Mitramasomy1995@gmail.com - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

Mitramasomy1995@gmail.com

عضو

آخرین بار برد Mitramasomy1995@gmail.com در 16 دی

Mitramasomy1995@gmail.com یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

170 Excellent

9 دنبال کننده

درباره Mitramasomy1995@gmail.com

  • تاریخ تولد 27 دی 1374

آخرین بازدید کنندگان نمایه

388 بازدید کننده نمایه
  1. قسمت(۱۴) همان طور که خیابان های نیمه خلوت از جلوی نگاهش می گذشتند، دیشب را بخاطر آورد. اولش که اضطراب زیادی داشت قرار بود بین افرادی باشد که نمی شناختشان. هنوز ساعت شش عصر نشده بود که دوش گرفته بود و جلوی آیینه اتاقش ایستاده بود و موهای بلندش را با حوله سفیدش خشک می کرد. ناخن هایش کمی بلند شده بودند، بعد از اینکه آبشان را کمی گرفت بطرف تخت رفت و روی تخت چهار زانو نشست و ناخن گیرش که شکل خرس قهوه ای رویش بود را از توی کشوی کمد بیرون کشید. و با دقت شروع به کوتاه کردنشان کرد. با اینکه ناخنهای بلند انگشتهایش را زیبا تر می کرد اما از همان بچهگی بدش می آمد از ناخن های بلند. موهایش را شانه زد، بافتشان. از تخت پایین آمد. سرامیکها کف پاهایش را خنک تر می کرد؛ جلوی آیینه که ایستاد رژ قرمزش را برداشت و روی لب هایش کشید، رنگشان قرمز مخملینی شد، لبخندش گونه ی سمت راستش را مجبور می کرد که چال زیبایی در امتداد لبخندش ایجاد کند بعد از اینکه کارش جلوی آیینه تمام شد به سمت تخت رفت، نشست؛ دستهایش را کنارش لبه تخت گذاشته بود و پاهایش آویزان بودند و تکانشان می داد، به لاک قرمز انگشتهای پایش خیره بود اما ذهنش جای دیگر بود، شاید میان خاطره های گذشته وقتهایی که مادرش با سلیقه روی تمام ناخنهایش لاک می زد. لباسهایی که خرید کرده بود با سلیقه توی کمد چیده بود، یک لباس حریر قرمز که تا زانو می رسید انتخاب کرده بود که آستین های چین چینش جذاب ترش می کرد و روی تخت گذاشته بود. با صدای در اتاق سرش را بلند کرد. ـ بفرمایید. سهیل شیک و آماده وارد اتاق شد. ـ بریم بانو؟ با لبخند از روی تخت بلند شد. ـ یکم صبر کنی لباسم رو بپوشم، بریم. ـ پس من پایین منتظرتم. با لبخند در اتاق را بست و رفت. لباسش را پوشید، همان طور که کمربند طلاییش را محکم می کرد به خودش لبخندی زد، کیف دستی کوچک قرمزش را برداشت و کفش های پاشنه بلند روباز مشکی اش را پوشید و از اتاق خارج شد. همان طور که از پله ها پایین می رفت، صدای سهیل را که پایین پله ها ایستاده بود و پشتش به سمت مهسا بود؛ شنید. ـ می تونید چندوقت بیایید به این برادر زاده ی عزیزت، سری بزنی؟ صدای خنده بلندش توی خونه اکو شد. ـ من فداتم ماهرخ جونم؛ حالا می یام برای دست بوس. به پایین پله ها رسید که سهیل با آن لبخند زیبایش به طرفش برگشت. تمام صورتش را اصلاح کرده بود و موهایش را به سمت بالا کمی متمایل به راست زده بود. با دست اشاره ای به مهسا کرد تا جلوتر برود. ـ باشه خاتون جون، خداحافظ. سوار ماشین شدند و به سمت منزل آقا کاوه، دوست سهیل روانه شدند. سهیل نگاهی به مهسا انداخت که به جلو نگاه می کرد. ـ بریم یک دسته گلم بخریم. نگاهش کرد و با لبخند سری به عنوان تایید تکان داد. چند دقیقه بعد جلوی یک گل فروشی ، که تمام شیشه ای بود، ایستاد. ـ می یایی داخل؟ ـ می یام. با هم پیاده شدند و به سمت گلفروشی که تمام گلهای زیبایش از پشت شیشه دیده می شدند، رفتند. اول مهسا وارد شد و پشت سرش سهیل. مهسا نگاه ذوق زده اش را روی گلها می چرخاند. سهیل نگاهی به گلها انداخت و رو به پسر جوان که پشت میز شیشه ای، در حال درست کردن دسته گلی بود نگاه کرد. ـ ببخشید. سرش را بالا آورد. ـ خوش آمدین، بفرمایید. ـ یک دسته گل رز می خواهیم. از پشت میز به سمت آنها آمد. ـ بله، چه رنگی باشه؟ و چند شاخه؟ _ مهسا خانم نظر شما چیه؟ با ذوق به سهیل چشم دوخت. ـ همه خوشگلن، قرمز و سفید بیشتر. ـ باشه. رو به پسر جوان که رنگ چشمهایش هم خوانی محجوبی با رنگ سبز تیشرتش داشت گفت: ده شاخه رز قرمز و بینشون هم چهارتا رز سفید بذارید. ـ بله حتما. جوان، مشغول آماده کردن دسته گل شد. بعد از چند دقیقه دسته گل آماده شد و سهیل آن را به دست مهسا سپرد و حساب کرد؛ باهم از گلفروشی خارج شدند. دیگر کاری نداشتند باهم سوار ماشین برق افتاده ی سهیل شدند. تمام طول مسیر مهسا با ذوق به گلها نگاه می کرد. و با گلبرگهای تازه ی آنها را لمس می کرد. بعد از اینکه ماشینشان را توی پارکینگ جای دادند. سوار آسانسور شدند و سهیل دکمه طبقه هفتم را فشرد. و نگاهی به ساعتش انداخت. با ایستادن آسانسور اول مهسا خارج شد و بعد سهیل، به سمت در چوبی سمت چپ رفت و زنگش را فشرد.
