پرچمداران - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید
  • اطلاعیه ها

    • نسرین قلندری/ مدیرکل

      چاپ کتاب   دوشنبه, 20 آذر 1396

      هیات انتخاب کتاب برای چاپ : استاد محمد طهرانی نیکجو - استاد علی پاینده - استاد محمد ابهری - استاد  امیر مددی شرایط چاپ کتاب را در این اطلاعیه بخوانید: نویسنده ی عزیز پس از اتمام تالیف کتاب در بخش تالیف رمان، و یا  ترجمه و یا اشعار و ... و  پایان ویراستاری در سایت هفت هنر و  با اطمینان از این که کتاب شما در سایت ها و کانال های دیگر  موجود نیست.  کتاب را در بخش درخواست چاپ ثبت کنید تا نسبت به بررسی کتاب برای  چاپ اقدام شود. شایان ذکر است که کتاب با هزینه ی سایت منتشر خواهد شد و شرایط فروش و قرارداد مابین نویسنده و ناشر یعنی سایت هفت هنر  در طی قراردادی مجزا جهت بررسی و امضاء  برای نویسنده ارسال خواهد شد.  - نوشته در همین سایت تالیف یا ترجمه و ... شده باشد. ( نوشته در مراحل نوشتن توسط هیات انتخاب کتاب خوانده می شود) - نوشته جذابیت لازم برای تایید هیات بررسی کتاب را داشته باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نوشته از پیرنگ مناسب برخوردار باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - درست نویسی  ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - استفاده ی مناسب و به جا از علامت های نگارشی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن اشتباه های نوشتاری یا معنایی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن صحنه های غیر اخلاقی- نداشتن صحنه های غیر اخلاقی -فعالیت مستمر و حضور در سایت    - داشتن حداقل دویست دنبال کنند0 در سایت       تنظیمات اعلامیه با آرزوی موفقیت     تیم مدیریت هفت هنر شرایط  

پرچمداران

  1. sosanafasi

    sosanafasi

    عضو


    • امتیاز

      85

    • تعداد ارسال ها

      193


  2. Alireza Habibi

    • امتیاز

      33

    • تعداد ارسال ها

      120


  3. Andishehparvizi

    • امتیاز

      28

    • تعداد ارسال ها

      161


  4. نواب قلی پور دشتکی

    • امتیاز

      24

    • تعداد ارسال ها

      73



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان شنبه, 20 بهمن 1397 در همه بخش ها

