نواب قلی پور دشتکی - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

نواب قلی پور دشتکی

عضو

اعتبار در سایت

148 Excellent

3 دنبال کننده

درباره نواب قلی پور دشتکی

  • تاریخ تولد 3 آبان 1373
  1. فرار کن می‌میری #قسمت_بیست آرامش سرد و بی روح خانه، سبب نمی شد تا فریاد های ذهن مراد خاموش بماند. بی قراری ،اضطراب و درد خماری مراد برای مصرف ؛ به اوج رسید. اما موذب بود تا بحث تریاک کشیدن را وسط بکشد. هنوز تن صغری با خانه‌ی جدیدش زیر خروار ها خاک انس نگرفته بود؛ دختربچه‌ای که به خاطر بی توجهی پدرش مرده بود. چطور مراد می توانست بعد از آن اتفاق، دوباره سمت چراغ نفتی برود؟ با آه و اوخ از جایش بلند شد؛ دست هایش را زیر بغلش گذاشت و در وسط خانه به خودش می پیچید و قدم می زد. چند دفعه در وسط خانه رفت و آمد کرد. مهری هر از چند گاهی نگاهی زیر چشمی به او می انداخت اما جوری وانمود می کرد که اصلا متوجه او نیست. مراد بعد از چند دقیقه کنار چراغ نفتی نشست.زیر چشمی به مهری نگاهی انداخت. دنبال بهانه ای می گشت تا سکوت را بشکند؛دعوایی راه بندازد تا به سبب آن زمینه‌ی مصرف خودش را فراهم کند. یوسف روی چهار دست و پا به سمت مراد آمد.دست به پیراهن مراد گرفت و سعی کرد که روی پاهایش بایستد. مهری هراسان و با اخم سمت یوسف آمد و زیر لب گفت:بیا پسرم،بیا بغلم،نرو پیش این بی بخار. مراد کمی مکث کرد و نگاهی دنباله دار به مهری انداخت؛ لبخندی زد و گفت: ای خدا... دختر اسحاق هم آدم شده برای ما... انگار شوکی به مهری وارد شده بود. _دختر اسحاق مگه چشه ها؟ مراد دوباره لبخندی عمیق تر زد. _دخترش هیچیش نیست.ولی انگار یادش رفته ننه باباش کیا بودن؛بی بخار اون پدرته که جلو چشم هاش خواهراش رو... مهری وسط حرف مراد پرید؛انگشت اشاره‌اش را سمتش گرفت ؛با صدای لرزان و اعصبانی گفت:اسم بزرگتر ها رو نیار.چته؟هار شدی؟خماری آره بدبخت؟ _آره من خمارم،الان هم می خوام ‌بکشم؛می خوای چه غلطی کنی؟ _بکش...بکش...تو که بابا ، ننت شده همین لول و تریاک.بکش تا بچه هات یکی ،یکی جلو چشم هات بمیرن.آخه بی همه چیز،تو امروز دخترت رو خاک کردی؛تو می دونی دخترت چرا مرده؟ مهری گریه کرد و ادامه داد. _دخترت به خاطر همین کوفتی که می کشی الان زیر خاکِ،دخترمون رو تو کشتی.تو قاتلی‌.آره بِکِش تا از این ذلیل تر بشی.پاشو تو آینه خودتو ببین؛شدی عین سگ پا سوخته که خونه به خونه می گرده برای یه تیکه نون. مراد که خماری امانش را بریده بود و از بی قراری و درد به خودش می پیچید؛ترفند دیگری به کار برد.صدایش را نازک کرد و با گریه گفت:مهری بس کن تو رو خدا.مرگ صغری برای من هم سخت بوده.نمی تونم طاقت بیارم.می خوام خودم رو با این کوفتی آروم ‌کنم.تو رو خدا باهام بحث نکن. مهری وقتی دید که مراد کوتاه آمده و میلی به بحث ندارد؛او هم سکوت کرد.مهری هم دیگر رمقی نداشت تا بحث را ادامه دهد.یوسف را بغل کرد؛ به اتاق پشتی برد و زیر لب گفت:خدایا نشونم بده که هستی. مراد لبه‌ی قالی را بلند کرد و سیخ و لول تریاکش را درآورد و شروع به مصرف کرد. بخشی از داستان (فرار کن می‌میری) ✍نواب قلی پور #سهند @Kaktose_Vahshi
  2. فرار کن می‌میری #قسمت_نوزده جمشید از پشت‌بام‌ پایین آمد.وارد خانه شد.فاطمه و فریبا از خواب بیدار شده بودند.مراد آن ها را دست و رو نشسته روی سفره‌ی آبی رنگ ساده نشانده بود و کمی پنیر جلوی آنها گذاشته بود.یوسف را از گهواره در آورده و شیشه شیری به دستش داده بود. جمشید شلوار خُمره‌ایه آبی رنگش را از روی جا لباسی برداشت و به سمت اتاق رفت و گفت:مراد پاشو لباساتو بپوش.پدر می گه قبر رو کندن و مردم دارن با تابوت میان تا صغری رو ببریم خاک کنیم. مراد بی هیچ حرفی از جایش بلند شد.جلوی آینه‌ی تمام قد روی دیوار اتاق ایستاد.پیراهن قهوه‌ایش را برداشت و روی زیر پیراهنیِ آبی رنگش پوشید.همان طور که دکمه‌های پیراهنش را می بست؛خودش را جلوی اینه ورانداز کرد. از موهای ژولیده، قیافه‌ی درهم و لب های کبودش پیدا بود که از دیشب تا الان رنج زیادی کشیده است.