Nihan sh - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

Nihan sh

عضو

آخرین بار برد Nihan sh در 26 دی

Nihan sh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

454 Excellent

5 دنبال کننده

درباره Nihan sh

عضو
  • درجه
    مدیر تالار مصاحبه ها و اطلاعیه ها و مسابقه
  • تاریخ تولد 5 مرداد 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

531 بازدید کننده نمایه
  1. ((نفس های سرطان گرفته!)) به قلم: نیهان(شیدا امیروردستیان) ((نفس)) که سرطان گرفت؛ همسرش از زندگی سرد شد. او عاشق نفسش بود و حاضر بود تمام دارایی اش را بدهد تا نوای نفس های نفسش هر روز نوازشگر لاله گوشش باشد! ولی نفس بر عکس همسرش، اصلا گلایه ای نداشت و معتقد بود که تقدیر این است؛ می گفت: - همینکه خدا اجازه داده بدانم آخرین لحظات عمرم کی تمام می شود؛ و من در پایانی ترین لحظه های شیرین زندگیم در کنار تو هستم کافی است! ماه ها گذاشت، و همسرش((نیما)) از او در خواست کرد که برای زنده ماندنش مبارزه کند و برای جلسات شیمی درمانی پیش پزشک برود؛ اما نفس گفت که به هیچ عنوان به جلسات شیمی درمانی نخواهد رفت. نیما هر چقدر دلیل را جویا شد نتوانست پاسخی دریافت کند. چند ماه گذشت و نفس آخرین نفس هایش را در آغوش گرم عشقش به پایان رسانید. چند روز پس از مرگ نفس که نیما داشت اتاقش را مرتب می کرد پاکت نامه ای پیدا کرد و شروع کرد به خواندن: - ((سلام عزیز ترینم! می دانم در روز های آخر زندگیم، تو را بسیار زجر دادم؛ می خواهم مرا ببخشی! ولی جواب سوالی که هر روز از من می پرسیدی و پاسخش را نمی گرفتی را امروز می خواهم برایت بازگو کنم. یادت می آید روز های اول زندگی مان از من پرسیدی چقدر دوستت دارم؟! یادت می آید جوابم چه بود؟ گفتم به اندازه تمام گیسوانم که دوستشان داری دوستت دارم و تو خوشحال بودی از این که من نمی دانم اندازه دوست داشتنم چقدر است، ولی می دانم خیلی زیاد عاشقت هستم! نیمای من، من به هیچ قیمت این شادی را از تو نمی گرفتم. مطمئن باش! دوستت دارم؛ به اندازه تمام گیسوانی که زیر خاک بردم!))
  2. ((نفس های سرطان گرفته!)) به قلم: نیهان(شیدا امیروردستیان) ((نفس)) که سرطان گرفت؛ همسرش از زندگی سرد شد. او عاشق نفسش بود و حاضر بود تمام دارایی اش را بدهد تا نوای نفس های نفسش هر روز نوازشگر لاله گوشش باشد! ولی نفس بر عکس همسرش، اصلا گلایه ای نداشت و معتقد بود که تقدیر این است؛ می گفت: - همینکه خدا اجازه داده بدانم آخرین لحظات عمرم کی تمام می شود؛ و من در پایانی ترین لحظه های شیرین زندگیم در کنار تو هستم کافی است! ماه ها گذاشت، و همسرش((نیما)) از او در خواست کرد که برای زنده ماندنش مبارزه کند و برای جلسات شیمی درمانی پیش پزشک برود؛ اما نفس گفت که به هیچ عنوان به جلسات شیمی درمانی نخواهد رفت. نیما هر چقدر دلیل را جویا شد نتوانست پاسخی دریافت کند. چند ماه گذشت و نفس آخرین نفس هایش را در آغوش گرم عشقش به پایان رسانید. چند روز پس از مرگ نفس که نیما داشت اتاقش را مرتب می کرد پاکت نامه ای پیدا کرد و شروع کرد به خواندن: - ((سلام عزیز ترینم! می دانم در روز های آخر زندگیم، تو را بسیار زجر دادم؛ می خواهم مرا ببخشی! ولی جواب سوالی که هر روز از من می پرسیدی و پاسخش را نمی گرفتی را امروز می خواهم برایت بازگو کنم. یادت می آید روز های اول زندگی مان از من پرسیدی چقدر دوستت دارم؟! یادت می آید جوابم چه بود؟ گفتم به اندازه تمام گیسوانم که دوستشان داری دوستت دارم و تو خوشحال بودی از این که من نمی دانم اندازه دوست داشتنم چقدر است، ولی می دانم خیلی زیاد عاشقت هستم! نیمای من، من به هیچ قیمت این شادی را از تو نمی گرفتم. مطمئن باش! دوستت دارم؛ به اندازه تمام گیسوانی که زیر خاک بردم!))