  2. قسمت (۱۳) به تصویر صورت اصلاح شده اش توی آیینه نگاهی انداخت. این چند وقت به سر و وضعش نرسیده بود، امروز چقدر تغییر کرده بود. مثل این می ماند که به حمام عمومی برای عید سال نو رفته باشد بعد از یک زمستان طولانی و یک تغییر دوست داشتنی ناگهانی. انگشتهای کشیده اش را روی خط اتوی یقه پیراهنش کشید، از تمیزی برق می زد؛ عطر محبوبش را از روی میز برداشت و دو پاف توی هوا به طرف یقه اش زد. عاشق بوی تلخش بود. کفش های برق افتاده اش را از کمد بیرون کشید. کت مشکی اش هماهنگی قشنگی با کفشهایش داشت؛ شلوار توسی اش متفاوت اما جذابش می کرد؛ سر آستین ها و یقه ی پیراهن مشکی خط دارش هم تمایل خاصی به سمت توسی داشتند و می خواستند خود را با تلاش به رنگ شلوار قالب کنند. ساعت استیلش را از روی میز برداشت، سادهگی قابِ گرد ساعت، شیک پوش بودنش را تکمیل می کرد. کیفش را که دو کتاب سنگین حمل می کرد؛ به دستش گرفت. سویچ ماشینش را از روی میز که همسایه آیینه بود، برداشت و از اتاقش که کم از سویت نداشت بیرون زد و پا روی کفپوش قرمز تمیز راهرو گذاشت. قبلش چشمک تر و تازه اش توی آیینه به قد و قامت تازه و معطرش جا مانده بود. همان طور که غم آخرین نگاهش را پشت عکس دو نفره دوستانه ی گذشته که گوشه کشوی کمدش جا خوش کرده بود؛ جا گذاشته بود. تاریخ شروع دوباره ی زندگی اش را پشت همان یادگاری یادداشت کرده بود. پشت یادگاری که شاید روزی دوباره سری به آن بزند. لبخند نشسته روی لبش را دوست داشت، باید کمی به خودش فرصت می داد. دلش برای هلن همکلاسی و دوست همیشگی اش تنگ شده بود. امروز می خواست غافلگیرش کند. همان طور که طول راهرو طبقه دوم ساختمان را به طرف راه پله ها طی می کرد؛ شماره ی هلن را گرفت. به پله ها نرسیده صدای گرمش توی گوشی پیچید. ـ به قول ایرانی ها، پارسال دوست، امسال آشنا. ـ علیک سلام هلن خانم. خوبم شما خوبی؟ ـ از احوال پرسی های شما؛ راستش رو بخواهی دانشگاه بدون تو برای من جذابیت قبل رو نداره، اما مجبوری می رم دیگه. ـ امروز برات یک غافلگیری دارم. ـ بگو که می یایی؟ ـ ام...شاید. ـ یو...هو... منتظرتم ها. ـ ببینم چی می شه. ـ خداحافظ. می یایی، مطمئنم. ـ خداحافظ. به طبقه ی همکف رسیده بود؛ نگاهی به نگهبانی انداخت، خبری از آن پیرمرده سفید پوست که گونه های سرخش چروکیدهای ظریف و زیبایی داشت، نبود؛ همیشه با لبخند از او استقبال می کرد و او را آقای ایرانی صدا می کرد. با لبخند پایش را از ساختمان ده طبقه بیرون گذاشت. بدون معطلی کوله اش را جلوی پایش گذاشت و روی صندلی جلویی زانتیای خاکستری رنگ سهیل جا خوش کرد. خم شد و ظرف میوه هایی که خرد کرده بود را روی صندلی عقب گذاشت. ـ واقعا لازمه صبح به این زودی بریم مسافرت؟ همان طور که کمربندش را می بست نگاهش را از آیینه جلویی ماشین گرفت و به چشم های منتظرش نگاه کرد، حتی درست دست و صورتش را نشسته بود هنوز جای ریمل دیشب که توی تولد مهتاب به مژه های کشیده اش زده بود زیر چشمش دیده می شد و این اولین چیزی بود که نگاه تیز سهیل‌ را به خودش جلب کرد. ـ غر نزن؛ خوب توی ماشینم می تونی بخوابی. نگاهش را گرفت و به کوچه و سکوتش خیره ماند؛ ماشین را روشن کرد و با اولین گاز شلیک شده از زیر پایش، سکوت کوچه را خفه کرد. خمیازه ای کشید و کمربندش را بست. ـ دیگه خوابم نمی یاد. پرید، رفت پی کارش. لبخندی به نق و نوق های بچه گانه اش زد، لبخندش را حفظ کرده بود و دوست داشت روی لبهایش نگهش دارد. خیلی وقت بود لبخند شاد نزده بود. لبخندهایش در مرامش چند دسته بودند؛ اما بهترین نوعش لبخند از روی شادی و شیرینی های کم زندگی اش بود. ـ دیشب خوش گذشت؟ ـ راستش رو بخواهی، فکرش رو هم نمی کردم اینقدر بهم خوش بگذره و هم آقا کاوه دوست شما و هم مهتاب جون خواهرشون، خیلی به من لطف داشتن. ـ خوشحالم که بهت خوش گذشته.
