Alireza Habibi - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

Alireza Habibi

عضو

آخرین بار برد Alireza Habibi در 22 بهمن

Alireza Habibi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

483 Excellent

7 دنبال کننده

درباره Alireza Habibi

  • تاریخ تولد 8 دی 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,206 بازدید کننده نمایه
  1. مهدی هیچی نگفت و یه نفس عمیق کشید و راه افتاد سمت ساختمون بزرگ و قدیمی دانشگاه . وارد سالن دانشگاه شدیم ، بوی رنگ همه جا رو پوشونده بود و بدجوری زننده بود اما بعد از مدتی که توی اون محیط بودیم برامون طبیعی شد . در زدیم و وارد کلاس شدیم و روی دو صندلی خالی ته کلاس نشستیم ، استاد هنوز نیومده بود اما همه کسایی که توی کلاس بودن به طرز خیلی عجیبی ساکت نشسته بودن و هیچ حرفی نمی زدن ، داشتم از تعجب شاخ در میاوردم که چرا اینجوریه ! مدتی نگذشت که استاد وارد کلاس شد ، یه کلاس کوچیک شاید 24 متری بود و پونزده تا میز قدیمی توی کلاس بود که حدود سه چهار تا از صندلی ها خالی بود و کسی روش ننشسته بود . رو به روی کلاس تخته سیاه بزرگی خود نمایی می کرد ، نمی شه اسمش رو تخته سیاه گذاشت چرا که یه جورایی جزئی از دیوار بود ! روی اون تخته سیاه قدیمی یه تخته وایت برد زده بودن ، اندازه تخته وایت برد شاید نصف تخته سیاه هم نمی شد . استاد قد کوتاه و تاس با سیبلی نسبتا پر پشت با یه پالتو قهوه ای که تا زیر زانو هاش بود رفت و روی صندلیش نشست . بعد از اینکه نشست بدون اینکه حرفی بزنه موبایلش رو بیرون آورد و شروع کرد به کار کردن با هاش . کلاس جو سنگینی داشت ، شاید بشه گفت که توی اون کلاس شوقی برای زنده موندن توی هیچ کدومشون باقی نمونده بود ، این رو می شد از امواج منفی که همه جا بود فهمید ، برای اینکار نیاز نبود که جادوگر باشی ، راستش از چهره های غمبار و خسته دانشجو هایی که بی حال روی صندلی ها ولو شده بودن می شد این رو فهمید . دفتر حضور و غیاب رو باز کرد و شروع کرد به خوندن اسامی ؛ ناگهان دیدم که دفتر رو بست و اسم من و مهدی رو نخوند ، با لحنی خبری به استاد گفتم که استاد اسم ما رو نخوندید ! استاد که حتی به خودش زحمت نداد که سرش رو بچرخونه تا ببینه کی این حرف رو زد گفت حتما نبوده . اینبار مهدی گفت میشه یه بار دیگه نگاه کنید ؟ استاد با همون حالت و همون لحن گفت که خیر ، دانشجویان عزیز امسال با درس ریاضیات دو با هم هستیم ! مومنی هستم دبیر ریاضی . با شندیدن جمله ی آخر استاد به نحوی حس خوبی رو درونم ایجاد شد ، چرا که من و مهدی سال اولی هست که وارد دانشگاه شدیم و طبیعتاً نمی تونیم ریاضیات دو رو داشته باشیم . خیلی آروم از سر صندلی هامون بلند شدیم و از کلاس درسی که خیلی ساکت و یخ زده بود بیرون اومدیم . به محض بیرون اومدن از کلاس این بوی رنگ شدید بود که دوباره مشام هر دوی ما رو آزار می داد . نگاهی به ساعت انداختم و دیدم که برای رفتن سر کلاس درس کمی دیر شده ، برای همین من و مهدی باهم رفتیم و توی بوفه دانشگاه نشستیم تا کلاس بعدی شروع بشه ، اون روز فقط دو کلاس داشتیم ، حدود پنجاه دقیقه داخل بوفه نشسته بودیم و در سکوتی که بر فضا حاکم بود کمی استراحت کردیم .
