farzandezamiin - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

farzandezamiin

عضو

اعتبار در سایت

20 Excellent

درباره farzandezamiin

  • تاریخ تولد تعیین نشده
  1. 139دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم138نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم137آسودگی کنج قفس کرد تلافی یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم136حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم135هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم134دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم133نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم132نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟131باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم130فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم129شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم کنند دست یکی در گره گشایی هم128زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم127دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟126چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟ دلم نمی اید این صفحه را سیاه کنم125گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟124از جور روزگار ندارم شکایتی این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام123مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام122بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا که من این بار به امید تو برداشته‌ام121حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار120نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار119جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار118بغیر عشق که از کار برده دست و دلم نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر117فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر116روزی که آه من به هواداری تو خاست در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز115در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کسنرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت114 هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش113بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش112ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش111صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد آب در روغن چو باشد، می‌کند شیون چراغ107گر چه افسانه بود باعث شیرینی خواب خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق108همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ109هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام110 انتخاب و گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) 5شنبه 27 دی 1397
  2. ...64سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد65دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد66ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد67دلیل راحت ملک عدم همین کافی است که هر که رفت به آن راه، برنمی‌گردد68نمی‌گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد69بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابر چنان رود که دل مور را نیازارد70ای کارساز خلق به فریاد من برس زان پیشتر که کار من از کار بگذرد71دولت سنگدلان زود بسر می‌آید سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد72تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد73مصیبت دگرست این که مرده دل را چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد74درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم هزار دولت ناپایدار رفت به گرد75من که روزی از دل خود می‌خورم در آتشم وای بر آنکس که نعمتهای الوان می‌خورد76ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود می‌بالی باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد77گر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی‌خیزد78قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند به من خسته بجز چشم پریدن نرسد79تیره روزان جهان را به چراغی دریاب تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد80شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست که این صدا به قیامت بلند خواهد شد81از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند82از پشیمانی سخن در عهد پیری می‌زنم لب به دندان می‌گزم اکنون که دندانم نماند83ز رفتن دگران خوشدلی، ازین غافل که موجها همه با یکدیگر هم آغوشند84قامت خم , مانع عمر سبک رفتار نیست سیل از رفتن نمی‌ماند اگر پل بشکند85تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است می‌زند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند86غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند87بریز بار تعلق که شاخه‌های درخت نمی‌شوند سبکبار تا ثمر ندهند88چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان روشندلان به یک دو نفس پیر می‌شوند89عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت عالم خاک