مطمعن بود هر کسی او را ببیند حتما فکر می کند که غم از دست دادن دخترش دلیل کرختی و پکر بودن او است. اما خودش بهتر از هر کسی می دانست که چیزی که از درون مثلِ خوره ،ذره ذره او را می خورد؛درد خماریِ تریاک و شیره است. مراد بهتر از هرکسی می دانست که مرگ فرزند نمی تواند به راحتی یک مَرد را از پای درآورد. حال اگر آن فرزند دختر باشد که غم آن کوچک تر است.چون از دیرباز در روستایِ آن ها ارزش زیادی برای دختر ها قائل نبودند. در واقع تاثیر مواد اَفیونی روی یک مَرد هر چند باعظمت و قدرت باشد؛ بیشتر از مرگ چند فرزند از او است. شاید می توانست با این قیافه همه را گول بزند اما آدمی هر چقدر هم زرنگ،دروغگو و زیرک باشد نمی تواند خودش را گول بزند. صدای همهمه‌ی چند تن از اهالی روستا به گوش می رسید.مراد و جمشید از خانه بیرون آمدن و چند نفر از مرد های محل را با تابوت روی دست هایشان دیدند. عده‌ای از آشنایان و زن های روستا که چادرهایشان را از پشت به نشانه‌ی غم و سوگواری بسته بودند؛ با ناله، مرثیه خوانی و سوگواری کنار مهری آمدند و تسلیت گفتند. مهری در زیرزمینی را بست و اجازه نمی داد کسی وارد شود.با صدای گرفته‌ و ناله کنان به در زیرزمینی آویزان شد و گفت:نمی زارم دخترم رو ببرین.می خوام همین جا پیش خودم باشه.تو رو خدا نبرینش.تو رو خدا سوگلیم رو نبرین... اسحاق بادی در قبقبه‌اش انداخت و جلو آمد. _بسه دیگه...پاشو جلو مردم آبرو ریزی نکن.اینا به ما احترام گذاشتن اومدن این جا.این کولی بازیا چیه در می یاری؟ مگه فقط تویی که بچه از دست دادی؟ رو به جمعیت کرد و با صدای بلند تر گفت:پاشو تو صورت این ها نگاه کن؛هر کدومشون رو که نگاه کنی یه عزیزی ازشون مرده.تو تنها نیستی مهری،فقط تو نیستی که غم دیدی. مهری همچنان بلند،بلند گریه و زاری می کرد.خودش را روی برف های انداخت و به سر و صورت خودش چنگ می زد. سیمین و چند نفر دیگر گرد او آمدند.دست هایش را گرفتند و گریه می کردند. محترم خانم که از زن های بزرگ محل به حساب می آمد به مهری گفت:عزیزوم تا خاکش نکنی سرد نمی شی.ایقد خودته عذاب نده.مو هَم پِسَرم به جوونی مُرد.خواست خدا بود.ای هَم خواستِ خدایِ .پاشو عزیزوم.می دونوم سخته.ولی خوب نی جنازه رو زمین بمونه.باید ببریم خاکش کنیم.ایطوری روحش سرگردونِ عزیزوم. مهری خودش را جم و جور کرد و به نشان تسلیم شدن سرش را پایین انداخت و دیگر خودش را نمی زد. در را باز کردند؛صغری را داخل تابوت گذاشتند؛طبق رسم ، چند دوری او را داخل خانه گرداندند و سپس به تکرار لا اله الا الله گفتند و به سمت قبرستان رهسپار شدند. قبر صغری دقیق کنار قبر پدر مراد کنده شده بود.بعد از انجام مراسمات خاکسپاری،اسحاق از مردم دعوت کرد تا برای خوردن ناهار و خیرات صغری به خانه‌ی او بروند. شب شد.مهری،مراد و پسر کوچک خانواده یعنی یوسف در خانه حضور داشتند. زنِ جمشید، فریبا ،فاطمه و یاسر را روز خاکسپاری به خانه خودش برد و همان جا نگه داشت. نگاه های زهر آلود مهری ،مو بر تن مراد سیخ می کرد.سکوتی سنگین خانه را فرا گرفته بود.حتی یوسف که بچه ای دو ساله بود انگار می دانست که وقت گریه و سر و صدا نیست. قسمتی از داستان (فرار کن می‌میری) ✍نواب قلی پور #سهند @Kaktose_Vahshi
  3. اگر چه هر لحظه سبب شده که من در کارزار زندگی رو به خودم بنگرم و سنگ های سبز رنگ شده از ایستایِ آب را صیقلی دهم... اما راه های گریز بسته است؛ و من دوباره بر می گردم روی خانه‌ی اولی که نام تو بر روی رج به رج دیوارهایش با خط خدا حک شده... نمی شود منکر تو شد؛ به دوست داشتنت اقرار می کنم. #یادداشتها ✍نواب قلی پور #سهند @Kaktose_Vahshi
