خالی او خیره است و هیچ حرکتی نمی کند، باورحرف های او برایش دشوار نه، غیرممکن است! چگونه بپذیرد این همه دردورنجی که بر او گذشته است تمامش حقیقت داشته باشد؟! از زندگی فقط درد نصیب او شده بود در حالیکه می توانست درست مثل بهاره دختری تحصیل کرده و پر از غرور و احترام باشد. برای لحظه ای از ذهنش می گذرد، اگر خواهر خودش در آن شرایط بود چه؟ نه...تنها فکرش هم او را به جنون می کشد. به یکباره نسبت به تمام زندگی احساس تنفر می کند..نسبت به خودش احساس خشم می کند، در این مدت او چه کرده بود؟ جز اینکه دردورنج او را بیشتر کرده بود، بی رحمانه قضاوتش کرده بود و بی رحمانه تحقیرش کرده بود... آیا واقعاً او لایقش بود؟ اشکی از گوشه ی چشمش جاری می شود، آنقدر دندانهایش را روی هم فشار می دهد که چیزی نمانده با آن فشار بشکنند...کاش... کاش تمام این ها تنها یک کابوس بود! تبسم با بی قراری میان درخت ها می رود و اشک می ریزد، یادآوری آن روزهابه تنهایی آنقدر سخت است که گویی بار دیگر تجربه اش کرده است. به درختی تکیه می دهد و اشک هایش را با دودست پاک می کند. - نه...دیگه کافیه، کافیه... اون روزا دیگه برنمی گرده... بسه دیگه... عاجزانه روی زمین می نشیند و بی آنکه بتواند خودش را کنترل کند، بازهم اشک می ریزد. تلاشش برای آرام شدن بی فایده است در نهایت بی صدا به نقطه ای از تاریکی آن باغ خیره است. دقایقی گذشته است که ناگهان صدای نیک زادبزرگ را نزدیک به خود می شنود. نیک زادبزرگ- باراد؟...تبسم؟ به سرعت بلند می شود و خودش را پشت درختی پنهان کرده و به سوی او نگاه می کند، او را می بیند که همراه با رحیم در میان درختان او و باراد را صدا می زند. قبل از اینکه او متوجه اش شود دوان دوان از لابه لای درختان می گذرد و خود را به خانه می رساند. از سالن اصلی می گذرد و به سمت پله ها می رود، برای لحظه ای می ایستدو نگاهی به پشت سرش می اندازد. نیک زادبزرگ و رحیم تا کی باید به دنبال او و باراد در باغ می گشتند؟! با این فکر به سوی یکی از خدمتکارها می رود. - ببخشید؟ لطفا به نیک زاد بزرگ بگید که من توی خونه ام و الان دارم میرم توی اتاقم، ایشون توی باغ دنبال من میگردند. خدمتکار سری تکان می دهد وبه سمت خروجی خانه می رود. او هم به سرعت از پله ها بالا رفته و خودش را به اتاق می رساند. از پشت پنجره خدمتکار را می بیند که ویلچر او را تکان می دهد و به سمت خانه می آورد. اما باراد چه شد؟ او کجا رفت؟ یعنی هنوز همانجا در انتهای باغ ایستاده است؟ اما این موضوع چه اهمیتی دارد؟ مگر نه اینکه همیشه او را تحقیر کرده بود و یا حق زندگی را از او گرفته بود؟ قضاوت های بی رحمانه ی او جان به لبش کرده بود، اما او همان کسی است که همه جا مراقبش بود و بارها به او کمک کرده بود. از این افکار به ستوه می آید دو دستش را روی سرش می گذارد. خودش را سرزنش می کند، برای چه به او سیلی زد؟ چرا خودش را کنترل نکرده بود؟ یکساعتی گذشته است که صدای خنده های مهسا و بهاره را بیرون از اتاقش می شنود، بی شک آن ها از خرید بازگشته اند و به زودی مهسا برای دیدن او به اتاقش می آید با این فکر به سرعت به حمام می رود تا مبادا مهسا او را با چشم های اشک آلود و قرمز شده ببیند. پس گذشت دقایقی وقتی اطمینان می یابد چیزی از چهره اش مشهود نیست از حمام خارج می شود و به اتاق باز می گردد، همزمان مهسا را می بیند که خریدهایش را روی تخت گذاشته و آن ها را زیرورو می کند. او با دیدنش لبخند عمیقی می زند. - سلام آبجی عافیت باشه. تبسم- سلام، کی اومدی؟ مهسا- خیلی وقته، تو توی حموم بودی. سری تکان می دهد و روبروی آیینه می ایستد، مشغول خشک کردن موهایش شده است که او با خوشحالی به سویش می آید.
  36. 5 امتیاز
    تبسم- تو یه شب، فقط برای یکساعت منو دیدی ، اونوقت با اون یکساعت تموم زندگیه منو قضاوت کردی، بی اونکه حتی یه دفعه ازم بپرسی چرا؟ آخه چرا اینطوری شد؟ چرا اینکارو کردی؟...اصلا به ذهنت رسید که ممکنه چی به من گذشته باشه؟! اصلا به این فکر کردی که ما چطور زندگی می کردیم؟! درمیان اشک هایش خنده ی تلخی می کند. - من چقدر احمقم...از کی انتظار دارم به من فکرکرده باشه، از آدمی که تموم زندگیش تو رفاه و خوشی زندگی کرده،از وقتی چشم به دنیا باز کرده همچی براش فراهم بودو هیچوقت معنی بی کسیو سختیوگرسنگیو تنهایی رو نچشیده...بهت حق میدم، درکش برای آدمی مثل تو غیرممکنه! اشکهای او بی وقفه گونه هاش را خیس می کند، در میان هق هقش به سختی می تواند سخن بگوید. تبسم- من.. از بچگی می دیدم که پدرم برای زندگی چقدر سختی می کشید، گاهی اوقات حتی چند روز نمی دیدمش چون صبح زود از خونه بیرون می رفتو شب وقتی برمی گشت من خواب بودم، درحالیکه پدربزرگه تو با غرور بی حد واندازه اش فقط به انتظار این بود که پدرم برگرده و بهش بگه اشتباه کرده...بگه ببخشید...فقط همین براش مهم بودو به این فکر نمی کرد که ما چطور زندگی می کنیم، اما بعد از اون همه سال سختی همه چیز داشت خوب می شد پدرم قرار بود تو شرکتشون مدیر شه، می خواست خونه بخره، ولی یهو...اون تصادف لعنتی همه چی رو از ما گرفت....من فقط 15 ساله ام بود، فقط 15 سال، وقتی پدرومادرمو از دست دادیم، اصلا می فهمی این یعنی چی؟! من نمی دونستم چطور زندگی کنم، هیچکس نبود بهم بگه از این به بعد چطور باید زندگی کنم...عمو حتما فراموش کرده اما اگه ازش بپرسی یادش میاد که مهسا از بچگی مریض بود، قلبش مشکل داشتو همیشه دارو می خورد... من نمیدونستم باید چطور پول داروهای مهسارو جور کنم، تنها خوش شانسی ام این بود که رییس بابا که آدم خوبی بود بهم گفت توشرکتش منشی شم... درسته که حقوقش کفاف زندگیمونو نمی داد اما می تونستم داروهای مهسا رو بخرم، چهار سال اونجا بودم تا اینکه اون سکته کرد و پسرخوشگذرونش جاشو گرفت، از همون روزای اول سعی می کرد بهم توجه کنه و بعد از دو هفته بهم پیشنهاد وقیحانه ای داد...منم بهش بدوبیراه گفتمو از اونجا بیرون رفتم...و اون شروع بدبختی هام شد، همش آدمای عوضی رو تحمل می کردم که تا می فهمیدن هیچکسو ندارم سعی می کردن ازم سواستفاده کنن، مدام کارمو عوض می کردم، مدام بدبختی می کشیدم اگه بهت بگم که منو خواهرم چقدر شبها گرسنه می خوابیدم تو مغز تو که جانمیشه... لحظه ای سکوت می کند، بی صدا اشک می ریزد و به چشم های او خیره می شود. - من همه ی اینارو تحمل کردم، به سختی پول داروهای مهسا رو می دادم اما سال پیش نتونستم چندوقت براش دارو بخرم، یهو حالش بد شد...دکترش گفت باید عمل شه...وگرنه...وگرنه میمیره با یادآوری آن شب تمام تنش به لرزه می افتد، فریاد می زند. - تو بگو...من باید چیکار می کردم؟! میذاشتم بمیره؟ چرا ساکت شدی لعنتـــی؟ بگو... از کجا باید چند میلیون پول می آوردم؟ از کی باید می گرفتم؟ وقتی هربار مجبور بودم یک یا دومیلیون دارو براش بخرم... اون شب تو و خونواده ات کجا بودین؟! حتی به ذهنتون نمی رسید که ممکنه من و خواهرم تو چه وضعی باشیم...من درست مثل مرده ها شده بودم...مثل یه کابوس بود که از مرگ هم سخت تر بود، حاضر بودم بمیرم ولی اون کابوس ها تموم شن... هق هق کنان به سمتش می رود و با مشت های پی درپی به سینه اش می کوبد. - من نمی خواستم آبروی کسی رو ببـــرم...نمیخواستم باعث سرافکندگی و شرمندگی کسی باشـــم... نمی خواستم، اینو بفهمم... باراد چشم هایش را روی هم فشار می دهد و اما تکان نمی خورد؛ حرف های اومانند پتکی به سرش کوبیده می شود. او پس از مشت های پی درپی عاجزانه و با صدای گرفته اش بازهم گریه می کند. تبسم- توروخدا..توروخدا بفهم که من نمیخوام کار اشتباهی کنم... لحظاتی به او خیره می شود، سپس به او تنه می زند و از کنارش می گذرد.
