آرزو عباسی - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

آرزو عباسی

مدیر تالار ادبیات ترکی

آخرین بار برد آرزو عباسی در 15 بهمن

آرزو عباسی یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

73 Excellent

2 دنبال کننده

درباره آرزو عباسی

عضو
  • تاریخ تولد 18 شهریور 757
  1. سلام اندیشه جانم عزیزم قلم شما واقعا خوبه. من می پسندم. خواننده موقعی که می خواد داستان رو شروع کنه ناخودآگاه جذب ادامه ش می شه. فقط هفته ی پیش من نظر دادم که بهتر هست وزن نوشتاری حفظ بشه و تو یک خط جلو بره. داستان کاملا ادبی نوشته شده و تاجایی که تونستید از کلمات بیگانه استفاده نکردید فقط تو چند مورد من دیدم که مثال رو هم گفتم. مثل : فکستنی ❌ حیفه نوشته ی خوبت با این کلمات بیگانه خراب بشه. موفق باشی عزیزم قلمت نویسا
  2. پارت هشتم بدون اینکه از هومن و بهراد خداحافظی کنیم از رستوران خارج شدیم. چون خسته شده بودیم، زود برگشتیم عمارت و هرکسی رفت اتاق خودش تا کمی استراحت کند. البته چون کیمیا و تارا به خاطر من آنجا ماندگار شده بودند یک اتاق مشترک در اختیار داشتند. بعد از استراحت دو ساعته، رفتم پایین و دیدم که عمه ها و شوهرعمه ها، همه آمده بودند . این بار یک خانم جوان و زیبایی هم دیدم که بین آنها بود. تا چشمش به من افتاد از جا برخاست و به طرفم آمد و با لبخندی گفت: سلام عزیزم، من پرستو هستم. گلم ببخش به خاطر سرمایی که دارم، باهات روبوسی نمی‌کنم. ولی بهت خوش آمد می گم. بالاخره من هم سعادت این رو پیدا کردم که شما و الهه جون و داداش رضا رو ببینم . _اختیار دارید پرستو جان، نظر لطف بیش از حد شماست. من هم خوشحالم از اینکه باهاتون آشنا شدم. سپس با بقیه هم سلام و احوالپرسی کردم و کیمیا صدایم زد: بیا وانیا پیش من بشین. لبخندی زدم و مبل کناری کیمیا را اشغال کردم. کیمیا دستش را جلوی دهانش گرفت و آهسته طوری که بقیه متوجه نشوند گفت: _ وانیا پرستو رو دیدی چقدر خوش اندام و خوشگله؟ خودش یه سالن بزرگ‌ شوی لباس داره، محشره. بعد با حسرت لب پایینش را به دندان گرفت، چشمانش را بست و سرش را تکان داد. من که این حالت او را دیدم آرام پقی کردم و ریز خندیدم. ولی تا سرم را بالا گرفتم نگاه خیره و عصبانی مامان را دیدم و لبخند روی لبم خشک شد. به کیمیا گفتم: ساکت باش دختر. تو رو خدا زشته الان فکر می‌کنن ما دخترهای سبک سری هستیم. کیمیا ساکت شد و همان موقع خان بابا گفت: بچه ها آخر هفته برای برگشتن رضا با خانواده اش یه مهمونی ترتیب دادم. خواستم در جریان باشید و جایی قول رفتن ندهید. الهه خانم شما هم از طرف من خانواده ات را برای این مهمانی دعوت کن. مامان متعجب سرش را بالا گرفت و نگاهی به بابا کرد و چشمانش اشک آلود شد و گفت: چشم خان بابا حتماً ممنون از دعوت شما. خان بابا بدون آنکه جواب مادرم را بدهد رو به خاتون کرد و گفت: شما با من کاری نداری می خوام برم تو باغ و کمی قدم بزنم. متعاقب این حرف از جا برخاست و به طرف در خروجی سالن رفت ...
