salitak - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

salitak

عضو

آخرین بار برد salitak در 16 بهمن

salitak یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

99 Excellent

4 دنبال کننده

درباره salitak

  • تاریخ تولد تعیین نشده
  1. از روی نیمکت بلند شدم وعصبی تر از قبل صدام رو کمی بالا بردم. -چون این بار موضوع زندگی شخصیه منه عمه هم از روی نیمکت بلند شد. -شروین می تونی فقط به زندگی خودت فکر نکنی؟ لطفا به زندگی بقیه خصوصا پدرت فکر کن و.... با اومدن مهرنوش صحبتش رو نصفه رها کرد ،سرش روسمت دخترش چرخوند. –سلام عزیزم مهرنوش در حالی که مشکوک ما رو نگاه می کرد گفت: -سلام اینجا چیکار می کنید؟ عمه پر استرس لبخند زد. -هیچی اومدم شروین رو ببینم اینجا بود دستش رو از توی جیبش در اورد و دست عمه رو گرفت و گونه اش رو بوسید ،نگاهی به چهره ی اخم الودو عصبی من انداخت. -داشتین دعوا می کردین؟ عمه منو نگاه کرد. -نه چطور مگه؟ مهرنوش-اخه هم صداتون بالا بود هم شروین درهمه دستی به موهام کشیدم. - نه من واسه اینکه اون بیمار و نتونستیم از مرگ نجات بدیم این شکلی lم. اخم ظریفی کردم و ادامه دادم. -اصلا ما چرا باید دعوا کنیم؟ شونه هاش رو بالا انداخت و لبخندی زد. -من اشتباه کردم شما هم لطفا از فکر اون مریض بیرون بیا تو هرکاری می شدرو کردی اما اون عمرش تموم شده بود و دیگه تلاش فایده ای نداشت عمه نگاهی به مهرنوش انداخت و کنجکاوانه پرسید. - مگه مشکلش چی بوده؟ مهرنوش نفس عمیقی کشید و دستش رو توی جیب های روپوشش فرو کرد. -ایست قلبی ،دیر رسوندش بیمارستان عمه نگاه معنا داری به من کرد و سرش رو با ناراحتی تکان داد. -بیچاره،ناراحتی قلبی خیلی بده آدم اصلا نباید استرس و اضطراب داشته باشه مهرنوش تایید کرد و من چشم ازش گرفتم ،می دونستم منظورش چی بود ،قصدداشت به نحوی من رو بترسونه ،در واقع از لحظه ای که اون بیمار رو دیده بودم و اینکه نتوسته بودم نجاتش بدم چهره ی پدرم تو ذهنم بود ،اینکه اگه اون قلب رو به موقع پیوند نمی زدند چه اتفاقی می افتاد،فکرش هم عذاب آور بود،سردوراهی گیر کرده بودم ،هرچقدر که سعی داشتم خودم رو راضی کنم نمی توستم من ادمی نبودم که بتونم با چنین موضوعی کنار بیام،ازدواج سنتی!من ادم منزوی بودم و امکان نداشت بتونم به راحتی با شخصی هم صحبت یا صمیمی شم و به ندرت این موضوع پیش می اومد اون وقت چطور می توسنتم یه غریبه رو همسر خودم بدونم!.
  2. ماهرخ غمگین نگاهم کرد ،با اخم از کنارشون بلند شدم وسمت پنجره قدی توی سالن رفتم و به خیابونخیره شدم ،به شهر بزرگ و پر از دغدغه ،افکارم دوباره سمت تصمیم اقابزرگ رفت به اینکه چرا همچین چیزی ازمن خواست؟چرا از من؟ اگه می خواست مجازاتم کنه علتش چی بود؟برای کدام گناه می خواست منو مجازات کنه؟ سردر نمی اوردم، گیج و سردرگم میون یه مشت چرا مونده بودم چراهایی که هیچ جوابی براشون نداشتم. ***** سرم رو پایین انداختم وتسلیت گفتم ،از کنار خانواده ی داغ داری که شوک زده توی راهرو ایستاده بودند رد شدم و به صدا کردناشون اهمیتی ندادم در واقع کاری ازمن ساخته نبود برای همین موندن رو جایز ندونسته بودم ،عصبی و کلافه بودم ؛ نتونسته بودم بیمارم رو از مرگ نجات بدم و این من رو به شدت کلافه می کرد. وارد پشت بام بیمارستان شدم وروی نیمکتی نشستم ،سیگارم رو از جیب شلوارم در اوردم ،روشن کردم ،گوشه ی لبم گذاشتم و پک محکمی بهش زدم وبه ساختمان های بلندی که مقابل بیمارستانم بودند خیره شدم و از سکوتی که فضا رو پر کرده بود کم کم خونسردی که چندی پیش از دست داده بودم رو دوباره داشتم به دست می آوردم که صدایی از پشت سرم اومد. -شروین سرم روچرخوندم با دیدن عمه بلند شدم و متعحبانه نگاهش کردم سیگارم و زیر پا انداختم. –سلام قدمی به سمتم اومد و کنار نیمکت ایستاد. -سلام عمه جون خوبی عزیزم؟ لبخند کمرنگی زدم. -ممنونم شما خوبین ؟ لبخند پررنگی زد. –منم خوبم نگاهی به چهره ی به ظاهر خونسردش انداختم و گفتم: -مهرنوش پایینه یه عمل داره اگه منتظرش می مونین برین توی اتاقش لبخندش رو پررنگ تر کرد و روی نیمکت نشست و نگاهم کرد. -برای دیدن مهرنوش نیومدم ،اومدم تو رو ببینم ،یکی از پرستارها گفت اینجایی ابروهام رو بالا انداختم متوجه شدم داستان از چه قرار بود نفر بعدی که برای راضی کردن من اومده بود .روی نیمکت دوباره نشستم و دستهام رو توی جیب روپوشم کردم وبه روبه رو خیره شدم متوجه سنگینی نگاه عمه شده بودم اما اصل تمایلی به نگاه کردنش نداشتم نفس عمیقی کشیدم. –مشکلی پیش اومده به دیدن من اومدین؟ نفس حبس شده اش رو بیرون فرستاد و پا روی پا انداخت و مکث کوتاهی کرد. -شروین جان فکر می کنم میدونی برای چی اومدم دیدنت ... سرم رو به علامت مثبت تکان دادم. -بله میدونم عمه مهری-عزیزم میدونم ازدواج تصمیم خیلی بزرگیه، اما اونقدرها که تو فکر می کنی دشوار نیست من خودم یه ازدواج سنتی داشتم والان خیلی راضی ام خداروشکر ،تو هم... میون حرفش پریدم و نگاهش کردم. -عمه لطفا سعی نکنید من رو با این حرف ها راضی کنید من تصمیمم عوض نمیشه من نمیتونم ریسک کنم عمه مصمم گفت: -شروین ریسک کردن یعنی اینکه تو به این ازدواج رضایت ندی و همه چیزمون رو از دست بدیم فکر می کنی بعد از این موضوع چیکار می تونیم کنیم؟چی برامون می مونه؟ اخمی کردم وعصبی به چشمهای عمه نگاه کردم. -توی خاندان محتشم هیچکس از خودش چیزی نداره؟ عمه دلخور خندید. -شروین انتظار این حرف رو از تو نداشتم ،پسرم ما همه چیزمون رو گذاشتیم برای ثروت پدرمون ما از خودمون زحمت هایی رو داریم که گذاشتیم پای این ثروت پوزخندی زدم وسرم و تکان دادم. -از من می خواین برای نگه داشتن این ثروت رضایت بدم به یه تصمیم مزخرف و مضحک؟! عمه مهوش-اینقدر خودخواه نباش شروین لطفا سعی کن به همه فکر کنی به خانواده ات ،به مدیون بودن پدرت ،محمد خودش رو سالها مدیون اون دختر میدونه ... مکث کوتاهی کرد وگفت: -اصلا این ثروت رو کنار بزار تو می تونی با این موضوع کنار بیایی که پدرت تا اخر عمرش عذاب وجدان داشته باشه و برای ادا نشدن این دِین ناراحت باشه؟میتونی این رو بپذیری؟من همیشه گفتم تو تنها پسر عاقل خانواده ی ما هستی این رو برای اینکه راضی شی نمی گم،من همیشه دیدم تو چقدر به پدر و مادرت احترام قائلی،همیشه به تصمیماتشون احترام می زاری ،چرا الان نمی تونی مثل همیشه باشی؟