  4. فرار کن می‌میری #قسمت_هجده بلاخره شب،چادر سیاهش را از دل آسمان برداشت. خورشید پرقدرت، پرتو های نورانی اش را بر تنِ سردِ برف سفید فرو می کرد. آنقدر تابش خورشید شدید بود که انعکاس پرتوهای درخشان خورشید بر روی برف، چشم ها را اذیت می کرد. ساعت هشت صبح شده بود که انگار بوی زندگی در روستا به مشام ‌می رسید. نیم‌متری برف باریده بود.مدرسه ها تعطیل شد.هرکسی مشغول برف روبی حیاط و یا در خانه‌ی خودش بود. مهری بی رمق در اتاق نشسته بود.هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداشت.هیچ میلی برای زندگی درون او دیده نمی شد.فقط مانند مرده‌ای متحرک اطراف خود را برانداز می کرد. قطره‌ای آب روی شانه‌ی مهری نشست.تکانی خورد.دوباره قطره‌ای دیگر روی شانه اش چکه کرد.قطره ها آب غیر ممتد روی شانه‌ی مهری فرود آمدند. مهری سرش را از روی زانواش بلند کرد.به قطره‌هایی که از سقف چکه می کردند نگاهی انداخت.خودش را آنطرف تر کشید و کاسه‌ای که دم دستش بود را زیر چکه‌ی سقف گذاشت. بی تفاوت،همچون چراغ نفتی می سوخت و صدایی از او در نمی آمد.این حالت ترسی بر دل سیمین ‌گذاشته بود. سیمینی که شب تا صبح باترس و دلهره مثلِ خرگوشی که اماده‌ی فرار باشد؛چرت زده بود. جمشید متوجه‌ی چکه های سقف شد.از جایش بلند شد. کلاه نمدی را روی سر گذاشت.آورکوت آمریکایی سبزش را از روی جا لباسی برداشت و پوشید؛نگاهی به مراد که مچاله شده کنج اتاق بود؛انداخت و به سمت پشت بام راهی شد. اسحاق خیلی زودتر از بقیه خانه را ترک کرده بود و انگار سراغ قبرکن های روستا رفته بود. جمشید از نردبان بالا رفت، خورشید دقیقا از رو به رو به چشمان پف کنده و بی خوابش تابید.سگرمه هایش را در هم کشید و دستش را جلوی چشمانش گرفت. کمی برف از دیشب روی پشت بام مانده بود که از شدت تابش خورشید آب شده و برای همین سقف چکه می کرد. جمشید بومگردان دسته فلزی را روی سقف غلتاند.صدای تاپ،تاپِ شمرده‌ی پاهایش در گوش مهری مثلِ ناقوسی غرید.مهری از جایش پرید و آهسته و به تکرار گفت:صغری،صغری،صغری... نگاهی به اطراف خودش انداخت.مراد را دید.اما نسبت به او بی تفاوت بود.به سیمین‌ نگاه کرد اورا نشناخت. صدای بومرگردان و قدم برداشتن جمشید دوباره به گوشش رسید. اینبار بلندتر زمزمه کرد. _صغری...صغری...صغری... سرش را چرخاند و به سقف خیره شد. همه‌ی اتفاقات دیروز عصر جلوی چشمانش دوید.تازه متوجه شده بود که دور و ورش چه خبر است.سرش را چرخاند و به مراد نگاه کرد.چشم هایش از خشم از حدقه بیرون آمده و رگ پیشانی اش متورم شد. خواست به مراد فحش دهد که دوباره صدای بومگردان و قدم های جمشید در گوشش پیچید. هواس مهری پرت شد.فریاد کشید صغری ...صغری... یوسف از صدای مهری ازخواب پرید و با تمام وجود گریه می کرد. سیمین آب دهانش را قورت داد و از جایش بلند شد و مثلِ سیخ همان جا بی حرکت ماند. مراد با ترس و نگرانی نگاهش کرد اما از ترس اینکه مبادا با او چشم در چشم شود؛نگاهش را از او دزدید. مهری با عجله دوید.کفش های سیاهش را روی پا انداخت و به زیرزمین رفت.صغری را کفن پیچ دید .دیگر جلو نرفت.همان جا وسط چهارچوبِ در زیرزمین ایستاد و بعد از کمی مکث خندید.طوری از ته دل خندید که لبانِ خشکش ترک انداختند و خون از آن ها به راه افتاد. سیمین پشت سر مهری رفت.همین‌که کنار مهری رسید.مهری انگشتش را روی دماقش گذاشت و با اشاره گفت :هیس... هنوز خوابه. سیمین نمی دانست چه باید بکند. همانطور مبهوت فقط نگاه می کرد و حرف نمی زد. مهری هم به تماشا ایستاده بود. یک دفعه صدای خروس از آغل مرغ ها به گوش رسید که چُرت خلوتِ مهری و صغری را پاره کرد. مهری اعصبانی شد و گفت:های بی صاحاب،چیه این موقع روز می خونی؟مگه نمی بینی دخترم خوابه؟می خوای بدم اون بی پدر سرتو گوش تا گوش ببره که دفعه‌ی دیگه مزاحم خواب نانازِ من نشی؟ها...ن چیه لال مونی گرفتی؟اگه جرات داری یه بار دیگه بخون تا ظهر جلو مرغ هات کبابت کنم. اسحاق از دور با صدای اَخ و تفش به سیمین و مهری فهماند که دارد نزدیک می شود.مهری نگاهی به پدرش انداخت و پوزکجی کرد.سیمین دست روی دست خودش را کنار زد و سرش را پایین انداخت. اسحاق نفس نفس کنان جمشید را صدا زد. _جمشی...د،بیا پایین.بسه.اون سقف با این بومگردان حال و اوضاعش درست نمی شه.بیا پایین.مردم دارن میان جنازه رو ببریم خاک کنیم. جمشید بومگردان را رها کرد و به لبه‌ی بام آمد. _قبر رو کندن؟چه جوری تو این همه برف تونستن قبر بکنن؟ _فعلا که کندن.اگه آدمی که مرده، دلش صاف باشه ؛قبرش راحت کنده می شه.اینم که یه طفل معصوم بوده.انقدر قبرکنا به جونش دعا کردن و گفتن:تا حالا هیچ قبری به این راحتی نکنده بودیم.بیا پایین به مراد هم بگو آماده شو... قسمتی از داستان (فرار کن می‌میری) ✍نواب قلی پور #سهند @Kaktose_Vahshi
