روژین صابری - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

روژین صابری

مدیر تالار تندیس گری و معماری

آخرین بار برد روژین صابری در 12 آذر

روژین صابری یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

567 Excellent

10 دنبال کننده

درباره روژین صابری

مدیر تالار تندیس گری و معماری
  • درجه
    مدیر تالار تندیس گری و معماری
  • تاریخ تولد 18 دی 774

آخرین بازدید کنندگان نمایه

888 بازدید کننده نمایه
  1. #رمان_هاوین #پارت14 *هاوین* پلک های متورم و دردناکش را به آرامی از هم گشود. نور نیمه جان خورشید بهاری از لابه لای پرده ی توری، دیدگان خسته ی دخترک را به بازی گرفته بود. دست پیش برد و حصار چشم هایش کرد. درد عمیقی بر روی قفسه ی سینه اش سنگینی می کرد و همان درد یاد آور تمامی غصه هایش شد. چانه و لب هایش لرزید و چشمه ی اشک هایش جوشید. به سختی از رخت خواب جدا شد و سلانه، سلانه، به سمت پنجره ی گوشه ی اتاقش رفت. با یک حرکت پرده را کنار زد و گوشه ای از پنجره را گشود. طبیعت نقاشی شده ی مقابلش- همان که عاشقانه پرستشش می کرد- نوای خوش پرندگان و شُرشُر آبشار کوچکی در همان حوالی هم نتوانست ذره ای از سنگینی غصه های تلمبار شده بر روی قلب اندوه بارش بکاهد. با پشت دست اشک های بی پایان جاری بر گونه هایش را زدود. تمام سعی اش را برای پس زدن این اشک های بی موقع و تماشای زیبایی بی حد و حصر مقابلش به کار برد . شاید امروز آخرین باری بود که به محض باز کردن چشم هایش می توانست به تماشای این زیبای بی مانند بنشیند. شاید امروز، روز وداع با تمام داشته ها و نداشته هایش باشد. شاید امروز و امشب کابوس تمام شب های پس از اینش می شد و یا شاید امشب لذت بخش ترین و بی دلهره ترین شب عمرش می شد. با یاد آوری امشب و سرنوشتی که قرار بود برایش رقم بخورد نفس هایش مقطع شد. به دنبال راه چاره ای بود برای گریز از این سرنوشت تحمیلی... برای رهایی از این اجبار های تمام نشدنی... برای دور شدن از این زندان همیشگی ... اما او خودش بهتر از هر کس دیگری می دانست که هیچ راه گریزی نیست و باید مثل همیشه، همانند تمام این سال هایی که گذشته بود، همانند تمام دخترها و زنهایی که می شناخت؛ تسلیم این تحمیل ها می شد. هیچ جنس مونثی را سراغ نداشت که توانسته باشد در مقابل این اجبار ها قد علم کند و نه بگوید.سرش را به لبه ی دیوار تکیه داد و چشم هایش را بست. قطره های اشک بود که از گونه های سرخش سرازیر می شد. یقین داشت که هیچ چاره ای ندارد جز قبول کردن این که ادامه ی عمرش را کنار مردی بگذراند که سه سال پیش حکم داماد و شوهر خواهرش را داشت و حال قرار بود همسرش بشود. حتی تصور نشستن پای سفره ی عقد مردی که سه سال پیش شوهر خواهر او بود و او همیشه همچون برادرهایش دوستش می داشت، هم حالش را دگرگون می کرد. مطمئن بود تا جنون و جان دادنش تنها چند نفس باقی مانده بود؟ باید همبستر و شریک زندگی چه کسی می شد صلاح!!!! همسر لاوین... آخر او چگونه می توانست همسر شوهر خواهرش شود؟ خواهری که از جان برایش عزیز تر بود ... خواهری که هنوز سیاه فراقش را بر تن داشت ... خواهری که رفتنش شروع تمام بد بختی های دخترک بود. فکری به تاریکی شب و به روشنایی روز از ذهن پریشانش عبور کرد. شاید تنها راه نجاتش همین جرقه ی کم سو بود. شاید همین فکر به ظاهر شوم تولدی دوباره برایش بود. ...... دست های گرم و پینه بسته ی دایه حلیمه، حصار انگشت های سرد و کشیده اش شد. -دخترکم ... عزیزکم ... چرا با خودت این کار رو می کنی؟ صدای دایه حلیمه همچون دل بی قرار دخترک می لرزید و بغض داشت. دخترک چانه اش لرزید اما به چشم هایش اجازه ی باریدن نداد. - تا یه ساعت دیگه مهمان ها می رسن ... خوب نیست با این سر و وضع ببیننت. دایه حلیمه خم شد و پیشانی هاوین را بوسید. -دردت به جانم. بلند شو. اگه جمشید خان بیان و این چشم ها رو اینطور قرمز و گریان ببین خون به پا می کنن. تو که می دونی حرف اول و آخر رو خان می زنه. همیشه اونی که خان بخواد می شه، پس دیگه چرا خودت رو عذاب می دی! دایه حلیمه موهای پریشان هاوین را کنار زد و سر دخترک را بر روی پیراهنش گذاشت. همین محبت ناب و همدردی دایه حلیمه با دل تنهای هاوین بغض سنگین دخترک را شکست و صدای هق هق های دخترک از در و دیوار عمارت گذشت و به گوش آسمان رسید. گریه برای بی مادری... برای بی خواهری و برای بی پناهی ... و دایه حلیمه سر دخترک را در آغوش کشید و همنوا با دل هزارپاره ی دخترک گریست.