  1. 7 امتیاز
    به نام یگانه پروردگار عالم مقدمه همه ما توی زندگیمون لحظاتی رو داشتیم که کار های اشتباهی انجام دادیم و می خواستیم که زمان به عقب برگرده و ما اون کار ها رو انجام ندیم یا اینکه درست انجامشون بدیم اما تا حالا با خودمون فکر کردیم اگه هر بار که ما فکر می کنیم زمان به عقب برگرده واقعا برگشته باشه چی ؟ ما باز هم همون کار های قبلی رو انجام می دیم ، چرا ؟ چون این رو نمی دونیم که در آینده ای نچندان دور دوباره می خوایم زمان به عقب برگرده . خب حالا بیاید حساب کنیم که ما نمی تونیم زمان رو به عقب برگردونیم یا می تونیم اما توانایی به یاد آوریش رو نداریم ، پس بهترین کار برای ما اینه که قبل از هر کاری که می خوایم انجام بدیم فکر کنیم . شاید جاهای زیادی جمله قبل از هر کاری فکر کن ! کن رو شنیدیم ولی سوال اساسی اینجاست که تا حالا قبل از اینکه کاری رو انجام بدیم فکر کردیم ؟ به اینکه چه عواقبی روی چه کسایی می تونه داشته باشه ؟ واقعیت اینه که اکثر ما این کار رو انجام ندادیم . چه دیر چه زود همه ما میمیریم و بعد از مرگ باید جواب تمامی کار هایی رو که انجام دادیم پس بدیم . پس بیاید از امروز به بعد هر کاری رو که می خوایم انجام بدیم و فرقی هم نمی کنه کوچیک باشه یا بزرگ قبل از انجامش خوب فکر کنیم و عواقبی رو که می تونه داشته باشه رو مد نظر داشته باشیم و تأثیراتی رو که روی خود ما و افراد جامعه ما در طول زمان های مختلف می تونه داشته باشه رو بررسی کنیم ، خوب و با دقت بررسی کنیم ، چرا که یه روزی باید جواب کوچکترین کار هایی رو که انجام دادیم پس بدیم . علیرضا حبیبی
  2. 6 امتیاز
    همون لحظه حس شیطنتم گل کرد و خواستم ازش ایرادی چیزی بگیرم که دیدم واقع خوب شده بود ، اون چشمای عسلی رنگش زیر زلف های پیچ و تاب خوردش رو دوست داشتم ، یادم میاد زمانی که خیلی کوچیک تر بود همیشه پیش من می اومد و بهم التماس می کرد تا موهاش رو ببافم ! هیچوقت این خاطراتم رو فراموش نمی کنم ، حتی اگه مجبور باشم . زمان خیلی زود می گذره ، منو سوگند اختلاف سنی زیادی نداریم نزدیک سه سال . به این خاطر گفتم زمان زود می گذره چون تمامی دوران بچگی و نوجوانیم به سرعت سرسام آوری سپری شده ! مطمئنم بقیه عمرم هم به همین نحو ممکنه سپری بشه اما نکته کار اینجاست ، انتخاب با منه ، اینکه فقط اجازه بدم زمان بره یا اینکه از لحظه لحظش به درستی استفاده کنم . به سمتم چرخید و گفت چیه ؟ کمی طول کشید تا از افکارم بیرون بیام و بعد از اینکه به خودم اومدم بهش گفتم : خوشگل شدی ، اما ... با چشم هایی که انتظار داشت ازشون می بارید داشت بهم نگاه می کرد و چشم به لب هام دوخته بود که می خوام چی بگم ، گفتم : ولش کن . نتونستم ادامه حرفم رو بزنم ، چرا اینجوری شدم ؟ سر تا پام پر شد از یه حس ناشناخته ، امروز از وقتی که بیدار شدم تا الان ناشناخته های زیادی رو تجربه کردم ، نسبت به روز های دیگه ، نسبت به تمام عمرم ، تجربه کردن چیز هایی جدید رو دوست دارم اما بعضی چیز های جدید هستن که باید از اونا ترسید . با همه اون افکار گوناگونی که توی سرم وجود داشت حرکت کردم سمت اتاقم ، توی راه روی نسبتا طولانی و باریک که توی این موقع روز اصلا نور نداشت داشتم به سمت اتاقم می رفتم . توی راه روی باریک چهار تا در وجود داشت ، سه تا از اونا سمت راست بودن و یکی سمت چپ ، اونی که سمت چپ بود انتهای راهرو بود و اونجا اتاق من بود ، اولین اتاق دست راست اتاق سوگند بود و دومی اتاق پدر و مادرم و سومی هم مال مهمون بود که خیلی وقت بود کسی داخلش نرفته بود و در اون اتاق رو به روی اتاق من بود . داخل اتاقم رفتم اتاقی که سعی می کردم همیشه مرتب و تمیز نگهش دارم ، شاید عکس بیشتر پسر های دیگه . لباسم رو پوشیدم و از اتاقم رفتم بیرون ، توی خونه که داشتم می رفتم به سمت در کسی رو ندیدم ، نه مامان و نه سوگند واقعیتش اینه که برام اهمیتی هم نداشت که بدونم کجان . وارد حیاطی شدم که وسطش یه استخر داشت و اطرافش رو درخت های گوناگونی پوشیده بودن ، البته کم کم برگ درخت ها شروع کرده بودن به زرد و نارنجی شدن و اینکه خودشون رو از درختی که روی اون زاده شدن و رشد کرده بودن جدا کنن . آروم راه افتادم سمت در حیاط ، حیاط خونه دو در داشت ، یه در پارکینگ سه تیکه و یه در یه تیکه که ما معمولا از اون وارد خونه می شدیم یا می رفتیم بیرون . توی محله ای که خونه ما داخلش بود خونه ها اکثرا شبیه به خونه ما بودن ، همشون یه حیاط بزرگ رو داشتن و اکثر ساختمون ها قدیمی بودن و کمتر می شد خونه ای رو توی منطقه ما دید که توی چند سال اخیر ساخته شده باشه .
  3. 6 امتیاز
    فصل اول با صدای در زدن یک نفر از خواب بیدار می شم ، صدای در زدن پشت سر هم و بدون وقفه خیلی عذاب آوره اما هنوز کامل از خواب بیدار نشدم ، برای چند لحظه ای مات و مبهوت به اطرافم نگام می کردم و با حالتی گیج از خودم سوال می پرسیدم که کجام ؟ دلیلش رو نمی دونم اما حس می کنم که الان نباید اینجا باشم ، احساس می کنم که از یه جای دیگه توی همین لحظه به اینجا منتقل شدم ، برای همین هست که حس سردرگمی دارم . مدتی بعد به خودم میام ، نور زرد رنگ خورشید صبگاهی وارد اتاقم نشده بود اما چون پنجره اتاق رو به روی تختم قرار داشت می تونستم شعاع های زیبا و درخشان و تازه نفس خورشید رو ببینم که روی ساختمون های جلوی خونه من خود نمایی می کرد . دوباره متوجه می شم که یک نفر پشت در اتاقم هست و داره خیلی سریع در می زنه ، با صدایی که معلومه تازه از خواب بیدار شده میگم کیه ؟ بدون اینکه جوابی بشنوم در باز شد و اومد داخل و رو به روم وایساد ، چند لحظه ای در سکوت فقط تماشاگر صورت همدیگه بودیم . به خودم اومدم و ازش پرسیدم چیه ؟ با چشم های عسلی اش من را برانداز کرد و بعد گفت که می خواستم ازت بپرسم داداش کی بودی تو ؟ توی اون لحظه ترجیح دادم سکوت کنم ، چشمام داشتن از حدقه بیرون می اومدن ، ازش پرسیدم که واسه همین ساعت هفت صبح اومدی و من رو از خواب بیدار کردی ؟ به علامت تایید سری تکون داد ، خیلی عصبانی از روی تختم بلند شدم و خواستم دنبالش بیافتم که فریاد زد : وایسا ! با حالتی متعجب داشتم به صورت الماسی شکلش نگاه می کردم که گفت : آروم باش ، نفس عمیق بکش ! مرض که ندارم این موقع صبح بیام بیدارت کنم ، کار بدی کردم خواستم از کلاسات جا نمونی ؟ کمی که فکر کردم متوجه شدم که داره درست میگه ، بهش گفتم دستت درد نکنه و خواستم بلند بشم که بهم گفت قیافه رو ! دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و از روی تختم بیرون پریدم و افتادم دنبالش توی همین حین که داشت فرار می کرد گفت دونده کی بودی تو ؟ منم در جوابش گفتم وایسا بگیرمت نشونت می دم ! هر دو در حال دوییدن بودیم که با صدای فریادی که داخل خونه پیچید هر دو سر جاهامون میخکوب شدیم . صدای مامان بود که داشت فریاد می زد : سی ثانیه وقت دارین دستا شسته بیاید سر میز ، زود ! بجز آتش بس چاره ای دیگه ای نداشتیم ، البته آتش بس موقتی . رفتم سمت رو شویی و آبی به سر و صورتم زدم ، ناخواسته فکرم به سمت موقعی رفت که از خواب بیدار شده بودم ، یه حالت طبیعی مثل هر روز نداشتم ، حس می کردم یا یه چیزی کمه یا چیزی درست نیست ! حس خوبی نداشتم ، مثل این بود که یه فیلم رو تا نصف ببینه و دیگه نتونی مابقیش رو ببینی و دائم فکرت درگیر اون فیلمه و پیش خودت فکر می کنی که پایان اون چطور می تونه باشه اما حسی که من داشتم مربوط به یه فیلم نبود ، مربوط به زندگیم بود و هیچوقت هم یادم نمیاد که قبلا اینجوری شده باشم ، هر چقدر گذشتم رو شخم می زنم همچین حالی رو به هیچ وجه به یاد نمیارم ، قبلا توی وجودم تجربه نکردم !
  4. 6 امتیاز
    با سلام چیزی که در وجه ی اول برای من جالب توجه بود اینه که تا به حال رمانی نخوندم که یک نویسنده مرد،بتونه خودش رو جای شخصیت زن قرار بده و حسیات و ویژگی های یک زن رو بخوبی منتقل کنه تبریک به شما دوست عزیز که در این امر موفق بودید نظر کلی که دارم اینکه رمان شما الان مناسب نقد نبود چون من تا الان فقط میتونم نظرم رو در مورد قلم شما و ویژگی هاش بگم هنوز به قسمت های سوال برانگیز داستان نرسیدیم که بتونم یک نقد جامعه خدمتتون ارائه بدم. یکمی برای نقد رمانتون زود بود تا اینجا که خوندم رمان یک سیر ملایم داشت نام رمانتون نام مناسبی بود اما غیر قابل حدس یه جورایی آدم رو سورپرایز کرد چون من اسم رمانتون رو که خوندم فکر کردم الان در مورد یه قاتل جانی باشه و بیشتر تصورم یک داستان جنایی و پلیس محور بود. تا شروع از مردمان ساده و مثبت گرای روستایی. تا اینجا بیشترفضا سازی داشتیم،اما فضا سازی خوب و به جایی داشتید مخصوصا در پارت پایانی ،کاملا میشد چنین فضایی رو که مهری صغری رو بغل کرده و اطرافیان در چه موقعیتی قرار دارند رو تصور کرد. حس امیزی هر چه پارت ها پیش می‌رفت حس امیزی تون قوی تر میشد و پارت ۱۴ ام به بعد حس امیزی قابل انتقال و ملموس بود ادبیات جالبی داشتید،و با توجه به ادبیاتتون رمان رو از فضا یکنواختی خارج کرده بودید و نقطه ی جذاب قلمتون هم به نظرم همینه پارتهای انتهایی رو غلط املایی به چشم میخورد و حتی بعضی جاها کلماتی رو جا انداخته بودید این نقد قلم شما و سبک نوشتن تون بود برای نقد پیرامون موضوع و نقاط عطف داستان باید داستانتون پیش بره تا ببینیم چه اتفاقاتی در انتظار این خانواده به ویژه مهری هست موفق و سربلند باشید قلمتون همواره نویسا
  5. 5 امتیاز
    رفتم و سر میز صبحانه نشستم ، خبری از بابا نبود احتمالا رفته سر کار . سوگند خواهرم رو به روم نشسته بود و داشت بهم نگاه می کرد و واسم شکلک در میاورد ، در جوابش منم براش شکلک در آوردم ولی من اونقدر خوش شانس نبودم و توی همون حالت مامان من رو دید و با یه حالت تأسف بار بهم نگاه کرد . سوگند هم که اونطرف داشت کیف می کرد که مامان من رو توی این حالت دیده . مامان اومد و روی یکی از صندلی ها نشست ، یک ثانیه هم نگذشته بود که شروع کرد به صحبت کردن : سهیل تو دیگه بزرگ شدی ، زشته نباید از این کارا بکنی ! با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم به جان خودم که از خودم هم عزیزتر ندارم این شروع کرد ! مادرم خندید و گفت با نمک کی بودی تو ؟ و توی اون لحظه دوباره ترجیح دادم که سکوت کنم و حتی یک کلمه هم دیگه حرف نزنم که صدای سوگند به گوشم رسید که گفت این به درخت میگن ، من اسم دارم ها ! _از این شوخیا با من نکن فشارم می افته ! مامان مگه روی حیون هم اسم می ذارن ؟ _با من بودی ؟ _به خودت شک داری ؟ و ناگهان دوباره با صدای مامان هر دو ساکت شدیم گفت که : بس کنین دیگه ! از صبح تا حالا مثل سگ و گربه به جون هم افتادین ، بخورید بعد برین گم شین نبینمتون . تا آخر صبحانه هیچکدوم هیچ حرفی نزدیم و در سکوت به سر بردیم . بدون سر و صدا و این دعوا ها واقعا من که نمی تونم زنده بمونم ! چه میشه کرد این هم از معایت خواهر کوچیکتر داشتنه دیگه . بعد از اینکه صبحانه رو خوردیم بلند شدیم و مامان مشغول شد به جمع کردن ظرف ها و ماهم رفتیم توی اتاق های خودمون ، من روز اول دانشگاهم بود و سوگند روز اول دبیرستانش بود . توی اتاقم نشسته بودم ، هنوز زود بود برای اینک لباس بپوشم و آماده رفتن به دانشگاه بشم ، برای همین تصمیم گرفتم که برم و یه ذره سر به سر سوگند بزارم و اذیتش کنم ! رفتم دم در اتاقش اول با خودم فکر کردم که در رو باز کنم و یهوو وارد بشم اما بعد با خودم فکر کردم که شاید با صحنه بدی مواجه بشم برای همین در زدم و رفتم داخل اتاقش . این دختر به همه دخترای دیگه متفاوته ! هر دختری رو بگیری که واسه خودش یه اتاق داشت باشه احتمالا روی در و دیوار اتاقش یه رنگ شاد دخترونه می زنه و روی در و دیواراش رو هم پر می کنه از عکس های جور واجور و احتمالا چند تا هم عروسک رو توی اتاقش می ذاره اما سوگند اینطوری نیست ، شاید بهتر باشه ببریمش پیش یک روانشناس یا روانپزشک . اتاقش از اتاق من هم ساده تره ! دیوار ها سفید و چیزی که توی اتاق باشه و جلب توجه کنه اصلا وجود ندار . یه آدمیه که میشه گفت اصلا به مادیات اهمیت نمی ده و سعی می کنه در لحظه زندگی کنه و الگوی زندگیش اینه : هر چه پیش آید خوش آید .
  6. 5 امتیاز
    بله متوجه شدم نقدتون رو که مطالعه کردم برام جالب بود طرز تفکرات مون در نقد نزدیک بهم بود به ویژه در مورد موضوع و نام رمان من هم ابتدا فکر کردم که یک رمان جنایی رو خواهیم داشت
  7. 5 امتیاز
    باراد به جای خالی او خیره است و هیچ حرکتی نمی کند، باورحرف های او برایش دشوار نه، غیرممکن است! چگونه بپذیرد این همه دردورنجی که بر او گذشته است تمامش حقیقت داشته باشد؟! از زندگی فقط درد نصیب او شده بود در حالیکه می توانست درست مثل بهاره دختری تحصیل کرده و پر از غرور و احترام باشد. برای لحظه ای از ذهنش می گذرد، اگر خواهر خودش در آن شرایط بود چه؟ نه...تنها فکرش هم او را به جنون می کشد. به یکباره نسبت به تمام زندگی احساس تنفر می کند..نسبت به خودش احساس خشم می کند، در این مدت او چه کرده بود؟ جز اینکه دردورنج او را بیشتر کرده بود، بی رحمانه قضاوتش کرده بود و بی رحمانه تحقیرش کرده بود... آیا واقعاً او لایقش بود؟ اشکی از گوشه ی چشمش جاری می شود، آنقدر دندانهایش را روی هم فشار می دهد که چیزی نمانده با آن فشار بشکنند...کاش... کاش تمام این ها تنها یک کابوس بود! تبسم با بی قراری میان درخت ها می رود و اشک می ریزد، یادآوری آن روزهابه تنهایی آنقدر سخت است که گویی بار دیگر تجربه اش کرده است. به درختی تکیه می دهد و اشک هایش را با دودست پاک می کند. - نه...دیگه کافیه، کافیه... اون روزا دیگه برنمی گرده... بسه دیگه... عاجزانه روی زمین می نشیند و بی آنکه بتواند خودش را کنترل کند، بازهم اشک می ریزد. تلاشش برای آرام شدن بی فایده است در نهایت بی صدا به نقطه ای از تاریکی آن باغ خیره است. دقایقی گذشته است که ناگهان صدای نیک زادبزرگ را نزدیک به خود می شنود. نیک زادبزرگ- باراد؟...تبسم؟ به سرعت بلند می شود و خودش را پشت درختی پنهان کرده و به سوی او نگاه می کند، او را می بیند که همراه با رحیم در میان درختان او و باراد را صدا می زند. قبل از اینکه او متوجه اش شود دوان دوان از لابه لای درختان می گذرد و خود را به خانه می رساند. از سالن اصلی می گذرد و به سمت پله ها می رود، برای لحظه ای می ایستدو نگاهی به پشت سرش می اندازد. نیک زادبزرگ و رحیم تا کی باید به دنبال او و باراد در باغ می گشتند؟! با این فکر به سوی یکی از خدمتکارها می رود. - ببخشید؟ لطفا به نیک زاد بزرگ بگید که من توی خونه ام و الان دارم میرم توی اتاقم، ایشون توی باغ دنبال من میگردند. خدمتکار سری تکان می دهد وبه سمت خروجی خانه می رود. او هم به سرعت از پله ها بالا رفته و خودش را به اتاق می رساند. از پشت پنجره خدمتکار را می بیند که ویلچر او را تکان می دهد و به سمت خانه می آورد. اما باراد چه شد؟ او کجا رفت؟ یعنی هنوز همانجا در انتهای باغ ایستاده است؟ اما این موضوع چه اهمیتی دارد؟ مگر نه اینکه همیشه او را تحقیر کرده بود و یا حق زندگی را از او گرفته بود؟ قضاوت های بی رحمانه ی او جان به لبش کرده بود، اما او همان کسی است که همه جا مراقبش بود و بارها به او کمک کرده بود. از این افکار به ستوه می آید دو دستش را روی سرش می گذارد. خودش را سرزنش می کند، برای چه به او سیلی زد؟ چرا خودش را کنترل نکرده بود؟ یکساعتی گذشته است که صدای خنده های مهسا و بهاره را بیرون از اتاقش می شنود، بی شک آن ها از خرید بازگشته اند و به زودی مهسا برای دیدن او به اتاقش می آید با این فکر به سرعت به حمام می رود تا مبادا مهسا او را با چشم های اشک آلود و قرمز شده ببیند. پس گذشت دقایقی وقتی اطمینان می یابد چیزی از چهره اش مشهود نیست از حمام خارج می شود و به اتاق باز می گردد، همزمان مهسا را می بیند که خریدهایش را روی تخت گذاشته و آن ها را زیرورو می کند. او با دیدنش لبخند عمیقی می زند. - سلام آبجی عافیت باشه. تبسم- سلام، کی اومدی؟ مهسا- خیلی وقته، تو توی حموم بودی. سری تکان می دهد و روبروی آیینه می ایستد، مشغول خشک کردن موهایش شده است که او با خوشحالی به سویش می آید.