  3. پارت هفتم از فکر آب تنی سر ذوق آمدم و به سرعت بلند شدم و وسایل برداشتم و سمت استخر که توی ساختمان چسبیده به عمارت بود رفتیم. داخل ساختمان پر بود از وسایل ورزشی و یک استخر بزرگ هم آن وسط خودنمایی می‌کرد. با سر و صدای زیادی شنا کردیم و کیمیا پیشنهاد مسابقه داد . دوساعت بعد بیرون آمدیم. صبحانه‌ی مفصلی خوردیم. کیمیا برای این تعطیلات برنامه ریزی جالبی کرده بود. به نظر می‌رسید که از صبح زود تا آخر شب باید همراه بچه ها تو گشت و گذار می‌بودیم و فرصت اینکه بیشتر با بزرگترها باشیم کم بود. بعد از صبحانه برای عوض کردن لباس هایم به اتاقم رفتم و مشغول انتخاب لباس بودم. چون قرار بود باهم برویم جاهای دیدنی تهران را بگردیم مامان داخل اتاق آمد و گفت: وانیا عزیزم داری جایی می‌ری؟ _ آره مامان با بچه ها می‌خوایم بریم بگردیم. _ باشه خوش بگذره فقط دیگه سفارش نکنم مواظب خودت باش. _ چشم مامان خوشگلم هم مواظب خودم، هم مراقب رفتارم هستم. خیالتون راحت باشه. مامان لبخندی زد و سرش را تکان داد گفتم: مامان پس کی می خوایم بریم خونه دایی اینا منظورم مامان جون اینا ست؟ _عجله نکن حتما می ریم. یکی دو روز اینجا باشیم بعد می ریم و اونها رو هم می‌بینیم. البته فعلا خبر ندارن که ما اومدیم ایران. بعدش هم اینطور که شنیدم خان بابا به خاطر ما یه مهمونی آخرهفته ترتیب داده که باید اینجا باشیم _ مهمونی چی مامان؟ وای من به این همه شلوغی عادت ندارم، اینا هم که باهاشون بُر خوردم به خاطر اینه که هم خونم هستن و عزیزای بابا. و عزیزای بابا و شما عزیزای من هم هستن. مامان آهی کشید و سرش را پایین انداخت و من به خاطر این کارش متعجب شده و گفتم: مامان چرا یهو ناراحت شدین؟! حرف بدی زدم؟ ببخشید منظوری نداشتم. _نه دخترم چه حرف بدی؟ می دونم سخته ولی سعی کن به جمع عادت کنی. بالاخره چند وقتی اینجاییم و مجبوریم که توی مهمونی ها باشیم. _باشه مامان با این که هیچ کدومشون رو نمی شناسم ولی چشم سعی می کنم با همه رفتار خوبی داشته باشم. شاید! شاید که نه. حتما کسایی هستند تو این مهمونی ها که ملاقات با آنها خالی از لطف نیست. بعد چشمکی زدم و با خنده گفتم: اینطور نیست مامان خوبم؟ _ ای شیطون چرا کاملا با حرفهات موافقم. شاید هم یه کور و کچلی پیدا بشه و ما تورو ایران بذاریم و برگردیم. مامان این را گفت و باهم خندیدیم. کیمیا پس از در زدن وارد اتاق شد: تنبل خانم بجنب دیگه. عزیزم، من باید هر بار پشت سر تو راه بیفتم بیام تو رو از اتاقت بکشم بیرون؟ همان موقع چشمش به مامان افتاد و حرفش را خورد. _ وای زندایی جون ببخشید. نمی دونستم مادر و دختر در حال اختلاط هستن وگرنه مزاحم نمی شدم مامان بلند شد و در حالی که به سمت در اتاق می‌رفت، گفت: نه عزیزم بیا تو من دیگه داشتم می رفتم. دخترها برید خوش باشید و این فرصت‌های طلایی رو از دست ندید. بعد با دستش بوسه ای برای ما فرستاد و در را بست. کیمیا دختر بذله گو و بانشاطی بود و با همه مهربان، همه هم دوستش داشتند. او هر چیزی را به شوخی می گرفت حتی جدی ترین مسائل را و همه را به خنده وا می داشت. امروز قرار بود ما دخترها البته من و کیمیا و تارا اول برویم برج میلاد، و از آنجا هم ناهار را بیرون خورده و برگردیم. رفتیم برج میلاد. من که برای اولین بار بود از نزدیک آنجا را