sosanafasi - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

sosanafasi

عضو

آخرین بار برد sosanafasi در 24 بهمن

sosanafasi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

830 Excellent

6 دنبال کننده

درباره sosanafasi

  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

373 بازدید کننده نمایه
  1. خورشید در حال غروب است که او وسایلش را برمی دارد و به داخل خانه باز می گردد. وارد اتاقش که می شود توجهش به سمت لباس و یک جفت صندل پاشنه بلند جلب می شود که روی تخت خوابش گذاشته شده است. در را نیمه باز رها می کندو پس از اینکه کتاب و جزوه هایش را روی میز می گذارد به سمت آن لباس می رود، تکه ای از دامن حریر نرم و خوش حالتش را در دست می گیرد و به این فکر می کند که این لباس زیبا را چه کسی در اتاقش گذاشته است؟! درست همان موقع صدای بهاره را از پشت سرش می شنود. بهاره- این لباسو مامانم برات خریده! با شنیدن صدایش به سرعت به عقب برمی گردد و لبخند محوی می زند. - خیلی قشنگه اما به چه مناسبت؟ او به سویش می آید، لباس را برمی دارد و روی بدن او قرار می دهدسپس لبخند عمیقی می زند. بهاره- برای مهمونی امشب دیگه! مطمئنم خیلی بهت میاد. با شنیدن این حرف چشم هایش گرد می شود. - این لباس؟! برای شب یلدا؟! بهاره- آره دیگه، مگه قشنگ نیست؟! تبسم- نه منظورم اینه که آخه کی شب یلدا یه همچین لباسی رو می پوشه؟! بهاره – همه ی ما همیشه اینطوری لباس می پوشیم سپس به خودش اشاره می کند. - یه نگاه به من بنداز! تبسم نگاه گذرایی به تنیک آبی رنگ اکلیلی در تن او می اندازد، سپس سری تکان می دهد. - باشه ولی فکر نمی کنم خیلی خوب باشه من اینو بپوشم! بهاره- اگه نپوشیش مامانم ناراحت میشه سپس دست به سینه می ایستد و سرش را تکان می دهد. - حالا دیگه تصمیم باخودته میتونی نپوشیش! لحظه ای خیره او را نگاه می کند، شاید حق با او باشد و اگر این لباسی را که زن عمویش برایش خریده است، را نپوشد او از این موضوع غمگین شود. به ناچار سری تکان می دهد و لباس را می گیرد. تبسم- باشه، میرم یه دوش می گیرم بعد اینو تنم می کنم. بهاره لبخند رضایت بخشی می زند و روی تخت می نشیند. - خیلی خب من همینجا منتظرتم. همانطور که به سمت حمام می رود، می گوید: - توبرو ممکنه طول بکشه، من خودم حاضر می شم و میام. بهاره- نه می خوام باهم بریم. به اجبار سری تکان می دهد و به حمام می رود. پس از اینکه موهایش را خشک می کند. لباس را می پوشد. بهاره لبخندزنان سرتاپای او را برانداز می کند. - وای چقدر رنگ قرمز بهت میاد، فوق العاده است، انگار برای تو دوخته شده! لبخندزنان از تعریف او تشکر می کند سپس روی صندلی میز توالت می نشیند، درست همان موقع لاک و گیرموی زیبایی را می بیند که روی میز قرار دارد، قبل از اینکه بخواهد چیزی بپرسد بهاره به سویش می آید. - اینا رو من برات آوردم، امشب بذار من آماده ات کنم. تبسم-نیاز نیست خودم حاضر می شم دیگه! او ابروهایش را درهم می کشد. - ببین تبسم؟ من خوشم نمیاد نه بشنوم، پایین موهاتو فر می کنمو یه خط چشم و رژلب برات می زنم همین، بعدش تموم میشه! اینقدرهم لجبازی نکن. سپس بی تفاوت به حرف های تبسم مشغول سروسامان دادن به موهای او می شود. کارش که تمام می شود یکطرف موهای او را روی صورتش می ریزد و طرف دیگر را با آن گیر مو جمع می کند، دقایقی می گذرد که مهسا در اتاق را باز می کند؛ تبسم را که می بیند لبخند عمیقی روی لب هایش می نشیند.
  2. تبسم- آروم باشین زن عمو، ولشون کنین، بیاین بامن بریم. الهه خانم به سختی گره ی اخم هایش را از هم باز می کند. - مگه نمی بینی چیکار می کنن؟ از بچگی همینطور دنبال هم بودن، نمی دونم کی می خوان دست از این کارهاشون بردارن. تبسم- شما حق دارین ولی اینقدر خودتو عصبی نکنین، حتماً سرتون شلوغه امروز کلافه شدین آره؟ الهه خانم- آره والا یه عالمه کار ریخته سرم اونوقت این دوتا مثل بچه کوچیکا دور من می چرخند. تبسم- اشکالی نداره من بهتون کمک می کنم، فقط بگین چیکار کنم؟! الهه خانم به سرعت چشم هایش درشت می کند و سرش را به چپ و راست تکان می دهد. - نه نه.. نیاز نیست عزیزم، کار دیگه ای ندارم که...تازه مهسا و بهاره هم هستند بهم کمک می کنند الان هم رفتن بیرون خرید کنند. تو برو درسهاتو بخون قربونت برم تبسم به آرامی لبخند می زند. - اشکالی نداره، امروز به شما کمک می کنمو بعد درس هامو می خونم الهه خانم ابروهایش را بالا می اندازد و دستش را پشت کمر او می گذارد. - نه گفتم که نیاز نیست، درسهات مهم تره تو برو تبسم لحظه ای متعجبانه نگاهش می کند، الهه خانم طوری رفتار می کند که گویی می خواهد هرچه زودتر او را دور کند. به اجبار چشمی می گوید و از او دور می شود. برای خوردن صبحانه به سمت سالن دیگر می رود، چند پرده ی خانه کنار کشیده شده اند و او می تواند ازپشتِ پنجره ها حیاط را ببیند. از کنار آن ها می گذرد که توجه اش به سمت نیک زادبزرگ جلب می شود. راننده اش و رحیم به او کمک می کنند در ماشین بنزش بنشیند و پس از اینکه رحیم ویلچر او را هم در ماشین می گذارد، راننده ماشین را به حرکت در می آورد. بازهم پنجشنبه است و بی شک او به بهشت زهرا می رود. روزهایی بود که او می توانست فرزندش را زنده ببیند اما این کار را نکرد و اکنون این توجه چه فایده ای دارد؟! با این فکر سری از روی تأسف تکان می دهد. آن روز هوا از روزهای قبل سردتر شده است و به خوبی می توان حضور زمستان را احساس کرد پس از صرف ناهار، مهسا و بهاره برای کمک به الهه خانم می روند و تبسم هرچه اصرار می کند بازهم الهه خانم از او می خواهد برای خواندن درس هایش برود، در نهایت تسلیم او شده و به اتاقش باز می گردد. پالتوی گرمی را تنش می کند و با برداشتن کتاب ها و جزوه هایش به باغ می رود؛ در آلاچیق می نشیند و مشغول درس خواندن می شود. نیم ساعتی گذشته و او غرق در درس هایش شده است، ناگهان نسیم سردی می وزد و به بدنش نفوذ می کند. لحظه ای نگاهش را از کتاب ها برمی دارد، دودستش را درهم گره می کندو پالتو را بیشتر به خود فشار می دهد. بی اختیار به یاد حرف های صبح باراد می افتد؛ به یاد آن نگاه و چهره ی متفاوت... آیا واقعاً او کار درستی کرده بود که همه چیز را به او گفت؟! شرمندگی نگاهش و اصرارش برای ببخشش او را به لبخند وا می دارد، یعنی کار درستی کرد که او را نبخشید؟! باراد همیشه او را تحقیر کرده بود، خشم نگاهش را هرگز فراموش نمی کند پس کمی تنبیه و انتقام شاید بتواند او را آرام کند! ممکن است بازهم از او ببخش بخواهد و آیا اکنون باراد می تواند به او اعتماد کند؟ با این فکر نفسش را پرصدا بیرون می دهد... اصلاً اعتماد آن مرد چه اهمیتی دارد؟ اما او مردی است با چهره ای شبیه به پدروعمویش، چشم های مشکی باراد او را به یاد پدرش می اندازد.تنها به این دلیل می تواند مهم باشد؟! ناگهان به خود می آید از فکر کردن به او پریشان می شود، سرش را به چپ و راست تکان می دهد تا از هجوم افکاری که او را به سمت باراد می کشد، رها شود.
  3. تبسم با شنیدن این حرف کنجکاوانه به عقب باز می گردد، بردیا را می بیند که روی پله ی دوم ایستاده است و با چشم های گرد شده و دهانی باز به آن دو نگاه می کند؛ پس از لحظاتی به آرامی از پله ها پایین می آید و بی آنکه از آن ها چشم بردارد، لبخند عریضی می زند. بردیا- راحت باشین، ادامه بدین...من مزاحمتون نمی شم! او یک پله ی دیگر هم پایین می رود و سپس به سمت تبسم برمی گردد. بردیا- ولی تبسم... حالا این بچه یه اشتباهی کرده، تو باید اینطوری می خوابوندی تو گوشش؟! مکث کوتاهی می کند، لب هایش را می گزد و سرش را به چپ و راست تکان می دهد. بردیا- حداقل یکم آروم تر می زدیش! تبسم با خجالت زدگی نگاهش را از او می گیرد اما باراد به سویش می رود و روبرویش می ایستد. باراد- مزخرف نگو، همچین چیزی نیست! بردیا- آهان برای همین داشتی می گفتی اون طرف صورتت هم بزنه؟! اخم های باراد درهم کشیده می شود و کمی بیشتر به او نزدیک می شود. باراد- بردیا؟ نبینم بری به مامان، بابا یا هرکس دیگه چرت و پرت بگی! بردیا خونسردانه پوزخندی می زند. بردیا- فکر نمی کنم تو توی شرایطی باشی که بتونی منو تهدید کنی داداش جون،از الان به بعد باید با احترام بامن رفتار کنی وگرنه میرم به همه میگم این کبودی... لحظه ای به جای کبودی روی صورت اون نگاه می کند. بردیا- اِ...جاش هم که کمرنگ شده... سپس سری تکان می دهد- درهرحال، میرم میگم دستپخت کی بوده! باراد چشم هایش را ریز می کند- جرأتشو نداری! تبسم با دیدن بحث آن ها با کلافگی نفسش را پرصدا بیرون می دهد، بی شک باراد اجازه نمی دهد او حرفی به کسی بزند پس برای چه باید بایستد و آن ها را تماشا کند؟! با این فکر هردو را کنار می زند و از میانشان می گذرد و پشت سرش صدای آن ها را می شنود که همچنان با یکدیگر درگیر هستند؛ از پله ها که پایین می آید ناگهان بردیا قهقه زنان از کنارش می گذرد و دوان دوان پا به فرار می گذارد، باراد هم به دنبال او می رود. الهه خانم در سالن مشغول صحبت با خدمتکارها است و کارهای لازم برای میهمانی شب را به آن ها گوشزد می کند، بردیا به او نزدیک می شود و برای فرار از دست باراد دور مادرش می چرخد. باراد- پشت سرمامانت قایم می شی کوچولو؟ اگه جرأتشو داری بیا جلوم وایسا! بردیا دو دستش را روی شانه های مادرش می گذارد و بلند بلند می خندد. بردیا- اگه یه قدم بیایی جلوتر مامانم حسابتو می رسه! باراد برای گرفتن او به این طرف و آن طرف می رود، ناگهان الهه خانم که کلافه شده است، فریاد می زند. - کافیه دیگه بردیا شکه می شود و دست هایش را برمی دارد؛ الهه خانم با خشم به سویش می رود. الهه خانم- مگه تو بچه ای؟ کی دست از این کارها برمی داری بزنم تو گوشت تا عقلت سرجاش بیاد؟! بردیا با دهان باز یک قدم یک قدم به عقب می رود و هیچ جوابی نمی دهد. تبسم با دیدن این صحنه آرام آرام می خندد اما باراد با صدای بلند قهقه می زند. باراد- بزن تو گوشش مامان، این اینطوری ادب نمی شه! هنوز حرفش تمام نشده که الهه خانم با چهره ی قرمز شده به سوی او باز می گردد. باراد- باتوهم هستم! خنده از روی لب های باراد برداشته می شود و چشم هایش گرد می شود. باراد- اِ...آروم باش مامان. الهه خانم با خشم به سویش می رود. الهه خانم- زهرمارو آروم باش، من اینقدر سرم شلوغه و شما دوتا مثل بچه کوچیکا دنبال هم می کنین، از قد وهیکلتون خجالت بکشین باراد آرام آرام به سمت بردیا می رود و در کنار او می ایستد. الهه خانم- عقلتون هنوز اندازه بچه سه ساله است، وقت باباشدنتونه اونوقت اینطوری دنبال هم می دوین؟! بردیا لبخند پهنی می زند، دستش را به سوی او دراز می کند و لُپَش را می کشد. - آی مامان شیطون! انتظار داری زن نگرفته بچه دار شیم؟! الهه خانم که از شنیدن حرف او خشمش چندبرابر می شود، محکم روی دست او می کوبد. - دهنتو ببند سپس انگشت اشاره اش را به نشانه ی تهدید جلوی صورت هردوی آن ها تکان می دهد. الهه خانم- اگه یکبار دیگه چرت و پرت بگید چنان بلایی سرجفتتون میارم که باباتونم نتونه از دست من نجاتتون بده! بردیا با دو دست بازوی باراد را چسبیده و خودش را پشت سر او پنان می کند؛ باراد چشم هایش را درشت می کند و همانطور که تلاش می کند مانع خندیدنش شود، دو دستش را به حالت تسلیم بلند می کند. باراد- آروم باش مامان...نفس عمیق بکش، این بچه غلط کرد، خودم ادبش می کنم. تبسم که از خنده چهره اش قرمز شده است، برای آرام کردن الهه خانم به سویش می رود. شانه های او را می گیرد و او را به سمت دیگر سالن می برد.
