بهزادعباسی دشتکی - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

بهزادعباسی دشتکی

عضو

اعتبار در سایت

39 Excellent

درباره بهزادعباسی دشتکی

  • تاریخ تولد 12 مرداد 1367

آخرین بازدید کنندگان نمایه

68 بازدید کننده نمایه
  1. منشین به انتظار نامه ای به خط میخی انگشتانم ، که چکش فرو آمده ی درد سر پنجه ی خیالم را در خاک به خون می غلتاند. من نگارش ماجرای چشمهایت را به پای کبوتران خبرچین که از دست جلادان عشق دانه می چینند، نمی بندم. ماجرای چشمهایت بماند برای دریایی شدنم، بگو با سراب کویر پیشانی ات ، چگونه لب تشنه مدارا کنم؟! #نامه_های_آخروقت #بهزاد_عباسے_دشتکے
  2. اشک

    خواستی رجز بخوانی به کارزار دلم بیا انقلاب خونین آنجاست! به خاک می غلتم بی آنکه رجز بخوانی از لب خونین تو دشنام شنیدن هم زیباست! ۲۲بهمن ۹۷ #بهزاد_عباسے_دشتکے
  3. دوستم قلم بسیار توانمندی داری.. خیلی خوب یک جامعه روستایی رو به تصویر کشیدی. امیدوارم روزی این رمان رو تو کتابخونه های دشتک ببینم
  4. اشک

    اشکی که بر پیراهنم دوختی برایم تیر بند گذر از تیرباران جهبه ها شد؛ اکنون اسیر همان اشک و پیراهنم #بهزاد عباسی دشتکی
  5. خلسه‌های شبانه

    جغد بی فانوس به دل شب می زند، مار زنگی رسیدن مرگ را هشدار می دهد، و گرگ با چشم باز به خواب می رود، حتی به مرگ بهزاد عباسی دشتکی
  6. هجرت پدر‌بزرگ

    چایش را از بد روزگار تلخ می خورد‌.. عالی
  7. من آن مرغ عشق خسته و بی قرار کز کرده کُنج قفسم ، که از دوریت میله ها را شماره می کنم با بال، و بی تابیم را وارونه می آویزم به قفس نمی خواهم تصویر کهنه خودم در آینه، تجسم حضور تو باشد وتو در قفس طلایی دی گری باشی اینجا پریدن به معنای مردن است و ماندن مرگ لحضه به لحضه است... من را از داشتن آرزو و آرزو کردن منع کردن ؛ راستی مرگ هم آرزوست؟؟ #نامه_های_آخروقت #بهزاد_عباسے_دشتکے
  8. سلام قلم بسیار توانمند و با احساسی دارید
  9. بزار باور کنم که ماندنی هستی، که از ماندن تو من ماندگار می نویسم ته مانده احساسم را بدون تو نه ذوق نوشتن می ماند نه رمق بودن ، درون تاریکم را به برق نگاهت بر افرختی. شمع وجود تو بود که محفل سوت و تار مرا پرتو افشانی می کرد.. دستان تو بود که بی تابی تَبم را گرفت نه دست طبیبان و درخشش دُر نشان چشم تو گرما بخش جهان سرد من بود از وقتی که از رفتن گفت ای ترس سرمای زمستان نیامدِ این شهر غریب را دارم. ای کاش پوستین کودکی م را آورده بودم. #نامه_های_آخروقت #بهزاد_عباسی
  10. گفتم چرا تو درد می کشی، من آه می کشم؟ گفتی آه نکش من از آن درد می کشم! گفتم اگر رفتم ،جنگل چشمانت را بارانی نکنی گفتی نباشی ترو خشکش به کبریت می کشم گفتم می ری* سو چشمانت ببرد گفتی بهر مداوا پیراهنت را بو می کشم گفتم در دوره هجر ، جرعه جرعه بنوش گفتی به درازا بکشد، بی پیمانه سر می کشم گفتم از آشیانه ی #مهاجر کس ندارد نشان گفتی هر جا نوای غزلی بود،آنجا پر می کشم ری:شهر ری، زادگاه زکریا #مهاجر #بهزاد_عباسی_دشتکی
  11. پرسید: دلتنگی گفتم: نه نمی دانست دیگر دلی نمانده که تنگ شود پرسید : غمگینی گفتم: نه نمی دانست که مرده م پرسید: چشم به راهی هنوز گفتم: نه نمی دانست کنعان چشمانم از او پیراهن می خواهد #بهزاد_عباسی_دشتکی
  12. اینجا دارکوبها رویای خانه داریشان را با نوک به تیربرق فلزی می کوبند چه محال دردناکی ست. اینجا کبوتری بجای انگشت با بالهایش می شمارد میله های قفسِ طلاییش را در خانه ی روبرو، زنی با خودسوزی آینه را آرایش کرد من اینجا کهنه شدم . ۸-۹ شهریور #بهزاد_عباسی_دشتکی
  13. پا–ییز پا در کفشم میکند و من دستهایم را در جیب بدنبالش خش خش برگهای زیر پا مرا به خواندن وا میدارد و باد موهایم را برقص گاهیم در آینه اش ریختن برگهای خودم را می بینم.. و عریانی شاخه هایم را که امید جوانه زدن ندارن آسمانی که از پایدنِ زمین خسته شدِ و نرمهِ بارانی که گل سرخ را شماتت نمیکند.. کلاغانی که قضاوت نمیکنند ماجرای برگ و باد را پای پا-ییز در کفشهایم و دستانم در جیب ، میروم تا محو شوم از خاطر خود #نامه_های_آخروقت #بهزاد_عباسی
  14. تو که تار مویت ریسمان زندگی من است بگو ببینم می بُری یا می بافی؟ دستم خالی ست برای گرفتن هدیه ای در خور تو ، از واژه ها برایت گردنبندی می بافم ! بگو ببینم به گردن می آویزی؟ یا مرا به دار؟ #بهزاد_عباسی_دشتکی

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.