  3. نگاهی به شاهین انداختم و با صدای ارومی گفتم: -سام و دیگه چرا اوردین؟ نیم نگاهی به سام انداخت -تو این اقای سیریش رو نمی شناسی همه جا پلاسه،دیشب وقتی فهمید می خوایم امروز بیایم پیش تو خودش و دعوت کرد پوفی کردم وسرجام صاف نشستم و خودم رو سرگرم موبایلم کردم زیر چشمی نگاهی به سام که با ماهرخ هم صحبت شده بود انداختم ،این پسر کافی بود یه جا دختر می دید امکان نداشت دست از سرش برداره مخصوصا اگه اون دختر چهره ی خوبی داشت ،ماهرخ کلافه روش و سمت من کرد و سرش رو تکان داد خندم گرفت بیچاره صبرش و لبریز کرده بود ،دستی به موهام کشیدم و به شایان که روبه روم ایستاده بود نگاه کردم واشاره ای دادم و زمزمه وار گفتم: -برو سام و یکاری کن دختر مردم و کلافه کرد شایان که تا اون لحظه متوجه سام نبود نگاهش کرد و با دیدن چهره ی درهم ماهرخ به سمتشون رفت و بازوی سام رو گرفت ،سام دست از حرف زدن کشیدو با تعجب شایان رو نگاه کرد-چیه؟ شایان در حالی که اخم ظریفی کرده بود گفت: -پاشو بریم نوشیدنی بیاریم سام متعجبانه یه تای ابروش وبالا انداخت-با شروین برو چرا من؟ بازوش رو کشید و در حالی که بلندش می کرد نیم نگاهی به ماهرخ که چهره ای درهم داشت کرد-ای بابا حالا تو پاشو سام به اجبار بلند شد و همراه شایان به سمت بوفه بار رفتن ،ماهرخ هم بلند شد وسمت ما اومد و روی مبلی نزدیک ما نشست و پوفی کرد-وایی این پسر عمو شما چرا اینقدر پر حرفه؟ شاهین در حالی که می خندید ماهرخ رو نگاه کرد-چی میگفت بهت؟ ماهرخ منو نگاه کرد و با صدای اهسته ای گفت: - تو میتونی شروین و متقاعد کنی باهاش صحبت کن و از این حرفا اخم کرده سرم و تکان دادم –معلوم شد برای چی پاشده اومده اینجا شاهین –حق داره بابا از بدبخت شدنش میترسه این پول نداشته باشه دیگه کدوم دختری سمتش میره اخه؟ هرسه خندیدیم میون خنده سام رو نگاه کردم قد و هیکلش خوب بود اما سیریش بودنش باعث شده بود تمام این امتیازا از بین بره ،همین لحظه شایان و سام سمتمون اومدن در حالی که لیوان نوشیدنی دستشون بود گرفتن سمتمون شایان نگاهی به چهره ی خندونمون کرد-چیه می خندین؟بگین ماهم بخندیم شاهین نگاه معنا داری به سام انداخت-داریم به عاقبت خاندان محتشم می خندیم سام روی مبل رو به روی من نشست –اخه بدبخت شدنمون خنده داره؟ شاهین-اره اینهمه سال تو رفاه زندگی کردیم حالا بقیه عمرمون رو مثل طبقه های متوسط جامعه زندگی کنیم چی میشه؟بالاخره باید همه چی این زندگی رو تجربه کنیم سام چهره ی جدی به خودش گرفت-من نمی خوام چیزهای بد این زندگی رو تجربه کنم مث خودش جدی نگاهش کردم-منم قصد ندارم چیز های مضحک این زندگی رو تجربه کنم سام کمی به جلو خم شد و در حالی که لیوان نوشیدنیش رو تکان می داد گفت: -ازدواج کردن مضحکه؟ جرعه ی نوشیدم –ازدواج کردن مضحک نیست اینکه به تصمیم دیگران ازدواج کنی مضحکه سام –مشکلش چیه؟از نظر من اقا بزرگ لطف بزرگی در حقت کرده با وصیتی که کرده ،تو با این ازدواج هم صاحب یه بیمارستان بزرگ میشی هم ازدواج میکنی و تشکیل خانواده میدی این بده؟ شاهین با تاکید گفت: -و هم شما صاحب ثروت کلونی می شین اینطور نیست؟ سام پوزخندی زد-خب مشکلش چیه؟این ثروت مال یه آدم غریبه نیست مال پدر بزرگمونه مشکلش چیه هممون صاحب ثروتی شیم که بهمون تعلق داره؟! ماهرخ پوزخندی زد-این ثروت متعلق به شما نبوده متعلق به اقای محتشم بود. ماهرخ رو نگاه کرد-ماهم از ریشه ی اقابزرگیم دیگه همه بچه هاشیم،هم خونیم و ثروتش به ما تعلق داره. شاهین بلند شد ،سمت بوفه رفت و در همون حال گفت: -سام حساب بانکی تو الان متعق به همه ی ماس؟ مکث کرد و شاهین رو نگاه کرد جرعه ای از نوشیدنیش رو خورد، لیوان وعصبی روی میز گذاشت و تیکش رو به مبل داد-شما از این ثروت ناراضی هستین؟ شاهین برای خودش نوشیدنی ریخت و سمتون اومد –نه ناراضی نیستیم -خب پس چرا میخواین این نعمتی که داریم و از دست بدیم؟ شایان پارو پا انداخت-من راضی نیستم به قیمت خراب شدن زندگی برادرم تو رفاه باشم سام پوفی کرد و سرش رو کلافه وار تکان داد-شما که نمی دونین اینده چی میشه شاید دختره خوبی باشه بتونن باهم کنار بیان ،بابا اصلا خودمون به درک فکر پدرامون هم نیستین؟من نمی خوام ورشکستگی پدرم وببینم ،اصلا بابای من به کنار عمو محمد چی ؟اونکه استرس و ناراحتی براش سمه اگه با ین ورشکستی یه اتفاقی بی افته چی ؟ متعرض صدام وبالا بردم-همچین اتفاقی نمی افته بابا حالش خوبه قرار هم نیست اتفاقی براش بی افته شاهین کنار سام نشست و نگاهش کرد-ببینم اگه همچین چیزی رو از تو می خواستن انجامش میدادی؟ سام بدون معطلی گفت: -اره چرا که نه مشکلش چیه؟ازدواجه دیگه بالاخره من قراره یه روزی ازدواج کنم خب حالا با شرایط متفاوت اینکار وانجام میدم نفس عمیقی کشیدم-سام تو موقعیتی که من هستم نیستی برای همین اینقدر راحت دربارش صحبت می کنی. دستش رو تو هوا تکان داد- اتفاقا من خیلی دوست داشتم جای تو باشم نوه ی محبوب باشم،انتخاب شده ی اقابزرگ باشم ،الماس خاندان محتشم باشم پوزخندی زدم وسرم و تکان دادم تعبیر های غلط ،عصبی در حالی که با پام ضرب می گرفتم گفتم: -کی میگه من نوه ی طلایی اقابزرگ بودم؟اون اصلا از من خوشش نمیومد ،شماها فراموش کردین؟دوران بچگی رو به یاد بیارین متوجه می شین ،اون اصلا به من نزدیک نمیشد من بودم که سمتش میرفتم ،من بودم که هر روز به دیدنش میرفتم ،اگه می بینین روزای اخرش همش من کنارش بودم به خواسته اون نبود ،من با خواست خودم میرفتم ،تو روزای مریضیش که درد می کشید من کنارش بودم شماها کجا بودین؟اون حتی اخرین روزی که رفت هم توی چشمهای من یکبار نگاه نکرد و اسم منو صدا نزد . ماهرخ بازوم و فشار داد و سعی کرد ارومم کنه مکثی کردم و با ناراحتی سرم و تکان دادم و اهسته گفتم: -من نوه ی طلایی اون مرحوم نبودم ،حتی فکر می کنم برای مجازات یه گناه نکرده همچین تصمیمی گرفته گناهی که نمیدونم چی هست؟و چیکار کردم؟!که باعث شد سالها از من متنفر باشه ...پوزخندی زدم-اون وقت شما این تنفر رو با دوست داشتن اشتباه تعبیر می کنید.