  2. #رمان_هاوین #پارت13 شلوغی طبقه ی بالا دست کمی از جمعیت پایین نداشت. پچ، پچ های، زنانه و همهمه ای که میان مهمانان به وجود آمده بود اعصاب ها را متشنج می کرد. -از این طرف . نگاهش را به نیمرخ پسرک هراسان کنار دستش دوخت که در نی نی چشم هایش دریایی از اشک نهفته بود و بدون تردید منتظر تلنگری بود برای جاری شدن. محمد با دست هایی که از شدت اضطراب لرزش محسوسی داشت، در چوبی آبی رنگی که چند نفری گرد آن جمع شده بودند را نشان داد و با عجله جمعیت را کنار زد و راه را برای آتیلا باز کرد. پزشک جوان "ببخشید" کوتاهی گفت و چند نفری را در آستانه ی در کنار زد. درون اتاق به قدری شلوغ بود که جا برای ایستادن پزشک نبود. به عقب چرخید و محمد را مخاطب قرار داد. -به قدری شلوغه که اصلا نمی تونم داخل برم. محمد با صدایی دو رگه از خشم و نگرانی و گویشی کُردی جمعیت داخل اتاق را به بیرون خواند. چند ثانیه بعد پزشک جوان وارد اتاق شد. زن مسنی در گوشه ای از اتاق دختر جوانی را در آغوش کشیده بود و با صورتی خیس از اشک به چهره ی بی رنگ و روی دخترک خیره شده بود و زیر لب دعا می خواند و خدا، خدا می کرد. آتیلا به سمتشان رفت . زن سالخورده با دیدنش کلماتی را با شیون و به صورتی نامفهوم به زبان آورد.انگار از آتیلا طلب کمک می کرد. دکترجوان متاثر از شیون زنی که حالا هراسان به تنش پیچ و تابی می داد؛ روی دو زانو نشست. ناله های ضعیفی به گوشش رسید. کمی نزدیک تر رفت و با دقت به صورت دخترک خیره شد.برای یک لحظه نگاهش مجذوب الهه ی زیبایی مقابلش شد. دختر سفید پوشی که به گمانش عروس باشد. عروسی که مانندش را جایی ندیده بود. صورتی سفید و درخشان همچون مهتاب و مو هایی بلند و افشان بسان شب که دورتا دور دخترک را همچون حریر نرمی پوشانده بود. ذهنش پر کشید به دیشب و اتفاقات آن. به آن دخترک گریان سیاه پوشی که در دل شب و در پیچ راهرو طویل گم شده بود و ناله های سوزناکش دل آسمان را هم لرزانده بود. حالا دیرگ شک نداشت که این عروس زیبا رو همان دخترک نالان دیشب است. -آقای دکتر... صدا و دستی که بر روی شانه اش نشست او را از عالم خیال به بیرون راند. به خود آمد و دست برد برای گرفتن نبض دخترک بی هوش مقابلش. گرمی دست های دخترک و پرش نبضی نه چندان ضعیف در زیر انگشت های پزشک جوان، لبخند کم رنگی را مهمان لب هایش کرد. حدس می زد دختر جوان دست به خود کشی زده اما نمی توانست این حدس و گمانش را به زبان بیاورد. بدون شک باید هرچه زود تر او را به درمانگاه می رساندند. پسر ارشدِ خان را کنار دستش احساس کرد. -چی کار کنیم دکتر؟ از دخترک بیهوش چشم گرفت و به سمتش چرخید. -باید هرچه زودتر ببریمش درمانگاه. با آمدن اسم درمانگاه زن ناله ی دلخراشی کرد و با دو دست به سر و روی خود کوبید که محمد به سمتش رفت و به سختی دست هایش را مهار کرد. با تشر محمد زن سالخورده لب فرو بست و هق هقش خاموش شد. محمد کلافه چرخی دور خود زد و نگران پرسید؛ -مشکلش چیه؟ یعنی ... می گم لازم نیست ببریمش شهر؟ آتیلا برخاست و خودش را به محمد -که رنگی به چهره نداشت- رساند و شانه اش را به گرمی فشرد. -نگران نباش. به گمانم یه شوک عصبی باشه... اگه امکانات درمانگاه کامل باشه نیازی به بیمارستان شهر نیست. فقط باید عجله کرد
  3. #رمان_هاوین #پارت12 نگاه ها به سمت پزشک جوان چرخید. -چی شده آتیلا؟ صدای پرهام بود. دکتر جوان ترسیده بزاق دهانش را فرو داد و نگاهی سر سری به جانب پرهام انداخت. - نمی دونم انگار بالا مشکلی پیش اومده!!! فرشاد یا خدای بلندی گفت و به سمت پله ها قدم تند کرد. آتیلا همان گونه سر پا ایستاده شاهد موجی از مهمان ها بود که برای رفتن به طبقه بالا به پلکان هجوم آورده بودند. شک نداشت اتفاق شومی افتاده که آن گونه جمعیت آشفته بودند. پسر جوانی که به گمانش داماد باشد با چهر ه ای در هم گوشه ای از تخت چوبی نشست و سرش را میان دست هایش جا داد. نگاهش را به جانب جمشید خان سوق داد. چهره ی خان در کسری از ثانیه رنگ باخت، استکان چای را با صدا بر روی نعلبکی کوبید. آتیلا نگاهی گذرا به چای های ریخته شده در نعلبکی انداخت. صدای موسیقی قطع شده بود و همهمه ای غریب در میان جمعیت پدید آمده بود .حال که صدای موسیقی نبود صدای جیغ های زنانه به وضوح بیشتری به گوش می رسید و رنگ چهر ه ی خان هر لحظه تیره تر می شد. همه برای رفتن به طبقه بالا تقلا می کردند. مرتضی که پیش از همه برای با خبر شدن از موضوع رفته بود؛ نفس زنان و با سیمایی که تشویش به دل می انداخت؛ خود را به میز رساند. سینه ی ستبرش با هیجان بالا و پایین می شد و چشم های تیره اش نزدیک بود از حدقه بیرون بزند. انگار پیام آور خبری تلخ و ناگوار بود. کلماتی را به تندی و نامفهوم به گوش خان رساند. جمشید خان در حالی با چهره ای که رو به کبودی می رفت دست مشت شده اش را بر روی قفسه ی سینه اش می فشرد نگاه مبهوتش را به پسرک دوخت. آتیلا با دیدن حال خراب جمشید خان با عجله خود را به او رساند. دستش را بر روی شانه های افتاده ی پیرمرد گذاشت و کمی فشرد. -حالتون خوبه؟ چشم های سرخ شده و قطره های عرق نمایان شده بر پیشانی جمشید خان نشان از درد عمیقی در قلبش بود؛ اما سرسختانه خودش را عقب کشید و سرش را به علامت نفی تکان داد. آتیلا بدون توجه به این عقب نشینی محسوس خودش را جلو کشید و دستش را بر روی دست مشت شده ی خان که حالا با شدت بیشتری به پیراهنش چنگ انداخته بود؛ گذاشت. -جمشید خان با شما هستم... انگار حالتون خوب نیست! خان کمی تلو، تلو، خورد و به پشتی میز تکیه زد، مرتضی هراسان زیر بغلش را گرفت. آتیلا به عقب برگشت و به مردانی که مات حال خراب خان شده بودند؛ تشر زد. -یه نفر یه لیوان آب بیاره. پسر جوانی ترسیده و عجولانه به سمت گوشه ی دیگر میز دوید تا از تنگ های آب لیوانی پر کند و به دست این پزشک تازه از راه رسیده برساند. کم، کم، سر و صداها اوج گرفت گویی همه از یک خواب سنگین بیدار شده و تازه متوجه اوضاع نابه سامان و غیرعادی جمشیدخان شده بودند. چند نفر خودشان را به دور میز رساندند . صدایی از پشت سر پزشک جوان را خواند. -دکتر خواهش می کنم یه کاری بکنید... تو رو خدا به دادمون برسید، خان داره از دست می ره. به سمت صدا چرخید. محمد پسر کوچک تر خان دوان دوان و با چهره ای مضطرب جمعیت را کنار زد و با دیدن آتیلا دستش را محکم میان مشتش گرفت. -دکتر ... خواهرم ... آتیلا با دیدن چهره ی بی رنگ و روی محمد و نم اشک گوشه ی چشم های معصومش برای لحظه ای خان را فراموش کرد و به سمتش چرخید. - چی شده محمد؟ محمد به سختی آب دهانش را فرو داد. -خواهرم.... خواهرم داره می میره. با آمدن پسرجوان همراه لیوان آبی که به دست داشت،به عقب چرخید و با دیدن پرهام نفس راحتی کشید. -پرهام حواست به جمشید خان باشه تا من با محمد برم . محمد با دیدن حال خراب پدرش دستش سست شد و از بازوی آتیلا جدا شد. نگاه ناباورش به سمت برادرش چرخید و محکم لب هایش را به روی هم فشرد تا مانع سرباز کردن این بغض سنگین جاخوش کرده در گلویش شود. آتیلا نگاه دیگری به چهره ی نا خوش احوال خان انداخت و شانه ی محمد را تکان داد تا دل از پدر که حالا به کمک پرهام جرعه، جرعه آب فرو می داد بکند و او را بالا سر خواهری ببرد که برای نجاتش به دنبال او آمده بود. -محمد... عجله کن. جمعیت زیادی دور جمشید خان حلقه زده بودند، آن ها را به عقب راندند . محمد نگاه دزدید و به همراه آتیلا راهی طبقه بالا شد.
  4. #رمان_هاوین #پارت11 صدای دل نشین آواز کوردی با چرخش پارچه های سرخ رنگ در دل سیاه شب و زیر نور چراغ های رنگی در دست مردانی که همه لباس هایی محلی و یک دست پوشیده بودند زیبایی شگرفی پدید آورده بود که برای پزشک جوان و دوستش تازگی داشت و طرح لبخندی بی اراده زینت بخش لب هایشان شده بود. تا به حال رقص کوردی را از این فاصله ی کم به تماشا ننشسته بودند. رقص کوردی بود و یک دنیا حرف... تکیه اش را به موتکا ی پشت سرش داد و نگاهی به صورت پر صلابت و ابهت جمشید خان انداخت که گره ی میان ابروان پر پشتش بیش از پیش به چشم می خورد. ترس و نگرانی غریبی در عمق سیاهی چشمان خان خودنمایی می کرد انگار چیزی هراس و تشویش به دلش انداخته بود. از سر شب همان گونه ساکت و درهم گوشه ای نشسته بود و حتی حرکت غیر ارادی تسبیح میان انگشت هایش هم گواهی بود بر این موضوع. پرهام کنار گوشش نجوا گونه پرسید: -پس کی شام میارن گشنم شد. و بعد هم با ابرو به مرتضی که کنار میز با چهره ای عبوس و درهم ایستاده بود اشاره ای کرد: -این سیاهه چشه؟! نگاه از چهره متفکر جمشید خان گرفت و به جانب پرهام چرخید. چشم غره ای حواله اش کرد و آهسته دم گوشش گفت: -اولا کارد بخوره به اون شکمت ... یه خرده صبر کن یه ساعته داری میوه و شیرینی کوفت می کنی.بعدش هم من چه می دونم این پسره چه درد شه انگار با همه پدر کشتگی داره. -گشنمه خب می گی چیکار کنم!!! -چند دقیقه دیگه دندون رو جیگر بذار... زشته. پرهام نمایشی و به حالت قهر نگاه از آتیلا گرفت. سلام کوتاهی به گوش رسید. پسر دوم جمشید به میز چوبی نزدیک شد و حرف هایی دم گوش خان پچ پچ کرد و دست به سینه کنار میز منتظر جواب خان ماند. جمشید خان چند باری سرش را به نشانه تایید در جواب حرف پسرش بالا و پایین کرد.انگار اجازه ی حرکتی از جانبش صادر شد. به سرعت برق و باد فرشاد از حیاط و در ورودی گذشت. چند مرد مسن و جوان به میز چوبی که جمشید خان، پسر ارشدش و مهمان های جوانش روی آن نشسته بودند نزدیک شدند و همه مقابل خان به تعظیم سر خم کردند و پسر جوانی از میان آن ها نزدیک تر آمد برای بوسیدن دست خان. پزشک جوان باری دیگر نگاهش را به وسط حیاط و رقص محلی مردان دوخت. صدای جیغ زنانه ای در آن هیاهو به گوشش رسید . به خیالش اشتباه شنیده است اما زمانی که جمعیتی را دوان دوان به سمت پله های منتهی به طبقه بالا دید بی اراده از جا برخاست.
