Saba - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

Saba

عضو

آخرین بار برد Saba در 26 بهمن

Saba یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

56 Excellent

درباره Saba

  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

166 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت۳۴ با صدای کسی دوباره برمی گردم _خوبین؟ +بله... سایه سرمدی مدیر عامل شرکت سورنا هستم میخکوب شد اما چیزی نگفت با شروع جلسه برنامه های آینده را برایشان خواندم و در تمام این مدت نگاه های بی وقفه یک نفر را حس می کردم و در کنارش نگاه تحسین آمیز اردلان که مشخص می کرد از این ایده خوشش آمده بود جلسه را خیلی زود تمام کردم و وسایلم را برداشتم و اول از همه از اتاق خارج شدم. صدای قدم های یک نفر پشت سرم هر لحظه نزدیک تر می شد در یک لحظه آنی بازویم را قفل دستش کرد و محکم کشید همین یک حرکت کافی بود تا به سمتش برگردم با خشکی که در چشم هایم موج می زد به چشم هایش را زدم ولی انگار او هم دست کمی از من نداشت و صورتش از عصبانیت به سرخی می زد موضعم را حفظ کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم: معلوم هست چته؟ دستم رو ول کن آنقدر با تحکم گفتم که خودم هم از لحن صدایم ترسیدم +توکی هستی؟ از من چی میخوای؟ خنده ی هیستریکی کردم؛ این مرد واقعا دیوانه بود. _تو واقعا دیوونه ای، ولم کن... دستم را از حصار دستش آزاد کردم و راه افتادم اما صدایش باعث شد که مکث کنم +من اون نگاه رو خوب می شناسم، می فهمم که تو کی هستی به من نمی تونی دروغ بگی. فقط برای چند لحظه صبر کردم اما سریع به خودم آمدم و از آنجا دور شدم واقعا که دیوانه بود کمی جلوتر نزدیک به در خروجی بهروز را دیدم که به سمتم می آمد ابرویی بالا انداخت و متعجب گفت: هم دیگر رو می شناسید؟! با چشم هایش به مهرداد که فاصله زیادی با ما داشت اشاره کرد رد نگاهش را که گرفتم با صورت عصبی مهرداد روبه رو شدم که بی وقفه تماشایمان می کرد اهمیتی ندادم و به گفتن نه اکتفا کردم بهروز هم به توجه ب مهرداد گفت: به مناسبت همکاریمون شام رو مهمون من باش +ن ممنون من ترجیح میدم شام رو تنهایی بخورم _عجیبه تنها کسی هستی که پیشنهادم رو رد کرده تک خنده ای کردم و چیزی نگفتم _باشه پس بذار برسونمت +ماشین دارم _یعنی هیچ جوره نمی شه بهت نزدیک شد؟ +نه منتظر نماندم تا مجال حرف دوباره ای به او بدهم ماشین را روشن کردم و راه افتادم دستم سمت ضبط رفت و آهنگ مورد علاقه ام را گذاشتم همان آهنگ همیشگی که آرامش را به وجودم تزریق می کرد آهنگی که یاد آور تنهایی هایم بود و این روزها تسکین قلبم شده بود آهنگ حس از احسان خواجه امیری (یه حسی رفته از قلبم که پشتم کوهی از درده چجوری از دلم کندی که اون حس برنمی گرده نه دنبال یه تسکینم نه فکره کندن از این درد تو دنیا بایه دردهایی فقط باید مدارا کرد... ازتو برام خاطره موند از من یه دیوونگی این حق مابوده از تمام این زندگی ..... چه روزهایی که دلگیرم چه روزهایی که آشفتم اگه می بینی آرومم چون این درد رو پذیرفتم...)
