علی پاینده - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید

علی پاینده

عضو

آخرین بار برد علی پاینده در 22 آذر

علی پاینده یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

311 Excellent

2 دنبال کننده

درباره علی پاینده

  • تاریخ تولد 8 فروردین 775
  1. سس و نهال باغدارها بهش می گویند سِس یا سرطان. نوعی علف هرز است که به دیگر گیاهان می پیچد و از آن ها بالا می رود و بزرگ و بزرگ تر می شود تا روزی که گیاه را خفه می کند. می گویند که هیچ مدل سمی ندارد. تنها راه مبارزه ی فیزیکی است. تا دیدم شناختمش. پیچیده بود به نهال لیموی چهار فصلی که تازه کاشته بودم. خود سس هم باریک و جوان بود. آمدم تا از نهال جدایش کنم. آخ! خار نهال رفت توی دستم. خارهای نوک تیز و ریزی داشت مثل خار درخت نارنج. دوباره سعی کردم. دوباره خار رفت توی دستم. چند بار تلاش کردم. نمی شد. خارها در مقابل دست های نجات بخش من از اَنگلِ به خود چسبیده مراقبت می کردند! عاقبت رهایش کردم. می دانستم که مدتی بعد خشک می شود. علی پاینده
  2. راز پنهان من می گویند نباید این چیزها را به کسی گفت. می گویند اگر بگویی، می آیند سراغت و آنقدر اذیتت می کنند تا دیوانه شوی. نمی دانم واقعیت دارد یا نه. اگر واقعاً آن طور که می گویند، آن ها رفته باشند سراغ کسی که رازشان را فاش کرده است و آن قدر اذیتش کرده باشند، خُب، حتماً دیگر به کسی نگفته است تا دیگران بدانند که این حرف واقعیت است. اما مگر می شود؟! چیزی، نمی دانم چطور بگویم، از اعماق وجودت، مدام بِهِت فشار می آورد و می خواهد بِجَهَد بیرون. می خواهد بجهد بیرون تا سبک شوی. گویی واقعاً چیزی روی قلبت سنگینی می کند. رازی پنهان، آن قدر قوی که می خواهد در بطری را بشکند و بیاید بیرون. برای همین است که من این ها را می نویسم. اگر روزی به دست شمایی که نمی دانم کیستید اُفتاد، بدانید که واقعیت است اما به کسی نگویید چون من دوست ندارم دیوانه شوم. دوست ندارم آن طور که ایرج گفت نیمه شب بنشینند روی سینه ام و گلویم را فشار دهند. آخر می دانید، من مجردم و تنها زندگی می کنم. هیچ کس هم نیست که به دادم برسد؛ حتی اگر واقعاً بتوانم خودم را برهانم و فریاد بزنم. نمی دانم تقدیر بود که آن واقعه درست در همان شب اتفاق اُفتاد که با دوستانم از جن گفتیم یا واقعاً جنی صدایمان را شنید و با خود گفت که بگذار به این یکی ثابت کنم. در هر حال همه چیز در آن شب اتفاق اُفتاد. فکرش را که می کنم، اگر آن واقعه نبود که زندگیم را تغییر داد، چه شبی بود. یک شب فراموش نشدنی در کنار دوستان. و شاید تقصیر خودم بود که شروع کردم و از جن گفتم. آخر می دانید، خیلی حال می دهد. خصوصاً آخر شب ها. وقتی خمار نشسته ای و هر کس پایش را دراز کرده یک سو. فرهاد دود قلیان برازجانی را داد بیرون و گفت: این چیزها شوخی نیست سهراب. ما خودمان خانه یِمان را بخاطر جن فروختیم. می آمدند و مادرم را می زدند. خندیدم و گفتم: دیگر چِرت و پِرت نگو. این ها همه اش حرف است. جن که واقعاً کسی را نمی زند. فرهاد پاسخ داد: بَه... اختیار دارید. جلوی چشم خودم مادرم را بلند کردند. روی هوا بلند شد و از بالای راه پله پرت شد پایین. پوزخند زدم و گفتم: حالا تو مطمئینی که پایش سر نخورده؟ فرهاد روی مبل راحتی نیم خیز شد. خشم را در ماورای چشم های مشکی و ابروهای پُر پشتَش می دیدم. گفت: پایش سر خورد! من و اصغر پشت سرش بودیم. اگر پایش سر خورده بود که گرفته بودیمش. از بالای سرمان توی هوا راه رفت و بعد اُفتاد. ایرج تکانی خورد و پشت فرهاد درآمد. در حالی که سینۀ برهنه و پر مویش را می خاراند گفت: راست می گوید. پسرخاله ام تعریف می کرد که چیزی شب ها بلندش می کرد. تا می خواست بخوابد می آمد و صدایش می زد. یک شب ناگاه بلند می شود و می بینَدَش. روبرویش نشسته بوده. گویا پسر بچه ای بوده. می گفت که محکم زده است تو گوشش. خدا روز بد نصیب آدم نکند. تعریف می کرد که چطور پدر و مادرش پدرش را درآورده اند. نیمه شب می نشستند روی سینه اش و نمی گذاشتند نفس بکشد. ایرج سر لولۀ قلیان میوه ای را گرفت سمتم. لوله را که گرفتم، بدنۀ رنگوارنگ قلیان را از جلوی خودش برداشت و گذاشت جلوی من. پُکی زدم و گفتم: برعکس این اتفاق برای من هم اُفتاده. چند شب پیش خوابم نمی برد. با مینا، می دانی ایرج، همان دختری که برایت تعریف کردم دعوایم شده بود. از این سر اُتاق به آن سر می رفتم و با خودم حرف می زدم. هر چه دراز می کشیدم خوابم نمی برد. داشتم دیوانه می شدم. گفتم بگذار جایم را عوض کنم و بروم باغشهر شاید خوابم ببرد. بلند شدم و نصفه شب از مجتمع زدم بیرون. کمی سوار ماشین پِر خوردم تا آرام تر بشوم. دو سه شب بود که رسیدم. چراغ های محوطه خراب بودند. البته نور همسایه ها کمی محیط را روشن می کرد. نمی دانی چه بادی می آمد. هوره می کشید و درخت ها را تکان می داد. رفتم داخل سوئیت و در را از پشت قفل کردم. نمی دانم چطور بود، می دانی، تا می خواست خوابم ببرد... کمی جا به جا شدم و ادامه دادم: اِنگار یک نفر دست هایش را می گذاشت روی کتفم و تکانم می داد. چند بار بلند شدم. یک بار تمام چراغ ها را روشن کردم و کل سوئیت را گشتم. داخل دستشویی و حمام و حتی قفسه های کابینت. عاقبت هم تمام چراغ ها را روشن گذاشتم و خوابیدم. فرهاد در حالی که سعی می کرد به دودها شکل بدهد گفت: اگر باهاش face to face شدی به کسی نگو. مشتی تخمک برداشتم و گفتم: چرا؟ گفت: اگر به کسی بگویی دیگر رهایت نمی کند. مادرم هم همین طور شده بود. تخمک ژاپنی را شکستم و پوزخند زنان گفتم: جن را که آن طور واضح نمی بینند. می دانی، جن وقتی می آید سراغت که آدم، می دانی، حالتی بین خواب و بیداری، اسم خوبی دارد، حالتی که انسان نه خواب است و نه بیدار. فقط در آن حالت سراغ آدم می آید. فرهاد و ایرج هر دو زُل زده بودند و نگاهم می کردند. مات و مبهوت با چشم های درشت شده. ایرج گفت: نه. اصلاً هم این طور نیست. پدر بزرگ دوستم خانه یِشان جن داشت. یک شب تنها می خواست آنجا بخوابد. به نوعی مجبور بود. پدر بزرگش رفته بود مسافرت و آنجا را سپرده بود دست او. به هر کدام از اقوامش می گفت تُخم نمی کردند همراهش شوند. دستی روی موهای روغن زده اش کشید و ادامه داد: من هم اولش مثل تو فکر می کردم. کلی بِهِش خندیدم و همراهش شدم. مگر می گذاشتند بخوابی. شیر دوش حمام باز می شد. در دستشویی خود به خود به هم می خورد. در یخچال را باز می کردند و دوباره می بستند. سریع می دویدیم و نگاه می کردیم، هیچ کس نبود. پوزخند زدم و گفتم: دیدید، تو هم با چشم های خودت چیزی ندیدی! اصلاً از کجا معلوم، شاید با دوست دیگری هماهنگ کرده باشد