Andishehparvizi - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

Andishehparvizi

عضو

آخرین بار برد Andishehparvizi در 11 بهمن

Andishehparvizi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

356 Excellent

4 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

197 بازدید کننده نمایه
  1. "واژه‌ها" همیشه هوا که تاریک می‌شود، شب‌ دست‌های سیاه و زشتش را روی پلک‌های گرم خورشید می‌کشد و واژه‌ها دشمن خونی‌ام می‌شوند؛ مورچه‌های کارگری که از مخفی‌گاه تاریکِ پستوی ذهنم، بیرون می‌ریزند. بلبشویی به پا می‌شود که بیا و ببین! بعضی مثل "فردا" در اما و اگر دست و پا می‌زنند؛ آن‌قدر دو دلند و روی مغزم سان می‌روند که قلقلکم‌ می‌آید! گوشه‌ای دیگر بعضی مثل "بیماریِ مادر" سمباده به دست آن‌ قدر می‌سابند تا بالاخره مغزم تبدیل به تاول بزرگی شود و بترکد! آن‌ها صیقل روح‌اند؛ قوی‌ترین و لعنتی‌ترینشان. همیشه کاری‌ترین زخم‌ها را از آن‌ها خورده‌ام. گوش تا گوش، "بغض" ریخته، "حسرت"، "ای‌کاش". این‌ها، ذره، ذره به جان مغز می‌اُفتند و متلاشی‌اش می‌کنند. آن‌وقت در چنین شرایط دهشت‌باری در یک گوشه‌ی دنج، تک و تنها یک "تو" ایستاده‌. تنها یک "تو"! چه انتظاری می‌توان داشت؟! تا خودِ صبح کنار درب باروی فرسوده‌ی ذهنم نگهبانی می‌دهد تا پای هیچ واژه‌ی غمگینی به ذهنم نرسد. می‌دانم؛ تمام تلاشش را کرده‌؛ اما هیچ کجای دنیا جنگجویی نتوانسته به تنهایی از پس ارتش دشمن برآید. خواب را در سینی طلاکوب آرامش می‌ریزد و پبشکش ذهن خسته‌ام می‌کند. "تو"، بسی مهربان است و در قاموس کوچک من، نام دیگر امید! نام دیگر رهایی! اما خوب، "تو"، تنهاست و "من" خسته! واژه‌های دون! کنار روید؛ می‌‌خواهم‌ کمی رها باشم. همین. اندیشه پرویزی.
  2. می‌گفت:《با همه‌ی قلدری‌اش از من ترسید؛ تا یک داد زدم همان شد که باید؛ ساکت شد و دیگر لام تا کام‌ حرف نزد!》 چنان چشم‌هایش برق می‌زد؛ با آب و تاب تعریف می‌کرد و محترم بودن و شعور مرد را به حساب شجاعت خود می گذاشت که دلم نیامد حال خوبش را خراب کنم! درست مثل من که در افکارم خود را زیبارو می دانستم چون او دوستم داشت! آری، چیزی نگفتم؛ همان‌طور که آن مرد نگفته بود؛ همان گونه که او نمی‌گفت. می‌خواهم بگویم: ارزش بعضی حرف‌ها به نگفتن آن‌هاست. اندیشه پرویزی
  3. "سکانس آخر" خسته‌ام. بسیار... دیگر نوشتن نیز آرامم نمی‌کند. قلم ای پادشاه بی تاج و تخت! جذبه‌ی ماورایی‌ات کجاست؟ دانه‌های ریز برف چترش را سفید پوش کرده بود. آمده بود خداحافظ بگوید و برود. دست به جیب بردم و کاغذ خیسِ تا خورده را جلویش گرفتم. این آخرین برگ از هزاران دلنوشته‌‌ی کاغذی‌‌ام بود که برایش می‌نوشتم و می‌دانستم نمی‌خواند. عصاره‌ی دلم بود. نگاهش دست بزن داشت؛ سیلی محکمی به صورتم زد چنانکه روی گرداندم. گفت: این گونه بی پروا میان جملات پرسه زدن خوب نیست؛ این همه ننویس! او نمی‌دانست که امکان‌ چه پدیده‌ی خطرناکیست! که چطور ناگهان در روح زندگی‌ات حلول می کند‌! که چطور یکباره حادث می شود! به چشم‌هایش نگریستم و گفتم: امکان دارد هیچ‌گاه باز نگردی، نرو! اما افسوس، این سکانس آخر بود. ملودی غمگین چشم‌هایش نواخته شد. دیدم که اسمم نرم، نرمک از خط زیرین پلک هایش به بالا راه می‌گیرد و شعاع قهوه‌ای چشم‌هایش را می‌پیماید. تا محو شدن اسمم چیزی نمانده بود. با عجله دست‌هایش را میان دست هایم فشردم. انگشت هایش مثال آبی سرد از لای انگشت هایم چکید. ناگهان دست‌هایش در نظرم بی دوام آمد. مثال برگی که در عنفوان اولین لحظه‌های زردینگی نسیم را برای ترک درخت انتظار می‌کشد! بسیار سست بود! آهی کشیدم و دست‌هایش از شاخه‌ی ظریف انگشت‌هایم ریخت. سردی همیشه خاصیت رفتن بود؛ خاصیت فراموشی. و زردی همیشه رنگ جدایی. سر، بلند کردم. همه چیز به پایان رسیده بود. قلبم‌ از تپیدن به ستوه آمد. صدای ممتد و گوش خراشی به گوش رسید همه جا سیاه شد و برفک‌ها احاطه‌ام کردند. کاش فیلم کوتاه عشق پایانی باز داشت... اندیشه پرویزی
  4. # پارت سی و چهارم مقداری شیر خشک تهیه کرد و به او داد تا آرام شود و پس از این که سیر و پلک‌هایش یکبار دیگر سنگین شد او را با احتیاط روی سطحی از زمین که هموار‌تر از جاهای دیگر درون چادر بود، گذاشت و از چادر خارج شد. صبح شده بود و مظفرخان مشغول گفتگو بود. این مدت همیشه او را مشغول گفتگو و تلاش برای رو به راه کردن کار‌ها می‌دید. این مرد چه روحیه ای داشت؛ چه طاقتی! یاد آقا مرتضی‌اش افتاد. همیشه بیش از اندازه بی خیال و خونسرد بود؛ اما درست موقعی که او فکرش را نمی‌کرد یک رفتار کوچک، یک کار ظریف، انجام می داد و همه‌ی باور‌هایش در مورد بی خیالی او زیر سوال می‌رفت! شاید مردها همه این گونه اند. همه اشان یک رگه‌ی مرموز در وجودشان دارند که تنها در عمل رو می‌کنند؛ بر‌خلاف زن‌ها که بیشتر به حرف زدن مشغولند و کمتر وقت می‌کنند خود را اثبات کنند، همه چیز را همان اول رو می کنند. هیچ رازی انگار در دلشان نمی ماند. چقدر از خودش بیزار بود. همه‌ی عمر به آقا مرتضی‌اش عتاب کرد و رنجاندش، چرا که همیشه گمان می‌کرد او نسبت به همه چیز بی خیال است غافل از این که او یک مرد تمام عیار بود، حواسش به همه چیز و همه جا بود. تنها عادت نداشت همیشه بر طبل ادباری ها و نداری‌هایش در زندگی بکوبد. او مردی بود که همیشه آرامش را ترجیح داه بود. افسوس که دیگر در این دنیا نبود تا برود و از او عذر بخواهد. بدون شک اگر سرنوشت یکبار دیگر فرصت دوباره بودن با آقا مرتضی‌اش را به او می‌داد خیلی چیزها در زندگی آمنه عوض می‌شد. هر چند که حالا هم بسیار عوض شده بود و او شکل گیری یک آمنه‌ی جدید را در درونش به خوبی و با تمام ظرافت‌های پنهانش احساس می‌کرد. فکر‌هایی که هر لحظه نا خودآگاه از ذهنش عبور می‌کردند؛ خواسته‌هایی که در کمال ناباوری در قلبش ناخواسته در حال شکل گیری بود؛ جسارت نگاه ها و کلمه‌هایی که بر زبان می‌آورد، همه و همه اجزای یک آمنه‌ی دیگر بود که در او زاده می‌شد! یک آمنه‌ی جدید. به طرف حوض رفت و آبی به صورتش زد. محمدرضایش گرسنه بود.