saqar - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

saqar

ناظر تالار آکادمی نبض احساس

آخرین بار برد saqar در 27 بهمن

saqar یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,216 Excellent

درباره saqar

عضو
  • تاریخ تولد 23 دی 1397

آخرین بازدید کنندگان نمایه

783 بازدید کننده نمایه
  1. کوروش چشم غره ای به همسرش رفت و زیرلب لعنت بر شیطانی گفت. طناز اشک هایش را پاک کرد. بلند شد و به سمت احمد آقا که جمع حاضر در حیاط را برانداز می کرد رفت؛ طناز که رو به رویش قرار گرفت تک سرفه ای کرد و نگاهش را به زمین دوخت. _ تسلیت می گم دخترم. طناز سری تکان داد و بی رمق پرسید: حالا چی می شه؟ احمد آقا تسبیحش را در دستش جابه جا کرد. _ به بچه هل می سپُرَم کارهای کفن و دفن رو انجام بدن؛ نگران نباش. عقدس خانم که گویا حرف های آن دو را گوش می کرد با شنیدن این حرف با عصبانیت رو به احمد آقا توپید: نخیر. من که حتی یه پاپاسی هم خرج اینا نمی کنم؛ اگه هم می بیند الان اینجا وایسادم فقط به خاطر این دختر طفل معصومه! احمد آقا سکوت کرد و گشتاسب پسر عقدس خانم با عتراض مادرش را صدا کرد. _مامان! عقدس خانم گِره روسری اش را محکم تر کرد و اخم هایش را بیشتر درهم فرو برد. _ چیه؟! یه جوری حرف می زنید انگار که از هیچ کدوم کارهایی که کردن خبرندارید! من هون موقع که جنازه ی اون دختره ی طفل معصوم رو از زیر دست این دوتا از خدا بی خبر بیرون کشیدم به شرفم قسم خوردم که حتی جنازشون هم دیدم جلوی سگ نندازم! طناز از دیدن این همه تنفر تعجب کرده بود و سوال های متعددی ذهنش را از خود پر کرده بودند. هرچندتا کنون جز بدی و فحش و ناسزا از آنها ندیده و نشنیده بود اما این از خودگذشتگی حاجیه خانم عجیب او را به فکر فروبرده بود و حال دوست داشت دلیل این همه تنفر را بداند اما چیزی مانع از پرسیدن سوالش می شد.
  2. سرنوشت چه خوش گفت به قلب عاشق معشوقه اش؛ که ای ستاره ی بداقبال روزهای پوشالی، برخیز و چشم باز کن و ببین که چگونه از بین خواهم برد نگین فیروزه ای رنگ احساست را؛ همان گونه که به آن دلبستی در تب نبود او خواهی سوخت! به راستی که دلت به چه خوش است ای زبان بسته ی رام شده در راه یار؟! به در آغوش گرفتن و بوسیدنم؟ به تکه گوشتی که بی قرار نبض می زند برای من؟ به راستی که دلت را به چه خوش کرده ای، درحالی که چیزی به جز خون جگر خوردن و دیوانگی کردن نصیبت نمی شود؟! زیبای این روزهای چرخ روزگار، مگر نمی بینی به زودی احساست را به آتش خواهم کشید، پس این همه بی تابی برای چیست؟ کمی آرام باش! کمی ارام بگیر؛ زیبایی هارا بِستان و از پوچی هر خالی به نام عشق بگریز و در خلایی از نبودن ها زندگی ات را از نو آغاز کن! جایی برو که حتی من هم نتوانم سراغت را بگیرم و در دام شیرین مزه ی عشق گرفتارت کنم! این روزها حتی سرنوشت هم به معشوقه اش رحم نخواهد کرد ای جانان من! محدثه دانشمند(ساغر)
  3. سلام سحر عزیز داستان شما واقعا زیبا بود. من که خیلی خوب تونستم با داستان ارتباط برقرار کنم موفق باشی عزیزم
  4. احمد اقا گوشه ای ایستاد و سرش را پایین انداخت؛ باورش برایش سخت بود که حاجیه خانم مُرده باشد، و از همه تعجب برانگیز تر این بود که برای چه صفدر باید او را می کُشت؟! عقدس خانم چادرش را دورش پیچید و عصبی و ناراحت رو به احمد آقا توپید: دِ بگو مرد، چی شده؟! _ حاجیه خانم مُرده، یکی زنگ بزنه اورژانس. خوش نَرِ جَسَد زیاد رو زِمین بمونه! با تمام شدن حرف احمد اقا سکوت بر فضای خفقان آور خانه حاکم شد. باور این خبر برای تمامی اهالی روستا تعجب برانگیز بود. هرچند هیچ کدام دلخوشی از صاحب های این خانه نداشتند اما...! یکی از زن های روستا پوزخندی زد و گفت: به درک، همون بهتر که مُرد. کم دخترهای بیچاره رو بدبخت کردن؛ همون بهتر که شَرشون کم شد! کوروش همسرش نهیب زد. _ بس کن زن، الان چه وقت این حرف هاست؟! زن جبهه گرفت و طلبکار گفت: چیه مگه دروغ می گم، هر چقدر این جور آدم ها برن و بمیرن و شَرشون کم شه دنیا گلستون می شه. و به دنبال حرفش زن های همسایه همهمه شان به منظور تایید حرف های او به پا خواست.
  5. ستایش کلافه نگاهم کرد. _ چرا ایستادی؟ برو تو دیگه. خیلی وقت نداریم ها، باید کارهای مامان رو هم انجام بدیم اسلان. نفس عمیقی کشیدم و سری به معنای موافقت تکان دادم. _ باشه. دستم را به سمت در دراز کردم تا در بزنم، اما ترسیده عقب کشیدم. ستایش که معلوم بود از کارهایم خسته شده است بی آنکه منتظر من بماند در را باز کرد و وارد شد. متعجب پشت سرش وارد شدم. با دیدن آیلین که چشم هایش را بسته بود غم مهمان چشم هایم شد. گویا خوابیده بود که متوجه حضور ما نشد. ستایش چند قدم باقی مانده را طی کرد و در کنار تختش ایستاد. اما من... من همان جا کنار در ایستاده بودم و آن دو را تماشا می کردم. جرات این که قدمی را به سمتش بردارم نداشتم. ستایش دستش را درا کرد و دست آیلین را در دستش گرفت؛ آیلین چشم هایش را باز کرد و خیره به سقف پرسید: خاله؟ شمایی؟ ستایش با تعجب نگاهی به من کرد و با اشاره پرسید: مگه من رو نمی بینه؟! شانه ای به معنای ندانستن بالا انداختم و به آیلین خیره شدم.
  6. زندگی کلبه ای کوچک در جنگل سرما زده و پر از برفی است که قدر گرما را نمی داند...! محدثه دانشمند(ساغر)
  7. مناجات باخدا