  4. عقربه های ساعت هنوز از 10 صبح نگذشته اند که تبسم چشم هایش را باز می کند، شب قبل بادیدن اینکه باراد به خانه بازگشته بود، توانسته بود خودش را تسلیم خواب کند. پس از اینکه دست و صورتش را می شوید از اتاق خارج می شود، درست همان موقع در اتاق باراد نیز باز می شود و او هم از اتاقش بیرون می آید. لحظه ای هردو به یکدیگر نگاهی می کنند، با یادآوری اتفاق شب گذشته تبسم به سرعت نگاهش را می گیرد و از او دور می شود، پایش را روی پله ی سوم گذاشته که باراد به سرعت خودش را به او می رساند و جلویش می ایستد. چشم های تبسم گرد شده و پرسشگرانه به او خیره می شود. باراد مکث کوتاهی می کند، ابروهایش را درهم می کشد و لب هایش را روی هم فشار می دهد، سپس به سختی با صدای گرفته و خش دار اول صبحش سخن می گوید. باراد- من... یه عذرخواهی به تو بدهکارم. مکث کوتاهی می کند و با آشفتگی نگاهش را می گیرد. باراد- حق باتو بود... باید ازت می پرسیدم چه اتفاقاتی براتون افتاده نه اینکه اونطوری قضاوتت کنم اما آخه من اونشب تورو... حرفش را نیمه می گذارد، سرش را به چپ و راست تکان می دهد. باراد-اه..ولش کن، اصلا برای چی اونشبو یادآوری می کنم، من ندونسته خیلی آزارات دادم بی اونکه بفهمم حقیقت چیه! تبسم متعجبانه به او خیره است، لحن صحبت کردنش تغییر کرده است، در چشم هایش به راحتی می توان شرمندگی را دید، یعنی اکنون او حرفش را پذیرفته و از قضاوت ها و رفتارهایش پشیمان شده است؟ اصلا دختری مانند او برایش چه اهمیتی دارد؟ چه فرقی می کند او ناراحت باشد؟! پیش از این که اهمیتی نداشت اما شاید اکنون نسبت به دخترعمویش احساس دلسوزی می کند؟! حسی که تبسم از او بیزار است! اصلا علاقه ای به ترحم او ندارد. حال باید چه بگوید؟ بگوید که او را می بخشد؟ اما قضاوت ها و حرف های سوزناکش چه؟ نگاه های پر از نفرتش چه؟ شاید بد نباشد کمی تنبیه شود! با این فکر اخم هایش را درهم کشیده و از سمت راست او می گذرد. تبسم – تو اشتباه نکردی، اون حقیقت زندگیه من بود! دو پله ی دیگر بیشتر پایین نمی رود که او بازهم جلویش می ایستد. شرمندگی نگاهش بیشتر از قبل شده است. باراد- بهت حق میدم عصبانی باشی، رفتار من باتو خیلی بد بود نذاشتم اینجا آرامش داشته باشی، لطفاً منوببخش! باور کن این مسئله خیلی منو آزار میده! لحظه ای سکوت می کند، سمت راست صورتش را به سمت تبسم می آورد. باراد- اصلا اگه می خوایی بازهم بهم سیلی بزن تا دلت خنک شه سپس بازهم به چشم های او خیره می شود. باراد- من اشتباه کردم! لحظاتی به یکدیگر خیره هستند، عذاب وجدان مانند خوره به جان باراد افتاده است؛ فکر کردن به آنچه که به او گذشته هرلحظه آشفته ترش می کند، تا از او نشنود او را بخشیده است امکان ندارد آرام بگیرد. در انتظار پاسخ او همچنان نگاهش می کند که ناگهان متوجه شخصی که پشت سر تبسم ایستاده است، می شود. سرش را به چپ و راست تکان می دهد و زیرلب زمزمه می کند: - خدایا آخه آدم تر از این دیوونه نبود که مارو ببینه؟!
