نسرین قلندری/ مدیرکل - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

نسرین قلندری/ مدیرکل

مدیرکل

آخرین بار برد نسرین قلندری/ مدیرکل در 28 بهمن

نسرین قلندری/ مدیرکل یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

2,464 Excellent

درباره نسرین قلندری/ مدیرکل

مدیر تالار آموزش و مشاوره
مدیر تالار ادبیات
  • درجه
    مدیرکل
  • تاریخ تولد 14 اردیبهشت 775

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,389 بازدید کننده نمایه
  1. #دویست_چهل_پنج_بوی_اقاقیا -از کجا که راست می گویید؟ از کجا که این هم ترفندی از تیمور نیست؟ مرد لبخند زد. به ارسلان حق می داد و نمی داد. هر چند این غیرت اسرلان به مذاقش عجیب شیرین آمده بود. بانو ابرو درهم کشید و اخطار داد. -ارسلان! ارسلان بدون این که نگاه از چشم های نیلی مرد بگیرد و بدون این که به سمت مادرش بچرخد؛ دندان روی هم فشرد. -ارسلان چه مادر؟ دروغ می گویم؟ سالهاست این مرد خون شما را در شیشه کرده است و حالا ناگهان پوسته عوض کرده و ادعای برادری دارد؟ چرا پیش از این به شما نگفته بود که برادر شماست؟ چرا این همه شمار را در فشار قرار داد و چرا همیشه به تیمور ارادت داشت و حالا تیمور را پس زده است و هزاران چرای دیگر. مرد خونسرد چرخید و یه سمت کتابخانه رفت و دکمه ی پنهان زیر آن را فشرد و در مقابل نگاه متعجب آنها به جیران اشاره کرد. -بهتر است جیران بانو را از اینجا خارج کنیم و مطمئن شویم جای ایشان امن است. پس از این که خیالم از امنیت ایشان راحت شد؛ به شما قول می دهم دلایل محکمه پسندی برای تمام اتهامات وارده داشته باشم؛ خوب است؟ ارسلان شوکه از این که صفدر راه مخفی را می شناخت؛ خلع سلاح شده بود. سری به تایید تکان داد و به سمت جیران قدم تند کرد. به نرمی دست زیر بازوی دختر انداخت و او را از جا بلند کرد. در همان حال نگاهش به سمت مادرش چرخید. -مادرجان من خود جیران بانو را به باغ میرزا حسن خواهم رساند؛ شما بفرمایید، استراحت کنید. فقط دایه جان قبول زحمت کنند که وقتی باز گشتم؛ مراقب باشند کسی در کتابخانه نباشد. صفدر که حالا دوباره کلاه گیس موهای جوگندمی را روی سرش کشیده بود. به سمت ارسلان رفت و دست روی شانه ی او گذاشت. -من می مانم؛ اینگونه امن تر است. مادرتان و دایه خانم هم برای استراحت خواهند رفت. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  2. #دویست_چهل_چهار_بوی_اقاقیا بانو وقتی مطمئن شد حضور مرد واقعی است، با تنی لرزان خود را از مبل جدا کرد و روبروی مرد ایستاد. -چطور ممکن است؟ چطور امکان دارد؟ لبخند لرزان کوچکی روی لب های مرد بازی می کرد. -من را ببخشید بانو اما زمان اندک است. بهتر است جیران بانو را زودتر به خارج از عمارت منتقل کنیم؛ سپس من همه چیز را برای شما توضیح ... بانو چند ثانیه ای به صورت مرد خیره ماند و سپس ... بی اختیار او را در آغوش کشید. حرف مرد نیمه تمام در هوای اتاق سرگردان ماند. دست هایش چند ثانیه بلاتکلیف کنارش افتاده بود و با شوک در جا یخ زه بود اما ... چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که حرارت آغوش پُر مهرِ بانو جسم یخ زده اش را گرم کرد. بگذار تمام دقایق و ثانیه ها از میان بروند. بگذار تمام ساعت ها از حرکت بمانند. بگذار دیر شود تمام قرارهای عالم. مهم این بود که حالا یک نفر از خانواده اش را در آغوش داشت. مهم این بود که خون، خون را می کشید و دلش به هوای این آغوش گرم - که سالها از آن محروم مانده بود - پر می زد. سرش را خم کرد و صورتش را در میان پارچه ی سرپوش بانو که بوی یاس می داد پنهان کرد و قطره های اشکی که تا به حال لجوجانه پس زده بود؛ بی اجازه از گوشه ی چشم هایش نیش زدند و در میان چین های پارچه ی براق ناپدید شدند. لبش با خشونت روی پارچه نشست. صدای پر از خشمش تنها به گوش بانو می رسید. -خوب بود که تیمور به شما نزدیک نمی شد اگر نه تصمینی نمی دادم تا به حال زنده مانده باشد. خود را از آغوش زن بیرون کشید و با لبخند و مهر انگشت شصت خود را زیر چشم های خیس زن- که مبهوت از این حجم غیرت در جا بی حرف به او خیره شده بود - کشید و اشک هایش را پاک کرد. -بهتر است زودتر جیران بانو را به میرزا حسن برسانیم. بعد از آن من یک عمر فرصت دارم تمام ماجرا را برای شما توضیح دهم. بانو که به خود آمده بود با حجب و شرمی عجیب دست مرد را گرفت و به سمت ارسلان برد. -پسرم ارسلان را که دیده ای سیپان؟ با چشم هایی درخشان رو به ارسلان چرخید. -ارسلان، پسرم این برادرم سیپان است؛ کوچکترین برادرم! خنده ی ریزش شادمان بود. -مادرم بعد از من تنها یک فرزند دیگر به دنیا آورد؛ آن هم به امید این که دختری دیگر به خان هدیه کند. من چهارده ساله بودم که سیپان به دنیا آمد و ... آهی سینه اش را سوزاند. -وقتی آن اتفاق ها افتاد و من از ایل دور شدم سیپان هنوز پنج سال هم نداشت! برای همین من هیچ تصوری از او و چهره اش نداشتم. عذرخواهانه نیم نگاهی به مرد انداخت و لبخند زد. دستهای مرد با قدرت پنجه های بانو را فشرد و این یعنی من هستم؛ من بودم؛ من خواهم بود. لبخندی نثار مرد کرد و ... دهان باز کرد که ارسلان با خشونتی غیرمعمول دستهای مادرش را از میان پنجه های مرد بیرون کشید. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  3. #دویست_چهل_سه_بوی_اقاقیا زانوهای بانو یاری نکردند و نزدیک بود روی زمین آوار شود که مرد با غرشی مخوف به سمتش جهید و تنش را در میان بازوهای مردانه اش بالا کشید. دایه جیغ خفه ای کشید و با هر دو دست روی دهانش را پوشاند و ارسلان که خشک بر جا مانده بود گویی فوران کرد که به سمت مرد هجوم برد و دست های او را از بدن مادرش جدا کرد و یقه اش را در چنگ فشرد.مشت راستش که بالا رفت صدای بانو لرزان و بریده، بریده سد راهش شد. زن نیم خیز در جا دست به سمت آنها دراز کرده بود و با تمام ناتوانی سعی می کرد میان آن دو قرار گیرد. -نه، ... نه ارسلان. ... نه ... متحیر دست از یقه ی صفدر برداشت و به سمت مادرش که نزدیک بود خود را از روی مبل میان آنها پرت کند؛ دوید. -آرام باشید مادرجان؛ آرام بگیرید . تن لرزان زن را در آغوش کشید و اجازه داد زن قوی تمام زندگی اش با تکیه به شانه هایش بغض بشکند. سکوت کتابخانه تنها با هق، هق های ضعیف بانو می شکست. صفدر کلافه از دیدن اشک های بانو به سمت پنجره های قدی رفته و با درد چنگ در میان موهایش انداخته بود و نگاهش خیره در سیاهی باغی بود که درست مثل زندگی خودش پر رمز و راز می نمود. جیران گوشه ای بی حس روی مبل نشسته بود و پوشیه را از روی صورت کنار زده بود تا شاید اندکی نفس بگیرد و ... دستهای دایه هنوز روی دهانش را می فشرد تا مبادا صدایی ناخواسته از آن خارج شود. انگاز زمان در کتابخانه از رفتار مانده بود و سرمای عجیب هوا عقربه ها را منجمد کرده بود که به صفحه ی ساعت قدیمی پاندول دار چسبیده بودند و هیچ حرکتی نمی کردند. چند دقیقه ای - که گویی یک قرن به چشم می آمد - بدون هیچ حرکتی از افراد کتابخانه گذشته بود که صفدر به خود مسلط شد و با گام هایی محکم به طرف مبلی که بانو و ارسلان روی آن نشسته بودند، رفت. با نزدیک شدنش ارسلان بی اختیار سر بلند کرد و با نگاهی کینه توزانه - که موجب شد لبخند محوی روی لب های صفدر شکل بگیرد- او را برانداز کرد. صفدر چند ثانیه ای مکث کرد و به این اندیشید که چقدر این پسر به پدرش شباهت داشت. آهی کشید و به نرمی بانو را صدا کرد. -خوه یشک جان! ارسلان با حیرت از جا پرید و بی اختیار صاف مقابل مرد که با لبخند تابناکی بدون توجه به او به صورت خیس از اشک بانو - که حالا سر بلند کرده بود – نگاه می کرد خیره شد. بانو مثل این که روح دیده باشد؛ دست دراز کرد و مچ دست مرد را با احتیاط گرفت. درست مثل کسی که می ترسید مرد زیر گرمای دستش محو شود. -سیپان! (سیپان بلندی مانع باد، نام دوکوه در کوردستان) نگاه مرد پر از عطوفت بود و نم اشکی که به سختی تلاش می کرد سد پلک هایش را نشکند نگاهش را مواج کرده بود. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  4. #دویست_چهل_دو_بوی_اقاقیا صباحت بانو سری به تایید تکان داد و دست ارسلان را گرفت و با خود روی مبلی نشاند و به دایه هم اشاره کرد تا بنشینند و سپس رو به صفدر چرخید. -گوش می کنم. از صلابت صدای زن صفدر لبخند به لب آورد. این زن در هیچ شرایطی خود را نمی باخت. دست برد و از زیر پیراهنش پاکت کوچکی بیرون کشید. به طرف بانو رفت و با هر دو دست و در نهایت احترام، پاکت را به سمت او گرفت. صباحت بانو با ابرویی بالا رفته و در حالی که چشم از او بر نمی داشت؛ پاکت را گرفت. در سکوت سنگینی که کتابخانه را فرا گرفته بود پاره شدن قسمت بالایی پاکت مثل غرش رعد طنین می انداخت. همین که کاغذ از میان پاکت بیرون کشیده شد؛ صفدر با عجله فانوس را برداشت و دوباره خود را به بانو رساند تا به راحتی بتواند متن نامه مطالعه کند. چشم های بانو شگفت زده میان متن نامه و صفدر بالا و پایین می شد. خداوندا ... چرا تا به حال چشم های آبی صفدر را ندیده گرفته بود؟ چرا تا به حال دقت نکرده بود صورت مردانه ی او با آن فک محکم و مردانه چقدر آشنا است؟ چرا تا به حال حمایت های نامحسوس او را ندیده بود؟ با قلبی لرزان از جا بلند شد و کاغذ را به سمت صفدر گرفت. -این، ... این حقیقت دارد؟ مرد دست برد و در مقابل نگاه حیرت زده ی همه، کلاه گیس جوگندمی اش را از سر کشید . برق موهای شبق رنگ مرد در نور فانوس چشم را خیره می کرد و حالا برخلاف همیشه که مرد با قدی خمیده از این سو به آن سو می لنگید؛ صاف و استوار ایستاده بود و با چشم هایی درخشان بانو را می نگریست؛ اما گویی صدایش را از دست داده بود که تنها توانست سرش را به تایید پرسش بانو تکان دهد. اشک که در چشمهای بانو حلقه زد؛ مرد بی اختیار چند قدم به سمت او برداشت و همه متحیر متوجه شدند که صفدر حالا بدون هیچ اشکالی قدم بر می دارد. صدایی که در کتابخانه طنین انداز شد؛ نه تنها زیر و چندش آور نبود که صدایی بم و مردانه و گرم بود. -ژیکال ... کاغذ از دست بانو رها شد و به نرمی در هوا چرخ خورد و ... روی زمین افتاد. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  5. #دویست_چهل_یک_بوی_اقاقیا -ارسلان خان؟ ارسلان به قدری شوکه بود که حتی نمی توانست به سمت صفدر بچرخد! صفدر که حال آنها را متوجه شده بود؛ با عجله به سمت ارسلان دوید و دستگیره ی در را پایین کشید. در را باز کرد و او را به داخل کتابخانه هول داد و در همان حال با تغییر دایه را از مخاطب قرار داد. -بیایید داخل؛ بیایید. زودتر ... بجنبید دایه خانم تا کسی نیامده است! دایه و صباحت بانو با صدای صفدر به خود آمدند و با عجله مچ جیران را گرفته و بدون هیچ تاخیری به داخل کشیدند و وارد کتابخانه شدند. وقتی در پشت سر آنها بسته شد. با چشم هایی دریده از وحشت به صفدر که با لبخند محوی روی لب به آنها نگاه می کرد؛ خیره ماندند. صفدر خونسرد فانوس کوچکی را که در دست داشت، روی یکی از میزهای آبنوس پایه بلند - که روی آن با ترمه های مورد علاقه ی بانو تزیین شده بود – گذاشت. -لطفا بفرمایید بنشینید بانو. می دانم که عجله دارید اما به حسن میرزا اطلاع داده ام که ده دقیقه بعد خواهید رسید! مغز بانو مثل ساعت به کار افتاده بود. حسن میرزا؟ صفدر با حسن میرزا چه دخلی داشت. خداوندا نکند؛ ... نکند تمام نقشه هایشان بر باد رفته بود؟ زانوهایش به لرزه افتادند. حتما دست تیمور پشت این ماجرا بود. ارسلان که از انجماد بیرون آمده بود؛ به سمت صفدر هجوم برد؛ اما ... بانو در میانه ی راه، راهش را سد کرد. -آرام باش ارسلان. بگذار ببینیم اینجا چه خبر است. صفدر که هنوز هم مطمئن با همان لبخند، خونسردانه ایستاده بود و به آنها نگاه می کرد؛ کمی جلو رفت و با دست به مبل های کتابخانه اشاره کرد. -خواهش می کنم چند لحظه بنشینید بانو؛ وقت تنگ است و سخن بسیار. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  6. #دویست_چهل_بوی_اقاقیا_دو_بوی_اقاقیا دقایق کوتاهی گذشت که با شنیدن صدای ضربه ای روی در اتصال نگاهشان شکست. صدای محتاطانه ی بانو از میان درز در به گوش رسید. -ارسلان، پسرم دیگر دیر می شود. زودتر بیایید. ارسلان بی توجه به حرف مادر ، با دو گام بلند فاصله ی خود و جیران را طی کرد و دیوانه وار دخترک را در آغوش کشید و به سینه فشرد. -مراقب خود باشید جان شیرینم. به من قول بدهید از میرزا حسن دور نخواهید شد. معتمد دیگری را هم برای همراهی شما خواهیم فرستاد اما ... جیران ... آخ که ناچارم شما را از خود دور کنم. مراقب خود باش دخترکم؛ مراقب جان من باش. کلماتش میان بوسه ها گم می شدند و لب هایش سر و صورت جیران را نشانه می گذاشت. گویی می خواست مُهرِ مِهر خود را بر تمام تن جیران نشانه بگذارد. با شنیدن ضربه ی کوتاه دیگری که به در خورد؛ ناچار دخترک نفس بریده از هجوم احساساتش را از خود دور کرد. لبخند لرزانی بر لب هایش بازی می کرد. به سرعت چادر و روبنده ی آشفته ی دخترک را مرتب کرد و با دست و دلی لرزان به سمت در اتاقک پستو رفت و آن را گشود. سپش چرخید و با گامی بلند خود را به جیران که هنوز در میانه ی اتاق ایستاده بود رساند و دست پشت کمر او قرار داد و به سمت خارج از اتاق راهنمایی اش کرد. جیران همراه ارسلان شد. خدا را شکر می کرد که روبنده چهره ی سرخ شده از بوسه های ارسلان و چشم های پرشرمش را از چشم های زیرک بانو در امان داشته است. نگاهش از پشت توری روبنده هم جز زمین جایی را هدف نمی گرفت؛ گویی می ترسید حتی چشم هایش هم رسوایش کنند. بانو با دیدن آن دو به سرعت به سمتشان پا تند کرد. -عجله کنید؛ دایه بالای پله ها منتظر است. ارسلان در حالی که مچ جیران را در دست می فشزد و او را همراه خود کرده بود؛ سر تکان داد. -برویم مادرجان. سکوت در عمارت سایه افکنده بود و جز پارس سگ نگهبان باغ - که هر از گاهی شنیده می شد- صدا از دیوار نمی آمد. ارسلان دست جیران را رها کرد. دستی روی تنه ی در قرار داد و با دست دیگر دستگیره را بی صدا پایین کشید و محتاطانه در را اندکی گشود و به راهرو سرک کشید. هیچ کسی در امتداد راهروی طولانی به چشم نمی خورد. قدمی به بیرون از اتاق گذاشت و به ابتدای پله ها خیره شد. اندکی زمان برد تا سایه ی اندام دایه را درست بالای پله ها تشخیص دهد. به دستور بانو یکی - دو دیوارکوبی را هم که هر شب روشن می گذاشتند، خاموش کرده بودند تا امنیت بیشتری داشته باشند. اگر از جلوی در اتاق تیمور به سلامت