  3. الیف شافاک( الف شفق) زندگی نامه نویسنده: الیف شافاک (الف شفق) نام هنری الیف بیلگین نویسنده ترک زبان می باشد که کتابهایش جزو پرفروش ترین کتابهای تاریخ ترکیه دسته بندی می شوند. وی تا به حال بیش از ۱۵ کتاب منتشر نموده که ۱۰ مورد از آنها رمان هستند. نام مادر الیف شافاک "آتای مان" است و وی با ترکیب نام خود با نام مادرش، اسم هنری خود را ساخته است. در مدت کمتر از یک سال پس از تولد الیف شافاک در استراسبورگ فرانسه، پدر و مادر وی از یکدیگر جدا شدند و او همراه مادرش به استانبول آمد و در خانه مادربزرگش بزرگ شد. این زندگی جدید به گفته خود وی شاه کلید اصلی تفکرات و اعتقادات الیف را ساخت؛ از طرفی افکار و عقاید مادربزرگش به عنوان یک فرد مذهبی و همچنین تفکرات مادرش به عنوان یک فرد مدرن باعث رشد شخصیت وی گشت. مادر الیف شافاک پس از بازگشت به ترکیه به عنوان دیپلمات مشغول به فعالیت شد و الیف به واسطه شغل مادرش دوران مدرسه خود را در مادرید و عمان و همچنین سالهای نوجوانی خود را در آمریکا و انگلیس گذراند و این موضوع کمک کرد که وی اسپانیایی را به عنوان زبان دوم خود فراگیرد و پس از آن انگلیسی و عربی آموخت. علاوه بر نقل و مکان فیزیکی و تجربه اندوزی در خصوص افکار وعقاید مردمان کشورهای مختلف ، سفر در زبان و فرهنگ به او کمک کرده است تا داستان های خود را به گونه ای خلق نماید که مورد پسند فرهنگهای مختلف قرار گیرد. اولین رمان شافاک با عنوان (پنهان) در سال۱۹۹۸منتشر شد که جایزه ی همان سال را برای نویسنده به ارمغان آورد. این جایزه ادبی به صورت سالانه به بهترین رمان اسرارآمیز در ترکیه اهدا می شود. از دیگر آثار الیف می توان به آیینه های شهر، محرم، کاخ بید، جنجالی ترین کتاب وی پدر و حرامزاده (نسخه ترکی) و... اشاره کرد. شاهکار الیف شافاک که نام و آوازه وی را به گوش دنیا رساند و مخاطبان از کشورهای مختلف را با وی و آثارش آشنا ساخت؛ چهل قانون عشق(ترجمه نسخه انگلیسی)، عشق (ترجمه نسخه ترکی) بود. در ایران بیشتر با نام ملت عشق شناخته می شود. برگرفته از کتاب ملت عشق مترجم: زهرا یعقوبیان
  4. قسمت(۱۲) ایمیلش را که باز کرد یک پیام داشت، عکسی برایش فرستاده بود. بازش کرد؛ با دیدن مهسا که با آن لبخندک نابش، توی آن پیراهن حریر قرمز در کنار مردی جوان که با نگاه نافذش به دوربین خیره مانده بود و دستش را از پشت سر مهسا رد داده و روی مبل گذاشته بود، باورش هم برایش سخت بود. هیچکدام از افراد توی عکس دسته جمعی ، که تولد دوستانه ای را نشان می داد، نمی دید. برایش باور کردنی نبود؛ مهسا کنار آن مرد چه کار می کرد؟ کمی دستش می لرزید، با همان دستهای لرزان شماره ی مرد را گرفت. با دومین بوق صدای خواب آلوده مرد توی گوشی پیچید. ـ سلام آقا. ـ این عکس رو از کجا آوردی؟ ـ دیشب بعد از مهمونی یکی از دخترای توی عکس، فرستاده برای دوستش آرش؛ اون هم همون موقع فرستاد برای من. ـ او...ن، اون مرد جوون که کنار مهسا نشسته، چه نسبتی باهاش داره؟ در دل، خودش را لعنت کرد؛ کاش عکس را برایش نفرستاده بود. ـ آقا حالتون خوبه؟ نگران قلب بیمارش بود، از همان جوانی که توی عمارت آقای محمدی بزرگ مشغول به خدمت شده بود از احوال نوه ی پسری اش کم و بیش خبر داشت. همه ی اهل عمارت می دانستند که پسر کوچولوی شیرین خنده و خوش زبان که کل عمارت را زیر پا می گذارد و صدای خنده هایش توی آن می پیچد دچار یک بیماری قلبی است و ترس و استرس برایش سم است. صدای دادش از پشت گوشی، پرده گوشش را آزرد. ـ گفتم اون مردک کیه؟ ـ شما آروم باشید، می گم آقا، می گم. مثل اینکه عموزاده ی مادر خانم سعیدیِ. اسمش سهیله، سهیل آرمان. بنظر می رسه خانم سعیدی پیش ایشون زندگی می کنه. بدون هیچ حرفی گوشی را قطع کرد. نگاه مات و مبهوتش را از سفیدی دیوار روبرویش گرفت و به سمت عکس روی لپ تاپش سُراند. باورش برایش سخت بود؛ نمی دانست از پیدا شدن و سالم بودنش خوش حال باشد و یا از بودنش در کنار غریبه ی آشنا ناراحت باشد؟ غم را به دلش راه‌ دهد و یا دل بی تابش را با اجازه دادن به جاری شدن اشکهایش آرام کند؟ از‌آخرین باری که دیده بودش، چقدر لاغرتر شده بود. غم عمیقی را توی سیاهی چشمهایش می دید، او را خوب می شناخت نمی توانست با یک لبخند فریبش دهد. جگرش سوخت به حال دخترکی که مجبور بود سختی های زندگی اش را به تنهایی به دوش بکشد. مثل خیلی از دخترک هایی که هر روز از کنارشان رد می شد اما نمی توانست برایشان کاری کند. افسار چشم هایش به سمت عکس دونفره ای که با هم توی کوه انداخته بودند و گوشه ی آیینه ی اتاقش جا خوش کرده بود، کشیده شد. بدون صدا از تخت پایین آمد، روبروی آیینه ایستاد. دست های سردش را بالا آورد و روی لبخند توی عکس گذاشت. لبهای خشکیده اش از هم فاصله گرفتند. ـ دلم برات خیلی تنگ شده، فکر نکنم دیگه بعد از خداحافظی مون من رو یادت باشه. اما من لحظه...لحظه هایی که با تو بودم رو نگه داشتم توی قلبم یه گوشه ی دنجه، دنج. می دونم بی معرفتی کردم اما قول می دم جبران کنم. دستش پایین افتاد به خودش توی آیینه قدی نگاه کرد ، تصویر مرد روبرویش را نمی شناخت؛ مردی که اراده اش سست شده بود. پُف نشسته زیر چشم هایش، ریش بلند شده اش، دستهای لرزانش هیچ کدام را باور نمی کرد، نباید این طور می شد. ـ این طور به قول هایی که می دی عمل می کنی؟! این صدای خودش بود که توی سرش می پیچید. این مدت به خاطر حال و احوال آشوبش از خیلی چیزها عقب مانده بود. به خودش قول داده بود، یکی از برترین های دنیای جراحی قلب شود. چه زود فراموش کرده بود. حالا دوباره باید شروع می کرد، زندگی ادامه داشت؛ شاید روزی، جایی، زمانی، دوباره او را می دید.