  3. پارت 1 _ برای بار آخر می پرسم، عروس خانم، وکیلم؟ سخت بود اما باید می گفتم! _ بله! چشم هایم را بستم. صدای کر کشیدن زنان مجلس در گوشم پیچید؛ شادی هایشان تا پوست استخوانم فرو می رفت. آن ها نمی دانستند، نمی فهمیدند چه زجری کشیدم تا این بله را گفتم. غافل از این بودند که در دلم حجله ی غم برپاست، دلم غوغاستف آشوب است! نمی دانستند دلم نمی خواست و نمی خواهد! نمی دانستند و نمی خواستند بدانند! با پیچیدن صدای پر جذبه و مردانه ای که هر دختری جز من آرزوی شنیدن هر روزه ی این صدا را دارد، بدبختی هایم تشدید شد. _ ممنون عشقم! خوشبختت می کنم، مطمئن باش! خواستم بگویم (( نبودنت بزرگترین خوشبختی است!))؛ اما بغضی که مدت ها سد راه حرف زدنم شده بود، این بار هم مانعم شد. می دانم؛ از امروز اسارت شروع شد! باید تحمل کنی یلدا؛ باید! (ادامه دارد!)
  4. پارت 1 همانطور که به سمت در خانه قدم بر می داشتم، کیسه های میوه و سبزی را محکم در مشتم فشار دادم. کلید را در قفل کردم و چرخاندم. در چوبی فرسوده ی خانه، با صدای جیر جیری باز شد. به حیاط کوچک و با صفای خانه نگاهی انداختم. بوی خاک باران خورده به مشامم رسید. لابد نیما حیاط را با آب جارو کرده بود. قدمی به سمت در ورودی خانه برداشتم. از کنار حوض کوچک حیاط که چند ماهی میشد ابش را تمیز نکرده بودیم، گذشتم. به در خانه رسیدم. دستم را به سمت دستگیره بردم و به سمت پایین کشیدم. در که باز شد با قیافه ی نگران پسر کوچکم که حاضر بودم تمام دارایی ام را به پای چشمانش بریزم، روبرو شدم. ترس در وجودم رخنه کرد. دلهره در دلم رسوخ کرد؛ نکند دوباره... کیسه ا را جلوی در روی زمین گذاشتم و سراسیمه، با یک قدم خودم را به ((آرمان)) رساندم. دوزانو روبرویش نشستم، در چشمانش نگاه کردم. بغضی که راه گلویش را سد کردهد بود با نگریستن در دیدگان نگرانم، راهی برای اشک شدن پیدا کرد. پسر شش ساله ام را که همانند بید می لرزید، محکم در اغوش کشیدم و سعی کردم با صدایم به قلب تپنده اش تسلا ببخشم. _ چی شده مامانی؟ با هق هق اما بلند گفت: _ داشتم با بابا کشتی می گرفتم، پایم خورد به دماغش، دوباره اونطوری شد. زیر لب ((یا خدا)) یی گفتم و سریع خودم را به دستشویی رساندم. در را باز کردم. با دیدن قیافه ی ((نیما)) نا خود آگاه دستم را روی دهانم گذاشتم. جا خورده بودم. به سمتش قدم برداشتم؛ این بار بغض مهمان گلوی من شد. _ دوباره چی شده نفسم؟ دستم را پشت کمرش گذاشتم و به سمت صورتش متمایل شدم. این بار بدتر از همیشه خون دماغ شده بود. این یک خون دماغ معمولی نبود. می دانست و می دانستم! دستم را به سمت بینی اش را بردم. _ بذار من بشورم. زیرچشمی نگاهی به من انداخت و دستش را از روی بینی اش برداشت. صدای گریه های آرمان نزدیک تر شد؛ اطرافم را نگاه کردم. به چارچوب در تکیه داده بود و نیما را نگاه می کرد. لبخندی تصنعی تحویلش دادم تا اطمینان خاطر ببخشم، به پسری که احساس می کرد مسبب اوج گرفتن بیماری پدرش است! همانطور که سعی می کردم خون دماغ نیما را قطع کنم، گفتم: _ چیزی نیست مامان! برو اون حوله ی صورتی رو که گذاشتم رو بخاری بردار بیار. در یک چشم به هم زدن خود را به بخاری رساند و حوله را آورد. می دانستم پسرکم احساس گناه می کند. با انگشت شست و اشاره ام بینی اش را فشار دادم و حوله را روی دماغش گذاشتم. _ نیما جونم بیا اینو نگه دار. برو بشین رو مبل منم دستامو بشورم بیام قربونت برم! حوله را گرفت و آرام از دستشویی خارج شد. دستان خونی ام را شستم و از دستشویی بیرون آمدم. مقنعه ام را که هنوز بر روی سرم بود، در آوردم. عرق روی پیشانی و گردنم، خبر از هوای داغ تابستان می داد. مانتویم را در آوردم و به اویز کنار در ورودی وصل کردم. به سمت اتاق پذیرایی رفتم. نیما روی مبل دراز کشیده بود و آرمان کنارش نشسته بود. به طرف مبل رفتم و کنار نیما روی مبل نشستم. _ بذار ببینم خونش بند اومده یا نه؟ حوله را از روی بینی اش برداشتم. لبخندی عاشقانه تحویلش دادم، نگاهی عاشقانه بازپس گرفتم! دستم را روی صورتش گذاشتم. نا خودآگاه قطره ای اشک از لا به لای مژه هایم گریخت. _ خیلی لاغر شدی عزیز دلم! چرا نمیای یه بار بریم دکتر، بفهمیم مشکل از چیه؟ لبخندی زد و آرام زمزمه کرد: _ هیچی نیست مهدیسم! از هوای داغ تابستونه؛ همین! سرم را به معنای تایید حرفش تکان دادم؛ با اینکه حتی یک کلمه اش هم باورم نمی شد. با انگشت اشاره اش قطره های اشکم را پاک کرد. _ دوستت دارم مهدیسم! _ منم همینطور! به آرمان نگاه کردم؛ عادت داشت به شنیدن حرف های بین من و نیما، یعنی من و نیما به هم قول داده بودیم که فرزندمان عادت کند به عاشقانه های ببین پدر و مادرش! گمان می کردم هنوز هم از دست خودش دلگیر است. ارام دستان کوچکش را که روی دستان نیما بود، در دست گرفتم. به صورتم نگاه کرد. _ بیا بریم تو اتاق تا بابا یکم استراحت کنه. باشه؟! بلند شد. هنوز قدمی از نیما فاصله نگرفته بودیم که آرمان دستش را از دشتم جدا کرد و به سمت نیما دوید. تعجب کردم و به عقب برگشتم. پسرکم خود را به اغوش نیما پرتاب کرد و بلند گفت: _ ببخشید بابایی که پایم خورد به دماغت! معذرت می خوام! لبخند زدم، به این همه عشق و صداقت که در وجود کودکان طغیان می کرد. نیما که تازه متوجه موضوع شده بود، آرمان را محکم در آغوشش فشرد و زیر لب در گوشش گفت: _ تقصیر تو نبود بابایی! تقصیر خودم بود؛ اشکال نداره. ناراحت نباشی ها پسرقهرمانم. پسرم کم کم در آغوش پدرش آرام شد. نیما آرام چشمکی زد و خندید. عاشق این عاشقانه های پدر و پسرانه بودم!
