Alireza Habibi - گروه هفت هنر/ 7artsgroup رفتن به مطلب

گروه هفت هنر
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت/هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه/ فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه / اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب / اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه / اطلاعیه ی بخش ماهنامه / به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

Alireza Habibi

عضو
  • تعداد ارسال ها

    151
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    15

آخرین بار برد Alireza Habibi در 22 بهمن 1397

Alireza Habibi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

523 Excellent

8 دنبال کننده

درباره Alireza Habibi

  • تاریخ تولد 8 دی 1380

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,846 بازدید کننده نمایه
  1. Alireza Habibi

    تابلوی طراحی سکوت آخر

    مشاهده مطلب در صفحه خودش
  2. Alireza Habibi

    داستان عذاب من

    عذاب من نویسنده : علیرضا حبیبی به سختی و با دردی که در تمام بدنم می پیچد چشمانم را باز می کنم ، چشم هایم همه جا را تار می بیند و سرم گیج می رود ، انگار یک ساعت تمام به دور خودم چرخیده ام . می خواهم از سرجایم بلند شوم اما سنگینی چیزی را روی پا هایم احساس می کنم که مانع بلند شدنم می شود ، به پاهایم نگاه می کنم و چندین آجر و خرده های نسبتاً بزرگ سنگ را روی آن می بینم ، یکی یکی آن ها را از روی پا هایم بر می دارم و به کناری پرتاب می کنم . می خواهم روی پاهایم بایستم اما دردی که درون آن ها جریان دارد مانع انجام این کار می شود . حال که کمی هوشیار تر شده ام می بینیم که چشمان من تار نمی دید بلکه همه جا از گرد و خاک پر شده . سرم همچنان گیج می رود و به یکباره احساس غریبی در درونم هویدا می شود … احساسی که تلفیقی نا عادلانه از ترس ، درد ، غم و اندوه است ، به اطرافم نگاه می کنم و شهرم را در حالی که بیشتر به یک خرابه شبیه است تا یک شهر می بینم ، به گرد و خاکی که روی شانه هایم نشسته نگاه می کنم ، گرد و خاکی که شهرم بود ، مردمم بود ، عزیزانم بود ، خانواده ام بود … کمی که غبار فرو می نشیند در اطرافم جنازه های بی جانی را می بینم و درد و غم تا مغز استخوانم رخنه می کند و اشک ها قطره قطره از چشمانم جاری می شوند . ساعتی پیش را به یاد میاورم که همه چیز آرام بود ، همه خوش حال و گاهی ناراحت بودند اما زنده بودند تا اینکه احساس کردم سرم گیج می رود اما بعد از چند لحظه فهمیدم که تنها من نیستم که این حس را دارم و لحظاتی بعد همه شروع به فرار کردند ، صدای هیاهو در شهر پیچیده بود و لرزه بیشتر شد و از همه جا صدای شکستن و خرد شدن و فرو ریختن به گوش می رسید و کمی بعد ، چشمانم را باز کردم و شهر را در سکوتی رازآلود دیدم و با دردی که در بدنم بود از جایم بلند شدم . چرا کس دیگری از جایش بلند نمی شود ؟ چرا تکان نمی خورند ؟ چرا ؟ و چشمم به بدنی با لباس هایی آشنا می افتد ، در آن لحظه فقط دعا کردم و از اعماق وجودم از خدا خواستم که او نباشد ، فقط با خودم گفتم خدایا نذار چیزی رو که من رو می کشه ببینم ! بالای سر جثه کوچکش ایستاده ام ، صدای قلبم ره به وضوح می شنوم و نفس هایم سریع تر شده ، دستم را که به شدت می لرزید به سمت او بردم و بدنش را چرخاندم تا صورتش را ببینم و لحظه ای بعد این ناله و فریاد من است که سکوت شهر مرده را درهم می شکند و قطره های اشکم امانم نمی دهند تا جایی را ببینم … هر چه گریه می کنم و فریاد می زنم باز هم وجود بغض در گلویم ، دردی در قلبم و ترسی در وجودم را باز هم حس می کنم . هیچ نیرویی در بدنم احساس نمی کنم ، روی زمین افتاده ام و فقط اشک می ریزم و فریاد سر می دهم و از همه چیز و همه کس نا امید شده ام ؛ چرا تنها من ؟ چرا کس دیگری پیدا نمی شود ؟ این تاوان کدام اشتباه من است که باید چنین خیل عظیمی از غم را به دوش بکشم ؟ مشاهده مطلب در صفحه خودش
  3. Alireza Habibi