  37. 5 امتیاز
    نگاهی به چهره ی اخم آلود باراد می اندازد و باخشم دستش را از دست او بیرون می کشد. تبسم- دست از سرم بردار... چیه؟ بازم می خوایی سرزنشم کنی؟ چی از جونم می خوایی؟ باراد- تو حق نداری با پدربزرگ اونطوری حرف بزنی؟ چون می خواد باهات مهربون باشه خیال کردی آدم مهمی هستی؟ تو از نظر من لیاقت کوچیکترین توجه اش رو هم نداری! نمی خوایی گذشته رو فراموش کنی خب نکن، اما حق نداری اینطوری بهش بی احترامی کنی ...اون به اندازه ی کافی چند سال عذاب کشیده حالا تو... نگاه تحقیرآمیزی به سرتاپای او می اندازد. - تو یه دختر بی ارزش ... حق نداری با یادآوری گذشته اونو اذیت کنی با شنیدن این حرف ها تبسم کم کم احساس می کند از خشم تمام جانش لبریز می شود، برای او فقط پدربزرگش اهمیت دارد؟ پس آنهمه رنج و دردی که آن ها کشیده اند چه؟ چرا هیچکس به آنچه که به او و خواهرش گذشته نمی اندیشد؟ تا کی باید به او اجازه دهد این چنین تحقیرش کند؟! دست هایش را مشت کرده و تا آنجا که می تواند فشار می دهد. باراد- کسی که خودشو تبدیل به یه زن حقیر کرده اجازه نداره بیشتر از حقش صحبت کنه، تو اینجا داری با آرامش زندگی می کنی که فکر نمی کنم لایقش باشی...اصلا نمی فهمم...نمی فهمم چراتو باید دختره، عموی بیچاری من باشی که اگه زنده بود از داشتن دختری مثل تو نمیتونست سرشو بلند... ناگهان با شنیدن این جمله کنترلش را از دست می دهد، صدایش از خشم می لرزد و فریاد می زند. تبسم- بسه دیگــــه و همزمان دستش را بلند کرده و سیلی محکمی به گوش او می زند! برای لحظه ای گویی زمان متوقف می شود، صورت باراد به سمت راست می چرخد، باور اتفاقی که افتاد برایش ممکن نیست؛ با دست راستش به آرامی گونه اش را لمس می کند و سپس با چشمانی متعجب و دهانی باز او را نگاه می کند که از خشم و عصبانیت رگه های خونین، سفیدی چشمانش را پوشانده است. تبسم با نفرت به او خیره است، حرف های او طاقتش را طاق کرده است. هیچکس اجازه ندارد اینکه او دختر پدرش باشد را زیر سوال ببرد. پس از لحظاتی به سمتش هجوم می برد و با دودست به سینه ی او می کوبد. - تو خیال کردی کی هستی؟! هان؟ تا کی می خوایی منو تحقیر کنی؟ اصلا کاری جز قضاوت کردنو تحقیرکردن بلدی؟ از من تو ذهنت چی ساختی؟ لحظه ای سکوت می کند، بی اختیار فریاد می زند. - من...اون زنی که تو تصور می کنی نیستــــم! باراد ناباورانه به او خیره است، به او که لبهایش می لرزند و طولی نمی کشد که بغضش شکسته می شود.
  38. 5 امتیاز
    طناز نگاه اشک آلودش را به آنها که دورش ایستاده بودند دوخت و نام حاجیه خانم را زیرلب تکرار کرد. با دست های خونی اش به داخل خانه اشاره کرد. _ اون جاست، کشتش...کشتش! احمد اقا سریع با چندتا از مرد های همسایه وارد خانه شدند. _ زودباشید برم ببینیم چی می گه این طفل معصوم. صغری خانم دست طناز را که همچنان به سمت خانه گرفته شده بود در دستش گرفت و سر دختر را در آغوش کشید. عقدس خانم هم در کنارش نشست و مشغول مالش دادن کمرش شد. _ اروم باش گل دختر؛ آروم باش! طناز سرش را بیشتر در سینه ی صغری خانم پنهان کرد و بازواش را چنگ زد. _ یعنی مُرد؟ یعنی کشتش؟! _ چی می گی تو دخترجان؟! کی مُرد؟! با آمدن احمد آقا طناز سکوت کرد و خیره به او از آغوش صغری خانم بیرون آمد.
  39. 5 امتیاز
    از بچگی در این آسمان آبی رنگ ،لا به لای ابرهای سپید و خاکستری به دنبال تو می گشتم ، همه می گفتند تو آن بالایی بالاتر از ابرها . روز ها گذشت، اما من تو را در این آسمان ندیدم ، بزرگتر که شدم،،، جایی خواندم تو به من نزدیکی حتی نزدیکتر از رگ گردن ، دست می بردم و رگ گردنم را لمس می کردم به دنبال تو می گشتم در آن حوالی، باز هم ندیدمت تا اینکه ... درد ها را حس کردم ، سختی ها تا به حنجره ام بالا آمد ، دروازه ی دلم شکست و متلاشی شد و من گریستم ناگهان درها باز شدو در آن آسمان آبی و زلال دل تو را دیدم
  40. 5 امتیاز
    هنگامی که از تاریکی عبور می کنی، چشمانت درجستجوی روشنایی جان تازه ای می گیردو برای یافتنش بی قرار و کم تحمل می شوی. زندگی کم کم برای تبسم رنگ دیگری به خود می گیرد و او سرخوش از تغییرات، خود را برای روزهای جدیدی آماده می کند؛ مانندکودکی تازه به دنیا آمده زندگی را سر گرفته و رویاهای جدیدی به دل و جان او قوت بخشیده است. مثل چند روز گذشته با صدای زنگ ساعت چشم هایش را به روی روشنایی باز می کند، با فکر رفتن به کلاس های کنکوری که یک هفته ی قبل مهران او را ثبت نام کرده بود، پتوی مخمل بنفش را کنار می زند و از روی تخت بلند می شود. پس از اینکه دست و صورتش را می شوید به اتاق باز می گردد، از کنار پنجره ی اتاق می گذرد که ناگهان توجه اش به سمت باغ جلب می شود، آقا رحیم را می بیند که مشغول جمع آوری برگ های زیبای زرد درخت ها است، او برگ ها به صورت تپه های کوچک درکنار هرکدام از درخت ها گذاشته است. به یکباره با دیدن این تپه برگ های پاییزی به دوران کودکی کشیده می شود، به روزهایی که پدر او را به پارک های بزرگ شهر می برد و او که علاقه ی زیادی به بازی با آن برگ ها داشت خودش را در میان آن ها می انداخت و با دست های کودکانه آن ها را روی خود می ریخت، خنده های کودکانه ی او به پدر جان می داد و او هم همپای دخترک کوچکش غرق در شادی می شد. با یادآوری آن روزها قلبش لبریز از حس ناب آن روزها می شود، گویی به یکباره کودکی هفت ساله می شود. از اتاق خارج می شود، دوان دوان از پله ها پایین می رود و از خانه خارج می شود به آقا رحیم نزدیک می شود و لبخندزنان می گوید: - سلام آقا رحیم چیکار می کنی؟ چرا برگ هارو جمع میکنی؟ همه ی قشنگی پاییز به این برگ هاست! آقا رحیم- سلام دخترم، همیشه اینکارو می کنم نیک زاد بزرگ دوست ندارن باغ کثیفو نامرتب باشه... سپس نگاه گذاری به سرتاپای او می اندازد. - لباس گرم تنت نیست، سرما میخوری بهتره بری داخل. تبسم به حرف او توجه نمی کند. - میخواین بهتون کمک کنم؟ آقا رحیم- نه نه...خودم آروم آروم جمعشون می کنم. با بیخیالی شانه ای بالا می اندازد. - باشه. سپس نگاهی به دسته ای از برگ های زیبا می اندازد، به یکباره برای تجربه ی دوباره ی حس ناب کودکی بی قرار می شود. با شیطنت به سمت برگ ها می رود و در بین آن ها می نشیند و خنده کنان با دودست آن ها را به هوا می اندازد. صدای قهقه های او تمام باغ را پر میکند و او بی تفاوت به اعتراض های آقا رحیم غرق در شادی می شود، در میان رقص برگ ها در هوا گویی پدرش را روبروی خودش می بیند که لبخند زنان او را نگاه می کند و از شادی او سرمست می شود. با تصور حضور پدرش از زمان و مکان فارغ شده و به دنیای کودکی کشیده شده است، غافل از چشم هایی که او را زیر نظر دارد؛ باراد در تراس اتاقش ایستاده و او را تماشا می کند. در میان برگ های که روی سر او می ریزد، گیسوان بلند و طلایی رنگش همراه با وزش باد در هوا می رقصند و خنده از روی لبانش برداشته نمی شود. به دقت لبخند او را زیرنظر دارد اما نمی تواند دلیل شادی او را درک کند. لحظاتی به او خیره است سپس به اتاقش باز می گردد. خنده های زیبا او حتی آقارحیم را تسلیم کرده است و او هم همراهش می خندد. - کافیه دیگه دخترشیطون. همه ی برگ هارو دوباره پخش کردی! خنده کنان از میان آن ها بلند می شود و به سویش می آید. - اگه بخواید بهتون کمک می کنم دوباره جمعشون کنیم. او سرش را به چپ و راست تکان می دهد. - نه دخترم خودم دوباره جمعشون می کنم. - اصلا ولش کنین من دوس دارم اینجا اینطوری باشه، اگرم نیک زاد بزرگ پرسید کی اینکارو کرده، بهش بگین من اینکارو کردم. آقارحیم- نیک زادبزرگ؟! دخترم؟ ایشون پدربزرگته، اینطوری صداش نزن! تبسم- ایشون برای من همون نیک زادبزرگ هستن. این را می گوید و دوان دوان به سمت خانه می رود، از سالن اصلی می گذرد و پله ها را دو تایکی بالا می رود. برای لحظاتی خود را در سال های کودکی اش تصور کرده بود، سال هایی که در کنار پدرومادرش عشق بی حد و اندازه ای را تجربه می کرد. در حین بالا رفتن از پله ها است که باراد پایش را روی پله ی دوم گذاشته که تبسم با سرعتی که دارد به شدت با او برخورد می کند. چیزی نمانده تبسم از پله های بلند و طولانی نقش بر زمین شود که باراد مچ دست او را می گیرد و به سمت خودش می کشد. خنده از روی لب های تبسم برداشته می شود و مات و مبهوت به او خیره می شود، سپس آرام آرام به دست او که مچ دستش را محکم گرفته نگاه می کند. باراد- برای چی می دویی؟ چیزی نمونده بود بیفتی! سری تکان می دهد و همانطور که دستش را رها می کند، از کنار او می گذرد. باراد که دور می شود نگاهی به پله های پشت سرش می اندازد با دیدنشان نفس عمیقی می کشد.خدا می داند اگر افتاده بود چه بر سرش می آمد.
  41. 5 امتیاز
    نام:خودت را درون قفس تصور کن در قفس ها را بگشایید و پرنده ها را رها کنید. بگذارید آسمان سقف بالای سرشان باشد و آزادانه نفس بکشند. آنها حق دارند مختارانه آشیانه‌ای روی درخت مورد علاقشان بنا کنند و با خیال راحت در کنار جفتشان زندگی کنند و به جوجه هایی که حاصل عشقشان است، غذا بدهند و به آنها درس آزادانه پرواز کردن را بیاموزند. حال تو به کدامین گناه، موجودی که خداوند به او حق آزادی داده، درون قفس می اندازی و به تماشای شیرین کاری های او می نشینی؟! آواز او به نشانه دلبری کردن نیست! بلکه به تو می گوید او را به حال خود در دل طبیعت رها کن! لحظه‌ای به این فکر کن که اگر جای تو با پرندگان عوض شود و آنقدر توانمند شوند که تو را درون قفسی چوبی زندانی‌ات کنند و خودشان خارج از قفس بایستند و تو را نظاره کنند، چه احساسی به تو دست می دهد؟! وقتی تو حرف بزنی و آنها فکر کنند برای دل خوشی آنها آواز می خوانی. تو به چوب های بلند قفس چنگ میزنی و کمک میخواهی و پا تند میکنی تا فرار کنی اما هر بار به بن بست بر خورد می کنی و پرندگان مسرور شوند از اینکه تو قصد دلبری کردن برایشان را داری، چه حالی پیدا می کنی؟! پس بیا و دروازه قفس را برای پرندگان بگشای و بگذار در این دنیا جانی دوباره بگیرند! بگذار در زیر سایه‌ی آسمان خدا پرواز کنند و عطر زندگی را تنفس کنند. چون اگر درون قفس آنها را زندانی کنی، آه و افسوس آنها تو را در باتلاقی از مشکلات زندگی فرو می برد که رهایی از آن آسان نیست. آنقدر بیمار و غصه دار می شوی، که در قصر هم زندگی کنی، از سلول انفرادی برایت تنگ تر می شود. پس با آنها مهربان باشیم و خوشحالشان کنیم تا خودمان هم شاد شویم.