  5. *Mitrama*: قسمت(۱۱) بعد از خرید، با هم از پاساژ خارج شدند. پا به پای هم راه می رفتند؛ کمی حال دخترک بهتر شده بود. سهیل همراه خوبی بود؛ پا به پایش آمده بود. نگاهش پی بخارهایی که در هوا ناپدید می شدند رفت. سهیل پی نگاه مهسا را گرفت و به لبو فروش که چند متری جلو تر توی پیاده رو، گاری رنگ و رفته اش را با چندسینی بزرگ پر از لبوهای قرمز خوش رنگ که حرارتشان از همین دور هم توی چشم می زد؛ گذاشته بود؛ رفت. ـ خب تعریف کن بانو؟ مهسا به او نگاه کرد؛ سرش پایین بود اما مخاطب صدایش او بود؛ با برگرداندن سر به سمت مهسا با نگاه نافذش او را غافلگیر کرد. لبخند نیمه جانی زد و پلاستیک های خرید را توی دستش جا به جا کرد. نگاه دزدید و رد قدم های مردی که جلوتر از آنها با عجله می رفت را گرفت. ـ چی بگم؟ ـ هر چیزی که دوست داری؛ اصلا بگو ببینم فصل پاییز رو دوست داری؟ ـ فصل قشنگیه. بیشتر،آدم های عاشق دوسش دارن؛ چطور میشه پادشاه فصل ها پاییز رو دوست نداشت و احترامی در خور رو، براش قایل نشد! جلوی گاری ایستاد، مهسا هم کنارش توقف کرد. نگاهی به مهسا کرد. ـ لبو که دوست داری؟ با گذاشتن پلک هایش روی هم و لبخند زدن، رضایت خودش رو اعلام کرد. سهیل همان طور که دستش را درون جیب پالتواش می کرد تا کیف پولش را بیرون بیاورد، رو به مرد میانسال روبرویش کرد. ـ آقا دوتا ظرف لبو. ـ چشم. مهسا به مرد گندم گون روبرویش نگاه کرد که چطور با مهارت لبوها را با چاقوی تیزی که در دست داشت، برش می زد. از سرمای هوا لبه های کلاه مشکی اش را روی گوش هایش کشیده بود؛ سر بینی اش هم قرمز شده بود، مرد لبوها را توی کاسه های یکبار مصرف گذاشت؛ دو تا چنگال یک بار مصرف کنارشان گذاشت. ظرفها را به سمت سهیل گرفت. ـ بفرمایید. سهیل اسکناس های هزارتومانی تا نخورده ای را که از توی کیف پولش در آورده بود به طرفش گرفت. ـ اینا زیاده آقا. ـ بفرمایید آقا. باقی اش برای خودتون. ـ خدا برکت بده. سهیل یک ظرف را به دست مهسا داد و یکی هم خودش برداشت و به سمت ماشین که پایین همان خیابان بود قدم برداشتند. ـ اهل شعر نو هم که هستی. ـ کم و بیش، بله. دیگر حرفی بینشان رد و بدل نشد. گرمای ظرف بی حسی و کرختی انگشتهای کشیده دستش را از بین برد. نمی دانست، دخترک پر حرف وجودش به کجا پر کشیده، دوست نداشت صدایی از گلویش بیرون بفرستد و بگوید: من هم هستم. بیشتر سکوت را ترجیح می داد. خودش هم حال خودش را درک نمی کرد. با هم به خانه برگشتند. لبو های شیرین و گرمش را خورده بود و تشکری کوتاه کرده بود. قبل از اینکه پله ها را طی کند؛ سهیل صدایش کرد. ـ بانو. روی دومین پله ایستاد و به سمت سهیل چرخید. ـ بله. ـ بهتره وسایلت رو دوباره جمع کنی؛ باید اسباب کشی کنیم. ـ باشه. دوست داشت بپرسد: پس گلهای شب بو چه می شوند؟ اما چیزی نگفت و سوالش را پشت نگاهش پنهان کرد. سهیل سر برگرداند و به انتهای راه رو رفت. کمی دورتر که شد؛ صدایش به گوشهای منتظر مهسا رسید. ـ اونجا هم گل می خریم؛ گلهای شب بو هم همین طور. لبخندی روی لبهایش نشست، لبخندک تکیه اش را به لبهای صورتی اش که کمی رنگ ارغوانی لبو گرفته بودند؛ داد. با قدرت بیشتری پله ها را بالا رفت. خبرِ خوبه بودنه با شب بو ها جان تازه ای به او بخشید. شایدهم، توجه مردی که حواسش به او بود.