    طراحی چهره سیاه قلم

    مشاهده مطلب در صفحه خودش
  4. Alireza Habibi

    شعر می روم

    می روم بسوی جایی دور می روم تا دور شوم از این دیار دیاری که در آن باید ترسید ، باید لرزید دیاری که در آن باید سکوت کرد و گریست می روم بسوی جایی که در آن ترسی نیست ! لرزی نیست ! می روم به جایی که در آن تنها مردمان مرده می کنند سکوت دیاری که در آن روی سنگ قبر ها ، سال های زنده بودن نیست دیاری که در آن فکر ها باز است دیاری که در آن فکر آزاد است می روم شاید بیایم خویش را در دیاری دور ! شاید . می روم اما نمی دانم کجا ! می روم اما نیست هدفم اینکه به جایی بروم هدفم این است که از اینجا بروم می روم ، با چه اما بروم ؟ قایق ها را ساختند و در آب انداختند کوه ها را کندند و در دلش نقش ها را بستند می روم با چه امیدی اما ؟ با چه شوقی اما ؟ شعر ها را گفتند ، اشک ها را ریختند جنگ ها را بردند ، کار ها را کردند دل را بردند همگان شوقی نمانده در دل ، شوری نمانده در سر باید سکوت کرد ؟ باید نشست ؟ باید شکست ؟ باید فریاد زد ؟ باید ایستاد ؟ باید ماند ؟ می روم بسوی جایی دور می روم تا دور شوم از این دیار می روم علیرضا حبیبی مشاهده مطلب در صفحه خودش
  5. Alireza Habibi

