پریسا طاهری - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

پریسا طاهری

مدیر تالار عکاسی و چاپ

آخرین بار برد پریسا طاهری در 17 دی

پریسا طاهری یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

664 Excellent

درباره پریسا طاهری

مدیر تالار عکاسی و چاپ
  • درجه
    مدیر تالار عکاسی و چاپ
  • تاریخ تولد 18 دی 774

آخرین بازدید کنندگان نمایه

914 بازدید کننده نمایه
  1. بله من کنجکاو شدم برای ادامه و شروعش رو دوست داشتم.
  2. سلام خدمت اندیشه ی عزیز. راستش من تا آخر نرسیدم بخونم اما تا جایی که خوندم داستان خیلی جذاب و گیرا بود و خیلی خوب روایت شده بود شخصیت پردازی خوبی داشت و فضای داستان کاملا ملموس بود. موفق باشی عزیزم قلمت سبز
  3. راهنمای خرید لنز دوربین دیجیتال بخش 4 سیستم تثبیت تصویر طی سال‌های اخیر، سیستم تثبیت تصویر روی دوربین‌ها بسیار متداول شده است، اما تولیدکنندگان مختلف، آن را به شیوه‌های متفاوتی ارائه می‌کنند. پنتاکس و المپیوس، این سیستم را درون بدنه دوربین جا می‌دهند، در حالی که کانن، فوجی فیلم، نیکون، پاناسونیک و سامسونگ از سیستم‌های تعبیه شده در لنز استفاده می‌کنند. سونی برای SLR های آلفا از سیستم درون بدنه ای Super Steady Shot و برای سری Nex خود از سیستم تعبیه شده در لنز Optical Steady Shot استفاده می‌کند. سیستم تثبیت تصویر مخصوصا برای لنزهای تله مفید و حائز اهمیت است و هنگام مقایسه گزینه های مختلف، ارزش این را دارد که به طور ویژه مدنظر قرار گیرد. تولیدکنندگان مختلف، سیستم تثبیت تصویر اپتیکی مبتنی بر لنز را، با رعایت اصول مربوط به نامگذاری لنزها، به صورت‌های مختلفی نامگذاری می کنند. آنچه شما هنگام خرید نیاز دارید بدان توجه کنید در این جا ذکر شده است: Canon - Image Stabilization (IS) Fujifilm, Panasonic and Samsung - Optical Image Stabilization (OIS) Nikon - Vibration Reduction (VR) Sony (NEX system) - Optical Steady Shot (OSS) Sigma - Optical Stabilization (OS) Tamron - Vibration Control (VC) پشتیبانی از سنسورهای مختلف بیشتر دوربین‌های ارزان قیمت‌تر SLR و بدون آینه از سنسور APS-C استفاده می‌کنند که اندازه تقریبی آنها 24mmx16mm یا کمتر از نصف اندازه یک نگاتیو فیلم قدیمی 35 میلیمتری است (نیکون، این دوربین‌ها را DX می‌نامد). ضمنا در دوربین‌های رده بالای کانن، نیکون و سونی که اصطلاحا فول فریم نامیده می‌شوند ، سنسورها حدودا برابر با اندازه یک نگاتیو 35 میلیمتری هستند، به عنوان مثال 24mmx36mm (دوربین‌های حرفه‌ای و پرسرعت قدیمی تر کانن از یک اندازه سنسور میانی به نام APS-H بهره می بردند). در ضمن پاناسونیک و المپیوس از یک فرمت اندکی کوچکتر به نام Four Thirds در دوربین های با لنز قابل تعویض خود استفاده می‌کنند. همه تولیدکنندگان بزرگ (البته به جز المپیوس و پاناسونیک) اکنون مجموعه‌ای از لنزهایی را ارائه می‌کنند که به طور خاص برای دوربین‌های APS-C بهینه شده‌اند. این لنزها به طور کلی برای استفاده عمومی و به طور خاص برای زوم های واید بهترین گزینه هستند. لنزهایی که برای دوربین‌های فول فریم طراحی شده‌اند، به خوبی روی دوربین‌های APS-C هم کار میکنند. اما لنزهای APS-C به درستی بر روی دوربین‌های فول فریم کار نمی‌کنند. اگر در آینده نزدیک به فکر ارتقاء به یک سیستم فول فریم هستید، می‌بایست این موضوع را مدنظر داشته باشید. سازندگان، لنزهای SLR با فرمت APS-C خود را به صورت زیر برچسب گذاری می‌کنند: Canon - EF-S Nikon - DX Pentax - DA Sony - DT Sigma - DC Tamron - Di II Tokina - DX سیگما و تامرون، برچسب‌های بخصوصی برای لنزهای دوربین‌های بدون آینه نیز دارند که به ترتیب DN و Di III نامیده می‌شوند. در زمان نگارش این متن، توکینا لنزی از این نمونه را تولید نمی‌کند. مانت لنزها هر سازنده دوربین مانت لنز مختص خود را استفاده می‌کند، بدین معنی که لنزها نمی‌توانند با برندهای مختلف استفاده شوند. برای مثال، یک لنز کانن با یک بدنه نیکون سازگار نیست. چند استثناء نیز وجود دارد. المپیوس و پاناسونیک هردو از مانت Four Thirds برای DSLR ها و مانت Micro Four Thirds برای کامپکت‌های با لنز قابل تعویض بدون آینه شان (ILC ها) استفاده می‌کنند. SLR های سامسونگ اساسا با مدل‌های مانت KAF پنتاکس شناخته می‌شدند، هرچند این شرکت اکنون روی سری NX ILC تمرکز دارد. تعدادی از تولیدگنندگان ثالث به ویژه سیگما، تامرون و توکینا، لنزهایی با مانت‌های مختلف را به منظور سازگاری با برندهای مختلف دوربین تولید می‌کنند. جدول زیر لیستی از مانت‌های لنز موجود را ارائه می‌کند:
  4. راهنمای خرید لنز دوربین دیجیتال بخش 3 دهانه ی دیافراگم دهانه ی دیافراگم یک لنز، دومین پارامتر اصلی در مشخصات آن است و تعیین می‌کند که لنز توانایی دریافت چه میزان نور را دارد. دهانه دیافراگم به شیوه‌های مختلفی نشان داده می‌شود، F4 ، F/4 و 1:4 همگی یک معنی می‌دهند. عدد کوچکتر نشان می‌دهد که حداکثر دهانه دیافراگم لنز، بزرگتر است و بنابراین نور بیشتری را دریافت می‌نماید. برای مثال یک لنز با دهانه دیافراگم F2.8 دو برابر یک لنز با دهانه دیافراگم F4 نور دریافت می‌نماید. هرچه ماکزیمم دهانه دیافراگم یک لنز بیشتر باشد به شما اجازه می‌دهد که در نور کمتری عکسبرداری کنید و بدون استفاده از فلش در محیط مسقف عکس بگیرید. همچنین دهانه ی دیافراگم بازتر عمق میدان کمتری را ارائه می‌دهد که جنبه مهمی از عکسبرداری خلاقانه است.
  5. #پارت_13 محمد با نگرانی عرض راهرو را می پیمود؛ دیدن آرام در آن وضعیت برایش حکم مجازات داشت؛ حکمی که بی هیچ دادگاه و قاضی ای طناب دار به گردنش آویخته بود. با کلافگی روی صندلی نشست و دستی به گردنش کشید؛ این روزها بارها از داشتن شغل دوست داشتنی اش احساس پشیمانی می‌کرد؛ شغلی که آرزو را از آنها گرفته بود و او به طرز بی رحمانه ای تنها خود را مسبب مرگ او می دانست. کاش برای یکبار مقابل لجبازی هایش می ایستاد تا وارد این شغل پر دردسر نشود؛ کاش آرزو را کمتر دوست داشت تا می توانست حریف پافشاری هایش برای دریافت آخرین ماموریت شود؛ ماموریتی بی بازگشت... با احساس گرمای شدید در یک حرکت کتش را از تن در آورد و آن را روی صندلی کنارش انداخت. حس خفگی امانش را بریده بود؛ دست به سمت یقه ی پیراهن کرم رنگش برد و اولین دکمه ی آن را باز کرد؛ سعی کرد با دمی عمیق هوای تازه به ریه هایش بکشد اما هوای دلگیر راهروی بیمارستان چیزی نبود که راه تنفسش را باز کند؛ انگار باز کردن دکمه ی پیراهن هم راه حل موثری برای تنفس راحت تر نبود. کلافه تر از قبل از جای برخاست و روبروی در اتاق به دیوار تکیه زد؛ دلش می‌خواست زودتر این در باز شود و خبر حال خوب آرام را بشنود. با پنجه ی پای راستش روی سرامیک های سفید رنگ راهرو ضرب گرفته بود و منتظر به در اتاق خیره ماند. لحظاتی نگذشت که در اتاق باز شد و چشم های نگران محمد روی قامت کشیده ی پرستار ثابت ماند؛ با نگرانی تکیه از دیوار گرفت و با چند گام بلند خود را به پرستار رساند؛ به سختی از میان لبهای خشکیده اش لب زد: - حالش خوبه؟ پرستار چندتار موی رنگ کرده اش را که روی پیشانی اش افتاده بود با دست به داخل مقنعه ی مشکی رنگش هدایت کرد و لبخند خسته ای زینت بخش لب های بی رنگش شد. - نگران نباشید؛ حالشون خوبه فقط دچار افت فشار شده بود. محمد نفسی از سر آسودگی کشید و پلک روی هم گذاشت و در دل خدا را شکر کرد. صدای زن جوان سفید پوش باعث شد پلک هایش را باز کند. - امری نیست؟ محمد لبخندی به نشانه ی تشکر زد. - عرضی نیست؛ فقط اینکه می تونم ببینمش؟ پرستار در عین خستگی، حوصله و صبر برای این مرد نگران خرج می کرد. - به سِرُمش آرام بخش تزریق کردم به خاطر همین چند ساعتی خوابه؛ چند ساعت دیگه که بیدار شد می تونید ببینیدش.