  4. باره دیگه صدای زنگ موبایلم بلند شد نگاهی به صفحه اش انداختم باز هم شاهین، رو به روی در ورودی برجی که آپارتمانم اونجا قرار داشت ایستادم و دکمه اتصال رو زدم-الو؟ صدای نگران و عصبی شاهین پشت گوشی پیچید-چرا جواب تلفنت رو نمی دی ؟همه اینجا مردیم از نگرانی گوشی رو از دست راستم به دست چپم دادم و دستی رو کشیدم و در ماشین رو باز کردم-نگران برای چی؟ -با اون حالی که تو داشتی گفتم قطعا این پسر تو راه طوریش میشه پوزخندی زدم و در حالی که سمت درب ورودی میرفتم گفتم: -چرا اینقدر شلوغش می کنی؟بچم مگه برم بلایی سره خودم بیارم؟ نفس عمیقی کشیدو مکث کوتاهی کرد با صدایی که آروم تر از قبل بود گفت: -بسکه این خانوادت استرس میدن به آدم،حالا کجایی؟ نگاهی به نگهبان خواب الود انداختم ،به محض دیدنم بلند شد –سلام اقای محتشم خوش اومدین سری تکان دادم و کلید رو ازش خواستم به سرعت سمت قفسه ها رفت و کلید اپارتمان رو به دستم داد . سمت اسانسور راه افتادمو به شاهین که پشت خط بود گفتم: -اومدم برج شاهین-میخوایی منو شایان بیایم سمتت؟ حوصله صحبت کردن رو نداشتم و ترجیح میدادم تنها باشم برای همین گفتم: -شاهین خیلی خستم بزار فردا صحبت می کنیم مکث کوتاهی کرد و آروم گفت: -اوکی داداش فردا میایم سمتت باشه ای گفتم؛تماس رو قطع کردم ،وارد اسانسور شدم. روپوش سفید رنگم رو در اوردم ویقه ی پیراهن مشکیم و درست کردم در حالی که کیفم رو بر می داشتم درب اتاقم وباز کردم ؛با چهره ی ماهرخ رو به رو شدم اخم هاش به شدت توی هم گره خورده بود و دست به سینه جلوی در ایستاده بود سرتاپاش و نگاه کردم –چرا اینجا ایستادی؟ -منتظر بودم از اتاقت بیرون بیایی درو بستم و راه افتادم و ماهرخ هم شونه به شونم راه افتاد،در حالی که جواب سلام پرستاری که از کنارمون می گذشت رو می دادم گفتم: -چرا نیومدی تو اتاق؟ نفس عمیقی کشید و با صدایی که ناراحتی توش هویدا بود گفت: -شروین نیم نگاهی بهش انداختم –جانم مکث کوتاهی کرد و در حالی که تردید توی چهرش پیدا بود گفت: -تو می خوایی ازدواج کنی؟ از پله های بیمارستان پایین اومدم و ایستادم ،توی چشمهای پر از غمش نگاه کردم علت این ناراحتی رو خوب می دونستم خیلی وقت بود متوجه علاقه ماهرخ به خودم شده بودم اما سعی کرده بودم به روی خودم نیارم تا نه اون رو معذب کنم و نه دوستی چندین سالمون رو خراب کنم نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم-کی گفته من میخوام ازدواج کنم؟ دستش رو جلو اورد و سمت یقه پیراهنم برد و در حالی که درستش می کرد گفت: -عمو محمد به بابا گفته بود ...توی چشمهام نگاه کرد-شروین این وصیت نامه جریانش چیه؟چرا تو باید ازدواج کنی؟ نگاهی به دور وبر انداختم، خودم و کمی عقب کشیدم-ماهرخ جان ما تو حیاط بیمارستانیم دلت نمی خواد که شایعه درست کنن دستش توی هوا موند و بیخیال شونه هاش رو بالا انداخت-درست کنن اونا که میدونن منو تو دوستای صمیمی هستیم سمت ماشینم رفتم و اونم پشت سرم-نگفتی شروین معنیه این وصیت نامه چیه ؟ اون دختر کیه؟ در ماشین رو باز کردم و نگاهش کردم-کارت تموم شده تو؟ سرتاپاش رو نگاه کرد-معلوم نیست قصد دارم برم؟ -سوار شو میرسونمت بدون معطلی سوار شد و راه افتادم ،از بیمارستان خارج شدیم چند لحظه از سکوتمون نگذشته بود که سمت من چرخید و با سماجت گفت: -چرا حرف نمیزنی شروین؟ در حالی که خیابون رو نگاه می کردم گفتم: -چی میخوایی بشنوی ماهرخ؟ عصبی گفت: -صدبار پرسیدم ازت چرا باید به زور از تو حرف کشید؟میگم معنی این وصیت نامه چیه؟اون دختر کیه؟چرا باید تو ازدواج کنی؟ نیم نگاهی بهش انداختم و در حالی که می خندیدم گفتم: -اروم باش دختر جواب کدوم سوالت رو بدم -جواب همه ی سوالاتمو سرم و تکان دادم-چیزی برای گفتن نیست من قرار نیست ازدواج کنم سرش رو سمت خیابون برد-یعنی تو هیچوقت تصمیم نداری ازدواج کنی؟ نگاهش کردم و جدی گفتم: -ازدواج می کنم اما با کسی که بهش علاقه داشته باشم لبخند کمرنگی روی لب هاش نقش بست برای اینکه فکری در مورد این حرفم نکنه پشت بندش گفتم: -و فکر میکنم حالا حالاها قرار نیست این اتفاق پیش بیاد دلم نمیخواست امید واهی به دوست چندین سالم می دادم،پدرم سالها خانواده ماهرخ رو میشناخت و ما دوستای خانوادگی بودیم دلم نمیخواست سوتفاهمی پیش بیاد که منجر به این جدایی بشه دوست نداشتم صمیمی ترین دوستم و از دست بدم.با صدای ماهرخ رشته افکارم پاره شد ماهرخ-اما شروین از بابا شنیدم شما به اون دختر مدیون هستین و اینکه اگه این ازدواج سر نگیره همه ی اموال پدر بزرگت و میبخشن به خیریه! اخم ظریفی روی پیشونیم نقش بست-من علاقه ای به ثروت اون مرحوم نداشتم وندارم برامم فرقی نداره به موسسه خیریه میدن یا بین اعضای فامیل تقسیم میشه مکث کوتاهی کرد انگار برای حرفی که می خواست بزنه مردد بود نگاهم کرد و با صدایی پر از شک و تردید گفت: -یعنی خانوادت برات اهمیتی نداره؟ بدون معطلی گفتم: -این چه حرفیه معلومه که اهمیت دارن -خب پس با این حساب میتونی ورشکستگی عمو محمد رو ببینی؟چون اگه همه چی رو بدن به خیریه عمو محمد دیگه چیزی نداره اون همه ی عمرش رو گذاشته واسه کارخونه ی پدریش اینطور نیست؟ نگاهش کردم ،نگاه سنگین و پر معنا،ماهرخ درست می گفت اگه اموال و به خیریه می دادن هیچکس دیگه چیزی نداشت ،مخصوصا بابا یادمه تو سالهایی که بابا قصد داشت برای خودش شرکت راه اندازی کنه اقابزرگ نذاشت و ازش خواست کارخونش رو دستش بگیره و همه ی فکرش و روی کارخونه بزاره برای همین بابا از فکره شرکت زدن بیرون اومد و همه ی وقتش رو برای کاری که اقابزرگ خواسته بود گذاشت والان اگه این اتفاق می افتاد دیگه چیزی نداشت،کلافه وار سرم و تکان دادم و از فکرش بیرون اومدم و رو به ماهرخ گفتم: -تو میری خونه؟ نگاهم کرد-تو کجا می خوایی بری؟ -من میرم برج شایان و شاهین میان اونجا - خب پس منم میام می خوام ببینمشون باشه ای گفتم و به سمت برج رفتم.