می دیدم، خیلی خوشم آمد دوست داشتم زمان بیشتری آنجا بمانیم. ولی ظهر شده بود و کم کم داشت صدای شکم هایمان در می‌آمد. کیمیا ما را به رستورانی که پاتوق خانوادگی شان بود مهمان کرد و ناهار مفصلی سفارش داد. پس از ناهار قهوه نوشیدیم. تارا و کیمیا فنجان هایشان را برگرداندند و به خطوطی که در داخل آن نقش بسته بود خیره شدند، اگر نقشی را آشنا می یافتند به یکدیگر نشان می دادند و به حدسیات هم می‌خندیدند. ناگهان تارا سکوت کرد و کمی در صندلی خود فرو رفت و گفت: بچه ها بازم سر و کله هومن با اون پسره ازخودراضی پیدا شد. هومن و یک پسری حدودا بیست و هشت، نه ساله به سمت ما آمدند هومن سلام کرد و دوستش بهراد را به من معرفی کرد. نگاه کوتاه و گذرایی به بهراد کردم و از سر احترام گفتم : از آشناییتون خوشوقتم. بهراد گفت: من هم همینطور. هومن رو به تارا کرد و گفت: نشد جایی بریم و شما دو تا اونجا نباشید. مخصوصا تو تارا خانوم. تارا که انگار از قبل جوابی تو چنته‌ی خود داشت گفت: عزیزم خواهر ته تغاری داشتن همین حُسن رو داره که همه جا سر و کله اش پیدا می شه، از من می شنوی پاتوقت رو عوض کن. هومن با همان غروری که دیروز هم در خود داشت گفت: حتما به توصیه ات عمل می‌کنم و بعد نگاهی به من کرد و پرسید: اگر چیزی میل دارید سفارش بدهم؟ کیمیا به جای من جواب داد: ممنون هومن جان ما ناهار خورده ایم و در حال رفتن بودیم. من که از طرز صحبت کیمیا که نیمی با طنز و نیمی با طعنه بود خنده ام گرفت هومن سری تکان داد و خداحافظی کرد و با دوستش رفت... ما برخاستیم
  4. پارت ششم _الان دقیقاً چی شد؟! چی گفت خان بابا؟ منتظر بد اخلاقی اش بودم اینکه خیلی مهربون بود. اما چرا اجازه نداد ببوسمش! صدای خان بابا به گوشم رسید که حسام را مخاطب قرار داد و گفت: حسام خان بهتره شما هم لودگی نکنی و مثل بچه ی آدم درست معرفی کنی. اگه نمیتونی بذار هرکی خودش بیاد جلو و آشنا بشه. _من مخلص شمام بابا به روی جفت تخم چشمهام، دستش را روی چشمش گذاشت و با اشاره به خاتون گفت: این خانم زیبایی را هم که مشاهده می فرمایید چشم و چراغ هدایتی هاست. خاتون زنی در آستانه‌ی هفتاد سالگی جوان تر از سنش به نظر می‌آمد. زنی تقریبا فربه و کوتاه قد بود. و با این چاقی اندک باز اندامش خوش فرم بود. رفتم پیش خاتون و جلوی پایش زانو زدم و مظلومانه بهش نگاه کردم. چشمانش اشک آلود بود سرم را در آغوش گرفت گفت: قربون تو دختر خوشگلم برم. عزیز دل خاتون، خیلی خوش اومدی. سپس مرا بوسید. با لمس دستان نرم و سفید و چروکیده ی خاتون احساس خوبی بهم دست داد. احساس آرامش کردم. حسام دوباره خطاب به من گفت: وانیا بخوای اینقدر طول بدی، این جا باید من بدبخت تا شب وایسم و مراسم معارفه انجام بدم. خندیدم و گوشه چشمی برایش نازک کردم و متوجه شیطنتم شد و چشمکی زد و دوباره گفت: خواهر های گِرام بنده رو هم که به جا می یارید.