می گذشتند، نیمی از راه را رفته بودند. دایه اشاره ای کرد و اسلان به سمت اتاق چرخید و سر از میان در داخل برد. -بیایید مادرجان، عجله کنید. بانو دست جیران را در چنگ گرفت و هر دو قدم تند کردند و به ارسلان ملحق شدند. ارسلان بی توجه به در نیمه باز بازوی جیران را گرفت و با شتاب به سمت راه پله ها کشید. دل در سینه ی هر سه وحشیانه می کوبید و دهانشان خشک شده بود. تلاش می کردند گام های بی صدا و نرمشان روی فرش های ابریشم صدایی ایجاد نکند. نفس در سینه حبس کرده بودند و به سختی نفس می گرفتند؛گویی مسافتی طولانی دویده باشند. دانه های درشت عرق روی پیشانی بلند ارسلان می درخشید و موهایی که دل جیران را شیدا می کرد، به پیشانی اش چسبیده بودند. هنوز چند قدم به ابتدای راه پله ها مانده بود که دایه اشاره ای کرد و خود از پله ها سرازیر شد. هر سه به دنبال دایه قدم روی پله ها گذاشتند. جیران به سختی هوا را می بلعید. هراس و هیجان از یکسو و روبنده ای که صورتش را می پوشاند، از سوی دیگر نفس کشیدن را برایش دشوار کرده بود. پایین پله ها باز با اشاره ی دست دایه – که جلوتر از آنها ایستاده بود - به سمت کتابخانه پیچیدند. ده - دوازده قدم دیگر بیشتر نمانده بود تا این فشار استخوان خرد کن از روی شانه هایشان برداشته شود. پنج قدم دیگر، ... سه قدم دیگر ... یک قدم و ... دست ارسلان روی دستگیره ی در کتابخانه نشست و نفس راحتی از سینه برآورد که با شنیدن صدای صفدر هر چهار نفر جلوی در کتابخانه خشک شدند. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  7. #دویست_سی_نه_بوی_اقاقیا_دو_بوی_اقاقیا ارسلان مستاصل چند لحظه ای به دو زن روبرویش نگاه کرد. چقدر تلخ بود که ناچار باید یکی را ترک می کرد. اگر با مادرش می ماند؛ جیران را از کف می داد و اگر با جیران می رفت؛ مادرش را! آهی کشید و خود را به آن دو که هنوز در آغوش یکدیگر می گریستند رساند و شانه ها ی جیران را از پشت بغل زد و او را از آغوش مادرش بیرون کشید. -خوب، خوب دیگر بس است؛ فکر من را هم بفرمایید که محرومم از این آغوش! بانو که خوب می دانست منظور ارسلان چیست، جیران را از آغوش خود جدا کرد و با اخمی مصنوعی او را به سمت ارسلان هول داد. -پسرک بی حیا! ... بفرمایید؛ تمام نشد که خسیس! در حالی که تلاش می کرد بغض میان صدایش را کنترل کند، خندید و به سرعت از در بیرون رفت. جیران که با فشار دست بانو به عقب رانده شده و اندکی تعادل خود را از دست داده بود، به سینه ی ستبر مرد برخورد و شرمگین تلاش کرد تعادلش را حفظ کند و از او دور شود؛ اما دستهای ارسلان پیچک وار او را در بر گرفتند و به سینه فشردند. -کجا؟ حالا که دیگر محرم هستید بانو. جیران سر بالا گرفت. نگاه گریزانش روی هر جایی الا چشم های ارسلان می چرخید. -اجازه دهید برویم بیرون منتظر هستند. ارسلان سر خم کرد و داغ کنار گوش هایش نفس کشید. -نگران نباشید. مادرم بیرون رفتند تا من فرصت خداحافظی با شما را داشته باشم. خوب می دانند که این چند روز دوری چه بر سرم خواهد آورد؛ آن هم زمانی که ناچارم در میان این همه گرگ، شما را تنها روانه کنم. جیران بر خلاف کلامش خود را ناخودآگاه در آغوش ارسلان پنهان کرد. امنیت این آغوش تنش را گرم می کرد و ترس هایش را تسکین می داد. صدای ارسلان درست مثل دست نوازشی قلبش را لمس می کرد. -نمی دانم چطور تاب بیاورم تا این همه مدت از من دور باشید؛ نمی دانم جیران. از همین حالا دلم بی تاب شماست و می دانم که هر لحظه از درد این که شما را تنها گذاشته ام جان خواهم داد. هر چند ... آهی کشید و دختر را اندکی از آغوشش جدا کرد. -... برای این که با شما باشم، ناچارم این درد را تحمل کنم. دست زیر چانه ی دختر برد و صورتش را بالا کشید. -به من نگاه کن جیرانم. این نگاه را از من دریغ نکن که در این چند روز آتی از نبودنش مجنون خواهم شد. جیران با تانی سر بلند کرد. تلاقی نگاه سوزان و پر مهر مرد و نگاه پر شرم دخترک لحظه ای بیشتر طول نکشید. ارسلان بی اختیار دست پشت سر دخترک برد و او را بی محابا به سمت خود کشید و چند ثانیه بعد ردیف مژه های دخترک در هم فرو رفت و در گرمای عشق مرد حل شد. وقتی از هم جدا شدند هر دو نفس، نفس، می زدند. گویی در سرمای استخوان سوز زمستان، تن هر دو در آتش می سوخت. جیران چند قدمی به عقب برداشت؛ اما نگاهش درگیر ارسلانی بود که مست و مخمور و تب دار خیره اش مانده بود و گویی جز جیران چیزی نمی دید. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  8. #دویست_سی_هشت_بوی_اقاقیا_دو_بوی_اقاقیا دل در سینه ی بانو به درد آمد. باید حال و هوای تلخ این دختر را عوض می کرد. -شاید از اینجا که رفتید دیگر فرصت نشود برای خداحافظی یکدیگر را ببینیم؛ هر چند تلاش می کنم اینگونه نشود. اما ... این پسر سر به هوای من دست شما امانت. می دانید که این مردها تنها قد می کشند و در واقع کودک درونشان کماکان به بازیگوشی و شیطنت مشغول است؛ پس ... لازم شد از جانب من گوش هایش را بپیچانید! صدای اعتراض ارسلان و خنده ی جیران در هم آمیخت. ارسلان چشم گشاد کرد. -ای وای من! شما دیوار کوتاهتر از من نمی یابید مادرجان؟ جای این که جیران بانو را به من بسپارید؛ من را به او می سپارید! آن هم با این وضعیت؟ بانو ابرویی بالا برد و چشم در حدقه چرخاند. -البته که شما را باید به جیران بسپارم؛ زیرا بانو قابل اعتمادتر از شماست! جیران که خندید، دل ارسلان روشن شد. حاضر بود هزار بار جان بدهد برای این خنده های شیرین؛ تخریب شخصیت که چیزی نبود! بانو رو به دایه کرد. -بهتر است که شما جلوتر بروید و ببینید کسی در راهرو نباشد. ارسلان به سمت ساک کوچکی که کنار پای جیران روی زمین دیده می شد؛ رفت و آن را از روی زمین بلند کرد. صورتش به سمت جیران بود و دایه و بانو چهره اش را نمی دیدند. بی صدا لب هایش تکان خورد. -فدای خنده هایت شوم! چشم های گرد شده ی جیران، هراسان به سمت بانو و دایه - که با یکدیگر صحبت می کردند - چرخید و با دیدن آن دو که مشغول صحبت بودند؛ نفس آسوده ای کشید. گرچه چهره اش به سرخ می زد؛ اما دلش از این جمله ی پر مهر ارسلان شیرین شده بود. هنوز از شوک سخن ارسلان بیرون نیامده بود که بانو به سمتشان چرخید. -دایه خانم زودتر می روند تا ببینند کسی در راهرو نباشد. بهتر است عجله کنیم. سپس قدم تند کرد و جیران را در آغوش کشید. -نیمی از بار غم دوری را کسی با خود می برد که می رود و تمام آن به دوش کسی خواهد ماند که نخواهد رفت دخترم. شما را به خدا می سپارم. نمی دانم دست سرنوشت برایمان چه رقم خواهد زد؛ اما از خدا می خواهم توفیق دیدار مجدد شما را به من ارزانی دارد. آه عمیقی کشید و جیران را از آغوش خود جدا کرد. -همیشه از خدا می خواستم که دختری داشته باشم که محرم دردهایم باشد. دل به همسر ارسلان خوش کرده بودم که جای دخترم را پر کند؛ اما حالا که دختری یافته ام؛ باید به این زودی از او دل بردارم. جان شما و جان ارسلان من. شما را به یکدیگر می سپارم. میرزا حسن شما را از اینجا تا روستای صوفی علی ماکو که نزدیک به مرز عثمانی است خواهد رساند. خاتون به ارسلان سفارش کرده بود که شما را از مرز جنوبی کشور خارج کنیم تا مبادا تیمور و اعوان و انصارش در پی شما باشند؛ اما این چند روزه مطمئن شدم که تیمور در تبریز به دنبال شما نیست و از طرفی قرار نیست شما وارد شهر تبریز شوید؛ شما از حاشیه ی شهر می گذرید و از خوی به سمت مرز عثمانی خواهید رفت. من به مسافرت با کشتی به هیچ شکل اعتمادی ندارم و راه زمینی را ترجیح می دهم. کمی زمان خواهد برد؛ اما امنیت آن بیشتر است. وقتی به مرز برسید، میرزا حسن از شما جدا خواهد شود و با ارسلان که به دنبال شما خواهد آمد، همراه می شوید. میرزا حسن موظف است به تهران باز گردد و مدارک و اسنادی را که در آینده مورد نیاز شما خواهد شد به فرانسه منتقل کند. دایه خانم هم با ارسلان خواهد آمد. هر چه لازم است در اوراقی نوشته ام و همراه با میرزا حسن می فرستم. نفسی گرفت و لبخند غمگینی زد. -دیگر بهتر است بروید؛ دیر خواهد شد. جیران بی تاب خو را در آغوش بانو افکند و اشک از چشم هایش سرازیر شد. این زن، حالا تمام داشته ها ی او بود که می خواست پشت سر خود به جا بگذارد. پدرش، مادرش، برادرش، خاتونش و ... سرزمینش. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  9. #دویست_سی_هفت_بوی_اقاقیا_دو_بوی_اقاقیا دایه شرمگین لب به دندان گزید و دستی به گونه کوبید. -خدا مرگ بدهد مرا؛ اصلا چنین منظوری نداشتم پسرجان. ارسلان با محبت گونه ی دایه اش را بوسید. -می دانم بانو؛ می دانم. دل پرمهر شما را به خوبی می شناسم. صباحت بانو جلو رفت و دایه را از آغوش ارسلان نجات داد. -خوب بس است پسرم. دیر می شود و جیران هم منتظر ماست. ارسلان دایه را رها کرد و سری به تایید سخن مادر تکان داد. -با میرزا حسن صحبت کرده اید؟ مشکلی نیست؟ دایه در حال مرتب کردن چارقدش – که در آغوش ارسلان به هم ریخته بود – جلو رفت. -بله خودم با ایشان هماهنگ کرده ام. قرار است در انتهای راهروی ورودی به باغی که خود ساکن آن است منتظر ما باشند. صباحت بانو به سمت اتاقک پستو رفت. -خوب است. پس بهتر است زودتر برویم چون هوا سرد است و آن پیرمرد بنده ی خدا در آن سرمای استخوان سوز منجمد خواهد شد. دایه که تازه از مرتب کردن چارقدش فارغ شده بود؛ خود را به در پستو رساند و در را باز کرد و در همان حال غرولندکنان سر تکان داد. -حالا دو دقیقه بماند در سرما استخوان نمی ترکاند! پیرمرد غرغروی بی اعصاب. ارسلان با اشاره سری - به علامت سوال- به سمت بانو که با لبخند روبرویش ایستاده بود؛ تکان داد. تقریبا صدایی از میان لب هایش خارج نمی شد! -چه شده است؟ بانو شانه یا بالا داد و لبخند زد و به شیوه ی ارسلان پاسخش را داد. - نمی دانم؛ از دیروز که از دیدن میرزا حسن بازگشته ؛ یکسر حرص خورده است! دایه دستگیره را پایین کشید. -فکر نکنید که نمی شنوم! درست است که پیر شده ام اما قدرت شنوایی ام خدا را شکر مشکلی ندارد! به کوری آن میرزا حسن کر! و داخل پستو شد. بانو و ارسلان خندان به دنبال دایه در اتاقکی که جیران در آن آماده ایستاده بود؛ قدم گذاشتند. صباحت باو به سمت دخترک که مشخص بود حال پریشانی دارد رفت و با مهربانی دست او را در میان دست گرفت. -آماده هستید دخترم؟ همه ی وسایل خود را برداشته اید؟ جیران به اطراف خود با تلخی نگاهی انداخت. -چیز زیادی نداشتم بانو؛ تنها چند دست لباس بود و ... صدایش شکست. -... و ... پیراهن خاتونم و ... تصویر خانواده ام و خاتون؛ همین! (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  10. #دویست_سی_شش_بوی_اقاقیا_دو_بوی_اقاقیا با به یاد آوردن صورت حیران تیمور، زمانی که از کتابخانه خارج می شد؛ لبش را گزید تا مبادا صدای خنده اش بلند شود. قطعا اگر کسی او را نیمه شب در این احوال می دید که گاه میل به گریه و گاه میل به خنده دارد، شک می کرد مبادا جن زده شده است! به افکار خود خندید و خود را به بالای پله ها رساند. محتاط در راهروی بالای پله ها سرک کشید و هنگامی که مطمئن شد کسی در راهرو دیده نمی شود به سمت اتاق بانو پا تند کرد. تا همراه با ارسلان و بانو جیران را به کتابخانه ببرند و او را از عمارت خارج کنند. روبروی در ایستاد و باز هم اطراف را از نظر گذراند؛ کسی نبود. خود را به در اتاق نزدیک کرد و با کمترین صدای ممکن دو ضربه ی پشت سر هم و یک تک ضرب روی در اتاق کوبید. در بلافاصله باز شد و دایه خود را داخل اتاق پرت کرد و در پشت سرش بی صدا بسته شد. به محض چرخیدن، ارسلان را در نور شمع پشت سر خود دید که با لبخند با او نگاه می کند. ابروهایش در هم گره خورد. -همه ازدواج می کنند و شما هم ازدواج کرده اید. خدا رحم کند که فقط عقد کرده اید و نیمه شب جان به سر شده ایم؛ وای به روزی که عروسی کنید! ارسلان و بانو - که حالا کنار او ایستاه بود – به خنده افتادند. ارسلان با دو گام بلند خود را به دایه رساند و با محبت او را در آغوش فشرد. -فدای این زبان تلخ شما شوم که بر خلاف دل پرمهرتان دایم کنایه می زند! شما ببخشید بانو؛ خود می دانم همه ی زندگی ام برای شما دردسر بوده ام. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  11. #دویست_سی_پنج_بوی_اقاقیا_دو_بوی_اقاقیا ساعت از نیمه شب گذشته بود و دایه بی سر و صدا و محتاطانه از پله ها بالا می رفت. از روزی که با ظرف کریستال شیرینی خانگی از همین پله ها نیمه شب بالا رفته بود تا جیران را برای ارسلان خواستگاری کنند؛ یک هفته ای گذشته بود و چه هفته ی عجیبی! با یادآوری آن شب نم اشک در چشمش حلقه زد. محشری بود آن شب! شبی که پنهان از چشم اهل خانه همراه با بانو و ارسلان - که در کت و شلوار سفید رنگی برازنده تر از همیشه به چشم می آمد - درِ اتاقک پستو را به قصد خواستگاری زده بودند و پری کوچک حریر پوشی شرمگین در را گشوده بود و چه تضاد زیبایی بود بین حریر آبی تن پوش دخترک و گونه های رنگ گرفته از شرمش! آن شب با تمام تلاش های دایه و بانو برای شاد بودن مراسم، باز هم وقتی حلقه در انگشت جیران نشست؛ بی اختیار بغض شکست و گویی این اجازه ای بود برای این که صباحت بانو هم بغض بشکند و دخترک را در آغوش بگیرد و هر دو دل سبک کنند از غم نبود عزیزانشان در این شب. بعد از مراسم، از سکوت و تاریکی شب استفاده کردند و جیران را به کتابخانه بردند تا فردا برای حضور وی در هنگام خواندن خطبه ی عقد دچار مشکل نشوند. فردای آن روز، درست ساعتی پس از خروج تیمور از خانه سید حسن مدرس - که با خواهش بانو از ایشان به وسیله ی دایه در جریان ماوقع بود - وارد عمارت شد و خطبه ی عقد آن دو خوانده شد. فردای آن شب تیمور چقدر کنجکاو بود که بداند دلیل حضور مدرس در عمارت چه بوده است، زیرا که با گزارش صفدر بلافاصله راه رفته را بازگشته بود و زمانی رسیده بود که مدرس در حال خروج از عمارت بود و تنها به سلامی و احوالی بسنده کرده بود. با وجود اصرار تیمور برای این که ساعتی در خدمت ایشان باشد، آقا عذر خواسته بود که باید در جلسه ای در مجلس حاضر شود و تنها به خواهش بانو برای استخاره گرفتن در آنجا حاضر شده است و امکان بیشتر ماندن را ندارد. تیمور که از یاد بردن پوشه ای را بهانه ی به خانه آمدن کرده بود؛ ناچار پس از رفتن مدرس به اتاقش رفته بود و دسته ای کاغذ را بی حوصله در میان پوشه ای گذاشته و به کتابخانه نزد بانو بازگشته بود؛ اما صباحت بانو را تنها در کتابخانه خیره به قرآنی بازمانده ؛ یافته بود که با دیدن