  2. نور خورشید روشنایی داره اما اصلا گرمایی از خودش نداره و بادی که می وزه اصلا مهربان نیست و شاید خیلی هم بی رحم باشه . در امتداد خیابان راه می رفتم ، انتهای خیابان به یک چهار راه منتهی می شد . بر سر چهار راه چهره ی شخص آشنایی را دیدم ؛ دوست قدیمی چندین و چند ساله ام را دیدم ، نصف راه او به سمتم آمد بعد از سلام و احوال پرسی به راه ادامه دادیم . ازش پرسیدم : چه خبر ؟ کمی نگاهم کرد و گفت از دیشب که با هم حرف زدیم تا ده دقیقه پیش خوابیدم ، بعد بلند شدم و اومدم ! _فعال کی بودی تو ؟ _بابام چیزی یادم نمی اومد که در جوابش بگم برای همین فقط یه لبخند کوچیک تحویش دادم . در سکوت خیابون های شهر رو یکی یکی پشت سر گذاشتیم و رسیدیم دم دانشگاه . ساختمون رنگ و رو رفته سه طبقه دانشگاه نه تنها شوری ایجاد نمی کرد بلکه شاید بشه گفت حس عجیبی رو توی وجود آدم پدیدار می کرد . حیاط بسیار بزرگی داشت که دور تا دور اون رو درخت هایی کهن سال پوشونده بودند ، روی زمین حیاط برگ هایی از رنگ های نارنجی ، زرد و قرمز فضای دانشگاه را اندکی ملایم تر می کرد . هر از چند گاهی نسیم که نه سوزی می وزید و برگ هایی را که تنهایشان بر زمین سرد تکیه داده بود را بلند می کرد و در مسافتی کوتاه کمی آنسو تر به زمین می نشاند . بر خلاف تصوراتم حتی یک نفر هم جز ما در حیاط نبود . داشتم به همین موضوع فکر می کردم که برخورد چیزی سنگین به پشتم من را از این افکار بیرون آورد ، دوستم مهدی بود و باحالتی تعجب برانگیز که در صورت کشیده و چشمان آبی رنگش موج می زد گفت : رفیقم کجایی ؟ دقیقا کجایی ؟ _به تو چه من کجایم ؟ _روانی چرا داری شعر می گی ؟ کلاسمون دیر شده ، نمی بینی کسی توی حیاط نیست ؟ _جدی رفتن سر کلاس ؟ باور کن فکر کردم تعطیلیم !
  3. یکی از بزرگترین لذت های زندگی انجام کاریست که دیگران می گویند از عهده اش بر نمیایی .
  4. در نگاه کسی که درکی از پرواز ندارد هر چه اوج بگیری کوچکتر می شوی .
  5. گفتی : دوستت دارم و خندیدی فهمیدم دوستداشتنت تفریحی ست .
  6. از شکست نترس از تلاش نکردن بترس
  7. گرگ باش تا محتاج نوازش نباشی .