حالا بیا با این دوشیزگان زیبا آشنات کنم. _ کیمیا، دختر بزرگ و خیلی خانوم پروانه ست. فوق لیسانس رشته ی معماری . هردویمان با لبخند به هم نگاه کردیم و کیمیا خوش آمد گویی کرد. _ تارا، دختر کوچیک پروانه جان دانشجوی سال آخر رشته ی پزشکی. هر کدام را که معرفی می‌کرد با هم دیده بوسی می کردیم و نوبت به نفر بعدی می رسید. من با سارا دختر حنانه جون، تینا کوچولو دختر عاطفه که خیلی خوشگل بود آشنا شدم. حسام به پسر جوانی اشاره کرد و گفت: _ عزیزم، هومن خان پسر پروانه، حسابدار لایق و کاردان کارخونه‌ی خان بابا. پسر قد بلند که استایل بدنش نشان می داد که ورزشکارهست. با داشتن کت و شلوار خوش دوختی که به تن داشت، متوجه شدم که قصد داشت از خانه خارج شود. صدایش من را از فکر بیرون کشید: _ خانم خیلی خوش آمدید، نگاهش کردم و متوجه برق غرور نگاهش شدم. رسم ادب را به جا اوروم و با لبخند تشکری کردم. _فراز، پسر حنانه سردار فامیل هدایتی. فراز گونه هایش سرخ شد و با خجالت لبخندی زده و به حسام گفت: عه دایی جان! چرا اینطوری معرفی می کنی آخه؟ حتما باید الان می‌فهمید که من سرباز این مرز و بومم؟ با این حرف فراز، شلیک خنده بلند شد. من با او دست دادم و آشنا شدم. _حالا این پسر ناز و خوشگل رو که می بینی، سپهر عزیز و دردونه ی حسام و پرستوست. سپس مثل کسی که فراموش کرده باشد مطلبی را، ضربه‌ی آرامی به پیشانیش زد و رو به مامان گفت: عه راستی زن داداش یادم رفت بگم، پرستو تماس گرفت و سلام رساند و خواست از طرف اون ازتون عذرخواهی کنم. گفت؛ می ترسم بیام و نه اینکه این سرماخوردگی ویروسیه، بنده خداها هم دچارش بشن . مامان گفت: اشکالی نداره بذار استراحت کنه خوب بشه طفلک. سپهر را که شش سال بیشتر نداشت ومثل پدرش، شیرین زبون بود بغل کردم و بوسیدم. بالاخره مراسم معارفه تمام شد و من روی کاناپه بزرگ، کنار مامان و بابا جا گرفتم. سکوت عجیبی سالن را فرا گرفته بود! داشتم به این فکر می کردم که چرا بابا و مامان هم اینقدر ساکتند؟! شاید هم هنوز دلخور بودند از دست خان بابا. به سمت مامان برگشتم. نگاه پر از غروش من را برانداز می‌کرد و گویی داشت تحسینم می‌کرد. لبخندی به رویش زدم. آن روز بعد از ناهار باز دور هم جمع شدیم. تا شب بازار صحبت و خنده گرم بود تا زمانی که خاتون گفت: بچه ها شما گرسنه تون نیست؟ یک ریز دارین حرف می زنین. بابا الان که نمی‌خوان رضا اینا برگردن آلمان حالا حالاها اینجا هستن. پس بیایین سر میز شام. و متعاقب این حرف خودش به سمت سالن غذاخوری رفت. خستگی بدجوری بر من غلبه کرده بود و احساس می‌کردم چشمانم خود به خود می‌خواهد بسته شود. شام را خوردم و اجازه خواستم که بروم اتاق خودم و استراحت کنم. عمه پروانه گفت: عزیزم خسته ت کردیم برو استراحت کن قربونت برم. _ ببخشید خیلی دوست داشتم پیش تون باشم اما نمیدونم چرا خوابم گرفته؟ کیمیا گفت: وانیا جون برو خوب استراحت کن که از فردا برنامه های توپ واسه خودمون داریم تا اون موقع هم سرحال شو. لبخندی زدم و به همه شب بخیر گفته و به طرف اتاقم رفتم... با کنار رفتن پرده ها نور خورشید چشمانم را اذیت کرد. غلتی زدم و ملافه را به محکم به دور خود پیچیدم. صدای کیمیا به گوشم خورد که می گفت: تنبل خانم بلند شو. چشمانم را گشودم و خمیازه ای کشیده و گفتم: _ مگه ساعت چنده کیمیا جون؟ _خودت حدس بزن لبخندی ‌زدم و برخاستم و گفتم: _خواب خوبی کردم. _باید هم خوب می خوابیدی از سر شب گرفتی تا الان خوابیدی. _بقیه کجان؟ _تو آلاچیق دارن صبحونه می خورن. کسی تو سالن نیست می یای بریم شنا؟