  6. #پارت دوازدهم سوگند با دیدن آرام در آن وضعیت به سرعت بلند شد و با گام های بلندی خود را به آن ها رساند؛ با نگرانی دستش را جلو برد و زیر آن یکی بازوی آرام انداخت. - آرام جانم حالت خوبه؟ آرام دهانش را برای پاسخ باز کرد؛ اما گویی صدایش را گم کرده بود. پرستار دخترک بیچاره را درک می کرد؛ کنار گوش آرام زمزمه کرد. - هیش؛ نیازی نیست جواب بدی. و با چشم و ابرو به سوگند فهماند که فعلا سوالی نپرسد. با راهنمایی پرستار آرام را به سمت نزدیک ترین اتاق بردند؛ سوگند با دست آزادش در اتاق را باز کرد و آرام با کمک هر دو وارد اتاق شد؛ گام هایش آنقدر سست بود که قطعا بدون یاری به تخت نمی رسید. پرستار او را روی تخت خواباند و سوگند را خطاب قرار داد. - تا من برگردم مواظب باش نخوابه. و با گام های تندی از اتاق خارج شد. سوگند کنار دوست قدیمی اش روی تخت نشست و دست او را بین دست هایش گرفت؛ احساس می کرد این دختر بیشتر از هر دلداری ای به سکوت نیاز دارد. دقایقی بعد پرستار با دستگاه فشار سنج و سُرُم برگشت. سوگند فوری از روی تخت بلند شد تا پرستار کارش را راحت تر انجام دهد. بعد از گرفتن فشار آرام، سُرُم را به دستش وصل و آرامبخشی داخل سُرُم تزریق کرد؛ وقتی از همه چیز مطمئن شد دستش را روی دست او گذاشت. - عزیزم، باید خوب استراحت کنی. و فشار خفیفی به دستش وارد کرد و قبل از اینکه از اتاق خارج شود به سوگند اشاره کرد که او هم آرام را تنها بگذارد. سوگند بوسه ای محبت آمیز نثار پیشانی دوست دیرینه اش کرد و کنار گوشش زمزمه کرد. - عزیزم، خوب استراحت کن و به هیچ چیز فکر نکن؛ من بیرون اتاق منتظرت هستم. و او هم به دنبال پرستار از اتاق بیرون رفت. آرام به قدری سرش گیج می رفت که حتی توانایی باز نگه داشتن پلک های متورمش را هم نداشت؛ کم کم چشم هایش سنگین شدند و بعد از مدت ها به خوابی عمیق فرو رفت.
  7. #پارت یازدهم با صدای باز شدن در، نگاهش را به سختی از روی صورت دوست داشتنی مادرش جدا کرد و به سمت زن جوان سفید پوش چرخاند.پرستار لبخند محوی زد؛ - عزیزم وقت ملاقات تموم شد. ناباورانه زیر لب زمزمه کرد: - چه زود گذشت! پرستار جوان لبخند مهربانی زد و در را بست. او هنوز از حضور مادر سیراب نشده بود؛ کاسه ی چشم هایش پر از اشک شد. بغضش را به سختی از راه گلویش رد کرد و دست مادرش را با دو دست گرفت. - مامان، قول بده زود خوب شی و از این اتاق بیای بیرون؛ من به تو نیاز دارم. سرش را خم کرد و بوسه ای گرم روی دست رنج دیده ی مادرش نشاند. دست بی رمق مریم خانم زیر چانه ی آرام نشست و سر او را بالا آورد؛ چشم های دردناکش روی صورت رنگ پریده و چشم های گود افتاده ی دخترکش به گردش درآمد؛ قطره ی اشکی روی گونه اش جاری شد. - قربون چشم های قشنگت بشم که ابری شده؛ چی به روز خودت آوردی عزیز مادر؟ و بوسه ای پر از عشق روی گونه ی یخ زده ی آرام نشاند؛ سرمایی که از گونه ی آرام به لب هایش سرایت کرد؛ باعث شد با نگرانی سرش را عقب بکشد و دستش را روی پیشانی دخترش بگذارد. - دخترم، چرا انقدر سردی مادر؟ حالت خوبه قربونت برم؟ آرام لذت بوسه ی گرم مادرش را همراه با بغض چنگ انداخته درگلویش، فرو داد؛ کمی خود را عقب کشید تا دست مریم خانم از پیشانی اش جدا شود؛ نگاه گریزانش را از چشم های مریم خانم جدا کرد و در اتاق به گردش در آورد، تا مادرش بیش از این به حال آشفته‌اش پی نبرد. - چیزی نیست؛ چند روزی میشه درست و حسابی نخوابیدم؛ با یه خواب درست میشه. از روی تخت بلند شد. - حسابی مراقب خودت باش مریم گلی؛ فردا می بینمت. مریم خانم که به خوبی از حال عسلی های به یادگار مانده از همسرش خبر داشت؛ با درد پلک روی هم گذاشت. - تو هم مراقب خودت باش عزیزدلم. آرام با قدم های کوتاهی مسیر تخت تا در را طی کرد و دستش روی دستگیره نشست؛ قبل از اینکه دستگیره را پایین بکشد، لحظه ای مکث کرد و سرش را به عقب چرخاند؛ دست آزادش را بالا برد و انگشتهایش را در هوا تکان داد؛ آخرین لبخندش را_که فقط خودش از نهایت دردش خبر داشت_نثار مادرش کرد. - خداحافظ مریم گلی. مریم خانم نیز دست لرزانش را به سختی کمی بالا آورد. - خدا پشت و پناهت باشه، مادر. آرام سر چرخاند و دستگیره را بدون معتلی پایین کشید؛ با گام های بلند پا به راهرو گذاشت و در را پشت سرش بست؛ به در بسته پشت سرش تکیه داد و هوای تازه ی راهرو را با دم عمیقی به ریه هایش کشید ؛ قلبش بیش از پیش خود را به دیوار سینه اش می‌کوبید؛ دستش را روی قلبش گذاشت؛ خدا را شکر، که صدای قلب بی قرارش به گوش مادرش نمی رسید. پرستار، با نگرانی انتظار آرام را می کشید، با دیدنش از روی صندلی برخاست و به طرف او رفت. دلش به حال این دخترک رنگ پریده_ که به سختی سعی در پنهان کردن آشفتگی اش داشت_ می‌سوخت؛ دستش را به آرامی روی بازوی آرام کشید. - عزیزم حالت خوبه؟ آرام به ناچار سری به نشانه منفی تکان داد؛ پاهایش دیگر توان ایستادن نداشتند. پرستار مهربان دست زیر بازویش انداخت؛ آرام با تکیه به او به سمت خروجی بخش به راه افتاد.
  8. #پارت دهم لالایی کن...لالایی کن...لالایی بخواب ای کودک من گریه بسه از اشکهای تو این قلبم شکسته نذار مروارید چشم هات حروم شه لالایی میخونم تا شب تموم شه لالایی کن...لالایی کن...لالایی تویی که پاکترین خلق خدایی لالایی کن گل ناز قشنگم ملوس و کوچک و مست و ملنگم لالایی کن، بخواب بابا بیدار گل بوسه روی دست هات می کاره لالایی کن بخواب ای نور چشمهام با تو رنگ خوشی میگیره دنیام آرام چشمهایش را بست و به لالایی کودکی هایش گوش جان سپرد؛ این لالایی کودکانه غبار فراموشی را از ذهن خسته اش پاک می کرد و او را به شیرین ترین لحظه های زندگی اش می برد. روزهایی که همراه خواهرش سر بر زانوهای مادر می‌گذاشتند؛ نوازش نرم دستهای مادر در خرمن موهای خرمایی رنگشان و لالایی شیرینِ گوش نواز کم کم خواب عمیقی را مهمان عسلی چشم هایشان می کرد. چقدر دلش خواب می‌خواست، خوابی به شیرینی رویاهای کودکی هایش... خوابی که در عسلی چشمهای خواهرکش غرق شود و پلک هایش بدون دغدغه روی هم برود . دوست داشت فقط ساعتی دردهایش را به دست فراموشی بسپارد و اندکی در این آرامش ناب غوطه ور شود. نوازش آرام دستهای مادر آرامش عجیبی به تن خسته و قلب نا آرام اش تزریق ‌کرد. کم کم صدای زمزمه های لالایی، آرام و آرام تر می‌شد و به پایان رسید. دیگر خبری از اشکهای داغش نبود؛ گویی چشمه ی اشکش خشک شده بود، سر درد ناک اش را بلند کرد. دست گرم مادرش را میان دستهایش گرفت و به لبهایش نزدیک کرد؛ بوسه ای شیرین روی آن نشاند. چگونه در این مدت دوری اش را تحمل کرده بود؛ چگونه توانسته بود از این مادرانه های ناب بگذرد و خود را اسیر غربت کند! در حالی که دست گرم مادرش را نوازش می‌کرد، به چشمهای غمگین و بی فروغ مادرش خیره شد؛ حال نوبت او بود کمی مرهم روی درد های مادرش بگذارد؛ به رسم شیطنت های خواهرش لبخند محوی زد و با صدایی که از شدت گریه کمی گرفته بود. - مریم گلی خودم چطوره ؟ مریم خانم پلکهایش را روی هم گذشت و لبخند زیبایی به دخترش هدیه کرد؛ شاید این اولین لبخندی بود که بعد از آرزو چهره ی غمگینش را زینت می‌بخشید؛ از میان لبهای خشکیده اش زمزمه کرد. - خوبم دخترم. مگه می‌شه تو رو ببینم و خوب نباشم؟ چرا انقدر دیر کردی عزیزکم؟ - شرمنده روی مریم گلی؛ پرستارت گفت تمام شب را چشم به راهم بودی...تاخیر پرواز من رو معطل کرد. مریم خانم سری به تایید تکان داد. - کاش یه خبر می دادی مادر؛ نگرانت شدم. آرام لبخند محوی به این همه دل نگرانی های مادرش زد. - مریم خانم، به جای این همه نگرانی یه ذره به فکر قلب مهربونت باش که استرس براش خوب نیست. - تو کنارم باشی هیچ نگرانی ای ندارم. - فدای مامان قشنگم بشم؛ من دیگه از کنارت تکون نمی‌خورم؛ اگه بدونی چقدر دلتنگت بودم! نگاهش را به نقطه ای نا معلوم دوخت و پرنده ی خیالش را به روزهایی که برای رفتن لحظه شماری می‌کرد پرواز داد. چقدر شاهد اشک های پنهانی مادر و خواهرش بود؛ اما خودخواهانه حق را به خود می‌داد و اشک هایشان را نادیده می‌گرفت. حالا تاوان انتخاب های اشتباهش را داشت پرداخت می کرد. با صدایی که رو به فرسایش می‌رفت ادامه داد. - کاش هیج وقت تنهاتون نمی‌ذاشتم. مریم خانم قلبش از این اعتراف تلخ و زجر آور دخترش فشرده میشد. - عزیز دلم خودت رو اذیت نکن؛ من کنارتم...با هر انتخابی. آرام نگاهش را به محمد و سوگند که از پشت شیشه شاهد خلوت آنها بودند، سُر داد؛ لبخند محوی زد و با سربه آنها اشاره کرد. - مامان، ببین کی اینجاست. مریم خانم سری چرخاند و با نگاهی سرشار از قدر دانی به آنها خیره شد. - طفلک رویا و بچه هاش توی این مدت خیلی زحمت کشیدن و تنهام نذاشتن. سوگند از پشت شیشه با لبخند دستی تکان داد. محمد نیز سری به نشانه ی سلام برای مریم خانم تکان داد. مریم خانم نیز جواب آنها را با لبخند بی جانی داد و ادامه داد. - آرام جان... مادر... من نمی‌دونم تا چند وقت دیگر زنده هستم... آرام اخم ظریفی بین ابروهای پهنِ خرمایی اش نشاند و با اعتراض میان حرفش پرید؛ ملتمسانه لب زد. - مامان! خواهش می‌کنم دیگه از این حرف ها نزنید. و با بغض چنگ انداخته در گلویش ادامه داد. - از دار دنیا فقط شما رو دارم. بغض نمی گذاشت ادامه دهد؛ می‌ترسید بیشتر از دردهای نهفته در قلبش سخن بگوید و مادر بیمارش را رنجیده خاطر کند.
  9. #پارت نهم حالا درست مقابل تخت مادرش ایستاده بود. چشمهایش مشتاقانه روی صورت نحیف و رنجور مادرش به گردش در آمد و هوایی را که مادرش در آن نفس می‌کشید؛ همراه با دم عمیقی به ریه هایش کشید. چقدر دلتنگ عطر گرم تن مادرش بود؛ که به پاهای لرزانش قدرت ایستادن می دادند؛ تا بتواند قدم از قدم بردارد؛ که نشکند؛ که استوار بماند. در حالی که به صورت بی رنگ مادرش - که زیر نور مهتاب رنگ پریده تر به نظر می رسید - خیره مانده بود؛ به سنگینی قدم برداشت و به زحمت کنار تخت ایستاد. نگاه بی تابش مانند مادری که فرزند گمشده اش را بعد از مدت ها یافته باشد؛ روی جز به جز صورت مادرش سُر خورد. بغض کرده چشمهای شب رنگ مادرش را، پشت پلکهای بسته اش تصور کرد. چقدر دلتنگ نگاه براق مادرش بود. هر چند شک داشت دیگر برقی در آن نگاه باقی مانده باشد. قفسه ی سینه ی نحیفش به آرامی بالا و پایین می رفت و دل آرام را ناآرام می کرد. با این صورت رنگ پریده گویی به خوابی رفته است؛ که در پی آن بیداری ای نبود. از تصور این فکر دلخراش، قلبش تیر کشید. صورت بی رنگ مادر، گویی تاییدی بود بر افکار آشفته اش. بی اختیار اولین قطره ی اشک از گوشه ی چشم هایش نیش زد. قطره ها سیل شدند و صورتش از اشک خیس شد. چشمهایش بی اختیار پر و خالی می شدند. تند، تند، پلک زد تا شاید از شر شوری اشک هایی که گویی به زخم قلبش نمک می پاشیدند؛ خلاص