  5. مهران- مطمئنی چیزی نیست پسرم؟ باراد به چهره ی مهربان پدرش خیره می شود، خدایا...اگر او چیزی از دردورنج برادرزاده اش بداند برایش دردناک ترین اتفاق ممکن خواهد بود. به سختی لبخند می زند. - خوبم بابا چیزی نیست باورکن. لحظه ای سکوت می کند، کمی مردد است با اینکه اکنون تمام حقیقت را فهمیده است اما بازهم می پرسد. باراد- بابا؟ مهسا مشکل قلبی داشت؟! مهران با شنیدنش به یکباره شکه می شود،لحظاتی خیره او را نگاه می کند سپس با پریشانی می گوید: - وای خدای من...چطور فراموش کردم؟ سپس رو به مهسا که در کنار بهاره و بردیا ایستاده است، می کند. - مهسا؟ یه لحظه بیا اینجا او سری تکان می دهد و به آن ها نزدیک می شود. مهسا- بله عمو؟ مهران- عزیزم؟ تو مریضی قلبیت خوب شد؟ او نگاهی به باراد و سپس به مهران می اندازد و لبخند عمیقی می زند. - آره عمو، الان خوبم پارسال عمل کردم. باراد با شنیدنش با چهره ی درهم لحظه ای چشم هایش را روی هم فشار می دهد، پس تمامش حقیقت دارد. مهران- پارسال عمل کردی؟...اونوقت برای هزینه ی عملت چیکار کردین؟ مهسا- آبجی از فروشگاهی که توش کار می کرد وام گرفت. باراد که دیگر طاقت شنیدنش را ندارد از کنارشان می گذرد، بار دیگر تمام حرف های تبسم در ذهنش تکرار شود. به شدت از خودش خشمگین است، از خود، از زندگی و یا سرنوشتی که عمویش و فرزندانش به آن دچار شده بودند، آیا واقعاً نیک زادبزرگ در آن سرنوشت مقصر است؟! کدام یک از آن ها طاقت شنیدنش را خواهند داشت؟ حقیقت برایشان بی شک از مرگ هم سخت تر خواهد بود. به طبقه ی دوم که می رسد لحظه ای به اتاق او خیره می شود، چقدر سخت او را مجازات کرده بود و چه حرف های تلخی که به او نزده بود! دستی به موهایش می کشد و با آشفتگی وارد اتاق خودش می شود. ساعت از نیمه شب می گذرد تا آن شب سخت برای باراد به پایان می رسد.
  6. ساعت کم کم از یازده شب می گذرد که درب اصلی باغ باز می شود و باراد داخل می شود، الهه خانم او را که می بیند لحظه ای به داخل عمارت نگاه می کند و با صدای بلند می گوید: - مهران؟ پدر؟ بالاخره اومد. و سپس به بیرون بازمی گردد و منتظر او می شود، مهران و نیک زاد بزرگ نیز به سرعت خودشان را جلوی درب عمارت می رسانند. بهاره و مهسا هم در کنار آن ها می ایستند.باراد آرام آرام به آن ها نزدیک می شود و پرسشگرانه به چهره های پریشان آن ها خیره می شود. هنوز کاملاً به آن ها نزدیک نشده که الهه خانم می گوید: - کجا بودی تو؟ نمی گی ما نگرانت می شیم؟ نه خبری؟ نه چیزی...گوشیتم که نبرده بودی؟ او با چهره ی به شدت آشفته در مقابلشان می ایستد. باراد- آروم باش مامان، مگه چی شده؟ نگران چی شدین آخه؟ الهه خانم نگاه دقیقی به او می اندازد، سپس چانه اش را به می گیرد و صورت او را به سمت راست می چرخاند. الهه خانم- خدا مرگم بده، این کبودی چیه روی صورتت؟ باراد دست او را از روی صورتش برمی دارد. - چیزی نیست. درست همان موقع بردیا هم به خانه باز می گردد، باراد را که می بیند دوان دوان خودش را به آن ها می رساند، شانه ی او را می گیرد و او را به سمت خودش برمی گرداند. بردیا- کجا بودی تو مرتیکه؟! نمی گی ما نگران می شیم؟ نمی گی ما خاک به سر می شیم؟ نمیدونی مامانت روت تعصب داره؟! سپس همانطور که تلاش می کند صدایش را نازک کند، با دو دست به صورتش چنگ می اندازد. بردیا- وای خدا منو مرگ بده از دست شما راحت کنه! الهه خانم به سرعت به سمتش می رود، روی نوک انگشت های پایش می ایستد تا بتواند قدش را بلند کند وسپس گوش او را می گیرد. - حالا دیگه ادای منو درمیاری پسره ی کله پوک؟ بردی- آی آی غلط کردم دیگران همه می خندند، مهران بازوی باراد را می گیرد و رو به بردیا می گوید: - خب خداروشکر دلقکمونم اومد. سپس باراد را به داخل خانه می برد. - نمی خوای بگی چی شده؟ این کبودی چیه رو صورتت؟ باراد- گفتم که چیزی نیست. بردیا با شنیدن این حرف خودش را به آن ها می رساند و به کبودی صورت باراد خیره می شود. پس از لحظاتی چشم هایش را ریز کرده و با چهره ی موزیانه ای می گوید: - چیکار کردی شیطون که اینطوری بهت سیلی زدن؟ آخ آخ طرف دستش هم خیلی سنگین بوده! الهه خانم- چرا مزخرف میگی؟ کی گفته این جای سیلیه؟ بردیا- من میگم... تجربه اش رو داشتم! این را که می گوید همه متعجبانه نگاهش می کنند، سپس بهاره و مهسا بلند بلندمی خندند. بهاره- بمیرم الهی داداش چندبار تا حالا سیلی خوردی؟ بردیا- آخرین دختری که بهم سیلی زد دقیقاً همینطور کبود شده بود، دست اون هم خیلی سنگین بود. همگی می خندند، اما مهران سری از روی تأسف برای او تکان می دهد. سپس با دقت به باراد نگاه می کند او به نقطه ای خیره شده و در فکر فرو رفته است، با دیدن آشفتگی او، کمی از دیگران فاصله می گیرند.
  7. سلام نویسنده ی عزیز نام رمانتون حس غمگین به آدم میده اما فکر می کنم برای رمان مناسب بود. موضوع رمان خوب بود. حس آمیزیتون هم خوب بود. موفق باشید.