    طراحی اسب

    مشاهده مطلب در صفحه خودش
  6. Alireza Habibi

    داستان مجازات فراموشی

    مجازات فراموش کردن علیرضا حبیبی درسا خواهرمه ، ما دوقلو هستیم همه میگن که من بزرگترم ولی من میگم درسا بزرگتره ، پدر و مادرمون باهم توی اداره بهداشت کار می کنن و معمولا صبح که هر دوشون میرن دیگه تا دم دمای غروب بر نمی گردن ، من و درسا هیچ چیزی رو از هم مخفی نمی کنیم ، دلیلی هم نداره که این کار رو انجام بدیم چون واقعا بهم اعتماد داریم . درسا برای اینکه لج من رو در بیاره به زور بابا و مامان رو راضی کرده که توی اتاق من بخوابه ، همیشه اذیتم می کنه ولی این اذیت کردن هاشو دوست دارم ، کدوم دختری هست که پسری رو عذیت نکنه ؟ همیشه خدا با هم دعوا می کنیم و بعد از دعوا همیشه درسا قهر می کنه و بیشتر اوقات با اینکه اصلا تقصیر من نیست من باید برم و از اون معذرت بخوام و دلش رو بدست بیارم اخه نمی تونم ناراحت بودنش رو حتی یک لحظه تحمل کنم ، نمی تونم . تنها بچه های این خانواده من و درسا هستیم و خیلی بهم وابسته ایم ، بخصوص بخاطر اینکه خونمون کمی از شهر دوره و کسی نزدیکمون نیست که بچه داشته باشه و ما با بچه هاشون بازی کنیم ، وقتی می گم بچه فکر نکنین هفت سالمونه ؛ ما شونزده ساله ایم ولی واقعیتمون و اون چیزی که توی وجودمون هست حتی هفت سالش هم نیست . زندگی خوبه یا بهتر بگم بود ، عاشقانه بود ، صفا داشت ، صمیمیت داشت ، یه حال و هوای دیگه داشت تا اینکه کسی وارد زندگیمون شد ، برادر یا خواهر نه ، یه کس دیگه ، شاید بهتر بگم که وارد زندگی من شد و من بخاطر این که اولین رابطه جدیم با کسی بود اصلا دوست نداشتم که ناراحتش کنم برای همین هر موقع که می خواست براش توی دسترس بودم ، کم کم جوری شد که دیوونه وار دوستش داشتم و به اون وابسته شده بودم و این بزرگترین اشتباهم بود که وقتی عاشق اون شدم ذره ذره عشق واقعیم رو از یاد بردم ، آروم آروم اون حسی که بین من و درسا بود از بین رفت ، دیگه توی وجود هیچکدوممون نمی شد وابستگی رو نسبت به اون یکی پیدا کرد ؛ درسا اتاقش رو از من جدا کرد ولی من اون موقع اصلا برام مهم نبود شاید بهتر بگم راحت ترم بودم چون دیگه لازم نبود که شب وقتی با عشق جدیدم حرف می زدم از خونه برم بیرون و آروم حرف بزنم . بعد از یه مدتی دیگه اعضای خونواده واقعیم اصلا برای من مهم نبودن و فقط اون کسی برام مهم بود که عشقم صداش می کردم ، سعی می کردم بیشتر از روزم رو بیرون باشم با اون بگذرونم و پدر و مادرم یا درسا چیزی نمی گفتن که من صبح بیرون می رفتم و شب بر می گشتم ، دیگه براشون عادی شده بود که من جزئی از اونا نباشم ، توی اون زمان هم من راحت بودم با اون وضع و حس می کنم که شاید اونا هم راحت تر بودن وقتی که من نبودم . یه روز بارونی وسط پاییز صبح با دردی که توی سینم احساس کردم از خواب بیدار شدم و به خودم اومدم ، همون موقع به اون کسی که توی زندگیم اومده بود زنگ زدم و گفتم همه چیز تمومه اونم با خونسردی تمام گفت که باشه و مشکلی نیست ، نمی دونم چم شد و چرا یهوو این کار رو انجام دادم ولی این رو خوب می دونم که یه چیزی داشت مجبورم می کرد که این کار رو انجام بدم ؛ از اتاقم بیرون اومدم و رفتم توی آشپزخونه اما کسی اونجا نبود ، ساعت نه صبح بود ، با خودم گفتم شاید رفتن سر کار ولی یادم اومد که جمعه بود و همه جا هم تعطیل ، خواستم چیزی بخورم اما هر کاری که کردم حتی یه لقمه هم از گلوم پایین نمی رفت ، یه جورایی نگران بودم و یه اضطراب توی وجودم بود ، رفتم همه اتاق ها رو گشتم ولی کسی نبود ، رسیدم به در اتاق درسا، دلیلش رو نمی دونم ولی وقتی که خواستم در رو باز کنم ، دستام لرزید ، حس بدی داشتم ، نمی دونم چی بود ولی اصلا دوستش نداشتم ؛ در رو باز کردم و رفتم تو اما هیچ کس اونجا نبود . بی قرار شده بودم و نمی تونستم تحمل کنم ، یه حس بدی توی وجودم بود ، همه بدنم داغ کرده بود و نمی دونستم که بای چی کار کنم ، موبایلم رو برداشتم و به مادرم زنگ زدم و منتظر موندم ولی برنداشت ، زنگ زدم به بابام ولی اونم جواب نداد ، درسا هم جواب نمی داد ، اونا کجان ؟ چرا جواب نمیدن ؟ نکنه اتفاقی افتاده که من خبر ندارم ؟ نمی دونستم باید به کی زنگ بزنم رفتم سراغ تلفن خونه و آخرین شماره ای که باهاش تماس گرفته بودن رو نگاه کردم ، شماره اورژانس بود ، همون موقع یه عرق سرد همه وجودم رو پرکرد در حالی که بدنم از درون داشت آتیش می گرفت ، نمی دونستم که باید برم کدوم بیمارستان ، این حس ها داشتن دیوونم می کردن ، به تاکسی زنگ زدم و پنج دقیقه بعد یه ماشین فرستاد ، رفتم و سوار شدم و گفتم سریع برو به نزدیک ترین بیمارستان این اطراف . ده دقیقه بعد توی بیمارستان بودم ، کسی توی حیاط نبود ، رفتم داخل و رفتم سمت پذیرش و به خانمی که اونجا بود گفتم که ببخشید الهام یا بابک یا درسا رو امروز نیاوردن اینجا ؟ با تعجب بهم نگاه کرد و با آرامش گفت که کدومشون ؟ سرم رو بالا کردم و گفتم نمی دونم ، هر کدوم ! بهم گفت که اسم کامل تک تکشون رو بگو تا ببینم هست یا نه . الهام جمشیدی ، بابک مژگان فرد ، درسا مژگان فرد . اسم درسا رو که گفتم سرش رو بالا کرد از توی اون لیست و به من نگاه کرد و گفت خیلی شبیه به درسا هستی ، باهاش نسبتی داری ؟ گفتم که خواهرمه ، وایسا ببینم درسا….اینجاست ؟ درسا کجاست ؟ بهم گفت که دومین راهرو دست راست برم خودم بقیه چیز ها رو پیدا می کنم . رفتم توی دومین راه رو از سمت راست ولی چیزی رو که می دیدم نمی تونستم باور کنم ، همه فامیل ها اونجا بودن ، همه ، پدر و مادرم هم بودن ؛ همه در یه اتاق منتظر بودن ، چند نفرشون اومدن که جلو رو بگیرن ولی همه رو هول دادم و به زور رفتم توی اتاق . یه دکتر مرد و دوتا پرستار خانم اونجا بودن ، بالای سر بیماری که اصلا چهرش برام آشنا نبود ، دکتر به پرستار ها گفت که من رو ببرن بیرون ولی اون مریض گفت که بمونم تا باهام حرف بزنه ، چرا کسی که نمی شناسمش می خواد با من حرف بزنه ؟ اون بیمار کچل بود و از اون فاصله نه می تونستم بفهمم پسره یا دختر ؛ دکتر و پرستار ها رفتن بیرون و من موندم و اون بیمار ، بهم اشاره کرد که برم جلو ، رفتم جلو ، بازم رفتم جلو ولی یه از یه جایی پاهام دیگه نمی اومدن جلو . پاهام سست شده بودن و از سر جاشون تکون نمی خودن ، یه عرق سرد مثل عرق شرم همه وجودم رو پرکرد همون جا زانو زدم و اشک بود که بدون اینکه امونم بده از چشمام جاری می شد و نمی ذاشت که خوب جایی رو ببینم ، هر جوری بود رفتم کنار تخت و نشستم کنارش روی تخت ، نمی تونستم باور کنم ، دستش رو توی دستم گرفتم ، صورتش رو بوسیدم و با اشک شروع کردم به حرف زدن باهاش ولی اون خوب نمی تونست صحبت کنه ، به زور حرف میزد . _اجی جون ، فدات شم چت شده تو ؟ اینجا چی کار می کنی ؟ پاشو بریم… _تو نمی دونی ؟ _از کِی ؟ _از بعد از ایکه رابطت رو با اون شروع کردی . _چ…چرا ؟ _چرا چی قربونت برم ؟ _چرا بهم نگفتی ؟ چطور من نفهمیدم ؟ _اگه می گفتیم چی کار می کردی ؟ بجز اینکه غصه بخوری کاری از دستت بر می اومد ؟ و شرط می بندم اونقدر گریه می کردی توی اون مدت که به جای من می مردی… _من… _هیسسس ! دوستدارم داداشی… _منم عاشقتم دیوونه ، همش تقصیر منه…من نباید به تو بی توجهی می کردم…من مقصرم…من… _هیچی تقصیر تو نیست ، هیچی…همیشه عاشقت می مونم داداشی ! _نمی خوام عاشقم باشی تو فقط باش پیشم… صدای بوق دستگاهی که کنارش بود داشت می اومد ، نوار ضربان قلبش مثل خطوط دفتر خط دار صاف شد ، همه دنیام برام وایساد توی اون لحظه ، اشک بود که از چشمام می اومد ، هیچ صدایی رو نمی شنیدم هیچ صدایی رو ، خودم رو روی جسد سرش انداختم و شروع کردم به گریه کردن ، دکترا اومدن تو و به زور من رو گرفتن و بردن بیرون و بعد از چند دقیقه که من همینجوری داد می زدم و چند نفر از فامیل ها من رو به زور گرفه بودن روی یه تخت یه جسد رو از اتاق آوردن بیرون که روی صورتش ملحفه سفید کشیده بودن ، وقتی اون رو دیدم یه جوری شدم ، مثل اینکه روحم از بین رفت ، مثل این بود که صدام از بین رفته بود و نمی تونستم داد بزنم ، دست و پام رو حس نمی کردم و بدون اینکه چیزی بگم آروم از بیمارستان رفتم و بیرون و توی اون هوای بارونی رفتم و روی یکی از نیمکت های توی حیاط بیمارستان نشستم . به روبه روم خیره شدم و قطره های اشک یکی یکی از پشت سرهم از چشمام پایین می اومدن و با نم بارونی که روی صورتم می خورد یکی می شدن و می رفتن ، یه دنیا بغض ، یه دنیا حسرت ، یه دنیا افسوس ، یه دنیا آه ، یه دنیا گریه و یه دنیا غم توی وجودم بود ، این بدن ضعیف طاقت این همه درد و رنج رو نداره ؛ از روی نیمکت سر خوردم و اومدم پاین و روی زمین خیسی که بارون داشت روش می خورد نشستم و شروع کردم به داد زدن و گریه کردن ، از ته دل داد می زدم و گریه می کردم…. مشاهده مطلب در صفحه خودش
  7. Alireza Habibi