  5. پارت 3 کاغذ را روبرویم قرار داد و خودکاری آبی رنگ کنارش گذشت. با جسارت به صورتم نگاه کرد و با تحکم تمام گفت: _ همه چیز رو مو به مو بنویس. هر چی که دلت می خواد ما بدونیم. ورقه هم هر چقدر بخوای هست. با تردید خودکار را در دست گرفتم و شروع کردم. _ ((درست چهار سال پیش، روز اول مهر بود. از لحاظ تحصیلی عالی بودم. معدلم همیشه بیست بود. به خاطر همین هم رشته ی ریاضی فیزیک را انتخاب کرده بودم. مادرم به درس هایم بیشتر از همه چیز اهمیت می داد؛ درس برایش از همه چیز مهم تر بود. دبیرستانی در اطراف محل زندگی مان وجود داشت، دبیرستانی که تقریبا همه از آن راضی بودند؛ دبیرستان((سعادت)). اولین روز مدرسه با نیپا آشنا شدم. روز اول اصلا از رفتار ها و کارهایش خوشم نمی آمد. تمام حرکاتش به نظرم جلف و زشت بود. اما متاسفانه طولی نکشید که با او هم صحبت شدم. اوایل وقتی با من حرف می زد، سعی می کردم بی اعتنایی کنم تا دست از سرم بردارد؛ اما بعدا خودم مشتاق شدم تا با او حرف بزنم. رفتار های جلف نیپا در طی زمان کوتاهی برایم خوشایند به نظر رسید و این ترسناک ترین اتفاقی بود که می توانست برایم رخ دهد و من متوجه نشوم. تقریبا سه ماه از شروع مدارس گذشت و من واقعا و از ته دل دوستدار نیپا شدم. به نظرم دختر خوبی می آمد؛ غافل از اینکه گرگ ها هم می توانند لباس بره بپوشند! امتحانات نوبت اولم نسبتا خوب بود؛ معدلم نوزده شده بود و این به نظرم خوب می رسید. سال جدید که شروع شد، تازه فهمیدم چه بلاهایی ذره ذره همانند خوره بر جانم افتاده اند! یک ماهی که از امتحاناتم گذشت متوجه تضعیفم در درس هایم شدم. یک روز...)) خودکار را روی ورقه گذاشتم. سرم را بلند کردم؛ متوجه خروج بازپرس از اتاق نشده بودم. سرم را روی دستانم گذاشتم و چشمانم را بستم. چهار سال پیش! زندگیم در چهار سال بر سرم ویران گشت! چهارسال پیش یک دختر درس خوان بودم و امروز یک قاتل! و مسبب همه ی اینها همان ((یک روز))ی بود که اولین ((چشم)) را به نیپا گفتم! یک روز که ورقه ی امتحان ریاضی ام را گرفتم و متوجه نمره ی زیر ده ام شدم؛ قبول کردم، که ای کاش نمی کردم! دوباره نوشتم. _ (( یک روز که حالم به خاطر نمره های بدم خیلی خراب بود با نیپا برای اولین بار به پارک کنار مدرسه رفتم. من نمی خواستم کاری کنم، فقط می خواستم با نیپا درباره ی اینکه چطور درس می خوانم، نظر بخواهم. همین! یک نظرسنجی ساده برایم گران تمام شد! خیلی گران؛ به قیمت تمام زندگی ام! می گویند اگر کسی یک بار خطا بکند، دیگر تمام خطا ها ابهت شان را در نظرش از دست می دهند. من برای اولین بار خطا کردم. یک بار پایم را کج گذاشتم، یک باری که بد تمام شد! خواستم جبران کنم، اما نشد! آن روز نیپا سیگاری از جیبش بیرون آورد و به من تعارف کرد؛ گفت حالت را خوب می کند؛ گفت باعث ارامش اعصابت می شود؛ گفت اگر اعصابت آرام باشد می توانی خوب تر درس بخوانی. گفت؛ دروغ گفت و من ساده لوح باور کردم. گرچه خیلی پافشاری و اصرار کردم که این خطا را حتی خودش هم نکند، اما آن قدر تحریکم کرد که به دامش افتادم. اولین خطای عمرم، اولین سیگار را کشیدم؛ گرچه با هر پک که می زدم، عذاب وجدانی در درونم طغیان می کرد، اما کشیدم! من به دام نیپا افتادم و در دستانش اسیر شدم، و او خوشحال شد! حتی فکر هم نمی کردم این شود، چیزی که می گفت! یادتان بماند، این شد اولین چشم، اولین سیگار...