  8. مهسا- یه مانتو و چندتا لباس خریدم، نمی خوایی ببینیشون؟ تبسم- معلومه که می خوام سپس دست از خشک کردن موهایش برداشته و روی تخت می نشیند. مهسا با خوشحالی خریدهایش را به او نشان می هد، طولی نمی کشد که بهاره هم به اتاقش می آید و او هم با آن دو مشغول دیدن خریدهای مهسا می شود. یک ساعتی گذشته است که الهه خانم با چهره ی پریشان در چهارچوب می ایستد و رو به تبسم می گوید: - تبسم جان؟ عزیزم تو بارادو ندیدی؟ لبخند از روی لب های تبسم برداشته می شود و با نگرانی به سوی او باز می گردد، به سختی سرش را به چپ و راست تکان می دهد. - نه...ندیدم. بهاره به سوی مادرش می رود. - چی شده مامان؟ چرا اینقدر نگرانی؟ الهه خانم- باراد تو خونه نیست موبایلشم تو اتاقشه، پدربزرگت میگه رفت تو باغ ولی اونجاهم که نیست. بهاره نفسش را پرصدا بیرون می دهد. - وای مامان مگه بچه است اینقدر نگرانشی؟ هرجا باشه برمی گرده دیگه! تبسم لب هایش را روی هم فشار می دهد و به زمین خیره می شود، آخر او کجا رفته است؟ کاش هیچکدام از آن حرف ها را به او نمی گفت و مانند همیشه با سکوتش به او حق داده بود.صدای الهه خانم او را به خود می آورد. - اون هیچوقت اینطوری بی خبر غیب نمی شد اونم بدون گوشیش. در همین حین خدمتکاری به سویشان می آید. - شام حاضره خانم. الهه خانم سری تکان می دهد و سپس به هرسه نگاه می کند. - پاشین دخترا بریم سرمیز. با اینکه می داند اشتهایی برای خوردن غذا ندارد اما همراه آن ها به طبقه ی اول رفته و سرمیز می نشینند، نیک زاد بزرگ، مهران و بردیا هم آنجا حضوردارند. الهه خانم با پریشانی در کنار مهران می نشیند. مهران- نگران نباش عزیزم، هرجا باشه برمی گرده! الهه خانم- گوشیش تو اتاقشه، ماشینش رو هم که نبرده...آخه یهو کجا غیب شد. نیک زادبزرگ- دخترم؟ حتماً رفته بیرون قدم بزنه...اینقدر به دلت بد راه نده ناسلامتی یه مرد سی ساله است میتونه مراقب خودش باشه. بردیا- شاید دزدیده باشنش، بخوان ازمون باج بگیرن! به سرعت اخم غلیظی بر چهره ی الهه خانم می نشیند، چنان چشم غره ای به او می رود که خنده روی لب های بردیا برداشته می شود. بردیا- یا خدا اینطوری نگاهم نکن مامان جون، غلط کردم! میرم میگم جای داداشم منو بدزدن خوبه؟! مهسا و بهاره هردو می خندند. ذهن تبسم به شدت درگیر باراد شده است، برای لحظه ای سرش را بلند کرده و به نیک زادبزرگ نگاه می کند، بی شک او اتفاقی که افتاده بود را برای آن ها توضیح نداده است... در همان لحظه نیک زادبزرگ نیز به او نگاه می کند، نگاهی که گویی پر از سوال است و یا شاید سراغ باراد را از او می گیرد. دو ساعتی گذشته است، تمام اهل خانه نگران او شده اند و کسی در خانه آرام و قرار ندارد. بردیا به درخواست مادرش برای یافتن او از خانه خارج شده است و الهه خانم در جلوی ورودی عمارت به این طرف و آن طرف قدم زده و چشم هایش از روی درب اصلی باغ برداشته نمی شود. تبسم پشت پنجره ی اتاقش ایستاده و در حالیکه نگاهش به درب اصلی باغ است، ناخنش هایش را می جود و خودش را سرزنش می کند.
  9. نقد رمان فرارکن می میری من چند پارتی رو از رمان رو خوندم توی چند پارت اول بیشتر به فضاسازی پرداخته بودین. شروع داستان به نظرم به یه هیجان هم احتیاج داره. فضاسازی و حس آمیزی هم خوب بود.
  10. باراد به جای خالی او خیره است و هیچ حرکتی نمی کند، باورحرف های او برایش دشوار نه، غیرممکن است! چگونه بپذیرد این همه دردورنجی که بر او گذشته است تمامش حقیقت داشته باشد؟! از زندگی فقط درد نصیب او شده بود در حالیکه می توانست درست مثل بهاره دختری تحصیل کرده و پر از غرور و احترام باشد. برای لحظه ای از ذهنش می گذرد، اگر خواهر خودش در آن شرایط بود چه؟ نه...تنها فکرش هم او را به جنون می کشد. به یکباره نسبت به تمام زندگی احساس تنفر می کند..نسبت به خودش احساس خشم می کند، در این مدت او چه کرده بود؟ جز اینکه دردورنج او را بیشتر کرده بود، بی رحمانه قضاوتش کرده بود و بی رحمانه تحقیرش کرده بود... آیا واقعاً او لایقش بود؟ اشکی از گوشه ی چشمش جاری می شود، آنقدر دندانهایش را روی هم فشار می دهد که چیزی نمانده با آن فشار بشکنند...کاش... کاش تمام این ها تنها یک کابوس بود! تبسم با بی قراری میان درخت ها می رود و اشک می ریزد، یادآوری آن روزهابه تنهایی آنقدر سخت است که گویی بار دیگر تجربه اش کرده است. به درختی تکیه می دهد و اشک هایش را با دودست پاک می کند. - نه...دیگه کافیه، کافیه... اون روزا دیگه برنمی گرده... بسه دیگه... عاجزانه روی زمین می نشیند و بی آنکه بتواند خودش را کنترل کند، بازهم اشک می ریزد. تلاشش برای آرام شدن بی فایده است در نهایت بی صدا به نقطه ای از تاریکی آن باغ خیره است. دقایقی گذشته است که ناگهان صدای نیک زادبزرگ را نزدیک به خود می شنود. نیک زادبزرگ- باراد؟...تبسم؟ به سرعت بلند می شود و خودش را پشت درختی پنهان کرده و به سوی او نگاه می کند، او را می بیند که همراه با رحیم در میان درختان او و باراد را صدا می زند. قبل از اینکه او متوجه اش شود دوان دوان از لابه لای درختان می گذرد و خود را به خانه می رساند. از سالن اصلی می گذرد و به سمت پله ها می رود، برای لحظه ای می ایستدو نگاهی به پشت سرش می اندازد. نیک زادبزرگ و رحیم تا کی باید به دنبال او و باراد در باغ می گشتند؟! با این فکر به سوی یکی از خدمتکارها می رود. - ببخشید؟ لطفا به نیک زاد بزرگ بگید که من توی خونه ام و الان دارم میرم توی اتاقم، ایشون توی باغ دنبال من میگردند. خدمتکار سری تکان می دهد وبه سمت خروجی خانه می رود. او هم به سرعت از پله ها بالا رفته و خودش را به اتاق می رساند. از پشت پنجره خدمتکار را می بیند که ویلچر او را تکان می دهد و به سمت خانه می آورد. اما باراد چه شد؟ او کجا رفت؟ یعنی هنوز همانجا در انتهای باغ ایستاده است؟ اما این موضوع چه اهمیتی دارد؟ مگر نه اینکه همیشه او را تحقیر کرده بود و یا حق زندگی را از او گرفته بود؟ قضاوت های بی رحمانه ی او جان به لبش کرده بود، اما او همان کسی است که همه جا مراقبش بود و بارها به او کمک کرده بود. از این افکار به ستوه می آید دو دستش را روی سرش می گذارد. خودش را سرزنش می کند، برای چه به او سیلی زد؟ چرا خودش را کنترل نکرده بود؟ یکساعتی گذشته است که صدای خنده های مهسا و بهاره را بیرون از اتاقش می شنود، بی شک آن ها از خرید بازگشته اند و به زودی مهسا برای دیدن او به اتاقش می آید با این فکر به سرعت به حمام می رود تا مبادا مهسا او را با چشم های اشک آلود و قرمز شده ببیند. پس گذشت دقایقی وقتی اطمینان می یابد چیزی از چهره اش مشهود نیست از حمام خارج می شود و به اتاق باز می گردد، همزمان مهسا را می بیند که خریدهایش را روی تخت گذاشته و آن ها را زیرورو می کند. او با دیدنش لبخند عمیقی می زند. - سلام آبجی عافیت باشه. تبسم- سلام، کی اومدی؟ مهسا- خیلی وقته، تو توی حموم بودی. سری تکان می دهد و روبروی آیینه می ایستد، مشغول خشک کردن موهایش شده است که او با خوشحالی به سویش می آید.