  2. #پارت۳۳ در تمام طول شب نگاه های خیره اش تنهایم نمی گذاشت و کلافه ام کرده بود اما با تمام سختی هایش آن شب هم مثل تمام شب های سخت زندگی ام گذشت و هرگز برنگشت و طلوع صبح فردا مهر پایانش بود امروز همان روز مقرر بود روز بستن قرار داد و این یعنی اجبار برای دیدن طرف های قرارداد راهی شرکت شدم و خود را برای رویارویی با طرف سوم قرارداد آماده کردم ماشین را گوشه ای از پارکینگ پارک کردم و وارد اتاق جلسه شدم که چشم ها متوجه ورودم شد اما در میان تمام این نگاه ها تنها نگاه خیره یک نفر برایم آشنا بود همان غریبه آشنا قدم هایم را کوتاه و با وقار برمی داشتم و به جلو حرکت می کردم سه مردی که در اتاق حضور داشتند حالا به احترام ورودم از جا بلند شده بودند اردلان اول از همه پیش قدم شد و جلو آمد و دستش را به سمتم دراز کرد _سلام دیر کردید منتظرتون بودیم دست هایش را نرم فشردم _دیر شد صدای مرد دوم فرصت سخن گفتن را از اردلان گرفت اینبار بهتر می توانستم ببینمش همان مرد آسانسوری پس حضورش در مهمانی دیشب بی علت نبود _انگار تقدیرمون این بوده که همدیگر رو ببینیم اردلان متعجب نگاهش کرد: _همدیگر و می شناسید در حالی که خیره به چشم هایم نگاه می کرد با همان غرور کاذبش گفت _خیلی کوتاه هم دیگر و دیدیم یک تای ابروم را بالا دادم و با تعجب ساختگی: _یادم نمی یاد شمارو جایی دیده باشم تعجب را در چشمانش می دیدم خواستم دهان باز کند که نگاهم را از او ربودم نمی دانم این فرد که بود که اردلان خان اینطور راحت با او سخن می گفت انگار که فکرم را خوانده باشد گفت: خودم رو معرفی نکردم بهروز مهرپرور هستم وارث شرکت مهرپرور اسمش فقط اسمش باعث می شود که از او نفرت داشته باشم رو از او گرفتم و خیره به مردی شدم که تا کنون فقط نظاره گر ما بود همان چشم های دریایی اردلان خطاب به او گفت: ایشون طرف سوم قرارداد هستند تازه از انگلیس برگشتن دستش را به سمتم گرفت و لبخندی زد _مهرداد هستم مهرداد رستگار چنگال غم به دلم چنگ می زند و تمام رشته هایم را پنبه می کند چیزی مرا به اعماق گذشته پرت می کند یک اسم یک نگاه چیزی که مرا به نابودی می کشاند صداهای سرم یک ایم را زمزمه می کنند سرگیجه و باز هم سرگیجه این همه واکنش به یک اسم طبیعی نبود چرا دنیایم این روزها انقدر عجیب شده بود این آدم که بود نکند... نکند که آمده بود تا دنیایم را به نابودی بکشاند یا نه! نکند آمده بود تا سیاهی های قلبم را پاک کند اما نه، این قلب پاک نخواهد شد من خسته ام... زخمی ام... زخم عمیق من خوب نخواهد شد
  3. #پارت۳۲ کتم را به یکی از خدمتکار ها دادم و گوشه ای از باغ عمارت کنار یکی از میز ها ایستادم و خودم را مشغول خوردن آبمیوه ای که از یکی از گارسون ها گرفته بودم کردم و به جستجوی اردلان پرداختم، طولی نکشید که میان همهمه ی جشن کنار مردی جوان پیدایش کردم آنقدر گرم و صمیمی می خندید که مشخص بود فرد کنارش به حتم باید انسان مهمی باشد وگرنه خان عمپی دروغین ما را چه به لبخند با غریبه هایی که منفعتی برایش ندارند پوزخندی زدم و رویم را از او گرفتم