  5. سوییچ ماشین رو از نگهبان گرفتم وتوی پارکینگ رفتم ،سوار ماشین شدم ،نفس عمیقی کشیدم سردرد گرفته بودم از این همه بحث،ماشین رو روشن کردم واز باغ خارج شدم من چرا باید زندگیم رو خراب می کردم؟! اقابزرگ چرا باید همچین چیزی رو می خواست؟ چرا از من باید همچین چیزی رو می خواست؟به یاد اخرین روزای عمرش افتادم وقتی که تنها تر از همیشه بود و تمام روز به یه نقطه خیره بود احتمالا اون روزها داشت به این تصمیم واتفاقاتی که قرار بود امشب بیفته فکر می کرد . شیشه رو کمی پایین دادم و سیگاری اتش زدم برای تسکین عصبانیتم بهترین دارو برام الان کشیدن سیگار بود،با صدای زنگ موبایلم نگاهم رو از جاده گرفتم وبه موبایل دوختم شماره شاهین بود ،حوصله ی صحبت کردن نداشتم ونمی خواستم بار دیگه درباره اون موضوع مضحک صحبت کنم سایلنت کردم و اهمیتی بهش ندادم ،نگاهم و از موبایل گرفتم و به خیابان رو به روم دوختم صحنه ای توجهم رو جلب کرد یه ماشین درست کنار خیابان روی پل پارک وی ایستاده بود،یه مرد با یه زن درحال دعوا کردن بودند نوربالا زدم و عقب تر از اون ها توقف کردم و درست نگاهشون کردم ، درست دیده بودم یه زن در حالی که شالش از سرش افتاده بودبا مردی درگیر بود ،مرد به زن حمله ور شده بود. با دیدن این صحنه از ماشین پیاده شدم و به سمتشون رفتم صدای فریاد مرد توی خیابون پیچیده بود . -فکر کردی همین طوری ولت می کنم ؟من پول بیخودی ندادم که تو منصرف شی صدای دختره تو فریاد مرد پیچید. -ولم کن حیوون عوضی راحتم بزار مرد در حالی که یقه پالتو پشمی دختر رو گرفته بود و سمت ماشین می کشید، گفت: -کارم که باهات تموم شد ولت می کنم داشت دختر رو به زور سوار ماشین می کرد باید کاری می کردم با صدای نسبتا بلندی گفتم: -داری چه غلطی می کنی؟ لحظه ای هردو متوقف شدند و منو نگاه کردند اخمهام بیشتر درهم گره خورد یه قدم به سمتشون برداشتم اما طولی نکشید که پسر یقه دختر و رها کرد و هلش داد و سمت ماشینش رفت و در حال رفتن گفت: -حساب کارت رو پس میدی دختره ی هرزه... با سرعت تمام از اون منطقه دور شد من موندم و دختری که روی زمین افتاده بود در حالی که داشت گریه می کرد ،نگاهی به سرتاپاش انداختم یه لنگه کفش پاشنه بلند کنارش افتاده بود کیفش کمی دور تر از خودش افتاده بود و خاکی بود چهرش رو درست نمی دیدم سرش پایین بود وشالش روی گردنش افتاده بود وموهای کوتاهش پریشون دورش ریخته شده بود ،دلم به حالش سوخت ،این موقع شب توی این خیابون درگیری با مردی که صحبت از پول م یکرد هیچ فکره دیگه جز اینکه اون یه ......به سرم نیومد . همینکه یه قدم به سمتش برداشتم سرش رو بلند کرد و با چشمهایی به خون نشسته نگاهم کرد آرایش غلیظی به چهره داشت به رژلب قرمزی که دور لبش پخش شده بود و با خونی که از بینیش راه افتاده بود وقاطی شده بود نگاه کردم اشکهاش همراه با ریملش روی گونه هاش روانه بود ،قیافه زاری داشت و بهم ریختگی از سروضعش میبارید صدای شاکی و عصبیش بلند شد. -به چی زل زدی هان؟ ابروهام از تعجب بالا رفت !براش متاسف شدم با چشمهایی که تاسف ازش می بارید نگاهش کردم، گفت: -چیه باید ازت تشکر کنم که کمکم کردی؟یا باید برات جبران کنم؟ خیلی خشک و جدی گفتم: -احتیاجی به تشکر نیست علاقه ای به بیشتر ایستادن و هم صحبت شدن با یه آدم بی ارزش و نداشتم با اکراه نگاهی به سرتاپاش انداختم و سمت ماشینم رفتم و به سرعت از اون منطقه دور شدم ،واقعا جای تاسف داشت دخترهایی که برای پول تن به این خفت می دادند، چطور برای روح وبدنشون هیچ ارزشی رو نمی گذاشتند !
  6. سام اولین شخصی بود که صدای اعتراضش بلند شد-این دیگه چه شرط مزخرفیه یعنی اگه شروین راضی به این ازدواج نشه همه بدبخت می شن؟ عمو اخم شدیدی کرد ورو به پسرش گفت: -سام درست صحبت کن پدر بزرگت کاری رو انجام داده بود که فکر می کرد درسته نشنوم دیگه بی احترامی به تصمیم ایشون بکنی سام عصبانی از روی مبل بلند شد –خیلی ببخشید اما کی اینجا می تونه به این تصمیم احترام بزاره؟ توی سکوت سام رو نگاه کردم از شدت عصبانیت فکش منقبض شده بود دلیل عصبانیتش رو خوب می فهمیدم ،سام وسامان برادرش توی یکی از شرکت های اقابزرگ مشغول به کار بودن و اگر اون شرکت نبود این دونفر بیکاری بیش نبودن ،عمو و پدرم هم دو کارخونه ای که براشون به ارث گذاشته شده بود و اداره می کردن و اگر این اموال به موسسه خیریه انتقال داده شه یعنی اونا هم هیچی نخواهند نداشت!نگاهم و بین اعضا چرخوندم و روی عمه مهری ثابت موند در همون لحظه هم عمه مهری منو نگاه کرد انگار قصد گفتن چیزی رو داشت مردد بین گفتن و نگفتن لبهاش تکان خورد-شروین جان اقابزرگ هرکاری که کرده هرچی که گفته صلاحی توش بوده که قطعا ما از اون بی خبریم ، صحبت از سرنوشت همه ی اعضای فامیله حتی بیمارستانی که مال تو هستش با یه جواب منفی تو از دستت میره پس.... پوزخندی زدم و سرم رو تکان دادم-من نه بیمارستان برام اهمیتی داره و نه هیچ کدوم از ارث و میراث اون مرحوم تنها چیزی که برام اهمیت داره زندگی خودمه بابا نفس حبس شدش رو بیرون فرستاد و با صدایی دلخور گفت: -ما مدیون اون دختر هستیم این برات اهمیتی نداره؟ بابا رو نگاه کردم در حالی که اخم یک لحظه هم از صورتم کنار نمی رفت گفتم: -بابا شما چه انتظاری از من دارین؟اینکه موافقت کنم با دختری که اصلا نمی دونم کی هست و از کجا پیداش شده ازدواج کنم؟همچین چیزی امکان داره؟ فقط به خاطر ادا کردن دِین اقا بزرگ همه ی زندگیم رو خراب کنم؟ بابا سرش رو تکان داد و کلافه وار نگاهم کرد-این دِین ماهم هست این رو متوجه هستی اون دختر راضی به نفس نکشیدن پدرش شد به خاطر من بفهم این و پسرم -بابا چی دارین میگین؟اون مرگ مغزی شده بود قلبش رو به شما نمی دادن ،به شخص دیگه پیوند میزدن ،یعنی اگه به کس دیگه می دادن هم باید یه ازدواج صورت می گرفت؟ بابا با صدای نسبتا بلندی گفت: -اون اتفاق.... بقیه حرفش رو ادامه نداد یعنی مامان با گرفتن بازوی پدرم به سکوت وادارش کرد ، نگاهی به بابا انداختم بیش از حد داشت این موضوع رو بزرگش می کرد از روی مبل بلند شدم و نگاهی به همه انداختم و با قاطعیت و جدیت همیشگی گفتم: -من به اون وصیت عمل نمی کنم دیگه هم نمی خوام درباره این موضوع بحث کنم سمت درب خروجی عمارت رفتم و از سالن خارج شدم .