تا تو را دست بیندازند. ایرج دستش را گذاشت زیر سرش و دراز کشید. چشم دوخت به تلویزیون چهارده اینچ و گفت: برو بابا. هر چه می گوییم باورش نمی شود. جن ها از غذای فاسد تغذیه می کنند. از خودش که نه، از بویش. برای همین بوده که در یخچال را باز و بسته می کردند. گفتم: اصلاً می دانید، من یکی تمام چیزهایی که گفتم شوخی بود. می خواستم دَستِتان بیندازم. اصلاً می دانید، حالا که این طور شد امشب می روم باغ و درست نه داخل سوئیت بلکه وسط محوطه می خوابم. ببینم واقعاً چیزی هست یا نه. ایرج و فرهاد هر دو سیخ شدند. فرهاد گفت: توصیه می کنم این کار را نکنی. ایرج گفت: همین جا با هم نشسته ایم، شب هم همین جا بخواب. بلند شدم. در حالی که شلوار جینم را از روی مبل پشت سرم برمی داشتم و می پوشیدم گفتم: نه. می خواهم به همه یِتان ثابت کنم. و بلندتر داد زدم: جن ها، جن ها، بیایید ببینم واقعیتید یا نه. فلان فلانتان اگر نیایید. فرهاد بلند شد. در حالی که دستش را در هوا تکان می داد گفت: ساکت. صدایت را می شنوند. نام جن در قرآن هم آمده. آن ها همه جا هستند. تو حتی این را هم قبول نداری؟! دستم را در هوا تکان دادم و گفتم: برو بابا، یکی دیگر را پیدا کنید و مسخره اش کنید. دست انداختم و سوئیچ ماشینم را از جاکلیدیِ چسبیده به دیوار برداشتم. آمدم در را باز کنم که فرهاد پرید و دستم را گرفت. گفت: اصلاً تو درست می گویی، می خواستیم اذیتت کنیم. قول می دهیم که دیگر این کار را نکنیم. بمان پیشِمان. همینجا بخواب و امشب باغ نرو. دیگر واقعاً داشتند کفرم را در می آوردند. دستم را پس کشیدم و گفتم: اصلاً از لَجِ شما هم که شده می خواهم امشب را باغ بخوابم. یک چایی ساز تازه هم گرفته ام، می خواهم راه بیفتم و همه جا را آب جوش بریزم. ایرج با کف دست محکم زد روی پیشانی اش. گفت: نکن این کار را. برو بخواب اما لااقل این کار را نکن. جن ها هم مثل ماها بچه دارند. بچه هاشان روی زمین می خوابند. اگر آب جوش بریزی و بچه هاشان را بسوزانی دیگر وِلَت نمی کنند. دیگر جوابشان را ندادم. کُفری در آپارتمان را باز کردم و محکم پشت سرم به هم کوفتم. پریدم داخل اِل نود سفید و گازش را گرفتم. پر شتاب دور زدم و دور شدم. دیدم که فرهاد و ایرج هر دو پشت سرم دست تکان دادند. بعد هم زنگ موبایلم بلند شد. جواب ندادم. به ترتیب زنگ می زدند. یک بار فرهاد و یک بار ایرج. عاقبت خسته شدم و خاموشش کردم. با خودم فکر می کردم عجب کثافت هایی هستند که رفیقشان را دست می اندازند. از مجتمعِ غدیر زدم بیرون. اَنداختم در جادۀ اصلی و راندم سمت باغشهر. جاده خلوت بود. گاهی تک و توک ماشینی از روبرو می آمد اما هم مسیر من کسی نبود. آن شب ماه کامل بود. نورِ کَمسوی چراغ های دو سوی جاده می اُفتاد روی دست اَندازها. یک آن چیزی توجه ام را جلب کرد. سرعتم را کم کردم. حدسم درست بود. دختر یا شاید هم زن جوانی بود. ایستاده بود کمی جلوتر از حاشیۀ خاکی، درست زیر نور یکی از چراغ ها. آن موقع شب آنجا چه می کرد! نزدیک تر رفتم و ترمز کردم. طرۀ موهای بافته شدۀ طلایی اش از سمت چپ روسریِ سیاه ریخته بود بیرون. کیف زنانۀ دسته دار روشنی را با دو دست گرفته بود. شیشه را پایین دادم و پرسیدم: خانم جایی تشریف می برید؟ معمولاً اکثرشان در این مواقع کمی ناز می کنند اما او زود جلو آمد. آرام و موقر کمی خم شد و گفت: در باغشهرها زندگی می کنم. می خواهم بروم خانه. خندیدم و گفتم: چه خوب. مسیرمان یکیست. افتخار بدهید در خدمتان باشیم. در جلو را باز کرد و وارد شد. چه چشم های درشت و مژه های قشنگی داشت. لبخند ملیحش را از هیچ دختری ندیده بودم. جوری نگاهم می کرد که دلم می خواست همان لحظه بپرم و بَغَلَش کنم. به خودم نهیب زدم که آرام باش، چه می کنی؟! هنوز موقعش نیست. خودت را ضایع نکن. آرام دنده را جا زدم و حرکت کردم. پرسیدم: کدام خیابان باغشهرها می روید؟ گفت: کاج. یک لحظه جا خوردم اما سریع خودم را جمع و جور کردم. گفتم: کاج! چقدر جالب. می دانید، باغشهر من هم همانجاست. شما ساکن کدام کوچه هستید؟ برعکس من که کمی اضطراب داشتم و این به لحنم هم سرایت کرده بود او خیلی آرام حرف می زد. گفت: میخک پنج. باز هم جا خوردم. سریع گفتم: میخک پنج! یعنی همسایۀ ما هستید؟ گفت: شما هم ساکن میخک پنج هستید؟ گفتم: ساکنِ ساکن که نه، کامل نساختمش. فقط نگهبانی اش را ساخته ام. بعضی وقت ها تفریحی می روم آنجا. زیر چشمی نگاهش کردم. چشم اَزَم بر نمی داشت. زُل زده بود مستقیم روی صورتم. نه به راست نگاه می کرد و نه روبرو. زیر نگاهش داشتم خیس عرق می شدم. گفت: ولی ما همانجا زندگی می کنیم. گفتم: جای خوبی را انتخاب کرده اید. سکوت و آرامشی که باغشهرها دارد هیچ جا ندارد. من در آپارتمان زندگی می کنم. اگر پول داشتم کامل می ساختمش و می رفتم همانجا. بدتر از آپارتمان وجود ندارد، می دانی، معنای چهار دیواریِ اختیاری را نمی دهد. خدا نکند توی تمام همسایه هایت یکی شان بد از آب در بیاید. آن وقت است که آسایش اَزَت رُبوده می شود. شما چند سال است که در باغشهرها زندگی می کنید؟ خندید. گفت: خیلی سال است. متعجب گفتم: خیلی سال! باغشهرها خیلی وقت نیست که آباد شده. قبلاً ها آدم جرأت نمی کرد شب بماند. می دانی، پر بود از افغانی. من یک شب گرگ هم دیدم. باز هم خندید. گفت: از گرگ می ترسید؟ متعجب تر نگاهش کردم. گفتم: یعنی گرگ گرسنه، آن هم در زمستان، ترس ندارد؟! گفت: نه عزیزم؛ چه ترسی دارد! با خودم فکر می کردم که چه دختر عجیبی است. شاید هم جلویم قُپی می آمد. کامیون جلویی مدام نورش را بالا و پایین می برد. یک آن متوجه شدم که رفته ام سمت مخالف. سریع دستم را گرفتم به راست. کامیون بوق ممتدی کشید و رد شد. بلند خندید. گفت: حواست کجاست! لبخند زدم. لبخندی تلخ. چند ثانیه سکوت حائِلِمان شد. از بسته دستمال کاغذیِ روی داشبورد دستمالی برداشتم و عرق پیشانی ام را پاک کردم. هنوز زیر چشمی می پاییدَمَش. برای اولین بار به روبرو نگاه می کرد. لبخند ملیحش محو شده بود. با احتیاط پرسیدم: حالا اسم شما چی هست؟ دوباره لبخند نشست روی لب های سرخش. دوباره چشم اَنداخت روی من. نگاه کردم. آبی بودند. قشنگ ترین چشم های آبی ای که در تمام زندگی ام دیده بودم. گفت: شما از چه اسمی خوشتان می آید؟ از خودم پرسیدم که این دیگر چه سؤالی است! شاید قصد دارد باهام بازی کند. لبخند زدم و گفتم: آرزو. از نازنین هم خوشم می آیم. گفت: نشد. نازنین یا آرزو؟ از کدامش بیشتر خوشت می آید؟ گفتم: آرزو. آرزو قشنگ تر است. نگاهش دوباره رفت سمت روبرو. کامل تکیه داد و در صندلی فرو رفت. گفت: پس اسم من هم همان آرزوست. برای بار چندم خندیدم. با خودم فکر می کردم که این دیگر چه جور بازی ای است! تا آن زمان ندیدم بودم که دختری در اولین برخورد این طور رفتار کند. کمی دست دست کردم و با احتیاط گفتم: ببخشید، اگر سؤالی اَزِتان بپرسم، ناراحت نمی شوید؟! گفت: نه عزیزم، بپرس. گفتم: شما... شما مجردید یا متأهل؟ باز بلند خندید. چشم هایش را بست و خندید. گفت: حالا که مجردم. سرخ و سفید شدم و گفتم: منظورتان از حالا چیست؟ یعنی قبلاً متأهل بوده اید و از هم جدا شده اید؟ ترسیدم از دستم ناراحت شود اما چنین نشد. با همان لبخند ملیح که گویی جزئی از چهره اش بود گفت: آری. قبلاً متأهل بوده ام. نه یک بار بلکه چندین و چند بار. با خودم فکر کردم که این دیگر چه جوابیست! پرسیدم: درست متوجه نمی شوم. یعنی چند بار ازدواج کرده اید! برای بار سوم بلند خندید. خنده اش هم قشنگ بود. اصلاً همۀ کارهایش قشنگ بود. گفت: بیشتر از چند بار. مستقیم نگاهش کردم. از نوک روسریِ مشکی تا روی کفش های پاشنه بلندش. گفتم: بِهِتان نمی آید که خیلی سِنِتان زیاد باشد. چه طور چند بار ازدواج کرده اید؟! شاید هم... شاید هم دارید می دهید دستم؟! دوباره به روبرو نگاه کردم. اکثر چراغ های آن منطقه خراب بودند و مسیر جاده درست معلوم نبود. نور بالا زدم. جدی گفت: سن من خیلی بیشتر از آن چیزیست که حدس می زنی؟ دوباره نگاهش کردم. باز هم از نوک سر تا نوک پا. حتی تک تک دکمه های براق مانتویِ مشکی چسبانش. با خودم فکر می کردم که دختره دیگر واقعاً دارد شورش را در می آورد. یعنی قیافه ام اِنقدر شبیه احمق هاست. یک آن ترمز کردم. سرم نزدیک بود بخورد به شیشۀ جلو. برعکس من او اصلاً تکان نخورد. برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. گفت: حدست درست است. می خواستم بِهِت بگویم که خیابان کاج را رد کرده ای اما گفتم بگذار خودش بفهمد. عصبانی دور زدم. وقتی دید آن طور می پیچم گفت: ناراحت نباش. قصدم اذیت نبود. باور کن از مصاحبت باهات لذت می بردم. می خواستم زمان بیشتری با هم باشیم. حرفش بسان آبی بر آتش بود. وارد خیابان کاج شدیم. سر خیابان را کنده بودند و جایش تازه پر شده بود. با دنده یک از روی برآمدگی رد شدم. نگاهی به خاک و خُل اطراف محلِ کند و کو انداخت و گفت: قبلاً ها این منطقه کاملاً بیابان بود. نگاهش رفت روی ویلاهای میلیاردی. آهی کشید و ادامه داد: اما حالا خیلی آباد شده. پرسیدم: من این باغشهر را هشت سال پیش خریدم. می دانی، خیلی از این ویلاها آن زمان هم بود. مگر شما چند وقت است که اینجا ساکنید؟ دوباره آه کشید. گفت: خیلی وقت. رو بِهِم کرد و ادامه داد: اگر زمان دقیقش را بگویم هرگز باور نمی کنی. راستش... راستش... اگر قرار باشد آبادانیِ شماها این طور ادامه پیدا کند، مجبوریم برویم. خیلی هامان تا حالا رفته اند. ما محل های شلوغ را دوست نداریم. راجع به چی صحبت می کرد! متعجب پرسیدم: منظورت از ما چیست؟ چرا آبادانی را دوست ندارید! پیچیدم درون کوچۀ میخک پنج و ادامه دادم: هر چه باغشهرهای بیشتری در این منطقه آباد بشود امنتیش بیشتر است. می دانی، چند سال پیش من که جرأت نمی کردم شب اینجا بخوابم. خندید. پوزخند زد. چیزی ما بین این دو. از حرکتش دلخور شدم. پَکَر گفتم: راستی کجا بایستم؟ ساکن کدام ویلا هستید؟ با انگشت به در قرمز اشاره کرد و گفت: کنار آن باغشهر بایست. تعجب کردم. به باغشهر من اشاره می کرد! با این وجود بی سؤال و جواب آرام پارک کردم و متعجب نگاهش کردم. باز آه کشید. دست اَنداخت و یکی از کفش های پاشنه بلندش را درآورد. شروع کرد به مالش پایش. جوری رفتار می کرد گویی در اثر راه رفتن وَرَم کرده است و اذیتش می کند. گفتم: بگذارید برایتان چراغ روشن کنم. چراغ سقف ماشین را روشن کردم. یک آن چشمم اُفتاد به پایش. این بار واقعاً داشتم شاخ در می آوردم. کف پایش کوتاه بود. خیلی کوتاه تر از آدم های عادی. جوراب عجیبی پوشیده بود که فرم واقعی پایش را پنهان می کرد. یک لحظه به ذهنم خطور کرد که خدا هیچ وقت همه چیز را با هم به کسی نمی دهد. دختر به این خوشگلی ناقص الخلقه است. در حالی که پایش را ماساژ می داد گفت: راه رفتن با این کفش ها بعضی وقت ها واقعاً سخت می شود اما برای اینکه شبیه شماها بشویم لازم است. در را باز کرد و پیاده شد. درِ باغشهرم را باز کرد و رفت تو. در را پشت سرش بست. نمی دانم چه مدت همان طور انگشت به دهان آنجا مانده بودم. سرم را تکان دادم. پریدم بیرون. دست اَنداختم که در را باز کنم که دیدم قفل است. کِی قفل شده بود! در باز بود! ندیده بودم که از پشت قفل شود! دوباره جستم سمت ماشینم. همه جا را به هم ریختم. از بس اِسترس داشتم یادم رفته بود کلید باغشهر را کجا گذاشته ام. آخر سر پس از کلی گشتن در صندوق عقب پیدایش کردم. هنگام برگشتن چند بار از دستم به زمین افتاد. داخل قفل هم درست نمی رفت. دست هایم می لرزید. با دردسر رفتم تو. کلید برقِ محوطه باز بازی درآورد و با بدبختی روشن شد. هیچ کس نبود. در سوئیت را باز کردم. تمام چراغ ها را روشن کردم. در دستشویی و حمام را باز گذاشتم. چراغ قوه برداشتم و پشت تک تک درخت ها را گشتم. هیچ کس نبود. مات بودم. مبهوت بودم. عین مجسمه بر جا خشک بودم. نه توان رفتن داشتم و نه توان ایستادن. چه شده بود! خواب بودم یا بیدار بودم؟ محکم زدم توی گوش خودم. پشت دستم را نیشگون گرفتم. جوری محکم که خون آمد. و تازه آن زمان بود که یاد حرف های فرهاد و ایرج افتادم. و تازه آن زمان بود که یادم آمد که خودم بلند بلند چه چیزها گفته بودم و چه فحش ها نثار جن ها کرده بودم. در پشت سرم محکم به هم خورد. پریدم و جهیدم و جستم سمتش. کلید از دستم به زمین اُفتاد. آمدم بردارَمَش که خودم هم زمین خوردم. زانوی شلوار تازه خریده ام پاره شد با این حال نه آن را همان لحظه فهمیدم نه ضرب دیدگی ای که هفته ها باهام بود. در را باز کردم و بی آنکه ببندمش سوار ماشینم شدم و گازش را گرفتم. سر خیابان کاج ایستادم. پیشانیم غرق عرق بود. دست هایم می لرزید. اصلاً تمام بدنم می لرزید. و از آن شب شروع شد. دیگر نمی توانستم درست بخوابم. تلوزیون را روشن می گذاشتم و سعی می کردم بیدار بمانم. کوچک ترین صدایی چنان از جا می پراندم گویی بمبی منفجر شده باشد. سعی کردم باغ را بفروشم. از این بنگاه به آن بنگاه می رفتم و هر بار قیمت را پایین تر می آوردم. نمی دانم چطور بود که هر مشتری ای می آمد از بیرون می پسندید اما تا داخل می رفت پشیمان می شد. و... عاقبت از خیرش گذشتم. و تصمیم گرفتم که ساکت شوم. تصمیم گرفتم که این ماجرا را به هیچ کس نگویم. حتی به فرهاد و ایرج. تا امروز. تا امروز صبح که دیگر نتوانستم. و اگر این ها را نمی نوشتم، باور کنید که... شاید بعد از بی خوابیِ دیشب دیوانه شده بودم. حالا هم نمی دانم که با نوشته هایم چه باید بکنم. اگر حرف های فرهاد و ایرج درست باشد. و اگر واقعاً این نوشته ها باعث دردسر شود. آه خدای من چه باید بکنم؟! نوشته: علی پاینده