شود. آخر حالا چه وقت بارش این اشک های مزاحم بود؛ چه از جانش می خواستند؛ که تصویر زیبای مادرش را در مقابل چشم هایش به لرزش در آورده بودند و نمی گذاشتند به خوبی تصویر نازنین مادرش را ببیند. بی اختیار زمزمه کرد؛ چه بد رفتاری ای چرخ چه کج رفتاری ای چرخ سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ «ملک الشعرای بهار» دست لرزانش را آهسته به طرف دست های نحیف و چروکیده ی مادر برد. چقدر، دلتنگ لمس این دستها بود، دستهایی که در کودکی نوازشگر موهایش می شدند. دستهایی که پناه بی کسی هایش بودند. پلک های خیسش را لحظه ای بست و حرکت نرم انگشتهای کشیده ی مادرش را لا به لای خرمن موهای خرمای اش به یاد آورد. راستی آخرین باری که موهایش را با وسواس بافته بود، کی بود. دست یخ زده اش را روی دستی که آنژیوکت به آن وصل بود، گذاشت. در این لحظه بیش از هر وقت دیگری محتاج نوازش این دستها بود. دستهایی که آرامش به رگهایش تزریق می‌کردند. به آرامی کنار تخت نشست و سرش را به دست مادرش نزدیک کرد. پلک های متورمش را روی هم گذاشت و لبهای لرزانش را روی دستهای چروکیده ی مادرش قرار داد و بوسه ای روی آن نشاند. نفس عمیقی کشید. آه، چقدر خوب بود که هنوز او را داشت . می توانست عطر مادرانه هایش را با اشتیاق به ریه هایش هدیه دهد. قطرهای اشک بی مهابا از عسلی چشم هایش روی انگشتهای نرم و کشیده ی مادرش می غلطید. تنها صدایی که سکوت اتاق را در تاریک و روشن سحرگاه می‌شکست. صدای ضربان قلب مهربان مادرش بود؛ که نوید می داد؛ نگران نباشد؛ که حالش خوب است. سرش را به سینه ی مادر نزدیکتر کرد تا صدای تپش های قلبی را که ضربان هایش بهترین نت موسیقی این لحظه های تلخ دخترک تنهای، درمانده بود؛ بهتر بشنود.. مریم خانم با حس تر شدن انگشت هایش و نفس های گرمی که به دستش برخورد می‌کرد؛ پلکهای خسته اش را به آرامی گشود. نگاهش به سمت دخترک لرزانش چرخید. چند لحظه ای طول کشید تا حضور آرام جانش را باور کند.دخترکی بی پناه که سر بر بالین او گذاشته بود و آغوش گرمش را طلب می‌کرد. نیش اشک به چشمهایش هجوم آورد. آرام جانش برگشته بود. برق امید در چشمهای بی فروغش سو، سو، می‌زد. گویی جان دوباره ای به او بخشیده بودند. دلش می‌خواست از تختی که اسیرش شده بود؛ برخیزد و با دلتنگی آرام جانش را در آغوش بگیرد. آرامی که بوی آرزوی پَرپَرش را می‌داد. آرامی که تنها دارایی باقی مانده اش از این زندگی پر فراز و نشیب بود. از دیدن غم جگر گوشه اش که شانه های ظریفش از شدت گریه می‌لرزید، قلب دردناکش فشرده ‌شد. شانه های دختر دلبندش تحمل این درد عظیم را نداشت. باید برای غم های دخترکش مادرانه خرج می‌کرد؛ به سختی بغض چنگ انداخته در گلوی خشکیده اش را فرو داد و لبهای خشکیده اش را به دندان گرفت؛ تا مبادا بغضش بشکند و دردی روی دردهای دخترکش اضافه کند.دستش را نوازشگرانه روی سر آرام کشید. - آرا...مم؛ بلاخره آمدی؟ آرام که با شنیدن صدای مادر شوکه شده بود؛ دلش نمی خواست سر بلند کند تا مادرش صورت خیس از اشکش را ببیند. سری به تایید تکان داد و تلاش کرد؛ بدون این که مادرش متوجه شود؛ با گوشه ی روسری به سرعت اشکهایش را پاک کند. لبخند تلخی روی لب های مریم خانم نشست. خوب می دانست دخترک چه دردی را تحمل می کند؛ برای این که او اشک هایش را نبیند. کاش می توانست کمی آرامش به آرام دلش هدیه کند. یاد کودکی های آرام و آرزو افتاد که با صدای لا لایی او، به خواب ناز می رفتند. چهره ی معصوم آرزو جلوی چشمهایش جان گرفت و بی اختیار صدای پر بغضش سکوت اتاق را شکست.