  7. شاهین تمسخر آمیز خندید از روی مبل بلند شد و شروع به قدم زدن کرد و زمزمه وار گفت: -دختر باغبون! بابا چشمهاش رو باز و بسته کرد و نگاه مستقیمی به من انداخت. -شروین جان این دِینیه که باید ادا شه متوجه هستی پسرم؟ دقیق نگاهش کردم تا ردی از شوخی رو توی چهره اش ببینم اما اون جدی بود ،جدی تر از هر وقت دیگه ای ،اخمهام نا خوداگاه درهم گره خورد. -بابا داری با من شوخی میکنی؟ چیزی نگفت، همونطور که می خندیدم ادامه دادم. -من هیچوقت همچین کاری نمی کنم این دین اقابزرگ بوده چرا من باید اداش کنم؟! بابا نفس عمیقی کشید. -شروین این دین ما هم هست شاهین سوالی که توی ذهنم بود رو به زبون آورد. -چرا ما؟ بابا مکث کوتاهی کردو لبهاش تکان خورد اما حرفی نزد در واقع نتونست صحبت کنه و انگار بهش فشار اومده بود برای همین مامان باره دیگه دستش رو نوازش کرد و مارو نگاه کردو به جای پدر گفت: -پدر شما سالها پیش عمل قلب انجام داد یادتون هست؟ هرسه تایید کردیم و ادامه داد. -اهداکننده ی قلب پدرتون باغبون خدابیامرزمون علی اقا بود که تو سانحه ای دچار مرگ مغزی شد و دخترش رضایت به اهدای قلب پدرش داد. مکث کوتاهی کردو منو نگاه کرد و در حالی که صداش از ناراحتی می لرزید، گفت: -پسرم میدونم تصمیم خیلی سخت و دشواریه اما در اصل این دین ماست ،وبا انجام دادنش روح پدربزرگت رو شاد می کنیم نگاهی به چهره ی ناراحت و درهم مادرم ،به قیافه اشفته پدرم انداختم واقعا از من چی می خواستن؟چطور میتونستن فکرش رو کنن من با شخصی ازدواج کنم که حتی اسمش رو نمی دونستم اصلا همچین چیزی امکان داشت ؟سرم و به علامت منفی تکان دادم و قاطعانه گفتم: -من اینکار و انجام نمی دم واقعا متاسفم اما من هیچ وقت زندگیم رو خراب نمی کنم و با کسی که نمی شناسم ازدواج نمی کنم مکث کوتاهی کردم و بعد متعجبانه و در حالی که عصبی شده بودم گفتم: -اصلا چرا من باید اینکار و انجام بدم ؟چرا شاهین و شایان نه؟ شاهین که تا اون لحظه ساکت بود گفت: -تورو بیشتر دوست داشت دیگه پوزخندی زدم وشاهین رو نگاه کردم. -چون بیشتر دوسم داشت منو انتخاب کرده واسه همچین کاری؟ببخشید شاهین جان ولی چرا داری جوک میگی؟! سام به میان اومد. -شاهین درست میگه اون تو رو از همه ی ما بیشتر دوست داشت می بینی که بیمارستانش رو برای شما به ارث گذاشته همینکه خواستم چیزی نثار سام کنم شایان زودتر از من گفت: -اون بیمارستان از نظر من حق قانونیه شرونیه اون بود که به اینجا رسوندش که الان اینقدر معروف و مجهزه وشامل بهترین دکتراست سام اخمهاش توهم گر خورد و اعتراض امیز روبه شایان گفت: -اگه بیمارستانش رو دست منم می داد منم براش زحمت می کشیدم شاهین پوزخندی زد. -آخه تویی که مهندسی خوندی بیمارستان رو می خوایی چیکار؟شروین پزشکی خونده که تونست اون بیمارستان رو اداره کنه سام خواست حرف دیگه ای بزنه که عمو به میان اومد و با صدای نسبتا بلندی گفت: -بحث کردن رو تموم کنید الان موضوع مهم تری داریم جدی و خشک رو به عمو مهدی گفتم: -عمو ما موضوع مهمی نداریم من تصمیم رو گفتم پس دیگه تموم شد و نیازی نیست حرفی دربارش زده شه عمو مهدی منو نگاه کرد. –شروین این تصمیم بستگی به همه داره و تو سرنوشت همه ی اعضای فامیل تاثیر داره متعجبانه عمو رو نگاه کردم و به جای من سام گفت: -چه ربطی به بقیه داره؟ عمو دستی روی گردنش کشیدو رو به وکیل که تا اون لحظه سکوت اختیار کرده بود کرد و گفت: -میشه توضیح بدین جناب فتوحی فتوحی نگاهی به برگه های توی دستش انداخت مقداری از لیوان اب پرتقالی که روی میز بود رو برداشت وخورد ،صداش رو صاف کرد. -طبق این برگه هایی که در دست من هست با انجام ندادن این کار تمام اموالی که قرار بود بین همه ی اعضا تقسیم شه به موسسه خیریه ای که ازش اسم برده شده انتقال داده میشه و شما قادر به استفاده از یک ریالی از اموال نخواهید بود.
  8. پوزخندی روی لبهام نشست ،طبق معمول دوباره جمله همیشگی رو به کار برده بودن ،همه ی اعضای فامیل فکر می کردن اقا بزرگ خدا بیامرز من رو از تموم نوه هاش بیشتر دوست داشت اما این حقیقت نداشت. تنها کسی که همیشه بهش سر میزد و پای تموم صحبت هاش بود من بودم،در واقع این من بودم که خودم رو به اقا بزرگ نزدیک می کردم واِلا اون توی بچگی اصلا علاقه ای به من نداشت و این رو خوب میدونستم و یادم بود. وکیل و شایان هردو همزمان وارد سالن شدن بعد از احوال پرسی های ساده ،همگی دور هم نشستیم و منتظر چشم به جناب فتوحی،وکیل خانوادگی اقابزرگ دوختیم،خیلی علاقه ای به بودن توی این مراسم نداشتم چراکه هنوز چهلم اقابزرگ نشده بود ؛وصیت نامش روداشتن باز می کردن از نظر من این بی احترامی به محتشم بزرگ بود و دلیل اینهمه عجله رو نمی دونستم .با صدای وکیل رشته افکارم پاره شد در حالی که عینک طبیش رو به چشم میزد از داخل کیف قهوه ای رنگش پاکت زرد رنگی رو بیرون اورد و روی میز جلوی مبل گذاشت کیفش رو دست مستخدمی که کنار دست پدر ایستاده بود داد و پاکت رو برداشت ،از پشت عینک نگاهی به جمع انداخت و روی من ثابت موند-همه ی اعضایی که گفتم حضور دارن ؟ بابا در حالی که تایید می کرد گفت: َ -بله همون طور که فرموندین همه ی افرادی که باید باشن حضور دارن در پاکت رو باز کرد و همون طور شروع به صحبت کرد-اول اینکه به خانواده محتشم برای مرگ پدر بزرگوارتون تسلیت عرض می کنم اشک های عمه مهری دوباره روانه صورتش شده بود،عمو غمگین سرش رو پایین انداخته بود و بابا اشفته و ناراحت پاش رو تکان می داد،وکیل ادامه داد- می دونم که هنوز چند روزی تا چهلم ایشان مونده اما همون طور که قبلا به پسرهای مرحوم عرض کردم،مرحوم محتشم بزرگ قبل از مرگشون از من خواستن تا وصیت نامشون رو قبل از چهلم باز کرده و برای خانواده اش بازگو کنم و من با اختیاری که از ایشان داشتم وصیت رو بازگو می کنم ازپشت عینک یکبار دیگه جمع رو نگاه کردو بعد شروع به خوندن وصیت نامه کرد. بابا سرش پایین بود و هیچکس رو نگاه نمی کرد ،مادرم در حالی که دست بابا رو گرفته بود سرش رو اروم تکان می داد،عمه مهری در حالی که اشکاش رو پاک میکرد با بند کیفش بازی میکرد و عمو اشفته در حالی که دستش توی جیب های شلوارش بود روبه روی تابلوی خانوادگی ما ایستاده بود ،سکوت کل فضا رو در برگرفته بود و هیچکس حرفی نمی زد و من متعجب در حالی که شوکه شده بودم بابا رو نگاه می کردم،مطمعن بودم سنگینی نگاهم رو حس می کرد اما توان اینکه سرش رو بلند کنه نداشت ،پوزخندی روی لبهام نقش بست چرا هیچکس حرفی نمی زد؟نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم و گفتم: -میشه یک نفر برای من توضیح بده شاهین نگاهم کرد و بعد بابا رونگاه کرد ،بابا باز هم سرش رو بلند نکرد ونگاهمون نکرد بعد از چند ثانیه عمو سمت من چرخید منو نگاه کردو خونسردانه گفت: -عمو جون میدونم که شما عاقلی و می دونی قطعا اقابزرگ برای هرچی همچین چیزی رو خواسته،حتما یه دلیل محکمه پسند داشته سری تکان دادم و با لحنی که دیگه خونسردی توش پیدا نبود گفتم: - باشه شما درست میگین ؛دلیل محکمه پسندش چی بوده؟ دوباره سکوت بود که کل فضا رو پر می کرد شایان معترض روبه بابا گفت: -بابا میشه توضیحی بدین این درخواست چی بود؟اقابزرگ برای چی همچین چیزی خواسته؟ بابا سرش رو بلند کردو نگاهی به من انداخت اما نتونست تاب بیاره ،نگاهش رو به شایان دوخت-این درخواست نبود ؛این تصمیمه که از اما خواسته شده اجراش کنیم متعجب بابا رو نگاه کردم-اقابزرگ چرا باید تصمیم بگیره من با دختر باغبونش ازدواج کنم؟! شایان ادامه داد-باغبونی که سالها پیش مرده و دخترش هم معلوم نیست کجاست!