بدون اتلاف وقت به طرف چادر پا تند کرد و پسر کوچک را از خواب بیدار کرد. مقداری نان به محتویات قوطی کنسرو آغشته کرد و در دهانش گذاشت و دستهایش را که آخرین قطره‌های آب روی سطحش می‌رفت تا خشک شود به دور چشم‌های خواب آلوده و صورت رنگ پریده‌اش مالید. - الهی مادر قربونت برم محمدم، چند روزه درست و حسابی غذا نخوردی رنگ به چهره نداری. بخور مادر، یه کم دیگه تحمل کنی تموم می شه، می ریم خونه‌ مون. و پنجه در موهای مشکی و لختش انداخت. محمد رضا با بی میلی و خواب آلودگی نان را می جوید و فرو می داد. مثل کودکی های زهرا آرام بود. لقمه‌اش را فرو داد؛ چشم‌های درشتش به چشم‌های آمنه خیره شد. دست‌هایش را گشود و پاره‌ی تنش را در آغوش فشرد. اما بیرون از چادر مظفر خان در حال و هوای دیگری بود. چند مرد امدادگر به حفاری آوارهای منزل آن‌ها پرداخته بودند و عرق از سر و رویشان روان بود. او نیز پا به پای آن‌ها بیل می‌زد. پس از هفت ساعت تلاش نفسگیر دست‌های بی جان زهرا اولین چیزی بود که رویت شد. امداد‌گر به مظفر خان نگاه کرد. - یه چیزی پیدا کردم؛ ببینید؛ اینجا. مظفر‌خان شتاب‌زده به سمت مرد دوید. چشم‌هایش از تعجب گرد شده بود. او چه می‌دید؟ دست های زهرا را خوب می شناخت‌. خودش بود. دست بی جان زهرایش بود که از خاک بیرون زده و نگاهش می‌کرد‌. انگار گلویش را نشانه می‌گرفت؛ انگار می‌خواست خر‌خره‌اش را بفشارد! انگشتهایش مثال چوب خشک شده بود. بی روح و رعب انگیز. در جا میخکوب شد. نه توان حرکت داشت و نه جرات پلک زدن. در طی این مدت جنازه‌های بی جان زیادی را دیده بود. اما اینکه آدم جنازه‌ی عزیزترین کسان خود را به چشم ببیند چیز دیگریست؛ غیر قابل وصف و بسیار غم انگیز. با دیدن دست زهرا، کمر مظفر‌خان یکبار دیگر همچون سد مقاومتش شکست و اشک از دیده‌گانش سرازیر شد. - نه این امکان نداره، زهرا...‌ و طنین فریادش در گوش‌های آمنه پیچید. بین او و رویارویی‌های تلخ زندگی اکنون تنها لایه‌ی نازک چادری فاصله بود. شتابان راه بیرون چادر را در پیش گرفت و چشم هایش که به دست بی جان زهرا افتاد با زانو به روی زمین فرود آمد و ضجه زد. امدادگر دو نفر از دیگر امداد‌گران را که در نزدیکی اش به حفر، مشغول بودند به کمک فرا خواند و اندک، اندک پیکر زهرا به طور کامل از چنگال‌ خاک‌های سرد و نامرد نمایان شد. صورتش له شد بود . اگر تکه‌های پیراهن بلند طرح بوته جقه اش بر اندامش آویزان نبود هیچ کس نمی‌توانست بفهمد که او زهراست.