  10. پارت هشتم پرستار دستش را به نرمی روی کمر آرام گذاشت، در حالی که تلاش می کرد، با صحبت کردن فکر او را مشغول کند؛ به در اولین اتاق اشاره کرد، و توضیح داد. - اول، در اتاق استریل گان می پوشی؛ بعد به دیدن مادرت می رویم . تقریبا ده دقیقه بعد، آرام در حالی که گان آبی رنگ بلندی به تن داشت و کفش هایش در روکش همرنگ آن پوشانده شده بود؛ از اتاق استریل بیرون آمد. با نگاهی به رنگ آبی لباس، زهرخندی روی لبهایش شکل گرفت. چقدر خوب بود، که مادرش او را در لباس سیاه نمی دید. شاید مرگ آرزوهایشان را ، حتی برای لحظه ای از یاد می برد. گویی دستی بی رحمانه قلبش را در میان فشرد. تلاش کرد تا شاید کمی به خود مسلط باشد. حتی تصور از دست دادن مادرش با این وضعیت، دلش را می لرزاند. پس باید آرام می بود و تلاش می کرد؛ تا آرامش را به مادر درهم شکسته اش باز گرداند. پرستار، که حال روحی آرام را درک می کرد؛ دستی به بازویش زد و با نگاهی به در بسته سری به معنای برویم؛ فرود آورد. با راهنمایی او به سمت اتاق مادرش حرکت کردند؛ اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود؛ که گویی دنیا پیش رویش سیاه شد و همه چیز در اطرافش به گردش در آمد. در حالی که چیزی نمی دید؛ دستش را، بی اختیار به اطراف تکان داد، تا به چیزی تکیه کند. بلاخره دستش را به دیوار سفید راهرو گرفت و لرزان ایستاد. پرستار که جلوتر از او حرکت می کرد؛ با نشنیدن صدای پای آرام، با نگرانی به سمت عقب چرخید و با دیدن صورت رنگ پریده ی او به سمتش دوید. زیر بازوی آرام را گرفت و کمک کرد؛ تا روی صندلی فلزی کنار در اتاق بنشیند. - حالت خوب است؛ عزیزم؟ قلبش به شدت می تپید و با وجود این که نشسته بود؛ احساس می کرد دنیا در اطرافش می چرخد. دهانش خشک شده بود. به سختی تلاش کرد دهانش را باز کند. - من خوبم. پرستار با نگرانی دست روی پیشانی یخ زده ی آرام گذاشت. - اگر فکر می کنی خوب نیستی؛ بهتر است بعدا به دیدن مادرت برویم. سلامتی خودت هم مهم است. اما آرام دلتنگ تر از آن بود؛ که بیش از این منتظر بماند. با عجله سرش را تند، تند، به علامت نفی تکان داد. - نه، نه، فقط کمی سرگیجه داشتم. احتمالا، به دلیل پرواز طولانی مدتم بوده است. نگران نباشید؛ برویم. تلاش کرد از جا برخیزد. پرستار که متوجه شده بود؛ نمی تواند حریف بی قراری ها و دلتنگی های این دخترک آشفته گردد؛ دستش را گرفت و از جا بلند کرد. - بسیار خوب، می دانم که نمی توانی صبر کنی و دلتنگ دیدن مادرت هستی. پس حداقل به من قول بده؛ با گریه و بی قراری هایت مادرت را ناراحت نکنی. به یاد داشته باش؛ که وضعیت ایشان ثابت نشده است. آرام با چشم هایی که از نم اشک می درخشیدند؛ سرش را به نشانه ی تایید پایین آورد. اما با خود اندیشید؛ آخر مگر می توانست غم پنهان در نگاه و بغض سهمگین میان حنجره اش را از چشمهای تیز بین مادرش پنهان کند؟ اصلا، مگر ممکن بود؛مادرش که به کوچکترین واکنش های او آشنا بود؛ نبیند و نفهمد؟ به تلخی لبخندی بر لب نشاند و رو به پرستار ایستاد. - ممنون. پرستار، در حالی که بازویش را گرفته بود؛ لبخندی زد و به سمت اتاق مادرش حرکت کرد. پشت در اتاق، برای چند لحظه ای مکث کرد. نفسش گرفته بود و پاهایش سنگین بود. بازویش را از دست پرستار بیرون آورد، و با چشم هایی ملتمس به او نگاه کرد. - می توانیم تنها باشیم؟ پرستار با لحظه ای مکث سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد. - فقط لطفا مراقب باشید. تاکید می کنم؛ که وضعیت جسمی ایشان اصلا ثابت نیست و نباید ناراحت یا هیجان زده شوند. با سر حرف های پرستار را تایید کرد و دستش روی دستگیره ی در نشست. نفس عمیقی کشید. اینجا را باید تنها می رفت. این تنهایی انتخاب خودش بود. مگر نه این که وقتی عزیزانش را ترک می کرد و به دنبال آرزوهایش می رفت؛ تنهایی را انتخاب کرده بود؟ وای که اگر می دانست این رفتن، چقدر برایش گران تمام خواهد شد؛ هیچ گاه قدم، از قدم بر نمی داشت. نفس عمیقی کشید و دستگیره را به سمت پایین فشرد و وارد اتاق شد. باید با عواقب تصمیماتش روبرو می شد. در را به آرامی پشت سر خود بست.