  6. (تاب بازی) مادرم رضا کوچولو رو به من سپرد. اختلاف سنی ما حدود سه سال بود. _ عزیزم مراقب برادرت باشی ها. شیطونی نکنید؛ ما می ریم کارمون تموم شد، برمی گردیم. _ باشه مامانی، برید به سلامت. به همراه پدر به مزرعه رفتند. من موندم و رضا کوچولوی شیطون که نزدیک سه سالش بود. از برق چشم هایش شیطنت می بارید. نگاهم را دور اتاق چرخاندم با دیدن چادر گل گلی مادرم، لبخندی زدم و بدو رفتم و برش داشتم. این چادر رو دیده بودم که مادرم، گاهی روی برگه های زردآلو که توی الک چیده بودشان می کشید تا مبادا گرد وخاکی روی شان بنشیند. بعضی وقتها سبزی های خورشتی اش را که می خرید؛ پاک می کرد می شست و داخل چادر می گذاشت ؛ زیرش هم تشت مسی ای می گذاشت تا آبشان برود. زیر بغلم زدمش. دست رضا کوچولو رو گرفتم و با هم به سمت چند درختی که جلوی خانه یمان بود رفتیم. آنجا فقط دو تا خانه بود یکی ما و دیگری هم خانه همسایه مان. ما توی مزرعه ای بزرگ زندگی می کردیم. چند درخت زردآلو، دو تا درخت انار و یک درخت انگور. آنها هر روز آنجا منتظر ما و صدای خنده های ما بودند. جوی آب ماسه ای از بین درخت ها می گذشت و آب را به باغ های دور دست هدایت می کرد. بعضی روزها آبی در کار نبود.و جوی خشک می شد از آب روان. جان می داد بدون دمپایه روی ماسه ها با لا و پایین پرید کف پاهایت را قلقلک می دادند.گاهی با ماسه های مرطوبش خانه سازی می کردیم. آن روز وقتی رسیدیم به محل بازی مان، یک گوشه ی چادر را به تنه خشکیده درخت انار که زندگی زیر رگ هایش جاری بود؛ بستم. گوشه دیگرش را هم با هر ضرب و زوری بود به تنه ی مقابل بستم. آن روز آبی در بساط جوی آب نبود. رضا کوچولو رو زیر بغلم زدم و توی تابم سوار کردم. با هر با تاب خوردنش صدای خنده اش توی فضا می پیچید. از خنده او لبخند روی لبهایم می نشست. پرنده ها بین شاخ و برگ درخت ها به دنبال هم پرواز می کردند. خودم هم سوار تابم شدم و تاب را با تکان دادن خودم حرکت می دادم چه کیفی می داد. به پرتو های نوری که جسته و گریخته از بین شاخ و برگ ها فرار می کردند و به چشم هایم هجوم می آوردند خیره مانده بودم. غرق شادی بودیم. می دانستم مامانم وقتی برویم خانه ما را سرزنش می کند که چرا کارهای خطرناک انجام می دهیم و بازهم مثل همیشه چادرش را می شست. خیلی دورترها لحظه، لحظه هایمان، غرق زیبایی لبخندهایمان و شیرینی شادی هایمان بود. حالا باید شادی ها را خودمان بسازیم. به امید فردایی بهتر.
  7. قسمت (یازدهم) _ پیداش نکردی؟ _ نه هنوز، از چندتا از همکلاسی هاش پرسیدم، مثل اینکه زیاد با کسی نمی جوشیده. _ سریعتر، منتظر خبرت هستم. _ چشم، خدانگهدار. با پایان تماس گوشی اش را محکم روی تخت پرتاب کرد؛ توی این چند وقت حالش بدتر شده بود. تحمل شنیدنش را نداشت که بد به حالش گذشته باشد؛ چه برسد به اینکه در واقعیت اینگونه رخ داده باشد. باورش سخت و بُرنده بود که مهسا از خانه بیرون زده باشد و هنوز خبری از او نشده بود. برادرش را اگر می دید، مطمئن بود، حسابش را با او صاف می کرد؛ چنان مُشتی زیر گوشش می خواباند که تا عمر دارد یادش بماند، خواهر داشتن یعنی چه؟ دست هایش را مُشت کرده بود، از فرط عصبانیت رگ های دستش برجسته شده بودند و به سبزی می زدند. روی زمین کنار تخت نشست و پاهایش را بغل کرد. _ فکر نکنم پسری از من بدبخت تر هم باشه، آخه لعنتی کجایی؟ سرش را روی زانوهایش گذاشت، موهایش کمی بلندتر شده بودند و جلوی دیدش را می گرفتند. به گوشه اتاق خیره شد. اولین باری که اتفاقی مهسا را دیده بود در ذهن و قلبش، جان گرفت. تک تک سلول هایش معجزه را باور کردند با آمدن مهسا به زندگی اش. اما خودش هم نفهمید چطور به یکباره همچون نسیمی روح انگیز آمد و همچون بادی وزنده رفت. کامل و واضح یادش بود، شب تولد دختر خاله اش سارا، از همه زودتر کادو را تقدیمش کرد. یادش بود که چقدر هم سارا دلخور شده بود از اینکه سام زودتر از همه ساز رفتن را کوک کرده بود. آن زمان متوجه سرنوشت نشد؛ دختر عجولی که زودتر از او کادو اش را داده بود و سارا را بوسیده بود و دَم رفتن نزدیک بود با سهیل برخورد کند روزی همدم صحبت هایی می شود که تا آن زمان برای کسی بازگو نکرده بود. نمی دانست او،فرشته ی مهربان قصه ی زندگی اش خواهد بود. _ این چطوره بانو؟ حالا که می دانست به جای نام مادرش او را بانو صدا می کند، خوش حال می شد. نگاهش را دقیق کرد. _ کدوم آقا سهیل؟ شال گردن های رنگارنگ را از زیر نگاهش رد داد. نگاهش به سمتی که انگشت اشاره سهیل بود؛ رفت. دو تا شال گردن یکی به رنگ صورتی با بافتی ظریف و دیگری به رنگ قرمز، با بافتی درشت جلوی چشم هایش پشت ویترین شیشه ای که از تمیزی برق می زد؛ خود نمایی کرد. _ هردو تاش قشنگه، منظورت کدومه؟ _ قرمزِ. _ آره خیلی زخوشگله. _ خوب بریم داخل. _ این همه خرید کردیم، کافی دیگه. _ تو چرا این همه غُر می زنی؟ بدا به حال همسر آیندت. _ اصلنم غُر نمی زنم؛ خوشا بحالش، خوشبختی دنیا و آخرت نصیبش شده. همین طور که باهم کَل...کَل می کردند، سهیل در شیشه ای مغازه را کنار گرفت تا اول او وارد شود و بعد هم خودش داخل رفت. در حالی که کنار مهسا ایستاده بود و بعضی از خریدها را خودش در دست داشت. _ ببخشید، اون دو تا شال گردن، قرمز و صورتی پشت ویترین رو میارید؟ _ بله، چشم آقا. مهسا نگاهش به سهیل بود. وقتی می آمدند روحیه اش افتضاح محض بود؛ نمی دانست سهیل قرار است جادوگر مهربان زندگی اش باشدو با عصای جادویی اش لبخند را برایش به معجزه بیاورد. اینقدر با او شوخی و بگو و بخند کرد و پا به پایش کنار هر ویترین ایستاده بود که محال می دید، دوباره همراهش به خرید بیاید. _ مهسایی کدومو بیشتر دوست داری؟ از فکر وخیال بیرون آمد و به هر دو شال که در دست سهیل بود نگاه کرد. دست هایش را جلو برد و هر دو شال را لمس کرد؛ هر دو خیلی نرم و دوست داشتنی بودند. _ قرمزه قشنگ تره. _ ممنون آقا. هر دوتاش رو برام بزار. دستش را به گوشه آستین سهیل گرفت. _ یکی اش هم کافیه. و لبخند زد...