  11. تبسم- تو یه شب، فقط برای یکساعت منو دیدی ، اونوقت با اون یکساعت تموم زندگیه منو قضاوت کردی، بی اونکه حتی یه دفعه ازم بپرسی چرا؟ آخه چرا اینطوری شد؟ چرا اینکارو کردی؟...اصلا به ذهنت رسید که ممکنه چی به من گذشته باشه؟! اصلا به این فکر کردی که ما چطور زندگی می کردیم؟! درمیان اشک هایش خنده ی تلخی می کند. - من چقدر احمقم...از کی انتظار دارم به من فکرکرده باشه، از آدمی که تموم زندگیش تو رفاه و خوشی زندگی کرده،از وقتی چشم به دنیا باز کرده همچی براش فراهم بودو هیچوقت معنی بی کسیو سختیوگرسنگیو تنهایی رو نچشیده...بهت حق میدم، درکش برای آدمی مثل تو غیرممکنه! اشکهای او بی وقفه گونه هاش را خیس می کند، در میان هق هقش به سختی می تواند سخن بگوید. تبسم- من.. از بچگی می دیدم که پدرم برای زندگی چقدر سختی می کشید، گاهی اوقات حتی چند روز نمی دیدمش چون صبح زود از خونه بیرون می رفتو شب وقتی برمی گشت من خواب بودم، درحالیکه پدربزرگه تو با غرور بی حد واندازه اش فقط به انتظار این بود که پدرم برگرده و بهش بگه اشتباه کرده...بگه ببخشید...فقط همین براش مهم بودو به این فکر نمی کرد که ما چطور زندگی می کنیم، اما بعد از اون همه سال سختی همه چیز داشت خوب می شد پدرم قرار بود تو شرکتشون مدیر شه، می خواست خونه بخره، ولی یهو...اون تصادف لعنتی همه چی رو از ما گرفت....من فقط 15 ساله ام بود، فقط 15 سال، وقتی پدرومادرمو از دست دادیم، اصلا می فهمی این یعنی چی؟! من نمی دونستم چطور زندگی کنم، هیچکس نبود بهم بگه از این به بعد چطور باید زندگی کنم...عمو حتما فراموش کرده اما اگه ازش بپرسی یادش میاد که مهسا از بچگی مریض بود، قلبش مشکل داشتو همیشه دارو می خورد... من نمیدونستم باید چطور پول داروهای مهسارو جور کنم، تنها خوش شانسی ام این بود که رییس بابا که آدم خوبی بود بهم گفت توشرکتش منشی شم... درسته که حقوقش کفاف زندگیمونو نمی داد اما می تونستم داروهای مهسا رو بخرم، چهار سال اونجا بودم تا اینکه اون سکته کرد و پسرخوشگذرونش جاشو گرفت، از همون روزای اول سعی می کرد بهم توجه کنه و بعد از دو هفته بهم پیشنهاد وقیحانه ای داد...منم بهش بدوبیراه گفتمو از اونجا بیرون رفتم...و اون شروع بدبختی هام شد، همش آدمای عوضی رو تحمل می کردم که تا می فهمیدن هیچکسو ندارم سعی می کردن ازم سواستفاده کنن، مدام کارمو عوض می کردم، مدام بدبختی می کشیدم اگه بهت بگم که منو خواهرم چقدر شبها گرسنه می خوابیدم تو مغز تو که جانمیشه... لحظه ای سکوت می کند، بی صدا اشک می ریزد و به چشم های او خیره می شود. - من همه ی اینارو تحمل کردم، به سختی پول داروهای مهسا رو می دادم اما سال پیش نتونستم چندوقت براش دارو بخرم، یهو حالش بد شد...دکترش گفت باید عمل شه...وگرنه...وگرنه میمیره با یادآوری آن شب تمام تنش به لرزه می افتد، فریاد می زند. - تو بگو...من باید چیکار می کردم؟! میذاشتم بمیره؟ چرا ساکت شدی لعنتـــی؟ بگو... از کجا باید چند میلیون پول می آوردم؟ از کی باید می گرفتم؟ وقتی هربار مجبور بودم یک یا دومیلیون دارو براش بخرم... اون شب تو و خونواده ات کجا بودین؟! حتی به ذهنتون نمی رسید که ممکنه من و خواهرم تو چه وضعی باشیم...من درست مثل مرده ها شده بودم...مثل یه کابوس بود که از مرگ هم سخت تر بود، حاضر بودم بمیرم ولی اون کابوس ها تموم شن... هق هق کنان به سمتش می رود و با مشت های پی درپی به سینه اش می کوبد. - من نمی خواستم آبروی کسی رو ببـــرم...نمیخواستم باعث سرافکندگی و شرمندگی کسی باشـــم... نمی خواستم، اینو بفهمم... باراد چشم هایش را روی هم فشار می دهد و اما تکان نمی خورد؛ حرف های اومانند پتکی به سرش کوبیده می شود. او پس از مشت های پی درپی عاجزانه و با صدای گرفته اش بازهم گریه می کند. تبسم- توروخدا..توروخدا بفهم که من نمیخوام کار اشتباهی کنم... لحظاتی به او خیره می شود، سپس به او تنه می زند و از کنارش می گذرد.