حتی از فکر کردن به این مردک هم نفرت داشتم سنگینی نگاهی نه چندان آشنا باعث شد که سرم را بالا بیآورم و چشم هایم با دو جفت چشم قهوه ای تلاقی کند این نگاه نافذ از همان نگاه هایی بود که فراموش نمی شود همان مرد مغرور داخل آسانسور بود که اینطور شیوا نگاهم می کرد بودنش در این مکان چندان هم برایم عجیب نبود. از صدای کر کننده آهنگ خسته شدم و خواستم کمی قدم بزنم قدم هایم را سمت نقطه تاریک باغ کج کردم اما راهی نرفته بودم که با شدت با کسی برخورد کردم و محتوای داخل لیوان دستم تمام لباس مشکی ام را به خود آغشته کرد اخم هایم در هم گره خورد و با عصبانیت سر بلند کردم اما قبل از زدن هیچ حرفی چشم هایم با چشم هایی دریای گره خورد صداهای سرم دوباره شروع به فریاد زدن کردند حس عجیبی تمام قلبم را فراگرفت عجیب این نگاه برای قلبم آشنا بود چرا برعکس همیشه عصبانی نبودم چرا مرد روبه رویم هم مسخ شده نگاهم می کرد و لحظه ای چشم از چشم هایم نمی دزدید ما در نگاه هم دنبال چه بودیم؟! صدای مردی که به کنارم آمد رشته افکارم را به هم ریخت _ای بابا تو اینجایی مهرداد... اما با دیدن من حرفش را نصفه رها کرد مرد مسخ شده ی روبه رو چشم هایش از نگاهم سر خورد و روی گردنبندم ثابت ماند ناباور دستش را سمت گردنبدم دراز کرد که ترسیده خودم را عقب کشیدم صدای زمزمه وارش را به سختی شنیدم _این گرنبند از نگاه های خیره اش خسته شدم و راه رفته را برگشتم باید فکری به حال لباس کثیفم می کردم اما بیشتر از آن درگیر رفتار عجیب غریبه ای شده بودم که تنها در یک نگاه حال دلم را آشوب کرده بود
  4. #پارت۳۱ آینده، شرکت... دستش را که به سمتم دراز شده بود نرم فشردم و از دنیای خاطرات جاد شدم و به زندگی باز گشتم تعارف کرد بنشینم. در کمال وقار و آرامش نشستم و گوش به حرفش سپردم _راستش کار کردن با شرکت شما باعث افتخاره ماست چشم هایم را پر از سردی کردی و پر غرور گفتم:البته خوب می دونیند که جلب اعتماد من خیلی سخته +بله، بله تعریف شمارو خیلی شنیدم از هوش و استعداد سرشارتون خبر دارم بعد از مرگ پدرتون شرکت رو خودتون اداره می کنید ناگهان اعماق دلم خالی گشت و به سکوتی مرگبار مبتلا گشتم هنوز هم مرگ پدر را هضم نکرده بودم جای خالی نبودنش هنوز هم عذاب آور بود سکوتم را که دید بحث را به موضوع دیگری کشاند و ادامه داد: _امشب یک جشن به مناسبت این همکاری. مون قراره برگذار بشه می دونین د که سهامدار اصلی شرکت سوم قرار داد قراره امشب از انگلیس برگرده و می تونیم باهاشون صحبت کنیم خوبه ای گفتم و مشغول مرور قرار داد شدم راضی کردنشان به نظر سخت می آمد اما امکان پذیر بود حداقل برای من... بعد از اتمام کار وارد عمارت شدم هوا رو به تاریکی می رفت و زمان زیادی برای آماده شدن نداشتم پله های کنار سالن را طی کردم و خودم را به اتاقم رساندم و کمدم را باز کردم و ما بین شلوغی لباس مورد نظرم را بیرون کشیدم نیازی به انتخاب رنگ ها نبود تنها رنگی که در این اتاق به چشم می خورد تاریکیست لباس مورد نظرم را تن کردم و از یقه دلبری اش(نوعی یقه) گرفتم و بالاتر کشیدم و آستین بلندش را مرتب کردم مثل همیشه پوشیده ترین لباسم را انتخاب کرده ام از به نمایش گذاشتن اندامم بیذار بودم شاید هم بیذارم کرده بودند کسی چه می داند؟ سایه چشم هایم را هم رنگ لباسم انتخاب کردم و در آخرین لحظه موهای مجعد بلندم را پشت گوشم انداختم که زبری زنجیر گردنبدم سر انگشتانم را آزار داد اما مصرانه دستم را روی پلاکش لغزاندم بازهم همان نقطه تاریک گذشته گردنبدی که حتی به خاطر ندارم از کی همراه قدم هایم گشته خسته این همه بی تابی و سر درد کتم را تنم می کنم و راهی عمارت مهرپرور می شوم آه که چقدر غم انگیز است بازیچه تقدیر شدن و پا نهاندن در جایی که روزی تو را بی رحمانه از آن راندند و تو مجبور به سکوت میشوی و چه تلخ تر که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده و هیچ قلبی از هم نشکسته. از بلندی لباسم می گیرم و قدم اول را روی باغ عمارت مهرپرور می گذارم هیچ چیزی تغییر نکرده همه چیز درست همان طوریست که اینجا را ترک کردم اما این من دیگر آن دخترک ساده لوح نیست
  5. #پارت۳۰ بدون آنکه منتظر بهادر خان باشم به سمتم اتاقم رفتم خودم خودم را داخل اتاق انداختم و در را قفل کردم خسته بودم خیلی خسته بودم رنگ دیوار ها سوهان روحم شده بود عصبی دوباره از اتاق بیرون زدم و در باغ عمارت به جستجو ی نگهبان بودم که در گوشه ای از باغ مشغول آبیاری گل ها بود به سمتش رفتم و فریاد زدم: _مش قربون ترسیده به سمتم برگشت: _بله خانوم اتفاقی افتاده _سطل رنگ کجاست؟! _برای چی خانوم؟ غریدم: _گفتم کجاست؟ _تو انباری ته باغ... نماندم تا ادامه ی حرفش را کامل کند سطل رنگ را برداشتم و به داخل اتاق بردم و در را قفل کردم و شروع به رنگ کردن اتاق کردم... چشم هایم را دور تا دور اتاق چرخاندم همه چیز سیاه است، تاریکی مطلق، رنگ مورد علاقه ام... چند هفته بعد شناسنامه ام حاظر شده بود و حال من با هوییت جعلی ام زندگی را می گذارندم بهادر خان با دیدن اتاقم مخالفت کرد اما بعد ها که اصرارم را دید به ناچار سکوت کرد از امروز با عنوان سایه سرمدی زندگی می کنم دقیقا پنج سال است که درس نخوانده ام هنوز هم حس می کنم چیزی از گذشته برایم مبهم است نقطه تاریک گذشته ای که سعی در به یاد آوردنش ندارم اصلا کجا درس می خواندم در آن چند سال چه اتفاق هایی برایم افتاده بود چرا تنها اتفاق های بد زندگی ام را به خاطر دارم چرا؟ چرا اینگونه فراموشی گرفته ام یا شایدم بهتر همان باشد که فراموشی بگیرم شاید... قرار است که دوباره درس خواندن را شروع کنم نمی دانم می توانم یا نه..
  6. #پارت۲۹ باور نمی کنم این مرگ دروغین را.. _سایه کس هایی هستن که نمی خوان زنده باشی به هر قیمتی که شده هیچ چیزی اون طور که تو فکر می کنی نیست مادرو پدر واقعیت آدم های دیگه ای هستن خان عموت و مادر دروغیت نمی خوان زنده باشی این قبر ساختگی خیلی چیزا رو عوض می کنه تو باید بایک هوییت جدید برگردی برگردی و انتقام بگیری اون اتفاق تلخ... سکوت کرد و آرام تر از قبل ادامه داد: _همش کار خانوادت بود سرما قلبم را فرا می گرفت و من تنها نظاره