  8. رمان: نترس باش نویسنده: میترا معصومی اردیزی سبک: غمگین ویراستار: خلاصه ی رمان: حال که گرمای تنهایی در آغوش کشیداست ،دختری که لرزیدن را خوب از بر است... چه شیرین می شودکامش با بودن مردی که فریادکشیدن و نترسیدن را به او می آموزد . این خودساختگی وسرد شدن هاچه آسوده می کند،قلب سوزانش را ،از بی مهری های مردم این روزگار،این آموختنِ همچون خودشان بودن. پناه داد است ،مردی که زندگی براو سخت گرفته بود و حال با طلوع دوباره ی خورشید،امید را به زندگی اش پینه می زند، بودن این بانوی دل شکسته.این صداقت کم سابقه،برایش میدان مبارزه را فراهم می آورد تا دست بردارد از این پیله ی قدیمی.
  9. (قسمت ده) مهسا با یادآوری تنهایی که یک روز هم نتوانسته بود تحمل کند و میان گرگ هایی که اطرافش می پلکیدند، دوام بیاورد؛ به سهیل حق داد که نگرانش باشد. خوب معنی حرف های سهیل را درک می کرد؛ خودش هم می خواست قوی باشد؛ اما نمی دانست چطور باید محکم شود؟ چطور کم نیاورد مقابل سرمای بی رحم تقدیرش؟ با حرف های سهیل، کور سوی امیدی در دلش روشن شد. می ترسید از اعتماد کردن، بد، از پشت ضربه خورده بود. هنوز جایش می سوخت. با چند نفس عمیق توانست به خود مسلط شود. از پنجره فاصله گرفت و روی صندلی نشست. نگاهش را به چشم های مردد مهسا دوخت. _ خب حالا نمی خواد بترسی؛ ما با هم هستیم. قرار نیست اتفاق بدی هم برامون بیافته؛ من فقط آخر خط رو کمی برات گفتم. من پیشتم، مثل یک همراه... و اما...خبر خوبه اینه که قرار اسباب کشی کنیم، بریم یه خونه جدید. دست هایش را در هم پیچید، هر وقت کلافه بود انگشت های ظریفش را درون دست دیگرش جمع می کرد. لااقل این حرکتش از زیر نگاه سهیل در نرفت. _ یه خواهش ازت دارم بانو. با شنیدن نام بانو لبخند زیبایی رو لب هایش شکفت. بانو به مذاقش خوش آمد. _ چه خواهشی؟ _ اینکه خودت رو مقصر ندونی و نظرت رو به من بگی. اگر صحبت نکنی یا درست غذا نخوری تنها کسی که ضرر می کنه، خود تو هستی. از زندگیت عقب می مونی و البته منم ناراحت می کنی. از این لحظه به بعد برای خودت زندگی کن و تلاش کن. من این راه رو خیلی وقت پیش رفتم؛ به تو می گم که بعضی خطاهای من رو تکرار نکنی. باشه مهسا بانو؟ _ تلاش خودم رو می کنم؛ نظرم در مورد عوض کردن خونه، من تازه داشتم عادت می کردم. _ خب حالا چرا لبهات رو آویزون می کنی؟ _ اصلنم لب هامو آویزون نکردم. دلش بهانه گیری می خواست، چند وقتی می شد که کسی نازش را نکشیده بود. اما وقتش نبود و پیش سهیل هنوز آنقدر ها راحت نبود. _مطمعنم از اونجا هم خوشت میاد؛ دوست های خوبی هم پیدا می کنی. همان طور که از روی صندلی بلند شد؛ صندلی را هم سر جای اولش برگرداند. _ عصر باهم می ریم بیرون؛ کمی حال و هوامون عوض بشه. بعد از اینکه مهسا را با فکرهایش تنها گذاشت به اتاق مطالعه اش رفت. پشت میزش نشست اتاقش نور گیر بود و نور آفتاب روی میزش که کنار پنجره بود، می افتاد. حرارت و گرمای خورشید را دوست داشت؛ همیشه با مادر توی حیاط فرش پهن می کردند و مادرش با او هم بازی می شد. از ته دل می خندیدند. گوشی اش را برداشت و شماره کاوه را گرفت. بعد از سومین بوق صدای خواب آلودش آمد. _ سلام. _ سلام بر کاوه جون؛ فقط می خواستم بگم، برای تولد مهتاب دوست خانوادگی مارو هم دعوت کنید. _ برای چی؟ _ می خوام به همه خبر بده، مهسا با من زندگی می کنه. _ باشه...خبرش می کنیم. _ برو به خوابت برس. فعلا. _ به امید دیدار، جمعه منتظرتون هستیم.