  8. 5 امتیاز
    تبسم- تو یه شب، فقط برای یکساعت منو دیدی ، اونوقت با اون یکساعت تموم زندگیه منو قضاوت کردی، بی اونکه حتی یه دفعه ازم بپرسی چرا؟ آخه چرا اینطوری شد؟ چرا اینکارو کردی؟...اصلا به ذهنت رسید که ممکنه چی به من گذشته باشه؟! اصلا به این فکر کردی که ما چطور زندگی می کردیم؟! درمیان اشک هایش خنده ی تلخی می کند. - من چقدر احمقم...از کی انتظار دارم به من فکرکرده باشه، از آدمی که تموم زندگیش تو رفاه و خوشی زندگی کرده،از وقتی چشم به دنیا باز کرده همچی براش فراهم بودو هیچوقت معنی بی کسیو سختیوگرسنگیو تنهایی رو نچشیده...بهت حق میدم، درکش برای آدمی مثل تو غیرممکنه! اشکهای او بی وقفه گونه هاش را خیس می کند، در میان هق هقش به سختی می تواند سخن بگوید. تبسم- من.. از بچگی می دیدم که پدرم برای زندگی چقدر سختی می کشید، گاهی اوقات حتی چند روز نمی دیدمش چون صبح زود از خونه بیرون می رفتو شب وقتی برمی گشت من خواب بودم، درحالیکه پدربزرگه تو با غرور بی حد واندازه اش فقط به انتظار این بود که پدرم برگرده و بهش بگه اشتباه کرده...بگه ببخشید...فقط همین براش مهم بودو به این فکر نمی کرد که ما چطور زندگی می کنیم، اما بعد از اون همه سال سختی همه چیز داشت خوب می شد پدرم قرار بود تو شرکتشون مدیر شه، می خواست خونه بخره، ولی یهو...اون تصادف لعنتی همه چی رو از ما گرفت....من فقط 15 ساله ام بود، فقط 15 سال، وقتی پدرومادرمو از دست دادیم، اصلا می فهمی این یعنی چی؟! من نمی دونستم چطور زندگی کنم، هیچکس نبود بهم بگه از این به بعد چطور باید زندگی کنم...عمو حتما فراموش کرده اما اگه ازش بپرسی یادش میاد که مهسا از بچگی مریض بود، قلبش مشکل داشتو همیشه دارو می خورد... من نمیدونستم باید چطور پول داروهای مهسارو جور کنم، تنها خوش شانسی ام این بود که رییس بابا که آدم خوبی بود بهم گفت توشرکتش منشی شم... درسته که حقوقش کفاف زندگیمونو نمی داد اما می تونستم داروهای مهسا رو بخرم، چهار سال اونجا بودم تا اینکه اون سکته کرد و پسرخوشگذرونش جاشو گرفت، از همون روزای اول سعی می کرد بهم توجه کنه و بعد از دو هفته بهم پیشنهاد وقیحانه ای داد...منم بهش بدوبیراه گفتمو از اونجا بیرون رفتم...و اون شروع بدبختی هام شد، همش آدمای عوضی رو تحمل می کردم که تا می فهمیدن هیچکسو ندارم سعی می کردن ازم سواستفاده کنن، مدام کارمو عوض می کردم، مدام بدبختی می کشیدم اگه بهت بگم که منو خواهرم چقدر شبها گرسنه می خوابیدم تو مغز تو که جانمیشه... لحظه ای سکوت می کند، بی صدا اشک می ریزد و به چشم های او خیره می شود. - من همه ی اینارو تحمل کردم، به سختی پول داروهای مهسا رو می دادم اما سال پیش نتونستم چندوقت براش دارو بخرم، یهو حالش بد شد...دکترش گفت باید عمل شه...وگرنه...وگرنه میمیره با یادآوری آن شب تمام تنش به لرزه می افتد، فریاد می زند. - تو بگو...من باید چیکار می کردم؟! میذاشتم بمیره؟ چرا ساکت شدی لعنتـــی؟ بگو... از کجا باید چند میلیون پول می آوردم؟ از کی باید می گرفتم؟ وقتی هربار مجبور بودم یک یا دومیلیون دارو براش بخرم... اون شب تو و خونواده ات کجا بودین؟! حتی به ذهنتون نمی رسید که ممکنه من و خواهرم تو چه وضعی باشیم...من درست مثل مرده ها شده بودم...مثل یه کابوس بود که از مرگ هم سخت تر بود، حاضر بودم بمیرم ولی اون کابوس ها تموم شن... هق هق کنان به سمتش می رود و با مشت های پی درپی به سینه اش می کوبد. - من نمی خواستم آبروی کسی رو ببـــرم...نمیخواستم باعث سرافکندگی و شرمندگی کسی باشـــم... نمی خواستم، اینو بفهمم... باراد چشم هایش را روی هم فشار می دهد و اما تکان نمی خورد؛ حرف های اومانند پتکی به سرش کوبیده می شود. او پس از مشت های پی درپی عاجزانه و با صدای گرفته اش بازهم گریه می کند. تبسم- توروخدا..توروخدا بفهم که من نمیخوام کار اشتباهی کنم... لحظاتی به او خیره می شود، سپس به او تنه می زند و از کنارش می گذرد.
  9. 5 امتیاز
    احمد اقا گوشه ای ایستاد و سرش را پایین انداخت؛ باورش برایش سخت بود که حاجیه خانم مُرده باشد، و از همه تعجب برانگیز تر این بود که برای چه صفدر باید او را می کُشت؟! عقدس خانم چادرش را دورش پیچید و عصبی و ناراحت رو به احمد آقا توپید: دِ بگو مرد، چی شده؟! _ حاجیه خانم مُرده، یکی زنگ بزنه اورژانس. خوش نَرِ جَسَد زیاد رو زِمین بمونه! با تمام شدن حرف احمد اقا سکوت بر فضای خفقان آور خانه حاکم شد. باور این خبر برای تمامی اهالی روستا تعجب برانگیز بود. هرچند هیچ کدام دلخوشی از صاحب های این خانه نداشتند اما...! یکی از زن های روستا پوزخندی زد و گفت: به درک، همون بهتر که مُرد. کم دخترهای بیچاره رو بدبخت کردن؛ همون بهتر که شَرشون کم شد! کوروش همسرش نهیب زد. _ بس کن زن، الان چه وقت این حرف هاست؟! زن جبهه گرفت و طلبکار گفت: چیه مگه دروغ می گم، هر چقدر این جور آدم ها برن و بمیرن و شَرشون کم شه دنیا گلستون می شه. و به دنبال حرفش زن های همسایه همهمه شان به منظور تایید حرف های او به پا خواست.
  10. 4 امتیاز
    مهران- مطمئنی چیزی نیست پسرم؟ باراد به چهره ی مهربان پدرش خیره می شود، خدایا...اگر او چیزی از دردورنج برادرزاده اش بداند برایش دردناک ترین اتفاق ممکن خواهد بود. به سختی لبخند می زند. - خوبم بابا چیزی نیست باورکن. لحظه ای سکوت می کند، کمی مردد است با اینکه اکنون تمام حقیقت را فهمیده است اما بازهم می پرسد. باراد- بابا؟ مهسا مشکل قلبی داشت؟! مهران با شنیدنش به یکباره شکه می شود،لحظاتی خیره او را نگاه می کند سپس با پریشانی می گوید: - وای خدای من...چطور فراموش کردم؟ سپس رو به مهسا که در کنار بهاره و بردیا ایستاده است، می کند. - مهسا؟ یه لحظه بیا اینجا او سری تکان می دهد و به آن ها نزدیک می شود. مهسا- بله عمو؟ مهران- عزیزم؟ تو مریضی قلبیت خوب شد؟ او نگاهی به باراد و سپس به مهران می اندازد و لبخند عمیقی می زند. - آره عمو، الان خوبم پارسال عمل کردم. باراد با شنیدنش با چهره ی درهم لحظه ای چشم هایش را روی هم فشار می دهد، پس تمامش حقیقت دارد. مهران- پارسال عمل کردی؟...اونوقت برای هزینه ی عملت چیکار کردین؟ مهسا- آبجی از فروشگاهی که توش کار می کرد وام گرفت. باراد که دیگر طاقت شنیدنش را ندارد از کنارشان می گذرد، بار دیگر تمام حرف های تبسم در ذهنش تکرار شود. به شدت از خودش خشمگین است، از خود، از زندگی و یا سرنوشتی که عمویش و فرزندانش به آن دچار شده بودند، آیا واقعاً نیک زادبزرگ در آن سرنوشت مقصر است؟! کدام یک از آن ها طاقت شنیدنش را خواهند داشت؟ حقیقت برایشان بی شک از مرگ هم سخت تر خواهد بود. به طبقه ی دوم که می رسد لحظه ای به اتاق او خیره می شود، چقدر سخت او را مجازات کرده بود و چه حرف های تلخی که به او نزده بود! دستی به موهایش می کشد و با آشفتگی وارد اتاق خودش می شود. ساعت از نیمه شب می گذرد تا آن شب سخت برای باراد به پایان می رسد.
  11. 4 امتیاز
    ساعت کم کم از یازده شب می گذرد که درب اصلی باغ باز می شود و باراد داخل می شود، الهه خانم او را که می بیند لحظه ای به داخل عمارت نگاه می کند و با صدای بلند می گوید: - مهران؟ پدر؟ بالاخره اومد. و سپس به بیرون بازمی گردد و منتظر او می شود، مهران و نیک زاد بزرگ نیز به سرعت خودشان را جلوی درب عمارت می رسانند. بهاره و مهسا هم در کنار آن ها می ایستند.باراد آرام آرام به آن ها نزدیک می شود و پرسشگرانه به چهره های پریشان آن ها خیره می شود. هنوز کاملاً به آن ها نزدیک نشده که الهه خانم می گوید: - کجا بودی تو؟ نمی گی ما نگرانت می شیم؟ نه خبری؟ نه چیزی...گوشیتم که نبرده بودی؟ او با چهره ی به شدت آشفته در مقابلشان می ایستد. باراد- آروم باش مامان، مگه چی شده؟ نگران چی شدین آخه؟ الهه خانم نگاه دقیقی به او می اندازد، سپس چانه اش را به می گیرد و صورت او را به سمت راست می چرخاند. الهه خانم- خدا مرگم بده، این کبودی چیه روی صورتت؟ باراد دست او را از روی صورتش برمی دارد. - چیزی نیست. درست همان موقع بردیا هم به خانه باز می گردد، باراد را که می بیند دوان دوان خودش را به آن ها می رساند، شانه ی او را می گیرد و او را به سمت خودش برمی گرداند. بردیا- کجا بودی تو مرتیکه؟! نمی گی ما نگران می شیم؟ نمی گی ما خاک به سر می شیم؟ نمیدونی مامانت روت تعصب داره؟! سپس همانطور که تلاش می کند صدایش را نازک کند، با دو دست به صورتش چنگ می اندازد. بردیا- وای خدا منو مرگ بده از دست شما راحت کنه! الهه خانم به سرعت به سمتش می رود، روی نوک انگشت های پایش می ایستد تا بتواند قدش را بلند کند وسپس گوش او را می گیرد. - حالا دیگه ادای منو درمیاری پسره ی کله پوک؟ بردی- آی آی غلط کردم دیگران همه می خندند، مهران بازوی باراد را می گیرد و رو به بردیا می گوید: - خب خداروشکر دلقکمونم اومد. سپس باراد را به داخل خانه می برد. - نمی خوای بگی چی شده؟ این کبودی چیه رو صورتت؟ باراد- گفتم که چیزی نیست. بردیا با شنیدن این حرف خودش را به آن ها می رساند و به کبودی صورت باراد خیره می شود. پس از لحظاتی چشم هایش را ریز کرده و با چهره ی موزیانه ای می گوید: - چیکار کردی شیطون که اینطوری بهت سیلی زدن؟ آخ آخ طرف دستش هم خیلی سنگین بوده! الهه خانم- چرا مزخرف میگی؟ کی گفته این جای سیلیه؟ بردیا- من میگم... تجربه اش رو داشتم! این را که می گوید همه متعجبانه نگاهش می کنند، سپس بهاره و مهسا بلند بلندمی خندند. بهاره- بمیرم الهی داداش چندبار تا حالا سیلی خوردی؟ بردیا- آخرین دختری که بهم سیلی زد دقیقاً همینطور کبود شده بود، دست اون هم خیلی سنگین بود. همگی می خندند، اما مهران سری از روی تأسف برای او تکان می دهد. سپس با دقت به باراد نگاه می کند او به نقطه ای خیره شده و در فکر فرو رفته است، با دیدن آشفتگی او، کمی از دیگران فاصله می گیرند.
  12. 4 امتیاز
    مهسا- یه مانتو و چندتا لباس خریدم، نمی خوایی ببینیشون؟ تبسم- معلومه که می خوام سپس دست از خشک کردن موهایش برداشته و روی تخت می نشیند. مهسا با خوشحالی خریدهایش را به او نشان می هد، طولی نمی کشد که بهاره هم به اتاقش می آید و او هم با آن دو مشغول دیدن خریدهای مهسا می شود. یک ساعتی گذشته است که الهه خانم با چهره ی پریشان در چهارچوب می ایستد و رو به تبسم می گوید: - تبسم جان؟ عزیزم تو بارادو ندیدی؟ لبخند از روی لب های تبسم برداشته می شود و با نگرانی به سوی او باز می گردد، به سختی سرش را به چپ و راست تکان می دهد. - نه...ندیدم. بهاره به سوی مادرش می رود. - چی شده مامان؟ چرا اینقدر نگرانی؟ الهه خانم- باراد تو خونه نیست موبایلشم تو اتاقشه، پدربزرگت میگه رفت تو باغ ولی اونجاهم که نیست. بهاره نفسش را پرصدا بیرون می دهد. - وای مامان مگه بچه است اینقدر نگرانشی؟ هرجا باشه برمی گرده دیگه! تبسم لب هایش را روی هم فشار می دهد و به زمین خیره می شود، آخر او کجا رفته است؟ کاش هیچکدام از آن حرف ها را به او نمی گفت و مانند همیشه با سکوتش به او حق داده بود.صدای الهه خانم او را به خود می آورد. - اون هیچوقت اینطوری بی خبر غیب نمی شد اونم بدون گوشیش. در همین حین خدمتکاری به سویشان می آید. - شام حاضره خانم. الهه خانم سری تکان می دهد و سپس به هرسه نگاه می کند. - پاشین دخترا بریم سرمیز. با اینکه می داند اشتهایی برای خوردن غذا ندارد اما همراه آن ها به طبقه ی اول رفته و سرمیز می نشینند، نیک زاد بزرگ، مهران و بردیا هم آنجا حضوردارند. الهه خانم با پریشانی در کنار مهران می نشیند. مهران- نگران نباش عزیزم، هرجا باشه برمی گرده! الهه خانم- گوشیش تو اتاقشه، ماشینش رو هم که نبرده...آخه یهو کجا غیب شد. نیک زادبزرگ- دخترم؟ حتماً رفته بیرون قدم بزنه...اینقدر به دلت بد راه نده ناسلامتی یه مرد سی ساله است میتونه مراقب خودش باشه. بردیا- شاید دزدیده باشنش، بخوان ازمون باج بگیرن! به سرعت اخم غلیظی بر چهره ی الهه خانم می نشیند، چنان چشم غره ای به او می رود که خنده روی لب های بردیا برداشته می شود. بردیا- یا خدا اینطوری نگاهم نکن مامان جون، غلط کردم! میرم میگم جای داداشم منو بدزدن خوبه؟! مهسا و بهاره هردو می خندند. ذهن تبسم به شدت درگیر باراد شده است، برای لحظه ای سرش را بلند کرده و به نیک زادبزرگ نگاه می کند، بی شک او اتفاقی که افتاده بود را برای آن ها توضیح نداده است... در همان لحظه نیک زادبزرگ نیز به او نگاه می کند، نگاهی که گویی پر از سوال است و یا شاید سراغ باراد را از او می گیرد. دو ساعتی گذشته است، تمام اهل خانه نگران او شده اند و کسی در خانه آرام و قرار ندارد. بردیا به درخواست مادرش برای یافتن او از خانه خارج شده است و الهه خانم در جلوی ورودی عمارت به این طرف و آن طرف قدم زده و چشم هایش از روی درب اصلی باغ برداشته نمی شود. تبسم پشت پنجره ی اتاقش ایستاده و در حالیکه نگاهش به درب اصلی باغ است، ناخنش هایش را می جود و خودش را سرزنش می کند.
  13. 4 امتیاز
  14. 4 امتیاز
    چشم انتظار بهار زهرا‌ غلامیان اسفند جانم؛ با این عجله کجا می روی!؟ صبر کن و کمی نفس بگیران... با این آشفتگی بر هم می ریزی و قانون طبیعت را می شکنی. تمام فکرت شده است آمدن بهار... به هوای پوشاندن لباس سبز بر تن درختان، عزم رفتن کرده ای. کارت شده است آماده کردن کوچه پس کوچه های عاشقی... کمی به فکر خودت باش! بهار را ببین؛ تکاپویی برای رسیدن به تو ندارد. بی توجه به تو و بی قراری هایت برای دیگران دلربایی می کند. تمام عمرت را به استقبال او می روی و بهار مست و خرامان ناز می کند تا حریر سبز رنگ به تن طبیعت بپوشاند. اما تو برایش راه را شکوفه باران می کنی. به بهانه‌ی کبیسه؛ یک روز از زندگیت را هم فدایش کرده‌ای. اما بهار انگار نه انگار که تو هم وجود داری! اسفند جان آرام بگیر و بیا تا زمزمه هایمان را در گوش هم نجوا کنیم. بگذار قبل از آمدن بهار با هم چای بهار نارنج بنوشیم. راستی این روزهای پایانی عجیب تو مرا یاد خودم انداختی!
  15. 4 امتیاز
    به نام او به یاد او به امید او نام رمان: تناسخ نویسنده: مسیحا بزرگان ژانر: علمی تخیلی،عاشقانه ویراستار: _ خلاصه: اولئا فریتس زن جوان نقاش و با استعدادیست که به تازگی از آلمان به بریتانیا مهاجرت کرده تا در دانشگاه هنر گلاسگو تحصیل کند. با اینکه اولئا اولین بار است که پا به خیابان های این شهر می گذارد اما همه چیز برایش آشنا بنظر می رسد. او در حالی که تلاش می کند با خواب های عجیبش و همسایه های مرموز جدیدش بجنگد مردی را ملاقات می کند که متعلق به گذشته ی دوری می باشد.مربوط به قبل تر از تولد اولئا. حداقل قبل تر از تولد دوباره اش! اما نکته ایجاست که این دختر نقاش او را می شناسد و به یاد دارد... پیش گفتار:تناسخ به معنای انتقال روح از بدنی به بدن دیگر پس از مردن است. کتاب بر حول محور فرضیه ی زندگی دوباره ارواح می گردد. گفته می شود روح انسان هرگز نمی میرد بلکه از پیکری به پیکر دیگر منتقل می شود و مجددا متولد می شود اما زندگی پیشین خود را به یاد نمی آورد. تناسخ روح نشانه های گوناگونی دارد. نیمه گم شده،استعداد های ذاتی از بدو تولد و بدون تمرین،دژاوو و... میتوانند از نشانه های آن باشند. در این صورت سوالات زیادی برای ما ایجاد می شود. اگر یک روح نتواند زندگی قبلی خود را فراموش کند چه؟ خب این دقیقا موضوع داستان ماست! مقدمه: از کودکی بزرگترین ترسم آلزایمر بود. نام تمام وسایلم را روی کاغذ می نوشتم و روی آنها می چسباندم تا وقتی بزرگ شدم و یادم رفت نام این وسیله چه بود با خواندن کاغذ آن را به یاد آورم. گاهی نام کسی را که آن را برایم خریده بود را نیز روی آن می نوشتم. اما بعد ترس دیگری وجودم را فرا می گرفت. اگر آن فرد را هم فراموش کرده بودم چی؟ این می شد که توضیح کوتاهی از آن فرد هم روی کاغذ می نوشتم! این ماجرا تا قبل از اینکه بفهمم فراموشی گاهی بزرگترین نعمت است ادامه داشت. گاهی آنقدر یک موضوع یا خاطره را با خود مرور میکردم که دیگر جزئیات آن را هم حفظ می شدم. اما حالا تکرار،واژه ای تکراریست برایم و سردرگمی برگه توضیح از شخص "اولئا" شده. فراموشی می تواند چیز های بزرگی باشد. مثلا بزرگترین ترس،بزرگترین نعمت و یا گاهی بزرگترین آرزو!
