Zahrasheakhpoor - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

Zahrasheakhpoor

عضو

آخرین بار برد Zahrasheakhpoor در 14 بهمن

Zahrasheakhpoor یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

180 Excellent

6 دنبال کننده

درباره Zahrasheakhpoor

  • تاریخ تولد 28 آذر 1374

آخرین بازدید کنندگان نمایه

135 بازدید کننده نمایه
  1. امروز چهلمِ پدرربزرگم بود؛ از بهشت زهرا که برگشتیم مادربزرگم کنارِ حوض نشست و سیگاری روشن کرد. هوا سوزِ بدی داشت ، کت اش را از رویِ چوب لباسی برداشتم و به سمت حیاط رفتم. تارِ موهایِ سفیدِ کنارِ شقیقه اش دوبرابر و در این چهل روز به اندازه ی چهل سال پیر شده بود. پدربزرگ مادربزرگم را خیلی دوست داشت به حدی که به جایِ "گلرخ" مادربزرگ را "ماه ِمن" صدا میزد. کت را روی شانه هایِ خمیده اش انداختم و خواستم تنهایش بگذارم که صدایِ لرزانش سکوتِ حیاط را در هم شکست : " فکر میکردم حاج علی خیلی دوستم داره ، دیشب که شما خوابیدید تو کمد چوبی بزرگِ دنبالِ آلبومِ عکساش میگشتم که چشمم به یه صندوقچه خورد خواستم ببینم توش چیه ولی هیچکدوم از کلیدایِ حاجی بهش نمیخورد کِرم افتاده بود به جونم که توش رو ببینم واسه همین قفلش رو شکستم ، یه دفترچه یِ قدیمی توجهم رو جلب کرد صفحه یِ اولش نوشته بود "تو ماه منی" بغض کردم و به این فکر کردم که اون طور که باید قدرش رو ندونستم! داشتم نوشته هاش رو میخوندم و دلم واسش قنج میرفت که چشمم خورد به تاریخِ هجدهِ مهر ِهزار و سیصد و بیست و هشت...! خشکم زد...! اون موقع نه تنها ما هنوز از یزد نیومده بودیم تهران بلکه من حتی اسمِ حاج علی رو هم نشنیده بودم! گیج شده بودم مثلِ اینکه تموم این نوشته ها واسه "ماه ای" نوشته شده بود که من نبودم! دفتر رو گذاشتم کنار ، تهِ صندوقچه یه عکسِ سه در چهار از یه دختر بیست و یکی_دو ساله بود با یه دسته گلِ نرگسِ خشک شده و یه روسریِ قرمز " صدایِ مادرزرگ که قطع شد ماتم برده بود ، مادربزرگ کتش اش را روی شانه هایم انداخت و با قدی خمیده و حالی پریشان از دربِ حیاط خارج شد! بیچاره مادر بزرگ ، به گمانم تازه علتِ تنفرِ پدربزرگ از رنگِ قرمز و حساسیتِ ظاهری اش به گلِ نرگس را فهمیده بود! بیچاره پدربزرگ ، به گمانم تمامِ این سال ها به دنبالِ "ماه اش" در گلرخ میگشت...
  2. گفتم: میدونی؟ آدما هیچوقت نمیرن، اصلا رفتنی در کار نیست، نمیشه که رفت، بخوای هم نمیشه. ببین، حتی وقتی یه تعمیرکار میاد خونه ات که یخچال درب و داغونتو تعمیر کنه، بازم تا دو سه روز بوی تند سیگاری که روی لباساش کهنه شده تو خونه ات می مونه، هرچقدم پنجره رو باز بذاری فایده نداره، رفتن که به این سادگیا نیست. گفت : من که هیچوقت سیگاری نبودم گفتم : آره، ولی بیست و پنج سال تو اون خونه کنار ما نفس کشیدی، نفس هاتو با باز کردن کدوم پنجره میشه از یاد برد ؟!