  8. همون لحظه حس شیطنتم گل کرد و خواستم ازش ایرادی چیزی بگیرم که دیدم واقع خوب شده بود ، اون چشمای عسلی رنگش زیر زلف های پیچ و تاب خوردش رو دوست داشتم ، یادم میاد زمانی که خیلی کوچیک تر بود همیشه پیش من می اومد و بهم التماس می کرد تا موهاش رو ببافم ! هیچوقت این خاطراتم رو فراموش نمی کنم ، حتی اگه مجبور باشم . زمان خیلی زود می گذره ، منو سوگند اختلاف سنی زیادی نداریم نزدیک سه سال . به این خاطر گفتم زمان زود می گذره چون تمامی دوران بچگی و نوجوانیم به سرعت سرسام آوری سپری شده ! مطمئنم بقیه عمرم هم به همین نحو ممکنه سپری بشه اما نکته کار اینجاست ، انتخاب با منه ، اینکه فقط اجازه بدم زمان بره یا اینکه از لحظه لحظش به درستی استفاده کنم . به سمتم چرخید و گفت چیه ؟ کمی طول کشید تا از افکارم بیرون بیام و بعد از اینکه به خودم اومدم بهش گفتم : خوشگل شدی ، اما ... با چشم هایی که انتظار داشت ازشون می بارید داشت بهم نگاه می کرد و چشم به لب هام دوخته بود که می خوام چی بگم ، گفتم : ولش کن . نتونستم ادامه حرفم رو بزنم ، چرا اینجوری شدم ؟ سر تا پام پر شد از یه حس ناشناخته ، امروز از وقتی که بیدار شدم تا الان ناشناخته های زیادی رو تجربه کردم ، نسبت به روز های دیگه ، نسبت به تمام عمرم ، تجربه کردن چیز هایی جدید رو دوست دارم اما بعضی چیز های جدید هستن که باید از اونا ترسید . با همه اون افکار گوناگونی که توی سرم وجود داشت حرکت کردم سمت اتاقم ، توی راه روی نسبتا طولانی و باریک که توی این موقع روز اصلا نور نداشت داشتم به سمت اتاقم می رفتم . توی راه روی باریک چهار تا در وجود داشت ، سه تا از اونا سمت راست بودن و یکی سمت چپ ، اونی که سمت چپ بود انتهای راهرو بود و اونجا اتاق من بود ، اولین اتاق دست راست اتاق سوگند بود و دومی اتاق پدر و مادرم و سومی هم مال مهمون بود که خیلی وقت بود کسی داخلش نرفته بود و در اون اتاق رو به روی اتاق من بود . داخل اتاقم رفتم اتاقی که سعی می کردم همیشه مرتب و تمیز نگهش دارم ، شاید عکس بیشتر پسر های دیگه . لباسم رو پوشیدم و از اتاقم رفتم بیرون ، توی خونه که داشتم می رفتم به سمت در کسی رو ندیدم ، نه مامان و نه سوگند واقعیتش اینه که برام اهمیتی هم نداشت که بدونم کجان . وارد حیاطی شدم که وسطش یه استخر داشت و اطرافش رو درخت های گوناگونی پوشیده بودن ، البته کم کم برگ درخت ها شروع کرده بودن به زرد و نارنجی شدن و اینکه خودشون رو از درختی که روی اون زاده شدن و رشد کرده بودن جدا کنن . آروم راه افتادم سمت در حیاط ، حیاط خونه دو در داشت ، یه در پارکینگ سه تیکه و یه در یه تیکه که ما معمولا از اون وارد خونه می شدیم یا می رفتیم بیرون . توی محله ای که خونه ما داخلش بود خونه ها اکثرا شبیه به خونه ما بودن ، همشون یه حیاط بزرگ رو داشتن و اکثر ساختمون ها قدیمی بودن و کمتر می شد خونه ای رو توی منطقه ما دید که توی چند سال اخیر ساخته شده باشه .