  42. 5 امتیاز
    از روی کلافگی پوفی کرد و گردنش رو به چپ و راست تکان داد ونگاهم کرد در حالی که دستهاش رو مشت می کرد گفت: -نوا داری اون روی سگ منو بالا میاری دلت می خواد مث بچگیات کتک بخوری تو ؟ با بدخلقی نگاهش کردم-گمشو بابا سگ کی باشی بخوایی منو بزنی تو؟! انگار این حرفم تحریکش کرد ؛به سمتم هجوم آورد و همینکه خواست مشتش رو نثار صورتم کنه چشمهام رو برای لحظه ای بستم ،هرچی منتظر شدم ،مشتش توی صورتم فرود نیومد و باعث تعجبم شد در عوض صدای هجوم بچه ها رو نزدیک خودم احساس کردم ؛لای چشمم و باز کردم و بچه ها رو دورم دیدم جلوی من ایستاده بودن و سپر بلای من شده بودن و با خواهش التماس از بی کله می خواستن با من کاری نداشته باشه آه از نهادم برخواست ،این التماس ها دلم رو بیش تر از پیش می سوزوند وناراحتم می کرد ،بچه ها بخاطر من جلوی بی کله ای که ازش وحشت داشتن ایستاده بودن و با صدای بلند خواهش می کردن منو نزنه . صدای عصبی بی کله بلند شد-خفه خون بگیرین با زدن این حرف همشون ساکت شدن چند لحظه سکوت توی حیاط پیچیدو بعد بی کله راهش رو به سمت راهرو درازی که انتهاش به خونه ی خودش میرسید کج کردو در حالی که داشت می رفت گفت: -امشب کاریتون ندارم ولی دلیل نمیشه فراموش کنم بعدا میدونم باهاتون چیکار کنم مخصوصا تو نوا خشگله ... با دور شدن مرتضی بی کله نفس اسوده ای کشیدم و به بچه های دورم نگاه کردم همشون خوشحال از اینکه تونسته بودن کاری برای من انجام بدن و مانع کتک خوردن من شده وبودن ازشون تشکر کردم و بوسیدمشون ،بعد از خلوت شدن حیاط همینکه روم و برگردوندم چشمم به علی افتاد روی لبه ی حوض ابی رنگ وسط حیاط نشسته بود و سرش روی زانوهاش بود ،دلم براش سوخت تموم لباس هاش پاره شده بود و دستو پاش کبود شده بود یه پاش کفش داشت و پای دیگش برهنه بود و کفش کهنه و پوسیدش کنارش افتاده بود ،قدم برداشتم و سمتش رفتم بالا سرش ایستادم،دستم و روی موهای پر و مشکیش کشیدم سرش رو بلند کرد وبا چشمهای گریون و به اشک نشستش نگاهم کرد گوشه لبش پاره شده بود وخونی بود،زیر چشم راستش کبود بود دلم برای مظلومیتش باز هم سوخت حق این بچه اینهمه خفت نبود ؛خدا اگه جای حق نشسته بود پس چرا کاری نمی کرد؟ لب باز کرد و با بغض گفت: -چرا خودت رو واسه من تو دردسر انداختی؟ ابروهام از تعجب بالا رفت کنارش روی لبه ی حوض نشستم –یعنی میزاشتم کتکت بزنه ککمم نمی گزید هان؟ با پشت دست اشکش و که روی گونش سر خورده بود پاک کرد-اره میزاشتی کتکتم بزنه صورتش رو نوازش کردم و لبخند غمگینی زدم-علی من چجوری می تونم اجازه بدم تو رو بزنن اخه؟!دیگه این حرف رو نزنی ها صورتش رو برگردوند و در حالی که صداش میلرزید گفت: -ابجی تو چرا اینجا موندی؟چرا وقتی اولین بار کتک خوردی نرفتی از اینجا؟ اهی کشیدم و به نقطه ای خیره شدم-بی کله وقتی یه نفر تو دامش بی افته راحتش نمیزاره همون کاری که با من کرد ،با تو و خیلی از بچه های دیگه می کنه که راهی برای رفتن نداشته باشین. مکث کوتاهی کرد و با صدای عصبی و بچه گونش گفت: -کار میکنم پولی که ازم می خواد و بهش میدم و از اینجا میزنم بیرون نمیخوام اینجا باشم چشم چرخوندم و نگاهش کردم به بچه 11 ساله ای که از عصبانیت و بغض نمیدونست چیکار کنه و تنها دنبال راهی بود تا از دست کابوس شبانش خلاص شه -کجا می خوایی بری؟ دماغش رو بالا کشید-میگن یجا واسه بچه یتیم ها هست میرم اونجا . بهزیستی رو می گفت،سرم وانداختم پایین شاید علی فکره خوبی کرده بود ،شاید منم باید همین کار و می کردم اما از دست بی کله خلاص شدن خیلی سخته و تقریبا غیر ممکنه هر وقت بچه بی کس و کاری رو پیدا می کنه به روشی گولش میزنه و میارتش اینجا روزای اول ازش پذیرایی می کنه و بعد میترسوندش و بعد به هر نحوی شده پابندش می کنه و بزرگ تر که شدن اگه پسر بودن معتادشون می کنه که همیشه مهتاج دستش باشن و اگر دختر بودن به نحو دیگه ای پابندشون می کنه ،منو با پول نگه داشت با بدهی سنگینی که گذاشت تو دامنم و راه فرار رو ازم گرفت و بقیه رو به نحو دیگه ای ،یکی رو تن فروش می کرد ،یکی رو گل فروش می کرد،یکی رو دزد می کرد و دیگری رو گدا و همه مجبور بودن به دستوراتش عمل کنن. با صدای در به خودم اومدم و از افکارم جدا شدم علی کنارم نبود و داخل اتاق رفته بود ،روم سمت در چرخوندم و با دیدن شخصی که داخل حیاط شد مثل فنر از جام پریدم.
  43. 5 امتیاز
    نویسنده ی عزیز ضمن خوش آمدگویی به انجمن هفت هنر ، لطفا قبل از شروع رمان قوانین این بخش را با دقت مطالعه بفرمایید. قوانین بخش تالیف رمان قلمتان سبز و همیشه پایدار سحر شعبانی مدیر بخش کتاب
  44. 5 امتیاز
    بار ها کتک زدن دختر را دیده بود و بی آنکه مانعی در برابر کار او شود با لذت هرچه تمام تر به جیغ و داد های دختر گوش سپرده بود و تن و بدن کبود او را تماشا کرده بود. اما این بار با دفعه های قبل بسیار تفاوت داشت، حاجیه خانم خوب می دانست که اگر جلوی صفدر را نگیرد او دختر را خواهد کشت! از طرفی دیگر تکه ی بسیار کوچکی از قلب سوخته اش به لرزه افتاده بود و هیچ دوست نداشت گذشته برایش تداعی بشود؛ فکر به این که جنازه ی دختر دیگری از خانه اش خارج بشود حالش را بد می کرد. با کمری خمیده و اندامی لاغر مقابل صفدر عصبی ایستاد و دستش را در چهارچوب در قرار داد. _ نکن ننه، نکن. الان اعصابت ریخته به هم نمی فَمی چی کار داری می کنی؛ از خر شیطون بیا پایین ننه. صفدر چشم هایش را بست و زیر لب غرید: برو کنار. حاجیه خانم جا پایش را محکم تر کرد و سری به نشانه ی نفی تکان داد. صفدر با کف دست محکم بر سینه ی حاجیه خانم کوبید. _ دِ بر...و کنار ضعیفه!
  45. 5 امتیاز
    تو اگر مانده بودی چنان عشقی را می ساختم که همه حسرت آن را بخورند،اگر مانده بودی به جای چهار اسم خیالی حال چهار نهال نو رسیده کنارمان پرسه میزند؛اگر مانده بودی در کنار هم شاهد عشق نهال هایمان بودیم و لبریز از لذت بودیم،اگر مانده بودی حال در کنار هم روی ایوان خانه نقلی و کوچکمان چای بدست خیره به باغ زیبایی بودیم که با عشق در کنار هم ساخته بودیم،لعنتی تو اگر مانده بودی حال کنار هم عصا به دست روی نیمکت پارکی نشسته بودیم و به برفی که در حال بارش بود خیره بودیم ؛من ذوق می کردم و تو همانند همیشه ذوق بودنم را با لذت نگاه میکردی و می گفتی: -تو هنوز هم زیبای ذوق زده ی خودم هستی بانو لعنتی اگر مانده بودی منو تو حال کنار هم خوابیده بودیم و نهال های رسیدمان همراه با نهال هایشان در کنار ما با ارتفاعی بالاتر نشسته بودند و دلتنگ بودنشان را بیان می کردند و گاهی قطره ی اشکی نثار خانه مان می کردن... لعنتی من خواب تمام این روزها را دیدم ؛هربار که از خواب می پریدم و خودم را درون اتاق سرد و تاریکم می یافتم آه از نهادم بر می خواست و قطره ی اشکم را با دلتنگی نثار خانه خراب شده ای که دیگر جایی برای ترمیم نداشت می کردم .