گر بودم این همه شومی و نگون بختی تقصیر که بود؟! من؟! شک زده و بی حس نگاه سردم را به قبر رو به رویم دوخته بودم نه خبری از اشک بود نه پرسشی گویی قلبم به یک باره نابوده شده بود دیگر حتی حسش هم نمی کردم جای خالی اش را در سینه ام احساس می کردم تمام دنیا دست در دستان هم داده بودند تا قلبم را به سیاهی مطلق مبدل کنند سیاه و کدر شدن قلبم تقصیر من نبود، بود؟! جهان را سیاهی و تباهی پر کرد، زهر تلخ انتقام را حس کرده بودم آن هم برای گناهی که هرگز مرتکب نشده بودم امروز طعم انتقام مرا می چشند کسانی که مرا مجازات کردند و مرا به جنایت متهم... با صدایی که خودم هم به زور می شنیدم: _پدر و مادر واقعیم کجان؟ _هیچ کس نمی دونه این رو دیگه باید از خودشون بپرسی من برات یه شناسنامه جدید می گیرم با فامیلی خودم تو از الان به بعد دخاررسمی منی اسمتم باید عوض کنیم وسط حرفش پریدم: _نه نمی خوام عوضش کنم باید اسمم سایه بمونه می خوام همیشه یادم بمونه سایه سیاهم رو اون هام باید این سایه رو حس کنند اینبار سایه سیاهم بخت اون هارو به سیاهی می کشونه _هر طور که راحتی یادت باشه تو باید الان قوی باشی تو این همه سختی کشیدی تا قوی تر بشی شاید سرنوشتت همین بوده
  7. #پارت۲۸ آرام، آرام چشم هایم را باز کردم، صدای عصبی بهادر خان که دستور بر برداشتن آیینه ها می داد تنها صدایی بود که در خلسه اطرافم به گوش می رسید پلک هایم را تکان دادم و سعی در هوشیاری کردم که گویی بهادر خان نیز متوجه شد و به سمتم خیز برداشت و با صدایی نگران: _خوبی دخترم؟! +بگید برشون دارن _نگران نباش تموم شد، دیگه تموم شد. محکم به آغوشم کشید که به یک باره تنم یخ زد نمی خواستم لمس کنم حرارت وجود کسی را لرزش تنم را فهمید و فاصله گرفت سرش را به پایین انداخت و زمزمه وار گفت:باید بریم بیرون یک چیزهایی رو باید بهت بگم از میان لب های خشک شده ام لب زدم: _چه چیز هایی؟! _بهتره که همون جا بهت بگم سکوت کردم و چیز دیگری نپرسیدم دیگر چیزی در این دنیا نبود که برای دانستنش کنجکاوی به خرج دهم چه اهمیتی داشت فردا و روز های بعدش... برای آخرین بار نگاهم را به ساعت انداختم و با کمک یکی از خدمتکار ها راهی باغ عمارت شدم بهادر خان با دیدن قامت شکسته ام به سمتم آمد و به داخل ماشین هدایتم کرد چشم هایم را به بیرون دوختم از این همه عجز و ناتوانی نفرت داشتم... با علامت بهادر خان راننده حرکت کرد و تقریبا بیست دقیقه بعد داخل بهشت زهرا نگه داشت صدای بهادر خان رشته افکارم را برید _پیاده شو عزیزم همان طور که نگاهم را به بیرون دوخته بودم پرسیدم: _اینجاچرا؟! جوابم پرسشم را نداد و پیاده شد به تبعیت از او به دنبالش را افتادم و مسیری را طی کردم که پایانش را نمی دانستم کنار قبری ایستاد و با سر علامت داد که جلوتر بروم نمی دانم چرا توان پاهایم رو به سستی می رفت چشم هایم گردا گرد سنگ قبر روبه رویم می چرخید و سرم به دوران افتاده بود تمام تنم یخ بسته بود باور پذیر نیست این سرنوشت شوم «سایه مهر پرور» ایم من این جا چه می کند؟! نکند مرده ام و خود خبر ندارم؟!