کم از عالم تصویر نبود90شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود91گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را همه روی زمین یک لب خندان می‌بود92سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود93در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود94هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد هر که آمد گرهی چند برین کار افزود95به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند که زندگانی من صرف خورد و خواب شود96سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود97بوسه هر چند که در کیش محبت کفرستکیست لبهای ترا بیندو طامع نشوداین لب بوسه فریبی که ترا داده خداترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود98به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است پر شکسته خس و خار آشیانه شود99چندان که در کتاب جهان می‌کنم نظریک حرف بیش نیست که تکرار می‌شوددور نشاط زود به انجام می‌رسدمی چون دو سال عمر کند، پیر می‌شود100روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود _خیلی زیبا_101نتوان به آه , لشکر غم را شکست داد این ابر از نسیم پریشان نمی‌شود102رتبهٔ زمزمهٔ عشق ندارد زاهد بگذارید که آوازه جنت شنود103مرا ز روز قیامت غمی که هست این است که روی مردم عالم دو بار باید دید104از قید فلک بر زده دامن بگریزیدچون برق، ازین سوخته خرمن بگریزیدماتمکدهٔ خاک ،سزاوار وطن نیستچون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید105میدان تیغ بازی برق است روزگار بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید106زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید....گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)سه شنبه 25 دی 1397
  3. دویدیم و دویدیم به جایی نرسیدیم ما نوک پرگار بودیم به دور خود چرخیدیم _ تلخی طعم زندان خنده رو از ما گرفت پشت نقاب خنده,با غصه ها جنگیدیم _ کلید شادی هامون تو قفل غم شکسته دری برای رفتن از این کویر ندیدیم _ مثل یه برگ جوون که افتاده رو زمین زیر پای روزگار تو سختی ها قلتیدیم _ «دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار» دیدیم که روی دیوار نوشته ما تبعیدیم _ شاعر: ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) شنبه 22 دی 1397
  4. 31رفتن از عالم پر شور به از آمدن استغنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست32هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گرددچه کند سیل به دیوار خرابی که مراست ؟33اظهار عشق را به زبان احتیاج نیستچندان که شد نگه به نگه آشنا بس است34حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نمازروی دل را جانب محراب کردن مشکل است35عشق از ره تکلیف به دل پا نگذاردسیلاب نپرسد که در خانه کدام است36از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایمامروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست37کفارهٔ شراب خوریهای بی حسابهشیار در میانهٔ مستان نشستن است38در محرم تا چه خونها در دل مردم کندمحنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است39از ما سراغ منزل آسودگی مجوچون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است40هست امید زیستن از بام چرخ افتاده راوای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است41بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده استهمچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است42داند که روح در تن خاکی چه می‌کشدهر ناز پروری که به غربت فتاده است43چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاهاز عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است44نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویزآوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است45امروز کرده‌اند جدا، خانه کفر و دینزین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است46نادان دلش خوش است به تدبیر ناخداغافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست47تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویشکارم همیشه در گره از استخاره هاست48بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی استجهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است49ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایموای بر خضر که زندانی عمر ابدست50دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلبکه هوس در دل مرغان قفس بسیارست51غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و رویبیداریم به خواب پریشان برابرست52سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست53نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرستهیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست54دل نازک به نگاه کجی آزرده شودخار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست55گر محتسب شکست خم میفروش رادست دعای باده پرستان شکسته نیست56چون طفل نوسوار به میدان اختیاردارم عنان به دست و به دستم اراده نیست57چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشوابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست58ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخورکه رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست59مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمردیاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت60ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی ؟چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت61جان به این غمکده آمد که سبک برگردداز گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت62هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردبادروزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت63وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجودسر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت...گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  5. 1می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدابرگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا2از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌اموام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا3چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برندچرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا4پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلقمیخورند افسوس در ایام ما بر زندگان5دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کندآتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را6ضیافتی که در آنجا توانگران باشندشکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را7درین زمان که عقیم است جمله صحبتهاکناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را8چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتمآشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را9از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شودباغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را10چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است11پای به خواب رفته ی کوه تحملمنتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا12فنای من به نسیم بهانه‌ای بندستبه خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا13مانند لاله، سوخته نانی است روزیمآن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا14پرتو منت کند دلهای روشن را سیاهمی‌کشد دست حمایت شمع مغرور مرا15می‌کشم تهمت سجادهٔ تزویر از خلقگرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا16ز زندگی چه بر کرکس رسد جز مردار؟چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟17به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟اگر ز ما نستانند چشم گریان را18دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزدچو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را19ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغندبیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را20غم مردن نبود جان غم اندوخته رانیست از برق خطر مزرعهٔ سوخته را21می‌کند باد مخالف، شور دریا را زیادکی نصیحت می‌دهد تسکین، دل آزرده را22شاید به جوی رفته کند آب بازگشتچون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را23میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیستکج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را24اینجاکه منم، قیمت دل هر دو جهان استآنجاکه تویی، در چه حساب است دل ما25گفتیم وقت پیری، در گوشه‌ای نشینیمشد تازیانهٔ حرص، قد خمیدهٔ ما26ما از تو جداییم به صورت، نه به معنیچون فاصلهٔ بیت بود فاصلهٔ ما27من آن شکسته بنایم درین خراب آبادکه در خرابی من ناز می‌کند سیلاب28معیار دوستان دغل، روز حاجت استقرضی به رسم تجربه از دوستان طلب29از مردم دنیا طمع هوش مداریدبیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است30از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده استدر بساط من، همین خواب گران غفلت است...گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  6. تو کویر تنهایی دوستی فقط سرابهخنده ی روی صورتا خط و خال نقابه یه اشتباه لنتی زمین رو خونمون کردخونه چیه زندونه اینجا بی خونمون کرد اختیار ما چرا تو سرنوشت ما نیسترنجی که ما میکشیم جدا از این چرا نیست تولد و مرگمون کاغذ روی آبهتصویر من از اینجا آب توی سرابه جنگ و جدال و خودکشی سرمایه ی آدماسخندم میگیره وختی میگن زمین مال ماس قصه ی تلخ آدما چرا تموم نمیشه؟خدا دلش نمیخواد غصه هامون تموم شه؟ منطق مرگ و دوس دارم چون جاده ی نجاتهاین جمله یادم نمیره "همیشه مرگ,باهاته" سروده ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  7. ...1ماییم و می و مطرب و این کنج خرابجان و دل و جام و جامه پر درد شرابفارغ ز امید رحمت و بیم عذابآزاد ز خاک و باد و از آتش و آب2می نوش ندانی ز کجا آمده‌ایخوش باش ندانی به کجا خواهی رفت3قرآن که مهین کلام خوانند آن راگه گاه نه بر دوام خوانند آن رابر گرد پیاله آیتی هست مقیمکاندر همه جا مدام خوانند آن را4تو غره بدان مشو که می مینخوریصد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا5معلوم نشد که در طربخانه خاکنقاش ازل بهر چه آراست مرا6آن قصر که جمشید در او جام گرفتآهو بچه کرد و روبه آرام گرفتبهرام که گور می‌گرفتی همه عمردیدی که چگونه گور بهرام گرفت7ابر آمد و باز بر سر سبزه گریستبی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیستاین سبزه که امروز تماشاگه ماستتا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست8می نوش ندانی ز کجا آمده‌ایخوش باش ندانی به کجا خواهی رفت9ای چرخ فلک خرابی از کینه تستبیدادگری شیوه دیرینه تستای خاک اگر سینه تو بشکافندبس گوهر قیمتی که در سینه تست10این کوزه چو من عاشق زاری بوده استدر بند سر زلف نگاری بوده‌ستاین دسته که بر گردن او می‌بینیدستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست11این یک دو سه روز نوبت عمر گذشتچون آب به جویبار و چون باد به دشتهرگز غم دو روز مرا یاد نگشتروزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت12بر چهره گل نسیم نوروز خوش استدر صحن چمن روی دل‌افروز خوش استاز دی که گذشت هر چه گویی خوش نیستخوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است13پیش از من و تو لیل و نهاری بوده استگردنده فلک نیز بکاری بوده استهرجا که قدم نهی تو بر روی زمینآن مردمک چشم‌نگاری بوده است14با اهل خرد باش که اصل تن توگردی و نسیمی و غباری و دمی است15در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست16چون نیست ز هر چه هست جز باد بدستچون هست بهرچه هست نقصان و شکستانگار که هرچه هست در عالم نیستپندار که هرچه نیست در عالم هست17خاکی که به زیر پای هر نادانی استکفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی استهر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی استانگشت وزیر یا سر سلطانی است18در خواب بدم مرا خردمندی گفتکاز خواب کسی را گل شادی نشکفتکاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟می خور که به زیر خاک می‌باید خفت19دریاب که از روح جدا خواهی رفتدر پرده اسرار فنا خواهی رفتمی نوش ندانی از کجا آمده‌ایخوش باش ندانی به کجا خواهی رفت20گویند کسان بهشت با حور خوش استمن میگویم که آب انگور خوش استاین نقد بگیر و دست از آن نسیه بدارکاواز دهل شنیدن از دور خوش است21گویند مرا که دوزخی باشد مستقولیست خلاف دل در آن نتوان بستگر عاشق و میخواره بدوزخ باشندفردا بینی بهشت همچون کف دست22نیکی و بدی که در نهاد بشر استشادی و غمی که در قضا و قدر استبا چرخ مکن حواله کاندر ره عقلچرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است23آنانکه محیط فضل و آداب شدنددر جمع کمال شمع اصحاب شدندره زین شب تاریک نبردند برونگفتند فسانه‌ای و در خواب شدند24افسوس که سرمایه ز کف بیرون شدوز دست اجل بسی جگرها خون شدکس نامد از آن جهان که پرسم از ویکاحوال مسافران دنیا چون شد25افسوس که نامه جوانی طی شدو آن تازه بهار زندگانی دی شدآن مرغ طرب که نام او بود شبابافسوس ندانم که کی آمد کی شد26این قافله عمر عجب میگذرددریاب دمی که با طرب میگذردساقی غم فردای حریفان چه خوریپیش آر پیاله را که شب میگذرد27بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشدوز خوردن آدمی زمین سیر نشدمغرور بدانی که نخورده‌ست تراتعجیل مکن هم بخورد دیر نشد28تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شدچند از پی هر زشت و نکو خواهی شدگر چشمه زمزمی و گر آب حیاتآخر به دل خاک فرو خواهی شد29گرچه غم و رنج من درازی داردعیش و طرب تو سرفرازی داردبر هر دو مکن تکیه که دوران فلکدر پرده هزار گونه بازی دارد30گویند بهشت و حورعین خواهد بودآنجا می و شیر و انگبین خواهد بودگر ما می و معشوق گزیدیم چه باکچون عاقبت کار چنین خواهد بود31گویند بهشت و حور و کوثر باشدجوی می و شیر و شهد و شکر باشدپر کن قدح باده و بر دستم نهنقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد32گویند هر آن کسان که با پرهیزندزانسان که بمیرند چنان برخیزندما با می و معشوقه از آنیم مدامباشد که به حشرمان چنان انگیزند33هرگز دل من ز علم محروم نشدکم ماند ز اسرار که معلوم نشدهفتاد و دو سال فکر کردم شب و روزمعلومم شد که هیچ معلوم نشد34دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازاربر پاره گلی لگد همی زد بسیارو آن گل بزبان حال با او می‌گفتمن همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار35از جمله رفتگان این راه درازباز آمده کیست تا بما گوید بازپس بر سر این دو راههٔ آز و نیازتا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز36مرغی دیدم نشسته بر باره طوسدر پیش نهاده کله کیکاووسبا کله همی گفت که افسوس افسوسکو بانگ جرسها و کجا ناله کوس37جامی است که عقل آفرین میزندشصد بوسه ز مهر بر جبین میزندشاین کوزه‌گر دهر چنین جام لطیفمی‌سازد و باز بر زمین میزندش38ای دوست بیا تا غم فردا نخوریموین یکدم عمر را غنیمت شمریم39بر مفرش خاک خفتگان می‌بینمدر زیرزمین نهفتگان می‌بینمچندانکه به صحرای عدم مینگرمناآمدگان و رفتگان می‌بینم40یک چند به کودکی باستاد شدیمیک چند به استادی خود شاد شدیمپایان سخن شنو که ما را چه رسیداز خاک در آمدیم و بر باد شدیم41ای دیده اگر کور نئی گور ببینوین عالم پر فتنه و پر شور ببینشاهان و سران و سروران زیر گلندروهای چو مه در دهن مور ببین42رندی دیدم نشسته بر خنگ زمیننه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دیننه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقیناندر دو جهان کرا بود زهره این43قومی متفکرند اندر ره دینقومی به گمان فتاده در راه یقینمیترسم از آن که بانگ آید روزیکای بیخبران راه نه آنست و نه این44از آمدن و رفتن ما سودی کووز تار امید عمر ما پودی کوچندین سروپای نازنینان جهانمی‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو45تا کی غم آن خورم که دارم یا نهوین عمر به خوشدلی گذارم یا نهپرکن قدح باده که معلومم نیستکاین دم که فرو برم برآرم یا نه46از آمدن بهار و از رفتن دیاوراق وجود ما همی گردد طیمی خور! مخور اندوه که فرمود حکیمغمهای جهان چو زهر و تریاقش می47از کوزه‌گری کوزه خریدم باریآن کوزه سخن گفت ز هر اسراریشاهی بودم که جام زرینم بوداکنون شده‌ام کوزه هر خماری48پیری دیدم به خانهٔ خماریگفتم نکنی ز رفتگان اخباریگفتا می خور که همچو ما بسیاریرفتند و خبر باز نیامد باری..گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
  8. 1باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آگر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آاین درگه ما درگه نومیدی نیستصد بار اگر توبه شکستی باز آ2هرگاه که بینی دو سه سرگردانراعیب ره مردان نتوان کرد آنراتقلید دو سه مقلد بی‌معنیبدنام کند ره جوانمردان را3شیرین دهنی که از لبش جان میریختکفرش ز سر زلف پریشان میریختگر شیخ به کفر زلف او ره می‌بردخاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت4آن یار که عهد دوستداری بشکستمیرفت و منش گرفته دامن در دستمی‌گفت دگر باره به خواب‌م بینیپنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست5چون نیست ز هر چه هست جز باد بدستچون هست ز هر چه نیست نقصان و شکستانگار که هر چه هست در عالم نیستپندار که هر چه نیست در عالم هست6من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاستتاریک دلم نور و صفای تو کجاستما را تو بهشت اگر به طاعت بخشیاین بیع بود لطف و عطای تو کجاست7آن آتش سوزنده که عشقش لقبستدر پیکر کفر و دین چو سوزنده تبستایمان دگر و کیش محبت دگرستپیغمبر عشق نه عجم نه عربست8گر سبحهٔ صد دانه شماری خوبستور جام می از کف نگذاری خوبستگفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوستبی‌درد میا هر آنچه آری خوبست9سرمایهٔ عمر آدمی یک نفسستآن یک نفس از برای یک همنفسستبا همنفسی گر نفسی بنشینیمجموع حیات عمر آن یک نفسست10ما دل به غم تو بسته داریم ای دوستدرد تو بجان خسته داریم ای دوستگفتی که به دلشکستگان نزدیکمما نیز دل شکسته داریم ای دوست11پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیستگفتم که فلان کسست مقصود تو چیستبنشست و به های‌های بر من بگریستکز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست12چون حاصل عمر تو فریبی و دمیستزو داد مکن گرت به هر دم ستمیستمغرور مشو بخود که اصل من و توگردی و شراری و نسیمی و نمیست13سیمابی شد هوا و زنگاری دشتای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشتگر میل وفا داری اینک دل و جانور رای جفا داری اینک سر و تشت14آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشتآزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشتدیوانهٔ عشق را چه هجران چه صالاز خویش گذشته را چه دوزخ چه بهشت15روزم به غم جهان فرسوده گذشتشب در هوس بوده و نابوده گذشتعمری که ازو دمی جهانی ارزدالقصه به فکرهای بیهوده گذشت16افسوس که ایام جوانی بگذشتدوران نشاط و کامرانی بگذشتتشنه بکنار جوی چندان خفتمکز جوی من آب زندگانی بگذشت17آن دل که تو دیده‌ای زغم خون شد و رفتوز دیدهٔ خون گرفته بیرون شد و رفتروزی به هوای عشق سیری میکردلیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت18با علم اگر عمل برابر گرددکام دو جهان ترا میسر گرددمغرور مشو به خود که خواندی ورقیزان روز حذر کن که ورق بر گردد19هوشم نه موافقان و خویشان بردنداین کج کلهان مو پریشان بردندگویند چرا تو دل بدیشان دادیوالله که من ندادم ایشان بردند20عاشق همه دم فکر غم دوست کندمعشوق کرشمه‌ای که نیکوست کندما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرمهر کس چیزی که لایق اوست کند21من بودم دوش و آن بت بنده نوازاز من همه لابه بود و از وی همه نازشب رفت و حدیث ما به پایان نرسیدشب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز22دل جز ره عشق تو نپوید هرگزجان جز سخن عشق نگوید هرگزصحرای دلم عشق تو شورستان کردتا مهر کسی در آن نروید هرگز23شاهی‌طلبی, برو گدای همه باشبیگانه زخویش و آشنای همه باشخواهی که ترا چو تاج بر سر دارنددست همه گیر و خاک پای همه باش24آتش بدو دست خویش بر خرمن خویشچون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویشکس دشمن من نیست منم دشمن خویشای وای من و دست من و دامن خویش25روزی ز پی گلاب می‌گردیدمپژمرده عذار گل در آتش دیدمگفتم که چه کرده‌ای که میسوزندتگفتا که درین باغ دمی خندیدم26یا رب تو چنان کن که پریشان نشوممحتاج برادران و خویشان نشومبی منت خلق خود مرا روزی دهتا از در تو بر در ایشان نشوم27جانا من و تو نمونهٔ پرگاریمسر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریمبر نقطه روانیم کنون چون پرگاردر آخر کار سر بهم