  12. نگاهی به چهره ی اخم آلود باراد می اندازد و باخشم دستش را از دست او بیرون می کشد. تبسم- دست از سرم بردار... چیه؟ بازم می خوایی سرزنشم کنی؟ چی از جونم می خوایی؟ باراد- تو حق نداری با پدربزرگ اونطوری حرف بزنی؟ چون می خواد باهات مهربون باشه خیال کردی آدم مهمی هستی؟ تو از نظر من لیاقت کوچیکترین توجه اش رو هم نداری! نمی خوایی گذشته رو فراموش کنی خب نکن، اما حق نداری اینطوری بهش بی احترامی کنی ...اون به اندازه ی کافی چند سال عذاب کشیده حالا تو... نگاه تحقیرآمیزی به سرتاپای او می اندازد. - تو یه دختر بی ارزش ... حق نداری با یادآوری گذشته اونو اذیت کنی با شنیدن این حرف ها تبسم کم کم احساس می کند از خشم تمام جانش لبریز می شود، برای او فقط پدربزرگش اهمیت دارد؟ پس آنهمه رنج و دردی که آن ها کشیده اند چه؟ چرا هیچکس به آنچه که به او و خواهرش گذشته نمی اندیشد؟ تا کی باید به او اجازه دهد این چنین تحقیرش کند؟! دست هایش را مشت کرده و تا آنجا که می تواند فشار می دهد. باراد- کسی که خودشو تبدیل به یه زن حقیر کرده اجازه نداره بیشتر از حقش صحبت کنه، تو اینجا داری با آرامش زندگی می کنی که فکر نمی کنم لایقش باشی...اصلا نمی فهمم...نمی فهمم چراتو باید دختره، عموی بیچاری من باشی که اگه زنده بود از داشتن دختری مثل تو نمیتونست سرشو بلند... ناگهان با شنیدن این جمله کنترلش را از دست می دهد، صدایش از خشم می لرزد و فریاد می زند. تبسم- بسه دیگــــه و همزمان دستش را بلند کرده و سیلی محکمی به گوش او می زند! برای لحظه ای گویی زمان متوقف می شود، صورت باراد به سمت راست می چرخد، باور اتفاقی که افتاد برایش ممکن نیست؛ با دست راستش به آرامی گونه اش را لمس می کند و سپس با چشمانی متعجب و دهانی باز او را نگاه می کند که از خشم و عصبانیت رگه های خونین، سفیدی چشمانش را پوشانده است. تبسم با نفرت به او خیره است، حرف های او طاقتش را طاق کرده است. هیچکس اجازه ندارد اینکه او دختر پدرش باشد را زیر سوال ببرد. پس از لحظاتی به سمتش هجوم می برد و با دودست به سینه ی او می کوبد. - تو خیال کردی کی هستی؟! هان؟ تا کی می خوایی منو تحقیر کنی؟ اصلا کاری جز قضاوت کردنو تحقیرکردن بلدی؟ از من تو ذهنت چی ساختی؟ لحظه ای سکوت می کند، بی اختیار فریاد می زند. - من...اون زنی که تو تصور می کنی نیستــــم! باراد ناباورانه به او خیره است، به او که لبهایش می لرزند و طولی نمی کشد که بغضش شکسته می شود.
  13. با شنیدن صدای باراد حرفش را قطع می کند و به سمت او برمی گردد، او با اخم های درهم کشیده نزدیکش می شود و روبرویش می ایستد. - تو حق نداری با پدربزرگ اینطوری حرف بزنی! باردیگر خشم تمام وجود تبسم را فراگرفته است، دیگر حتی گره ی اخم های باراد هم نمی تواند او را بترساند. - چرا حق ندارم؟ پدربزرگه تو، مسبب تموم سختی هاو دردهای منو خونواده امه... باراد- تمومش کن...اگه بازهم بخوایی اینطوری باهاشون حرف بزنی خودم جوابتو می دم. نیک زاد بزرگ با دیدن خشم آن دو ویلچرش را به سوی آن ها تکان می دهد و مچ دست باراد را می گیرد. - باراد؟ این موضوع بین منو تبسمه، بهت اجازه نمیدم دخالت کنی! تبسم با دیدن اینکه نیک زاد بزرگ از او دفاع می کند جانش آتش می گیرد. - چرا از من دفاع می کنید؟ من به توجه و مهربونی شما هیچ احتیاجی ندارم... من اصلا برای شما هیچی نیستم همونطور که شما برای من هیچی نیستید... این را می گوید و با بغضی که شکسته می شود به سمت حیاط خانه می دود. باراد با خشم و عصبانیت می خواهد به دنبال او برود اما نیک زاد بزرگ دستش را رها نمی کند. نیک زادبزرگ- باراد؟ همینجا بمون، گفتم اجازه نداری حرفی بهش بزنی! باراد- اون یه دختر گستاخو بی ادبه، خودم بهش یاد میدم چطور با شما صحبت کنه! سپس دستش را بیرون می کشد و بی تفاوت به صدای نیک زادبزرگ از خانه خارج شده و به حیاط می رود. تبسم به دنبال مکانی برای فروکش کردن خشمش در میان درختان به انتهای باغ می رود، حرف های نیک زادبزرگ به شدت او را خشمگین کرده است، توجه اش، علاقه اش هیچکدام از آن ها را نمی خواهد، نه...برایش ممکن نیست او را ببخشد، مگر گذشته فراموش شدنی بود که او بتواند نیک زادبزرگ را ببخشد و پدربزرگ صدایش بزند؟! باراد به او می رسد، از پشت سرش دستش را می گیرد و او را به سمت خود برمی گرداند. باراد- کجا داری میری؟ باید جواب بی احترامی که به پدربزرگ کردیو بگیری.