  16. 3 امتیاز
    عقربه های ساعت هنوز از 10 صبح نگذشته اند که تبسم چشم هایش را باز می کند، شب قبل بادیدن اینکه باراد به خانه بازگشته بود، توانسته بود خودش را تسلیم خواب کند. پس از اینکه دست و صورتش را می شوید از اتاق خارج می شود، درست همان موقع در اتاق باراد نیز باز می شود و او هم از اتاقش بیرون می آید. لحظه ای هردو به یکدیگر نگاهی می کنند، با یادآوری اتفاق شب گذشته تبسم به سرعت نگاهش را می گیرد و از او دور می شود، پایش را روی پله ی سوم گذاشته که باراد به سرعت خودش را به او می رساند و جلویش می ایستد. چشم های تبسم گرد شده و پرسشگرانه به او خیره می شود. باراد مکث کوتاهی می کند، ابروهایش را درهم می کشد و لب هایش را روی هم فشار می دهد، سپس به سختی با صدای گرفته و خش دار اول صبحش سخن می گوید. باراد- من... یه عذرخواهی به تو بدهکارم. مکث کوتاهی می کند و با آشفتگی نگاهش را می گیرد. باراد- حق باتو بود... باید ازت می پرسیدم چه اتفاقاتی براتون افتاده نه اینکه اونطوری قضاوتت کنم اما آخه من اونشب تورو... حرفش را نیمه می گذارد، سرش را به چپ و راست تکان می دهد. باراد-اه..ولش کن، اصلا برای چی اونشبو یادآوری می کنم، من ندونسته خیلی آزارات دادم بی اونکه بفهمم حقیقت چیه! تبسم متعجبانه به او خیره است، لحن صحبت کردنش تغییر کرده است، در چشم هایش به راحتی می توان شرمندگی را دید، یعنی اکنون او حرفش را پذیرفته و از قضاوت ها و رفتارهایش پشیمان شده است؟ اصلا دختری مانند او برایش چه اهمیتی دارد؟ چه فرقی می کند او ناراحت باشد؟! پیش از این که اهمیتی نداشت اما شاید اکنون نسبت به دخترعمویش احساس دلسوزی می کند؟! حسی که تبسم از او بیزار است! اصلا علاقه ای به ترحم او ندارد. حال باید چه بگوید؟ بگوید که او را می بخشد؟ اما قضاوت ها و حرف های سوزناکش چه؟ نگاه های پر از نفرتش چه؟ شاید بد نباشد کمی تنبیه شود! با این فکر اخم هایش را درهم کشیده و از سمت راست او می گذرد. تبسم – تو اشتباه نکردی، اون حقیقت زندگیه من بود! دو پله ی دیگر بیشتر پایین نمی رود که او بازهم جلویش می ایستد. شرمندگی نگاهش بیشتر از قبل شده است. باراد- بهت حق میدم عصبانی باشی، رفتار من باتو خیلی بد بود نذاشتم اینجا آرامش داشته باشی، لطفاً منوببخش! باور کن این مسئله خیلی منو آزار میده! لحظه ای سکوت می کند، سمت راست صورتش را به سمت تبسم می آورد. باراد- اصلا اگه می خوایی بازهم بهم سیلی بزن تا دلت خنک شه سپس بازهم به چشم های او خیره می شود. باراد- من اشتباه کردم! لحظاتی به یکدیگر خیره هستند، عذاب وجدان مانند خوره به جان باراد افتاده است؛ فکر کردن به آنچه که به او گذشته هرلحظه آشفته ترش می کند، تا از او نشنود او را بخشیده است امکان ندارد آرام بگیرد. در انتظار پاسخ او همچنان نگاهش می کند که ناگهان متوجه شخصی که پشت سر تبسم ایستاده است، می شود. سرش را به چپ و راست تکان می دهد و زیرلب زمزمه می کند: - خدایا آخه آدم تر از این دیوونه نبود که مارو ببینه؟!
  17. 3 امتیاز
    سلام ممنون دوستان لطف دارین رمان میراث من عذاب اولین نوشته ی من هست لطفی که داشت این بود با عزیزانی اشنا شدم استاد عزیز خانم قلندری و دو دوست بیشتر خواهر که خیلی زیاد راهنمایی کردن من رو. سونیا و پریسا گلم ممنون از وقتی که گذاشتین و میراث من عذاب رو خوندین همین نقده ها و دید گاه ها هست که قلم یک نویسنده رو پخته تر می کنه😘😘😘
  18. 3 امتیاز
    منطق؛ راهنمای پایان این سراب خیالی ام شد و تمام راه های برگشت را نشانم داد. اما، دلم کوچه پس کوچه های این شهر برهوت را تا انتهایش رفت و به بن بست عشقت رسید. #سونیا_منصوری
  19. 3 امتیاز
    من هم به این موضوع فکر کردم که یک نویسنده‌ی مرد دست گذاشته روی یک زن و احساساتش که خیلی تحسین بر‌انگیزه و جالب!
  20. 3 امتیاز
    بهار با تو زهرا غلامیان زمستان را بدون حضور گرمای دستانت گذراندم؛ اما تا بهار از راه نرسیده است، بیا... بیا که هر نگاهت هزاران غنچه را درون قلبم شکوفا می‌کند. غنچه هایی از جنس ناب غنچه‌‌ی لبخندت و به رنگ سرخ عشق بینمان که هنوز در قلبم، پا برجاست.
  21. 3 امتیاز
    میان انبوهی از برف، سرما را احساس نمی کنم. می دانی چرا؟! چون من مدت هاست که همانند این دانه ها سرد شده‌ام و آنقدر بی احساس و بی رحم هستم که شعله‌ای از عشق، در وجودم نمی درخشد. پس همانطور که رفتی برو و پشت سرت را هم نگاه نکن؛راهی را که در پیش گرفتی، راه برگشتی برایش وجود ندارد. تو به بن بست رسیده‌ای. اما میدانی فرق من با آن دانه های بلوری چیست؟! من دیگر مانند آن دانه‌ های برف که درون دستت مشت کردی و با آنها بازی می کنی، نیستم! نمی گذارم مرا معتاد گرمای دستت کنی و هر کجا که دلت خواست رهایم کنی و بروی و من از نبودت ذره ذره آب شوم.
  22. 3 امتیاز
    آغوشت زهرا‌ غلامیان تا بهار مهمان کوچه هایمان نشده است، تو بیا و مرا به آغوشت دعوت کن؛ می خواهم بهار را زود تر لمس کنم.
  23. 3 امتیاز
    شاهین تمسخر آمیز خندید از روی مبل بلند شد و شروع به قدم زدن کرد و زمزمه وار گفت: -دختر باغبون! بابا چشمهاش رو باز و بسته کرد و نگاه مستقیمی به من انداخت. -شروین جان این دِینیه که باید ادا شه متوجه هستی پسرم؟ دقیق نگاهش کردم تا ردی از شوخی رو توی چهره اش ببینم اما اون جدی بود ،جدی تر از هر وقت دیگه ای ،اخمهام نا خوداگاه درهم گره خورد. -بابا داری با من شوخی میکنی؟ چیزی نگفت، همونطور که می خندیدم ادامه دادم. -من هیچوقت همچین کاری نمی کنم این دین اقابزرگ بوده چرا من باید اداش کنم؟! بابا نفس عمیقی کشید. -شروین این دین ما هم هست شاهین سوالی که توی ذهنم بود رو به زبون آورد. -چرا ما؟ بابا مکث کوتاهی کردو لبهاش تکان خورد اما حرفی نزد در واقع نتونست صحبت کنه و انگار بهش فشار اومده بود برای همین مامان باره دیگه دستش رو نوازش کرد و مارو نگاه کردو به جای پدر گفت: -پدر شما سالها پیش عمل قلب انجام داد یادتون هست؟ هرسه تایید کردیم و ادامه داد. -اهداکننده ی قلب پدرتون باغبون خدابیامرزمون علی اقا بود که تو سانحه ای دچار مرگ مغزی شد و دخترش رضایت به اهدای قلب پدرش داد. مکث کوتاهی کردو منو نگاه کرد و در حالی که صداش از ناراحتی می لرزید، گفت: -پسرم میدونم تصمیم خیلی سخت و دشواریه اما در اصل این دین ماست ،وبا انجام دادنش روح پدربزرگت رو شاد می کنیم نگاهی به چهره ی ناراحت و درهم مادرم ،به قیافه اشفته پدرم انداختم واقعا از من چی می خواستن؟چطور میتونستن فکرش رو کنن من با شخصی ازدواج کنم که حتی اسمش رو نمی دونستم اصلا همچین چیزی امکان داشت ؟سرم و به علامت منفی تکان دادم و قاطعانه گفتم: -من اینکار و انجام نمی دم واقعا متاسفم اما من هیچ وقت زندگیم رو خراب نمی کنم و با کسی که نمی شناسم ازدواج نمی کنم مکث کوتاهی کردم و بعد متعجبانه و در حالی که عصبی شده بودم گفتم: -اصلا چرا من باید اینکار و انجام بدم ؟چرا شاهین و شایان نه؟ شاهین که تا اون لحظه ساکت بود گفت: -تورو بیشتر دوست داشت دیگه پوزخندی زدم وشاهین رو نگاه کردم. -چون بیشتر دوسم داشت منو انتخاب کرده واسه همچین کاری؟ببخشید شاهین جان ولی چرا داری جوک میگی؟! سام به میان اومد. -شاهین درست میگه اون تو رو از همه ی ما بیشتر دوست داشت می بینی که بیمارستانش رو برای شما به ارث گذاشته همینکه خواستم چیزی نثار سام کنم شایان زودتر از من گفت: -اون بیمارستان از نظر من حق قانونیه شرونیه اون بود که به اینجا رسوندش که الان اینقدر معروف و مجهزه وشامل بهترین دکتراست سام اخمهاش توهم گر خورد و اعتراض امیز روبه شایان گفت: -اگه بیمارستانش رو دست منم می داد منم براش زحمت می کشیدم شاهین پوزخندی زد. -آخه تویی که مهندسی خوندی بیمارستان رو می خوایی چیکار؟شروین پزشکی خونده که تونست اون بیمارستان رو اداره کنه سام خواست حرف دیگه ای بزنه که عمو به میان اومد و با صدای نسبتا بلندی گفت: -بحث کردن رو تموم کنید الان موضوع مهم تری داریم جدی و خشک رو به عمو مهدی گفتم: -عمو ما موضوع مهمی نداریم من تصمیم رو گفتم پس دیگه تموم شد و نیازی نیست حرفی دربارش زده شه عمو مهدی منو نگاه کرد. –شروین این تصمیم بستگی به همه داره و تو سرنوشت همه ی اعضای فامیل تاثیر داره متعجبانه عمو رو نگاه کردم و به جای من سام گفت: -چه ربطی به بقیه داره؟ عمو دستی روی گردنش کشیدو رو به وکیل که تا اون لحظه سکوت اختیار کرده بود کرد و گفت: -میشه توضیح بدین جناب فتوحی فتوحی نگاهی به برگه های توی دستش انداخت مقداری از لیوان اب پرتقالی که روی میز بود رو برداشت وخورد ،صداش رو صاف کرد. -طبق این برگه هایی که در دست من هست با انجام ندادن این کار تمام اموالی که قرار بود بین همه ی اعضا تقسیم شه به موسسه خیریه ای که ازش اسم برده شده انتقال داده میشه و شما قادر به استفاده از یک ریالی از اموال نخواهید بود.
  24. 3 امتیاز
    فرار کن می‌میری #قسمت_هفده مهری از جایش بلند شد و نزدیک گهواره یوسف آمد.پارچه را از روی صورتش برداشت و نگاهی به چشمان سیاه و درشت یوسف انداخت که پر از اشک شده و معلوم بود زمان زیادی منتظر کسی است که پارچه را کنار بزند. پستان مچاله‌ی خودش را در دهن یوسف گذاشت و زیر لب پچ‌پچ کنان گفت:بزرگ شو،تو هم بزرگ می شی؛تو رو هم ‌می کشه این حرومزاده... یوسف چند دقیقه‌ای پستان مهری را مکید و خوابید.انگار به اندازه شکم سیری اش مهری شیر داشت. مهری از جایش بلند شد.گرم کن سیاهش را روی پشت خمیده اش انداخت.تلو تلو خوران ، دست روی دست از اتاق خارج شد و راه زیر زمینی را در پیش گرفت.سیمن زیر چشمی او را نگاه می کرد. درِ زیرزمین را باز کرد؛چراغ را روشن نکرد و در تاریکی ،سفیدیِ کفن صغری را دید.به خودش لرزید؛نمی دانست لرزیدنش از سرماست یا از غم مرگ دختر بزرگش؟جلو تر رفت؛روی زمین زانو زد و کفن روی صورت صغری را کنار زد. صورت سفید و لب های پف کنده‌اش هنوز دلبری می کرد.پشت چشمانش کبود شده و انگار اخمی در ابرو هایش گره خورده بود. آرام بوسه‌ای گرم بر پیشانی صغری گذاشت؛سردی پیشانی صغری تنشی در بدن مهری انداخت.بغضش را فرو برد.آرام خودش را روی تشکی که زیر صغری انداخته بودند جا داد و کنارش خوابید. کمی نوازشش کرد؛اورا در آغوش فشرد و آرام و بی سر صدا گریه کرد.انگار می ترسید صغری صدای گریه اش را بشنود و بیدار شود.خودش را به زحمت کنترل می کرد تا صدای گریه اش به گوش صغری نرسد. ترسی همراه با خوشحالی سراسر وجود مهری را گرفت. انگار صغری تکان خورد. از او فاصله گرفت به چشمانش نگاه کرد.نه چشمانش بسته بود.دستش را جلوی دماقش گرفت ؛ نه ،نفس نمی کشید.اما انگار تکان می خورد.دوباره او را در آغوش گرفت؛به سمت خودش چرخاندش و سرش را روی سینه گذاشت و با دست راست آرام آرام به پشتش می زد و شروع به خواندن لالایی کرد. _لا لا لا لا لالایی، عزیزوم نبینی درد و بلایی... سیمین به زیرزمین آمد.چراغ را روشن کرد.مهری را که درآن وضعیت دید؛ شوکه شد و مات و مبهوت فقط نگاه می کرد. مهری با اشاره دست از او خواست که چراغ را خاموش کند.اما سیمین فقط نگاه می کرد.مهری زبان گشود و خیلی آهسته جوری که به خیالش صغری از خواب بیدار نشود گفت:مگر نمی بینی دخترم خوابه؟چراغو خاموش کن.در رو هم ببند .سرده ،سوز می یاد. سیمین دیگر نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد.چراغ را خاموش کرد و همان جا در چارچوب در نشست و زانو بغل گرفت.او هم انگار باور کرده بود که صغری خوابیده؛ جلوی صدای هق هقش را گرفت تا مبادا صغری از خواب بیدار شود. قدرت و جمشید به دنبال سیمین و مهری رفتند.هیکل درشت سیمین در چهارچوب درِ زیرمینی و نظاره کردن تاریکی توسط او ، آن ها را به فکر فرو رد. ترسیدند و پاورچین پاورچین خودشان را برای رو به رویی با هر صحنه ای آماده کردند. از بالای سر سیمین به درون زیرزمینی نگاه کردند‌.جسم سفیدی را دیده اند که انگار توسط یک جسم سیاه بلعیده می شود.جمشید نتوانست خودش را کنترل کند.زار زار گریه کرد.جوری که صدایش به گوش مراد و اسحاق رسید.مراد از ترس سرزنش ها از جایش تکان نخورد تا ببیند اوضاع از چه قرار است.اسحاق هم به خود زحمت نداد تا از جایش بلند شود و می دانست دوباره مجلس مرثیه خوانی در زیرزمینی به راه افتاده است. جمشید چراغ را روشن کرد و کنار مهری و صغری رفت.آن ها را به آغوش کشید و گریه کرد.مهری نمی خواست صغری را از خودش جدا کند‌.او را سفت چسبیده بود و هنوز آرام آرام و بی سر و صدا گریه می کرد. جمشید با گریه گفت:پاشو خواهر،پاشو قوربونت برم؛این کارا خوبیت نداره؛داری روح صغری رو عذاب می دی. _هیس...،بزار بچم بخوابه.دارم براش لالایی می گم.شما برید بالا ، وقتی صغری خوابش عمیق شد منم می یام. جمشید روبه سیمین انداخت. _سیمین خانم تو رو خدا بیاین مهری رو ببرین بالا.من دیگه نمی تونم تحمل کنم.دارم می سوزم.تو رو خدا یه کاری کنید. سیمین به سختی بلند شد و خودش را از جمشید رد کرد.با هر زحمتی که شد و با خواهش و تمنا مهری را از صغری جدا کرد‌. جمشید در آغل مرغ ها را بست.چراغ را خاموش کرد و همگی به خانه برگشتند. بخشی از داستان(فرار کن می‌میری) ✍نواب قلی پور #سهند @Kaktose_Vahshi
  25. 3 امتیاز
    #پیوست_پارت_صد_و_بیست_و_دو سرش رو روی شونه ام گذاشت و زد زیر گریه . با عصبانیت فریاد زدم : باهاش چیکار کردین کثافت ها ...ا ، من می دونم و شماها ! پدرتون رو درمی یارم ! حالا ببینین ! یکی از اون مردها فریاد کشید : افسارت رو وِل کردم هار شدی مرتیکه ؟! با صدای لیندا خفه شد ، لیندا گفت : ببرینشون تو اتاق ، بعدا می دونم باهاشون چیکار کنم ! دوتا مرد به طرفمون اومدن و به زور بلندمون کردن و توی اتاق که رسیدیم ، رهامون کردن . الناز روی زمین افتاده بود و نفس نفس می زد ، به طرفش رفتم که یکی از اون مردها در اتاق رو قفل کرد ! الناز رو به سمت خودم کشیدم و دستم رو روی پیشونیش گذاشتم ، تب داشت ! سرش رو بالا گرفت ، اشک هاش صورتش رو خیس کرده بودن . با ضعف و ناراحتی گفت : بالاخره ... اومدی ! موهاش رو کنار زدم و گفتم‌ : آره عزیزم ، به زودی همه چی درست می شه نگران نباش . الناز با گریه ادامه داد : درد دارم ! _کجات درد می کنه عشقم ؟! _همه ی بدنم درد می کنه ، نفسم بالا نمی یاد ! سرش رو بوسیدم و نوازشش کردم با بغض جواب دادم : چیزی نیست النازم ، نگران نباش . _آروین ... بدبخت شدیم ! ... امکان نداره بتونیم بریم ! ... آ ...ی ! الناز صورتش رو تو هم کشید و ناله کرد ، اشک هام روی صورتم ریختن ! گذاشتمش روی زمین و به طرف در رفتم در حالی که محکم به در مشت می زدم گفتم : تو رو خدا در رو باز کنین ، الناز حالش خوب نیست ! خواهش می کنم لعنتی ها ... ا !