  9. سرم رو سمت در چرخوندم و به چهره ی همیشه سرحال شاهین نگاه کردم کت مشکیش رو دست مستخدمی که در و باز کرده بود داد و در حالی که از همونجا با صدای بلند سلام میکرد سمت ما اومد شاهین-سلام بر خاندان محتشم همگی خیلی خوش اومدین همه با خوش رویی جوابش رو دادن ،بابا در حالی که اخم به چهرش بود نگاهی به ساعت مچی مارکش انداخت ونگاهش رو به شاهین که کنار من ایستاده بود دوخت و گفت: -شما کی قرار بود تشریف بیاری؟ شاهین نگاهی به عقربه های ساعت توی دست بابا انداخت، صداش رو صاف کرد-قرار بود 7 همگی اینجا باشیم درست نمیگم؟ بابا جدی نگاهش کرد-من مگه به شما نگفتم زودتر بیایی کارت دارم؟ شاهین نگاهی به چهره جدی بابا انداخت و روی مبل کنار من نشست –نتوستم خودم رو برسونم جلسه داشتم بابا حرفی نزد و اخم کرده روش و سمت دیگه ای کرد مامان کنار دستش بود اروم باهاش شروع به صحبت کرد و مشخص بود سعی داشت آرومش کنه ،ازش خواست اینقدر عصبی نباشه ،عجیب بود همه امروز عجیب شده بودن،شاهین نگاهی به من انداخت و با صدای آرومی گفت: -بابا چرا اینقدر عصبیه؟ سرم و به علامت منفی تکان دادم-نمی دونم سام سرش رو جلو آورد و اروم گفت: -هر دوتا برادر امروز عصبی ان شاهین چشم چرخوند و عمو رو نگاه کرد و بعد سام رو –اتفاقی افتاده؟ سام شونه هاش رو بالا انداخت –لابد واسه وصیت نامس شاهین رو نگاه کردم-بابا به تو گفته بود زودتر بیایی؟ -اره صبح که داشتم می رفتم بیرون گفت زودتر بیا کارت دارم سام –و شما هم بخاطر جلسه دیر کردی شاهین لبخند مرموزی زد-اره دیگه جلسه داشتم شاهین رو نگاه کردم و پوزخندی زدم در حالی که با موبایلم بازی میکردم گفتم: -واسه ی یه جلسه کاری زیادی به خودت رسیدی ها سام هم در حالی که حرف منو تایید می کرد گفت: -والا بوی عطرش داره منو خفه می کنه هردو خندیدیم شاهین هم در حالی که می خندید نگاهش رو بین جمع چرخوند و روی عمه ثابت موند – عمه دخترش چرا نیومده؟ در حالی که نگاهم به صفحه موبایلم بود گفتم: -بیمارستان شیفت داشت شاهین –خوب بهش مرخصی می دادی قبل از اینکه من حرفی بزنم سام دوباره سرش رو سمت ما اورد و گفت: -انتظارات بی جایی از داداشت داری شاهین سام رو نگاه کردم-واسه خوندن وصیت نامه نیازی نیست که ماها حضور داشته باشیم بچه های اقابزرگ باشن کافیه،منم فکر کردم بودن مهرنوش خیلی واجب نیست اگه اینطور نبود بهش مرخصی می دادم سام-منم همین رو به بابا گفتم بودن هر بچه ی بزرگ از خانواده کافی بود واسم عجیبه که شما هر سه تاتون باید حضور داشته باشین شاهین دوباره بابا رو نگاه کرد- بابا امروز صبح اینقدر تاکیید داشت به اومدن شروین که یه لحظه فکر کردم شاید اقابزرگ کل اموالش رو داده به شروین سام پوزخندی زد ودر حالی که سرجاش جابه جا میشد گفت-بعید هم نیست،بهرحال شروین نوه ی طلایی اقابزرگ بود دیگه.
  10. شروین: از ماشینم پیاده شدم ،کتم و روی دستم گذاشتم و سمت پله ها حرکت کردم پله اول رو بالا نرفته بودم که با صدای شایان ایستادم چرخیدم و نگاهی به سرتاپای گلیش انداختم شلوار جین مشکیش تقریبا گلی و خاکی شده بود وپیراهن رنگ تیرش هم ردی از گل روش بود، ابروهام از تعجب بالا رفت ؛همین طور که نگاهش می کردم گفتم: -تو چرا این شکلی شدی؟ رو به روم ایستاد ،سرتاپاش رو نگاه کرد و درحالی که چهرش خندان بود سرش را تکان داد- گلی شدم -این رو که از وضعیتت میشه فهمید چطور این شکلی شدی؟ سرش رو چرخوند و به باغ اشاره کرد- صدبار گفتم اون لامپی که سوخته رو عوض کنن، تاریک بود ندیدم با سر رفتم تو گل تازه هم آب پاشی کرده بودن قشنگ با گل حموم کردم خنده کوتاهی کردم و نیم نگاهی به باغ انداختم،میان درختا پر از چراغ هایی با نور سفید بود تنها یکی از این چراغ ها سوخته بود و تاریکی نیمی از باغ رو در برگرفته بود و چیزی رو نمیشد دید سری تکان دادم و پشتم را بهش کردم و به سمت سالن حرکت کردم در همان حال گفتم: -موندم تو بین درختا چیکار داشتی ؟ او هم با عجله خودش رو به من رساند و تقریبا هم قدم شدیم در حالی که از 10 پله ای که منتهی به درب سالن عمارت میشد بالا می رفتیم گفت: -صدا شنیدم رفتم ببینم چه خبره که این بلا سرم اومد خنده کوتاهی کردم و ایفون رو فشار دادم و در بدون معطلی باز شد و مثل همیشه مستخدم اولین کسی بود که به محض ورود می دیدیم،سلام کوتاهی کرد ؛هر دو جوابش رو با سر دادیم و داخل شدیم از راهرو گذشتیم و به سالن اصلی که همگی حضور داشتن رسیدیم ؛با دیدن من و شایان همه سرها سمت ما چرخید و اولین شخصی که متوجه شایان شد مادرم بود بلند شد و نگران به سمتش اومد-شایان چرا این شکلی شدی؟چرا اینقدر خاکی وگلی؟تصادف کردی؟ شایان با ابروهای بالا رفته رو به مامان گفت: -مامان نفس بکش عزیزم ،چیزی نشده ،من برم لباسام رو عوض کنم میام توضیح میدم و به سرعت از جلوی چشمهای متعجب و نگران مامان دور شد واز سالن طوری که کسی متوجه او نشود خارج شد ،مامان سرش رو سمت من چرخوند-چه اتفاقی واسش افتاده؟ -اتفاق خاصی نیفتاده نگران نباش ،رفته سمت باغ پاش لیز خورده افتاده مامان متعجبانه منو نگاه کردو بعد از چند ثانیه خنده روی لبهاش نقش بست در حالی که آروم میخندیدگفت: -تو باغ چیکار داشته ؟ دستم رو پشت کمر مادرم گذاشتم و در حالی که به سمت اعضای فامیل می رفیتم گفتم: -صدا شنیده رفته ببینه چه خبره که دیگه بقیش رو می دونین سری تکان داد و حرفی نزد و دوباره سمت پدر رفت و کنارش نشست در حالی که ایستاده بودم سلام کلی به جمع دادم و جوابش رو با خوش رویی از سوی همه شنیدم عمه مهری در حالی که لبخند به لب داشت گفت: -خسته نباشی عمه جون لبخند کمرنگی روی لبهام نشست-ممنونم عمو نگاهی بهم انداخت-پس شایان کجا رفت؟ کیف و کتم رو دست مستخدم دادم و روی مبلی در کنار سام نشستم –رفت لباساش رو عوض کنه بیاد عمو در حالی که به نظر کمی آشفته میومد گفت: -شاهین چرا هنوز نرسیده؟ نگاهی موشکافانه به چهرش انداختم از عمو که همیشه خونسرد بود این آشفتگی بعید بود نفس عمیقی کشیدم و توی مبل جابه جا شدم-اونم میرسه دیر نشده که ،خود وکیل هم نیومده هنوز. پدر که تا الان ساکت بود ،سرش رو بلند کرد،من رو نگاه کرد اما به ثانیه نکشید نگاهش رو به سمت دیگه ای دوخت رو به عمو با خونسری تمام گفت: -مهدی به وکیل زنگ بزن ببین چرا دیر کرده به شاهین هم الان زنگ می... با صدای بلند و همیشه سرحال شاهین صحبت پدر نصفه کاره موند.