  3. بله متوجه شدم نقدتون رو که مطالعه کردم برام جالب بود طرز تفکرات مون در نقد نزدیک بهم بود به ویژه در مورد موضوع و نام رمان من هم ابتدا فکر کردم که یک رمان جنایی رو خواهیم داشت
  4. با سلام چیزی که در وجه ی اول برای من جالب توجه بود اینه که تا به حال رمانی نخوندم که یک نویسنده مرد،بتونه خودش رو جای شخصیت زن قرار بده و حسیات و ویژگی های یک زن رو بخوبی منتقل کنه تبریک به شما دوست عزیز که در این امر موفق بودید نظر کلی که دارم اینکه رمان شما الان مناسب نقد نبود چون من تا الان فقط میتونم نظرم رو در مورد قلم شما و ویژگی هاش بگم هنوز به قسمت های سوال برانگیز داستان نرسیدیم که بتونم یک نقد جامعه خدمتتون ارائه بدم. یکمی برای نقد رمانتون زود بود تا اینجا که خوندم رمان یک سیر ملایم داشت نام رمانتون نام مناسبی بود اما غیر قابل حدس یه جورایی آدم رو سورپرایز کرد چون من اسم رمانتون رو که خوندم فکر کردم الان در مورد یه قاتل جانی باشه و بیشتر تصورم یک داستان جنایی و پلیس محور بود. تا شروع از مردمان ساده و مثبت گرای روستایی. تا اینجا بیشترفضا سازی داشتیم،اما فضا سازی خوب و به جایی داشتید مخصوصا در پارت پایانی ،کاملا میشد چنین فضایی رو که مهری صغری رو بغل کرده و اطرافیان در چه موقعیتی قرار دارند رو تصور کرد. حس امیزی هر چه پارت ها پیش می‌رفت حس امیزی تون قوی تر میشد و پارت ۱۴ ام به بعد حس امیزی قابل انتقال و ملموس بود ادبیات جالبی داشتید،و با توجه به ادبیاتتون رمان رو از فضا یکنواختی خارج کرده بودید و نقطه ی جذاب قلمتون هم به نظرم همینه پارتهای انتهایی رو غلط املایی به چشم میخورد و حتی بعضی جاها کلماتی رو جا انداخته بودید این نقد قلم شما و سبک نوشتن تون بود برای نقد پیرامون موضوع و نقاط عطف داستان باید داستانتون پیش بره تا ببینیم چه اتفاقاتی در انتظار این خانواده به ویژه مهری هست موفق و سربلند باشید قلمتون همواره نویسا
  5. زن که باشی ؛ ضعیف خطاب می شوی ، حتی بی دست و پاترین آدم ها هم زورشان به نجابت و سر به زیریِ تو می رسد . سرت را بالاتر بگیر بانو ! بگذار اقتدارت را برانداز کنند ، همین هایی که در سکوتِ تو ؛ برای خودشان فرصتِ عرضِ اندام یافتند . به همه شان ثابت کن ؛ تو از یک مرد هم قوی تری ... نرگس صرافیان
  6. شروع داستان خوب بود ،کشش اولیه رو داشت اما بیشتر جنبه ی توضیحی داشت اوایل داستان