  6. پارت62 با شنیدن صدای دل آرام چشمانم را باز کردم. _ وای دختر، حموم خونت چقدر خوبه! بعد از یه سال طعم واقعی حموم رو چشیدم. همانطور که دراز کشیده بودم و به دل آرام که داشت با حوله ی من موهایش را خشک می کرد، نگاه می کردم، لبخندی زدم و گفتم: _ آرام مگه حموم خونه ی من چی داره که از حموم های دیگه بهتره؟ از آینه که روبروی تختم بود به صورتم نگاهی شیطنت آمیز کرد و با چشمکی ادامه داد: _ والا همه چی! از آب گرم گرفته تا... برگشت و به صورتم نگاه کرد. _ وایسا نگم دیگه. آبروت میره! دوباره لبخند زدم. مگر می شد آرام حرف بزند و نخندی؟ کمی جلوتر آمد و همانطور که داشت حوله را دور سرش می پیچید روی تخت، کنار من نشست. _ ولی از شوخی گذشته، تو اون خوابگاه دانشگاه لعنتی که آب داغ به آدم نمی رسه! همه اش باید تو چالش آب یخ شرکت کنی؛ والا! چشمانم را دوباره بستم. از حرکت فنری تخت، متوجه شدم آرام هم کنارم دراز کشید. سعی کردم کمی خودم را کنار بکشم تا راحت باشد. _ دلم واسه سارینا خیلی تنگ شده. کی بریم ببینیم شون؟ _ همین امروز! من می خواستم برم خبر بدم که برای سانیار چه اتفاقی افتاده؛ تو هم باهام بیا سارینا رو ببین! با صدای خیلی آرامی تایید کرد. دوباره به حرف زدن ادامه داد؛ آخر محال بود دل آرام بتواند پنج دقیقه سکوت کند! _ تنها کاش منم شوهر داشتم! پوزخندی زدم و با حالت جدی گفتم: _ به امید خدا، به زودی یکی نصیبت میشه. ذوق زده به سمتم برگشت؛ چشمانم را باز کردم و به برق چشمانش زل زدم. _ چیه آرام؟ چرا هجوم میاری؟ یکی از چشمانش را بست و با حالت تهدید آمیزی انگشت اشاره اش را روبروی صورتم گرفت. _ کسی رو برام در نظر داری؟! البته بگم ها، من بمیرم هم زن اون دانیار خول و چل، برادر شوهر خول و چلت نمیشم؛ گفته باشم. حوصله ی شوخی و کل کل نداشتم. با جمله ای به بحث شیرینش خاتمه بخشیدم. _ باشه؛ نشو. دوباره دراز کشید. این بار بدون شوخی حرف زد. فکر کنم فهمید حوصله ندارم. _ تنها کاش تو هم درس می خوندی. _ حالا که نخوندم. _ یادته دوران دبیرستان؛ چه روزایی بود. من و تو و سارینا همیشه شاگرد اول های کلاس بودیم. تو هم که همیشه بیست می گرفتی. بین شما ها من از همه تون ضعیف تر بودم و هیچوقت هم نمی خواستم قبول کنم! با این که سن تو از همه ما دو سال کمتر بود ولی از بس باهوش بودی همیشه از همه مون جلو می زدی! کاش لا اقل جواب کنکورت رو می گرفتی! _ وقتی نمی خواستم برم دانشگاه، برای چی نتایج رو می دیدم! _ خوب چرا نرفتی؟ حتما اگه نتایج رو می گرفتی، می دیدی که از دانشگاه سراسری قبول شدی؛ من مطمئنم! چون سارینا که از تو هم کمتر می گرفت، قبول شد. حالا من خنگ که آزاد قبول شدم، هیچ! _ آرام؛ من شوهر کردم. کسی که شوهر کنه دیگه درس خوندن براش معنی نداره. البته این نظر منه! عصبانی شد؛ در یک چشم به هم زدن روی تخت نشست. _ آخه سگ تو روح نظرت! چرا مثلا نباید درس بخونی. مگه وظیفت اینه فقط بشوری بسابی. تازه، تو که عروسی نکردی، فقط یه عقد ساده است! حیفه یه دختر شونزده ساله، که دو پایه جهش داده و معدل دبیرستانش نوزدهه، نیست که سهمش از زندگی این باشه که از اینور اونور شوهر نجات بده؟! با بی حوصلگی و بی اعتنایی نسبت به حرف های دل آرام؛ بحث را عوض کردم. _ باشه حالا. میگم بیا یه نیم ساعت بخوابیم پاشیم بریم خونه ی سانیار اینا! شروع کرد به غر زدن. _ من چی میگم این چی میگه؟! بگیر کپه ی مرگت رو بذار. بخوابی بلند نشی به حق پنج تن! خندیدم؛ مهم نبود بقیه چه بگویند؛ مهم این بود که من چه می خواستم. گفتم که، من به سانیار مدیونم!