  5. "اولین دیدار" اولین دیدارمان در یاد تو هست؟ مخروطی‌ِ سبز کاج‌ ها، کنار فواره‌های بازیگوش، تکیه‌گاه سرد میله‌. آسمان سیاه و خشمگین که اشک ابرها را در آورد چه؟ آن روزها هوا مرموز بود. بوی عاشقانه‌های نا به هنگام را در خود داشت اما، گمان می‌کردم اثر شعر خوانی‌های شبانه‌ام باشد. باد درون برگ‌های بید غوغا به پا می‌کرد. باغ در عنفوان واپسین روزهای آبستنی‌اش در انتظار رویشِ سبزینگی درد می‌کشید. آسمان عبوس بود و با خاکستر سیگاری، سیگار دیگری روشن می‌کرد. دود غلیظ سیگارش جاده‌های پیر را به سرفه می‌انداخت و دل، این بهانه گیرِ بی ملاحظه، از من تو را می‌خواست... چگونه باید در ملالِ روزهای دمِ‌ عید که بوی اسفند هنوز در هوای روزهای آخر سال جاری و ترس جدایی از منِ من در روزگارم ساری بود برای او یک تو می‌آوردم! من آدم تنهایی بودم. همه‌ی عمر تنها بودم. به مادرم قول داده بودم ‌که هرگز دچار نخواهم شد. و شاملو و فروغ و مشیری می خواندم. فرهاد گوش می دادم، فروغی،‌ قمیشی.. و همین‌ها هم‌ بود که اندک‌، اندک‌ به ورطه‌ام کشید. من‌ یک تنهای ترسو بودم. ترس این که روزی خانواده از مکنونات قلبی‌ام آگاه شود یا همسایه‌ی نمام از عطر حضورت بویی ببرد و آبروی پدر را بریزد که این هم از تک دختر درسخوان فلانی و از این حرف‌ها... مشام همسایه‌‌ تیز بود و من حفظ شمیم ناب حضورت را در قاب شیشه ای دلم بر نمی‌تابیدم. حتی از فکر حضورت دست‌هایم رعشه بر‌‌می‌داشت! این عینِ حقیقت بود؛ من یک ترسوی تنها بودم. تمام عمر تلخی این حقیقت را به جان خریدم و دست در دست رویاهای شبانه و دل‌مشغولی های پوچ روزانه جوانی‌ام را هدر کردم. تمام عمر که‌‌ نه، عکسی سیاه و سوخته در آلبوم زندگی! هنوز هم بعدِ سال‌ها جای سوخته‌ی آن یک عمر روی قلب آلبوم زندگی‌ام تیر می‌کشد. جوانی قلبِ عمر بود و من طبلی توخالی که تنها در خلوتِ‌ بی‌لطفِ اتاقی بی‌روزن برای ورق‌پاره هایش از عشق گفت و تباهش کرد. من یک‌ تنهای ترسوی تو خالی بودم. پوشالی بودم، پوشالی... همه‌ی اینها را گفتم که بدانی چرا دلم دیوانه شد. دلم قبل از من به ستوه آمد و دیگر ساکت نشد که نشد. فهمیدم دل هم حدی دارد، گنجایشی، ظرفیتی. نمی‌شود که هر چه قدر خواستی درونش کاه و علف‌های هرز خشک بریزی بعد هم آشیان کوچکی برای دل مشغولی‌ها بسازی تا بیایند برایت تخم طلا بگذارند. فهمیدم دل پیمانه است؛ پیمانه‌ی عشق! صبر و حوصله اش هم حدی دارد. تو خیال می‌کنی که همیشه صبور و سر به راه خواهد ماند اما اگر یک روز به عمرت مانده باشد خیل‌ات را می‌گیرد و می‌طلبد، آنچه را که باید. حکایت پیرانه‌سری و عشق را که شنیده‌ای؟! از پس دل بر نیامدن برایم معنای محضِ دیوانگی شد. مقاومت را بوسیدم و لب طاقچه‌ی خاک خورده‌ی عادت گذاشتم. تو انتخابی بودی که یک عمر برایش دست نگه داشتم ولی اکنون دیگر زمان، زمان ایستادن و در جا زدن نبود. ترس‌‌، با همه‌ی عظمتش حریف شوقِ ساده و بی شیله پیله‌ی دیدار نشد! شوقی ورای روز اول مدرسه در دیدار تو بود. ورای بوییدن اولین رز شکفته‌ی باغچه، یا ورای روزی که پا