    داستان با من چه کردی ؟

    بنام خدا با من چه کردی ؟ در مقابل در سه تکه ای ایستاد ام که درون آن خانه ای ست که سال های بسیاری از عمرم را در آن به سر برده ام . یادم میاید آن دوران هم رنگش قرمز بود ، شاید اصلاً رنگش نکرده باشند ! وارد خانه ی قدیمی می شوم که بسیار برایم آشنا جلوه می کند ، ده سال پیش در این خانه زندگی می کردیم ، یادش بخیر ! چه دوران دوست داشتنی بود . چشمم به اتاق کوچکی می افتد که سمت چپ حیاط را پوشانده ، به یاد دارم زمانی را که پدرم و برادرانم این اتاق را ساختند ، برای برادرم بود چون می خواست ازدواج کند و پولش به این نمی رسید که خانه ای اجاره کند ، آن موقع ها دانشجو بود برادرم . در سمت راست حیاط دو درخت سیب تنومند را می بینم ، آن ها را درست پاییز سال 87 در حیاط کاشتیم ، حالا بسیار تنومند شده اند . یادم میاید زمانی که آن ها را کاشتیم قد من که بچه ای هفت ساله بیش نبودم از آنها بلند تر بود اما حالا سر هایشان به ثریا رسیده اما من … من همان بچه ای هستم که چیزی نمی داند . شاخه هایشان بیشتر آسمان حیاط را پوشانده اند اما برگ چندانی روی شاخه هایشان بر جای نمانده . درِ کوچک انباری کوچکی که گوشه حیاط قرار دارد باز است و خیل عظیمی از برگ های زرد ، نارنجی و قرمز را درون آن و درون حیاطی که کفش سیمان کاری شده می بینم اما ناگاه توجه ام به سمت پنجره های شکسته خانه می رود . از پله های سیمانی به آهستگی بالا می روم و مانند آن قدیم ها دست چشم رو روی دیواری که مربوط به اتاق داخل حیاط است می کشم و زبری آن یادآور خاطرات دوران کودکی من است . به آخرین پله که می رسم قبل از ورود به خانه می ایستم و به حیاط خانه نگاه می کنم ، ناگاه اما رعشه ای در دلم بوجود میاید و ناخواسته قطره اشکی از گوشه ی چشم چپم جاری می شود . با صدای بهم کوبیده شدن یکی از پنجره های شکسته توسط باد به خودم میایم . به آسمان دی ماه که بالای سرم پهن آور است نگاه می کنم ، با وجود اینکه ساعت هنوز 5 بعد از ظهر است اما هوا آنچنان روشن نیست و شاید بتوان گفت ساعتی بعد شب خواهد شد . دوباره اینبار اما با صدایی مهیب تر به خودم میایم ، اینبار صدای بهم خوردن ابرهای سیاعی بود که قصد باریدن داشتند . وارد هال خانه می شوم ، موزاییک های کف خانه پوسیده شده و کاغذ دیواری ها از دیوار ها جداشدن اند و با کوچکترین بادی تلو تلو می خورند . لحظه ای می ایستم و تمامی خاطرات خوب یا بدی را که در این خانه داشتم مرور می کنم ؛ سمت اتاق انتهای خانه می روم ، آرام و با آرامش . خانه به قدری پنجره دراد که درون خانه را درست مثل هوای بیرون روشن می کند . این خانه را در این شهر کوچک و سرد و با مردمانی ویژه زمانی فروختیم که به نحو بدی به پول نیاز داشتیم اما حالا این خانه را بعد از ده سال ارزان تر از چیزی خریدم که آن را فروخته بودیم . هر کس پا به این خانه گذاشته با ترس و لرز از این خانه فرار کرده ! این جمله ای بود که بنگاه دار به من گفت . و ناگهان با صدای محکم و بلند بسته شدن در اتاق به سمت عقب بر می گردم ، هیچ بادی نمی وزد ، پس چگونه در بسته شد ؟ بدون اینکه بخواهم ترس در درونم رخنه کرد اما اهمیتی ندادم و بلند می شوم و به راه خود ادامه می دهم . هر لحظه با هر قدمی که بر می دارم خاطره ای در جلوی چشمانم نمایانگر می شود ، به در اتاق انتهای هال که می رسم به آخرین خاطراتم می رسم ، درست به آن زمان که آن بی چاره را … به یکباره احساس کردم که چیزی با سرعت از پشتم رد شد ، به پشت سرم بر می گردم اما چیزی نمی بینم ، دوباره حس کردم از پشت سرم چیزی رد شد ، صدای نفس هایم را به وضوح می شنوم و ترس وجودم را فراگرفته . احساس می کردم چیزی در اتاق کنار من است اما چند لحظه بعد همه چیز آرام شد و دیگر می دانستم که تنها هستم . اتاق اما بر خلاف قسمت های دیگر خانه در تاریکی فرو رفته بود ، چراغ قوه را از جیبم کاپشنم بیرون میاورم و آن را روشن می کنم و وارد اتاقی می شوم که اندازه اش تفاوت چندانی با حال خانه ندارد ، به سمت انتهای اتاق می روم ، درِ اتاق آرام بسته شد ، به سمت در می دوم تا آن را باز کنم اما مثل اینکه از پشت قفل شده است ! خم می شوم تا شاخه گلی را که از جیبم بر روی زمین افتاده را بردارم ، شاخه گلی قرمز رنگ را که چراغ قوه به یکباره خاموش می شود ؛ در تاریکی مطلق دستم را روی زمین در جست و جوی گل تکان می دهم اما چیزی را نمی یابم ، چند لحظه پیش درست همین جا بود . با دست چند بار به تَه چراغ قوه ضربه می زنم و نورش بر می گردد ، نمی توانم چیزی را که می بینم باور کنم … قلبم آنقدر تند می تپد که می ترسم از سینه ام بیرون بزند ، ترس وجودم را پر کرده ، دست و پایم توان حرکت ندارند یا شاید چیزی مانعم می شود . در مقابلم دختری را می بینم که سرش را پایین انداخته شاخه گل قرمز رنگی را در دست دارد ، لباس سفید و مندرسی بر تن و موهای بلندی دارد و در حال گریه است و ناگهان نور چراغ قوه خاموش می شود … علیرضا حبیبی مشاهده مطلب در صفحه خودش
  8. Alireza Habibi