  5. نقد رمان میراث من عذاب اسم رمان در متن داستن به وصوح پیداست.اسم قشنگیِ و به رمان می خوره.اما من خودم شخصا رمانی رو دوست دارم که اسمش نامفهوم باشه و صریح به خواننده نگه چه خبره.یه سوپرایز باشه تقریبا. داستان خیلی مهیج و کنجکاو کننده شروع می شه.در واقع شروع داستان بسیار قویِ و موضوعی که به اون پرداخته می شه موضوع قشنگیِ. این مشکل تقریبا در بعضی روستا ها همچنان هست و دامن گیر جوانان می شه که یک نفر که می میره زنش رو باید برادرش بگیره. اما زیبایی داستان اونجا شکل می گیره که برادر شوهر ماهرخ عاشق خواهر ماهرخ می شه و این تداخل عشق و عذاب رو به قشنگی به نمایش می زاره. فضاسازی خوبه اما شخصیت پردازی و دیالوگ ها خیلی قشنگ تره . کاش رمان رو به زبان سوم شخص می نوشتید و یا اول شخص رو به زبان ادبی می نوشتید. بعضی جاهای رمان زبان ادبی و محاوره ای قاطی می شه. بعضی جاها زمان گذشته و حال قاطی می شه. داستان با اینکه خوب شروع می شه اما در پارت ده به اونور کمی خسته کننده می شه که در پارت پونزده باز اوج می گیره. کاش به جای امیرحسین و امیر حسام از تک اسمی مثلا حسین و حسام استفاده می کردین.من قاطی می کردم اسمارو... یه جاهاییش که خیلی خوشم اومد این بود که به ظرافت از جاذبه هایی که یک مرد می تونه برای یک خانوم داشته باشه گفتین که من تا به حال نمی دونستم. یه جاذبه های یک خانم برای یک مرد. داستان واقعا حس رو به خواننده منتقل می کنه و بعضی جاها نمی تونستم خودم رو به جای ماهرخ بزارم و این همه رنج رو متحمل بشم. غلط های املایی و نگارشی داره که فدای سرتون در ویراستاری درست می شه. در کل داستان قشنگیِ و من دوسش داشتم.موفق باشید .
  6. #داستان_کوتاه نام داستان : اُکسیرِ عشق بعضی وقت ها بدون آن که بداند درست چه دلیلی داشت که تا این حد آشفته و پریشان است؛در خانه، بی قراری اش شروع می شد.دست های چروک و پینه بسته‌اش را از پشت به هم قفل می کرد و در حیاط خانه شروع به قدم زدن می کرد. حسرت روزهای جوانی‌اش که همچون بهاری زود گذر آمدندو سپری شدند. او حتی نتوانسته بود تا سن شصت سالگی برای خودش خانه ای دست و پا کند.در خانه‌ی اجاره‌ای بچه هایش را بزرگ کرد وبه سر و سامان رساند.خودش و زن مریض احوالش در یک خانه دو طبقه اجاره‌ای زندگی می کردند و منتظر آمدن فرشته‌ی مرگ، روز ها را به شب می رساندند. در اوایل مهر ماه که باد خنکی شروع به وزیدن کرده بود و نوید پاییز را می داد ؛پیرمرد دوباره به یاد روز های جوانی‌اش افتاد. زمان به کُندی سپری می شد.هر دقیقه که می گذشت برایش یک فصل پاییز بود. سرش را در میان دست هایش قرار داد.روی تخت داخل حیاط نشست. همه‌ی خاطرات تیره و تار به سرعت جلوی چشم هایش رد می شد. بی اختیار بلند شد؛چشمش به در کوچک و آبی رنگ زیرزمینی افتاد.اولین باری بود که به این در توجه کرده بود. جلو رفت. با دست در را هُل داد.در بدون هیچ مقاومتی باز شد.وارد اتاق شد؛چشمانش تار می دید.کمی ایستاد تا چشم هایش با تاریکیِ اتاق سازگار شود.چشم های ریزش را با کف دست کمی مالید. انگار بهتر می دید. به آرامی در اتاق قدم برداشت. آینه ای در سینه‌ی دیوار نظرش را جلب کرد.در اتاقی به این به هم ریختگی و گرد و خاک،آینه‌ای زیبا،شفاف و تمیز چه می کند؟ کمی جلو رفت و رو به روی آینه ایستاد. کله‌ی تاس و ابروهای پرپشت خودش را به دقت نظاره کرد.تا حالا به این زیبایی بینیِ گنده و سبیل پرپشت و سفیدش را ندیده بود. پیراهن سورمه‌ایش زیباتر از هر روز به سینه‌ی تخت و پهنش می آمد.