به ایوان‌ می‌گذاری و دیدن یکباره‌ی اولین‌ شکوفه‌های بید مشک‌ لب‌هایت را به تبسم آغشته می‌کند. من نتوانستم. نتوانستم به قولم وفا‌دار بمانم و دچار شدم. یک روز از روزهای خاکستری اواخر اسفند قلب دیوانه را در جیبم پالتوی مشکی‌ام گذاشتم و به اولین دیدار زندگی‌ام رفتیم. به اولین اتفاق قشنگ عمرم، اولین‌ بلورک‌های زیبای عشق را به سان برفی که روی شاخه ها نشیند؛ روی شاخه‌ی خشک و بی‌حاصل قلبم نشاندم تا با گرمای جانبخش نگاهت آب شوند و در بهار عاشقی شکوفه دهند. و تو را دیدم تو که نگاهت را شرمگین از من می‌ دزدیدی. یادت هست؟ پرسیدم: از چه می‌گریزی؟ و تو گفتی: سخت‌تر از دلهره‌ی دیدار اول یار و افسون ویرانگر نگاهش مگر هست؟ دلم‌ دیوانه‌تر شد؛ پاهایم لرزید؛ دست‌هایم را درون جیب مچاله کردم و نشستم. روی خیسی های سرد نیمکت، زیر بارانی که شدت می‌گرفت نشستم. گفتم: جانا با من مثل کسی در مه، حرف نزن. من از رو در رو شدن نمی‌ترسم. جسورانه به چشم‌هایم خیره شدی؛ چنانکه تصویر شیارهای خورشیدگونه‌ی گرداگرد نی نی چشم‌هایت در حافظه‌ی ضعیف چشم‌هایم برای همیشه حک شد. آن‌گاه دلم قرار را رندانه از جان چشم هایت دزدید و پنهان کرد. و تو هنوز هم که هنوز است دنبال باز ستاندنش در پی ما روانه‌ای! من منقلب شدم تو ملتهب شدی و عشق حادث شد... اندیشه پرویزی
  6. "عشق سال‌های کودکی" سال‌ها پیش کودکانه در غروبی غمگین، من و تو در حضور تنها نارون مزرعه‌ی پدربزرگ، پیمانی بستیم. تو اسیر حلقه‌‌های موی فر و رقت قلبم بودی چون همیشه خوراکی‌هایم را با تو تقسیم می‌کردم و من، شیدای آبیِ زلال چشم‌ها و حالت معصومانه‌ی نگاهت که در نگاه هیچ یک از پسر‌های محله نبود! قلبم را در حریر احساس‌های پاک کودکی پیچیدم و به تو دادم تا برای همیشه از آن تو باشد و خودم در آبی‌های معصومانه‌ی نگاهت غرق شدم... هر روز غروب به قرارگاه می‌رفتیم و دور از چشم دنیا و آدم‌هایش به اواز سینه‌‌سرخ‌ها‌ی عاشق گوش می‌سپردیم. هنگام باز‌گشت تو دسته‌ای از گل های وحشی برایم می‌چیدی و یک شاخه را که زیباتر از همه بود بر حلقه‌ی مشکی مو‌هایم می‌آویختی. دست‌هایت را که دور گردنم حلقه کرده بودی به عشق می‌گرفتم و در گوشم زمزمه می‌کردی: موهای تو زیباترین مشکی دنیاست... من چشم‌هایم را می‌بستم و سنگینی باور عشق در اعماق آرامش غرقم می‌کرد. اما، در یک روز پاییزی که آخرین برگ‌‌های نارون نیز ترکش می‌کردند؛ نیسانی بی‌رحم اسباب و اثاثیه‌ اتان را به دوش کشید و به همراه پدر و مادرت برای همیشه از محله‌ی ما رفتی. از آن روز تا کنون سال‌های زیادی گذشته. پدر‌بزرگ دیگر مدت‌هاست که در بین ما نیست و ملخ‌ها همه چیز را جویدند و مزرعه را تسخیر کردند. از نارون‌ِ مزرعه نیز ، تنها تنه‌‌ و شاخ و بالی خشک بر جای مانده. اما، از تو چه پنهان، هنوز هم گاهی به وعده‌گاه کودکیمان سری می‌زنم و با نارونِ پیر از تو می‌گوییم. آخر بعد از تو دیگر هیچ‌کس مرا آن‌گونه بی‌‌ریا نخواست... امروز که به وعده‌گاه رفتم، نارون می‌گفت: هنوز هم جای حکاکی قلبی که سال‌ها پیش روی تنه‌اش به تیر کشیدیم درد می‌کند. درد عشق هیچ‌گاه کهنه نمی‌شود! زخم عشق هرگز خوب شدنی نیست! نمی‌دانم و نمی‌خواهم هم بدانم که کجایی و چه کسی هر روز با نگریستن در آبی پاک و زلال چشم‌هایت دل و جان تازه می‌‌کند؟ اصلا نمی‌دانم هنوز مرا خاطرت هست یا نه؟ اما، اگر دوباره تو را ببینم‌، باز هم از تو خواهم پرسید: چشم‌هایت را به من قرض می‌دهی؟ می‌خواهم برای یکبار دیگر هم که شده خودم را از دریچه‌ی چشم‌های تو ببینم؛ همانقدر آبی، همان قدر زلال... اندیشه پرویزی
  7. # پارت سی و سوم آمنه گردن کج کرد و به بچه ها که کنار هم روی زمین سفت و سرد به خواب رفته بودند نگاه کرد. مظفر خان درست می‌گفت؛ اینجا ماندن بیش از این صلاح نبود‌. باید هر چه زودتر با همه‌ی خاطره‌های دور و نزدیکش در کرمان خداحافظی می‌کرد. با همه‌ی آن خاطر‌ه‌های لحظه به لحظه‌ی خوش‌بختی که با آقا مرتضی‌اش زیر سقف خشتی _گلی خانه‌اشان شکل گرفته بود. خاطره‌ها‌ی لحظه، لحظه‌های بزرگ شدن محمد‌رضا و لبخند‌های از ته دلی‌ در مسیر لمس آن خوش‌بختی‌های کوتاه. او باید تمامی آن خاطره‌ها و آدم‌هایش را همین‌جا زیر این آوارهای ملعون جا می‌گذاشت و می‌رفت. چه حال و روز رقت انگیزی! پلک‌های غمگینش را که گویی سنگینی یک عمر خاطره رویشان نشسته بود بست؛ زانو‌هایش را بغل گرفت تا تکیه‌گاهی برای سرش درست کند و از مظفرخان که اشک‌های او را می‌دید روی پنهان کرد. مظفرخان احساس کرد که معذب است، آه عمیقی کشید؛ طاقتش طاق شد و دوباره از چادر بیرون زد. دیگر تاب تحمل گریه و زاری این زن را نداشت. کنار آتش چمپاتمه زد و دستی روی آن گرفت و با خود اندیشید که آیا فردا با دیدن جنازه‌های عزیزانش خواهد توانست تاب بیاورد؟ آمنه چه؟ سکوت غوغا می‌کرد و جز صدای سوختن چوب درون آتش صدا از جنبنده‌ای بر نمی‌خاست. همه خسته از تلاش بی‌وقفه‌ی تمام روز، از گزند سرما درون چادر‌هایشان پناه برده بودند؛ اما مظفرخان قرار، در دل نداشت. فردا برای او سخت ترین روز زندگی‌اش بود. او اطمینان داشت ‌که اگر فردا را تاب بیاورد، اگر از پس فردا بر‌بیاید، دیگر هیچ‌گاه در زندگی نخواهد شکست. دستی درون مو‌هایش کشید و خیره به شعله‌های سوزان آتش در انتظار صبح با قلبی پر تپش، دندان به هم سایید. شب لحظه به لحظه سپری شد و افکار پریشان، خواب را از چشمان این مرد زخم خورده گرفته بود. این روزها همه چیزش را گرفته بودند و او اندک، اندک داشت یک دریا دل واقعی می‌شد! آمنه یکباره چشم باز کرد. بچه‌ها همچنان در خواب بودند. دلهره به جانش افتاد؛ دست روی پای نیلوفر گذاشت و تکانش داد. نیلوفر تکانی خورد و خواست به پهلو شود که روی سطح ناهموار زمین غلطید و آهسته به زانوی آمنه برخورد کرد. چشم‌های پف‌آلوده‌اش لحظه‌ای از تعجب برآشفت و پس از مکثی کوتاه وقتی تصویر آمنه درونش نشست با یک "اِهِن" کوتاه آهنگ غمگین گریه سر داد و مادرش را خواست. آمنه، همچون گهواره‌ای درآغوشش گرفت و تاب داد. چرا نمی‌خواست قبول کند که مادرش دیگر در این دنیا نیست؟! کاش آدمی می‌توانست همیشه کودک باقی بماند؛ همان‌قدر با ایمان و امیدوار!