  3. هدیه ای بنام ماه

    داستان کودک و نوجوان هدیه ای بنام ماه روزی روزگاری، نه خیلی سال پیش، بلکه در همین زمان های اخیر، دختر بچه ای، نه در سرزمینی دور، بلکه یک جایی همین دور و بر خودمان زندگی می کرد. اما این دختر بچه شباهتی عجیب با تمام دختر بچه های قصه های تاریخ داشت. او تنها بود. نه اینکه کسی را نداشت، هم پدر داشت، هم مادر، هم برادر بزرگ تر، هم خاله و عمه و عمو و دایی، و خلاصه کلی فک و فامیل و در و همسایه ی دیگر، اما باز هم تنها بود. دلیل تنهایی اش هم این بود که امروز روز تولدش بود، و هیچ کس این روز بخصوص را بیاد نداشت. دختر بچه تنها، بله، تنهای تنها، در کوچکترین اتاق آپارتمانشان نشسته بود و با تنها همدمش، یعنی یک عروسک باربی زیبا حرف می زد. عروسک را در دست گرفته بود و همانطور که با موهای طلایی عروسک بازی می کرد، برای عروسک از غم و غصه اش می گفت. اینکه هیچ کس، نه پدر، نه مادر، نه برادر بزرگ تر، و نه هیچ کس دیگر روز تولدش را یادش نیست تا بهش هدیه ای بدهد. پدر و مادر هر دو به سر کار می رفتند و برادر به دانشگاه و هر سه انقدر مشکل در زندگی شان داشتند که دیگر تولد دختر کوچک خانه و هدیه دادن بهش برای هیچ کدامشان مهم نباشد. دختر همینطور آرام و غمگین نشسته و همینطور که عروسک را در دست داشت، داشت باهاش حرف می زد که ناگاه عروسک به حرف آمد و بهش گفت که: آیا واقعاً مریم، انقدر گرفتن هدیه ی در روز تولد برایت مهم است؟! مریم اولش ترسید و ناخودآگاه عروسک را به زمین انداخت و کمی دور شد و جیغ کوتاهی هم کشید چونکه تا آن لحظه هرگز برایش اتفاق نیفتاده بود که یکی از اسباب بازی هایش باهاش صحبت کند. عروسک باربی در حالی که از جا بلند می شد و دامن کوتاهش را می تکاند به مریم گفت: نترس دختر. مگر من همان عروسک نیستم که تو هر شب در آغوش می گرفتی و می خوابیدی؟ حالا چه شده که انقدر ترسیده ای؟! مریم من من کنان گفت: تا حالا هم هرگز نشده بوده که با من حرف بزنی. عروسک باربی گفت: آخر تا حالا هیچ وقت انقدر تنها و غمگین نبودی که لازم باشد من باهات حرف بزنم. تمام عروسک ها و اسباب بازی ها قادر به حرف زدن هستند و تمام اعمال و حرکات و صحبت های صاحبانشان را درک می کنند اما هرگز اجازه ندارند با آن ها سخنی بگویند یا در حضور آن ها حرکتی انجام دهند مگر اینکه آن کودک واقعاً خیلی تنها باشد. تنها در این صورت است که ما اجازه سخن گفتن و یا حرکت کردن داریم تا صاحبمان را از غم نجات دهیم. و امروز مریم... بله امروز... تو واقعاً تنها بودی. مریم که کمی ترسش فرو ریخته بود به سمت عروسک رفت و کمی خم شد جوری که صورتش مقابل عروسک قرار بگیرد و بعد گفت: بسیار خوب، حالا آیا ای عروسک زیبا، می توانی برای من کاری هم انجام دهی؟ عروسک فکری کرد و گفت: هر کاری که نه، قدرت هر کس حد و مرزی دارد، اما تو کارت را بگو، اگر بتوانم دریغ ندارم، برایت انجام می دهم. مریم ذوق زده گفت: من یک هدیه می خواهم. عروسک باز کمی فکر کرد و گفت: چه هدیه ای، بگو، اگر بتوانم حتماً آن را برایت تهیه می کنم. عروسک با خودش فکر می کرد که احتمالاً مریم اسباب بازی ای، لباسی چیزی می خواهد و در حد توان عروسک هم بود که آن را فقط برای یکبار برایش تهیه کند اما مریم در نهایت تعجب عروسک به سمت پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد و به آسمان که در حال تاریک شدن بود و تازه اولین ستاره های شب در آن چشمک می زدند نگاه کرد و ذوق زده فریاد زد: ماه ه ه. من ماه را می خواهم. عروسک چند لحظه شوک زده به چشمان ذوق زده ی مریم نگاه کرد. سرانجام گفت: ماه! اما، چنین چیزی در حد توان من نیست. نمی شود هدیه ی ساده تری بخواهی؟ مثلاً یک عروسک زیبای دیگر؛ یا یک لباس پرنسسی زیبا؟ مریم لجبازانه در حالی که پرده را رها می کرد و سرش را تکان می داد گفت: نه. نه. من فقط ماه را می خواهم. فقط و فقط همان. ماه. مریم برای عروسک تعریف کرد که هر شب در تنهایی روبروی پنجره می نشسته و به ماه نگاه می کرده و آن کشش خیره کننده را می دیده و روزهایی که ماه در آسمان نبوده همیشه خیلی ناراحت می شده که چرا ماه نیست و همیشه می ترسیده که یک وقت جلوی پنجره یشان یک آپارتمان بلند دیگر ساخته شود و مریم دیگر نتواند ماه را ببیند و از آنچه که هست هم تنهاتر شود و تنها چیزی که واقعاً در زندگی اش می خواهد فقط و فقط همان... ماه است. عروسک مدتی به فکر فرو رفت. واقعاً چنین کاری در حد توان او نبود. از سوی دیگر نمی خواست که مریم را درست در روز تولدش نااُمید کند. سرانجام گفت: ببین مریم، چنین کاری در حد توان من نیست. اما اگر بخواهی من می توانم تو را راهنمایی کنم تا به خواسته ات برسی. منتهی مسئله این است که به دست آوردن چنین چیز گرانبهایی ممکن است خطرناک باشد. ای کاش تو از این خواسته ات دست می کشیدی، مثلا نمی خواهی... نمی خواهی من یک لباس پرنسسی زیبا... عروسک لباس پر زرق و برق خودش را به مریم نشان داد و ذوق زده ادامه داد: مثل این برایت تهیه کنم؟ عروسک پیش خودش فکر می کرد که حتماً مریم از این پیشنهادش با شادی استقبال خواهد کرد اما به عکس نظر عروسک مریم خیلی سرد نِق نِق کنان پاسخ داد: نه ه ه. نه ه ه. من همان ماه را می خواهم. فقط همان. مریم در حالی که به حالت قهر رویش را از عروسک برمی گرداند ادامه داد: فقط همان. اگر نمی توانی خواسته ام را انجام دهی، پس برای همیشه ساکت شو. مثل قبل. اصلا... اصلا... از پیش من برو. دیگر نمی خواهم تو را ببینم. مریم چند گام از عروسک دور شد. عروسک باربی واقعاً از تهدید مریم ترسید. آخر رها کردن صاحب برای اسباب بازی ها واقعاً کار خیلی سخت و مایه ی آبروریزی بود. اگر بچه ای تصمیم می گرفت که اسباب بازی خود را دور بیندازد این امر مایه ی شرمساری برای اسباب بازی در تمام طول زندگی اش بود. و عمر اسباب بازی ها هم مثل انسان ها نبود. اگر اتفاق فیزیکی ای براشان نمی افتاد ممکن بود حتی اسباب بازی برای قرن ها تا زمانی که جسم فیزیکی شان وجود داشت به حیات خود ادامه دهد. و در تمام این مدت اسباب بازی هرگز اجازه نداشت صاحب دیگری اختیار کند و یا وارد منزل دیگری شود چرا که دل کودک صاحبش را شکسته بود و مجبور بود تا پایان جهان با شرمساری به یک زندگی ننگین ادامه دهد. پس عروسک با صدای بلند و خیلی جدی گفت: بسیار خوب. خواسته ات را برآورده می کنم. مریم با خوشحالی به سمت عروسک برگشت: راست می گویی؟! واقعاً؟! عروسک در حالی که سرش را پایین و بالا می برد گفت: واقعاً. منتهی یادت باشد که من بهت هشدار دادم که این کار ممکن است خطرناک باشد و سرنوشت خوبی نداشته باشد. مریم بار دیگر چند گام برداشت و به عروسک نزدیک شد و در حالی که زانوی راستش را بر زمین می زد و خم می شد رو به عروسک گفت: مشکلی نیست. فقط بگو. چکار باید بکنم؟ عروسک که حالا کاملاً متوجه شده بود که راه دیگری وجود ندارد و مریم واقعاً سرسختانه خواسته اش را می خواهد گفت: تنها یک جادوگر می تواند خواسته ات را برآورده کند. یک لحظه رنگ از رخسار مریم پرید. متعجب گفت: جادوگر؟ عروسک سرش به علامت تأیید تکان داد. مریم گفت: اما... اما... مادرم همیشه می گفت که جادوگرها وجود ندارند. و این چیزها فقط مال قصه هاست. عروسک گفت: نه مریم. مادرت اشتباه می کند. جادوگرها، دیوها، پری ها، و تمام چیزهای دیگری که در قصه ها خوانده ای، همه ی آن ها، واقعاً وجود دارند. حالا آیا باز هم می خواهی ماه را به دست بیاوری؟ مریم یک لحظه درنگ کرد اما بعد از فکری کوتاه، بار دیگر ذوق زده گفت: بله ه ه. می خواهم. عروسک که دید مریم انقدر برای رسیدن به خواسته اش مصمم است گفت: بسیار خوب. برای پیدا کردن یک جادوگر، باید او را طلب کنی. عروسک به قفسه ی چوبی کتاب های قصه ی مریم اشاره کرد و ادامه داد: آن کتاب را بیاور. کتاب قصه های هزار و یک شب را. مریم متعجب به سمت قفسه ی چوبی کتاب ها حرکت کرد و با راهنمایی عروسک از میان آن ها کتابی که مربوط به بازنویسی و به روزرسانی تعدادی از قصه های هزار و یک شب بود را آورد. کتاب مصور که پر از عکس ها و نقاشی های زیبا بود را جلوی عروسک گذاشت. عروسک از مریم خواست که کتاب را باز کند. بعد رو به کتاب گفت: آهای... آهای... کتاب. بگو بدانم، چطور می شود در این دوره زمانه یک جادوگر را یافت؟ مریم متعجب به عروسک و کتاب نگاه می کرد اما کتاب هیچ حرکتی نکرد و هرگز سخنی نگفت. همچنان بی حرکت بر جا مانده بود. عروسک این بار محکم تر رو به کتاب ادامه داد: آهای... آهای کتاب. بازی در نیاور. می دانم که تو هم سخن می گویی. حالا به من بگو، چطور در این دوره زمانه می توان جادوگری را پیدا کرد؟ عروسک چند بار دیگر هم کتاب رو مورد خطاب خود قرار داد اما کتاب همچنان بی حرکت برجا مانده بود و هرگز صحبتی نکرد. عروسک گفت: بسیار خوب، حالا که تو به هیچ دردی نمی خوری، پس چاره ای هم برای ما نمی ماند که تو را آتش بزنیم. عروسک رو به مریم ادامه داد: مریم جان، برو و از آشپزخانه فندک مادرت را بیاور. مریم کمی دو دل بود آخر مادرش همیشه او را از دست زدن به وسایل آشپزخانه منع کرده بود اما از آنجا که می ترسید عروسک بخاطر دو دلی اش خواسته اش را برآورده نکند از اتاق بیرون رفت و پاورچین پاورچین بدون آنکه کسی بفهمد به سمت آشپزخانه رفت و فندک را همراه خودش آورد. توی راه به پدر و مادرش نگاه کرد که بی توجه هر کدام در گوشه ای از سالن پذیرایی بزرگشان نشسته و مشغول انجام کاری بودند. مادر روی موبایلش خم شده بود و پدر تلوزیون نگاه می کرد و برادر بزرگش هم اصلاً معلوم نبود که کجا بود و شاید اصلاً تا آن ساعت به خانه برنگشته بود! خلاصه مریم آرام و پاورچین پاورچین به آشپزخانه رفت و فندکی از کنار گاز برداشت و دوباره به اتاق خود بازگشت. در را هم بست و از پشت قفل کرد. بعد فندک به دست کنار عروسک و کتاب دو زانویش را بر زمین زد و نشست. عروسک بار دیگر از کتاب خواست که جای جادوگر را بهشان نشان دهد اما کتاب همچنان بی حرکت بر زمین افتاده و تکانی نمی خورد. عروسک که چنین دید رو به مریم گفت: بسیار خوب، مریم، عزیزم، این کتاب به هیچ دردی نمی خورد. آن را آتش بزن. مریم فندک را روشن کرد. همینکه فندک را به کتاب نزدیک کرد ناگاه کتاب جیغی کشید و روی صفحه هایش انگار که آن صفحه ها پاهایش باشند ایستاد و می خواست فرار کند که عروسک و مریم راهش را سد کردند و در گوشه ی اتاق او را گیر انداختند. کتاب به سخن درآمد و گفت: نه نه، مرا آتش نزنید. عروسک رو به او گفت: پس باید برای ما یک جادوگر پیدا کنی. می دانم که می توانی. کتاب گفت: اما من به فکر خود مریم هستم. باور کنید که کارتان کار خطرناکیست. خواستن جادوگر، هدیه ای مثل ماه، نه نه، این کار خطرناکیست. عروسک گفت: تو دیگر به این کارها کاری نداشته باش. فقط راه پیدا کردن جادوگر را به ما نشان بده. وگرنه... عروسک به مریم اشاره کرد و مریم بار دیگر فندک روشن را به کتاب نزدیک کرد. کتاب بار دیگر جیغ کشید و التماس کنان گفت: بسیار خوب، بسیار خوب، می گویم، می گویم، فقط تو رو خدا آن فندک را از من دور کنید. مریم فندک را خاموش کرد. کتاب نفس راحتی کشید. گفت: خیلی خوب؛ فقط یادتان باشد که خودتان خواستید. حالا چیزهایی که می گویم را تهیه کنید. کتاب یک قابلمه ی بزرگ خواست که مریم بار دیگر یواشکی به آشپزخانه رفت و آن را آورد. هنگام این کار متوجه شد که پدر و مادرش هر کدام در سر جای خود به خواب رفته اند. مقداری از آب قلیان پدر مریم را خواست که مریم آن را هم آورد. سه عدد لیموی عمانی و مقداری آبلیمو. لیمو عمانی ها را مریم به توصیه ی کتاب له کرد و همراه آبلیمو درون آب قلیان ریخت. بعد کمی رویش نمک پاشید و سه عدد تخم مرغ را خیلی با احتیاط شکست و درون قابلمه ریخت به شکلی که زرده و سفیده ی تخم مرغ از هم جدا نشوند و هفت بار از روی قابلمه پرید. آخر سر به توصیه کتاب مریم چند عدد از تار موهای خود را با قیچی کوچکش چید و روی تمام مواد گذاشت. سرانجام کتاب گفت: چیزهای دیگری هم لازم است اما می دانم که در خانه ی شما و در این موقع روز یافت نمی شود. امیدوارم که جواب بدهد. کتاب شروع کرد به خواندن جملاتی ورد مانند که برای مریم و عروسک نامفهوم بود. همانطور که کتاب جملات نامفهوم را بلند بلند می خواند محتویات قابلمه شروع به جوش آمدن کرد. بعد هم قابلمه به لرزش درآمد و ناگهان انگار که بمبی در قابلمه گذاشته باشند تمام محتویاتش به اطراف پخش شد و صدای بنگ بلندی هم آمد. مریم خیلی ترسید. ترسید که پدر و مادرش بیدار شده باشند و حسابی دعوایش کنند چرا که همه جای اتاقش حسابی کثیف شده بود. اولش جرأت نکرد اما بعد از مدتی خیلی آرام در را باز کرد و از اتاق خارج شد و در نهایت تعجب دید که انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد، پدر و مادرش در همان جای سابق به خواب رفته اند. مریم که خیالش راحت شده بود به اتاق بازگشت. کتاب گفت: بسیار خوب، حالا فقط باید منتظر بود. جادوگر خودش به سراغ شما می آید. حالا مرا به جای خود در کتابخانه برگردانید. بهتر هم هست که کمی این اتاق را تمیز کنید و یادتان هم باشد، خودتان خواستید و من بهتان گفتم که این کار