  7. پارت 61 لبخندی زد و بلند گفت: _بابا ایول دادا! بردیا به صورت آریا نگاهی انداخت و کیسه ی سیاه رنگ کوچکی از داخل صندوقچه بیرون آورد. _ آریا، جنسش عالیه؛ قول میدم بهترین جنسی که تا به حال کشیدی باشه! با سرمستی کیسه را از دستش گرفت. _ بردیا حالا دو تا از چیزایی که بهم قول داده بودی مونده؛ یکی مو... حرفش را قطع کرد و ادامه داد. _ موتور سیکلت که دم در هست. برو بردار. دومی هم که یه چک یه ماهه بود اونم میدم بعدا. ابروهایش در هم گره خورد. _ ولی قرارمون این نبود بردیا. قرار بود تنها رو که سپردم دستت، هر سه تا رو بهم بدی. یادت نرفته که چی گفتی؟ چشمکی زد و ادامه داد. - یادمه داداش؛ حالا ول کن منو؛ بذار با این فرشته کوچولو تنها باشم، بعدا میام باهات می حرفم. اوکی؟ سری تکان داد و با کنایه گفت: _ حرومت شه! بردیا خنده ی شیطانی ای زد و رو به آریا گفت: _ نوش جونم! بیشتر در خود مچاله شدم. صدای گریه هایم بند آمده بود. باورم نمی شد. امکان نداشت، آریا اینگونه به ما خیانت کند. آریا که به سمت در رفت زبان باز کردم، درست همانند یک کودک. دوباره گریه هایم اوج گرفت. بلند التماس کردم. _ تو رو خدا آریا؛ منو با این تنها نذار. خواهش می کنم داداشی. این کار رو باهام نکن داداشی جونم. تو رو خدا آریا! لحظه ای ایستاد. بیشتر التماس کردم تا شاید رحم کند. _ داداش به خاطر بابا! به خاطر مادر خدا بیامرزت! خواهش می کنم؛ التماست می کنم! می دانست این ((داداش)) هایی که بر زبان می آورم از ته دل نیست! به خاطر همین هم رفت. رفت و مرا تنها گذاشت. رفت و من ماندم با تمام بدبختی هایم و پسری هیز! آریا که رفت؛ پسر به سمتم آمد. هر چه جیغ کشیدم بی فایده بود؛ کسی نبود که صدایم را بشنود. دستانم را روی سرم گذاشتم و جیغ کشیدم. من جیغ می کشیدم و او می خندید. فقط می خندید! صدای خنده های شیطانی اش هنوز که هنوز است در گوشم می پیچد. ناگهان صدای خنده هایش قطع شد. آرام سرم را بلند کردم. پسری لاغر اندام با چشمانی سبز؛ و با چوبی بلند که با آن بر سر بردیا کوبیده بود.)) پسری که زندگی ام را مدیون او هستم. هنوز هم مدیون او هستم. سانیار؛ سانیار خودم! بعد ها فهمیدم، که بردیا دوست سانیار بود و سانیار برای دیدنش آمده بود؛ و وقتی دیده بود که او داشت مرا آزار می داد، او را بیهوش کرده بود. با آریا هم دم در دعوا کرده بود و او را زخمی کرده بود. گرچه در این ماجرا، من مادرم را از دست دادم، ولی در عوض سانیار را به دست آوردم. من زندگی ام را مدیون سانیارم؛ باید او را نجات دهم.
  8. پارت 60 تنها چشمانم را روی هم فشردم و خودم را روی تخت پرتاب کردم. خاطرات یک سال پیش را مرور کردم. (( آریا، برادر نا تنی ام بود. اخلاقش گند تر از اخلاق تمام پسر هایی که در تمام عمرم دیده بودم، بود. اصلا از آریا خوشم نمی آمد، اما باید به خاطر پدر ناتنی و مادرم هم که بود، تحمل می کردم. با اینکه چهار سال از زندگی مشترک مادر و پدر ناتنی ام می گذشت و من و خواهرم تمنا به وجود آریا عادت کرده بودیم، اما باز هم تحملش سخت بود و شدنی! یادم می آید، درست روز شنبه بود، ساعت پنج بعد از ظهر یک روز نسبتا سرد پاییزی. از مدرسه که بیرون آمدم، ماشین پدر ناتنی ام را روبروی در دیدم. تعجب کردم، من هر روز با سرویس مدرسه می رفتم پس لزومی نداشت که پدرم مرا به خانه برساند! به سمت ماشین رفتم و از شیشه داخل ماشین را نگاه کردم. آریا بود! سوار ماشین شدم. با همان قیافه ی ظاهرا جدی و خشکش نگاهی به من انداخت. از چشمانم سوال درون ذهنم را خواند. با صدای سرد و بی حالش پاسخ داد. _ امروز ثریا گفته من برسونمت. با اینکه مادرم، چهار سال برایش مادری کرده بود اما باز هم مثل همیشه او را با نام کوچک صدا می زد. در ماشین را بستم و روبرو را نگاه کردم. زیر لب زمزمه کردم: _ آهان؛ پس بریم. منتظر روبرو را نگریستم، اما استارت نزد. برگشتم و به چشمان وحشی و درنده خویش که همیشه ترسناک بود نگاه کردم. در کمال تعجب به من زل زده بود؛ و لبخندی شیطانی گوشه ی لبش پیدا بود. دستم را روبروی صورتش گرفتم و تکان دادم. _ کجایی آریا؟ به خود آمد و در لحظه ای لبخندش را جمع کرد. حرکت کرد. چند دقیقه بعد خوابم برد. حتی فکرش را هم نمی کردم، فکر نمی کردم که آریا اینقدر کثیف باشد! بعد از گذشت ساعتی، با دستی پر زور که روی دهانم قرار گرفت بیدار شدم. خواستم جیغ بزنم اما نشد! خواستم کمک بخواهم، اما نشد! خواستم و نشد! چشمانم را بستم تا نبینم چیزهایی را که باید نمی دیدم. با پرت شدنم روی زمین، حرارتی کل وجودم را فرا گرفت. اشک خود به خود از چشمانم جاری شد؛ حتی فکرش هم مرا می کشت. دوزانو روی پاهایم نشستم و کمی خودم را جمع کردم. به اطرافم نگاه کردم، در دخمه ای کوچک و فرسوده در میان دو پسر جوان، که یکی آریا بود و دیگری را نمی شناختم گیر افتاده بودم؛ و چه سخت بود گیر افتادن میان حیوان های وحشی شیطان صفت! خودم را به دیوار چسباندم و بلند گریه کردم. آن پسر چهارشانه لبخندی خبیثانه تحویلم داد و به سمت آریا برگشت. _آفرین پسر! از چیزی که گفته بودی خیلی بهتره! آریا که به چارچوب در تکیه داده بود لبخندی تحویل پسر داد و گفت: _ خوب آقا بردیا، ما اینینم دیگه! حالا مایه رو رد کن بیاد. با این جمله ی آریا، هر دو قهقه ای بلند سر دادند. پسر، که از گفته های آریا فهمیده بودم، نامش ((بردیا)) است، پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد: _ وایسا برم بیارم. به سمت صندوقچه ای قدیمی که گوشه ای از اتاق را اشغال کرده بود رفت. دو زانو روی پاهایش نشست و در صندوقچه را باز کرد. آریا به سمتش قدمی برداشت و سرکی به محتوای داخل صندوقچه کشید.
  9. پارت 59 دانیار روی نیمکت حیاط پشتی بیمارستان نشستم. خسته بودم، تمام شب را همراه میترا در بیمارستان مانده بودم. دستم را روی پایم گذاشتم و آرام ماساژ دادم. پا دردم به اوج رسیده بود. چشمانم را بستم تا شاید کمی سکوت به دردهایم تسکین دهد. تمام صحنه هایی که دو روز پیش تا کنون اتفاق افتاده بود مانند فیلم از روبروی چشمانم گذاشت. دو روز پیش، با کیوان، بهترین دوست دوران کودکیم در پارک آرامش نشسته بودم. برای خرید یک نوشیدنی به آن سر خیابان رفت و هنگام برگشت، تصادف کرد؛ با حیوانی که وقتی دید کار از کار گذشته، فرار کرد! به سرعت او را به بیمارستان رساندم؛ اما پزشکان گفتند که به اغما رفته. با میترا، همسر کیوان و دوست چندین ساله ی من تماس گرفتم و ماجرا را تعریف کردم. با ناله و شیون خود را به بیمارستان رساند. عصر آن روز آن دخترک کم سن و سال که همسر آن کثافت بود، برای عیادت آمد. که ای کاش نمی آمد؛ و نمی شنید و نمی دید کار های مرا! و امروز که روز آغاز نشده و ای کاش نشود؛ نمی خواهم دوباره ببینم آن اتفاقات شوم را! دخترک که فکر می کنم اسمش تنها بود، با دوستش رفت. می دانم؛ آمده بودند رضایت بگیرند، ولی محال است؛ غیر ممکن است بگذارم میترا رضایت دهد! من نمی گذارم و نخواهم گذاشت. آن ها نبودند و ندیدند، ولی من دیدم با چه وقاحتی از کنار جسم بی جان کیوان گذشت و به راهش ادامه داد؛ من دیده ام و نمی گذارم! حال تنها هم باید جور جاهلیت همسر بی همه چیزش را می داد؛ و این اصلا به من و میترا و کیوان ربطی نداشت! و اما تنها... احساس می کردم قبلا آن را در جایی دیده ام؛ قیافه اش خیلی برایم آشنا به نظر می رسید؛ اما اصلا یادم نمی آید کی و کجا و چگونه همدیگر را دیده ایم. حس ششمم می گفت رازهایی پشت پرده هایی پنهان شده اند؛ پرده هایی که به زودی کنار می روند و من می مانم با رازهایی برملا شده و درد هایی ترمیم شده که دوباره سر باز خواهند کرد! هیچوقت حس هایم به من کلک نمی زدند! راستی ((تنها)) که بود؟