  11. صدای پای خفه ی پرستار، نگاه محمد را به سمت انتهای راهرو کشید. پرستار در حالی که یک دستش را در جیب‌ روپوش سفید رنگش، فرو برده بود؛ با قدم هایی کوتاه به طرف آنها می آمد. وقتی به آنها نزدیک شد، با دیدن سر آرام که به شیشه چسبیده بود و اشک های داغی که روی گونه هایش جاری بود، لحظه ای مکث کرد. از دیدن صورت رنگ پریده ای این دختر، که او را شدیدا به یاد بی قرارهای خودش در گذشته می انداخت؛ دلش فشرده شد. چقدر حال و روز این دختر شبیه حال و روز خودش در روزهای آخر زندگی مادرش بود. روزهایی که، هنوز هم بعد از گذشت دو سال یادآوریش برای او دردناک بود و غمی که با گذشت دو سال، هنوز ذره ای هم التیام نیافته بود. او هم تک، تک، این لحظه ها را با تمام وجود لمس کرده بود. شاید هم سخت تر از این لحظه ها را، همان زمانی که گویا ثانیه های خفته در میان ساعت، از حرکت ایستاده بودند و او دستهای سرد مادرش را به امید آن که شاید گرمای دستهای خود را در آنها بدمد؛ در دست می فشرد. همان لحظه هایی که ملتمسانه فریاد می کشید؛ تا احیای قلب مادرش را از سر گیرند و همه با نگاه هایی پر از ترحم، به افسوس سر تکان می دادند. چقدر خوب می توانست حال این دخترک پریشان را درک کند؛ که از لرزش شانه های ظریفش، عمق درد و اندوهی که بر جانش سنگینی می کرد؛ پیدا بود. غباری از اندوه چهره اش را پوشاند؛ آهی تلخ از سینه اش بیرون داد تا شاید کمی از انقلاب روح دردمندش را آرام کند. قبل از این که دوباره در میان خاطره های دردناکی که به ثانیه ای کامش را تلخ کرده بودند؛ غرق شود با چند گام بلند فاصله ی خود و دخترک را پر کرد و دستش را روی شانه ی او گذاشت. - عزیزم؛ چرا گریه می‌کنی؟ نگران نباش؛ به زودی حالش خوب خواهد شد. شانه های آرام بی صدا لرزیدند و دل پرستار را هم به لرزه در آوردند؛ او با صدایی که رو به فرسایش می‌رفت؛ ادامه داد؛ - امروز، حالش خیلی بهتر از روزهای اول، به نظر می‌رسید. خودش هم به گفته های خودش ایمان نداشت؛ اما برای آرام کردن دختری که برایش سخت یادآور روزهای تلخ خودش بود؛ باید جمله های امیدوار کننده ای را از گوشه، گوشه ی ذهنش به یاد می آورد. - مطمئنم که اگر تو را ببیند؛ بهتر هم می‌شود. تمام شب را به انتظار رسیدنت بیدار مانده بود. بهتر است بیش از این منتظرش نگذاری. حالا هم اشک هایت را پاک کن و همراه من بیا. آرام به سمت پرستار برگشت و لحظه ای به صورت مصمم او نگاه کرد. اشکهایش را با سر انگشتهای کشیده‌ اش پاک کرد و سری به تایید تکان داد. چقدردلش می‌خواست این پرستار مهربان را - که برای آرامش او به تکاپو افتاده بود- در آغوش بکشد. چقدر از شنیدن این که مادرش تمام شب را بیدار مانده بود؛ تا او را ببیند دلگیر شد. آخر، پرواز لعنتی اش چند ساعت تاخیر داشت و مادرش را به انتظار گذاشته بود. در این شرایط بحرانی حتی تاخیر پرواز را هم به گردن خودش می انداخت؛ تا با عذاب دادن قلب رنج کشیده اش، گوشه ای از رنج های دل مادر داغ دیده اش را به دوش بکشد. از شیشه فاصله گرفت؛ اما به قدری حالش بد بود که بی اختیار جلوی چشم هایش سیاه شد و تلو، تلو خورد. پرستار با نگرانی زیر بازویش را گرفت و او را به سمت نیمکت کنار دیوار برد؛ تا لحظه ای استراحت کند.بلاخره توانست از جا بلند شود و پاهای لرزانش را حرکت دهد. جلوی در ورودی بخش که با خط قرمز، سی سی یو، و علامت ورود ممنوع، نوشته شده بود. برای لحظه ای مکث کرد و سرش به سمت محمد و سوگند چرخید. نگاهش در نگاه محمد گره خورد. محمد لبخندی محو به چشم های آرام تقدیم کرد و پلک هایش را روی هم گذاشت و سرش را رو به پایین حرکت داد؛ تا با تایید آرام دل دخترک را کمی آرامش دهد. دل آرام کمی، فقط کمی قرص شد. چقدر خوب بود؛ که در این لحظه های طاقت فرسا تنها نبود. چقدر خوب بود؛ که هنوز کسانی را داشت که اینگونه با نگرانی مراقبش باشند. چقدر خوب بود؛ که ... سرش را تکانی داد و به سمت در بخش مراقبت های ویژه، چرخید. پرستار که به خوبی حال او را درک می کرد؛ اجازه داد تا دستش روی در بنشیند. با لمس در و حس خنکی آن، زیر دستش، برای یک لحظه پلک هایش را بست. آخ چه می شد؛ اگر به جای آرزو او بود که مرده بود و شاهد این لحظه های تلخ نمی شد. چه می شد، اگر چشم باز می کرد و می فهمید همه ی اینها تنها یک کابوس بوده است؛ فقط یک کابوس! باید کمی آرامتر می بود و همان نگاه کوتاه محمد، گویی این آرامش را به او القا کرده بود. بی صدا در را گشود ودر حالی که پرستار همراهی اش می کرد؛ وارد راهروی بخش شدند.

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.