  46. 5 امتیاز
    با صدای میثره به حال وکنار بقیه برگشتم .اما نگاهم نچرخید،ماتش بودم.گرمای دستی را به دور کمرم حس کردم. _ایشون باران هستند سیاهچال نگاهش چشمان وحشت زده ام را بلعید.زیر نگاهش خشک شدم و حتی نفس کشیدن مشکل شد.دوست داشتم بدوم و فرار کنم ،اما پاهایم به زمین چسبیده بودند. مشکی نگاهش روی صورتم چرخید باز به چشمانم رسید قلبم تیر کشید. گوشه ی لبش بالا رفت و نگاهش کمی ریز شد.داشت مسخره ام میکرد؟؟؟ -از اشنایتون خوشبختم صدای گیرایش از بین تک تک سلول های تنم گذشت. دهانم پر از چسب و زبانم به سق دهانم چسبیده بود. هیچ کاری نکردم حتی پلک هم نزدم فقط بهش خیره مونده بودم خیره به چشمان مشکی عجیبش که حالا روی اناهیتا نشسته بود. صدایی کنار گوشم اروم زمزمه کرد -اهورا خیلی جذابه نه؟؟ ای کاش میشد خندید، انوقت به حرف میثره میخندیدم ، جرئت پیدا کردم و روی صورتش دقیق شدم . روی ته ریش و لبان نسبتا درشتش، بینی مردانه و ابروان بلند و مشکیش و اخر سر خرمن موهای مشکیش. باورم نمیشد، چطور من تا به حال متوجه جذابیت عجیب این ادم نشده بودم. انگار برای بار اول بود که میدیدمش، چهره اش خاص بود هیکل تنومند و قد بلندش دلم ادم را ضعف میانداخت. فقط ای کاش انقدر مرموز و ترسناک نبود . -اقای باستان یه لحظه تشریف میارین لبخند کوچک و خاصی روی لبهایش نشست -بازم شرمنده _عادت داریم راحت باش باز نگاهش سمت من برگشت _خوشحال شدم رفت.لحن سرد و نگاه کوتاهش کمی متعجبم کرد.رفتارش گیجم کرده بود. بالاخره این ادم منو میشناخت یا نه؟؟ از ما که دور شد ، انقباض تن من هم وا رفت.اما هنوز قامت بلند و ترس از بازگشتش نفسم را در سینه حبس کرده بود. باید از همشون دور میشم . اصلا باید میرفتم _ببخشید من باید جایی برم اجازه ندادم چیزی بگند و حتی قبل از اینکه حتی فرصت کنند عکس العمل داشته باشند ازشون دور شدم . بی اختیار با قدمهایی بلند خودم را به درب بزرگ خروجی رساندم با نزدیک شدنم مردی که کنار در ایستاده بود انگار ذهنم را خواند و در را برایم ارام باز کرد. بدون هیچ تشکری خودم را به درون حیاط پرت کردم .دستم را روی سینه و قلب وحشیم گذاشتم و دهن باز کردم و برای بلعیدن اکسیژن بیشتر بلند و پر صدا نفس کشیدم. کف دستم را روی گیجگاه های عرق کرده ام گذاشتم و کمی فشردمشون باید به خودم واین همه وحشتم مسلط میشدم. اون مرد چشم سیاه هر کی که بود،مطمئنا نمیتونست عزرائیل باشه . موهایم کنار گیج گاهم را اروم کشیدم. نسیم ارومی از بین موهایم گذشت و گونه ام را ارام نوازش کرد -نکششون کنده شدن هول و با سرعت همراه جیغ کوتاهی سمت عقب برگشتم وایو با لبخندی بزرگ خودش را بهم رسوند و با گرفتن کمرم در دست ،من را سر جام نگه داشت -دیگه نمیزارم فرار کنی از فاصله ی کم صورتهایمان جا خوردم ،نگاهم گیج روی چشم هاش گشت دستش اروم بالا امد و حلقه ایی از موهام را به دور انگشتش پیچ داد. _این مدل مو خیلی بهت میاد...چشماتو عجیب گیرا میکنه اهورا فراموشم شد، من و دلم تشنه ی محبت بودیم، ترس جایش را به لذت داد. لبخند پر نازی روی لبم نشوندم و کمرم را بین انگشتانش صاف کردم -انقدر گیرا که تونسته چشمای تو رو به دام بندازه؟ لبخند روی لبش وسعت گرفت و کمی ازم فاصله گرفت .انگار با لبخندم خیالش راحت شد بود که قرار نیست دیگه فرار کنم . -دوست داری با هم قدم بزنیم _چی از این بهتر؟ دست دور بازویش حلقه کردم و کنارش اروم از پله ها پایین امدم. چشمانش توی صورتم چرخ خورد و باز هم همان نسیم همیشگی را بین موهایم حس کردم -اون سمت باغ خیلی زیباست لبخندی پر ناز حواله ی صورتش کردم -خوشحال میشم نشونم بدی کف دستش اروم روی دستم که بازویش را گرفته بودنشست و سرعت قدم های من را با خودش هماهنگ کرد، سکوت بینمان را برای مسلط شدن به افکارم دوست داشتم ،راه سنگفرش شده از بین درختان بلند و سرسبزی میگشت و نور ملایم چراغ برق ها راه را بسیار زیباتر کرده بود _اینجا خیلی خاص و زیباست، روزها همین قدر قشنگه؟ انگشتانش ارام روی انگشتانم را نوازش دادند -من تاریکی این باغ رو دوست دارم ،البته هنوز به محل مخصوصی که مورد نظرمه نرسیدیم -اینجا خیلی رویاییه ،پس چرا همه توی ساختمون موندند ؟ از قصد تمام مدت نگاهم را روی به چشمهاش نگه میداشتم .اشتیاق نگاهش دلم را به وجد میاورد - چون اهورا به هر کسی اجازه قدم زدن توی باغش رو نمیده هول و وحشت زده پرسیدم -پس ما چی؟ دعوامون نکنه؟ همزمان با لبهاش، نگاهش هم خندید.ایستاد و کامل به سمتم چرخید -من و تو با بقیه فرق داریم، نگران نباش.حالا ازت میخوام برای چند ثانیه به اون دوتا تیله قهوه ای استراحت بدی پر ناز توی صورتش خندیدم و بی حرف پلک روی هم گذاشتم. باز هم نوازش باد را روی گونه و بین موهایم حس کردم ، صدای قدمهایش را شنیدم.حلقه دستانش از پشت به دور کمرم حلقه شد وصدای پر نوازشش لاله گوشم را قلقک داد _چشمات بسته باشه ها بی اختیار خنده ام گرفت. اروم به سمتی که خودش میخواست هدایتم کرد.کمی که رفتیم، ایستاد و گفت _حالا میتونی چشماتو باز کنی چشم هام را مشتاق باز کردم. جا خوردم، اینجا که چیزی نبود جز فضایی کوچک و خالی که دور تا دورش را درختهای بزرگ و پهن احاطه کرده بودند _اینجا رو ببین دستش زیر چانه ام نشست و نگاهم را به سمت اسمان هدایت کرد -منظور من اینجاست..... بی اختیار برای بهتر دیدن اسمان پر ستاره بالای سرم یک قدم به عقب برداشتم. تنش از پشت سدم شد برای ثابت ماندن -وای اینجا چقدر قشنگه نگاهش مشتاقش را همچنان روی صورتم حس میکردم و این تمام وجودم را پر از رضایت میکرد. مجذوب زیبایی اسمان بالاسرم پرسیدم -چطور توی تهران ستاره ها انقدر زیبا و درخشان ،مشخصند؟؟ زیر چشمی نگاهش کردم ، اینبار اون هم مثل من به اسمان خیره بود -هنر اهورا است، برای اون هیچ چیز غیر قابل ممکن نیست اسمش دوباره ترس را به جانم انداخت -خوش به حالش نگاه از اسمان گرفتم، گردش صورتش را به سمت خودم دیدم -از اهورا خوشبختر منم مشتاق شنیدن ادامه حرفش بهش خیره شدم. لبخند پر محبت روی لبش دلم را به ضعف اورد -بودن تو اینجا کنار من...خوشبختیه که هیچ کس ندارتش حتی اهورای بزرگ دلم قنج رفت، شاید از این حرف ها زیاد شنیده بودم ،اما باز هم به راست بودنشانامید داشتم.روحم انقدر تشنه بود که هر محبت و عشقی حتی دروغینش راضیم میکرد.اما نگاه وایو با همه پسرانی که تا امروز دیده بودم ، فرق داشت انگار واقعا دلباخته ام شده بود کیفم را بین انگشتانم فشردم و با لبخند بزرگی که احساسم را به وضوح نشان میداد به چشماش خیره شدم -فکر کنم دیگه بهتره برگردین داخل وحشت زده سمت صدای بم و اشنای پشتمان چرخیدم ، خودش بود...اهورا صاحب تمام این زیبایی ها بی اختیار به بازوی وایو چنگ انداختم و خودم را پشتش پنهان کردم...چه زود پناهم شده بود -با اجازه شما باغ رو به باران نشون دادم سیاه چاله ی چشم های اهورا نگاهم را برای لحظه ایی به دام انداخت، اما کوتاه و سرد. نگاهش دوباره روی وایو نشست -وقت صرف غذا است دستانش را درون جیب شلوارش کرد و بدون حرف دیگه ای پشتش را به ما کرد و بین درختان ناپدید شد ناخوداگاه نفس راحت و بلندی کشیدم.ازش فاصله گرفتم و به سمتی که اهورا رفته بود نگاه کردم -باورم نمیشه، تو از اهورا میترسی؟؟ صورت متعجب و لحن ناباور وایو هولم کرد .من که نمیتونستم چیزی بهش بگم.هیچی. پس بی اختیار خندیدم -چشماش سگ داره، خب ادم رو میترسونه....بهتره بریم داخل تا دوباره نیومده دعوامون کنه