  26. 3 امتیاز
    "جمعه" وقت‌های خاصی از روزهای هفته؛ مثل همین جمعه‌ها که زورشان به آدم می‌چربد؛ باید دست خود را بگیری و در کافه‌ی دنج و خلوت اکنون پشت به پنجره‌ی پوسیده‌ی گذشته یک فنجان آرامش سفارش دهی. می‌فهمی که چه می‌گویم؟ از آن پُررنگ‌هایش! لباست را بپوش. تا غروب نشده باید جان سالم به در ببری! اندیشه پرویزی
  27. 3 امتیاز
    و مجله اش را می بندد و توی کیفش می گذارد. از پنجره هواپیما زیرپایمان را نگاه میکنم که هر لحظه به آن نزدیک تر می شویم. اسکلت شهر قابل دیدن است. از همین بالا هم ساختمان دانشگاه هنر گلاسگو مشخص است. به وجد می آیم و با دستم دانه های عرق را از پیشانی ام پاک می کنم. با دیدن گلاسگو قصه گرگ های متعقب را به کل فراموش می کنم. از هواپیما خارج می شویم. به فرودگاه پرستویک[1] که درست در مقابلم قرار دارد چشم می دوزم.سپس پشت سر بقیه مسافران وارد سالن فرودگاه می شوم. پس از برداشتن چمدان چرخ دار سورمه ای رنگم، به طرف در خروجی حرکت می کنم. گلاسگو هوای ملایم و اقیانوسی ای دارد. با اینکه تابستان است اما نسیم خنکی می وزد. همین باعث می شود لبخند کمرنگی بزنم. ایستگاه تاکسی دقیقا کنار فرودگاه ست. پس مجبور نیستم مسافت زیادی چمدان سنگینم را به دنبالم بکشم. زیاد طول نمی کشد تا متوجه لهجه اسکاتلندی مردم گلاسگو شوم. آنها به زبان انگلیسی اسکاتیش[2] صحبت می کنند. از راننده اتوموبیلی که کرایه کردم می پرسم:چقدر دیگه به مرکز شهر می رسیم؟ راننده بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد جواب می دهد:حدود 45 دقیقه خانم. سرم را به پشت تکیه می دهم و از پنجره ماشین بیرون را از نظر می گذرانم. زیپ کیفم را می کشم تا تلفنم را از آن بیرون بیاورم. چند یورو در فضای کوچک کیفم به چشمم می خورد که دیگر بی استفاده شده اند. چون اینجا واحد پول به پوند است. تلفنم را بیرون میکشم و شماره ی مامان را از نظر میگذرانم که یکدفعه بیب صدا می دهد و پیامکی روی صفحه ظاهر می شود. _توی دو ساعت چهارتا تا از تابلوهات رو فروختم! چشمانم گرد می شوند. سریعا تایپ می کنم: _داری شوخی می کنی آندرو[3]؟ _بهت گفته بودم که تو کارت معرکست. همشون به زودی فروش میرن. با سرعت برق و باد انگشت هایم حرکت می کنند تا کلمات را بنویسند. _خدای من،چقدر باورش سخته! چندتا ایده ی دیگه هم توی ذهنم دارم. شاید بعد اینکه تموم شدن برات پستشون کنم. از این فکر که برای اولین بار تابلو های نقاشی ام فروش رفته اند لبخند پهنی می زنم و خوشحال تر از لحظات قبل به صندلی تاکسی لم می دهم. چهارتا!چهارتا از نقاشی ها فرو رفته اند! لحظه ای را به یاد می آورم که در مغازه کوچک لوازم تحریر آندرو ایستاده بودم و با چهره ای جمع شده تابلو هارا روی میزش گذاشتم و گفتم:مگه اینکه یه پیرزن از اینا خوشش بیاد. بدرد نخورن. نمی دونم چه اصراری داری بذاریشون توی مغازت. پسرعمو آندرو با حرص گفت:لعنتی! میشه برای پنج دقیقه انقدر ناامید حرف نزنی؟احساس می کنم دارم افسرده می شم. دست هایم را روی تابلو ها گذاشتم:افسرده میشی؟ درحالی که دفترهای سیمی را توی قفسه ها می چید گفت:یه بار نشده ببینمت و تو بگی هی آندرو!مروز یه نقاشی عالی کشیدم. و ادایم را در آورد:مگه اینکه پیرزنا خوششون بیاد. بدرد نخورن! از به یاد آوردن این لحظات یکهو می زنم زیر خنده. چشم های راننده به سوی من برمی گردد. در نگاهش کمی تعجب خوانده می شود. احتمالا از خود می پرسید:دیگه مسافر خل نبود؟ خنده ام را جمع می کنم و دوباره سرم را پایین می اندازم. سرانجام بعد از مدت کوتاهی آندرو صحبتمان را با "موفق باشی"به پایان می رساند. [1] Prestwick [2] انگلیسی با لهجه ی اسکاتلندی را انگلیسی اسکاتیش می گویند [3] Andro
  28. 3 امتیاز
    فصل اول آدم های جدید،فضای تکراری! جنگل صدایم می زند! اما من با تمام قوایم می دوم و فرار می کنم. هوای سرد شب تاریک به صورتم شلاق می زند و ردش را روی گونه هایم به جا می گذارد. باد در جهت مخالف حرکت من می وزد و از پشت موهای بلندم را می کشد و سعی می کند نگهم دارد. اما بی توجه به آن و با نفس هایی یکی در میان شتاب زده به جلو حرکت می کنم. صدای غرش و زوزه های مرگبارشان را می شنوم و می فهمم به محض گرفتنم مرا تکه تکه می کنند. اطرافم به سرعت از کنارم می گذرند و بخاطر سرعت سرسام آورم حتی حرکت پاهایم را هم نمی بینم! یک لحظه...فقط یک لحظه پشت سرم را نگاه می کنم و آنچه که میبینم وحشتم را صد برابر می کند. چشم های قرمزشان هدفی را به غیر از من نمی بینند. دهانشان را حریصانه باز کرده و دندان های چاقو مانند خود را نشانم میدهند. درد شدیدی را در پاهایم حس می کنم اما باعث نمی شود از حرکت بایستم. دست هایم با سرعت کنار بدنم حرکت می کنند. چشم هایم مضطرب و ترسیده به دنبال جایی برای پناه بردن می گردند تا این گله گرگ وحشی کارم را تمام نکنند. زیاد از من فاصله ندارند. شاید چند متر. بدترین اتفاقی که آن لحظه می توانست بیافتند چه بود؟ پایم به یک شئ گیر کند و با سر به زمین بخورم. به خاطر سرعت زیادم روی زمین کشیده شوم و فاصله ام با گرگ ها به یک دقیقه برسد. و این اتفاق افتاد! درمانده به عقب می خزم. از ترس اشک هایم خشکیده اند و قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوبد. الان می رسند! نمی توانم بلند شوم. سینه ام به خس خس افتاده. تمام انرژی ام تحلیل رفته و خستگی به زمین میخکوبم کرده است. زودتر از آنچه انتظار داشتم به من می رسند. اونا منو می کشند! نه...نه! -نه! از جایم می پرم و اطرافم را نگاه می کنم. زن سیاه پوست و متعجبی کنارم نشسته و با ابروی بالا رفته نگاهم می کند. روی صندلی نشسته ام و کنار صورتم پنجره کوچکی قرار دارد. پنجره هواپیماست. خبری از گرگ نیست و هوا روشن است. نفس عمیقی می کشم. همه چیز مرتب است. برگه راهنمای هواپیما در دستم مچاله شده. مشت مرطوبم را باز می کنم. برگه له شده از دستم بیرون می جهد و پایین می افتد. گیج اطرافم را نگاه می کنم. کمی طول می کشد تا به یاد آورم دقیقا کجا هستم. آهان! در هواپیما در حال حرکت به گلاسگو[1]! ناگهان متوجه نگاه خیره زن سیاه پوست می شوم که سرزنش گرانه ابروی چپش را بالا برده است. مجله ای در دستش دارد که گویا در حال خوانش آن بوده. -کنار صندلی ها سطل آشغال هست. چندبار پلک می زنم و بعد از چند ثانیه با تاخیر منظور او را می فهمم. خم می شوم و برگه راهنما را از کف هواپیما برمیدارم. -ببخشید. ساعتم را نگاه می کنم. چیزی نمانده تا عقربه ساعت به عدد سه برسد. -مسافران محترم،هواپیما در حال فرود به مقصد می باشد. لطفا کمربند های خود را ببندید و سرجای خود بنشینید... زن سیاه پوست با لحنی خوشحال زمزمه می کند: سلام اسکاتلند. [1] Glosgow:بزرگترین شهر اسکاتلند در بریتانیا
  29. 3 امتیاز
    نگاهی به چهره ی اخم آلود باراد می اندازد و باخشم دستش را از دست او بیرون می کشد. تبسم- دست از سرم بردار... چیه؟ بازم می خوایی سرزنشم کنی؟ چی از جونم می خوایی؟ باراد- تو حق نداری با پدربزرگ اونطوری حرف بزنی؟ چون می خواد باهات مهربون باشه خیال کردی آدم مهمی هستی؟ تو از نظر من لیاقت کوچیکترین توجه اش رو هم نداری! نمی خوایی گذشته رو فراموش کنی خب نکن، اما حق نداری اینطوری بهش بی احترامی کنی ...اون به اندازه ی کافی چند سال عذاب کشیده حالا تو... نگاه تحقیرآمیزی به سرتاپای او می اندازد. - تو یه دختر بی ارزش ... حق نداری با یادآوری گذشته اونو اذیت کنی با شنیدن این حرف ها تبسم کم کم احساس می کند از خشم تمام جانش لبریز می شود، برای او فقط پدربزرگش اهمیت دارد؟ پس آنهمه رنج و دردی که آن ها کشیده اند چه؟ چرا هیچکس به آنچه که به او و خواهرش گذشته نمی اندیشد؟ تا کی باید به او اجازه دهد این چنین تحقیرش کند؟! دست هایش را مشت کرده و تا آنجا که می تواند فشار می دهد. باراد- کسی که خودشو تبدیل به یه زن حقیر کرده اجازه نداره بیشتر از حقش صحبت کنه، تو اینجا داری با آرامش زندگی می کنی که فکر نمی کنم لایقش باشی...اصلا نمی فهمم...نمی فهمم چراتو باید دختره، عموی بیچاری من باشی که اگه زنده بود از داشتن دختری مثل تو نمیتونست سرشو بلند... ناگهان با شنیدن این جمله کنترلش را از دست می دهد، صدایش از خشم می لرزد و فریاد می زند. تبسم- بسه دیگــــه و همزمان دستش را بلند کرده و سیلی محکمی به گوش او می زند! برای لحظه ای گویی زمان متوقف می شود، صورت باراد به سمت راست می چرخد، باور اتفاقی که افتاد برایش ممکن نیست؛ با دست راستش به آرامی گونه اش را لمس می کند و سپس با چشمانی متعجب و دهانی باز او را نگاه می کند که از خشم و عصبانیت رگه های خونین، سفیدی چشمانش را پوشانده است. تبسم با نفرت به او خیره است، حرف های او طاقتش را طاق کرده است. هیچکس اجازه ندارد اینکه او دختر پدرش باشد را زیر سوال ببرد. پس از لحظاتی به سمتش هجوم می برد و با دودست به سینه ی او می کوبد. - تو خیال کردی کی هستی؟! هان؟ تا کی می خوایی منو تحقیر کنی؟ اصلا کاری جز قضاوت کردنو تحقیرکردن بلدی؟ از من تو ذهنت چی ساختی؟ لحظه ای سکوت می کند، بی اختیار فریاد می زند. - من...اون زنی که تو تصور می کنی نیستــــم! باراد ناباورانه به او خیره است، به او که لبهایش می لرزند و طولی نمی کشد که بغضش شکسته می شود.
  30. 3 امتیاز
    با شنیدن صدای باراد حرفش را قطع می کند و به سمت او برمی گردد، او با اخم های درهم کشیده نزدیکش می شود و روبرویش می ایستد. - تو حق نداری با پدربزرگ اینطوری حرف بزنی! باردیگر خشم تمام وجود تبسم را فراگرفته است، دیگر حتی گره ی اخم های باراد هم نمی تواند او را بترساند. - چرا حق ندارم؟ پدربزرگه تو، مسبب تموم سختی هاو دردهای منو خونواده امه... باراد- تمومش کن...اگه بازهم بخوایی اینطوری باهاشون حرف بزنی خودم جوابتو می دم. نیک زاد بزرگ با دیدن خشم آن دو ویلچرش را به سوی آن ها تکان می دهد و مچ دست باراد را می گیرد. - باراد؟ این موضوع بین منو تبسمه، بهت اجازه نمیدم دخالت کنی! تبسم با دیدن اینکه نیک زاد بزرگ از او دفاع می کند جانش آتش می گیرد. - چرا از من دفاع می کنید؟ من به توجه و مهربونی شما هیچ احتیاجی ندارم... من اصلا برای شما هیچی نیستم همونطور که شما برای من هیچی نیستید... این را می گوید و با بغضی که شکسته می شود به سمت حیاط خانه می دود. باراد با خشم و عصبانیت می خواهد به دنبال او برود اما نیک زاد بزرگ دستش را رها نمی کند. نیک زادبزرگ- باراد؟ همینجا بمون، گفتم اجازه نداری حرفی بهش بزنی! باراد- اون یه دختر گستاخو بی ادبه، خودم بهش یاد میدم چطور با شما صحبت کنه! سپس دستش را بیرون می کشد و بی تفاوت به صدای نیک زادبزرگ از خانه خارج شده و به حیاط می رود. تبسم به دنبال مکانی برای فروکش کردن خشمش در میان درختان به انتهای باغ می رود، حرف های نیک زادبزرگ به شدت او را خشمگین کرده است، توجه اش، علاقه اش هیچکدام از آن ها را نمی خواهد، نه...برایش ممکن نیست او را ببخشد، مگر گذشته فراموش شدنی بود که او بتواند نیک زادبزرگ را ببخشد و پدربزرگ صدایش بزند؟! باراد به او می رسد، از پشت سرش دستش را می گیرد و او را به سمت خود برمی گرداند. باراد- کجا داری میری؟ باید جواب بی احترامی که به پدربزرگ کردیو بگیری.
  31. 3 امتیاز
    مانتو وشلوارش را می پوشد و به طبقه ی اول باز می گردد، همانطور که به میز صبحانه نزدیک می شود الهه خانم و بهاره را می بیند که سرمیز نشسته اند و همانطور که صبحانه می خورند با یکدیگر صحبت می کنند، لبخندزنان صبخیری می گوید و در کنار بهاره می نشیند. بهاره نگاه گذرایی به سرتاپایش می اندازد و لبخند می زند. - مقنعه که می پوشی چهره ات خیلی کوچولو میشه، خیلی بهت میاد! الهه خانم هم حرف او را تأیید می می کند. - آره عزیزم خیلی بهت میاد او لبخند محوی می زند و تشکر کوتاهی می کند. سپس رو به بهاره می پرسد. - امروز کلاس نداری؟ بهاره- نه امروز کلاس ندارم در عوض می مونم خونه برای فرداشب به مامان کمک می کنم. با شنیدن فرداشب کمی متعجب می شود. - مگه فردا شب چه خبره؟ بهاره- مگه نمیدونی؟ فرداشب یلداس دیگه؟ الهه خانم- آره فردا شب یلداستو از اونجایی که پدربزرگت بزرگ خانواده ی نیک زاده همه تقریباً اینجا جمع میشن. سری از روی تأیید تکان می دهد. - آهان...که اینطور. قاشق دیگری از خامه پر می کند و روی نان تست می کشد، سپس از روی صندلی بلند می شود. - من دیگه میرم یکم دیرم شده، خدافظ با قدم های بلند خودش را به بیرون از خانه می رساند و به سرعت در ماشین می نشیند، سلام کوتاهی به راننده می کند و به صندلی تکیه می دهد. گرچه یادگیری دروسی که او سال ها از همه ی آن ها دور بوده است، کمی برایش دشوار است اما او همه ی تلاشش را می کند تا از پس آن ها برآید. کلاس او پس از 2 ساعت تمام می شود و به همراه راننده به خانه باز می گردد. پس از اینکه لباس هایش را تعویض می کند برای صرف ناهار به طبقه اول می رود، به دیگران می پیوندد و در کنار مهسا می نشیند. مهسا - آبجی؟ بعداز ظهر میخوایم بریم بازار، توهم بیا هنوز حرف مهسا تمام نشده که بهاره به سرعت حرف او را تأیید می کند. - آره درسته توهم بیا همه باهم بریم. او خونسردانه سرش را به چپ و راست تکان می دهد. - من نمیتونم بیام امروز کلاس زبان دارم معلم زبانم ساعت 4 میاد. مهسا- اوه چه بد! نمیشه امروز بهش زنگ بزنی بگی نیاد؟ قبل از اینکه تبسم پاسخش را بدهد، مهران می گوید: - نه عزیزم، آبجیت نباید از درس عقب بمونه، کلاس زبانش خیلی مهمه! تبسم لبخندزنان حرف عمویش را تأیید می کند. - حق با عموئه مهسا من نباید کلاسمو کنسل کنم! او غمگینانه سری تکان می دهد. - باشه. لحظاتی سکوت برقرار می شود، الهه خانم ابتدا نگاهی به جای خالی باراد و سپس بردیا می اندازد و به مهران نگاه می کند. - آخه چرا نذاشتی بردیا بیاد خونه؟ بچه ام حتماً الان گرسنشه! مهران نفسش را پرصدا بیرون می دهد. - خانم؟ گفتم که امروز قرارکاری مهمی داشتیم اون باید می موند، ما توکارخونه به کارمندا غذا می دیم خب اونم همونجا غذاشو میخوره دیگه نگران چی هستی؟ درضمن منم تا یکساعت دیگه میرم اینقدرنگران اون بادمجون بم نباش، آفت نداره! یه روزم این پسرشیطونت نیست اعصاب همه از دستش راحته، بذار حداقل بقیه یه نفس راحت بکشن با این حرفش دخترها هرسه می خندند. بهاره - آره مامان، بابا درست میگه اگه الان خونه بود مثل همیشه همه رو دیوونه کرده بود..اوف منکه دارم یه نفس راحت از دستش می کشم. مهسا نیز خنده کنان حرف بهاره را تأیید می کند، مهران هم می خندد. - خدا میدونه الان چه بلایی داره سرکارمندا میاره..هروز اون بیچاره هارو عاصی کرده ولی دم نمی زنن چون پسر رییسه! الهه خانم اخم تظاهری می کند. - بسه دیگه اینقدر پشت سر بچه ام حرف نزنین الان حتماً داره سرفه می کنه! اما آن ها بی توجه به حرف الهه خانم بازهم از شیطنت های بردیا صحبت می کنند و می خندند.
  32. 2 امتیاز