  9. رفتم و سر میز صبحانه نشستم ، خبری از بابا نبود احتمالا رفته سر کار . سوگند خواهرم رو به روم نشسته بود و داشت بهم نگاه می کرد و واسم شکلک در میاورد ، در جوابش منم براش شکلک در آوردم ولی من اونقدر خوش شانس نبودم و توی همون حالت مامان من رو دید و با یه حالت تأسف بار بهم نگاه کرد . سوگند هم که اونطرف داشت کیف می کرد که مامان من رو توی این حالت دیده . مامان اومد و روی یکی از صندلی ها نشست ، یک ثانیه هم نگذشته بود که شروع کرد به صحبت کردن : سهیل تو دیگه بزرگ شدی ، زشته نباید از این کارا بکنی ! با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم به جان خودم که از خودم هم عزیزتر ندارم این شروع کرد ! مادرم خندید و گفت با نمک کی بودی تو ؟ و توی اون لحظه دوباره ترجیح دادم که سکوت کنم و حتی یک کلمه هم دیگه حرف نزنم که صدای سوگند به گوشم رسید که گفت این به درخت میگن ، من اسم دارم ها ! _از این شوخیا با من نکن فشارم می افته ! مامان مگه روی حیون هم اسم می ذارن ؟ _با من بودی ؟ _به خودت شک داری ؟ و ناگهان دوباره با صدای مامان هر دو ساکت شدیم گفت که : بس کنین دیگه ! از صبح تا حالا مثل سگ و گربه به جون هم افتادین ، بخورید بعد برین گم شین نبینمتون . تا آخر صبحانه هیچکدوم هیچ حرفی نزدیم و در سکوت به سر بردیم . بدون سر و صدا و این دعوا ها واقعا من که نمی تونم زنده بمونم ! چه میشه کرد این هم از معایت خواهر کوچیکتر داشتنه دیگه . بعد از اینکه صبحانه رو خوردیم بلند شدیم و مامان مشغول شد به جمع کردن ظرف ها و ماهم رفتیم توی اتاق های خودمون ، من روز اول دانشگاهم بود و سوگند روز اول دبیرستانش بود . توی اتاقم نشسته بودم ، هنوز زود بود برای اینک لباس بپوشم و آماده رفتن به دانشگاه بشم ، برای همین تصمیم گرفتم که برم و یه ذره سر به سر سوگند بزارم و اذیتش کنم ! رفتم دم در اتاقش اول با خودم فکر کردم که در رو باز کنم و یهوو وارد بشم اما بعد با خودم فکر کردم که شاید با صحنه بدی مواجه بشم برای همین در زدم و رفتم داخل اتاقش . این دختر به همه دخترای دیگه متفاوته ! هر دختری رو بگیری که واسه خودش یه اتاق داشت باشه احتمالا روی در و دیوار اتاقش یه رنگ شاد دخترونه می زنه و روی در و دیواراش رو هم پر می کنه از عکس های جور واجور و احتمالا چند تا هم عروسک رو توی اتاقش می ذاره اما سوگند اینطوری نیست ، شاید بهتر باشه ببریمش پیش یک روانشناس یا روانپزشک . اتاقش از اتاق من هم ساده تره ! دیوار ها سفید و چیزی که توی اتاق باشه و جلب توجه کنه اصلا وجود ندار . یه آدمیه که میشه گفت اصلا به مادیات اهمیت نمی ده و سعی می کنه در لحظه زندگی کنه و الگوی زندگیش اینه : هر چه پیش آید خوش آید .
  10. فصل اول با صدای در زدن یک نفر از خواب بیدار می شم ، صدای در زدن پشت سر هم و بدون وقفه خیلی عذاب آوره اما هنوز کامل از خواب بیدار نشدم ، برای چند لحظه ای مات و مبهوت به اطرافم نگام می کردم و با حالتی گیج از خودم سوال می پرسیدم که کجام ؟ دلیلش رو نمی دونم اما حس می کنم که الان نباید اینجا باشم ، احساس می کنم که از یه جای دیگه توی همین لحظه به اینجا منتقل شدم ، برای همین هست که حس سردرگمی دارم . مدتی بعد به خودم میام ، نور زرد رنگ خورشید صبگاهی وارد اتاقم نشده بود اما چون پنجره اتاق رو به روی تختم قرار داشت می تونستم شعاع های زیبا و درخشان و تازه نفس خورشید رو ببینم که روی ساختمون های جلوی خونه من خود نمایی می کرد . دوباره متوجه می شم که یک نفر پشت در اتاقم هست و داره خیلی سریع در می زنه ، با صدایی که معلومه تازه از خواب بیدار شده میگم کیه ؟ بدون اینکه جوابی بشنوم در باز شد و اومد داخل و رو به روم وایساد ، چند لحظه ای در سکوت فقط تماشاگر صورت همدیگه بودیم . به خودم اومدم و ازش پرسیدم چیه ؟ با چشم های عسلی اش من را برانداز کرد و بعد گفت که می خواستم ازت بپرسم داداش کی بودی تو ؟ توی اون لحظه ترجیح دادم سکوت کنم ، چشمام داشتن از حدقه بیرون می اومدن ، ازش پرسیدم که واسه همین ساعت هفت صبح اومدی و من رو از خواب بیدار کردی ؟ به علامت تایید سری تکون داد ، خیلی عصبانی از روی تختم بلند شدم و خواستم دنبالش بیافتم که فریاد زد : وایسا ! با حالتی متعجب داشتم به صورت الماسی شکلش نگاه می کردم که گفت : آروم باش ، نفس عمیق بکش ! مرض که ندارم این موقع صبح بیام بیدارت کنم ، کار بدی کردم خواستم از کلاسات جا نمونی ؟ کمی که فکر کردم متوجه شدم که داره درست میگه ، بهش گفتم دستت درد نکنه و خواستم بلند بشم که بهم گفت قیافه رو ! دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و از روی تختم بیرون پریدم و افتادم دنبالش توی همین حین که داشت فرار می کرد گفت دونده کی بودی تو ؟ منم در جوابش گفتم وایسا بگیرمت نشونت می دم ! هر دو در حال دوییدن بودیم که با صدای فریادی که داخل خونه پیچید هر دو سر جاهامون میخکوب شدیم . صدای مامان بود که داشت فریاد می زد : سی ثانیه وقت دارین دستا شسته بیاید سر میز ، زود ! بجز آتش بس چاره ای دیگه ای نداشتیم ، البته آتش بس موقتی . رفتم سمت رو شویی و آبی به سر و صورتم زدم ، ناخواسته فکرم به سمت موقعی رفت که از خواب بیدار شده بودم ، یه حالت طبیعی مثل هر روز نداشتم ، حس می کردم یا یه چیزی کمه یا چیزی درست نیست ! حس خوبی نداشتم ، مثل این بود که یه فیلم رو تا نصف ببینه و دیگه نتونی مابقیش رو ببینی و دائم فکرت درگیر اون فیلمه و پیش خودت فکر می کنی که پایان اون چطور می تونه باشه اما حسی که من داشتم مربوط به یه فیلم نبود ، مربوط به زندگیم بود و هیچوقت هم یادم نمیاد که قبلا اینجوری شده باشم ، هر چقدر گذشتم رو شخم می زنم همچین حالی رو به هیچ وجه به یاد نمیارم ، قبلا توی وجودم تجربه نکردم !
  11. به نام یگانه پروردگار عالم مقدمه همه ما توی زندگیمون لحظاتی رو داشتیم که کار های اشتباهی انجام دادیم و می خواستیم که زمان به عقب برگرده و ما اون کار ها رو انجام ندیم یا اینکه درست انجامشون بدیم اما تا حالا با خودمون فکر کردیم اگه هر بار که ما فکر می کنیم زمان به عقب برگرده واقعا برگشته باشه چی ؟ ما باز هم همون کار های قبلی رو انجام می دیم ، چرا ؟ چون این رو نمی دونیم که در آینده ای نچندان دور دوباره می خوایم زمان به عقب برگرده . خب حالا بیاید حساب کنیم که ما نمی تونیم زمان رو به عقب برگردونیم یا می تونیم اما توانایی به یاد آوریش رو نداریم ، پس بهترین کار برای ما اینه که قبل از هر کاری که می خوایم انجام بدیم فکر کنیم . شاید جاهای زیادی جمله قبل از هر کاری فکر کن ! کن رو شنیدیم ولی سوال اساسی اینجاست که تا حالا قبل از اینکه کاری رو انجام بدیم فکر کردیم ؟ به اینکه چه عواقبی روی چه کسایی می تونه داشته باشه ؟ واقعیت اینه که اکثر ما این کار رو انجام ندادیم . چه دیر چه زود همه ما میمیریم و بعد از مرگ باید جواب تمامی کار هایی رو که انجام دادیم پس بدیم . پس بیاید از امروز به بعد هر کاری رو که می خوایم انجام بدیم و فرقی هم نمی کنه کوچیک باشه یا بزرگ قبل از انجامش خوب فکر کنیم و عواقبی رو که می تونه داشته باشه رو مد نظر داشته باشیم و تأثیراتی رو که روی خود ما و افراد جامعه ما در طول زمان های مختلف می تونه داشته باشه رو بررسی کنیم ، خوب و با دقت بررسی کنیم ، چرا که یه روزی باید جواب کوچکترین کار هایی رو که انجام دادیم پس بدیم . علیرضا حبیبی
  12. طراح : علیرضا حبیبی الگو : الهه حصاری - بازیگر