    گالری طراحی 97-98

    مشاهده مطلب در صفحه خودش
  9. Alireza Habibi

    فرینچ

    مشاهده در آپارات مشاهده مطلب در صفحه خودش
  10. Alireza Habibi

    شعر عشق تو

    عشق تو عشقی را ندیده ام مثل عشق تو عشق تو خدای من است همان خدایی که دریا را شکافت همان خدایی که عظمتش در باور ها نمی گنجد خدایی که همیشه هست و تو می دانی اما نمایان نیست ! خدایی که دست نیافتنی است همان خدایی که در بالاترین مقام برای ادمی ادمی باز محکوم به ندیدنش است آری ، تو برای من این خدایی و من آن بنده ام که اگر هرچقدر تلاش کنم و خوب باشم اگر بهترین بنده ات باشم اگر محمدت باشم باز هم من محکومم به ندیدنت ! سال ها عاشقت بودم سال ها با عشق تو زندگی کرده ام سال های سال اما برای من عشق تو ممنوعه است ! پس می رویم به راه خود راهی که در آن عشقی میان ما نیست دوستت داشتم ، دارم و خواهم داشت عشق ممنوعه تمام لحظه های زندگی من اما باید رفت چون سرنوشت می خواهد اینگونه باشد و سرنوشت را هم خدا می نویسد خدایی که دست نیافتنی است عشق تو در دل من جای دارد و دیگر هیچ دیگر ، هیچ ! علیرضا حبیبی مشاهده مطلب در صفحه خودش
  11. Alireza Habibi

    گالری طراحی قدیمی

    مشاهده مطلب در صفحه خودش
  12. Alireza Habibi

    داستان دیوانه

    بنام خدا دیوانه ؟ چشمانم به آنسوی پرچین های باغ می افتد ، آنسوی پرچین باغ کسی را می بینم که حتی از این فاصله دور هم می دانم کیست ، از پرچین ها عبور می کنم و پس از طی کردن مسافتی کوتاه با پای پیاده او را روی یک تپه می بینم . آرام خود را به کنارش می رسانم و نگاهش می کنم ، چشمانش مات و مبهوت زیبایی منظره ای شده که در مقابل چشمانش قرار دارد . تا چشم کار می کند گندم های زرد شده هستند که به چشم میایند که گویی همه در حال رقصیدن در زیر آفتاب داغ تیر ماه و در کنار بادی شدید هستند که در حال وزیدن است ؛ دوباره صورتم را به سمت او بر می گردانم و می پرسم : اینجا چی کار می کنی ؟ _اومدم ازت سوال بپرسم _درباره چی ؟ _درمورد چیزی که خودتم می دونی _پس بپرس _چه حسی داری ؟ سخته ؟ _عذاب آوره ! خیلی خیلی هم سخته ، در حدی که گاهی اوقات می خوام دیگه نباشم ! _درکت می کنم _نه ، نمی کنی ! تو رفتی و من رو تنها گذاشتی ؛ تنهام گذاشتی ولی این حق من نبود … _می خوای نفرینم کنی ؟ _نه ، نفرینت نمی کنم _چرا ؟ _شاید شبیه من تو هم یه عاشق باشی … _من رو می بخشی ؟ _نه تا وقتی که برگردی _اگه دیگه برنگردم چی ؟ _گفتم که ، تا وقتی که برنگردی نمی بخشمت _بزار یه جور دیگه حرفم رو بهت بگم ؛ اگه نتونم دوباره برگردم چی ؟ از خواب بیدار می شوم و به اطرافم نگاه می کنم ، هنوز هم روی این تخت گیرافتاده ام ، من روبه این تخت بستن … دوباره همون خواب رو دیدم ، همون خوابی که یک ساله و هفت ماه و سه روزه که می بینم . اتاقم یک دست سفید رنگه و هیچ پنجره ای نداره … متنفرم از این لباس با آستین های بلند ، خیلی متنفرم ! از اینکه هر روز بهم قرص بدن بدم میاد ، آخه چطور ثابت کنم ؟ چطور ثابت کنم من دیوانه نیستم ؟ دیوانه ؟ علیرضا حبیبی مشاهده مطلب در صفحه خودش
  13. Alireza Habibi