  5. پارت پنجم آنقدر خسته بودم که تا اینجا هم حفظ آبرو کرده بودم و صدایم در نیامده بود. ولی تا رسیدم تو اتاق با همان لباسها افتادم روی تخت و با فکر اینکه اگر مامان الان اینجا بود برای این کارم کلی غر می زد، قیافه ی مامان رو تو اون حال تجسم کردم و لبخندی زده و چشمانم را بستم و خوابیدم. صبح دیر وقت بود که چشمانم را گشودم و گیج خواب با مکانی ناشناس روبه رو شدم و بعد از لحظاتی موقعیت جدیدم را به خاطر آوردم. از روی تخت پایین آمده و با برداشتن حوله به طرف حمام رفتم. دوش آب گرم سرحال و بانشاطم کرده بود. خیسی موهایم را گرفتم و نگاهی به اطرافم انداختم تا ببینم آینه کجای اتاق هست؟ میز آرایشی بسیار شیک که پر بود از وسایل مختلف و متنوع آرایش و سشواری هم روی آن خودنمایی می کرد، را گوشه‌ای از اتاق پیدا کردم. بعد از ربع ساعت کارم تمام شد و چمدانم را باز کرده و شروع به مرتب کردن لباسهایم کردم. کت و دامنی سفید و قرمز خوش رنگ با تاپ قرمز که سِت آن بود و سال پیش از پاریس خریده بودم را از بین آنها بیرون کشیدم و مشغول پوشیدن شدم. آخرین نگاه را تو آینه به خودم انداختم و می خواستم از اتاق بیرون بروم که یادم افتاد که شالی هم سر کنم. من با اینکه با فرهنگ آلمان و مردمان آنجا بزرگ شده بودم ولی با سنت و آداب کشورم هم آشنایی داشتم و به دلیل اینکه تربیت خوب و درست پدر و مادرم را زیر سوال نبرم بهتر دیدم که با وقار و متانت مثل یک دختر اصیل ایرانی در جمع حضور داشته باشم. پدر و مادر من هیچ وقت با پوشش من کاری نداشتند چون می دانستند که نسبت به این اصول حساسیت زیادی به خرج می دادم. شال را روی سرم مرتب کردم و از اتاق خارج شدم ... بار اولم بود تو عمارت بودم و کسی تا حالا مرا ندیده بود. تصمیم گرفتم با بابا و مامان همراه بشوم. به طرف اطاق مخصوص مهمان رفتم و بعد از زدن چند تقه به در چون پاسخی نشنیدم در را به آرامی گشودم کسی توی اتاق نبود و من باید تنهایی پایین می‌رفتم نفس عمیقی کشیدم و پله ها را یکی یکی طی کردم . توی سالن بابا و مامان و حسام و عمه ها و همسرهایشان را شناختم ولی در جمع آنها چند نفر بودند که من نمی شناختم شان. بین آنها خان بابا و خاتون را که کمی پیرتر از عکسشان بود شناختم همانطور که داشتم چهره ها را یکی یکی بررسی می کردم متوجه نگاه‌های جمع به خودم شدم سعی کردم به خودم مسلط باشم، لبخندی به لب آوردم، به طرف شان رفتم و سلام کردم . حسام که متوجه شد من کمی دستپاچه ام به طرفم آمد و دست مرا گرفت و گفت: وانیا عزیزم بیا با این خاندان هدایتی آشنات کنم همه بی صبرانه منتظر دیدنت بودند، بزنم به تخته هم تعداد اونقدر زیاده که فکر می کنم باید چند بار اسمشون رو بگم تا بتونی به خاطر بسپاری. همه خندیدند، حسام بادی به غبغب انداخت و خیلی جدی با اشاره به خان بابا گفت: ایشان بزرگ خاندان، جناب آقای نادر هدایتی و مالک این عمارت مجلل و باشکوه هستند و بعد خنده کوتاهی کرد. به سمت خان بابا که روی یک مبل سلطنتی به رنگ آبی نشسته بود، رفتم. خان بابا دستانش را روی عصایش گذاشته بود، البته به نظرم آن عصا بیشتر به خاطر نشان اقتدار و اصالت خانوادگی بود و نمایشی به دست گرفته بود! چون سرحال تر از آن بود که بخواهد با تکیه به عصا حرکت کند. خان بابا با لبخند محوی که داشت نگاهم می‌کرد. دستش را گرفتم و بوسیدم. با شتاب دستش را عقب کشید و سرم را نوازش کرد و گفت: زنده باشی دخترم این چه کاریه! خوش اومدی به خونه خودت...