  8. تبریک میگم به قلم زیباتون اگر نقدم کامل نبود عذر می خوام چون من مثل شما حرفه ای نیستم
  9. سلام عزیزم رمانت رو مطالعه کردم واقعا عالی و بی عیب بود فقط می شد که توصیفاتت در مورد فضا و چهره ی‌‍ تنها غیر مستقیم انجام بشه اما انقدر قلمت زیباس که به چشم نمی یاد امیدوارم موفق باشی عزیزم
  10. #پارت۲۷ حالا دیگه میدونم اسم پدرخوندم چیه بهادر خان معروف حالا شده پدر من با کمک خدمتکارها سعی میکنم راه برم برای هزارمین بار زمین خوردم و درد کشیدم. هنوز خوب نمیتونم روی پاهام وایسم چشمام رو تو اتاق میچرخونم رنگ سفید اتاق حالم و بد میکنه نور اتاق چشام رو میزنه از این حالت متنفرم با وجود درد بدی که داشتم از تخت بلند شدم تا تنهایی راه برم طول اتاق و که طی میکنم یه آیینه جلو رومه با شک و تردید بهش نزدیک میشم آینه چی رو به من نشون میده؟ این آدم کیه؟ خاطره های بد از جلوی چشم هام میگذره دستام رو به صورتم میکشم نمیفهمم چی میشه؟ که آینه رو پخش زمین می کنم _نه بازم جیغ،جیغ...صدای خودم توی سرم اکو میشه نمیخوام ببینم آدم توی آینه رو... بهم یاد آوری میکنه من کیم؟ که نجسم.. تو کسری از ثانیه اتاق پر میشه از آدمایی که سعی در آروم کردنم دارن _برشون دارین آینه نمیخوام،نمیخام نمیدونم چی بهم زدن که بین دست و پا زدنام دیگه چیزی نفهمیدم
  11. #پارت۲۶ نزدیک به هفت روزه که چشم هام رو به سقف اتاق دوختم نمیدونم حس اعضای بدنم رو از دست دادم یا این خودمم که رغبتی به تکون دادنشون ندارم صدای دستگیره در رشته افکارم و پاره میکنه صدای قدم های آشنا.. اینبار مثل همیشه دکتر پشت سرش وارد میشه دکتر کنارم میشینه _سایه جان سعی کن دستت رو تکون بدی +... جوابی نمیشنوه _سایه صدای منو میشنوی؟ میتونی ببینی +دکتر اگه هیچ وقت نتونه راه بره چی؟ _نگران نباشین نتایج آزمایش نشون داده که وضع جسمیش خوبه به نظرم حال روحش خوب نیست بهتره باهاش صحبت کنید من تنهاتون میذارم دکتر که میره اون آقا کنارم زانو میزنه تو سکوت کامل _میدونی من کیم؟! درسته تو شاید حتی خودتم نشناسی. اما من گذشته تو رو میشناسم شاید از همش خبر نداشته باشم اما تلخ ترین لحظش رو دیدم. «پونزده سال پیش منم مثل تو یه دختر داشتم. آه عمیقی میکشه صداش داره کم کم عوض میشه جنس غم این صدا رو خوب میشناسم نفسش رو پر صدا بیرون میده انگار نمیخواد ادامه بده همش تقصیر من بود که همچین اتفاقی براش افتاد ازم نخواه که توضیح بدم ...من نتونستم براش کاری بکنم پدر خوبی نبودم... نمیتونی تصور کنی که چقدر تلخه... زل زد تو چشم هام و ملتمس گفت تو من و یاد اون میندازی سایه باید بجنگی دخترم بیا از نو شروع کنیم تو بشو دختر من بشم پدرت میخوام کمکت کنم که سره پا شی تو ثابت کن که میتونی صداش آزارم میده داره گذشته رو بیادم میآره گذشته تلخ... اون مرد،اون شب.... یه چیز مبهم از گذشته با یاد آوریش دوباره و دوباره میشکنم،میشنکم و تیکه های قلبم هیچ جوره پیوند نمیخوره نمیخوام زخمم خوب شه جای این زخم باید بمونه همه تلاشم میکنم که پام و تکون بدم انگار دارم موفق میشم برق چشم های کسی که میخواد پدر خطابش کنم اینو میگه
  12. نقد رمان تب تلخ فراموشی