  5. #ایده این ایده برای بالا یا کنار سینک ظرفشویی عالی و کاربردیه.نظر شما چیه؟ www.7Artsgroup.com
  6. #دكوراسيون_بافتنی کوسن ها را می توان با کاور بافتنی تزیین کرد،می توانید خودتان دست به کار شوید و ببافید ویا بافتهایی که دیگر استفاده نمی کنید را به تن کوسن ها کنید.
  7. #پاییز یک #تابلو زیبا با رنگهای پاییزی می تونه با کمترین هزینه حس و حال خونتون رو پاییزی کنه. www.7Artsgroup.com
  8. #رمان_هاوین #پارت10 دو زانو مقابل چمدان سیاه رنگش نشست و دست برد برای باز کردن زیپ آن. خمیازه بلندی به سراغش آمد، با کف دست دهانش را پوشاند. -یه خرده دست بجنبون شازده. صدای پرهام بود که از پشت سر می آمد. از گوشه چشم نگاهی حواله اش کرد.حال دقیقا کنار دست او ایستاده بود. - تو برو منم الان میام. - باشه پس من می رم بیرون تو هم زیاد معطلش نکن. - باشه اومدم با صدای بسته شدن در اتاق دوباره به جان زیپ بزرگ نقره ای چمدان افتاد. .... مقابل آیینه کوچکی که در دل دیوار جا داده شده بود ایستاد و نگاهی به صورت آشفته اش انداخت. چنگی به موهای پرپشتش زد و دستی به چشم های متورمش کشید.آثار بی خوابی دیشب و این دیر بیدار شدن امروز در چهره اش هویدا بود. دلش می خواست از عصبانیت فریاد بکشد.سابقه نداشت هیچ موقع خواب بماند. در دل خواست به باعث و بانی آن موضوع بد و بیراه بگویید که برای کثری از ثانیه چهره دخترک گریان مقابل چشم هایش جان گرفت .چشم بست و تمام توان خود را به کار گرفت برای فراموش کردن آن سیمای فراموش نشدنی. وسواس گونه آستین های پیراهن سفید رنگش را مرتب کرد. و برای هزارمین بار چهره خود را در آیینه از نگاه گذراند. کلافه بود و این کلافگی در تک تک حرکاتش دیده می شد. معلوم نبود حال جمشید خان و دیگر افراد خانواده اش چه فکری در مورد او می کردند لابد از آینده ی خود با چنین پزشک بی مسئولیت و خواب آلودی در هراس بودند . نفس عمیقی کشید و اندکی از آرامش همیشگی از دست رفته اش را باز گرداند. به سمت در اتاق رفت و دستگیره فلزی را در مشت فشرد. اندکی مکث کرد و لختی بعد در چوبی را از هم گشود و پا بر روی تراس پهن و طویل گذاشت. کسی در راهرو دیده نمی شد.بی اختیار نگاهش کشیده شد به همان نقطه ای که دیشب آن دختر جوان در تاریکی اش محو شده بود. اما سریع نگاه دزدید و سر به زیر انداخت. خودش هم نمی دانست چه مرگش شده است. با چند قدم بلند خود را به نرده های چوبی رساند و از بلندای تراس نظاره گر خطه ای از بهشت در مقابلش شد. آنچه در برابرش بود طبیعتی بود بکر و نایاب که مانندش را هیچ جای دیگر سراغ نداشت و بی شک از تماشایش سیر نمی شد. آسمانی صاف به آبی ترین رنگ ممکن.، درختانی سر سبز و سر به فلک کشیده که سبزی برگ هایشان چشم ها را می زد" خورشیدی که سخاوتمندانه می تابید و آهنگ موزون پرندگانی سبک بال که رویایی بودن فضا را به حد اعلا رسانده بود. چشم بست و در خلسه ای شیرین فرو رفت. -ظهر به خیر جناب دکتر. صدای جمشید خان بود که در فاصله ای نه چندان دور از پزشک جوان ایستاده بود. سراسیمه به جانبش چرخید. و نگاه مضطربش را روانه ی چشم های سرد و به رنگ شبق جمشید خان کرد. هیبت و جذبه انکار ناپذیر مرد مقابلش دست پاچه اش کرده بود و به سختی توانست چند کلمه حرف به زبان بیاورد. - سلام.ظهر شما هم به خیر. جمشید خان که گویی معذب بودن آتیلا را فهمید نگاه از صورت شرمگینش گرفت و خیره ی نقطه ای نا معلوم در مقابلش کرد.
  9. #رمان_هاوین #پارت9 پشت در اتاق لحظه ای مکث کرد، هنوز ذهن و فکرش در حوالی دخترک گریان پرسه می زد. دستگیره ی در را با احتیاط پایین کشید. در مانند دفعه ی قبل با صدای قیژ مانندی از هم گشوده شد. آتیلا از این صدای ناموزون چینی عمیق بر پیشانی انداخت؛ اگر پرهام از صدای در بیدار شده باشد، دعوای اساسی در پیش دارد و بی شک حسابش با کرام الکاتبین است . به آرامی قدم به داخل اتاق گذاشت. در را پشت سرش بست و پشتش را به آن تکیه داد. چهره ی دختر غریبه ی سیاه پوش، برای یک دم از مقابل چشم هایش دور نمی شد. حتی آن طره ی موی افتاده بر روی پیشانی اش هم، قاب دیدگانش شده بود. سرش را به طرفین تکان داد تا ذهنش را از فکر دختر جوان خالی کند؛ مطمئن بود درگیری با مردمانی که هیچ از آداب و رسومشان نمی دانست، آخرین چیزی بود که در این روزها می خواست. پاور چین، پاور چین، به داخل اتاق گام برداشت و در آن تاریکی مفرط -با چشم هایی که برای خوب دیدن بی اراده تا آخرین حد ممکن باز شان کرده بود- با قدم هایی نا مطمئن خود را به رخت خوابش رساند؛ نگاهی به اطراف انداخت. با دیدن پرهام غرق در خواب، نفس راحتی کشید و بی اراده نگاهش به سمت پنجره های کوتاه اتاق کشیده شد. مجددا نگاهش را به پرهام که حال صدای خر و پفش تمام اتاق را پر کرده بود، دوخت و از خواب بودنش مطمئن شد. واقعا حوصله ی غرغر های بی امان رفیقش را نداشت. با قدم های کوتاه به سمت پنجره رفت و پرده های گل دار ضخیمش را