    نگاهی به شاهین انداختم و با صدای ارومی گفتم: -سام و دیگه چرا اوردین؟ نیم نگاهی به سام انداخت -تو این اقای سیریش رو نمی شناسی همه جا پلاسه،دیشب وقتی فهمید می خوایم امروز بیایم پیش تو خودش و دعوت کرد پوفی کردم وسرجام صاف نشستم و خودم رو سرگرم موبایلم کردم زیر چشمی نگاهی به سام که با ماهرخ هم صحبت شده بود انداختم ،این پسر کافی بود یه جا دختر می دید امکان نداشت دست از سرش برداره مخصوصا اگه اون دختر چهره ی خوبی داشت ،ماهرخ کلافه روش و سمت من کرد و سرش رو تکان داد خندم گرفت بیچاره صبرش و لبریز کرده بود ،دستی به موهام کشیدم و به شایان که روبه روم ایستاده بود نگاه کردم واشاره ای دادم و زمزمه وار گفتم: -برو سام و یکاری کن دختر مردم و کلافه کرد شایان که تا اون لحظه متوجه سام نبود نگاهش کرد و با دیدن چهره ی درهم ماهرخ به سمتشون رفت و بازوی سام رو گرفت ،سام دست از حرف زدن کشیدو با تعجب شایان رو نگاه کرد-چیه؟ شایان در حالی که اخم ظریفی کرده بود گفت: -پاشو بریم نوشیدنی بیاریم سام متعجبانه یه تای ابروش وبالا انداخت-با شروین برو چرا من؟ بازوش رو کشید و در حالی که بلندش می کرد نیم نگاهی به ماهرخ که چهره ای درهم داشت کرد-ای بابا حالا تو پاشو سام به اجبار بلند شد و همراه شایان به سمت بوفه بار رفتن ،ماهرخ هم بلند شد وسمت ما اومد و روی مبلی نزدیک ما نشست و پوفی کرد-وایی این پسر عمو شما چرا اینقدر پر حرفه؟ شاهین در حالی که می خندید ماهرخ رو نگاه کرد-چی میگفت بهت؟ ماهرخ منو نگاه کرد و با صدای اهسته ای گفت: - تو میتونی شروین و متقاعد کنی باهاش صحبت کن و از این حرفا اخم کرده سرم و تکان دادم –معلوم شد برای چی پاشده اومده اینجا شاهین –حق داره بابا از بدبخت شدنش میترسه این پول نداشته باشه دیگه کدوم دختری سمتش میره اخه؟ هرسه خندیدیم میون خنده سام رو نگاه کردم قد و هیکلش خوب بود اما سیریش بودنش باعث شده بود تمام این امتیازا از بین بره ،همین لحظه شایان و سام سمتمون اومدن در حالی که لیوان نوشیدنی دستشون بود گرفتن سمتمون شایان نگاهی به چهره ی خندونمون کرد-چیه می خندین؟بگین ماهم بخندیم شاهین نگاه معنا داری به سام انداخت-داریم به عاقبت خاندان محتشم می خندیم سام روی مبل رو به روی من نشست –اخه بدبخت شدنمون خنده داره؟ شاهین-اره اینهمه سال تو رفاه زندگی کردیم حالا بقیه عمرمون رو مثل طبقه های متوسط جامعه زندگی کنیم چی میشه؟بالاخره باید همه چی این زندگی رو تجربه کنیم سام چهره ی جدی به خودش گرفت-من نمی خوام چیزهای بد این زندگی رو تجربه کنم مث خودش جدی نگاهش کردم-منم قصد ندارم چیز های مضحک این زندگی رو تجربه کنم سام کمی به جلو خم شد و در حالی که لیوان نوشیدنیش رو تکان می داد گفت: -ازدواج کردن مضحکه؟ جرعه ی نوشیدم –ازدواج کردن مضحک نیست اینکه به تصمیم دیگران ازدواج کنی مضحکه سام –مشکلش چیه؟از نظر من اقا بزرگ لطف بزرگی در حقت کرده با وصیتی که کرده ،تو با این ازدواج هم صاحب یه بیمارستان بزرگ میشی هم ازدواج میکنی و تشکیل خانواده میدی این بده؟ شاهین با تاکید گفت: -و هم شما صاحب ثروت کلونی می شین اینطور نیست؟ سام پوزخندی زد-خب مشکلش چیه؟این ثروت مال یه آدم غریبه نیست مال پدر بزرگمونه مشکلش چیه هممون صاحب ثروتی شیم که بهمون تعلق داره؟! ماهرخ پوزخندی زد-این ثروت متعلق به شما نبوده متعلق به اقای محتشم بود. ماهرخ رو نگاه کرد-ماهم از ریشه ی اقابزرگیم دیگه همه بچه هاشیم،هم خونیم و ثروتش به ما تعلق داره. شاهین بلند شد ،سمت بوفه رفت و در همون حال گفت: -سام حساب بانکی تو الان متعق به همه ی ماس؟ مکث کرد و شاهین رو نگاه کرد جرعه ای از نوشیدنیش رو خورد، لیوان وعصبی روی میز گذاشت و تیکش رو به مبل داد-شما از این ثروت ناراضی هستین؟ شاهین برای خودش نوشیدنی ریخت و سمتون اومد –نه ناراضی نیستیم -خب پس چرا میخواین این نعمتی که داریم و از دست بدیم؟ شایان پارو پا انداخت-من راضی نیستم به قیمت خراب شدن زندگی برادرم تو رفاه باشم سام پوفی کرد و سرش رو کلافه وار تکان داد-شما که نمی دونین اینده چی میشه شاید دختره خوبی باشه بتونن باهم کنار بیان ،بابا اصلا خودمون به درک فکر پدرامون هم نیستین؟من نمی خوام ورشکستگی پدرم وببینم ،اصلا بابای من به کنار عمو محمد چی ؟اونکه استرس و ناراحتی براش سمه اگه با ین ورشکستی یه اتفاقی بی افته چی ؟ متعرض صدام وبالا بردم-همچین اتفاقی نمی افته بابا حالش خوبه قرار هم نیست اتفاقی براش بی افته شاهین کنار سام نشست و نگاهش کرد-ببینم اگه همچین چیزی رو از تو می خواستن انجامش میدادی؟ سام بدون معطلی گفت: -اره چرا که نه مشکلش چیه؟ازدواجه دیگه بالاخره من قراره یه روزی ازدواج کنم خب حالا با شرایط متفاوت اینکار وانجام میدم نفس عمیقی کشیدم-سام تو موقعیتی که من هستم نیستی برای همین اینقدر راحت دربارش صحبت می کنی. دستش رو تو هوا تکان داد- اتفاقا من خیلی دوست داشتم جای تو باشم نوه ی محبوب باشم،انتخاب شده ی اقابزرگ باشم ،الماس خاندان محتشم باشم پوزخندی زدم وسرم و تکان دادم تعبیر های غلط ،عصبی در حالی که با پام ضرب می گرفتم گفتم: -کی میگه من نوه ی طلایی اقابزرگ بودم؟اون اصلا از من خوشش نمیومد ،شماها فراموش کردین؟دوران بچگی رو به یاد بیارین متوجه می شین ،اون اصلا به من نزدیک نمیشد من بودم که سمتش میرفتم ،من بودم که هر روز به دیدنش میرفتم ،اگه می بینین روزای اخرش همش من کنارش بودم به خواسته اون نبود ،من با خواست خودم میرفتم ،تو روزای مریضیش که درد می کشید من کنارش بودم شماها کجا بودین؟اون حتی اخرین روزی که رفت هم توی چشمهای من یکبار نگاه نکرد و اسم منو صدا نزد . ماهرخ بازوم و فشار داد و سعی کرد ارومم کنه مکثی کردم و با ناراحتی سرم و تکان دادم و اهسته گفتم: -من نوه ی طلایی اون مرحوم نبودم ،حتی فکر می کنم برای مجازات یه گناه نکرده همچین تصمیمی گرفته گناهی که نمیدونم چی هست؟و چیکار کردم؟!که باعث شد سالها از من متنفر باشه ...پوزخندی زدم-اون وقت شما این تنفر رو با دوست داشتن اشتباه تعبیر می کنید.
  33. 2 امتیاز
    باره دیگه صدای زنگ موبایلم بلند شد نگاهی به صفحه اش انداختم باز هم شاهین، رو به روی در ورودی برجی که آپارتمانم اونجا قرار داشت ایستادم و دکمه اتصال رو زدم-الو؟ صدای نگران و عصبی شاهین پشت گوشی پیچید-چرا جواب تلفنت رو نمی دی ؟همه اینجا مردیم از نگرانی گوشی رو از دست راستم به دست چپم دادم و دستی رو کشیدم و در ماشین رو باز کردم-نگران برای چی؟ -با اون حالی که تو داشتی گفتم قطعا این پسر تو راه طوریش میشه پوزخندی زدم و در حالی که سمت درب ورودی میرفتم گفتم: -چرا اینقدر شلوغش می کنی؟بچم مگه برم بلایی سره خودم بیارم؟ نفس عمیقی کشیدو مکث کوتاهی کرد با صدایی که آروم تر از قبل بود گفت: -بسکه این خانوادت استرس میدن به آدم،حالا کجایی؟ نگاهی به نگهبان خواب الود انداختم ،به محض دیدنم بلند شد –سلام اقای محتشم خوش اومدین سری تکان دادم و کلید رو ازش خواستم به سرعت سمت قفسه ها رفت و کلید اپارتمان رو به دستم داد . سمت اسانسور راه افتادمو به شاهین که پشت خط بود گفتم: -اومدم برج شاهین-میخوایی منو شایان بیایم سمتت؟ حوصله صحبت کردن رو نداشتم و ترجیح میدادم تنها باشم برای همین گفتم: -شاهین خیلی خستم بزار فردا صحبت می کنیم مکث کوتاهی کرد و آروم گفت: -اوکی داداش فردا میایم سمتت باشه ای گفتم؛تماس رو قطع کردم ،وارد اسانسور شدم. روپوش سفید رنگم رو در اوردم ویقه ی پیراهن مشکیم و درست کردم در حالی که کیفم رو بر می داشتم درب اتاقم وباز کردم ؛با چهره ی ماهرخ رو به رو شدم اخم هاش به شدت توی هم گره خورده بود و دست به سینه جلوی در ایستاده بود سرتاپاش و نگاه کردم –چرا اینجا ایستادی؟ -منتظر بودم از اتاقت بیرون بیایی درو بستم و راه افتادم و ماهرخ هم شونه به شونم راه افتاد،در حالی که جواب سلام پرستاری که از کنارمون می گذشت رو می دادم گفتم: -چرا نیومدی تو اتاق؟ نفس عمیقی کشید و با صدایی که ناراحتی توش هویدا بود گفت: -شروین نیم نگاهی بهش انداختم –جانم مکث کوتاهی کرد و در حالی که تردید توی چهرش پیدا بود گفت: -تو می خوایی ازدواج کنی؟ از پله های بیمارستان پایین اومدم و ایستادم ،توی چشمهای پر از غمش نگاه کردم علت این ناراحتی رو خوب می دونستم خیلی وقت بود متوجه علاقه ماهرخ به خودم شده بودم اما سعی کرده بودم به روی خودم نیارم تا نه اون رو معذب کنم و نه دوستی چندین سالمون رو خراب کنم نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم-کی گفته من میخوام ازدواج کنم؟ دستش رو جلو اورد و سمت یقه پیراهنم برد و در حالی که درستش می کرد گفت: -عمو محمد به بابا گفته بود ...توی چشمهام نگاه کرد-شروین این وصیت نامه جریانش چیه؟چرا تو باید ازدواج کنی؟ نگاهی به دور وبر انداختم، خودم و کمی عقب کشیدم-ماهرخ جان ما تو حیاط بیمارستانیم دلت نمی خواد که شایعه درست کنن دستش توی هوا موند و بیخیال شونه هاش رو بالا انداخت-درست کنن اونا که میدونن منو تو دوستای صمیمی هستیم سمت ماشینم رفتم و اونم پشت سرم-نگفتی شروین معنیه این وصیت نامه چیه ؟ اون دختر کیه؟ در ماشین رو باز کردم و نگاهش کردم-کارت تموم شده تو؟ سرتاپاش رو نگاه کرد-معلوم نیست قصد دارم برم؟ -سوار شو میرسونمت بدون معطلی سوار شد و راه افتادم ،از بیمارستان خارج شدیم چند لحظه از سکوتمون نگذشته بود که سمت من چرخید و با سماجت گفت: -چرا حرف نمیزنی شروین؟ در حالی که خیابون رو نگاه می کردم گفتم: -چی میخوایی بشنوی ماهرخ؟ عصبی گفت: -صدبار پرسیدم ازت چرا باید به زور از تو حرف کشید؟میگم معنی این وصیت نامه چیه؟اون دختر کیه؟چرا باید تو ازدواج کنی؟ نیم نگاهی بهش انداختم و در حالی که می خندیدم گفتم: -اروم باش دختر جواب کدوم سوالت رو بدم -جواب همه ی سوالاتمو سرم و تکان دادم-چیزی برای گفتن نیست من قرار نیست ازدواج کنم سرش رو سمت خیابون برد-یعنی تو هیچوقت تصمیم نداری ازدواج کنی؟ نگاهش کردم و جدی گفتم: -ازدواج می کنم اما با کسی که بهش علاقه داشته باشم لبخند کمرنگی روی لب هاش نقش بست برای اینکه فکری در مورد این حرفم نکنه پشت بندش گفتم: -و فکر میکنم حالا حالاها قرار نیست این اتفاق پیش بیاد دلم نمیخواست امید واهی به دوست چندین سالم می دادم،پدرم سالها خانواده ماهرخ رو میشناخت و ما دوستای خانوادگی بودیم دلم نمیخواست سوتفاهمی پیش بیاد که منجر به این جدایی بشه دوست نداشتم صمیمی ترین دوستم و از دست بدم.با صدای ماهرخ رشته افکارم پاره شد ماهرخ-اما شروین از بابا شنیدم شما به اون دختر مدیون هستین و اینکه اگه این ازدواج سر نگیره همه ی اموال پدر بزرگت و میبخشن به خیریه! اخم ظریفی روی پیشونیم نقش بست-من علاقه ای به ثروت اون مرحوم نداشتم وندارم برامم فرقی نداره به موسسه خیریه میدن یا بین اعضای فامیل تقسیم میشه مکث کوتاهی کرد انگار برای حرفی که می خواست بزنه مردد بود نگاهم کرد و با صدایی پر از شک و تردید گفت: -یعنی خانوادت برات اهمیتی نداره؟ بدون معطلی گفتم: -این چه حرفیه معلومه که اهمیت دارن -خب پس با این حساب میتونی ورشکستگی عمو محمد رو ببینی؟چون اگه همه چی رو بدن به خیریه عمو محمد دیگه چیزی نداره اون همه ی عمرش رو گذاشته واسه کارخونه ی پدریش اینطور نیست؟ نگاهش کردم ،نگاه سنگین و پر معنا،ماهرخ درست می گفت اگه اموال و به خیریه می دادن هیچکس دیگه چیزی نداشت ،مخصوصا بابا یادمه تو سالهایی که بابا قصد داشت برای خودش شرکت راه اندازی کنه اقابزرگ نذاشت و ازش خواست کارخونش رو دستش بگیره و همه ی فکرش و روی کارخونه بزاره برای همین بابا از فکره شرکت زدن بیرون اومد و همه ی وقتش رو برای کاری که اقابزرگ خواسته بود گذاشت والان اگه این اتفاق می افتاد دیگه چیزی نداشت،کلافه وار سرم و تکان دادم و از فکرش بیرون اومدم و رو به ماهرخ گفتم: -تو میری خونه؟ نگاهم کرد-تو کجا می خوایی بری؟ -من میرم برج شایان و شاهین میان اونجا - خب پس منم میام می خوام ببینمشون باشه ای گفتم و به سمت برج رفتم.
  34. 2 امتیاز
    سوییچ ماشین رو از نگهبان گرفتم وتوی پارکینگ رفتم ،سوار ماشین شدم ،نفس عمیقی کشیدم سردرد گرفته بودم از این همه بحث،ماشین رو روشن کردم واز باغ خارج شدم من چرا باید زندگیم رو خراب می کردم؟! اقابزرگ چرا باید همچین چیزی رو می خواست؟ چرا از من باید همچین چیزی رو می خواست؟به یاد اخرین روزای عمرش افتادم وقتی که تنها تر از همیشه بود و تمام روز به یه نقطه خیره بود احتمالا اون روزها داشت به این تصمیم واتفاقاتی که قرار بود امشب بیفته فکر می کرد . شیشه رو کمی پایین دادم و سیگاری اتش زدم برای تسکین عصبانیتم بهترین دارو برام الان کشیدن سیگار بود،با صدای زنگ موبایلم نگاهم رو از جاده گرفتم وبه موبایل دوختم شماره شاهین بود ،حوصله ی صحبت کردن نداشتم ونمی خواستم بار دیگه درباره اون موضوع مضحک صحبت کنم سایلنت کردم و اهمیتی بهش ندادم ،نگاهم و از موبایل گرفتم و به خیابان رو به روم دوختم صحنه ای توجهم رو جلب کرد یه ماشین درست کنار خیابان روی پل پارک وی ایستاده بود،یه مرد با یه زن درحال دعوا کردن بودند نوربالا زدم و عقب تر از اون ها توقف کردم و درست نگاهشون کردم ، درست دیده بودم یه زن در حالی که شالش از سرش افتاده بودبا مردی درگیر بود ،مرد به زن حمله ور شده بود. با دیدن این صحنه از ماشین پیاده شدم و به سمتشون رفتم صدای فریاد مرد توی خیابون پیچیده بود . -فکر کردی همین طوری ولت می کنم ؟من پول بیخودی ندادم که تو منصرف شی صدای دختره تو فریاد مرد پیچید. -ولم کن حیوون عوضی راحتم بزار مرد در حالی که یقه پالتو پشمی دختر رو گرفته بود و سمت ماشین می کشید، گفت: -کارم که باهات تموم شد ولت می کنم داشت دختر رو به زور سوار ماشین می کرد باید کاری می کردم با صدای نسبتا بلندی گفتم: -داری چه غلطی می کنی؟ لحظه ای هردو متوقف شدند و منو نگاه کردند اخمهام بیشتر درهم گره خورد یه قدم به سمتشون برداشتم اما طولی نکشید که پسر یقه دختر و رها کرد و هلش داد و سمت ماشینش رفت و در حال رفتن گفت: -حساب کارت رو پس میدی دختره ی هرزه... با سرعت تمام از اون منطقه دور شد من موندم و دختری که روی زمین افتاده بود در حالی که داشت گریه می کرد ،نگاهی به سرتاپاش انداختم یه لنگه کفش پاشنه بلند کنارش افتاده بود کیفش کمی دور تر از خودش افتاده بود و خاکی بود چهرش رو درست نمی دیدم سرش پایین بود وشالش روی گردنش افتاده بود وموهای کوتاهش پریشون دورش ریخته شده بود ،دلم به حالش سوخت ،این موقع شب توی این خیابون درگیری با مردی که صحبت از پول م یکرد هیچ فکره دیگه جز اینکه اون یه ......به سرم نیومد . همینکه یه قدم به سمتش برداشتم سرش رو بلند کرد و با چشمهایی به خون نشسته نگاهم کرد آرایش غلیظی به چهره داشت به رژلب قرمزی که دور لبش پخش شده بود و با خونی که از بینیش راه افتاده بود وقاطی شده بود نگاه کردم اشکهاش همراه با ریملش روی گونه هاش روانه بود ،قیافه زاری داشت و بهم ریختگی از سروضعش میبارید صدای شاکی و عصبیش بلند شد. -به چی زل زدی هان؟ ابروهام از تعجب بالا رفت !براش متاسف شدم با چشمهایی که تاسف ازش می بارید نگاهش کردم، گفت: -چیه باید ازت تشکر کنم که کمکم کردی؟یا باید برات جبران کنم؟ خیلی خشک و جدی گفتم: -احتیاجی به تشکر نیست علاقه ای به بیشتر ایستادن و هم صحبت شدن با یه آدم بی ارزش و نداشتم با اکراه نگاهی به سرتاپاش انداختم و سمت ماشینم رفتم و به سرعت از اون منطقه دور شدم ،واقعا جای تاسف داشت دخترهایی که برای پول تن به این خفت می دادند، چطور برای روح وبدنشون هیچ ارزشی رو نمی گذاشتند !
  35. 2 امتیاز