  47. 5 امتیاز
    پارت_سوم حسام که از درد ضعف کرده بود؛ با تمام نفرت چشم‌هایش را به چشم‌های تاریک فرشاد دوخت و فریاد زد: هنوز من زنده‌ام فرشاد؛ باید اول از روی جنازه من رد بشی؛ پات رو بذاری توی این خونه؛ من اون دست و اون پا رو قلم می‌کنم، کسی بخواد واسه یه ثانیه سایه رو اذیت کنه. دست اسیر شده اش را آزاد کرد. پنجه هایش متورم و دردناک بود. صدای حسام در گوش‌های فرشاد پیچید؛ وقتش را زیادی با این پسر دایی بی خاصیتش تلف کرده بود. باید هر چه زودتر تکلیفش را با سایه روشن می‌کرد؛ یا با پای خودش می‌آمد یا از آن موهای تازه رنگ شده و بلندش می‌گرفت و تا خود ماشین کشان کشان سایه را می‌برد. باید این قائله را جلوی همان مغازه قنادی ختم می‌کرد؛ تا مجبور نباشد با جوجه‌ ی دایی معرکه بگیرد. نفسش را عین گاوی خشمگین به بیرون فرستاد و به سمت حسام دوباره حمله ور شد. یقه ی پلیور حسام رو دودستی چسبید و به بالا کشید. -تو الان سر راه من چه غلطی می‌کنی حسام؟! توئه بچه گدا... الان باید پشت اون دخل قنادی باشی تا شکم گدا گشنتون رو سیر کنی جوجه. فرشاد به بالا کشیده شد اما با همه‌ی غرور و اقتدارش حاضر نبود عقب بکشد و نوک پنجه‌های بالا کشیده اش رو روی موزاییک‌های سرد حیاط محکم کرد. یقه‌‌ ی لباس مثل طنابی دور گردنش محکم شده بود و مثل ماهی دهانش را باز بسته می‌کرد و محتاج رسیدن ذره ای اکسیژن بود. دست‌هایش را روی بازوهای بزرگ فرشاد گذاشت و پنجه نه چندان قویش را توی آنها فرو کرد. در حالی که لب‌هایش به کبودی می‌زد، با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می‌آمد گفت: تو عمرا دستت به سایه نمی‌رسه. زیر زمین نمور و تاریک با پنجره‌های خاک گرفته و یخ زده‌اش در سکوت فرو رفته بود. سایه سرش رو به دیوار تکیه داده بود و با چشم‌هایی به اشک نشسته نگاه می‌کرد. دستش را جلوی دهانش گرفته تا صدای هق‌هق گریه‌اش بلند نشود.
  48. 5 امتیاز
    پست اول دستانم را به بند کیفم گیر می دهم تا شاید لرزشش آرام گیرد. نفسم را با تمام قدرت به بیرون ها می کنم تا، تارهای عنکبوت صفت بغض شاید از دهانه گلویم کنده شود. چشمانم را می بندم تا خواری که پشت پلکم جا خوش کرده شاید با قطره اشکی بیرون افتد. قدم هایم را کوتاه تر، آهسته تر بر میدارم تا این انعکاس دیوانه کننده شاید گوشم را نخراشد. این زمزمه مرا برای قدم های بعدی یاری می دهد: "این اولین و آخرین باریه که تواین راهرو باریک و بلند قدم میذارم." شاید... همه چیز در حد یک حدس است؛ امیدم به حدس بودنش حتی به اندازه همان کلمه چهار حرفی "شاید" هم نمی رسید. پس به این نتیجه می رسم که همه اش یک حدس بود در انتهایی ترین قسمت نا امیدی. از افکارم بیرون می پرم و چشم به محیط اطراف می دوزم. میله های ریلی یکی پس از دیگری کنار زده می شد و صدای حرکتشان تا مغز استخوانم نفوذ می کرد. حتی تنپوش های یک شکل و یک رنگشان ، اعصابم را متشنج می کرد. نگاه های عمیق و جست و جو گرشان مثل خوره به جانم افتاده بود: - "پس کی تموم می شه این راهروی کوفتی؟" - What? نگاهش نمی کنم، تنها سری تکان می دهم کلمات غربی را روی تابلو می خوانم. بلاخره رسیدیم. جایی که "بابا علی" بهش می گفت بهداری ،جایی که برای من بی شباهت به قعر چاه نبود. جایی که بوی نم و رطوبتش بیشتر از هرچیز دلم را بهم می ریخت. هدفم پرتاب کردن نفسی است که خفه ام کرده اما تصویر روبه رو بدجور قد عَلَم کرد وقتی زن مامور در را برایم باز کرد، چشمم درست وسط گودال عمیقی نشست که به هر چیزی شبیه بود جز به چشم های یک آشنا. آشنایی که ماه ها قبل تبدیل به ناشناخته ترین موجودی گشته بود که به عمرم ندیده بودم. باور کردنی نبود... من، مهرکِ غفور،هنوز شمع 21 سالگی ام را فوت نکرده، در این زندان سرد و خوفناک میان این همه زندان بان و دربان و مامور ، که نه من زبان آنها را می فهمم و نه آنها حال و روز خراب من را درک می کردند، قدم برداشته بودم. به این قصد که تا دیر نشده هم خونِ خود را که مُهر قرمز اعدام پای برگه سرنوشتش حک شده، قبل از به دار آویخته شدن ملاقات کنم. باور نکردنی ترینش موهای سیاه و جوانِ مهرانه بود، که در گذشته ای نه چندان دور همانند شبِ درخشان می بود، و حالا موهای سپید و پیر صبح،قابِ صورت استخوانی اش را در چنگ خود کشیده . مهرانه... خواهرم، چه کردی با خود؟ کیمیای جوانی ات را به آغوش آتش عشقی انداختی که شعله اش خاکسترت کرد. مهرانه...، هم خون، همزاد، ما هر دو زاده ی درد بودیم، ،دردِ مادری که مادری نکرد و مارا به درد سپرد. شاید گناه هردویِ ما، جست و جویِ بهشت گمشده ای بود که،تبدیل به جهنم گردید. هرچه نگاهت می کنم برایم غریبه تر می شوی خواهرم، سینه خالی شده از گهر عشقت، مرا بیشتر از به دار آویخته شدنت می ترساند، و مهرانه به وضوح داشت به این ترس من می خندید. مهرانه داشت لبخند می زد. لبخندش زهر که هیچ، سم داشت؛ سمی کشنده که تمام نفرت جمع کرده ام را کُشت ... نفرتی که جنسش خروار خروار بغض تلنبار شده بود و آه و دردی بلعیده شده بود. منه زن، شیر زن که هیج ... حتی مرد این روزها نبودم. روزهایی که خیال می کردم اگر ببینمش، اگر دستم بهش برسد، او را خواهم کُشت. مهرانه خواهرم را خواهم کُشت. صدایش مرا از گودال افکارم بیرون کشید: - پیش خودم گفتم، مگه چیه، فوق آخرش چند ماه زندانه، اصلا تو بگو چند سال، ته تهش حبس ابد ، اما هیچ وقت اینجاشو نخونده بودم تُن صداش همون بود، بی هیچ لرزشی، هیچ رد پایی از ترس یا وحشت لا به لای کلماتش حس نمی شد: - فکر می کردم این چیزا فقط تو فیلماست . دیدی که، ... همچین با ابهت پا میشن می خونن "اعدام" و شتلق می کوبن رو میز. روی میز نه، روی قلب من کوبیده شد، چرا مهرانه؟ چرا شنیدنش از دهان تو تا این حد درد داشت؟ عضلات جمع شده ام رها شد چند قدمی جلوتر رفتم صاف به چشمانش زل زده بودم صاف به چشمانم خیره بود: - چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟ نگاهی به سرتاپای خودش انداخت و دستی به سر و رویش کشید: - این رنگی بهم میاد ؟ اینجا هر کیو می خوان اعدام کنن ازین لباسا تنش می کنن، اعدام بهم میاد نه؟ وقتی به خودم اومدم انگشتانش لا به لای انگشتانم زنجیر بود: - هی ... چیه؟ آروم باش، چرا داری می لرزی، نترس ... ترسیده بودم، از حالات و حرکات غیر طبیعی خواهری که مُهر اعدام پای صفحه زندگیش خورده بود وحشت زده بودم. - چرا هیچی نمی گی؟ قبلنا خیلی قشنگ بلبلی میکردی... انگشتش را سد راه دهانم کرد: - البته حق داریا، بلبل هم اسم اعدام رو بشنوه لال مونی میگیره... صدای قهقهه اش گوشم را کر کرد، با هزار زحمت گفتم: - واست وکیل گرفتم، میگن خیلی ماهره، ... حرفم را قطع کرد: - آره، تو دادگاه دیدمش، به زمین و زمان میزد تا وقت بگیره، ولی بهش بگو خیلی خودشو به زحمت نندازه ... چشماش برق زد، فاصله میانمان را برداشت، لبش را کنار گوشم گذاشت: - چون خودم واسش وقت گرفتم صدای سنگین نفس هاش بار سنگینی روی دوشم قرار داده بود: - نه ماه ... سرش را عقب کشید، نگاهم کرد،نگاهش کردم،لبخند زد، لبخند نزدم، چشمک زد، پلک نزدم: - تو ... تو ... یعنی تو ... - حامله ام
  49. 5 امتیاز
    بی تفاوت به آن دو چشمانش را روی هم فشرده و اشک می ریزد. مگر او از زندگی چه خواسته بود؟جز اینکه مانند دختران دیگر زندگی آرامی داشته باشد؟ سیاوش بار دیگر نگاه خشمگینی به او می اندازد، از دست دادن دختر زیبایی مانند او با از دست دادن پول زیادی برابر است، به سمتش می آید وباردیگر با خشم کنار گوشش می گوید: - خیال کردی می تونی منو دور بزنیو با این یارو بری؟ بلایی سرت میارم که از مرگم برات سخت تر باشه. این یارو کیه که دنبالته؟! با چهره ی درهم تلاش می کند از او فاصله بگیرد، این را که می شنود متعجب می شود. تبسم- کی دنبالمه؟ او فریاد می زند. - خودتو به اون راه نـــزن! گریه اش شدت می گیرد. - بخدا نمی فهمم چی می گی....راجب کی حرف می زنی؟! ناگهان سرو صدایی از بیرون شنیده می شود که توجه هردو را جلب می کند. درست همان موقع درب اتاق به شدت باز می شود و باراد با چهره ی خشمگین داخل می شود! تبسم او را که می بیند مات و مبهوت به او خیره می شود، باورکردنی نیست .... چگونه ممکن است او از این مکان سر در بیاورد؟! اما به یکباره با دیدن او ناگهان امید تازه ای در دلش رخنه می کند... یعنی ممکن است او از این مهلکه نجات یابد؟ امکان ندارد دیدن کسی در آن لحظه بتواند تا این اندازه به او امید ببخشد. سیاوش او را رها کرده و به سمت باراد می رود. نگاه باراد روی تبسم ثابت می ماند، او را می بیند که گوشه ای از اتاق روی زمین افتاده و با چهره ی پریشان و اشک آلود مات و مبهوت به او خیره شده است. سیاوش درست روبرویش می ایستد. - کی هستی؟ چی می خوایی؟ باراد با خشم و نفرت نگاهش می کند و با لحن تمسخرآمیزی که موج عصبانیت به خوبی درآن نمایان است، می گوید: - نوچه ات بهت نگفت؟ سپس به تبسم اشاره می کند. - اومدم دنبال دخترعموم! سیاوش با صدای می خندد. - دختر عمو؟! هه.... من از تموم زندگی این دختر خبر دارم می دونم کسی رو نداره، از اینجا برو برای خودت دردسر درست نکن پسرجون...این راه خوبی برای بدست آوردن اون نیست! گره ی اخم های باراد بیشتر در هم کشیده می شود، قدمی به سویش بر می دارد و خیره در چشمانش با خشم می گوید: - ببین عوضی! اون دخترعمومه و اگه تا یکساعت دیگه اون خونه نباشه، پدرم برای پیدا کردنش دنیا رو زیر رو می کنه اونوقت حتی نمیتونی تصورشو کنی اگه بدونه کجاست چی میشه! اگرچه، من بدون اون از اینجا بیرون نمیرم....تو هم بهتره دعا کنی بیرون نرم چون اگه بدون اون از اینجا بیرون برم مستقیم میرم پیش پلیس اونوقت بهت ثابت میشه من با اون چه نسبتی دارم...اما این برات خیلی گرون تموم میشه چون فکر نمی کنم این برای تو و شغل شریفت خوب باشه! حالا میتونی انتخاب کنی! میتونم بهت ثابت کنم باهاش چه نسبتی دارم! سیاوش خیره به او در فکر فرو رفته است، اگرچه نمی تواند به این سادگی باور کند او با تبسم نسبتی داشته باشد اما حتی یک درصد احتمال اینکه حرف او حقیقت داشته باشد می تواند او را به دردسر بیندازد؛ سکوتش که طولانی می شود، باراد لبخند خبیثانه ای می زند. - چی شد؟ نمی خوایی نسبتمو باهاش بهت ثابت کنم؟! سپس به سمت تبسم می رود. - پاشو بریم. هنوز قدمی برنداشته که سیاوش می گوید: - میدونی دخترعموت چیکارست خوش غیرت؟! ناگهان باراد به شدت خشمگین می شود، قبل از اینکه او حرف دیگری بزند به سمتش برمی گردد و فریاد می زند. - خفه شـــو! سپس مشتی به صورتش می کوبد که او به میزی که پشت سرش است، برخورد می کند. کامبیز به سرعت به سمتش می آید و از پشت او را می گیرد.آن ها که باهم درگیر می شوند ترس و وحشت تمام تن تبسم را سست می کند، دو دستش را روی دهانش گذاشته و و از ترس به خود می لرزد، فکر اینکه به خاطر او اتفاقی برای باراد بیفتد او را به شدت آشفته می کند. کامبیز با آن دست های قوی و مشت شده اش یقه ی پیراهن باراد را گرفته است، همینکه می خواهند یکدیگر را بزنند سیاوش با صدای بلند مانعشان می شود- ولش کن کامبیز هردو متوقف می شوند، باراد با چهره ی قرمز شده بانفرت نگاهش می کند سپس بادو دستش به سینه ی کامبیز می کوبد و او را از خود دور می کند.نگاه اخم آلود و تهدید آمیز دیگری به سیاوش می اندازد، به سمت تبسم می رود و بازویش را می گیرد. تبسم کیف روی شانه ایش را برمی دارد و همراه او بلند می شود. قبل از اینکه از اتاق خارج بشوند باراد نگاه خشمگین دیگری به سیاوش می اندازد. - من اگه جای تو باشم دیگه دنبالش نمیام...چون خدا میدونه چه بلایی سرت میارم! برات بهتره که فراموشش کنی! سیاوش همانطور که دستی به گوشه ی دهان زخمی اش می کشد ، با اخم های درهم کشیده به او خیره است اما هیچ نمی گوید، به کامبیز اشاره می کند که مانع رفتنشان نشود.آن ها که خارج می شوند با چهره ی قرمز شده و خشمگین رو به کامبیز می گوید: - برو ته توشو دربیار ببین درست میگه یا نه! باراد بدون اینکه حرفی بزند بازوی او را گرفته و با قدم های بلند و سریع به بیرون از کافی شاپ می برد. هوا کاملاً تاریک شده است و ماشین او درست جلوی کافی شاپ پارک است، تبسم را به سمت ماشین هل می دهد و با خشم می گوید: - سوار شو! با تن لرزان و نگرانی داخل ماشین می نشیند. او چنان ماشین را به حرکت در می آورد که صدای جیغ لاستیک های ماشینش بلند می شود. آب گلویش را قورت می دهد و با نگرانی به چهره اش نگاه می کند.خشم و عصبانیت چهره ی او را به حدی تغییر داده که گویی شخص دیگری است.