کنار زد و از گوشه ی آن به بیرون چشم دوخت. آنچه مقابلش بود بیشتر به باغی مملو از درخت شباهت داشت تا حیاط پشتی خانه. به آرامی پنجره ی چوبی را گشود. خودش را بالا کشید و بر روی سکوی سیمانی نه چندان بزرگ مقابل پنجره نشست و به چهارچوب آن تکیه زد. چشم هایش را بست و هوای بهاری را با ولع به ریه هایش کشید. بار دیگر دو چشم سیاه اشکی پشت پلک هایش نشست. حال که در آرامش بود تصویر دخترک را بهتر به یاد می آورد. به گمانش قد بلند و کمی لاغر اندام بود. موهایش بلند و پوست صورتش در آن تاریکی شب همچون قرص ماه می درخشید. چنگ محکمی از کاوش بی دلیل چهره ی دختر جوان روانه ی موهایش کرد. یعنی چه موضوعی باعث رنجش آن دختر جوان شده بود که آن گونه در خفاء و خلوت می گریست؟ ای کاش می توانست دلیل آن ناله های سوزناک و هق هق های محزون دخترک را بفهمد. اصلا آن دختر که بود؟ چه نسبتی با خانواده ی جمشید خان داشت؟ خدا می دانست اگر کسی آن وقت شب آن ها را تنها و با هم بر روی تراس می دید؛ چه خیالی می کرد و چه پیش می آمد! حتی از تصور واکنش اهالی خانه هم، مو بر تنش سیخ می شد. حتم داشت؛ اگر چنین می شد، تا کنون همه ی اهالی ده خبر دار می شدند. نگاه از سیاهی مقابلش گرفت و بار دیگر در اطراف اتاق چرخاند. همه ی وسایل اتاق در سایه ای سیاه محو شده بودند. نفسش را صدا دار بیرون داد و نگاهی گذرا به پرهام انداخت و در دل به او غبطه خورد که این گونه بی خیال در خواب است. چشم های دردناکش را که از فرط بی خوابی به سوزش افتاده بود، با سر انگشت فشرد اما صحنه ی کمی پیش، یک دم رهایش نمی کرد و خواب را از چشم های خواب آلودش فراری داده بود. سرش را به دیوار تکیه داد و پلک هایش را به آرامی، به امید آرام شدن افکارش، بر روی هم گذاشت. چیزی به روشن شدن هوا نمانده بود که از سکوی سیمانی دل کند و با افکاری مخدوش و مشغول از آن پایین آمد. پنجره را بست، با چند قدم خودش را به رخت خواب رساند و زیر لحاف خزید. گرمای دلچسب لحاف پشمی لبخندی بر روی لب هایش نشاند. ساعد دست چپش را بر روی پیشانی اش گذاشت و طاق باز آنقدر به سقف اتاق خیره شد تا پلک های سنگینش گرم و خواب مهمان چشم های بی تابش شد. با صدای بسته شدن در اتاق، چشم هایش از هم گشوده شد. همه چیز برایش غریبه به نظر رسید. اصلا نمی دانست کجاست. لحاف سنگین را کنار زد و نیم خیز شد. با دیدن پرهام در آستانه ی در چوبی، به یکباره همه چیز را به یاد آورد. خمیازه ی بلندی کشید و با تشر رو به پرهام گفت: -چه خبرته؟ چرا در رو انقدر محکم می بندی؟ این را گفت، خودش را روی رخت خواب رها کرد و پشت به پرهام لحاف را تا روی سرش بالا کشید؛ اما پلک هایش هنوز گرم نشده بود که با یک حرکت سریع لحاف از رویش کنار رفت. شوک زده و عصبی چشم هایش را باز کرد. - چرا همچین می کنی دیوانه؟ پرهام درحالی که دست به کمر بالا ی سرش ایستاده با لحن تمسخر آمیز و حق به جانبی گفت: - دکتر مملکت رو نگاه کن تو رو خدا. مرد گنده گرفته خوابیده تا لنگ ظهر، خجالت هم نمی کشه. مثل این که تو اومده بودی اینجا به یاری مظلومان و محرومان بشتابی نه اینکه کپه ی مرگت رو بذاری و بخوابی. آتیلا کلافه دستی به چشم های خواب آلودش کشید و کش و قوسی به تن کوفته اش داد. - مگه ساعت چنده؟ -یازده. برق از سرش پرید، سریع سر جایش نیم خیز شد و با صدای فریاد مانندی پرسید؛ -یازده؟ -هیس نره خر. پرده ی گوشم پاره شد. چهره ی آتیلا در کثری از ثانیه رنگ عوض کرد. -آقای روانپزشک روان پریش، صد بار بهت گفتم مثل آدم حرف بزن.بی تربیت. پرهام در حالی که از چشم های قهوه ای رنگش شیطنت می بارید با لحن خندانی گفت: - اصلا کشته و مرده ی این ادبتم. پاشو جمع کن ببینم . از صبح خروس خون تا حالا دنبال کار های ماشین جنابعالی ام، اون وقت تو اینجا گرفتی خوابیدی، آقای ادب زاده مودب پور. تمام این کلمات را با عصبانیتی ساختگی ادا می کرد که طرح لبخند را بر لب های آتیلا نشاند. کمی بعد با خونسردی ظاهری به سمت پنجره رفت. آتیلا نگاهی به قد و قامت بلند رفیق شفیقش که پشت به او مقابل پنجره ایستاده بود ؛انداخت. پوفی کشید و از جا بلند شد. صدای خنده ی بلند پرهام که در اتاق پیچید؛ آتیلا به سمتش برگشت تا دلیل این خنده های بی امان را بداند. -جان تو اصلا یادم نبود دیشب این لباس ها تنت بوده. به گوشه ای از اتاق و چمدان سیاه آتیلا اشاره کرد. -زود تر عوضشون کن تا مضحکه ی خاص و عاممون نکردی. دو تا مثل تو، توشون جا می شه. و بعد دوباره با صدا خندید. آتیلا نگاهی غضب آلود روانه ی چشم های پرهام که برقی از هیجان در عمق آن خانه کرده بود؛ انداخت. پرهام هیجان زده دست هایش را به هم مالید و ادامه داد؛ -راستی یه خبر مهم. مثل این که تو عمارت خان سور و ساط عروسی بر پاست. نمی دونی چه برو و بیاییِ. به گمونم امشب یه عروسی افتادیم. اون هم عروسی خان زاده های کورد. باید دیدن داشته باشه. آتیلا کلافه از پر حرفی های پرهام به سمت چمدان کوچکش رفت.