  8. "حسادت" هیچ‌گاه نخواستم از عمیق‌ترین لایه‌های انسانی سخنی برانم؛ چرا که در در اعماق وجود هر انسان انگیزه‌‌های پنهان عجیبی می‌زیند که برخی بسی رعب‌انگیز‌‌ اند! عمیق‌ترین قسمت وجود، جزیره‌‌ی متروکی‌ست و در آن‌جا گاهی چیزی‌هایی وجود دارند که هر کس باید به تنهایی در مسیر پر پیچ و خم خودشناسی کشفشان کند. اما، زینهار از روزی که قبل از او، دیگری از لایه های درونی‌اش آگاهی یابد! وقتی می‌بینم که با اخم‌هایت، تمام تلاشت را ‌کرده‌ای تا خنده‌ای از میان جشنِ کوچک خنده هایم کاسته باشی و کوچک‌ترین خیر و نیکی‌ات را از من دریغ کرده‌ای تا اندکی هم که شده متاسفم ساخته باشی، وقت آن می‌رسد که متاثرانه بگویم: بوی متعفن حسادتت دارد مشامم را سخت می‌آزارد هم نوع جان! حسادت بسیار زشت است؛ چنان‌ که همیشه خود را در تاریک‌ترین و بی روزن‌ترین لایه‌ی وجود پنهان می‌کند و چنان مدید در کف سیاه چاله‌ی بی نور و پنجره‌‌ی وجودت محبوس می‌شود که می‌گندد! بدون تردید کمرت زیر‌ بار حسادت‌های متعفن و بدمنظر به بدترین شکل شکسته و در خلوت‌های شبانه‌‌ات ساعت‌ها سخت گریسته‌ای که این چنین زهرخند در هوایم می‌پاشی و ریشخندم می‌زنی! و چه رقت انگیز می‌شود حال انسان وقتی که دیگری از جزیره‌ی متروک و زشت درونش پرده بر می‌دارد! هم نوع جان! همه‌، روزی خواهیم مرد؛ جزیره‌های درونیت را کشف کن؛ در وجود تو جزیره‌های بکر و زیبا هم وجود دارد. همه‌ی زیر و بم‌هایت را بیرون بکش؛ قسمت‌های پوسیده و نا‌امن را در هم بکوب و خودت، تنها خودت کاشف پیروز این میدان باش. ما فرصت زیادی نداریم... اندیشه پرویزی
  9. "بی خانمان" پسرک گفت: مادر، گوش کن؛ باران چه قدر شدید است! خدا را شکر که خانه‌ای گرم داریم. کمی آن سوتر اما بی‌خانمانِ پیری دستی بر آتش گرفت و در گوش فرزندش زمزمه کرد: صدای کوبه‌های چکش بر سقف‌ها را می‌شنوی؟ امشب، باران دوباره اهالی خانه‌‌های زمین را به قضاوت نشسته! خدایا شکرت که سر پناهی نداریم! اندیشه پرویزی
  10. "ح ر و ف ا ل ف ب ا " روزی، روزگاری در بازی واژه‌ها دستم لغزید و همان شد که نمی‌بایست. در واژه‌ی ساده‌ی " قلم" بایی ساده، قبلِ میم‌ نشست. زان پس قلم، قلبم شد و بی وقفه تپید و تبِ نوشتن چنان به جانم افتاد که سوختم! همه‌ چیز همین قدر ساده است! ما به قاموس‌ها احتیاجی نداریم. حرف‌ها ساده‌اند و سادگی همیشه زیباست. هیچ وقت هم‌ از مد نمی‌رود! مثلا، من عشقم؛ به شرطی که یک "الف" ساده قبل از شین‌اش بایستد! و عاشقم؛ به شرطی که پای یک "ت" ساده قبل از میم در میان باشد! هیچ توجه کرده‌ای؟ ما نبودیم و حرف‌ها بودند و ما نخواهیم بود و حرف‌ها خواهند بود! چرا راه دور می‌رویم؟ مگر حرف‌ها نبودند که همصدا شدند و موسیقی پدید آمد؟ امروز، چه کسی ست که نداند موسیقی لمس زندگی‌ست؟! اصلا، از همه‌ی این‌ها گذشته، آدمی با همین حرف‌های ساده است که زنده‌ است. حرف‌ها را دست کم نگیریم! ا ن د ی ش ه پ ر و ی ز ی
  11. ممنونم خانم منصوری عزیزم.خدا قوت🌹
  12. من هم به این موضوع فکر کردم که یک نویسنده‌ی مرد دست گذاشته روی یک زن و احساساتش که خیلی تحسین بر‌انگیزه و جالب!
  13. این هنر انتقال حس شما بود و توانایی قلمتون که تمام و کمال حس رو منتقل کرد🌹

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.