  10. پارت58 با گرمی دستی که روی شانه ام قرار گرفت، ترسیدم و به عقب برگشتم. تا برگشتم با قیافه ی مضحک یکی از هم اتاقی بازداشگاهی ام مواجه شدم. اینجا من جرئت حرف زدن نداشتم، و این ترسناک ترین چیزی است که می تواند یک انسان زنده را تهدید کند! لبخند قبیحی زد؛ لبخندی که دندان های زرد و افتاده اش را به رخ کشید. سرش را کمی به گوشم نزدیک کرد و زمزمه وار گفت: _داری نامه می نویسی؟ چند ثانیه منتظر ایستاد، اما دریغ از شنیدن کلمه ای. فریاد کشید. _ با تو ام؟ نامه می نوشتی؟ _ به تو چه؟! مگه تو رو تو قبر اون خاک می کنن؟ با شنیدن این جمله، از هزار بند و زندان و اسارت آزاد گشتم؛ ولی صاحبش که بود؟ صاحب این صدای مهربان... برگشتم. مردی چهارشانه، با موهای بور و ریش های کوتاه. مردی که در تمام سالهای عمرم او را ندیده بودم! و چه عجیب و ترسناک بود امداد رسانی مردی ناشناس در بندی از بند های این زندان! به مردک آواره ای که تا لحظاتی پیش مرا دست انداخته بود نگریستم؛ در خود جمع شد و پتوی کثیف بازداشتگاه را که اصلا معلوم نبود چه رنگی است را بر صورتش کشید و در گوشه ای از اتاق خوابید. به جز من، او و مرد ناشناسی که می خواستم بشناسمش کسی در اتاق نبود. پاکت نامه را آرام و نا محسوس در جیب پیراهنم گذاشتم. مرد چهارشانه هنوز بالای سرم ایستاده بود و تماشایم می کرد. من او را نمی شناختم، ولی معلوم بود از نگاه کردن به من لذت می برد! سرم را پایین انداختم و آرام تکرار کردم: _ متشکرم! _ خیلی بزرگ شدی. سرم را بلند کردم و در چشمان به رنگ شبش نگاهی انداختم. من چشمانش را هم نمی شناختم. بلند شدم و روبرویش ایستادم. کمی از من بلند قد تر بود. لبخندی شیرین و دلنشین تحویلم داد و فاصله مان را با قدمی پر کرد. دستانش را باز کرد و همراه با جمله ای تن خسته ام را به اغوش کشید. _ بیا بغل داداش! هیچ چیز به ذهنم نمی رسید؛ حتی سن مان هم به هم نمی خورد. ممکن هم نبود دانیار، این باشد! خجالت کشیدم، اما گفتم. _ فکر کنم اشتباه گرفتین. با سرعت نور مرا از تنش جدا کرد. یکه خورد. _ من دانیار رو با هیچ کس اشتباه نمی گیرم! دانیار؟ او مرا با دانیار اشتباه گرفته بود؟ او دانیار را می شناخت؟ چه راز هایی که بر ملا نمی شد این روزها! سریع پرسیدم. _ شما دانیار رو می شناسین؟ تعجب کرد. خیلی زیاد. _ یعنی چی؟ پس تو کی هستی؟ _ من سانیارم. برادر دانیار. ابروهایش در هم گره خورد. گویا باور نمی کرد این حقیقت شیرین را. قدمی عقب رفت. آرام نجوا کرد.: _ اگه دانیار رو دیدی، فقط بهش بگو داداش بزرگت ((کیا)) زنده است!
  11. سلام بانو خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید برای مطالعه ی رمان سعی می کنم در رمان های مترسک و روزنه و یلدایی که زود تمام شد نکته ای که گفتید رو رعایت کنم خیلی ممنون بابت نظر ارزنده تون فقط ممنون میشم قوانین رو یک دور بخونید
  12. پارت57 سانیار کاغذ را تا کردم و روی ران پایم گذاشتم. در خود مچاله شدم و به دیوار تکیه دادم. خودکار سیاهی که آماده کرده بودم را برداشتم و شروع کردم. -(( سلام ای زیبا ترین می‌‌دونم باهات خوب نکردم تنها، ولی به خدا ته دلم هیچی نیست! عزیزم، عشقم، نفسم، اینجا خیلی سخته بی تو! من اینجا می‌‌‌پوسم تنها... تنها پشت این میله ها دارم خفه می‌شم! تنها من دلم تو رو می‌‌‌‌خواد! تنها من دلم هوا می‌‌‌خواد! دلم نفس می‌‌‌خواد! دلم تنها می‌‌‌خواد! به خدا عوض می‌‌‌شم، آدم می‌‌‌شم! تنها به خدا از خودم که تو رو اذیت کردم، متنفرم! تنها حلالم کن، باشه؟! باشه عشقم؟! باشه نفسم؟! باشه عمرم؟! باشه؟! نگو نه؟! باشه؟! تنها می‌‌‌خوام باهات حرف بزنم. اینجا تنهام؛ من بی تو تنهام، من بی تو ، تو کل دنیا تنهام! منو بیار بیرون؛ تو رو خدا! ببخش این مدت اذیتت کردم، باشه؟! این آهنگو گوش کن: (( ای کاش، می‌‌شد یه بار به تو بگم درد دلامو ففط یه بار می‌‌دیدی تو حال و هوامو ای وای، اگه بدونی بعد تو من چی کشیدم یه روز خوش و یه حواب آروم ندیدم وای تنها، تنهایی عذابه! دنیا رو سر آدم آواره خرابه وای دنیا، دنیا قفسه بی تو این زندگی دلواپسه بی تو وای دنیا، دنیا چه کمه بی تو این زندگی، هر جاش غمه بی تو)) (مسعود امامی، آهنگ اگه بدونی) کاغذ را تا کردم و داخل پاکت نامه ای که خودم درست کرده بودم، گذاشتم. حالم خراب بود و می‌‌‌ دانستم تقصیر خودم هست.
  13.  