  6. پارت چهارم بابا دست و پایش را گم کرد و زود به حرف آمد: یادت نیست با شیطنت هات چه بلاهایی سرمون می آوردی؟ بیچاره خاتون رو خون به جیگرش می کردی. حسام چند لحظه ی کوتاه در اعماق ذهنش سیر کرد و گفت: آره داداش یادش بخیر، چه روزهایی بود... نفس بلندی کشید و رو به بابا کرد: راستی داداش الان که برگشتین ایران، برنامه تون چیه؟ _ برنامه ای نچیدم اومدیم چند وقت پیشتون باشیم و ببینم چی باعث شده خاتون ما رو به حول و ولا بندازه و بکشونه اینجا؟! چند روزی باشیم و بعدش بریم سر خونه و زندگی خودمون. _اینطور که بوش می یاد فکر نکنم بتونی به این زودیها از دست خاتون خلاص بشی. بعدش هم مرد حسابی بعد بیست و دو سال همش چند روز؟! نمی شه که. بابا ابروهایش در هم رفت و با اخم گفت: اینجوریاست؟ پس شماها این سالها کجا بودید؟ چرا کسی یادی ازمون نکرد؟ چرا هیچ کدوم تلفن نکرد حال ما رو بپرسه؟ همتون به فکر خودتون بودین، چه انتظاری ازم دارین؟! _ داداش حق با شماست ولی این یه اولتیماتوم بود از طرف بابا... الان هم خودتو ناراحت نکن، فراموشش کن، بعدا راجع به این موضوع بیشتر گپ می زنیم. حالا دیگه داریم می رسیم و خوب نیست با یاد آوری این حرفها همدیگه رو ناراحت کنیم مخصوصا دختر قشنگمون وانیا رو که داره با نگرانی ما رو نگاه می‌کنه ... بعد از آینه نگاهم کرد و گفت: وانیا ببین این مسیر رو هم رد کنیم دیگه می رسیم به عمارت خان بابا ... خودتو برای یه تعطیلات خوب و شاد آماده کن. در ضمن همه ی بچه ها منتظرن که تو رو ببینن. قول می‌دم دیدار غیر منتظره ای برای همه ست... این را گفت و باز خنده‌ی جذابی کرد و به راهش ادامه داد و به کوچه ای پیچید. روی پل مقابل یک باغ اتومبیل را نگه داشت و بوق زد. یک مرد که به نظرم نگهبان باغ بود در آهنی بزرگ را گشود. حسام ماشین را زیر آلاچیق مخصوص پارک کرد. پیاده شدیم، حسام بعد احوالپرسی ما با اون مرد که اسمش احمد بود با اشاره به صندوق عقب گفت: احمد آقا لطفا چمدونها رو داخل بیار و بذار تو اتاق مهمونها. احمد آقا چشمی گفت و به سمت صندوق عقب ماشین رفت. حسام با دست راه را به ما نشان داد: خیلی خسته شدین بیایید بریم تو، یه شربت خنک براتون درست کنم تا یه کم خستگی از تنتون در بیاد. عمارت خان بابا در شمالی ترین نقطه ی تهران قرار داشت و آب و هوای خوب آنجا، متمایز از دیگر قسمت های شهر بود ( البته منظورم آن قسمت هایی که از فرودگاه تا به اینجا را طی کرده بودم ). باغ وسیع و عمارت باشکوه و مجلل در میان آن ، آرامش فوق العاده ای به آدم می داد. تمام خانه های آن منطقه پیچیده در حصاری از دیوارهای بلند و باغ های فرح انگیز بود که از دید عابران پنهان می ماند. کوچه های پر درخت، جوی های پر آب و سکوت دلنشین از محسنات آن جا به شمار می رفت. وارد عمارت شدیم و با دیدن خانه ای مجلل با اسباب و اثاثیه‌ی شیک و گران قیمت و دکوراسیون خانه که با مخلوطی از رنگ آبی، صورتی