چشم به چشم های درون آینه دوخت.متوجه شد که چروک های صورتش کم و بیش دارد از بین می رود.سبیلش رفته،رفته رنگش سیاه می شد.موهای دور سرش کم کم سیاه شد و در وسط سرش شاهد رشد موهای سیاه بود. کمی ترسید.اما دلش نمی آمد از جلوی آینه رد بشود.خودش را می دید که رفته رفته در زمان به عقب بر می گردد و جوان می شود.آنقدر به عقب رفت تا به سن بیست و یک سالگی رسید.درست همان روزی که موهای سیاه و بلندش را مدل داریوشی زده بود.سبیلش تازه پشت لبش را سیاه کرده بود.ابرو ها و چشم هایِ سیاهش از هرکسی دلبری می کردند. انگار آینه می دانست پیرمرد این روز ها را دوست دارد.دیگر به عقب نرفت.همان جا زمان را متوقف کرد. در آینه ؛از پشت سرش دختری سبزه با ابرو های پیوندی را می دید که نزدیکش می شود.بی محابا پشت سرش را نگاه کرد.چیزی جز یک دیگ بزرگ آشپزی را ندید‌.دوباره به آینه نگاه کرد؛دختر پشت سرش ایستاده بود.این بار ترسید برگردد و دیگر دختر در آینه نباشد.به دقت به دهان گشاد و زیبای دخترک که خنده به لب داشت نگاه کرد.مهوش بود.آری او مهوش عشق سابقش را پشت سرش دید.ضربه‌های تند قلبش به دریچه‌ی سینه اش را حس می کرد.مهوش به او نزدیک شد؛سرش را روی شانه‌ی پیرمرد گذاشت.پیرمرد نرمی گونه‌‌ی مهوش را پشت گردنش لمس کرد.مهوش دست دور کمر پیرمرد انداخت و خودش را به او چسباند.پیرمرد بوی عطر موهایِ بِلُند و بُلندِ مهوش را با تمام وجود تنفس کرد.نرمی و گرمیِ بدنش را حس کرد.اما اینها تنها در آینه بود.می خواست برگردد تا اورا به آغوش بکشد اما می دانست این کار او بی فایده است. می خواست برای یک بار دیگر هم که شده مهوش را بغل کند؛زیر چشمی به شانه اش نگاه کرد اما چیزی جز چند تار موی سپید از خودش را که روی شانه اش ریخته بود ندید.دوباره به آینه نگاه کرد.مهوش همچنان همانطور که اورا بغل کرده بود لبخند می زد و با شراره‌ی چشمان قهوه‌اییش دلبری می کرد.پیرمرد دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد؛به یکباره برگشت تا مهوش را بغل کند؛اما کسی نبود.به آینه نگاه کرد.پیرمردی دید که بیش از پیش پیر ،ضعیف و رنگ پریده شده بود.دیگر تپش قلبش را حس نمی کرد.همانطور بی حرکت ماند.چشمانش سراسر التماس و خواهش شده بود تا آینه دوباره مهوش و جوانی را به او برگرداند.آنقدر منتظر ماند تا معلوم نشد کِی همان جا ،جانش را به انتظار معشوقش در آینه از دست داد... عشق همانقدر که جان بخش و پر از زندگی است؛به همان مقدار حسرتش می تواند تو را پیر و از پا در آورد. داستان کوتاه:اکسیر عشق ✍نواب قلی پور #سهند @Kaktose_Vahshi
  7. سپاس،سپاس از توجه و انرژی مثبتی که دادین🌹🌹
  8. ممنونم خانم دردمن بابت نقدتون.ممنون بابت اعتماد به نفسی که می دین🌹
  9. انگار شما داستان من رو نوشتین...هر چی گفتین درست بود.خیلی ممنونم ازتون.خیلی خیلی ممنونم ازتون بابت این درک و نگرش زیبا و توضیح و نقد کاملتون🌹
  10. فرار کن می‌میری #قسمت_هفده مهری از جایش بلند شد و نزدیک گهواره یوسف آمد.پارچه را از روی صورتش برداشت و نگاهی به چشمان سیاه و درشت یوسف انداخت که پر از اشک شده و معلوم بود زمان زیادی منتظر کسی است که پارچه را کنار بزند. پستان مچاله‌ی خودش را در دهن یوسف گذاشت و زیر لب پچ‌پچ کنان گفت:بزرگ شو،تو هم بزرگ می شی؛تو رو هم ‌می کشه این حرومزاده... یوسف چند دقیقه‌ای پستان مهری را مکید و خوابید.انگار به اندازه شکم سیری اش مهری شیر داشت. مهری از جایش بلند شد.گرم کن سیاهش را روی پشت خمیده اش انداخت.تلو تلو خوران ، دست روی دست از اتاق خارج شد و راه زیر زمینی را در پیش گرفت.سیمن زیر چشمی او را نگاه می کرد. درِ زیرزمین را باز کرد؛چراغ را روشن نکرد و در تاریکی ،سفیدیِ کفن صغری را دید.به خودش لرزید؛نمی دانست لرزیدنش از سرماست یا از غم مرگ دختر بزرگش؟جلو تر رفت؛روی زمین زانو زد و کفن روی صورت صغری را کنار زد. صورت سفید و لب های پف کنده‌اش هنوز دلبری می کرد.