  14. ساعت چهار بعد ازظهر، پریسا دختر جوانی که معلم خصوصی زبان اوست به خانه ی نیک زادبزرگ می آید، همراه او وارد اتاقش می شود و مانند دو جلسه ی قبل مشغول تدریس زبان انگلیسی می شود. دو ساعتی کلاس طول می کشد تا اینکه پریسا با دادن چند تمرین درس را تمام می کند، در آخر همانطور که کتاب و جزوه هایش را جمع می کند، می گوید: - یه سوال بپرسم تبسم؟ تبسم- آره حتماً او عینک طبی اش را روی چشمانش جابه جا می کند و می پرسد. - زبانو میخوایی یادبگیری که بری خارج از کشور؟ تبسم لبخند عمیقی می زند. - نه... سال جدید میخوام کنکور زبان بدم. پریسا- جدی؟ پس خیلی کار خوبی می کنی قبلش یه چیزایی یاد میگیری آخه تو دانشگاه با تصور اینکه همه یه چیزایی از زبان می دونن از صفر شروع نمی کنن! تبسم- واقعا؟! نمی دونستم. پریسا لحظه ای سکوت می کند گویی برای به زبان آوردن حرفی مردد است. - می تونم ازت یه خواهش کنم؟ او به سرعت سری تکان می دهد. - آره حتما، چیزی شده؟ پریسا- نه.. فقط می خواستم ازت خواهش کنم از پدرت بخوایی... با شنیدن کلمه ی پدر حرف او را قطع می کند و متعجبانه می پرسد. - پدرم؟! پریسا- آره دیگه مگه آقای نیک زاد پدرت نیست؟ لبخند عمیقی می زند، با اینکه او به اندازه ی یک پدر برایش عزیز است اما به آرامی می گوید: - ایشون پدرمن نیستن، عموم هستن. پریسا- اوه ببخشید من خیال کردم پدرته! خب...راستش من میخواستم ازشون بخوایی یه مقدار از دستمزد این ماهمو زودتر بهم بدن، میدونم جلسه ی سومه ولی من خیلی بهش احتیاج دارم. تبسم- باشه حتماً، بهشون میگم. او لبخند رضایت بخشی می زند و از جایش بلند می شود. - خیلی ازت ممنونم خب دیگه ساعت از شیشم گذشته غروب شده من باید برم. تبسم برای همراهی او از اتاق خارج می شود، از پله ها پایین می روند که باراد را در حال بالا آمدن از پله ها می بینند، بی شک او از بیمارستان بازگشته است؛.او با دیدن آن دو لحظه ای می ایستد، سلام کوتاهی می کند و از کنارشان می گذرد. باراد که دور می شود، پریسا به سرعت می گوید: - حتما این اقا پسرآقای نیک زاد بود، آره؟ خیلی شبیه اشون بود. تبسم لبخند محوی می زند. - آره همینطوره. از سالن اصلی خانه که می گذرند پریسا از نیک زادبزرگ که در سالن حضور دارد و مشغول خواندن کتابی است، خداحافظی می کند و از خانه خارج می شود. تبسم تا درب خروجی او را همراهی می کند و سپس به سالن باز می گردد. هنوز به پله ها نزدیک نشده که صدای نیک زادبزرگ او را متوقف می کند. - دخترم؟ تبسم؟ سرجایش متوقف می شود و با اخم های درهم کشیده شده نیم نگاهی به او می اندازد. نیک زاد بزرگ- رحیم بهم گفت دلت می خواد برگ درختها جمع نشه و باغ همینطور بمونه، آره؟ لحظه ای سکوت می کند سپس لبخندعمیقی می زند. - بهش گفتم بذاره ازاین به بعد باغ همونطور که تو دوس داری باشه. تبسم یک قدم به سویش برمی دارد. - من هیچ احتیاجی ندارم که شما ببیند چی دوس دارمو چی دوس ندارم... لحظه ای با خشم نگاهش می کند. - سعی نکنین برای من کاری کنین، بهتره دست از سرمن بدارید نمی خوام با شما بحث کنم، اینطوری خیلی بهتره! می خواهد از او دور شود که نیک زاد بزرگ بازهم مانعش می شود: - اینطور نیست دخترم من فقط می خوام تو اینجا خوش باشی! او دوباره به سمتش برمی گردد. - چرا طوری رفتار می کنین که انگار من مثل بقیه ی نوه هاتون باشما هیچ مشکلی ندارم؟! دست از اینکاراتون برداین...چون هیچ فایده ای نداره نیک زاد بزرگ- عزیزم؟ خواهش میکنم گذشته هارو فراموش کن... میخوایی من تو حسرت شنیدن اسم پدربزرگ از زبون تو بمیرم؟ حرف های او کم کم تبسم را خشمگین می کند از اینکه بازهم آن بحث تکراری را به میان می کشد کلافه می شود. - پدربزرگ؟ کدوم پدربزرگ؟ شما پدربزرگ من نیستید، حتماً فراموش کردین به پدرم گفتین پسرتون نیست! لحظه ای سکوت می کند، لبخند تلخی می زند. - هرهفته می بینمتون به رانندتون میگین شمارو ببره بهشت زهرا، که چی؟! فکر میکنین فایده ای داره؟ اون روزی که از خودتون روندینش براتون مهم نبود حالا بعد از مرگش براتون مهم شده؟! نیک زاد بزرگ با شنیدن حرف های تلخ او غمگینانه نگاهش را به نقطه ای می دوزد. - کاش می تونستم اون روز رو...از زندگیم حذف کنم... اما من ازت می خوام فراموشش کنی دخترم. تبسم- فراموشش کنم؟! چطور فراموش کنم اون همه سال چی به سرما اومد؟ گفتنش برای شما آسونه، شما هر وقت تونستین سال هایی که منو خواهرم عذاب کشیدیمو برگردونین، اونوقت منم همه چیو فراموش می کنم! نیک زادبزرگ لبخندتلخی می زند. - اخلاق و رفتار تو درست شبیه پدرته، اونم با همین خشم و لجبازی جلوی من می ایستاد... باور کن حسرت اون سال ها داره منو میکشه... اون روزا فکر می کردم صلاح پدرت در اینه، نمی تونستم عشق و علاقشو به مادرت ببینمو بپذیرم، فکر می کردم... حرف او را قطع می کند و صدایش بی اختیار بلند می شود. - بسه دیگه، تمومش کنین. برای چی اینارو به من می گید؟ چرا هربار این مسئله رو پیش می کشین؟ نمی خوام در مورد گذشته حرف بزنم، نمی خوام منو توجیه کنید... شما فقط یه پدرمغرور بودید که ... - بسه دیگه تبســــم!
  15. شخصیت مردو زن رو خیلی خوب تونسته بودن کنار هم نشون بدن اما به نظرم نقطه ای که اونا خیلی زود راضی میشن بچشون رو بدن یه ضعفه که باید رفع شه، میتونه خواننده رو سرد کنه.

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.