    فرار کن می‌میری #قسمت_هجده بلاخره شب،چادر سیاهش را از دل آسمان برداشت. خورشید پرقدرت، پرتو های نورانی اش را بر تنِ سردِ برف سفید فرو می کرد. آنقدر تابش خورشید شدید بود که انعکاس پرتوهای درخشان خورشید بر روی برف، چشم ها را اذیت می کرد. ساعت هشت صبح شده بود که انگار بوی زندگی در روستا به مشام ‌می رسید. نیم‌متری برف باریده بود.مدرسه ها تعطیل شد.هرکسی مشغول برف روبی حیاط و یا در خانه‌ی خودش بود. مهری بی رمق در اتاق نشسته بود.هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداشت.هیچ میلی برای زندگی درون او دیده نمی شد.فقط مانند مرده‌ای متحرک اطراف خود را برانداز می کرد. قطره‌ای آب روی شانه‌ی مهری نشست.تکانی خورد.دوباره قطره‌ای دیگر روی شانه اش چکه کرد.قطره ها آب غیر ممتد روی شانه‌ی مهری فرود آمدند. مهری سرش را از روی زانواش بلند کرد.به قطره‌هایی که از سقف چکه می کردند نگاهی انداخت.خودش را آنطرف تر کشید و کاسه‌ای که دم دستش بود را زیر چکه‌ی سقف گذاشت. بی تفاوت،همچون چراغ نفتی می سوخت و صدایی از او در نمی آمد.این حالت ترسی بر دل سیمین ‌گذاشته بود. سیمینی که شب تا صبح باترس و دلهره مثلِ خرگوشی که اماده‌ی فرار باشد؛چرت زده بود. جمشید متوجه‌ی چکه های سقف شد.از جایش بلند شد. کلاه نمدی را روی سر گذاشت.آورکوت آمریکایی سبزش را از روی جا لباسی برداشت و پوشید؛نگاهی به مراد که مچاله شده کنج اتاق بود؛انداخت و به سمت پشت بام راهی شد. اسحاق خیلی زودتر از بقیه خانه را ترک کرده بود و انگار سراغ قبرکن های روستا رفته بود. جمشید از نردبان بالا رفت، خورشید دقیقا از رو به رو به چشمان پف کنده و بی خوابش تابید.سگرمه هایش را در هم کشید و دستش را جلوی چشمانش گرفت. کمی برف از دیشب روی پشت بام مانده بود که از شدت تابش خورشید آب شده و برای همین سقف چکه می کرد. جمشید بومگردان دسته فلزی را روی سقف غلتاند.صدای تاپ،تاپِ شمرده‌ی پاهایش در گوش مهری مثلِ ناقوسی غرید.مهری از جایش پرید و آهسته و به تکرار گفت:صغری،صغری،صغری... نگاهی به اطراف خودش انداخت.مراد را دید.اما نسبت به او بی تفاوت بود.به سیمین‌ نگاه کرد اورا نشناخت. صدای بومرگردان و قدم برداشتن جمشید دوباره به گوشش رسید. اینبار بلندتر زمزمه کرد. _صغری...صغری...صغری... سرش را چرخاند و به سقف خیره شد. همه‌ی اتفاقات دیروز عصر جلوی چشمانش دوید.تازه متوجه شده بود که دور و ورش چه خبر است.سرش را چرخاند و به مراد نگاه کرد.چشم هایش از خشم از حدقه بیرون آمده و رگ پیشانی اش متورم شد. خواست به مراد فحش دهد که دوباره صدای بومگردان و قدم های جمشید در گوشش پیچید. هواس مهری پرت شد.فریاد کشید صغری ...صغری... یوسف از صدای مهری ازخواب پرید و با تمام وجود گریه می کرد. سیمین آب دهانش را قورت داد و از جایش بلند شد و مثلِ سیخ همان جا بی حرکت ماند. مراد با ترس و نگرانی نگاهش کرد اما از ترس اینکه مبادا با او چشم در چشم شود؛نگاهش را از او دزدید. مهری با عجله دوید.کفش های سیاهش را روی پا انداخت و به زیرزمین رفت.صغری را کفن پیچ دید .دیگر جلو نرفت.همان جا وسط چهارچوبِ در زیرزمین ایستاد و بعد از کمی مکث خندید.طوری از ته دل خندید که لبانِ خشکش ترک انداختند و خون از آن ها به راه افتاد. سیمین پشت سر مهری رفت.همین‌که کنار مهری رسید.مهری انگشتش را روی دماقش گذاشت و با اشاره گفت :هیس... هنوز خوابه. سیمین نمی دانست چه باید بکند. همانطور مبهوت فقط نگاه می کرد و حرف نمی زد. مهری هم به تماشا ایستاده بود. یک دفعه صدای خروس از آغل مرغ ها به گوش رسید که چُرت خلوتِ مهری و صغری را پاره کرد. مهری اعصبانی شد و گفت:های بی صاحاب،چیه این موقع روز می خونی؟مگه نمی بینی دخترم خوابه؟می خوای بدم اون بی پدر سرتو گوش تا گوش ببره که دفعه‌ی دیگه مزاحم خواب نانازِ من نشی؟ها...ن چیه لال مونی گرفتی؟اگه جرات داری یه بار دیگه بخون تا ظهر جلو مرغ هات کبابت کنم. اسحاق از دور با صدای اَخ و تفش به سیمین و مهری فهماند که دارد نزدیک می شود.مهری نگاهی به پدرش انداخت و پوزکجی کرد.سیمین دست روی دست خودش را کنار زد و سرش را پایین انداخت. اسحاق نفس نفس کنان جمشید را صدا زد. _جمشی...د،بیا پایین.بسه.اون سقف با این بومگردان حال و اوضاعش درست نمی شه.بیا پایین.مردم دارن میان جنازه رو ببریم خاک کنیم. جمشید بومگردان را رها کرد و به لبه‌ی بام آمد. _قبر رو کندن؟چه جوری تو این همه برف تونستن قبر بکنن؟ _فعلا که کندن.اگه آدمی که مرده، دلش صاف باشه ؛قبرش راحت کنده می شه.اینم که یه طفل معصوم بوده.انقدر قبرکنا به جونش دعا کردن و گفتن:تا حالا هیچ قبری به این راحتی نکنده بودیم.بیا پایین به مراد هم بگو آماده شو... قسمتی از داستان (فرار کن می‌میری) ✍نواب قلی پور #سهند @Kaktose_Vahshi
  36. 2 امتیاز
    سام اولین شخصی بود که صدای اعتراضش بلند شد-این دیگه چه شرط مزخرفیه یعنی اگه شروین راضی به این ازدواج نشه همه بدبخت می شن؟ عمو اخم شدیدی کرد ورو به پسرش گفت: -سام درست صحبت کن پدر بزرگت کاری رو انجام داده بود که فکر می کرد درسته نشنوم دیگه بی احترامی به تصمیم ایشون بکنی سام عصبانی از روی مبل بلند شد –خیلی ببخشید اما کی اینجا می تونه به این تصمیم احترام بزاره؟ توی سکوت سام رو نگاه کردم از شدت عصبانیت فکش منقبض شده بود دلیل عصبانیتش رو خوب می فهمیدم ،سام وسامان برادرش توی یکی از شرکت های اقابزرگ مشغول به کار بودن و اگر اون شرکت نبود این دونفر بیکاری بیش نبودن ،عمو و پدرم هم دو کارخونه ای که براشون به ارث گذاشته شده بود و اداره می کردن و اگر این اموال به موسسه خیریه انتقال داده شه یعنی اونا هم هیچی نخواهند نداشت!نگاهم و بین اعضا چرخوندم و روی عمه مهری ثابت موند در همون لحظه هم عمه مهری منو نگاه کرد انگار قصد گفتن چیزی رو داشت مردد بین گفتن و نگفتن لبهاش تکان خورد-شروین جان اقابزرگ هرکاری که کرده هرچی که گفته صلاحی توش بوده که قطعا ما از اون بی خبریم ، صحبت از سرنوشت همه ی اعضای فامیله حتی بیمارستانی که مال تو هستش با یه جواب منفی تو از دستت میره پس.... پوزخندی زدم و سرم رو تکان دادم-من نه بیمارستان برام اهمیتی داره و نه هیچ کدوم از ارث و میراث اون مرحوم تنها چیزی که برام اهمیت داره زندگی خودمه بابا نفس حبس شدش رو بیرون فرستاد و با صدایی دلخور گفت: -ما مدیون اون دختر هستیم این برات اهمیتی نداره؟ بابا رو نگاه کردم در حالی که اخم یک لحظه هم از صورتم کنار نمی رفت گفتم: -بابا شما چه انتظاری از من دارین؟اینکه موافقت کنم با دختری که اصلا نمی دونم کی هست و از کجا پیداش شده ازدواج کنم؟همچین چیزی امکان داره؟ فقط به خاطر ادا کردن دِین اقا بزرگ همه ی زندگیم رو خراب کنم؟ بابا سرش رو تکان داد و کلافه وار نگاهم کرد-این دِین ماهم هست این رو متوجه هستی اون دختر راضی به نفس نکشیدن پدرش شد به خاطر من بفهم این و پسرم -بابا چی دارین میگین؟اون مرگ مغزی شده بود قلبش رو به شما نمی دادن ،به شخص دیگه پیوند میزدن ،یعنی اگه به کس دیگه می دادن هم باید یه ازدواج صورت می گرفت؟ بابا با صدای نسبتا بلندی گفت: -اون اتفاق.... بقیه حرفش رو ادامه نداد یعنی مامان با گرفتن بازوی پدرم به سکوت وادارش کرد ، نگاهی به بابا انداختم بیش از حد داشت این موضوع رو بزرگش می کرد از روی مبل بلند شدم و نگاهی به همه انداختم و با قاطعیت و جدیت همیشگی گفتم: -من به اون وصیت عمل نمی کنم دیگه هم نمی خوام درباره این موضوع بحث کنم سمت درب خروجی عمارت رفتم و از سالن خارج شدم .
  37. 2 امتیاز
    "ح ر و ف ا ل ف ب ا " روزی، روزگاری در بازی واژه‌ها دستم لغزید و همان شد که نمی‌بایست. در واژه‌ی ساده‌ی " قلم" بایی ساده، قبلِ میم‌ نشست. زان پس قلم، قلبم شد و بی وقفه تپید و تبِ نوشتن چنان به جانم افتاد که سوختم! همه‌ چیز همین قدر ساده است! ما به قاموس‌ها احتیاجی نداریم. حرف‌ها ساده‌اند و سادگی همیشه زیباست. هیچ وقت هم‌ از مد نمی‌رود! مثلا، من عشقم؛ به شرطی که یک "الف" ساده قبل از شین‌اش بایستد! و عاشقم؛ به شرطی که پای یک "ت" ساده قبل از میم در میان باشد! هیچ توجه کرده‌ای؟ ما نبودیم و حرف‌ها بودند و ما نخواهیم بود و حرف‌ها خواهند بود! چرا راه دور می‌رویم؟ مگر حرف‌ها نبودند که همصدا شدند و موسیقی پدید آمد؟ امروز، چه کسی ست که نداند موسیقی لمس زندگی‌ست؟! اصلا، از همه‌ی این‌ها گذشته، آدمی با همین حرف‌های ساده است که زنده‌ است. حرف‌ها را دست کم نگیریم! ا ن د ی ش ه پ ر و ی ز ی
  38. 2 امتیاز
    سلام و خسته نباشید. رمانتون فضا سازی خیلی خوبی داشت به طوری که من خیلی راحت می توانستم فضای داستان رو تجسم کنم. اما در ابتدای رمان بیشتر فضا سازی بود تا پردازش به موضوع داستان، من معتقدم یک رمان برای جذب مخاطب باید شروعش حتما هیجان داشته باشه که در رمان شما من این هیجان رو ندیدم. در کل به قلمتون احسنت می گم واقعا زیبا و قوی نوشتید. و در آخر می نباید به فعل چسبیده بشه😊 این و گفتم چون قلمتون رو دوست داشتم و نخواستم ایرادی در اون ببینم. موفق باشید.
  39. 2 امتیاز
  40. 2 امتیاز
    امروز چهلمِ پدرربزرگم بود؛ از بهشت زهرا که برگشتیم مادربزرگم کنارِ حوض نشست و سیگاری روشن کرد. هوا سوزِ بدی داشت ، کت اش را از رویِ چوب لباسی برداشتم و به سمت حیاط رفتم. تارِ موهایِ سفیدِ کنارِ شقیقه اش دوبرابر و در این چهل روز به اندازه ی چهل سال پیر شده بود. پدربزرگ مادربزرگم را خیلی دوست داشت به حدی که به جایِ "گلرخ" مادربزرگ را "ماه ِمن" صدا میزد. کت را روی شانه هایِ خمیده اش انداختم و خواستم تنهایش بگذارم که صدایِ لرزانش سکوتِ حیاط را در هم شکست : " فکر میکردم حاج علی خیلی دوستم داره ، دیشب که شما خوابیدید تو کمد چوبی بزرگِ دنبالِ آلبومِ عکساش میگشتم که چشمم به یه صندوقچه خورد خواستم ببینم توش چیه ولی هیچکدوم از کلیدایِ حاجی بهش نمیخورد کِرم افتاده بود به جونم که توش رو ببینم واسه همین قفلش رو شکستم ، یه دفترچه یِ قدیمی توجهم رو جلب کرد صفحه یِ اولش نوشته بود "تو ماه منی" بغض کردم و به این فکر کردم که اون طور که باید قدرش رو ندونستم! داشتم نوشته هاش رو میخوندم و دلم واسش قنج میرفت که چشمم خورد به تاریخِ هجدهِ مهر ِهزار و سیصد و بیست و هشت...! خشکم زد...! اون موقع نه تنها ما هنوز از یزد نیومده بودیم تهران بلکه من حتی اسمِ حاج علی رو هم نشنیده بودم! گیج شده بودم مثلِ اینکه تموم این نوشته ها واسه "ماه ای" نوشته شده بود که من نبودم! دفتر رو گذاشتم کنار ، تهِ صندوقچه یه عکسِ سه در چهار از یه دختر بیست و یکی_دو ساله بود با یه دسته گلِ نرگسِ خشک شده و یه روسریِ قرمز " صدایِ مادرزرگ که قطع شد ماتم برده بود ، مادربزرگ کتش اش را روی شانه هایم انداخت و با قدی خمیده و حالی پریشان از دربِ حیاط خارج شد! بیچاره مادر بزرگ ، به گمانم تازه علتِ تنفرِ پدربزرگ از رنگِ قرمز و حساسیتِ ظاهری اش به گلِ نرگس را فهمیده بود! بیچاره پدربزرگ ، به گمانم تمامِ این سال ها به دنبالِ "ماه اش" در گلرخ میگشت...
  41. 2 امتیاز
    سلام خدمت نویسنده ی گرامی من تا اونجایی که شد خوندم رمان رو می تونستی بهتر بنویسی کلیت داستان خوبه قلمت هم باید روش کار کنی که عالی بشه نمی گم عالیه جای کار داره ولی خوبه علامت های نگارشی مثل ویرگول و ... همچنان مشکل دارن و بعضی جاها نوشتاری ها مشکل دارن به نظرم پارت اول رو باید هیجانی تر شروع می کردی شخصیت پردازی ۶۰ درصد به دلم نشست از ۱۰۰ درصد
  42. 2 امتیاز
    گلدان را برای وقت دیدارت آبیاری کرده‌ام ای داد از این گلدان که غنچه‌ای برای شکفتن ندارد خانه را برای آمدنت جارو کرده‌ام واویلا از این خانه که بی تو رنگی ندارد شب ها را با یاد تو سپری کرده‌ام ای وای از این شب که صبح شدنی ندارد برای داشتنت آجیل مشکل گشا پخش کرده‌ام دریغا از این مشکل که گره گشایی ندارد برای برگشتنت نماز حاجت کرده‌ام واحسرتا از این حاجت که روا شدنی ندارد جانم را نذر آمدنت کرده‌ام هیهات از این نذر که بر آورده شدنی ندارد آمدنت زهرا‌غلامیان
  43. 2 امتیاز
    بهار زهرا‌ غلامیان ساز زندگی می نواز و ماهی های قرمز درون تنگ بلوری، کنار هم می رقصند. شکوفه ها لبخند می زنند و آغوششان را برای دلربایشان، می گشایند. ابر ها از شادی می گریند و با اشک هایشان صورت خاک را نوازش می کنند. آری همه آمدن بهار را می طلبیدند. تا به یاد بیاوردند که زندگی با کنار هم بودن، جریان دارد.
  44. 2 امتیاز
    آغاز بهار من زهرا‌ غلامیان می دانم که بهار با شکوفا شدن غنچه ها، و با بوسیدن های پی در پی باران بر روی خاک و با چرخیدن پروانه به دور حیاط، آغاز می شود. اما همه این را می دانند که بهار دل من، فقط با عطر بودنت آغاز می شود...
  45. 2 امتیاز
    عطر تو زهرا غلامیان عشق به همراه بهار قدم زنان آمد. در حالی که داشت با انگشت های کشیده‌اش پیانو می نواخت. آهنگی که نوید بودنت را می داد، همه جا طنین انداخته بود. من پا به پای پونه های وحشی می رقصیدم. باران نم نم می بارید و مژده می داد که دلربای فصل ها آمده است. بهار نارج ها همه مست بودند، مست عطر حضور تو...
  46. 2 امتیاز
    پارت صد و بیست و دو : آروین : تا به اول کوچه رسیدم ، صدای استارت ماشین ون و حرکت سریعش به گوشم رسید ! چون هوا تاریک بود درست چیزی رو نمی دیدم ! تا به انتهای کوچه رسیدم‌ شروع کردم بلند بلند الناز رو صدا کردن ! نبود ! نکنه اون ون افراد ... با گفتن این حرف به خودم از ترس لرزیدم و ضربان قلبم اوج گرفت . کاغذی که مثل نامه بود و روی زمین بود توجه ام رو جلب کرد ، خم شدم تا بهتر نگاهش کنم اما به خاطر تاریکی کوچه هیچی نمی دیدم ! انگار یه حسی به من می گفت اون کاغذ رو بردارم ، کاغذ رو برداشتم و اون رو توی جیبم گذاشتم ، به گشتن ادامه دادم . چرا الناز نبود ؟! به سر کوچه که رسیدم به دیوار یکی از خونه ها تکیه دادم و روی زمین سر خوردم ! اشک دیدم رو تار کرده بود ! با پشت دست پسش زدم ، نامه رو به همراه موبایلم از جیبم خارج کردم ، تا موبایلم رو روشن کردم متوجه شدم ده تماس بی پاسخ از مامان و بابا دارم ! اهمیتی ندادم ، الان عشقم برام از همه چیز واجب تر و مهم تر بود ! چراغ قوه ی موبایل رو روشن کردم و روی نامه گرفتم ، روش با دست خط بدی نوشته شده بود : 《برای آروین !》 بازش کردم ، انگار هر جمله ای که می خوندم باعث می شد قصر آرزوهام روی سرم خراب بشه ! متن نامه : سلام بچه جون ! حتما الناز من رو بهت معرفی کرده ، من لیندام ! به الناز گفته بودم که باید برای دیدار من بیاین ، اما اون قبول نکرد و من هم مجبور به انجام کاری شدم که نمی خواستم ! اما الان پشیمون نیستم و اگه می خوای الناز رو قبل از این که دیر بشه ببینی ، بیا به این آدرس : ... اشک هام رو پس زدم و آدرس رو نگاه کردم ، بیرون از شهر بود ! نباید وقت رو از دست می دادم ، از جا بلند شدم . بدو بدو و تلو تلو خوران به طرف خونه دویدم ، باید به مامان و بابام خبر می دادم . نفهمیدم چطور خودم رو به خونه رسوندم ، فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم جلوی در خونه ام زنگ آیفون رو زدم ، چند لحظه بعد در باز شد و قامت مامان و بابا جلوی در نمایان . این قدر حالم بد بود که فقط کاغذ رو به سمتشون گرفتم و وارد خونه شدم و به دیوار تکیه دادم ، قیافه ی بابا با خوندن نامه توهم می رفت و مامانم هم‌ اشک می ریخت ، بابا کاغذ رو روی زمین پرت کرد و فریاد کشید : می دونستم اون لیندا بی وجدانه ! زمانی که باهم کار می کردیم به من هم نارو زد ! باید بری دنبالش آروین ؟! تکیه ام رو از دیوار گرفتم و سری به نشونه ی تایید تکون دادم ، ماشین بابا رو برداشتم و با آخرین سرعت حرکت کردم . نمی دونم چقدر فکر و خیال کردم و اشک ریختم اما وقتی به خودم اومدم که دیدم درست رو به روی یه خونه ی ویلایی متروکه پارک کردم ، از ماشین پیاده شدم ... اشک هام رو پاک کردم و به خونه نزدیک شدم ، در رو زدم چند لحظه بعد مردی با هیبت بزرگ و خشن ، جلوی چشم هام ظاهر شد . با دیدنم پوزخندی زد و دستش رو سمت یقه ام برد ، به طرف خودش کشید و روی زمین پرت کرد . نعره ای کشیدم و خواستم بلند شم که سردی اسلحه رو پشت گردنم احساس کردم و بعد صدای زمزمه ی مرد به گوشم رسید . _حرکت اضافی بکنی کشتمت ، آروم از جات بلند می شی و دنبالم می یای . فهمیدی ؟! _آ ... ره مرد محکم بازوم رو کشید ، ایستادم و به دنبالش حرکت کردم . به زور وارد ویلا شدم اما از شدت تعجبم دهانم باز موند ! یه ویلای مجهز بود که اصلا بهش نمی خورد اون نمای متروکه رو داشته باشه ، انواع اسلحه و شیشه های الکل روی میز هاشون به چشم می خورد . توجه ام به زنی که اسلحه به دست روی صندلی و پشت به من نشسته بود جلب شد ، صدای زخمت مرد از پشت سرم به گوش رسید . _لیندا خانوم ... این هم از این پسره آروین ، صحیح و سالم خدمتِ شما ! زن از روی صندلی بلند شد ، موهای نارنجی رنگ و مواجش رو روی شونه های سفیدش رها کرده بود و تاپ صورتی رنگ بر تنش داشت ! به طرفم برگشت ، زیباییش فوق العاده بود اما ترسناک . نگاهِ خمار و سبز رنگش رو به من دوخت نزدیکم شد و با صدای ظریفش زمزمه کرد : پس آروین که می گن تویی ! سرم رو پایین گرفتم که صدای پوزخندش به گوشم رسید ‌. _هه ! عروسیتون مبارک ، الناز خیلی ازت تعریف کرده . سرم رو بالا گرفتم و با خشم غریدم : النازم کجاست ؟ ... با ما چیکار داری ؟! _او ...او پسر جون گاماس گاماس ! همه چی رو می فهمی . بعد به یه مرد که پشت سرش ایستاده بود گفت : بیارش ! مرد به طرف راه پله ها رفت و چند لحظه بعد با النازم برگشت ، بهش نگاه کردم لباسِ کوتاه و خاکستری رنگی تنش بود ، موهاش دورش ریخته بود و همه صورتش و بدنش کبود و زخمی بود ‌. به زور روی پاهاش ایستاده بود و با هر بار قدم برداشتن ناله می کرد ، با دیدنش تو اون وضعیت اسفناک بغض کردم و خشم سرتاسر وجودم رو فرا گرفت ! الناز تا نگاهش به من افتاد دست مرد رو رها کرد و اسمم رو زمزمه کرد ، به طرفم دوید اما تعادلش رو از دست داد و روی زمین افتاد . به طرفش دویدم و بدن نحیفش رو توی آغوشم کشیدم ،