    سلام بانو نیهان هستم نویسنده ی رمان سناریوی غم   
    مثل اینکه شما رمان من  رو خونده بودید و در نظر سنجی شرکت کرده بودید
    ولی در مورد سطح رمان ((متوسط)) رو انتخاب کرده بودید
    می خواستم دلیلش رو بدونم تا بر طرف کنم ممنون میشم پاسخ بدید

  14. سلام بانو نیهان هستم نویسنده ی رمان سناریوی غم   
    مثل اینکه شما رمان من  رو خونده بودید و در نظر سنجی شرکت کرده بودید
    ولی در مورد سطح رمان ((متوسط)) رو انتخاب کرده بودید
    می خواستم دلیلش رو بدونم تا بر طرف کنم ممنون میشم پاسخ بدید

  15. پارت56 با ضربه ی محکمی که به بازویش زدم، ((آخی!)) گفت و به سمتم برگشت. _ خیلی هار شدی ها تنها! از حرفش خنده ام گرفت، که ای کاش نمی گرفت! کاش کمی زودتر متوجه نگاه سنگینی می شدم که از دور ما را نظاره گر بود. سرم را بلند کردم؛ واقعا اگر کارد می زدی خونش در نمی آمد! دانیار از دور خنده های بی موقع من و دل آرام را دیده بود و چه چیز بیش از این می توانست عصبانی اش کند؟ با دستم چند ضربه به دل آرام زدم تا متوجه شود، اما انگار نه انگار! از خجالت سرم را پایین انداختم؛ به سرعت وارد ساختمان بیمارستان شد. سرم را که بالا آوردم با قیافه ی متعجب دل آرام مواجه شدم. _ تنها معلومه چته؟ چیه؟ چرا اینقدر عجیب رفتار می کنی؟ - دل آرام اون ما رو دید که داشتیم می خندیدیم. _ کی؟ _ دانیار دیگه! _ وای! یعنی پشت سرمون بود؟! سرم را به معنای تایید تکان دادم. _ پاشو بریم تو ببینیم چه خبره؟ شاید اتفاقی واسه دوستشون افتاده باشه. با تایید دل آرام بلند شدیم و به داخل ساختمان رفتیم. دوست دانیار در طبقه ی بالا بستری بود. با دل آرام خود را هر چه سریعتر به طبقه ی دوم رساندیم. با شنیدن صدای هیاهویی که از کنار اتاق CCU می آمد قلبم خود را دیوانه وار بر سینه ام کوبید. ترسیدم! امروز، دوباره و برای بار هزارم ترسیدم! نگاهی به چشمان گرد شده ی دل آرام انداختم و به سمت اتاق دویدم. همه ی پرستار ها خودشان را با سرعت هر چه تمام تر به اتاق می رساندند. آن پیرمرد کنار دختر جوان که ظاهرا اسمش ((میترا)) بود، نشسته بود و تلاش می کرد تا نگذارد فریاد بکشد. و دانیار... دانیار گوشه ای از سالن ایستاده بود. نفرت در چشمانش موج می زد و من، من بیچاره باید این نفرت را به جان می خریدم؛ تا جان جانانم، دوباره جان بگیرد! زبانم بند آمده بود، شواهد نشان می داد قلب پسر دیگر نمی تپد! دستانم را روی سرم گذاشتم و به دیوار تکیه دادم. همه چیز دور سرم می چرخید. صداها در سرم چند باره پخش می شد. دوست داشتم بمیرم! دل آرام به سمتم آمد تا آرامم کند ولی اوضاع آرام نبود که آرام شوم؛ بود؟! دل آرام را کنار زدم و به سمت میترا رفتم؛ دو زانو روی زمین نشستم؛ با اینکه می دانستم، صدایم در میان صدای جیغ هایش که مدام فریاد می کشید ((کیوانم))، گم می شد، اما آرام و زمزمه وار گفتم: _ متاسفم! با مشتی که به صورتم خورد، سمت چپ صورتم لمس شد. متعجب تر از همیشه به سمت چپ برگشتم. دانیار؟! اشک ها خود به خود از صورتم چکید. با تنفر دستانش را مشت کرده بود؛ به سمتم قدم برداشت، خودم را که پخش زمین شده بودم، کمی جمع کردم و عقب تر رفتم. با جهشی آرام خود را به من رساند. یقه ام را گرفت و به دیوار تکیه داد. نفس هایم به طور واضح قطع شده بود. هیچکس جز خودم و دانیار را نمی دیدم؛ اصلا انگار هیچکس نبود، که مرا از دست این شیر ناسور خورده نجات دهد! صدایم می لرزید و اشک امانم نمی داد. به جمله ای بسنده کرد. با سردی و خشکی تمام سرش را به گوشم نزدیک کرد؛ ترسیدم و کمی سرم را عقب کشیدم اما او هم به دنبال سرم آمد. با جسارت تمام در چشمانم زل زد، اما جرئت نکردم در نگاهش، حتی نگاهی بیندازم! صدایش در گوشم پیچید؛ صدایی که برای اولین بار می شنیدم. _ هیچوقت بهم دروغ نگو! تو متاسف نیستی! یقه ام را که از زندان دستانش آزاد کرد، نفس کشیدم! برای اولین بار ارزش نفس کشیدن را فهمیدم، او با دستانش خفه ام کرده بود. با سرعت هر چه بیشتر از سالن خارج شد. انگار در این زمان کوتاه که من و دانیار در دنیای دیگری بودیم، پزشکان به کیوان شوک داده بودند و او دوباره ضربان قلبش را به دست آورده بود. فکر کنم فهمیدم؛ یا باید ضربان من بزند یا کیوان!

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.