  11. سلام نویسنده ی عزیز رمانتون رو تا جایی که تونستم خوندم ،فضا سازی عالی بود ،خیلی خوب همه چیز رو توصیف کرده بودین موضوع خوبی بود اما به نظرم تنها موردی که کمی داستان رو عجیب می‌کرد موافقت سریع پدر بچه ای که ازش درخواست کردن بود ،به نظرم پدر اون بچه ای که تازه به دنیا اومده بود باید کمی مقاومت و مخالفت در مورد دادن بچش می کرد چون تو دنیا واقعی هم یک پدر اهمیت ویژه ای به فرزندانش میده و دلیل نمیشه چون یه بچه داره بخواد به راحتی از بچه ی دیگرش بگذره با تشکر
  12. یه تای ابروش و بالا انداخت، با لحن متعجبانه ای گفت: -کجا بری جای من؟ با همون جدیت و قاطعیت قبل نگاهش کردم-قرار امشبت رو . حالت چهرش عوض شد چند لحظه نگاهم کرد و بعد بازوش رو که با دستم گرفته بودم کشید ، روش و سمت در کرد-حالت خوب نیست برو استراحت کن دوباره بازوش رو گرفتم و عصبانی گفتم: -اتفاقا حالم خیلی هم خوبه نگاهی به دستم کرد و با اخم های گره شده زل زد توی چشمهام-بی پولی زده به سرت؟خل شدی؟ -آره زده به سرم می خوام اینکار و انجام بدم دیگه خسته شدم از این بی پولی و این تهدیدهای هر روزه بی کله و نوچه هاش صداش رو از حد معمول بالاتر برد-چرا داری چرت و پرت میگی نوا؟یه نگاه به من بنداز من درس عبرت نیستم واست؟ تصمیم گرفتی خودت رو بدبخت کنی؟ پوزخندی زدم و سرم و تکون دادم-مگه بدبخت تر از این هم قراره بشم؟ با قاطعیت گفت: -آره ،این غلطی که من میکنم ته بدبختیه ،ته بیچارگیه،تو لجن فرو رفتنه به چهره درهم و عصبانی سمیه نگاه کردم اون لحظه هیچ چیزی نمی تونست منصرفم کنه ،نه حرف های سمیه تاثیری داشت و نه هیچ چیزه دیگه ای سرم وتکون دادم و روم از سمیه برگردوندم-منم الان نزدیک این لجنزار هستم، سمیه خسته شدم از این بی پولی این و میفهمی؟از اینهمه حقارت خسته شدم ،من نمیخوام هر بار از دهن کثیف بی کله کلمه صیغم شو رو بشنوم نمیخوام هر بار تنم بلرزه که امروز منو می ندازه زندان یا فردا؟ کفش هاش و در اورد و اومد رو به روم ایستاد دستهام وگرفت ،با صدای لرزون گفت: -نوا زندگی تو خیلی بهتر از منه خفتی که تو می کشی بهتر از کاریه که من می کنم اگه تن تو با حرف های بی کله می لرزه ،تن من هربار که یه نفر بهم نزدیک میشه از ترس می لرزه و بعدش از خودم از بدنم از تمام وجودم متنفر میشم،نوا اینکار و با خودت نکن ،تو هنوز هم میتونی خوشبخت بشی ،شاید بتونی از این خراب شده خلاص شی و یه زندگی تشکیل بد..... پریدم وسط حرفش و با لحن تلخی گفتم: -زندگی تشکیل بدم؟با کی؟چی داری میگی سمیه؟ما هممون تو همین قبرستونی که الان هستیم دفن میشیم و هیچ راه نجاتی نیست ،هیچکس نیست کمکمون کنه نه خدایی واسه ما وجود داره و نه آدمی که بخواد دستمون رو بگیره کلافه وار سرش رو تکون داد-من اشتباه کردم تو اینکارو نکن پوفی کردم و دستم و از توی دستش بیرون آوردم-اگه تو نمی خوایی قرار امشبت رو بدی به من ،من میرم پیش بی کله اون از این موردا زیاد داره قدمی سمت در برداشتم اما سمیه مانع شد بازوم رو گرفت و عصبانی تر از قبل گفت: -به خودت بیا نوا،داری خودت رو بدبخت می کنی بفهم اینو صدام رو بالا بردم-تو بفهم من دوساعت دیگه پول و برای اون مرتیکه بی همه چیز پیدا کنم فرقی نمی کنه دو روز دیگه باز همین آش و همین کاسه ،باز میاد و تهدید جدید میکنه تا آخرش تسلیمش شم ،سمیه من نمیخوام صیغه بی کله شم حتی اگه کارم به تن فروشی بکشه . نگاهم کرد ،نگاه غمگین و ناامید سرش رو پایین انداخت قطره ی اشکی از گوشه چشمش سر خورد و پایین اومد و با صدای لرزونی گفت: -پشیمون میشی نوا.
  13. به سمتش تقریبا پرواز کردم و بدون معطلی در اغوشش گرفتم در حالی که ذوق زده بودم گفتم: -چرا اینقدر دیر اومدی بی معرفت سمیه در حالی که از ذوق زدگی من خندش گرفته بود مثل همیشه در حالی که ادامس می جویید گفت: -خفم کردی دختر اجازه بده برسم بعد شروع کن به نق زدن از اغوشش بیرون اومدم و نگاهش کردم به دختر تپل و سبزه رویی که رو به روم ایستاده بود پوستش تیره تر شده بود و مشخص بود از جنوب اومده-چقد پوستت تیره شده همراه هم قدم برداشیتم سمت اتاقش ،دستی به پوستش کشید و گقت: -ناسلامتی کیش بودما بابا پدرم در اومد بسکه این یارو هی میگفت بریم تو تراس افتاب بگیریم گلوم و صاف کردم وبا صدایی که مثل همیشه با شنیدن این داستانها غمیگین می شد گفتم: -یارو پولدار بود؟ داخل اتاقش رفتیم ساکش رو گوشه در گذاشت و مانتو و شال ابیش رو در اورد و گوشه اتاق پرت کرد و روی رخت خواب ها نشست: -خیلی نوا از اون خرپولای عرب بود که دوست داشت فقط تو ایران خوشی کنه نگاهی به چهره بانمک سمیه انداختم نمی تونستم خودم رو راضی کنم که سمیه تن فروشی می کردو حالا نشسته بود از پولدار بودن یکی از کیس های بی کله تعریف می کرد،ای چیزها به شدت ناراحتم می کرد ،اهی کشیدم وسرم و انداختم پایین-همیچین خوشی بخوره تو سرش سمیه در حالی که سمت کمدش میرفت تا لباسش روعوض کنه بیخیال خندید –بیخیال اینا تو چیکارا کردی؟بی کله که راضیت نکرد زنش بشی؟ سرم وبلند کردم و متعجبانه گفتم: -چی میگی تو؟اون تا لحظه مرگشم نمیتونه اینکار و بکنه یه دست لباس بیرون ارود –خداکنه بعد از پوشیدن شلوار راحتی و بلوز استین بلند قهوه ای سمت گاز رفت و کتری سیاه و رنگ و رو رفته ای رو پر اب کرد و روی گاز گذاشت و سمتم اومد و روبه رو م نشست نگاهی به قیافه درهمم انداخت-چیشده ؟درهمی! پوفی کردم ودر حالی که مثل همیشه پوست کنار انگشت شستم رو می کندم گفتم: -با بی کله دعوام شد سرش رو کلافه وار تکان داد-دوباره؟دیگه سره چی؟ با یاد اوری کتک هایی که به علی می زد اخمام توهم گره خورد-مرتیکه شکم گنده بی ریخت افتاده بود به جون علی و کتکتش میزد اخم های سمیه هم گره خورد-واس چی؟ -واسه اینکه بچه بهش گفته بزار امشب درس بخونم فردا امتحان دارم ،این لجنم بچه رو گرفته به باد کتک هیچکدوم از این مفنگیا هم جلو نرفتن بگیرن بچه رو سمیه با ناراحتی سرش رو تکان داد-لعنت به این بی کله ،زندگی مارو خراب کرد بس نبود حالا افتاده به جون این بچه ها پیشونیم رو ماساژدادم-منم باهاش درگیر شدم اونم گفت بعدا به حسابت می رسم ،منم امروز یه قرون کار نکردم موندم فردا چه غلطی کنم این حرف پول و بزنه سمیه با دست به پیشونیش کوبید-کارت در اومده دختر سرم وتکون دادم و با ناراحتی سمیه رو نگاه کردم می دونستم با این کاری که امشب کردم و دعوایی که کردیم و اینکه امروز کار نکرده بودم فردا بی کله حسابم رو می رسید . درو بهم کوبیدم و با ناراحتی روی زمین نشستم عصبانی بودم و نمی دونستم چطور باید خودم رو آروم میکردم،سمیه با دیدن عصبانیتم سمتم اومد در حالی که رژ لبش دستش بود واماده برای زدن بود با تعجب گفت: -بهروز مفنگی چی گفت تو این شکلی شدی؟ پوفی کردم و عصبی سمیه رو نگاه کردم-ولش کن مهم نیست دست راستش را درون جیب پالتوی خز داری که روی لباس شیک و پر زرق و برق پوشیده وبود کرد و گفت: -یه نگاه به قیافت بنداز بعد بگو مهم نیست روم و برگردوندم –سمیه ولم کن تورو خدا سمج تر از این حرف ها بود و تا از قضیه سر در نمی آورد بیخیال موضوع نمیشد روبه روم زانو زد-د حرف بزن دیگه، داری حوصلم رو سر میبری با بدخلقی نگاهی به چهره ی پر ارایشش انداختم با اون خط چشم پهن و کشیده زیبا تر شده بود اما ارایشش بیش از اندازه بود و کمی توی ذوق میزد-واسه من پیغام رسون شده تا دوساعت دیگه فرصت داری پول کار کرد دیروز خودم به اضافه کار نکردن علی رو براش ببرم وگرنه... اخم های سمیه در هم کشیده شد-وگرنه چی؟ سرم و انداختم پایین-طبق معمول دیگه همیشه با چی تهدیدم می کنه؟ بلند شد و ایستاد، قدمی توی اتاق برداشت و در حالی که عصبانی شده بود گفت: -اخه من به تو کم عقل چی بگم واسه چی خودت رو گرفتار این آدم کردی که هربار تورو با زندان انداختن می ترسونه اندکی مکث کردوادامه داد-نوا چرا پای اونهمه سفته رو امضا کردی ؟ با صدای نسبتا بلندی گفتم: -بچه بودم سمیه عقل الان رو که نداشتم ،اون عوضی با همه همین کارو می کنه به یه نحوی ازشون آتو می گیره. سرش رو تکان داد و پوفی کرد –چقد باید بهش بدی؟ کلافه وار نگاهش کردم-چه میدونم زیاده ... نگاهی به ساعت انداخت به طرف کیفش رفت ،آینه جیبی را از داخل کیفش در اوردو رژلب قرمز را به لبهاش زد و نگاهی به خودش انداخت و زیرلب گفت: -شبیه دلقک ها شدم لبم کج شد خندم گرفت او هم خندید میون خندهاش نگاهی به چهرم انداخت-بزار من برم و بیام ببینم چقد می گیرم یه مقدار میتونم بهت بدم پوزخندی روی لبهام نشست-بی کله اجازه میده ما به همدیگه پولی قرض بدیم؟تا تلافی اون شب و نکنه راحتم نمی زاره سمیه ادامسی رو از توی کیفش در اورد و توی دهانش گذاشت-پس میگی چیکار کنیم؟ سرم و به این سو وان سو تکان دادم-نمی دونم خوب می دونستم اگر نتونم این پول رو تا دوساعت دیگه بهش برسونم چیکار می کردو چه پیشنهادی رو پیش روم می زاشت صداش توی سرم پیچید<اگه نمی تونی پول رو بدی بین زندان رفتن و اینکه صیغم بشی یکی رو انتخاب کن ،سالها تو زندان باشی بهتره یا اینکه صیغه من باشی ؟> با صدای سمیه رشته افکارم پاره شد -نوا من باید برم چند دقیقه دیگه ادم میفرستن دنبالم ،می خوایی چیکار کنی؟ نگاهی به سرتاپای سمیه انداختم حال سمیه انگار از من بهتر بود با اینکه اوضاعش از من خراب تر بود، سمیه راه آسون تری رو برای پول در اوردن انتخاب کرده بودو من با گل فروختن و فال فروختن و کارای دیگه خواسته بودم راهم مثل سمیه نباشه هیچ وقت این اجازه رو به خودم نداده بودم و هربار که به بم بست میخوردم راه دیگه ای رو پیدا می کردم ؛اماشاید منم باید مثل سمیه میشدم،اون موقع بی کله چشم روم نداشت و اینقدر ازارم نمی داد شاید بین بدوبدتر بهتر بود بدتر رو انتخاب می کردم ،سمیه از 17 سالگی شروع به تن فروشی کرده بود و زندگیش رو از این راه گذرونده بود ،اون پدر معتادی داشت که از زیادی مصرف کردن مواد یه گوشه ای از خیابون این شهر تموم کرده بود و مادری که تنها دخترش رو رها کرده بود وپی زندگیش رفته بود و سمیه با دیدن تموم این بی رحمی ها تن به یه همچین کاری داده بود،منم باید هیمنکارو می کردم؟ نه من نمی تونستم تن به این خفت بدم! اما تا کی باید تهدید های بی کله رو تحمل می کردم؟تا کی باید به این بدبختی تن می دادم؟خسته شده بودم از سگ دو زدن ،از اینکه نمی توسنتم مثل ادم ها زندگی کنم خسته شده بودم،شاید به ظاهر زندگی من بهتر از سمیه بود اما در باطن من بدبخت ترین فرد بودم ؛نمی دونم چرا داشتم این حرف ها رو می زدم شاید میخواستم خودم رو قانع کنم کاری که می خواستم انجام بدم درست بود، واقعا درست بود؟! نفس عیمقی کشیدم و سمیه رو که جلوی در ،در حال پوشیدن کفش های پاشنه بلندش بود صدا زدم-سمیه؟ کفش هاش رو پاش کرد و چرخید سمتم در حالی که لبخند تلخی روی لبهاش بودگفت: -چطور شدم؟ تلخ خندیدم-خشگل شدی پوزخندی زد-یعنی مورد پسند کیس امشب هستم؟ سرم و انداختم پایین شرمم اومد ،نمیتونستم اینکار و انجام بدم ،من نمی خواستم خودم رو مثل سمیه کنم اما نمیدونم چی شد که توی یک لحظه آنی تصمیمم عوض شد از روی زمین بلند شدم و سمت سمیه رفتم و بازوش رو گرفتم ایستاد و متعجب نگاهم کرد-چته؟ نفس حبس شدم رو بیرون فرستادم و گفتم: - میشه امشب به جای تو ،من برم؟
  14. سلام متاسفم که دیر نقدم رو توی سایت گذاشتم رمانتون رو تا جایی که تونستم خوندم زیبا نوشته بودید و فضاسازی عالی داشت همین طور کلمات زیبایی به کار برده بودین تنها موردی که کمی از نظرم ایراد داشت این بود که پدر بچه خیلی زود موافقتش رو برای دادن بچه به خواهرزنش اعلام کرده بود و فکر میکنم باید کمی مقاومت می‌کرد در مورد این موضوع انشالله موفق باشید نویسنده ی عزیز.
  15. خداوندا می دانم که می بینی و می دانم که می شنوی . تو بزرگی و خلق کننده ی تمام انسان های روی زمین هستی،تو حق داری هرگاه خواستی یکی را به این دنیا دعوت کنی و هرگاه خواستی کسی را از این دنیا حذف کنی من این را خوب می دانم ؛اما تو به انسان ها یاد دادی برای نگه داشتن افرادی که دوستشان دارند از تو درخواست کنند،اسم این درخواست را دعا گذاشتی و با هزاران راه پیش رویمان گذاشتی با کلامی در قرانت یا سورهایت و مناجات های دیگر. این را هم خوب می دانم تو بیماری را خلق کردی شاید به این دلیل که قدر خوب بودن وکنار هم بودن را بدانیم ،وقتی به دور وبرم نگاه می اندازم و هزاران انسان را می بینم که برای زنده ماندن و بودن در این دنیا با مرگ دست و پنجه نرم می کنند غصه تمام وجودم را فرا می گیرد. خداوندا تو انسان ها را با دلبستگی به این دنیا فراخواندی و خود بهتر از همه این دلبستگی را درک می کنی،درخواستم را می شنوی؟انسان هایی که برای بودن تلاش می کنند را شفا بفرما؛به آنها یکبار دیگر شانس زندگی کردن را بده شاید زندگی بهتری را بسازند،به انسان های اطرافشان یک شانس دیگر برای بودن در کنار عزیزانشان بده تا شاید قدر یکدیگر بودن و باهم بودن را بیشتر از پیش بدانند ،تو معجزه گر جهانی و من به معجرهایت ایمان دارم؛معجزه ات را شامل حال آن هایی که هنوز هم فرصت زندگی کردن را دارند عطا فرما. آمین س.سرحدی

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.