  50. 5 امتیاز
    # پارت بیست و سوم انگار قیامت شده بود. مظفرخان طاقت از کف داد؛ چمپاتمه زد؛ دست‌هایش را دو طرف شانه‌های ظریف نیلوفر قرار داد و پا به پای او هق زد. شانه‌هایش می‌لرزید. چطور باید زیر بار این مصیبت کمر راست می‌کرد؟ چطور باید به نیلوفر می‌فهماند که دیگر هیچ‌گاه مادرش را نخواهد دید؟ در آغوشش کشید و به سینه فشرد. آمنه را دید که خسته از مویه‌های بی‌امان، روی تلی از خاک‌ها از حال رفته؛ محمدرضا چهار زانو بر بالینش هق می‌زند و چانه‌ی کوچکش می‌لرزد. چند قدم برداشت تا خود را به او برساند؛ اما پاهایش یاری نکرد؛ غم‌ تمام توانش را گرفته بود. این بار روی زمین ولو شد و نیلوفر را از آغوش جدا کرد. دست‌هایش را در موهایش فرو برد و هق، هق مردانه‌اش با لرزش شانه‌هایش همراه شد. یکی از همسایه‌ها _که از سر کوچه بیل و کلنگ به دست برمی‌گشت_ با سر و وضع خاکی و خون‌آلود به او نزدیک شد. _ کسی از خونواده‌ات زیر آوار مونده؟ مظفرخان چشم‌های خسته‌اش را به طرف او چرخاند و با گریه سرش به نشانه‌ی حسرت به چپ و راست دوید. _ همه، همه‌ی خونواده‌ام زیر آوارن. مرد، کلنگی را به طرفش گرفت. _ بگیر، باید جنازه‌ها رو خارج کنیم. شاید هم هنوز کسی زنده باشه. و آن را به دست‌های بی رمق مظفرخان سپرد. انگار خدا به مردم کرمان در ازای چنین مصیبت بزرگی صبر زیاد هم داده بود! چقدر واقع بینانه به این مصیبت نگاه می‌کرد! شاید، مرد همسایه می‌خواست گریه کند اما سرمای هوا اجازه نمی‌داد اشکش جاری شود یا شاید با دیدن او که همه‌ی عزیزانشان را از دست داده بود ناشکری نمی‌کرد و خود را دلداری می‌داد! تتمه ی قوایی که برایش مانده بود را جمع کرد و با تکیه بر کلنگ بلند شد. گام هایش به سمت آمنه کشیده شد. نیلوفر از پی پدر می‌رفت و سراغ مادرش را می‌گرفت. آمنه روی سینه ی خاک افتاده بود و صورتش چسبیده روی دست‌هایی که به موازات هم در بالای سرش روی خاک‌ پل زده بودند پنهان بود. با شنیدن صدای پا سر برداشت و نگاهش روی صورت معصوم نیلوفر خشک شد. آن گاه بی اختیار دوباره گریه امانش را برید و از ته دل نعره ی غم سر داد. مظفر خان نیلوفر و محمد رضا را به کناری راند. _ آمنه باید مراقب بچه‌ها باشی، بلند شو. _ چطو...ر، آخه چطور مظفر خان؟ حالا چی می‌شه؟ چی کار باید بکنیم؟ مظفرخان نالان کلنگ را بی‌رمق بلند و اولین ضربه را بر تن بی‌مروت خاک‌ وارد کرد. انگار قوتی درون دست‌هایش دویدن گرفت. ضربه‌ی دوم را محکم‌تر زد وضربه‌های بعدی را با شدت بیشتر بر تن خاک بی رحم فرود می‌آورد. انگار می‌خواست انتقامش را از خاک‌ها بگیرد. خشم بر غم در دلش غلبه کرده بود و دیوانه وار کلنگ می‌زد. پس از چند دقیقه ضربان قلبش شدت گرفت و جان از دست‌هایش رفت. نفس‌زنان بر زمین نشست و در حالی که قطره‌های درشت عرق بر پیشانی‌اش صف کشیده بود نفس‌هایش به شماره افتاد. چشم‌هایش سیاهی رفت و دردی شدید در قفسه‌ی سینه‌اش پیچید و روی زمین از حال رفت. آمنه فریاد‌زنان کمک‌ خواست و با دست چند ضربه بر صورتش نواخت؛ اما انگار واقعا مظفرخان هم مرده بود! هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. مرد قد‌بلند زخمی که مشغول حفر آوارها با بیل بود با صدای فریاد آمنه بیل را رها کرد و با شتاب به طرف آن‌ها دوید. سریع پاهای مظفر‌خان را بالا گرفت و از آمنه خواست که مشتی آب بر صورت او بپاشد. آمنه که دست و پایش را حسابی گم‌ کرده بود به طرف حوض دوید و در آب سرد چنگ انداخت. مشتی آب برداشت و به طرفشان دوید؛ اما تا فاصله‌ی بین حوض و مظفر‌خان را طی کند تمام آب از دست هایش ریخت. دست‌های نمدارش را به صورت او کشید. از سردی آب پلک‌های مظفر‌خان پرید و چشم‌هایش آهسته باز شد. پرده‌ی تاری جلوی چشم‌هایش کشیده شده بود. لهجه‌ی کرمانی مرد همسایه در گوش هایش پیچید و آمنه را مقابل خود دید. مرد، با به هوش آمدن مظفر از آن‌ها جدا شد و رفت تا بیل بزند. آمنه از مرد با تجربه‌ی همسایه تشکر کرد و نگاهی به مظفر‌خان انداخت که دراز به دراز روی آوارها افتاده بود. _ مظفرخان خوبی؟ از حال رفته بودی. و چانه‌اش از شدت غصه لرزید. مظفر‌خان روی زمین نشست. _ کاش هیچ وقت به هوش نمی اومدم.

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.