  10. قسمت (9) از خاطرش پاک نمی شد، آن شب که در تنهایی و ترس گیر افتاده بود؛دستش کشیده می شد و جز فریاد زدن و طلب کمک کردن کاری از دستش بر نمی آمد؛ حتی فکر کردن به آن شب هم برایش عذاب آور بود. _ مهسا. با صدای سهیل از فکر بیرون آمد. _ کجایی؟ میگم نظرت چیه؟ _ راجبه چی؟ کامل، از چهره اش و عرق ی که بر پیشانی اش نشسته بود؛ ترس را می خواند. چشم هایش هویدای درونش بودند. _ راجب کلاس ها، ممکنه کلاس هایی که برات در نظر می گیرم همراه با دَرست ، برات سنگین باشه. باید تلاشت رو بکنی، خیلی رو راست بگم نمی خوام دختر لوس و نازک... نارنجی باشی، دوست دارم بتونی خودت به تنهایی گلیمت رو از آب بیرون بکشی. _ با اتفاقی که افتاد خودم هم دوست دارم برم، سختی اش رو تحمل می کنم. _ خودت می دونی مسئولیت ات رو خودت گردنم انداختی؛ اجباری هم در کار نبود. من هم سعی می کنم تصمیمی رو بگیرم که به نفع هر دو مون باشه. _ حرفی نداری؟ نگاهش عمق چشم های سهیل را می کاوید؛ و به دنبال جواب سوال هایش می گشت، چرا الان من باید این جا باشم؟ چرا باید تلخ ی هایی رو که در خواب هم نمی دیدم، تجربه کنم؟ _ شاید این حرفی که می خوام بگم تلخ باشه و حکم تیر نهایی رو برات داشته باشه،منو ببخش، ولی گفتنش لازمه. سرش را زیر انداخت و نگاه دزدید. _ توی جامعه ما، بعضی ها گرگ هستن؛ بعضی ها هم گوسفند هایی هستن که به دست گرگ ها قربانی می شن.نمی خوام قربانی بشی. بی کس بودن وقتی کس هایی هستن، ولی وانمود می کنن که نیستن، خیلی سخت تر از اینه که واقعا بی کس باشی. این رو من و تو خوب می فهمیم. اشک بود که به چشم هایش هجوم آورد. بلند شد به طرف پنجره رفت. پرده ی حریر ارغوانی را از جلوی پنجره ی نیمه باز کنار زد. دست هایش را درون جیب های رو شلواری اش فرو کرد؛ آخرین باری را، که نَم اشک به چشم هایش نشسته باشد در خاطر نداشت. تقریبا هشت سالی می شد،کم تر شده بود قلبش به خاطر بی مرامی دیگران بگیرد و چشم هایش به اشک بنشینند. اما دیدن حال و روز مهسا زخم کهنه ی چند ساله اش را تازه کرده بود.این چند روز هم نگاه معصومانه اش و سکوتی که جگر را می سوزاند، حسابی به زخمش نمک پاشیده بود. هنوز هم، خوب یادش بود بعد از چهلُم مادرش تنهایش گذاشته بودند؛ به بهانه ی کار و زندگی. پدر هم بعد از مدتی سر کار رفت. او می ماند و یک خانه پر از صدای خنده های مادر، یک خانه و دیوار هایی که پر از عکس های مادر، که با نوار مشکی براقی همراه بودند. او می ماند و بی کسی اش. نمی دانست چرا نمی تواند مثل دیگران به زندگی عادی برگردد! گلیمش را از دریای اندوه ی که در حال غرق شدن و دست و پا زدن در آن بود؛ بیرون بکشد.دق کردن را ذره... ذره ...چشیده بود؛وقتی که پدرش زنی جوان را بعنوان همسرش معرفی کرد؛ آخرین ضربه و ضربه پایانی را به ته مانده های قلبش زد و به شبی بی قلب شد. قلب مرده به چه دردش می خورد؟ که باورش می شد! سهیل خندان و شاداب به سال نکشیده، بی روح ترین چشم ها را داشته باشد. آن روزها بود که قول مَرد شدن و مَرد ماندن را به خود داد؛ به هر قیمتی که شده به قیمت جوانی اش، به قیمت لبخندهای نابش و به قیمت ماندن در سیاهی سایه ی دیوار روزگار .