درست نیست. مریم کتاب را به کتابخانه برگرداند و تا نزدیک صبح مشغول پاک کردن اتاقش بود. وقتی ماه از آسمان می رفت و اولین اشعه های خورشید از مشرق آرام آرام پدیدار می شدند و رنگ آسمان داشت از تیرگی به روشنایی می گرایید، تازه مریم خسته و خورد به تخت کودکانه اش رفت و پتو را روی سرش کشید. در همان لحظات، چند کوچه آن طرف تر، زن جوانی داشت به خانه اش که آپارتمانی در طبقه ی هفتم یک مجتمع شیک مدرن بود بازمی گشت. همه ی اهالی محل فکر می کردند که این خانم یک دکتر مجرد و پولدار است که بعضی شب ها مجبور می شود در بیمارستان بماند اما هیچ کدام از اهالی هرگز به چشم خود او را در هیچ مطب یا بیمارستانی ندیده بود و نمی دانست که این خانم که انقدر دیر به خانه می آید شب ها در بیمارستان کار نمی کند بلکه... کار بخصوص دیگری در محفل بخصوصی دارد که هیچ کس نباید از آن با خبر شود. خلاصه این خانم به اصطلاح دکتر داشت خسته و خورد به خانه بازمی گشت که درست دم در خانه، احساس عجیبی در خود حس کرد. و دانست که یک نفر او را طلب کرده است. مدام از خودش می پرسید که چطور و چگونه در این دوره زمانه که مردم وردها و جادوهای قدیمی را فراموش کرده اند و جادوگرها یکجورهایی جزء افسانه ها شده اند یک نفر توانسته چنین جادوی قدیمی ای را پیدا کند و یک چنین ورد قدیمی ای را بخواند و او را احضار کند! جادوگر متعجب و خشمگین بود اما مجبور بود که به سر قرار برود. جایی که او را فراخوانده اند. مریم آن روز تا طرف های ظهر خوابید و نه پدر و نه مادر و نه هیچ کس دیگری حتی او را صدا نزد و هیچ کس نپرسید که چرا تا آن موقع روز خوابیده و چرا اتاقش انقدر بوی بد می دهد. پدر و مادر هر دو صبح زود به سر کار می رفتند و تا طرف های چهار پنج بعد از ظهر به خانه بازنمی گشتند. مریم ظهرها خودش غذاهای مانده در یخچال را برمی داشت و می خورد. مادرش از یک سو او را از دست زدن به فندک منع می کرد و از سوی دیگر از خودش نمی پرسید که دختربچه اش چطور می باید غذاهای روز قبل را داغ و بعد بخورد و آیا اصلا فرزندش غذاهای یخ کرده می خورد و یا آن را داغ می کند. پدر و مادر وقتی که به خانه بازمی گشتند هیچ کدام حوصله نداشتند. مادر سریع غذای سر دستی ای درست می کرد و معمولاً هم هر دو زود به خواب می رفتند. آن روز مریم تا طرف های ظهر خوابید. تابستان بود و مدرسه ها تعطیل و مریم می توانست تا هر وقت که می خواست بخوابد. بعد بلند شد و غذای مانده ای از یخچال برداشت و خورد و مثل هر روز با اسباب بازی هایش وَر رفت تا عصر شد و بعد مادر آمد و کمی بعد از او پدر و هر دو انقدر خسته و داغان بودند که حتی به زحمت جواب سلام مریم را می دادند و یکی دو ساعت بعد از آن دو برادر بزرگش که اصلا مریم نمی دانست که آیا دیشب به خانه آمده یا نه و خلاصه سرانجام شب شد، شبی دلگیر مثل همه ی شب ها و همه ی اهل خانه زود خوابیدند و مریم هم داشت به تخت خواب می رفت که ناگاه... دید پشت پنجره اش... زنی زیبا که موهای شرابی رنگش از زیر روسری آویزان است انگار که بر چیزی در میان آسمان سوار است ایستاده و زیر چشمی انگار که به مریم چشم غره می رود و خشمگین نگاه دختر می کند. زن چند بار با پشت انگشت اشاره به شیشه زد. مریم متعجب و کمی ترسان به سمت پنجره رفت و پنجره را گشود. در حای که صدایش کمی می لرزید گفت: شو.. شو.. ما... کی هستی؟ زن گفت: برو کنار. مریم از کنار پنجره کنار رفت. زن از چیزی شبیه جارو برقی پیاده و وارد شد. مریم بار دیگر لرزان گفت: ای... ی... ن. چیه؟! شما کی هستی؟ زن گفت: تو مریم هستی؟ مریم به نشانه ی تأیید سرش را تکان داد. زن گفت: تو مرا فراخوانده ای؟ مریم لرزان گفت: شو... ما... جادوگر هستی؟ این بار زن سرش را به علامت تأیید تکان داد. سر اَندَر پای مریم را براندازی کرد و ادامه داد: به نظر می آید که فقط یک دختر بچه ی عادی هستی! چگونه مرا فراخواندی؟! مریم با انگشت به عروسکش اشاره کرد و گفت: عروسکم... اون... جادوگر به وسط حرف مریم پرید و گفت: عروسکت با تو حرف زده؟ بار دیگر مریم به علامت تأیید سرش را تکان داد. جادوگر زمزمه مانند گفت: باید خیلی تنها باشی که چنین اتفاقی برایت افتاده. و بلند تر اضافه کرد: اما در هر حال باید یاد بگیری که هر کس به پنجره زد پنجره را برایش نگشایی. جادوگر در حالی که صدایش را بلندتر و انگشت اشاره اش را تهدید وار تکان می داد ادامه داد: واقعاً شانس آوردی که جادوگری مثل من نصیبت شده. خیلی هاشان واقعاً مثل من نیستند. مریم مبهوت بر جا ایستاده و جادوگر را نگاه می کرد. جادوگر که متوجه ترس دختر بچه شده بود کمی اخم هایش را باز کرد و گفت: بسیار خوب، بگو از من چه می خواهی؟ مریم همانطور که مبهوت به جادوگر نگاه می کرد انگشت اشاره اش را به سمت وسیله ای که جادوگر با آن آمده بود گرفت. جادوگر در حالی که سریع نگاهش را به سمت وسیله و بعد دوباره به سمت مریم برمی گرداند گفت: جاروی پرنده ی من! مریم همچنان بهت زده و من من کنان گفت: این جاروی پرنده است؟ جادوگر بار دیگر سرش را به علامت تأیید تکان داد. مریم گفت: فکر می کردم جاروی پرنده ی جادوگرها دسته دار و از این جاروهایی که مأمورین شهرداری با آن ها خیابان ها را تمیز می کنند باشد. جادوگر در حالی که یک لحظه لبخندی بر روی لبانش نقش و سریع محو می شد گفت: آن که مال قرن ها قبل است دختر. جهان مدرن می شود. جادوگرها هم مدرن می شوند. حالا بگو بدانم، آیا تو جاروی مرا می خواهی؟ مریم سرش را به علامت نفی تکان داد. جادوگر گفت: پس چیز دیگری می خواهی. جادوگر چند گام جلو رفت و از کنار مریم که از سر راهش کنار می رفت عبور کرد و به کنار دیوار اتاق رسید. ناگاه بشکنی زد که در اثر آن صندلی ای ظاهر شد و جادوگر روی آن نشست. گفت: اول بگو بدانم، چه کسی آن ورد قدیمی را خواند و جادویی چنین کهن را برای تو اجرا کرد، فکر نمی کنم که این کار عروسکت باشد. مریم بار دیگر سرش را به علامت منفی تکان داد. جادوگر گفت: پس کار کیست؟ چه کسی چنین کار خطرناکی را برای یک دختر بچه ی تنها انجام داده؟! مریم با انگشت به قفسه ی کتاب هایش اشاره کرد. جادوگر با اخم بدان سمت نگاه کرد. مریم حس کرد که انگار کتاب ها از ترس جادوگر کمی در هم فرو رفتند. جادوگر دوباره به مریم نگاه کرد. گفت: کتاب هایت باید یاد بگیرند که هرگز چنین کار خطرناکی نکنند. جادوگر اخم هایش را باز کرد و ادامه داد: حالا بگو بدانم، از من چه می خواهی دختر؟ مریم که انگار کم کم داشت به آن غریبه عادت می کرد ذوق زده فریاد زد: ماه ه ه. من ماه را می خواهم. یک آن مریم حس کرد که انگار رنگ از رخسار جادوگر پرید. راستش اصلاً انتظار چنین درخواستی را نداشت. جادوگر متعجب پرسید: ماه! مریم خوشحال سرش را به علامت تأیید تکان داد. جادوگر گفت: ولی دختر، این هدیه ی بسیار گرانبهاییست و جادوهایی سخت را طلب می کند. نمی شود چیز دیگری بخواهی؟ مریم خشمگین فریاد زد: نه ه ه. من همان ماه را می خواهم. و اخم هایش را در هم برد. جادوگر همچنان متعجب گفت: اما دختر، به دست آوردن هر چیز بهایی دارد. برای به دست آوردن چنین چیز گرانبهایی تو می بایست بهای گزافی هم پرداخت کنی. ای کاش از آن صرف نظر می کردی. مریم بار دیگر خشمگین فریاد زد: نه ه ه. من ماه را می خواهم. مریم بار دیگر تمام چیزهایی که برای عروسک تعریف کرده بود را برای جادوگر هم تعریف کرد. از تنهایی هایش گفت و اینکه شب های بسیار هیچ همدمی به غیر ماه نداشته و همیشه می ترسیده که اگر جلوی روی پنجره یشان یک آپارتمان بلند ساخته شود از دیدار ماه محروم شود و از این هم که هست تنهاتر شود. جادوگر با دقت به حرف های مریم گوش داد. چند دقیقه ای در سکوت فکر کرد. سرانجام همانطور که از جا بلند می شد و به سمت پنجره ی باز می رفت گفت: من بخاطر جادویی که این کتاب احمق اجرا کرده مجبور هستم که حتماً تو را راضی کنم اما مریم، بدان و آگاه باش که به تو هشدار دادم، هشدار دادم که تو برای به دست آوردن چنین هدیه ی گرانبهایی، می بایست بهای گزافی پرداخت کنی. جادوگر در حالی که رویش را به سمت مریم برمی گرداند و نگاه جدی و تا حدی خشمگین خود را بر دختر می انداخت گفت: آیا حاضر به پرداخت این بها هستی؟ مریم خوشحال سرش را به حالت تأیید تکان داد. جادوگر گفت: حتی اگر آن بها اعضای خانواده ات باشند. بهت جای خنده را در صورت مریم گرفت. جادوگر ادامه داد: پدر... مادر... و تنها برادرت؟ مریم به فکر فرو رفت. تمام اعضای خانواده ام. واقعاً چکار می توانم بکنم؟ مریم از یک سو با خود می اندیشید که اگر واقعاً روزی آپارتمانی بلند جلوی پنجره اش سبز شود و او هر شب در اوج سکوت و تنهایی از دیدار ماه محروم شود چه باید بکند و از سوی دیگر با خود فکر می کرد که زندگی بدون دیگر اعضای خانواده اش واقعاً چه معنایی می دهد. از یک سو با خودش می اندیشید که پدر و مادرش هیچ گاه آن بهای لازم را به او نداده اند و محبت و وقت کافی برای فرزندشان نگذاشته اند و از سوی دیگر با خودش فکر می کرد در هر حال هر چه که باشد و هر چقدر هم که آن ها پدر و مادر بدی باشند در هر حال پدر و مادرم هستند و واقعاً زندگی بدون آن ها چه معنایی می دهد. مریم چند دقیقه ای روی این موضوع فکر کرد. تمام جوانب را با ذهن کودکانه ی خود سنجید. جادوگر بی هیچ مزاحمتی صبورانه روی صندلی ظاهر شده اش به انتظار نشست تا مریم قشنگ همه ی فکر هایش را بکند. و سرانجام مریم تصمیم خود را گرفت. گفت: من تصمیمم را گرفتم. من ماه را انتخاب می کنم. جادوگر در حالی که از جایش بلند می شد گفت: بسیار خوب. اما عواقب کارت را هم در آینده بپذیر. جادوگر همان طور که به سمت مریم گام برمی داشت ادامه داد: خیلی خوب، حالا برو و از آشپزخانه یتان کاسه ای پر از آب برای من بیاور. مریم مثل همیشه پاورچین پاورچین در اتاقش را باز کرد و از اتاق خارج شد و به سمت آشپرخانه حرکت کرد. سالن پذیرایی شان تاریک بود. تلوزیون با صدای کم روشن بود بی آنکه مخاطبی داشته باشد و تنها صدای زیری که سکوت دلگیر فضای سالن را می شکست همان صدای تلوزیون بود. مریم به آشپزخانه رفت و تا آنجا که می توانست بی صدا کاسه ی چینی ای برداشت و از شیر آب کرد و دوباره به اتاقش برگشت و در را پشت سرش بست و بعد کاسه را به جادوگر داد. جادوگر به سمت پنجره رفت. کاسه را رو به ماه گرفت جوری که عکس ماه در کاسه بیفتد و بعد زمزمه مانند وردی خواند و بر کاسه دمید و بعد کاسه را به دست مریم داد. گفت: بیا، این هم ماه. مریم متعجب به کاسه نگاه کرد. گفت: همین. جادوگر گفت: همین. بعد هم خیلی سریع انگار که می ترسید کسی متوجه حضورش در خانه شود صندلی را ناپدید کرد و از پنجره بیرون رفت و روی جاروبرقی پرنده اش نشست. پیش از آنکه در افق شب ناپدید شود رو به مریم گفت: مواظب باش که این کاسه ی ماه هیچ گاه به زمین نریزد چرا که اگر چنین شود تو مجبوری آن بهای گزاف را بپردازی. تمام افراد خانواده ات. مریم اولش فکر می کرد که جادوگر یک جورهایی سرش کلاه گذاشته و آخر تصویر ماه در کاسه ی آب را خودش هم می توانست به آسانی بسازد اما به مرور متوجه تفاوت مرموز آن تصویر در آب با دیگر تصویرهای ماه در آب شد، اینکه در آن کاسه ی آب فقط تصویر ماه بود و نه هیچ چیز دیگر مثلا انعکاس تصویر سقف اتاق یا لامپِ روی دیوار و وقت هایی که پنجره بسته بود و یا حتی در روز باز آن تصویر ماه در کاسه ی آب بود و مدتی بعد که بالاخره ترس مریم به وقوع پیوست و آپارتمانی بلند جلوی پنجره یشان سبز شد و جلوی ماه را گرفت باز آن تصویر در کاسه ی آب بود و مریم می توانست موقع تنهایی هایش با آن حرف بزند و در واقع کاسه ی آب و تصویر ماه یک وقت هایی هم برایش پدر بود و هم مادر و حتی برادر بزرگ تر. روزها گذشت، ماه ها گذشت، و سال ها از پی سال می آمد و می رفت. مریم بزرگ و بزرگ تر می شد و هر سال به کلاس بالاتری می رفت. به تدریج انقدر مشکلات دیگر وارد زندگی اش شد که کاسه ی آب را که کنار میز تحریرش گذاشته بود خیلی وقت ها فراموش می کرد و حتی بعضی وقت ها با خودش می اندشید که آیا واقعاً یک روز عروسکش باهاش حرف زده است و شَبِ بعد جادوگری از پنجره وارد اتاقش شده است و یا شاید همه ی آن ها ساخته ی ذهن کودکانه اش بوده است؟! گاهی وقت ها متعجب به کاسه ی آب نگاه می کرد که هنوز تصویر ماه بی هیچ تصویر اضافه ی دیگری در آن بود و متجب تر با خود می اندیشید که اگر همه ی آن اتفاقات هیچ گاه نیفتاده اند پس این تصویر که هیچ گاه ناپدید نمی شود چیست و متعجب تر با خود می اندشید که آخر مگر ممکن است و حتماً همه ی این ها باید ساخته ی ذهن یک کودک باشد و مگر می شود که واقعاً روزی عروسکی باهام حرف زده باشد و کتاب قصه ام ورد خوانده باشد و بعد جادوگری از پنجره سوار بر جاروی برقی پرنده وارد اتاقم شده باشد؟! مریم می رفت و کارتون اسباب بازی های قدیمی اش را می آورد و از میان آت و آشغال های قدیمی عروسک باربی که حالا یک چشم و یک پایش را از دست داده بود را بیرون می کشید و گرد و خاک رویش را می تکاند و مدت ها بهش نگاه می کرد و حرف می زد اما عروسک باربی همچنان بی حرکت می ماند و هیچ گاه حرکتی نمی کرد و هیچ وقت با مریم سخنی نگفت و این ظن مریم را بیشتر تقویت می کرد که همه ی آن اتفاقات عجیب فقط ساخته ی ذهن کودکی خودش است اما همچنان آن کاسه و تصویر ماه یک سوال بزرگ در ذهنش بود. این ها بود و روزها و ماه ها از پی