  7. Zahra Sheakhpoor: سلام با آرزوی موفقیت برای نویسنده ی عزیزمون خانم اندیشه پرویزی. موضوع رمانتون جالب و چالش برانگیز بود من شخصا قلمتون رو دوست دارم و برام جذابه سری قبل هم گفته بودم رمان شما حسن های زیادی داره و عیب های رمان در مقابل حسن های که داره انگشت شمارن موضوع به خوبی انتخاب شده بود فضای اقلیتی ( شمالی بودن شخصیت ها) علاوه بر اینکه در شخصیت ها قابل درک بود بلکه در فضا سازی نیز کاملا دیده میشد، حسرت بچه دار شدن رو کاملا میشد در وجود آمنه حس کرد و زمانی که زوج مورد تحقیر از جانب اطرافیان قرار میگرفتن حداقل برای من بغض آلود بود من خیلی دوست داشتم با توجه به اینکه آمنه نماد یک زن سر به صلاح و زندگی مدار شمالی بود این ، گویش شمالی رو در دیالوگ ها به صورت پر رنگ تری داشتیم . این حس رمانتون رو بالاتر و اون رو به واقعیت خیلی نزدیکتر می کرد پارتهای اولی بیشتر جنبه ی توضیح داشت اما از پارت پنجم به بعد دیالوگ ها بیشتر به چشم میخورد و از اونجا به بعد تعادل بین مونولوگ گویی و دیالوگ گویی رو داشتیم ایرادی که نوشته داشت بیشتر نگارشی بود مثلا جاهایی به چشمم خورد که کلمه ای جا انداخته شده بود یا اشتباه تایپی وجود داشت اون قسمت ها و اسکرین گرفتم و پی وی اون می‌فرستم که ویرایش کنید، هر چند رمانتون که در دست ویراستاری قرار بگیره این ایراد ها رفع میشه در کل رمانتون جذاب و جالبه و امیدوارم تا پایان نیز به همین خوبی باشه قلم تون محکم و پر قدرت، ذهنتون همیشه فعال ، آبی باشید بانو
  8. بله این مورد کمی عجیب بود اما من حدس میزنم که در ادامه ی رمان دلیل این موضوع باید روشن بشه و به نظرم یکی از نقاط بحرانی داستان بشه
  9. Zahra Sheakhpoor: سلام با آرزوی موفقیت برای نویسنده ی عزیزمون خانم اندیشه پرویزی. موضوع رمانتون جالب و چالش برانگیز بود من شخصا قلمتون رو دوست دارم و برام جذابه سری قبل هم گفته بودم رمان شما حسن های زیادی داره و عیب های رمان در مقابل حسن های که داره انگشت شمارن موضوع به خوبی انتخاب شده بود فضای اقلیتی ( شمالی بودن شخصیت ها) علاوه بر اینکه در شخصیت ها قابل درک بود بلکه در فضا سازی نیز کاملا دیده میشد، حسرت بچه دار شدن رو کاملا میشد در وجود آمنه حس کرد و زمانی که زوج مورد تحقیر از جانب اطرافیان قرار میگرفتن حداقل برای من بغض آلود بود من خیلی دوست داشتم با توجه به اینکه آمنه نماد یک زن سر به صلاح و زندگی مدار شمالی بود این ، گویش شمالی رو در دیالوگ ها به صورت پر رنگ تری داشتیم . این حس رمانتون رو بالاتر و اون رو به واقعیت خیلی نزدیکتر می کرد پارتهای اولی بیشتر جنبه ی توضیح داشت اما از پارت پنجم به بعد دیالوگ ها بیشتر به چشم میخورد و از اونجا به بعد تعادل بین مونولوگ گویی و دیالوگ گویی رو داشتیم ایرادی که نوشته داشت بیشتر نگارشی بود مثلا جاهایی به چشمم خورد که کلمه ای جا انداخته شده بود یا اشتباه تایپی وجود داشت اون قسمت ها و اسکرین گرفتم و پی وی اون می‌فرستم که ویرایش کنید، هر چند رمانتون که در دست ویراستاری قرار بگیره این ایراد ها رفع میشه در کل رمانتون جذاب و جالبه و امیدوارم تا پایان نیز به همین خوبی باشه قلم تون محکم و پر قدرت، ذهنتون همیشه فعال ، آبی باشید بانو
  10. باران