باز آریم29گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچگفتم دهنت گفت منه دل بر هیچگفتم زلفت گفت پراکنده مگویباز آوردی حکایتی پیچا پیچ30عاشق همه دم فکر غم دوست کندمعشوق کرشمه‌ای که نیکوست کندما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرمهر کس چیزی که لایق اوست کند31فردا که به محشر اندر آید زن و مردوز بیم حساب روی‌ها گردد زردمن حسن ترا به کف نهم پیش رومگویم که حساب من ازین باید کرد31از بیم رقیب طوف کویت نکنموز طعنه خلق گفتگویت نکنملب بستم و از پای نشستم امااین نتوانم که آرزویت نکنم32نی باغ به بستان نه چمن می‌خواهمنی سرو و نه گل نه یاسمن می‌خواهمخواهم زخدای خویش کنجی که در آنمن باشم و آن کسی که من می‌خواهم33جز وصل تو دل به هر چه بستم توبهبی یاد تو هر جا که نشستم توبهدر حضرت تو توبه شکستم صدبارزین توبه که صد بار شکستم توبه34ای روی تو مهر عالم آرای همهوصل تو شب و روز تمنای همهگر با دگران به ز منی وای به منور با همه کس همچو منی وای همه35دلخسته و سینه چاک می‌باید شدوز هستی خویش پاک می‌باید شدآن به که به خود پاک شویم اول کارچون آخر کار خاک می‌باید شد36شوریده دلی و غصه گردون گردونگریان چشمی و اشک جیحون جیحونکاهیده تنی و شعله خرمن خرمنهر شعله ز کوه قاف افزون افزون37از هر چه نه از بهر تو کردم توبهور بی تو غمی خوردم از آن غم توبهو آن نیز که بعد ازین برای تو کنمگر بهتر از آن توان از آن هم توبه38از بس که شکستم و ببستم توبهفریاد همی کند ز دستم توبهدیروز به توبه‌ای شکستم ساغرو امروز به ساغری شکستم توبه39ای نیک نکرده و بدیها کردهو آنگاه نجات خود تمنا کردهبر عفو مکن تکیه که هرگز نبودناکرده چو کرده کرده چون ناکرده40زاهد خوشدل که ترک دنیا کردهمی خواره خجل که معصیت‌ها کردهترسم که کند امید و بیم و آخر کارناکرده چو کرده کرده چون ناکرده41هنگام سپیده دم خروس سحریدانی که چرا همی کند نوحه گرییعنی که نمودند در آیینهٔ صبحکز عمر شبی گذشت و تو بی خبری42از سادگی و سلیمی و مسکینیوز سرکشی و تکبر و خود بینیبر آتش اگر نشانیم بنشینمبر دیده اگر نشانمت ننشینی43تحقیق معانی ز عبارات مجویبی رفع قیود و اعتبارات مجویخواهی یابی ز علت جهل شفاقانون نجات از اشارات مجوی.گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
  9. آسمون رفاقت یه مدته سیا شدهیه اتفاقی افتاده یه چیزی کم بها شدهقشنگ تو چشم بضیا رنگ خیانت میبینمچون میدونم خدافظی سلام خیلی یا شدهنماز بارون نخون فایده ای نمیکنهمسلمونی تو این کویر فقط یه ادعا شدهستم حلال و دروغ واجب تو خیلی کاراواسه همینکه خدا از دلامون جدا شدهاینجا واسه حروم خورا بهشتی آسمونیهاما خوبی کودکی ِ , که توی چاه رها شدههمه میدونن یه روزی باید از این دنیا برنپس چرا بی وفایی عادت این روزا شده؟نفس نفس نفس زدن تو جاده ی زندگیبا کوله باری از غم , این سرنوشت ِ ما شده؟فریادمو برم بگم به خدای مهربونمنه دیوایی که قلبشون به ریا مبتلا شده . سروده ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
  10. گرد آوری ابیات ناب از اشعار حافظ بخش پنجم/ابوالقاسم کریمی . گرد آوری اشعار . .نکته های مهم. 1_در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم. 2_سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود. 3_ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد. گردآوری ابیات ناب/اشعارحافظ/بخش پنجم................................................................................................................................................ 1 جمیله ای است عروس جهان ولی هُش دار که این مخدره در عقد کس نمی آید 2 مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید 3 سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید 4 پند حکیم محض صواب است و عین خیر فرخنده آن کسی که به صمع رضا شنید حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش که نشنید یا شنید 5 میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید،شما نیاز کنید 6 هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر آن نمرده به فتوای من نماز کنید 7 ز آنجا که پرده پوشی عفو کریم توست بر قلب ما ببخش که نقدی است کم عیار 8 سعی نابرده در این راه به جایی نرسی مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر 9 می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور 10 پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز 11 میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز 12 بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس 13 فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس 14 دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشد خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش 15 دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مُباهات و زهد هم مفروش 16 لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته ی سر بسته چه دانی خموش 17 بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش 18 خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سسست و سخن های سخت خویش 19 جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق 20 هر چند غرق بحر گناهم