پشت چشمانش کبود شده و انگار اخمی در ابرو هایش گره خورده بود. آرام بوسه‌ای گرم بر پیشانی صغری گذاشت؛سردی پیشانی صغری تنشی در بدن مهری انداخت.بغضش را فرو برد.آرام خودش را روی تشکی که زیر صغری انداخته بودند جا داد و کنارش خوابید. کمی نوازشش کرد؛اورا در آغوش فشرد و آرام و بی سر صدا گریه کرد.انگار می ترسید صغری صدای گریه اش را بشنود و بیدار شود.خودش را به زحمت کنترل می کرد تا صدای گریه اش به گوش صغری نرسد. ترسی همراه با خوشحالی سراسر وجود مهری را گرفت. انگار صغری تکان خورد. از او فاصله گرفت به چشمانش نگاه کرد.نه چشمانش بسته بود.دستش را جلوی دماقش گرفت ؛ نه ،نفس نمی کشید.اما انگار تکان می خورد.دوباره او را در آغوش گرفت؛به سمت خودش چرخاندش و سرش را روی سینه گذاشت و با دست راست آرام آرام به پشتش می زد و شروع به خواندن لالایی کرد. _لا لا لا لا لالایی، عزیزوم نبینی درد و بلایی... سیمین به زیرزمین آمد.چراغ را روشن کرد.مهری را که درآن وضعیت دید؛ شوکه شد و مات و مبهوت فقط نگاه می کرد. مهری با اشاره دست از او خواست که چراغ را خاموش کند.اما سیمین فقط نگاه می کرد.مهری زبان گشود و خیلی آهسته جوری که به خیالش صغری از خواب بیدار نشود گفت:مگر نمی بینی دخترم خوابه؟چراغو خاموش کن.در رو هم ببند .سرده ،سوز می یاد. سیمین دیگر نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد.چراغ را خاموش کرد و همان جا در چارچوب در نشست و زانو بغل گرفت.او هم انگار باور کرده بود که صغری خوابیده؛ جلوی صدای هق هقش را گرفت تا مبادا صغری از خواب بیدار شود. قدرت و جمشید به دنبال سیمین و مهری رفتند.هیکل درشت سیمین در چهارچوب درِ زیرمینی و نظاره کردن تاریکی توسط او ، آن ها را به فکر فرو رد. ترسیدند و پاورچین پاورچین خودشان را برای رو به رویی با هر صحنه ای آماده کردند. از بالای سر سیمین به درون زیرزمینی نگاه کردند‌.جسم سفیدی را دیده اند که انگار توسط یک جسم سیاه بلعیده می شود.جمشید نتوانست خودش را کنترل کند.زار زار گریه کرد.جوری که صدایش به گوش مراد و اسحاق رسید.مراد از ترس سرزنش ها از جایش تکان نخورد تا ببیند اوضاع از چه قرار است.اسحاق هم به خود زحمت نداد تا از جایش بلند شود و می دانست دوباره مجلس مرثیه خوانی در زیرزمینی به راه افتاده است. جمشید چراغ را روشن کرد و کنار مهری و صغری رفت.آن ها را به آغوش کشید و گریه کرد.مهری نمی خواست صغری را از خودش جدا کند‌.او را سفت چسبیده بود و هنوز آرام آرام و بی سر و صدا گریه می کرد. جمشید با گریه گفت:پاشو خواهر،پاشو قوربونت برم؛این کارا خوبیت نداره؛داری روح صغری رو عذاب می دی. _هیس...،بزار بچم بخوابه.دارم براش لالایی می گم.شما برید بالا ، وقتی صغری خوابش عمیق شد منم می یام. جمشید روبه سیمین انداخت. _سیمین خانم تو رو خدا بیاین مهری رو ببرین بالا.من دیگه نمی تونم تحمل کنم.دارم می سوزم.تو رو خدا یه کاری کنید. سیمین به سختی بلند شد و خودش را از جمشید رد کرد.با هر زحمتی که شد و با خواهش و تمنا مهری را از صغری جدا کرد‌. جمشید در آغل مرغ ها را بست.چراغ را خاموش کرد و همگی به خانه برگشتند. بخشی از داستان(فرار کن می‌میری) ✍نواب قلی پور #سهند @Kaktose_Vahshi
  11. در تلاطم خیالت نامت را به تکرار برای دیوار های این اتاق رجز می خوانم. روزی خواهد رسید؛ جسدی نیمه جان در میان انبوه غم خاموش،رها شده و ترک های دیوار از نام تو سخن به میان می کشند. ✍نواب قلی پور #سهند @Kaktose_Vahshi