و سبز خوش رنگ تزیین شده بود مات و مبهوت شدم! مشغول دید زدن به اطرافم بودم که حسام با سه لیوان نوشیدنی از راه رسید و گفت: دیگه باید ببخشید، این وقت شب همه خوابیدن و کسی نیست تا ازتون خوب پذیرایی کنه. دستش را پشت گردنش کشید و با در آوردن ادای آدمهای خجالت زده دوباره گفت: _ می دونید که منم زیاد از این جور کارها سر در نمی یارم. مامان با لبخند گفت: _ نه حسام جان، اختیار داری، شما ببخش که اذیت شدی. _ این حرفها چیه؟ باعث افتخار منه که برای شما خدمتی بکنم و البته وظیفه م رو انجام دادم. راستی! داداش می دونی که بابا شبها زود می خوابه، ولی خاتون چون هیجان زیادی برای دیدن شما داشت، مجبور شدیم بهش قرص آرامبخش بدیم به همین دلیل اون هم خوابیده، حالا باز دوست دارین برم بالا بیدارش کنم. بابا نگاهی دقیق به چهره ی حسام کرد و گفت: _ نه نمی خواد ما که الان خسته ایم و باید استراحت کنیم. چه کاریه پس بد خوابش کنیم صبح می بینمیش. _ باشه پس شما بفرمایید بالا تو اتاق مهمون کمی استراحت کنید. می دونی که کدومه؟ اتاق بزرگه واسه شما و زن داداش، و اتاق روبه روییش هم برای این دختر خانم زیباست. لبخندی زدم و تشکر کردم، فکر کنم به خاطر خستگی بیش از حدم با یک حالت جدی تشکر کردم. چون حسام بلافاصله تعظیم کوتاهی کرد و با یک حالت بخصوصی گفت : _ اختیار دارید بفرمایید من راهنماییتون می کنم پرنسس من ... و راه را برایم باز کرد و کنار کشید . خنده ای کردم و پس از گفتن شب بخیر، با بابا و مامان از پله های لوکس و مارپیچ به سمت اتاقمان بالا رفتیم. جلوی در اتاقی بابا ایستاد و گفت: _ وانی، عزیزم این اتاق ماست و اون روبه رویی هم مال شما. برو دخترم خوب استراحت کن و مطمئن باش کسی مزاحمت نمی شه. لبخندی زده، شب بخیری گفتم و به طرف اتاقم رفتم...
  7. ولی دیر نشده می تونید بازنویسیش کنید. من خودم دارم این کار رو می کنم. بازنویسی سخت هست ولی خیلی لذت بخشه. تهش می دونید این دفعه یک اثر جالب و خوب خلق می کنید.
  8. بله این نظر هم درسته. اما مخاطبهای این داستان ها تو اکثریت هستند به نظرم.
  9. سلام عزیزم ولی فکر می کنم موضوع داستان تو دوره ی خودمون یه مورد و معضل همه واگیره که اگه همه ی موارد آموزشی استاد رو پیاده کنیم یه اثر عالی درست می شه
  10. درسته ولی موضوع بکری انتخاب کردید که حیفه سطحی رد بشید از کنارش. ارزوی موفقیت دارم و منتظر چاپ آثار ارزشمندتون هستم.
  11. من هم موافقم چون موضوع خیلی جالبه و حیفه سطحی ازش رد شد.
  12. سپاس دوست عزیز شما بزرگوارید و بزرگ منش موفق و پیروز باشید.
  13. خیلی نقد خوبی بود من که حظ کردم. 👏👏
  14. سلام عزیزم همه ی ما ایراد داریم و با نظر و نقد و پیشنهاد همدیگه ست که می تونیم موفق بشیم.
  15. به نظر من هم همین طوری بوده و خواستند که داستان رو سیال پیش ببرند ولی موفق نشدند.

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.