ز شش جهت تا آشنای عشق شدم اهل رحمتم 21 فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم 22 من مَلَک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم 23 من از بازوی خود دارم بسی شکر که زور مردم آزاری ندارم 24 پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من چرا مُلک جهان را به جُوی نفروشم 25 از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم 26 ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم 27 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه ی کس , سیه و دلق خود ارزق نکنیم 28 عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مُطلق نکنیم 29 آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم 30 گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم 31 سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم که من نسیم حیات از پیاله می جویم . . گردآوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) . . .جمعه 25 آبان 1397
  11. گیاهی کوچکم بر بستر سنگ نگین سبزی روی تاج ِ خوشرنگ شبی گفتم به انسانی ریاکار مَکن تکیه به پشت گاو نیرنگ
  12. خزان با باور گل آشنا نیست«غم من قابل فهم شما نیست»در این کینه سرای دشمن آبادجدا از حال مَردم جز خدا نیست------------------------------------------ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  13. زمستان شد ، خدا تنها شد و رفتحیا مُرد و وفا رویا شد و رفتبه زیر تیغ ِ خون آلود ِ چنگیزهنر سهم کبوتر ها شد و رفت.......................................
  14. گرفتار ِ شب ِ پایان عشقم هوا سرد است و من عریان عشقم هوا سرد است و من در مسلخ غم کنار جوی خون ، گریان عشقم ......................................... ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  15. گرد آوری اشعار: نکته های مهم 1_در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم.2_سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود.3_ابیات که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد. ابیات ناب/حافظ/بخش اول 1حدیث از مطرب و می گو و راز دهر، کمتر جوکه کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را2به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظربه بند و دام نگیرند مرغ دانا را3آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف استبا دوستان مروت با دشمان مدارا4در کوی نیک نامی ما را گذر ندادندگر تو نمی پسندی ، تغییر کن قضا را5یار مردان خدا باش که در کشتی نوحهست خاکی که به آبی نخرد توفان را6برو از خانه ی گردون به دَر و نان مَطلبکآن سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را7حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولیدام تزویر مکن چون دگران قرآن را8هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشقثبت است بر جریده ی عالم دوام ما9عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمدهباز گردد یا برآید چیست فرمان شما10نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بودزمانه طرح محبت نه این زمان انداخت11حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنجفکر معقول بفرما گل بی خار کجاست12باده نوشی که در او روی و ریایی نَبُوَدبهتر از زهد فروشی که در او روی ریاست13ما نه یاران ریاییم و حریفان نفاقآن که او عالم سِر است بدین حال گواستفرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیموآنچه گویند روا نیست نگوییم رواست14چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریمباده از خون رَزان است نه از خون شماست15چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاستسخن شناس نه ای جان من، خطا اینجاست16من همان دم که وضو ساختم از چشمه ی عشقچار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست17کمر کوه کم است از کمر مور اینجانا امید از در رحمت مشو ای باده پرست18مقام عیش میسر نمیشود بی رنجبلی به حکم بلا بسته اند عهد اَلست19به هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش می باش که نیستی است سرانجام هر کمال که هست20آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیماگر از خَمر بهشت است وگر باده ی مست21بکن معامله وین دل شکسته بخرکه با شکستگی ارزد به صد هزار درست22بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بودزین سیل دمادم که در این منزل خواب است23سبز است در و دشت بیا تا نگذاریمدست از سر آبی که جهان جمله سراب است24حافظ هر آنکه عشق نورزید و وصل خواستاحرام طَوف ِ کعبه ی دل بی وضو ببست25مرا به بندِ تو دوران چرخ راضی کردولی چه سود؟؟ که سر رشته در رضای تو بست26ارباب حاجتیم و زبان سوال نیستدر حضرت کریم تمنا چه حاجت است27بیا که قصر امل سخت سست بنیاد استبیار باده که بنیاد عمر بر باد است28غلام همت آنم که زیر چرخ کبودز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است29مجو درستی عهد از جهان سست نهادکه این عجوزه عروس هزار داماد است30نشان عهد و و وفا نیست در تبسم گلبنال بلبل بی دل که جای فریاد است گرد آوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی (فرزندزمین)

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.