  12. فرار کن می‌میری #قسمت_شانزده قدرت شوهر سیمین،کمی دیرتر از سایرین به بهداری رسید.از ماجرا که مطلع شد.مراد را آرام کرد تا کمتر خودش را سرزنش کند.به اتاق معالجه رفت و صغری را بغل کرد و بیرون آورد.با اشاره‌ی سر به سیمین فهماند که مهری را به خانه بیاورد.با نوک پا به پای مراد زد و گفت:بلند شو مَرد.بیا بریم خونه تا غسلش بدیم تا فردا اگه برف امون داد ببریم خاکش کنیم.اتفاقیِ که افتاده؛کاری از دست منو تو ساخته نیست. مراد سرش را از روی زانوهایش بلند کرد و با چشم های پر از اشکش نگاهی به جسد صغری ،روی دستان قدرت انداخت.گریه اش شدید تر شد و هر دو دستش را چند بار به سر صورتش کوبید. قدرت به راه افتاد؛و صدای ناله های مهری بدرقه‌ی راهش بود.سیمین دو دست مهری را گرفت و او را از زمین بلند کرده و راه خانه را پیش گرفتند. قدرت پاهای قوی و کلفتش را بر نرمیِ برفی که تا زانو آمده بود می گذاشت و تن سرد برف را پاره می کرد. نزدیک خانه شدند؛فاطمه‌ی روی پشت بام کار برف روبی را ادامه می داد و از اتفاقی که افتاده بود خبر نداشت.قدرت وارد خانه‌ی سوت و کور مراد شد؛فریبا داشت گهواره‌ی یوسف که از خواب بیدار شده بود را تکان می داد.صغری را در حمام برد و روی کاشی های سرد حمام گذاشت.کمی مکث و گریه کرد. بلند شد و برف های روی موهای جو گندمی اش را پاک کرد.دستی بر چشمان کوچک و ابروهای پر پشتش کشید و راهیِ پشت بام‌شد تا فاطمه را پایین بیاورد. خبر به گوش جمشید برادر مهری رسید.به اسحاق پدرش و مهدی برادر دیگرش خبر داد.همه به خانه‌ی مهری آمدند. نگاه های سرد و بُرّان به جان مراد می زدند.مراد همچنان گوشه‌ی خانه کِز کرده و سیگار را بین لب های کبود و کلفتش،لمس می کرد. سیمین صغری را غسل داد؛کفن پیچش کرد و با کمک قدرت اورا در زیر زمین سرد خانه‌ی مراد گذاشتند. قدرت رو به جمشید انداخت و گفت:دیگه برف نمی یاد؛ولی تا الان هم کلی برف رو زمین نشسته.فردا باید چند نفر رو خبر کنیم بیان کمکمون بریم قبرستون قبر بکنیم. جمشید فقط سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و کلامی حرف نزد. اسحاق با صدای کلفتش گفت:دستتون درد نکنه آقا قدرت.ایشالله عمری باشه تو شادیاتون جبران کنیم.خودم سپردم فردا اگه برف نیومد چند نفر برن قبرستون ببینن می شه زمین رو کند یا نه. مهری که رنگش بریده بود و از جای چنگ هایش روی صورتش خون می آمد به سختی آب دهانش را فرو برد و به جمشید گفت: یاسر کجاست؟ _یاسر جاش خوبه خواهر.پیش بچه ها داشتن بازی می کردن.فردا هم فاطمه و فریبا رو می بریم خونه خودم تا مراسم که تموم شد بعد میای می بریشون.یوسف چشه این همه گریه می کنه؟ مهری نگاهی ناامیدانه به یوسف انداخت. _شیر می خواد.منم که شیر ندارم. سیمین گفت:فشار بهت وارد شده.خودت رو هم خیلی زدی.نگاه کن جلو موهات رو ،همه رو کَندی.هیچی هم که نخوردی.چه جوری می خوای شیر داشته باشی؟ مهری دوباره گریه و شروع به مرثیه خوانی کرد. بخشی از داستان (فرار کن می‌میری) ✍نواب قلی پور دشتکی #سهند @Kaktose_Vahshi
  13. نقد فیلم دیوید لینچ نواب قلی پور #سهند انسان ها از بدو تولد حافظه و ذهنی پاک و عاری از هر گونه دانسته ای دارند. به مرور زمان و رشد کردند انسان، جامعه ، الگو ها ،باور ها ، شرطی شدی گی ها و آموزش ها باعث می شود که این ذهن خالی کم کم پر شود. انسان در سنین بالاتر به جایی می رسد که به مجموعه ای تبدیل شده که پر از ایده و نظر های دیگران است. اگر ذهن انسان را در کودکی مانند یک ظرف خالی مثلا سطل در نظر بگیریم ؛ رفته رفته هر کسی در این ظرف آشغال ها و یا شاید چیز های خوبی می اندازد. ظرف کم کم پر شده تا انسان به جایی می رسد که دیگر خودش نیست بلکه چیزی است که دیگران در کله‌ی او فرو کرده اند. در قسمتی از فیلم می بینیم که زن روی تخت دارد خون بالا می آورد؛ در واقع می شود گفت او دارد دانسته ها و تجربه های دیگران را بالا می آورد که آنقدر دردناک هستند به شکل خون نمایش داده شده اند. اما مطمعنا پس از این که ذهن انسان خالی شود ؛ ندای قلب او بهتر به گوشس می رسد و آن شخصیت خدا گونه است که شکل می گیرد. هر انسانی در دوران کودکی اش معصوم و پاک است زیرا ذهن او هنوز قدرت تحلیل را ندارد . بچه ای را در نظر بگیرید؛ او اگر نگاه کند همه اش چشم می شود.اگر بشنود همه اش گوش می شود.با تمام وجود طعم غذارا می چشد و در لحظه‌ی حال و اکنون قرار دارد.اما با گذشت زمان و رفته رفته که ذهن تاثیر پذیر می شود و از جامعه و اطرافیان پر می شود دیگر نمی تواند حتی طعم غذا را هم بچشد .چون دیگر انسان در لحظه وجود ندارد و ذهنش مدام در حال پرسه در آینده و گذشته و تحلیل انرژی می شود. لازم است ما هم الگو ها و باور های القا شده از جامعه را بالا بیاوریم. #سهند