  10. #ایده هایی برای تزئین تراس کوچک و زیبا
  11. #رمان_هاوین #پارت8 ** *آتیلا*** قدم هایش را آرام و حساب شده، برای نزدیک شدن به منبع صدا برمی داشت. به ابتدای پلکان که رسید؛ توقف کرد. توده ی سیاهی در آن تاریکی محض توجهش را جلب کرد. چشم هایش را ریز کرد و با دقت خیره ی صحنه ی مقابلش شد. جسم نحیفی در انتهای راه پله ها نظرش را جلب کرد، تمام تنش گوش شد برای شنیدن ناله های سوزداری که گه گاه سکوت سنگین خانه را می شکست. با قدم های کوتاه به منبع صدا نزدیک تر شد. با دقت بیشتری به صدای نامفهومی که به گوشش می رسید، گوش سپرد. گویی شخصی سرسختانه با بغض جا خوش کرده در گلویش می جنگید، تا صدای گریه اش را در گلوی دردناکش خفه کند. صدا ها کمی برایش واضح تر شد. بزاق دهانش را فرو داد. نگاهی به پشت سرش کرد و دستپاچه در تاریکی شب، راهروی خلوت را از نظر گذراند. ترسیده بود. از واکنش مردان غریب این خانه می ترسید. اگر او را این گونه در حال جستجو و استراق سمع می دیدند چه فکری در مورد مهمان ناخوانده شان می کردند؟ به راستی چه جوابی برای مردان غیور این خانه داشت؟ قلبش به تکاپو افتاد و سینه اش سنگین شد. بزاق دهانش را فرو داد تا مرهمی برای گلوی خشک شده اش باشد . حس غریبی در درونش او را به جلو رفتن ترغیب می کرد. نمی دانست چرا؟ اما نمی توانست به اتاقش برگردد؛ و این ناله های سوزدار را به فراموشی بسپارد؛ و با خیالی آسوده به خواب برود. دستش را به نرده ی چوبی گرفت و نگاهش را در اطراف حیاط وسیع چرخاند. دستِ باد شاخ و برگ درختان تنومند را به رقص در آورده بود. همه جا تاریک بود و چراغ هایی روشن تک و توک در آبادی به چشم می خورد. جسم نحیف تکانی به خود داد و به سختی از روی پله های سیمانی بلند شد. نفس در سینه ی پسر جوان حبس شد و برای برگشتن به اتاقش عقب گرد کرد. پاشنه ی پایش به شی ای برخورد کرد و صدای ناهنجاری سکوت وهم آلود شب را در هم شکست. صدای شکستن گلدان گل با صدای پارس سگی در همان حوالی در هم آمیخت. چشم هایش را بست و دندان هایش را از روی حرص بر هم سایید. دانه های سرد عرق بر روی پیشانی اش جا خوش کرد. صدای دویدن غریبه ای بر روی پله ها به گوشش رسید و کمی بعد دختری با نفس های به شماره افتاده، در مقابلش قرار گرفت. دخترک نفس زنان دست های لرزانش را به سمت روسری اش برد و موهای بلندش را به اجبار به زیر شالش راند. انتظار داشت صدای جیغ و فریادش بلند شود؛ اما بر خلاف تصورش، دختر جوان نگاهی سرسری به جانبش انداخت؛ و با قدم هایی بلند خودش را به انتهای راهرو رساند. برای لحظه ای توقف کرد و بدون چرخیدن به سمت آتیلا پشت به او ایستاد. اندکی بعد دویدنش را از سر گرفت و در تاریکی راهرو محو شد. صداهایی از داخل حیاط به گوش رسید.نگاه متعجبش را از سیاهی مقابلش گرفت. چراغ اتاقی در حیاط روشن شد و همان پسر جوانی که حسن آقا، مرتضی خوانده بودش، چماق به دست از اتاق بیرون آمد. نگاهش در کل حیاط چرخید و بر روی پزشک جوان متوقف شد. ترس و اضطراب همانند خُره به جانش افتاد. انگشت های مشت شده اش را در جیب شلوارش مخفی کرد، سری به نشانه سلام تکان داد و با لحنی شرمزده گفت؛ -شرمنده.چیز خاصی نبود. فکر کنم یکی از گلدان های روی تراس پایین افتاد. یه مقدار بد خواب شده بودم، اومدم بیرون کمی هوا بخورم. چشم های عصبی و رگ زده ی پسر جوان را از همان فاصله هم می توانست به سادگی ببیند. صدای پارس سگ اعصاب متشنجش را بدتر بهم ریخته بود. پزشک جوان دست پاچه شده بود؛ درست مانند کودکی نا خلف که دستش مقابل بزرگ ترش رو شده بود. مرتضی بدون هیچ حرفی چوب را گوشه ای پرت کرد و به سمت سگ بسته شده در گوشه ی حیاط رفت. کنارش زانو زد و دستش را نوازش گونه بر روی سر حیوان نا آرام کشید. آتیلا چنگی به موهای پر پشتش زد و بدون لحظه ای درنگ به اتاق برگشت؛ اما هنوز ذهن و فکرش در حوالی دخترک گریان پرسه می زد.