  47. 2 امتیاز
    ستایش کلافه نگاهم کرد. _ چرا ایستادی؟ برو تو دیگه. خیلی وقت نداریم ها، باید کارهای مامان رو هم انجام بدیم اسلان. نفس عمیقی کشیدم و سری به معنای موافقت تکان دادم. _ باشه. دستم را به سمت در دراز کردم تا در بزنم، اما ترسیده عقب کشیدم. ستایش که معلوم بود از کارهایم خسته شده است بی آنکه منتظر من بماند در را باز کرد و وارد شد. متعجب پشت سرش وارد شدم. با دیدن آیلین که چشم هایش را بسته بود غم مهمان چشم هایم شد. گویا خوابیده بود که متوجه حضور ما نشد. ستایش چند قدم باقی مانده را طی کرد و در کنار تختش ایستاد. اما من... من همان جا کنار در ایستاده بودم و آن دو را تماشا می کردم. جرات این که قدمی را به سمتش بردارم نداشتم. ستایش دستش را درا کرد و دست آیلین را در دستش گرفت؛ آیلین چشم هایش را باز کرد و خیره به سقف پرسید: خاله؟ شمایی؟ ستایش با تعجب نگاهی به من کرد و با اشاره پرسید: مگه من رو نمی بینه؟! شانه ای به معنای ندانستن بالا انداختم و به آیلین خیره شدم.
  48. 2 امتیاز
    فرار کن می‌میری #قسمت_شانزده قدرت شوهر سیمین،کمی دیرتر از سایرین به بهداری رسید.از ماجرا که مطلع شد.مراد را آرام کرد تا کمتر خودش را سرزنش کند.به اتاق معالجه رفت و صغری را بغل کرد و بیرون آورد.با اشاره‌ی سر به سیمین فهماند که مهری را به خانه بیاورد.با نوک پا به پای مراد زد و گفت:بلند شو مَرد.بیا بریم خونه تا غسلش بدیم تا فردا اگه برف امون داد ببریم خاکش کنیم.اتفاقیِ که افتاده؛کاری از دست منو تو ساخته نیست. مراد سرش را از روی زانوهایش بلند کرد و با چشم های پر از اشکش نگاهی به جسد صغری ،روی دستان قدرت انداخت.گریه اش شدید تر شد و هر دو دستش را چند بار به سر صورتش کوبید. قدرت به راه افتاد؛و صدای ناله های مهری بدرقه‌ی راهش بود.سیمین دو دست مهری را گرفت و او را از زمین بلند کرده و راه خانه را پیش گرفتند. قدرت پاهای قوی و کلفتش را بر نرمیِ برفی که تا زانو آمده بود می گذاشت و تن سرد برف را پاره می کرد. نزدیک خانه شدند؛فاطمه‌ی روی پشت بام کار برف روبی را ادامه می داد و از اتفاقی که افتاده بود خبر نداشت.قدرت وارد خانه‌ی سوت و کور مراد شد؛فریبا داشت گهواره‌ی یوسف که از خواب بیدار شده بود را تکان می داد.صغری را در حمام برد و روی کاشی های سرد حمام گذاشت.کمی مکث و گریه کرد. بلند شد و برف های روی موهای جو گندمی اش را پاک کرد.دستی بر چشمان کوچک و ابروهای پر پشتش کشید و راهیِ پشت بام‌شد تا فاطمه را پایین بیاورد. خبر به گوش جمشید برادر مهری رسید.به اسحاق پدرش و مهدی برادر دیگرش خبر داد.همه به خانه‌ی مهری آمدند. نگاه های سرد و بُرّان به جان مراد می زدند.مراد همچنان گوشه‌ی خانه کِز کرده و سیگار را بین لب های کبود و کلفتش،لمس می کرد. سیمین صغری را غسل داد؛کفن پیچش کرد و با کمک قدرت اورا در زیر زمین سرد خانه‌ی مراد گذاشتند. قدرت رو به جمشید انداخت و گفت:دیگه برف نمی یاد؛ولی تا الان هم کلی برف رو زمین نشسته.فردا باید چند نفر رو خبر کنیم بیان کمکمون بریم قبرستون قبر بکنیم. جمشید فقط سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و کلامی حرف نزد. اسحاق با صدای کلفتش گفت:دستتون درد نکنه آقا قدرت.ایشالله عمری باشه تو شادیاتون جبران کنیم.خودم سپردم فردا اگه برف نیومد چند نفر برن قبرستون ببینن می شه زمین رو کند یا نه. مهری که رنگش بریده بود و از جای چنگ هایش روی صورتش خون می آمد به سختی آب دهانش را فرو برد و به جمشید گفت: یاسر کجاست؟ _یاسر جاش خوبه خواهر.پیش بچه ها داشتن بازی می کردن.فردا هم فاطمه و فریبا رو می بریم خونه خودم تا مراسم که تموم شد بعد میای می بریشون.یوسف چشه این همه گریه می کنه؟ مهری نگاهی ناامیدانه به یوسف انداخت. _شیر می خواد.منم که شیر ندارم. سیمین گفت:فشار بهت وارد شده.خودت رو هم خیلی زدی.نگاه کن جلو موهات رو ،همه رو کَندی.هیچی هم که نخوردی.چه جوری می خوای شیر داشته باشی؟ مهری دوباره گریه و شروع به مرثیه خوانی کرد. بخشی از داستان (فرار کن می‌میری) ✍نواب قلی پور دشتکی #سهند @Kaktose_Vahshi
  49. 2 امتیاز
    ساعت چهار بعد ازظهر، پریسا دختر جوانی که معلم خصوصی زبان اوست به خانه ی نیک زادبزرگ می آید، همراه او وارد اتاقش می شود و مانند دو جلسه ی قبل مشغول تدریس زبان انگلیسی می شود. دو ساعتی کلاس طول می کشد تا اینکه پریسا با دادن چند تمرین درس را تمام می کند، در آخر همانطور که کتاب و جزوه هایش را جمع می کند، می گوید: - یه سوال بپرسم تبسم؟ تبسم- آره حتماً او عینک طبی اش را روی چشمانش جابه جا می کند و می پرسد. - زبانو میخوایی یادبگیری که بری خارج از کشور؟ تبسم لبخند عمیقی می زند. - نه... سال جدید میخوام کنکور زبان بدم. پریسا- جدی؟ پس خیلی کار خوبی می کنی قبلش یه چیزایی یاد میگیری آخه تو دانشگاه با تصور اینکه همه یه چیزایی از زبان می دونن از صفر شروع نمی کنن! تبسم- واقعا؟! نمی دونستم. پریسا لحظه ای سکوت می کند گویی برای به زبان آوردن حرفی مردد است. - می تونم ازت یه خواهش کنم؟ او به سرعت سری تکان می دهد. - آره حتما، چیزی شده؟ پریسا- نه.. فقط می خواستم ازت خواهش کنم از پدرت بخوایی... با شنیدن کلمه ی پدر حرف او را قطع می کند و متعجبانه می پرسد. - پدرم؟! پریسا- آره دیگه مگه آقای نیک زاد پدرت نیست؟ لبخند عمیقی می زند، با اینکه او به اندازه ی یک پدر برایش عزیز است اما به آرامی می گوید: - ایشون پدرمن نیستن، عموم هستن. پریسا- اوه ببخشید من خیال کردم پدرته! خب...راستش من میخواستم ازشون بخوایی یه مقدار از دستمزد این ماهمو زودتر بهم بدن، میدونم جلسه ی سومه ولی من خیلی بهش احتیاج دارم. تبسم- باشه حتماً، بهشون میگم. او لبخند رضایت بخشی می زند و از جایش بلند می شود. - خیلی ازت ممنونم خب دیگه ساعت از شیشم گذشته غروب شده من باید برم. تبسم برای همراهی او از اتاق خارج می شود، از پله ها پایین می روند که باراد را در حال بالا آمدن از پله ها می بینند، بی شک او از بیمارستان بازگشته است؛.او با دیدن آن دو لحظه ای می ایستد، سلام کوتاهی می کند و از کنارشان می گذرد. باراد که دور می شود، پریسا به سرعت می گوید: - حتما این اقا پسرآقای نیک زاد بود، آره؟ خیلی شبیه اشون بود. تبسم لبخند محوی می زند. - آره همینطوره. از سالن اصلی خانه که می گذرند پریسا از نیک زادبزرگ که در سالن حضور دارد و مشغول خواندن کتابی است، خداحافظی می کند و از خانه خارج می شود. تبسم تا درب خروجی او را همراهی می کند و سپس به سالن باز می گردد. هنوز به پله ها نزدیک نشده که صدای نیک زادبزرگ او را متوقف می کند. - دخترم؟ تبسم؟ سرجایش متوقف می شود و با اخم های درهم کشیده شده نیم نگاهی به او می اندازد. نیک زاد بزرگ- رحیم بهم گفت دلت می خواد برگ درختها جمع نشه و باغ همینطور بمونه، آره؟ لحظه ای سکوت می کند سپس لبخندعمیقی می زند. - بهش گفتم بذاره ازاین به بعد باغ همونطور که تو دوس داری باشه. تبسم یک قدم به سویش برمی دارد. - من هیچ احتیاجی ندارم که شما ببیند چی دوس دارمو چی دوس ندارم... لحظه ای با خشم نگاهش می کند. - سعی نکنین برای من کاری کنین، بهتره دست از سرمن بدارید نمی خوام با شما بحث کنم، اینطوری خیلی بهتره! می خواهد از او دور شود که نیک زاد بزرگ بازهم مانعش می شود: - اینطور نیست دخترم من فقط می خوام تو اینجا خوش باشی! او دوباره به سمتش برمی گردد. - چرا طوری رفتار می کنین که انگار من مثل بقیه ی نوه هاتون باشما هیچ مشکلی ندارم؟! دست از اینکاراتون برداین...چون هیچ فایده ای نداره نیک زاد بزرگ- عزیزم؟ خواهش میکنم گذشته هارو فراموش کن... میخوایی من تو حسرت شنیدن اسم پدربزرگ از زبون تو بمیرم؟ حرف های او کم کم تبسم را خشمگین می کند از اینکه بازهم آن بحث تکراری را به میان می کشد کلافه می شود. - پدربزرگ؟ کدوم پدربزرگ؟ شما پدربزرگ من نیستید، حتماً فراموش کردین به پدرم گفتین پسرتون نیست! لحظه ای سکوت می کند، لبخند تلخی می زند. - هرهفته می بینمتون به رانندتون میگین شمارو ببره بهشت زهرا، که چی؟! فکر میکنین فایده ای داره؟ اون روزی که از خودتون روندینش براتون مهم نبود حالا بعد از مرگش براتون مهم شده؟! نیک زاد بزرگ با شنیدن حرف های تلخ او غمگینانه نگاهش را به نقطه ای می دوزد. - کاش می تونستم اون روز رو...از زندگیم حذف کنم... اما من ازت می خوام فراموشش کنی دخترم. تبسم- فراموشش کنم؟! چطور فراموش کنم اون همه سال چی به سرما اومد؟ گفتنش برای شما آسونه، شما هر وقت تونستین سال هایی که منو خواهرم عذاب کشیدیمو برگردونین، اونوقت منم همه چیو فراموش می کنم! نیک زادبزرگ لبخندتلخی می زند. - اخلاق و رفتار تو درست شبیه پدرته، اونم با همین خشم و لجبازی جلوی من می ایستاد... باور کن حسرت اون سال ها داره منو میکشه... اون روزا فکر می کردم صلاح پدرت در اینه، نمی تونستم عشق و علاقشو به مادرت ببینمو بپذیرم، فکر می کردم... حرف او را قطع می کند و صدایش بی اختیار بلند می شود. - بسه دیگه، تمومش کنین. برای چی اینارو به من می گید؟ چرا هربار این مسئله رو پیش می کشین؟ نمی خوام در مورد گذشته حرف بزنم، نمی خوام منو توجیه کنید... شما فقط یه پدرمغرور بودید که ... - بسه دیگه تبســــم!
  50. 2 امتیاز
    هنگامی که از تاریکی عبور می کنی، چشمانت درجستجوی روشنایی جان تازه ای می گیردو برای یافتنش بی قرار و کم تحمل می شوی. زندگی کم کم برای تبسم رنگ دیگری به خود می گیرد و او سرخوش از تغییرات، خود را برای روزهای جدیدی آماده می کند؛ مانندکودکی تازه به دنیا آمده زندگی را سر گرفته و رویاهای جدیدی به دل و جان او قوت بخشیده است. مثل چند روز گذشته با صدای زنگ ساعت چشم هایش را به روی روشنایی باز می کند، با فکر رفتن به کلاس های کنکوری که یک هفته ی قبل مهران او را ثبت نام کرده بود، پتوی مخمل بنفش را کنار می زند و از روی تخت بلند می شود. پس از اینکه دست و صورتش را می شوید به اتاق باز می گردد، از کنار پنجره ی اتاق می گذرد که ناگهان توجه اش به سمت باغ جلب می شود، آقا رحیم را می بیند که مشغول جمع آوری برگ های زیبای زرد درخت ها است، او برگ ها به صورت تپه های کوچک درکنار هرکدام از درخت ها گذاشته است. به یکباره با دیدن این تپه برگ های پاییزی به دوران کودکی کشیده می شود، به روزهایی که پدر او را به پارک های بزرگ شهر می برد و او که علاقه ی زیادی به بازی با آن برگ ها داشت خودش را در میان آن ها می انداخت و با دست های کودکانه آن ها را روی خود می ریخت، خنده های کودکانه ی او به پدر جان می داد و او هم همپای دخترک کوچکش غرق در شادی می شد. با یادآوری آن روزها قلبش لبریز از حس ناب آن روزها می شود، گویی به یکباره کودکی هفت ساله می شود. از اتاق خارج می شود، دوان دوان از پله ها پایین می رود و از خانه خارج می شود به آقا رحیم نزدیک می شود و لبخندزنان می گوید: - سلام آقا رحیم چیکار می کنی؟ چرا برگ هارو جمع میکنی؟ همه ی قشنگی پاییز به این برگ هاست! آقا رحیم- سلام دخترم، همیشه اینکارو می کنم نیک زاد بزرگ دوست ندارن باغ کثیفو نامرتب باشه... سپس نگاه گذاری به سرتاپای او می اندازد. - لباس گرم تنت نیست، سرما میخوری بهتره بری داخل. تبسم به حرف او توجه نمی کند. - میخواین بهتون کمک کنم؟ آقا رحیم- نه نه...خودم آروم آروم جمعشون می کنم. با بیخیالی شانه ای بالا می اندازد. - باشه. سپس نگاهی به دسته ای از برگ های زیبا می اندازد، به یکباره برای تجربه ی دوباره ی حس ناب کودکی بی قرار می شود. با شیطنت به سمت برگ ها می رود و در بین آن ها می نشیند و خنده کنان با دودست آن ها را به هوا می اندازد. صدای قهقه های او تمام باغ را پر میکند و او بی تفاوت به اعتراض های آقا رحیم غرق در شادی می شود، در میان رقص برگ ها در هوا گویی پدرش را روبروی خودش می بیند که لبخند زنان او را نگاه می کند و از شادی او سرمست می شود. با تصور حضور پدرش از زمان و مکان فارغ شده و به دنیای کودکی کشیده شده است، غافل از چشم هایی که او را زیر نظر دارد؛ باراد در تراس اتاقش ایستاده و او را تماشا می کند. در میان برگ های که روی سر او می ریزد، گیسوان بلند و طلایی رنگش همراه با وزش باد در هوا می رقصند و خنده از روی لبانش برداشته نمی شود. به دقت لبخند او را زیرنظر دارد اما نمی تواند دلیل شادی او را درک کند. لحظاتی به او خیره است سپس به اتاقش باز می گردد. خنده های زیبا او حتی آقارحیم را تسلیم کرده است و او هم همراهش می خندد. - کافیه دیگه دخترشیطون. همه ی برگ هارو دوباره پخش کردی! خنده کنان از میان آن ها بلند می شود و به سویش می آید. - اگه بخواید بهتون کمک می کنم دوباره جمعشون کنیم. او سرش را به چپ و راست تکان می دهد. - نه دخترم خودم دوباره جمعشون می کنم. - اصلا ولش کنین من دوس دارم اینجا اینطوری باشه، اگرم نیک زاد بزرگ پرسید کی اینکارو کرده، بهش بگین من اینکارو کردم. آقارحیم- نیک زادبزرگ؟! دخترم؟ ایشون پدربزرگته، اینطوری صداش نزن! تبسم- ایشون برای من همون نیک زادبزرگ هستن. این را می گوید و دوان دوان به سمت خانه می رود، از سالن اصلی می گذرد و پله ها را دو تایکی بالا می رود. برای لحظاتی خود را در سال های کودکی اش تصور کرده بود، سال هایی که در کنار پدرومادرش عشق بی حد و اندازه ای را تجربه می کرد. در حین بالا رفتن از پله ها است که باراد پایش را روی پله ی دوم گذاشته که تبسم با سرعتی که دارد به شدت با او برخورد می کند. چیزی نمانده تبسم از پله های بلند و طولانی نقش بر زمین شود که باراد مچ دست او را می گیرد و به سمت خودش می کشد. خنده از روی لب های تبسم برداشته می شود و مات و مبهوت به او خیره می شود، سپس آرام آرام به دست او که مچ دستش را محکم گرفته نگاه می کند. باراد- برای چی می دویی؟ چیزی نمونده بود بیفتی! سری تکان می دهد و همانطور که دستش را رها می کند، از کنار او می گذرد. باراد که دور می شود نگاهی به پله های پشت سرش می اندازد با دیدنشان نفس عمیقی می کشد.خدا می داند اگر افتاده بود چه بر سرش می آمد.

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.