    سپاس از شما
  8. خدا

    آمین
  9. ساغر_ نوشت

    در یادت گر نباشم تا همیشه با منی تنها کسی که درهمه حال حواسش به بنده هاش هست
  10. شناسنامه ی اثر: دکلمه ی: داستان عشق خوانش: زهرا ملکی نویسنده: محسن دعاوی سرپرست گویندگان: محدثه دانشمند(ساغر) تهیه شده در سایت هفت هنر این فایل در سایت هفت هنر ویراستاری گردآوری، ویراستاری و ساخته شده است. تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر به هفت هنر تعلق دارد. داستان عشق.mp3
  11. شناسنامه ی اثر: دکلمه ی: تو معاشقه نمی دانی خوانش: ارزو عباسی نویسنده: ناشناس سرپرست گویندگان: محدثه دانشمند(ساغر) تهیه شده در سایت هفت هنر این فایل در سایت هفت هنر ویراستاری گردآوری، ویراستاری و ساخته شده است. تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر به هفت هنر تعلق دارد. تو_معاشقه_نمی_دانی.mp3
  12. شناسنامه ی اثر: خوانش: زهرا ملکی نویسنده: ناشناس سرپرست گویندگان: محدثه دانشمند تهیه شده در سایت هفت هنر این فایل در سایت هفت هنر ویراستاری گردآوری، ویراستاری و ساخته شده است. تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر به هفت هنر تعلق دارد. لینک دانلود recording-20190206-221649.mp3
  13. حال آشفته ام را که دید سری به طرفین تکان داد. _ دنبالم بیایید لطفا جناب. پشت سرش به راه افتادم. مقابل پذیرش ایستاد و رو به یکی از دو پرستاری که باهم گرم گفت و گو بودند گفت: خانم فلاحی این آقا شماره ی اتاق همسرشون رو می خوان. پرستار بدون آن که نگاهی به سمتم بیاندازد گفت: اسم همسرتون؟ _آیلین عباسی. بعد از کمی جستجو در سیستم مقابل در حالی که از جایش بلند می شد تا به سمت قفسه ی پرونده ها برود گفت: انتهای راهرو سمت راست اتاق دویست و چهل و شش. تشکری کردم و به سمت انتهای راهرو رفتم. ستایش درحالی که نفس، نفس می زد به سمتم امد. _ چی شد؟ _ گفت انتهای راهرو سمت راست اتاق دویست و چهل و شش. نگاهی به شماره ی اتاق های اطراف انداخت. _ خوب اون اتاق دویست و چهل و چهار هست و اون... بیا پیداش کردم. به دنبالش رفتم و مقابل در ایستادم؛ نگاهی به در بسته ی روبه رویم انداختم. می ترسیدم، ترس از چه چیزی را نمی دانم اما فقط می دانستم که می ترسم؛ یا شاید هیجان زیاد باعث دلشوره و هیجانم شده بود!
  14. طناز نگاه اشک آلودش را به آنها که دورش ایستاده بودند دوخت و نام حاجیه خانم را زیرلب تکرار کرد. با دست های خونی اش به داخل خانه اشاره کرد. _ اون جاست، کشتش...کشتش! احمد اقا سریع با چندتا از مرد های همسایه وارد خانه شدند. _ زودباشید برم ببینیم چی می گه این طفل معصوم. صغری خانم دست طناز را که همچنان به سمت خانه گرفته شده بود در دستش گرفت و سر دختر را در آغوش کشید. عقدس خانم هم در کنارش نشست و مشغول مالش دادن کمرش شد. _ اروم باش گل دختر؛ آروم باش! طناز سرش را بیشتر در سینه ی صغری خانم پنهان کرد و بازواش را چنگ زد. _ یعنی مُرد؟ یعنی کشتش؟! _ چی می گی تو دخترجان؟! کی مُرد؟! با آمدن احمد آقا طناز سکوت کرد و خیره به او از آغوش صغری خانم بیرون آمد.
  15. شناسنامه ی اثر: دکلمه ی: زندگی خوانش: امیر پور ملکی نویسنده: محثه دانشمند سرپرست گویندگان: محدثه دانشمند تهیه شده در سایت هفت هنر این فایل در سایت هفت هنر ویراستاری گردآوری، ویراستاری و ساخته شده است. تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر به هفت هنر تعلق دارد. لینک دانلود: 7artsgroup.wav_(2)_زندگی.mp3

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.