او قرآن را نشان داده و گفته بود؛ استخاره کردیم؛ خیر است. ارسلان برود بهتر است تا ماندن! (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  12. #دویست_سی_چهار_بوی_اقاقیا_دو_بوی_اقاقیا نفس در سینه ی بانو شکست و قلبش بی تاب شد. چقدر زود باید از تنها حاصل زندگی¬اش دست می کشید. قلبش خون می شد و به روی خود نمی آورد. سر بلند کرد و با چشم هایی پر آرامش به تیمور نگاه کرد. - اینگونه خیالمان از ارسلان راحت می شود. برای شما هم زحمت شد؛ سپاسگزارم. پر محبت و صمیمانه به سمت زن خم شد. - زحمتی نبود؛ حس ناخوشایندی در قلب بانو پیچید. تیمور این روزها عجیب دلش را پر از هراس می کرد. شتابزده و با لبخندی که به سختی گوشه ی لب هایش را بالا می کشید؛ از جا بلند شد. - من، ... یعنی ... باز هم مثل همیشه به خود مسلط شد. نباید تیمور را ظنین می کرد. ناچار دست به سمت ظرف کریستال مملو بورانی بادمجان برد و در حالی که تظاهر می کرد صرفا برای برداشتن ظرف از جا بلند شده است؛ به سمت تیمور چرخید. - شما هم میل دارید ؟ کمی امتحان کنید. خوابتان را بهتر می کند! تیمور که از حرکت ناگهانی بانو هنوز هم شوکه بر جا مانده بود؛ به خود آمد. چرا این همه تعجب کرده بود؟ مگر جز این بود که بانو از دل او خبر نداشت؟ مگر این نبود که خود او در تمام این سال ها به او تلقین کرده بود، جز همخانه ای ساده نیستند؟ مگر شغلش ایجاب نمی کرد تا از این زن دور بماند؟ پس ... صباحت بانو رشته ی افکار تیمور را برید. - میل ندارید؟ به خود آمد. چرا این روزها از خود بیخود بود؟ آن دنیل زیرک و خونسرد را کجا پنهان کرده بود؟ از جا بلند شد. باید خود را از این ساحره دور می کرد. از زنی که گویی او را از خود دور می کرد. با شتاب قاشقی که در دست هایش خشک شده بود را روی میز گذاشت و از جا بلند شد. به جهنم که غذایش تمام نشده بود! - خیر نوش جان، میل ندارم. باید زودتر به اتاقم بروم؛ کارهای زیادی دارم. با اجازه ی شما! و حتی منتظر پاسخ بانو نماند و با قدم هایی بلند از در تالار خارج شد و در کسری از دقیقه از مقابل چشم بانو ناپدید شد. بانو ملاقه به دست و متحیر از این حرکت تیمور در جا مانده بود و با چشم هایی گشاد شده به مسیر خروج تیمور خیره مانده بود. واقعا نمی فهمید کدام کار تیمور را باور کند . هر چند که از رفتن او خوشحال شده بود؛ اما از این حرکت های عچجیبش حس خوبی نمی گرف. نفسی گرفت و ملاقه را در کاسه رها کرد. خدا عاقبت او را با این مرد به خیر کند! با یادآوری این که امشب برای تنها پسرش به خواستگاری می رفت؛ دلش شیرین شد و تیمور و کارهای تیمور از خاطرش رفت. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  13. #دویست_سی_سه_بوی_اقاقیا_دو_بوی_اقاقیا -مادرجان اگر اجازه دهید من به اتاق خود باز می گردم. کمی حالم مساعد نیست. بانو بدون این که به روی خود بیاورد که بی تابی ها و دل زدن های ارسلان را دیده است؛ سری در تایید او تکان داد. -بفرمایید پسرم، خوب بخوابید. ارسلان سری خم کرد و با شب به خیری که مخاطب خاصی نداشت؛ از تالار غذاخوری بیرون زد. شاید هر وقت دیگری بود، تیمور از این حرکت ارسلان به آسانی نمی گذشت. اما ... حالا که جز خودش و بانو کسی در تالار باقی مانده بود و عطر دلپذیر و ملایم بانو مشامش را نوازش می کرد و چشم هایش بازی نور شمع ها روی صورت مهتابی و مژه های در هم فرو رفته ی او را شاهد بود؛ حالا هیچ چیز و هیچ کس دیگری مهم نبود! دلش می خواست مثل همه ی مردها گرمای محبت صحبت های همسرش را حس می کرد. گیلاس شربت بهار نارنجی را که در دست داشت، کمی با صداتر از معمول روی میز گذاشت تا توجه بانو را جلب کند. -ارسلان را چه شده است؟ این روزها حال خوبی ندارد. غلط! یعنی سوال از این مزخرف تر وجود نداشت که بپرسد! دلش بی تاب شده بود که چرا توجه بانو را به ارسلان جلب کرده است. این روزها درست مثل کودک حسودی که به فرزند تازه به دنیا آمده ی خانواده حسودی اش می شد؛ عجیب به توجه های بانو به ارسلان حسادت می کرد. نگاهش روی چشم های بانو چرخید. زن لبخندی زد. -چیز خاصی نیست، مطمئنم به زودی خوب می شود. نفس راحتی گرفت؛ ظاهرا بانو وقت زیادی را صرف نگرانی های ارسلان نمی کرد. اگر می خواست با خود صادق باشد، باید می گفت اصلی ترین دلیلش برای موافقت با خروج ارسلان از ایران، این بود که تاب دیدن محبت های بانو به او را نداشت؛ محبت هایی که ذره ای شامل حال او نمی شد! لبخند زد. -گفته ام پیگیر تذکره اش باشند که زودتر بتوانید مقدمات خروجش از ایران را فراهم کنید. شاید اینگونه خیال شما هم راحت شود. گمان می کنم تا انتهای هفته آماده است. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  14. #دویست_سی_دو_بوی_اقاقیا_دو_بوی_اقاقیا --چه شده است پسر؟ حالتان خوب نیست؟ رنگ به صورت ندارید. ارسلان که اندک، اندک به خود می آمد؛ تلاش کرد با لبخندی بی رنگ همه چیز را عادی جلوه دهد. -سلام، خیر خوبم. صحت آب گرم! تیمور لبخندی زد و دست میان موهای براق از نم خود کشید. -سلام. سلامت باشید پسر. مادرتان در اتاقشان هستند؟ ارسلان با قلبی تپنده و با شتاب سر به اطراف تکان داد. -خیر، نبودند. من هم کاری داشتم؛ اما گویا طبقه ی پایین هستند. تیمور با چشم هایی پر از شیطنت چشمک نامحسوسی نثار ارسلان کرد. -چیست؟ نکند پشیمان شده اید و می خواهید تقاضا کنید، قرار خواستگاری را بگذاریم. با به یاد آوردن مراسم خواستگاری امشب، کامش شیرین شد. لبخند محو روی لب هایش از دید تیمور پنهان نماند. متعجب به او نزدیک تر شد. -واقعا؟ نظر خود را عوض کردید؟ یعنی ... با چشم هایی متعجب - در حالی که نمی دانست از این سوء تفاهمی که پیش آمده است؛ بخندد یا عصبانی باشد- میان حرف تیمور پرید. -چرا شایعه می سازید پدر جان؟ ... برای چند لحظه دهانش تلخ شد. پدرجان؟ این مرد ؟ نفسی کشید تا خونسرد باقی بماند.مادرش چه گفته بود؟ نباید تیمور کوچکترین ظنی به او می برد. لبخندی از سر ناچاری زد تا تلخی دهان را فرو برد. با یاآدوری قرار امشب به خود -من کی گفتم نظرم را عوض کرده ام؟ بفرمایید؛ بفرمایید برویم سر میز شام که بسیار گرسنه هستم. تیمور متعجب اما بی حرف پیش افتاد و همراه با هم به سمت طبقه ی پایین رفتند. در تمام طول شام حواس ارسلان پرت بود و اصلا از مزه ی قیمه ی مورد علاقه ی تیمور هیچ نفهمید و این خود نگاه ها و لبخندهای پنهان از چشم تیمور دایه و بانو را به همراه داشت. هر لحظه به ساعت نگاهی می کرد و با کمال تعجب می دید که گویی عقربه ها به صفحه ی ساعت چسبیده بودند و دل نمی کنند از آغوش یکدیگر. خوب بود که بانو با او عهد کرده بود، تیمور را نست به کارهایشان ظنین نکند اگر نه با این حجم دلهره ای که در دلش نشسته بود؛ قطعا شام را نیمه کاره رها می کرد و به اتاقش بر می گشت. با هر سختی و مشقتی بود؛ سرانجام شام به اتمام رسید و همین نفس آسوده ی ارسلان را در پی داشت. دستمال سفره ی کتان کرم رنگ را - که با ظرافت تمام به وسیله ی دست های هنرمند بانو بروردی دوزی شده بود - روی میز پرت کرد و از جا بلند شد. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle
  15. #دویست_سی_یک_بوی_اقاقیا -مادرم امشب به خواستگاری شما خواهد آمد. بعد از این که دایه خانم فرمودند منت گذاشته اید و راضی به عقد شده اید؛ فرمودند باید رسوم رعایت شود. ... من که به دیدار شما می آمدم، تاکید کردند به شما اطلاع دهم. دایه خانم برای کمک به شما خواهند آمد تا آماده شوید و من ... نفس عمیقی کشید و ثانیه ای پلک روی هم گذاشت. -آمدم تا خودم از شما پاسخ بگیرم. نمی خواهم به هیچ روی تصور کنید که در قبول ازدواج با من اجباری هست. جیران با صورتی سرخ از شرم لب به دندان گرفت و با نازی پنهان در چشم هایی که نگاه از ارسلان می ربود؛ سر به زیر انداخت و نام مرد را پر عشوه بر زبان برد. -ارسـ ... لان! دست مرد روی سینه رفت. - جان ارسلان؟ عمر ارسلان؟ ... نکنید جیران بانو، با دل من اینگونه بازی نکنید. ارسلان تاب این چشم ها ی پر ناز شما را نمی آورد؛ آن هم زمانی که اجازه ندارد تا دست به گوشه ی پیراهن شما ببرد و تنش لرز می گیرد از لمس این گناه شیرین که ... تاب دوری از آن را هم ندارد. لحظه ای نگاهش سردرگم و درمانده روی صورت دختر نشست و ناگهان به سمت در اتاقک چرخید. -من ... باید، ... یعنی مادرم ... باید بروم. شب شما را خواهم دید. و جیران را با چشم هایی شگفت زده میان اتاق به تنهایی رها کرد و از اتاق بیرون زد. پشت در ثانیه ای ایستاد و دست به دیوار گرفت تا شاید ضربان قلبش اندکی آرام گیرد. خدایا چرا در مقابل این دختر اینگونه خودداری خود را از کف می داد! کمی که به خود مسلط شد، به سمت در خروجی اتاق رفت و در اتاق را با احتیاط باز کرد و اطرافش را بررسی کرد. ظاهرا کسی در راهرو دیده نمی شد. به سرعت از اتاق بیرون زد و به سمت پله های طبقه ی پایین قدم تند کرد. اما ... هنوز به میانه ی راهرو نرسیده بود که در اتاق تیمور باز شد و تیمور در حالی که لباس خانه ی ابریشمی زرشکی رنگی به تن داشت؛ از اتاقش بیرون آمد. پاهای ارسلان میان راهرو از رفتار باز ماند و در جا ایستاد. به محض این که تیمور از اتاق کاملا خارج شد و چرخید تا در را پشت سر خود ببندد؛ نگاهش به ارسلان - که میان راهرو خشک شده بود – افتاد. ابرویی بالا داد و دستگیره ی در را کشید تا بسته شود و سپس به سمت ارسلان قدمی برداشت و متعجب به صورت بی رنگ او خیره شد. (هر گونه کپی از این نوشته پیگرد قانونی دارد. دارای مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ❄️https://t.me/novle

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.