    شعر چیستم ؟

    بوده ام ، دیده ام ، خوانده ام ، خواسته ام ، زندگی ها دیده ام ، گذر زمان دیده ام ، رنج دیده ام ، رنج کشیده ام ، تاریخ دیده ام ، تاریخ ساخته ام ، من بوده ام ، دیده ام ، خوانده ام ، خواسته ام من کیستم ؟ من چیستم ؟ من نیستم ! من هستم ! من کجایم ؟ من چه جایم ؟ من جایم ؟ چرا هستم ؟ چرا تنها ؟ چرا مست ؟ مست کیست ؟ مست چیست ؟ مست چه جاست ؟ مست جاست ؟ تنها در این تنهایی ٬ غمگین در این‌ سر مستی ، عاشق در این رسوایی ، مست در این تنهایی ! من چیستم ؟ من کیستم ؟ نه ؛ نیستم ! نه ؛ هستم ! من هستم . تاریخ نیستم ، زمین نیستم ، زمان نیستم ، آسمان نیستم ، خدا نیستم ، خالق نیستم ، مخلوق نیستم ، همراه نیستم ، تنها نیستم ، تنهایم ! من کیستم ؟ من چیستم ؟ من هستم ؟ مقصدم چیست ؟ مقصد چیست ؟ مقصود کجاست ؟ قصد کیست‌؟ قصر چیست ؟ دنیا کجاست ؟ زندان کجاست ؟ شاهم کجاست ؟ شاهم کیست ؟ دربار چیست ؟ چیست چیست ؟ چیست کیست ؟ سوال چیست ؟ جواب چیست ؟ جواب کیست ؟ دنیا کیست؟ دنیا چیست ؟ مرگ چیست ؟ زندگی هست ، زندگی نیست ، زندگی مست ، زندگی شاد ، زندگی شیرین ، زندگی تلخ ، زندگی هست ، زندگی هست ! زنده ام ، زنده ای ، زنده ایم ، هستم ، هستی ، هستیم ، باهمیم ، باهم بوده ایم ، باهم می مانیم ! خندیدیم ، گریستیم ، نگریستیم ، خوردیم ، دیدیم ، عبرت نگرفتیم ! مرگ هست ، مرگ بود ، مرگ خواهد بود ! من چیستم ؟ من کیستم ؟ من بوده ام ، هستم و خواهم بود ! دیده ام ، می بینم و خواهم دید ! خدا نیستم ولی من هستم ! من کیستم ؟ من چیستم ؟ علیرضا حبیبی مشاهده مطلب در صفحه خودش
  14. Alireza Habibi

    طراحی چهره

    مشاهده مطلب در صفحه خودش
  15. Alireza Habibi

    Lola Flanery

    مشاهده مطلب در صفحه خودش

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

( تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

×
×
  • جدید...

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.