  14. در سَرَم صدای ضجه های زنی بی خانمان صدای فحش های زنی هرزه صدای خنده های زنی مست رژه می رود. یک مرد ،چمباتمه زده ؛اخم کرده ؛ سکوتش را برای اشک چشم هایش تعریف می کند. ✍نواب قلی پور #سهند
  15. فرار کن می‌میری #قسمت_پانزده مهری با عجله از در چوبیِ اتاق خارج شد و صدا زد. _صغری....صغری... هیچ صدایی نشنید.دمپایی هایِ رودار قهوه‌ایش را روی پا انداخت؛از پله های ایوان به سرعت پایین رفت.اینبار بلند تر فریاد زد. _صغری...صغری...کجایی تو دخترم؟ مراد ذره‌ای به خود زحمت نداد و از پای چراغ نفتی تکان نخورد.مهری را صدا زد: _به جای این داد و هوار برو بالا ببین دختره کجاست.نکنه افتاده پایین و بلایی سرش اومده؟ ترس بر جان مهری قالب شد.به سرعت پله های نردبان را بالا رفت و خودش را به پشت بام رساند.اثری از صغری روی پشت بام نبود و کمی از برف گوشه‌ی سقف هنوز پارو نشده بود. زیر لب صلوات می فرستاد و ملتمسانه از خدا می خواست که اتفاقی برای دخترش نیفتاده باشد.اطراف خانه را نگاه کرد.به ضلع شمالیِ خانه رسید.سرش را آرام جلو آورد و زمین را نگاه کرد.صغری روی برف ها دراز به دراز افتاده بود. با تمام وجود جیغ کشید.داد و هوار به راه انداخت.اما نمی توانست از جایش تکان بخورد.همانجا روی زانو هایش نشست. مراد صدای جیغ مهری را شنید.فاطمه دختر ده ساله و فریبا دختر هشت ساله‌ شان از اتاق بیرون دویدند. با اضطراب و چشمان حلقه بسته از اشک به صدای مادرشان گوش می دادند. مراد بی محابا و با پاهای برهنه نردبان را بالا رفت.چشمش به مهری افتاد که روی پشت بام دراز کشیده و بلند بلند گریه می کند.فهمید قضیه از چه قرار است؛برگشت و به سرعت خودش را به پشت خانه پیش صغری رساند. سر صغری به سنگی بزرگ در زمین برخورد کرد.خون سرش روی برف ها پخش شده و بخار گرم از آن بلند می شد. مراد،صغری را به آغوش کشید و به سمت بهداریِ روستا دوید.همسایه ها بهت زده از خانه بیرون آمدند.سیمین همسایه‌ی دیوار به دیوار مراد به پشت بام رفت و سعی کرد مهری را آرام کند.دستهایش را گرفت بلکه کمتر به سر و صورت خودش بزند.اورا پایین آورد.چادرش را سرش کرد و به سمت بهداری حرکت کردند. فاصله‌ی خانه‌ی مراد به بهداری زیاد نبود.چند دقیقه بعد که مهری به بهداری رسید؛دید که مراد زانو به بغل گرفته؛ گریه می کند و به خدا دشنام می دهد. مهری تا به حال ندیده بود که مراد این چنین گریه و زاری کند.ته دلش خالی شد و فهمید اتفاق بدی افتاده. نزد طبیب رفت و با چشمانی اشک آلود و صدایی گرفته به دکتر گفت:آ...قای د...کتر ف...قط ب...گو زندس. دکتر سرش را به نشان ناامیدی تکانی داد؛پایین را نگاه کرد و راهِ راهرو را در پیش گرفت. صدای زجه های مهری تمام بهداری را فرا گرفت.به سر و صورت خودش می زد.به مراد و خدا دشنام می داد و خودش را بخاطر بخت سیاهش لعنت می کرد. سیمین دستان مهری را محکم گرفت و همراهش گریه می کرد. _تن بچه هات سالم خواهر.اینم خواست خدا بوده.هر کسی یه قسمتی داره.خودتو ناراحت نکن.تو رو خدا انقدر خودتو نزن. مهری بلند تر گریه کرد و با ناله گفت:تقصیر این بی پدر مادره...تقصیر این بی همه چیه...چسبیده پای اون چراغ نفتی یه بند کوفت و زهرمار کشید تا دختره دسته گلم اینجوری جوون مرگ بشه. مهری نگاهی غصب آلود به مراد انداخت. _به تو هم می گرد مرد؟خدا گور به گور کنه اون پدرتو.یه چیزی می دونست که تو رو قاطی آدما حساب نمی کرد.کاش به جای دخترم تو می مردی.خدا ازت نگذره مرا...د،خدا ازت نگذره مُرا...د. مراد حتی سرش را بلند نکرد.مرگ صغری برای او هم درد آور بود.اما می دانست مقصر اصلیِ این اتفاق خود او است. بخشی از داستان( فرار کن می‌میری) ✍نواب قلی پور #سهند @Kaktose_Vahshi

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.