  11. قسمت(8) _ می خوام با هم راحت باشیم. ما علاوه بر اینکه، نسبت فامیل ی داریم؛ قراره هم خونه باشیم. پیش هم زندگی کنیم، ممکنه با مشکل های جزی هم مواجه بشیم؛ مثل همه ی خانواده ها، وقتی میگم خانواده، یعنی هر دومون قراره برای هم خانواده باشیم. هر دو مون پشت و پناه هم باشیم. شمرده...شمرده...برایش می گفت...برای اینکه بغض راه گلویش را نگیرد و حواسش هم، پی واکنش مهسا باشد. _ دوست دارم هم نظرت رو راجب تصمیم هایی که برات می گیرم بگی و هم تمام تلاشت رو بکنی برای آینده خودت. اول اینکه با جدیت درست رو بخون تا کنکورت رو با موفقیت پشت سر بزاری.من هم تلاشم رو می کنم شرایط تحصیل عالی رو برات فراهم کنم. پس تلاشت رو می طلبه. _ منم درس خوندن رو دوست دارم سعی می کنم زحمت های شما رو جبران کنم. با انگشت های دستش بازی می کرد پس هنوز هم کمی معذب بود. کوچک ترین حرکتش، از نگاه تیز بین سهیل دور نمی ماند.کلمه (برای خودت) در ذهن مهسا اکو می شد. از بازی با انگشت های ظریف و کشیده اش دست برداشت و محکم در هم قلابشان کرد و نگاه دقیقش را به چشم های مرد مصمم مقابلش داد. حالا که فرشته ی نجاتش از او می خواست که حداقل برای خودت آستین هایت را بالا بزن؛ مگر می شد خواسته اش را انجام ندهد. نگاه دقیق مهسا خبر از توجه اش می داد و این سهیل را دل گرم تر می کرد. _ دوم، برات کلاس های رزمی و دفاع شخصی رو در نظر گرفتم. یک سری چیزها رو هم خودم یادت می دم. همیشه و همه جا من پیشت نیستم. پس خودت باید بتونی از خودت دفاع کنی، شاید بعدها مهارت هایی رو که یاد می گیری، لازمت بشه. _ همیشه زور برای گرفتن حق کارساز نمی تونه باشه. _ اون که البته، کسی آینده رو پیش بینی نمی کنه؛ ممکنه در مکان ها یا کار هایی قرار بگیری که طرز فکرشون با ما متفاوت باشه. پس خودت باید حق خودت رو بگیری اول با منطق و درایت، اگر نشد، با زور. من به این سن که رسیدم بخاطر شرایط زندگی ام با همه جور آدم ی برخورد داشتم. تو با ارزشی و مورد احترام ی، مثل خیلی از دختر و پسر های دیگه. این دلیل نمیشه همه بهت احترام بزارن و یا برخورد مناسبی با تو داشته باشن.خیلی ها به پول افراد احترام می ذارن؛ بعضی ها به مقام افراد و... کم پیدا می شن افرادی که انسانیت، منش و شخصیت طرف رو در نظر بگیرن . و چه خوب می فهمید و می شناخت این افراد را ؛دیده بود دوستان و اقوام ی را که لبخند های مصنوعییشان از همان دور تابلو بود. دیگر نمی خواست خام ظاهر افراد شود. دوست داشت نگاهش به زندگی، به انسان ها عمق پیدا کند و دیگر آسان نمی گذشت از افرادی که قرار بود احساسش را به بازی بگیرند. با هر کلام سهیل انگیزه و هدفش در برابر دیدگانش پیدا تر و روشن تر می شد. دختری محکم باشد، آسان نتوانند به قلب و روحش آسیب برسانند؛ حق مهسا دیگر خوردنی نبود.
  12. قسمت (7) انگشت هایش سردی شیشه قاب عکس را لمس کرد، عکس خانوادگی که باهم انداخته بودند. آن زمان لبخند هایشان واقعی و از ته دل بود. با دیدن مادرش که دو فرزندش را درآغوش کشیده بود و دست های پدر هم حامی هر سه نفرشان بود؛ دلش هوای مادرش را کرد هوای بغل و بوسههای گرم مادرنه را. _ چرا هرچی صدات می کنم جواب نمی دی؟ با صدای سهیل، جیغ خفه ای کشید و سرش به سمت سهیل که در چهار چوب در ایستاده بود چرخید. _ کی اومدی؟ متوجه نشدم. _چند دقیقه ای میشه، صدات زدم متوجه نشدی. چیزی خوردی؟ باسوال سهیل نگاهش پی ساعت روی دیوار رفت، ساعت ده ونیم صبح را به رخ می کشید. _ نه هنوز. می دانست نگاهش شماتت بار خواهد بود، سرش را پایین انداخت. صدایش را نشنید، سر برگرداند، جای خالی سهیل بود که خود نمایی می کرد. چند دقیقه بعد سهیل با سینی صبحانه وارد اتاق شد؛ صندلی را کنار تخت گذاشت. روبرویش روی صندلی نشست؛ سینی صبحانه را روی تخت گذاشت. مهسا نگاهی به نان، پنیر، گردو واستکان های چای توی سینی انداخت. سهیل از چهره اش می خواند اِشتهایی ندارد و باید مجبورش کند تا چند لقمه صبحانه بخورد. طی این چند روز با زور چند لقمه غذا خورده بود؛ از لب های خشکیده و چشم های به گود نشسته اش کامل مشخص می شد با خودش بد تا کرداست. از شال خاکستری و پیراهن مشکی اش می توانست حال و احوال دلش را خوب حدس بزند. _ یک خبر خوب برات دارم، البته اول صبحانه رو کامل می خوریم بعد. با حرف سهیل نگاهش را از دست هایش که در حال لقمه گرفتن بود، گرفت و به چشم هایش وصل کرد. سهیل نیم نگاهی به نگاهش کرد و به کارش ادامه داد.مهسا می دانست، مجبورش می کند تا صبحانه بخورد. با سر تایید کرد و لقمه ای را که به طرفش گرفته بود را گرفت. _ ممنون. با جویدن اولین لقمه فقط سعی کردبه طعم پنیر و گردو توجه کند؛ نه به تنها خوردن صبحانه، سهیل بود دیگر، نبود؟ می دانست تنها غذا خوردن برایش سخت است؛ سعی می کرد کنارش باشد تا چند لقمه ای بخورد. با خوردن آخرین لقمه نگاهی به سهیل که در حال برداشتن استکان چای بود انداخت. سینی را برداشت و روی میز کنار تخت گذاشت. _ من سراپا گوشم. دست هایش را زیر چانه اش زد و با دقت به صورت سهیل خیره شد؛ تا امروز به چهره اش دقت نکردبود. ته ریش به پوست گندمی اش می آمد.چشم های مشکی نافذش با ابروهای کشیده مشکی روی صورتش عالی طرح خورده بودند. موهای لختش را مرتب کوتاه کرده و کمی با تافت بالا فرستاده بود.بینی کشیده اش هم متناسب با صورتش بود. برای لحظه ای از نگاه خیره خودش خجالت کشید و سرش را پایین انداخت. سهیل استکان خالی را توی سینی گذاشت پا روی پا انداخت دستهایش را در هم قلاب کرد؛ نگاه جدی اش را به مهسا داد.

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.