  12. #رمان_هاوین #پارت8 ** *آتیلا*** قدم هایش را آرام و حساب شده، برای نزدیک شدن به منبع صدا برمی داشت. به ابتدای پلکان که رسید؛ توقف کرد. توده ی سیاهی در آن تاریکی محض توجهش را جلب کرد. چشم هایش را ریز کرد و با دقت خیره ی صحنه ی مقابلش شد. جسم نحیفی در انتهای راه پله ها نظرش را جلب کرد، تمام تنش گوش شد برای شنیدن ناله های سوزداری که گه گاه سکوت سنگین خانه را می شکست. با قدم های کوتاه به منبع صدا نزدیک تر شد. با دقت بیشتری به صدای نامفهومی که به گوشش می رسید، گوش سپرد. گویی شخصی سرسختانه با بغض جا خوش کرده در گلویش می جنگید، تا صدای گریه اش را در گلوی دردناکش خفه کند. صدا ها کمی برایش واضح تر شد. بزاق دهانش را فرو داد. نگاهی به پشت سرش کرد و دستپاچه در تاریکی شب، راهروی خلوت را از نظر گذراند. ترسیده بود. از واکنش مردان غریب این خانه می ترسید. اگر او را این گونه در حال جستجو و استراق سمع می دیدند چه فکری در مورد مهمان ناخوانده شان می کردند؟ به راستی چه جوابی برای مردان غیور این خانه داشت؟ قلبش به تکاپو افتاد و سینه اش سنگین شد. بزاق دهانش را فرو داد تا مرهمی برای گلوی خشک شده اش باشد . حس غریبی در درونش او را به جلو رفتن ترغیب می کرد. نمی دانست چرا؟ اما نمی توانست به اتاقش برگردد؛ و این ناله های سوزدار را به فراموشی بسپارد؛ و با خیالی آسوده به خواب برود. دستش را به نرده ی چوبی گرفت و نگاهش را در اطراف حیاط وسیع چرخاند. دستِ باد شاخ و برگ درختان تنومند را به رقص در آورده بود. همه جا تاریک بود و چراغ هایی روشن تک و توک در آبادی به چشم می خورد. جسم نحیف تکانی به خود داد و به سختی از روی پله های سیمانی بلند شد. نفس در سینه ی پسر جوان حبس شد و برای برگشتن به اتاقش عقب گرد کرد. پاشنه ی پایش به شی ای برخورد کرد و صدای ناهنجاری سکوت وهم آلود شب را در هم شکست. صدای شکستن گلدان گل با صدای پارس سگی در همان حوالی در هم آمیخت. چشم هایش را بست و دندان هایش را از روی حرص بر هم سایید. دانه های سرد عرق بر روی پیشانی اش جا خوش کرد. صدای دویدن غریبه ای بر روی پله ها به گوشش رسید و کمی بعد دختری با نفس های به شماره افتاده، در مقابلش قرار گرفت. دخترک نفس زنان دست های لرزانش را به سمت روسری اش برد و موهای بلندش را به اجبار به زیر شالش راند. انتظار داشت صدای جیغ و فریادش بلند شود؛ اما بر خلاف تصورش، دختر جوان نگاهی سرسری به جانبش انداخت؛ و با قدم هایی بلند خودش را به انتهای راهرو رساند. برای لحظه ای توقف کرد و بدون چرخیدن به سمت آتیلا پشت به او ایستاد. اندکی بعد دویدنش را از سر گرفت و در تاریکی راهرو محو شد. صداهایی از داخل حیاط به گوش رسید.نگاه متعجبش را از سیاهی مقابلش گرفت. چراغ اتاقی در حیاط روشن شد و همان پسر جوانی که حسن آقا، مرتضی خوانده بودش، چماق به دست از اتاق بیرون آمد. نگاهش در کل حیاط چرخید و بر روی پزشک جوان متوقف شد. ترس و اضطراب همانند خُره به جانش افتاد. انگشت های مشت شده اش را در جیب شلوارش مخفی کرد، سری به نشانه سلام تکان داد و با لحنی شرمزده گفت؛ -شرمنده.چیز خاصی نبود. فکر کنم یکی از گلدان های روی تراس پایین افتاد. یه مقدار بد خواب شده بودم، اومدم بیرون کمی هوا بخورم. چشم های عصبی و رگ زده ی پسر جوان را از همان فاصله هم می توانست به سادگی ببیند. صدای پارس سگ اعصاب متشنجش را بدتر بهم ریخته بود. پزشک جوان دست پاچه شده بود؛ درست مانند کودکی نا خلف که دستش مقابل بزرگ ترش رو شده بود. مرتضی بدون هیچ حرفی چوب را گوشه ای پرت کرد و به سمت سگ بسته شده در گوشه ی حیاط رفت. کنارش زانو زد و دستش را نوازش گونه بر روی سر حیوان نا آرام کشید. آتیلا چنگی به موهای پر پشتش زد و بدون لحظه ای درنگ به اتاق برگشت؛ اما هنوز ذهن و فکرش در حوالی دخترک گریان پرسه می زد.
  13. #رمان_هاوین #پارت7 ***هاوین* ** گونه های ملتهبش را به شیشه سرد و بخار گرفته پنجره تکیه داد به امید آن که اندکی از آن بغض تلخ و نفس گیر کاسته شود. پلک های متورم و خسته اش را به آرامی بر روی هم گذاشت. نفسی جان سوز از اعماق قلب غم بارش بیرون داد که حرارتش بر روی تن سرد شیشه، بخاری از جنس درد پوشاند. چشم های به رنگ شبش هزار باره گریستن را هم آوا با قطرات باران از سر گرفت... آن قدر بی صدا اشک ریخت و در دل زجه زد که نفس هایش به شماره افتاد. دست های کرخت شده اش را به دیوار ترک خورده کنار پنجره تکیه داد و به سختی پاهایش را به ایستادن مجبور کرد. دست بر روی دهانش گذاشت و طبق عادت دیرینه اش صدای گریه اش را در گلو خفه کرد. مبادا ذره ای از این فریاد و بغض شبانه به گوش های خان برسد. در آن تاریکی محض اتاق، همانند روشن دلی که تاریکی تمام زندگیش شده، راه خروج از اتاق را در پیش گرفت. او و تاریکی چه خاطره ها که باهم نداشتند و چه خلوت ها که باهم نکرده بودند. اصلا او تمام سختی های روز را به امید همین تاریکی و همین خلوت دو نفره سر می کرد. در اتاق را که باز کرد موجی از هوای سرد به سویش حمله ور شد. وارد راهرو تاریک که شد باد سردی تمام وجودش را به لرزه در آورد.اما برای دختری که در عین نحیفی؛ پیله ای از جنس آهن به دور خود تنیده بود این باد های سوز ناک نسیمی بیش نبودند. دستش را به نرده های چوبی رساند و از پلکان سیمانی سلانه سلانه پایین رفت. یک پله مانده به آخر توقف کرد و نشست.پاهایش را در آغوش کشید و صورت هم چون ماهش را خیره سیاهی مطلق آسمان کرد. آه کشید؛ آهی تلخ و نفس گیر... قطره های نرم باران جای جای صورتش را نشانه گرفتند و دخترک بی هیچ ابائی مجال خود نمایی به قطره های نرم باران بر روی گونه های گر گرفته اش داد. سرش را پایین انداخت و با صدای آرامی گریه کرد.گله کرد و شکایت کرد... از بخت بدش نالید و از سرنوشت تلخی که انتظارش را می کشید خون گریه کرد. فردا برای همیشه سیاه پوش آرزو هایش می شد و همه ی آن آرزو ها را دستان بی رحم مردی که اسم پدر را به ناحق به یدک می کشید- زیر خروار ها خاک مدفون می کرد.