    ببار باران زمین عطر نفس هایت را کم دارد این رسم عاشقی نیست نگاهش کن،،، ببین چگونه درد می کشد درد نبودنت را به فلک می کشد ببار باران بگذار تا دوباره با آمدنت سبزی عشقتان زمین را زنده کند مگر عاشقش نبودی زمین بی تو می میرد چگونه میتوانی این گونه بی رحم باشی ببار باران زمین عطر نفس هایت کم دارد...
  11. پارت 8: بسویم آمد اما قبل از اینکه به من برسد از جا بلند شدم درد شدیدی در پهلویم پیچید برای لحظه ای چشمانم سیاهی رفت ولی در موقعیتی نبودم که به این چیزها توجه کنم . دستش را به سمت دراز کرد تا بازویم را بگیرد ، با تمام نیرویی که داشتم ضربه ای به پهلویش وارد کردم تعادلش را از دست داد و او نیز نقش بر زمین شد. بدون لحظه ای درنگ شروع به دویدن کردم ، مسافتی را دویدم ،نفسم بند آماده بود دلم می خواست خواب بودم و همه ی این اتفاق ها فقط یک کابوس بد بود . با صدای فریاد بلند مردی از حرکت ایستادم سریع برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. مردی ناشناس با آن جوان گلاویز شده بود ، چهره اش را نمی دیدم اما حسی از درونم میگفت که آن مرد آشنا ست. ناگهان دوستش حراسان از ماشین پیاده شد و داد زد: -چی کار کردی بابک چی کار کردی لعنتی ، داره ازش خون میاد ،ولش کن بیا بریم تا کسی ندیدتمون جوانی که نامش بابک بود مرد ناشناس را از خود جدا کرد و با عجله به سمت اتوموبیل شان قدم برداشتند سوار بر اتوموبیل ، خیابان را دور زدند و با سرعت در امتداد خیابان محو شدند. مرد ناشناس در حالی که با یک دست بازوی دست دیگرش را گرفته بود ، به سمت اتوموبیل لوکس و مشکی رنگی که به صورت اریب و با فاصله ی کمی از او قرار داشت رفت، و به در اتوموبیل تکه زد همه چیز برایم گنگ بود این مرد از کجا پیدایش شد و این اتفاق ها چطور در طی چند دقیقه رقم خورد! به سمت آن مرد قدم برداشتم از ترس و دلهره ام کاسته شده بود ولی قلبم همچنان تند می تپید و نگران آن مرد بیچاره بودم هر قدمی که بر می داشتم صدای نفس های آن مرد که گاهی همراه با ناله ای خفیف بود را واضح تر می شنیدم دلم برایش می سوخت او برایم حکم فرشته ی جنات را داشت. خودم را به نزدیکی اش رساندم گویی که پاهایش سست شده باشد ، سر خورد و بر روی زمین نشست، در مقابلش قرار گرفتم ، صدایم میلرزید و نفس نفس می زدم -آقا... آقا شما حالتون خوبه؟ نگاهم به بازویش افتاد آستین پیراهنش پر از خون شده بود با دیدن رنگ خون شوکه شدم دستم را جلوی دهانم بردم -وای داره از بازوتون خون می یاد سرش را که پایین بود ، بالا آورد با دیدن صحنه ی رو به رویم خشکم زد ، برایم غیر قابل باور بود. خدای من داشتم چی می دیدم زبانم بند آمده بود به سختی گفتم: -استاد ... شمایید؟ بر روی زانو به زمین نشستم استاد وثوق لبخند کم رنگی زد و در چشمانم خیره شد -شما خوبین خانم تیموری؟ چیزی تون که نشد ؟ باورم نمیشد ، استاد وثوق ... آن هم این جا؟چطور ممکنه؟ مات و مبهوت فقط نگاهش می کردم ، یاد دقایقی پیش افتادم که حس میکردم کسی در تعقیب من ست و حال با حضور استاد در اینجا به این نتیجه رسیدم که آن فقط یه حس نبود ذهنم کمی آرام گرفت نگاهم را از چهره اش گرفتم و به بازویش خیره شدم -داره از بازوتون خون میاد دستش را از روی بازویش برداشت اخمی که ناشی از درد بود در چهره اش نشست -چیزی نیست نترسید بی شرف یه خط کوچیک انداخت این را گفت و دوباره نگاهم‌ کرد در عمق نگاهش مهربانی خاصی موج می زد مهری که برایم ستودنی بود. -بینی شما هم که داره خون می یاد با انگشت بینی ام را لمس کردم قرمزی خون بر روی انگشتم مرا یاد سیلی که دقایقی پیش خورده بودم، انداخت نیش خندی زدم. -اصلا متوجه نشدم که بینیم خون اومده دست برد و‌ دستمالی از جیب پیراهنش در آورد و به دستم داد -بینی تون رو پاک کنید دستمال را گرفتم بینی و انگشت خونی ام را تمیز کردم -خانم تیموری بی زحمت میشه از روی صندلی عقب ، یک بطری آب هست برام بیارید سریعا از جا بلند شدم به سمت در عقب رفتم در را باز کردم خم شدم تا بطری کوچک آب معدنی را از روی صندلی بردارم ناخواسته نگاهم به جعبه ی سفید رنگی که در وسط سقف تعبیه شده بود ، افتاد. با علامت قرمز رنگی که