  13. به وقت دلتنگی علیرضا حبیبی راه می روم در خیابان هایی که بار ها و بارها از آنها عبور کرده ام اما اینبار متفاوت است عبورم . اینبار اما دستانم خالی ست و جای خالی دستان او در دستانم فریاد سر می دهد ؛ اینبار اما باران می بارد ، هم از آسمان ام از چشمان من ؛ اینبار اما غم بند بند وجودم را در بر گرفته . باران از آسمان می بارد بر روی گونه های سرخ شده از سرمایم ، می بارد و با باران چشم های سیاهم که در سیاهی شب هنگام سیاه تر شده یکی می شوند و سیلی را روانه جاده گونه هایم می کنند . اینبار که در حال عبور از این خیابان ها هستم دستانم می لرزد ، هم از سرما ، هم از غم و هم از ترس . در درونم بارانی دارد می بارد که توصیفش بر روی پهنه ی بیکران کاغذ لااقل برای من بس دشوار است . در درونم باران دیگر نیست ، حالا طوفانی شده ! به مردم می نگرم که چگونه در این دوران بی تفاوت از کنار هم عبور می کنند و به یکدیگر کوچکترین توجهی نمی کنند و هیچکس مرا نمی بیند ! هم را می بینند اما نه دوست دارند که ببینند و نه دوست ندارن ؛ تکلیفشان با خودشان هم معلوم نیست ! از چشم هر کس غریبه ها برایش نا پیدا هستند . همه غرق در دنیایی دروغین در ورای این دنیای واقعی هستند و زندگی می کنند ، البته نامش را نمی توان زندگی گذاشت . همه در درون مکعب زندگی می کنند ، درون مکعب به دنیا می آیند ، درون مکعب تماشا می کنند و درون مکعب هایی می میرند . باران می بارد ، مثل من شاید آسمان هم غمبار است ، شاید . اما تفاوتی شگرف میان من و آسمان است که آسمان قلبی بس پهناور به پهنای بیکران آسمان دارد اما قلب من آنقدر کوچک است که در درون سینه ای کوچک جای دارد . دیگر تاب ندارم ، سرمای تیغ فلزی در دستم را که روی مچ دست دیگرم سر می خورد را خوب احساس می کنم . اینبار خون است که چون باران می بارد و جاری می شود و همچنان کسی مرا نمی بیند ...
  14. مسابقه دلنوشته

    زندگی در بالاترین نقطه تپه ایستاده و به رو به رو خیره شده ، روی تپه ای ایستاده که گندم های سبز و گاها متمایل به زرد سر تا پایش را آراسته اند و نسیم ملایمی که هر از چند گاهی می وزد ، گندم ها را به رقص وا می دارد و من هر بار بیشتر شیفته آن منظره می شوم . آفتاب طلایی رنگ تیر ماه دامنه دیدم را در آغوش کشیده و جلوه ای خاص به جهان پیرامون من می پاشد ؛ در کنارش می ایستم و به تماشای دور دست ها می نشینم ، به تماشای زندگی ام در گذشته ! با وجود همه فراز و نشیب ها ، سختی ها و آسانی ها ، اشک ها و لبخند ها ، با وجود همه درد هایی که بر این تن رنجیده و خسته ام زده ، باز هم دیووانه وار دوستش می دارم ! صورتم را به سمتش بر می گردانم ، به سمت کسی که تمام زندگی ام در درون او خلاصه گشته . آن نسیم ملایم حالا به باد مبدل شده و تند می وزد ؛ زلفان بلند و سیاهش را در باد رها می کند و نمی داند که پیچ و تاب آن مو های مواجش مرا مجنون خویش می سازد و من دیووانه وار تر عاشق آن چشمان سیاه چو آهویش می شوم ! لحظه ای بعد اما می گیرد از من زندگی او را هم ! اینبار تنها به تماشای زندگی ام می نشینم و با وجود همه درد ها دلیلش را نمی دانم که چرا باز هم دوستش می دارم . شاید در پس این زندگی ، عاشقانه ی واقعی باشد که تمامی فصول عمرم در انتظارش بوده ام ! خدا را چه دیدی ، شاید زندگی روی خوشش را بر من هویدا سازد ، شاید ! علیرضا حبیبی

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.