  14. نمونه های زیبا از اتاق خواب های مخصوص کودک و نوجوان
  15. #رمان_هاوین #پارت6 در با صدای قیژ مانندی از هم گشوده شد . حسن آقا سینی به دست پشت در ایستاده بود؛ قهوه ای چشمان این پیرمرد عجیب آرامش بخش بود. - ببخشید مزاحم استراحت تان شدم ... لهجه اش به شیرینی عسل بود و بی اندازه به دل می نشست و لبخند به لب می آورد. -اختیار دارید حسن آقا...شما مراحمید....این ما هستیم که باعث زحمت شدیم. -نفرمایید دکتر جان...شما رحمت هستید رحمت... جنس مهربانی خالص و محبت بی ریای حسن آقا بی حد به محبت های مشهدی صدیق باغبان ویلای پدر آتیلا شباهت داشت. او هم همان قدر وجودش مایه ی آرامش بود و مهربانی هایش دل نشین.... با یاد آوری چهره ی مهربان باغبان دوست داشتنی شان طرح لبخند مهمان لب هایش شد. حسن آقا سینی آهنی بزرگ را به سمت آتیلا گرفت. -جمشید خان فرمودن شاید شام نخورده باشید...چیز مختصری تدارک دیدن. -ممنون از شما و جمشید خان...حسابی شرمنده مون aکردید. -نفرما پسرم ...دشمنتون شرمنده. لباس هایی که در دست داشت گوشه ای گذاشت و دست برد برای گرفتن سینی. - سلام. نگاهش را به جانب صاحب صدا که جوان ریز نقش و لاغر اندامی بود و کمی آن طرف تر چند دست رخت خواب بر دست های نحیف و کوتاهش سنگینی می کرد، سوق داد. نظری گذرا به صورت سبزه و ته ریش نامرتب پسر جوان انداخت و لبخند به لب آورد. - سلام...شب تون بخیر... ببخشید امشب همه رو زا به راه کردیم. به سمت اتاق چرخید و پرهام را صدا زد. -پرهام جان بیا این رخت خواب ها رو از این آقا پسر بگیر. مجدد و بی اختیار نگاهش به سمت جوان تازه از راه رسیده کشیده شد.به رویش لبخند زد. اما انگار این لبخند دوستانه زیاد به مزاق پسر جوان خوش نیامد که ابرو در هم کشید و سرش را به طرف دیگری چرخاند. در همان حین پرهام آمد و رخت خواب ها را از دست پسرک گرفت. حسن آقا دستش را بر روی شانه پسر سیاه چهره‌ گذاشت و گفت: -بهتره بریم مرتضی جان تا آقایون استراحت کنن.. آتیلا بار دیگری تشکر کرد و بعد از خداحافظی کوتاه به اتاق بازگشت. پرهام رخت خواب ها را گوشه ای پرت کرده بود و خودش روی آن ها با بی خیالی لم داده بود. سینی محتوی غذا را زمین گذاشت. عصبی از خونسردی بی حد پرهام چشم غره ای به جانبش رفت و گفت: -بلند شو ... با اون لباس های خیس لم نده رو رخت خواب ها لک می شن... پرهام بی خیال تر از چند لحظه قبل برو بابایی نثارش کرد و به سمت سینی غذا خیز برداشت. در حالی که چهار زانو کنار سینی نشسته بود و آستین های پیراهن چهار خانه ی آبی رنگش را تا می کرد با همان لحن شوخ همیشگی اش گفت: - نه بابا خوشم اومد انگار یه چیزهایی حالی شونه جون تو داشتم از گرسنگی می مردم... راستی این پسر سیاه سوخته کی بود؟؟؟ یه لحظه چنان چشم غره ای بهم رفت کم نمونده بود لباس هام از اینی که هست خیس تر بشه. دست برد و لقمه ای بزرگ در دهانش گذاشت. پزشک جوان خنده ی کوتاهی کرد و مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش شد -مراقب باش خفه نشی یه وقت. ..... نگاه از صفحه ی مستطیلی گوشی لمسی اش که هشدار خالی بودن باتری اش را می داد گرفت و خیره ی نیمرخ پرهام شد و لبخندی کم جان گوشه ی لب هایش نشست. فقط در حالت خواب و بی هوشی می شد این پسر را آن گونه آرام یافت. دستی به شقیقه های دردناکش کشید.از سر شب سردرد امانش را بریده، وبی خوابش کرده بود. پتو را از روی پاهایش کنار زد، از جا بلند شد و با احتیاط و بی سر و صدا از اتاق خارج شد. باران نم نم و آهسته بر روی زمین فرود می آمد...گویی دل آسمان به قدری پر بود که اشک هایش خیال بند آمدن نداشتند. به محض خروجش از اتاق باد سردی به گونه هایش سیلی زد و کمی از حرارت تب مانند وجودش را کاست.چشم بست برای آرامش گرفتن از این خنکای مطبوع و سکوت مطلق... صدای گریه و ناله ی ضعیفی پلک های بسته اش را از هم گشود. متعجب از این صدای گریه مانند به سمت پلکان قدمی برداشت.

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.