برروی جعبه بود حدس زدم که جعبه ی کمک های اولیه باشد گیره های جعبه را باز کردم ، جعبه و بطری آب را برداشتم در ماشین را بستم سر بطری را باز کردم و به سمتش گرفتم -بفرمایید به دست خونی اش نگاهی کرد و رو به من گفت: -ببخشید میشه بهم آب بدید بطری آب را نزدیک دهانش بردم ، کمی آب خورد و تشکر کرد . نمیدانستم باید چه بگویم ، تشکر کنم یا علت حضور ناگهانی اش را در آنجا بپرسم اما ترجیح دادم که سکوت کنم جعبه کمک های اولیه را باز کردم بتادین ، باند ، نایلونی حاوی پنبه ، و چند بسته ی قرص محتویات درون جعبه بود بتادین و باند را برداشتم -نه بتادین نه سوالی نگاهش کردم -چرا؟ نکنه حساسیت دارین؟ سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد.
  12. پارت 7: با خیالی آسوده نفس حبس شده ام را به یک باره بیرون دادم . -وای محبوبه این آدم روان پریش چرا این جوری کرد قلبم افتاد کف پام. منتظر جوابی از جانب محبوبه نشدم ،جزوه ام را درون کیفم قرار دادم ، از جا بلند شدم و به همراه محبوبه از کلاس خارج شدیم. در راه برگشت به خانه بودیم ناگهان یادم آمد که چند روز پیش کتابی را برای فنر زنی به صحافی برده بودم . -محبوبه همین جا نگه دار من پیاده می شم محبوبه چینی به پیشانی اش انداخت و ریز نگاهم کرد -ولی هنوز که نرسیدیم؟ -میدونم عزیزم باید برم صحافی محبوبه کنار خیابان توقف کرد، خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم صحافی اواسط یک خیابان فرعی قرار داشت. مسافتی را پیاده روی کردم تا به آن خیابان فرعی رسیدم وارد خیابان شدم و به مسیر خود ادامه دادم . حال عجیبی داشتم ، حس می کردم کسی در تعقیب من است ایستادم و خوب خیابان را وارسی کردم اما کسی نبود، حتی پرنده ام پر نمی زد‌ شروع به قدم زدن کردم مسافت کوتاهی را پیمودم ناگهان اتوموبیل سفید رنگی که از انتهای خیابان به سمت من می آمد ، توجه ام را به خود جلب کرد هر چقدر اتوموبیل نزدیک تر می شد صدای موزیکش بلند و بلند تر می شد کمی ترسیده بودم اما خون سردی خودم را حفظ کردم، با سرعت کم از کنارم عبور کرد غیر مستقیم به داخل اتوموبیل نگاهی انداختم دو جوان با قیافه هایی مضحکه آمیز به من خیره بودند . نفس راحتی کشیدم و با خیال اینکه رفتند و دیگر کاری به من ندارند به راه خود ادامه دادم کمی بعد متوجه بازگشت اتوموبیل شدم اضطراب کل وجودم را فرا گرفته بود، ضربان شدید قلبم را حس می کردم کاش تنها نبودم ، دلم محبوبه را فریاد می کشید . کاش الان کنارم بود . چاره ای نداشتم اگر در آن لحظه خودم را می باختم در واقع زندگی ام را باخته بودم خدایا خودت کمکم کن ، خودت محافظم باش . چیزی نمانده بود تا به صحافی برسم ، با سرعت بیشتری قدم برداشتم ،فاصله ی چندانی با صحافی نداشتم که متوجه شدم صحافی بسته است . اگر بگویم که در آن لحظه دنیا بر روی سرم آوار شد دروغ نگفته ام. دلم می خواست آن لحظه دیگر زنده نباشم -خانمی کجا با این عجله ؟ بیا بالا برسونیمت بدون اینکه جوابی بدهم به راه خود ادامه دادم . اتوموبیل با سرعت کمی، همراه با من می آمد در دلم آشوبی بود که آن سرش ناپیدا خدایا فقط تورو توی این زمان و مکان دارم خودت هوامو داشته باشه صدای نازک‌و دخترانه نمای آن جوان درون گوشم می پیچید -بیا دیگه خوشکل خانم ناز نکن قول می دم بد نگذره چند دقیقه ای به همین منوال گذشت از آنها اصرار و از من انکار کفرشان در آمده بود، ناگهان اتومبیل را نگه داشت ، جوانی که پشت فرمان بود پیاده شد و به کنار من که رسید گوشه ی کیفم را محکم گرفت و سعی داشت تا مرا به کنار اتوموبیل ببرد -بیا دیگه دختر جون بد قلقی نکن بغض گلویم را فشار می داد اشک در گودی چشمانم جمع شده بود کیفم را رها کردم از اعماق وجودم فریاد زدم -گمشو کثافت و با پا ضربه ای به زانویش زدم نگاهم به چهراه اش افتاد، خشم را از چشمانش می خواندم صدایش را بالا برد -چه غلطا منو می زنی ، بیچاره ات می کنم در دل زار می زدم خدایا پس کجایی ، کمکم کن مچ دستم را گرفت با پشت دست سیلی محکمی به صورتم زد دستش آن قدر ضرب داشت که به عقب هل خوردم ، و نقش بر زمین شدم.

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.