    با عرض سلام خدمت شما دوستان عزیز من اولین رمانم و شروع کردم ممنون میشم اگه نقدتون رو با من به اشتراک بگذارید رمان: تب تلخ فراموشی نویسنده:صبا ترنجی سبک: عاشقانه، معمایی، انتقامی ویراستار: خلاصه:و من...زنی هستم که به جرم گناه پدر رانده شدم،هتک حرمت شدم،تلخ شدم و...پس از سال ها تلخی و رنج و مرارت دریافتم که تمام اینها دسیسه ای بوده برای رسیدن به اهدافی شوم. اهدافی که زندگی مرا نابود کرد و در پایان سنگی به جای قلب در سینه ام نهاد. و...امروز من بر پا ایستاده ام تا انتقام بگیرم،انتقام تمام تلخی هایم را. مقدمه: این تقصیر من نبود؛تقدیر من بود این ضعف من نیست؛ضعف توست. تویی که نه تنها به جسمم؛ به روحم تجاوز کردی و این من، منِ سابق نشد. دنیای من پر شده از اتهام اتهام به چه؟ راستی گناه ما چه بود؟ به جرم زنانگی آزارمان دادن خودت به من بگو هرزه منم یا تو؟ . . این منم، منی که هیچ گاه سر خم نمیکنم حتی اگر دنیا همه ی سختی هایش را ارزانی روح ترک خورده ام بدارد. حتی اگر بختم به سیاهی مطلق تبدیل شود نخواهم شکست... زیرا، تصمیم به کم آوردن ندارم. من زنم به لطافت گل درست همان طور که باید باشم همان که به شکنندگی شیشه میماند. درست مثل قلب زخم خورده ام زنی که شکنندگی اش را از او ربودند و او را وادار به ایستادگی کردند.. آری،من همانم...همان که تو حتی فکرش را هم نخواهی کرد همان که با بی رحمی تمام ضعیف خواندی اما،غافل شدی از جنسی که روح را به وجود بی وجودت بخشید که ای کاش لایقش بودی.... غافل شدی؛غافل شدی از جنسی که قوی تر از او هرگز نبوده.. گناه من چیست؟ به کدامین جرم ؟ آه که هرگز نفهمیدم...شاید زیادی غافل بودم..نبودم؟ اگر دنیا قصد مجرم خواندن مرا دارد اینبار با جان دل میپذیرم آری،من مجرمم..این را در گوش تمام دنیا نجوا خواهم کردم. همان گونه که روزی دنیا مجرم بودنم را در گوشم فریاد زد. صدا ها قوی تر خواهد شد.بلند تر از هر زمان دیگری آرام و بی صدا نجوا میکنم _مجرم..مجرم ویرایش شده در دی 97 توسط Saba 6 نقل قول ویرایش لینک رمان http://7artsgroup.com/topic/800-رمان-سیاه-بخت-i-صباترنجی-i-کاربر-انجمن-هفت-هنر/
  13. این تقصیر من نیست این تقدیر منه این ضعف من نیست ضعف توست تویی که نه تنها به جسمم؛ به روحم تجاوز کردی و این من، منِ سابق نشد. دنیای من پر شده از اتهام اتهام به چه؟ راستی گناه ما چه بود؟ به جرم زنانگی آزارمان دادن خودت به من بگو هرزه منم یا تو؟ . . این منم، منی ک هیچ وقت سر خم نمیکنم حتی اگه دنیا همه ی سختیا شو به من بده حتی اگه بختم ازاین سیاه تر بشه نمیشکنم ...نمیشکنم چون قرار نیس هیچ وقت کم بیارم من زنم زنی ک شکنندس اما قرار نیس تو اینو بفهمی من همونم ک گفتی ضعیفه غافل از اینکه قوی تر از جنس من هیچ وقت نبوده ... گناه من چیه؟ به چه جرمی ؟ هیچ وقت نفهمیدم.. اگه دنیا میخاد من مجرم باشم باشه میشم ..... صداها توگوشم میپیچه مجرم مجرم
  14. این تقصیر من نیست این تقدیر منه این ضعف من نیست ضعف توست تویی که نه تنها به جسمم؛ به روحم تجاوز کردی و این من، منِ سابق نشد. دنیای من پر شده از اتهام اتهام به چه؟ راستی گناه ما چه بود؟ به جرم زنانگی آزارمان دادن خودت به من بگو هرزه منم یا تو؟ . . این منم، منی ک هیچ وقت سر خم نمیکنم حتی اگه دنیا همه ی سختیا شو به من بده حتی اگه بختم ازاین سیاه تر بشه نمیشکنم ...نمیشکنم چون قرار نیس هیچ وقت کم بیارم من زنم زنی ک شکنندس اما قرار نیس تو اینو بفهمی من همونم ک گفتی ضعیفه غافل از اینکه قوی تر از جنس من هیچ وقت نبوده ... گناه من چیه؟ به چه جرمی ؟ هیچ وقت نفهمیدم.. اگه دنیا میخاد من مجرم باشم باشه میشم ..... صداها توگوشم میپیچه مجرم مجرم

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.