هم می آمدند و می رفتند تا اینکه روزی... مریم خسته و عصبانی از دبیرستان به خانه آمد و بی توجه دستش به کاسه ی چینی خورد و کاسه افتاد و شکست و تکه های چینی هر کدام در سویی پخش شد. ناگاه مریم حس کرد که انگار صدای بنگی درونی در درون خودش می شنود. واقعاً نمی دانست که آیا آن صدای تکان دهنده از درون وجود خودش است یا فضای بیرون. صدایی که انگار تمام وجودش را تکان داد و تغییری شگفت و مرموز انجام گرفت. مریم چند بار سرش را تکان داد. هنوز درون سرش صدای سوت مرموزی می شنید. مثل آن موقع هایی که آدم خیلی تنها باشد و صدای مرموزی در درون گوش خود حس کند اما این صدا این بار بلندتر بود و شدیدتر مثل موج پس از انفجار بمبی در نزدیکی. مریم از اتاقش خارج شد. همه چیز سر جایش بود. همه جا را گشت. آخر سر به اتاقش برگشت. کم کم حالت عادی یافت. تکه های چینی را از این وَر و آن وَر جمع کرد و درون سطل زباله ریخت. چند جای فرش اتاقش خیس بود و این خیسی به فرش نشسته بود جوری که دیگر نمی شد با دستمال یا روزنامه آب را جمع کرد. مریم اولش کمی ناراحت بود اما به تدریج اصلاً آن موضوع را فراموش کرد و مشغول انجام تکالیف خود و مرور کردن درس هایش شد. اصلاً فراموش کرد که در تمام این سال ها کاسه ی آبی حاوی تصویری از ماه در گوشه ی میزتحریرش بود و چه سال ها و چه روزها و چه شب در تنهایی با آن کاسه ی آب حرف زده انگار که آن کاسه خواهر کوچکتر و یا مادربزرگی پیر است که هر شب مریم قصه ی سکوت و تنهایی شبش را برایش تعریف می کند و تمام رازهای نهفته و غم پنهان در سینه را برایش می گوید. زندگی روزمره ادامه پیدا کرد. همه چیز مثل دیروز بود و پریروز و مریم مثل تمام سال های قبل از یخچال غذای مانده برداشت و خورد و حالا که بزرگ تر شده بود بجای اسباب بازی با موبایلش وَر رفت تا اینکه عصر شد و بعد شب شد اما... صدای زنگی نیامد. پدرش نیامد. مادر با کلید خود در را باز نکرد. برادرش که معلوم نبود شب پیش در خانه بوده یا نه عصبانی دَرِ آپارتمان را نگشود و مریم تنهای تنها در سکوت نشسته بود. کم کم استرسی عجیب از معده اش شروع و بعد به تمام اندام های بدنش سرایت کرد. تلفن را برداشت، موبایل را برداشت، به پدرش زنگ زد، به مادرش زنگ زد، کاری که خیلی کم انجام می داد را انجام داد و به برادرِ بداخلاقش زنگ زد، بوق پشت بوق اما هیچ کس گوشی را برنداشت. ساعت شب جلو و جلوتر می رفت و استرس مریم بیشتر و بیشتر می شد و واقعاً نمی دانست که چه باید بکند. به همکارها و دوستان و آشنایانی که فکر می کرد ممکن است از پدر و مادرش خبر داشته باشند زنگ زد، هیچ کدام خبری نداشتند. بعضی به مریم آرامش می دادند و بعضی تلخ رفتار می کردند که انگار اصلاً براشان مهم نباشد. مریم به اوراژانس زنگ زد، به صد و ده زنگ زد، شماره ی بیمارستان ها و کلانتری را از صد و هجده می گرفت و زنگ می زد که هیچ کس اطلاعی نداشت. بعضی از اُپراتورها جواب درست می دادند و بعضی دیگر حتی توهین می کردند و خلاصه هیچ کس جواب قانع کننده ای نمی داد انگار که در این دنیای پر از مصیبت و جنگ زده هیچ کس نیامدن یک پدر و مادر و برادر بداخلاق تا دیر وقت شب به خانه برایش مهم نباشد و هیچ کس از خود نمی پرسد که حال این دختر دبیرستانی تنها، بله تنهای تنها چه باید بکند؟! مریم خلائی عظیم را در خود حس می کرد. حالا بود که بعد از سال ها یاد حرف های جادوگر می افتاد. حالا بود که یادش می آمد که اگر روزی کاسه ی آب بشکند و ماهِ ظرف چینی سرنگون شود می بایست آن بهای سنگین را بپردازد. خلائی عظیم را در خود حس می کرد. پدر و مادر هیچ گاه حوصله ی درست و حسابی نداشتند. هیچ گاه درست با او بازی نکردند. هیچ گاه آن فضای گرم خانواده که مریم در فیلم ها و سریال ها دیده بود را به واقع حس نکرده بود. اما... پدر و مادری بودند. همان برادر بداخلاقِ بد بود. چیزی بود... چیزی که حالا نبود. و مریم نمی دانست که واقعاً چه باید بکند. آیا باید لباس هایش را بپوشد و آن موقع دیر وقت شب تا دوردست ها به دنبال آن ها برود؟ و اگر برود به کدام سو در این شهر لابرهوت. استرسی عجیب در خود حس می کرد. نیرویی مرموز و مخفی که از درون معده آغاز و مثل خون در تمام اندام ها جریان می یافت. انگار که مریم برای اولین بار خودِ خون بدنش را حس می کرد. به ساعت زل زده بود. ثانیه ها و عقربه ها و ساعت ها جلو و جلوتر می رفتند. و مریم در سالن بزرگ پذیرایی آپارتمانشان نشسته بود و به ساعت نگاه می کرد. و بعد... ناگاه... صدایی شنید. یعنی این همان صداست؟ یعنی امکان دارد! مریم به سمت اتاقش دوید و به پنجره نگاه کرد. بله، حدسش درست بود. شخصی بود که با پشت انگشت اشاره به شیشه می زد. زنی زیبا با موهای شرابی رنگ آویزان از زیر روسری که بر جارو برقی ایستاده در میان آسمان نشسته بود. مریم به سمت پنجره رفت و آن را گشود. جادوگر وارد شد. در تمام این سال ها انگار که هیچ تغییری نکرده بود و هنوز زیبایی و طراوت چند سال پیش را بر چهره داشت. گفت: خوب مریم، می بینم که کاسه ی چینی را شکسته ای. مریم سرش را پایین انداخت و کمی به علامت تأیید تکان داد. جادوگر ادامه داد: و حالا باید آن بهای گزاف را پرداخت کنی، پدر، مادر... و تنها برادرت. چند ثانیه ای سکوتی تلخ میان جادوگر که صاف بر چهره ی دختر می نگریست و دختر که سر به پایین افکنده و جرأت نگاه در چشمان ملامت گر جادوگر نداشت را گرفت. سرانجام باز جادوگر گفت: حالا فهمیدی که ارزش واقعی زندگی به چیست مریم؟ آیا ارزش ماه بالاتر است، یا خانواده ات؟! آیا تو می دانی دختر، که زندگی بدون آن ها که تو را حمایت می کنند، در این جهان پر از جنگ و مصیبت چه معنا می دهد؟ مریم پاسخی نداد. یعنی پاسخی نداشت که بدهد. جادوگر یک لحظه خندید. و بعد بشکنی زد. با زدن بشکن یک آن به ناگاه آن حالت مرموز که بعد از شکستن کاسه ی چینی در مریم پیدا شده بود از میان رفت. آن استرسی که مانند خون در تمام اعضا رسوخ می یافت رفت. آن سکوت مرموز دیوانه وار شکست و مریم بناگاه حس کرد که صدای شهرِ در نیمه شب بیدار را می شنود. مریم سرش را بلند کرد و به جادوگر نگریست. جادوگر لبخند زد. گفت: در واقع مریم من ماه واقعی را مطابق خواسته ات به تو ندادم. من تو را گول زدم و تنها تصویری از خواسته ات را به تو دادم. امروز هم تو تنها برای ساعاتی تصویری از آنچه در انتظارت بود را دیدی. اینکه به دست آوردن آن هدیه ی گزاف چه بهای گزافی دارد. حالا به نظر تو واقعاً چه چیز در زندگی ات مهم تر است، ماه... این هدیه ی با ارزش... و یا اعضای خانواده ات؟؟؟ جادوگر خندید و به سمت پنجره رفت. همانطور که سوار جاروبرقی پرنده اش در میان شب گم می شد گفت: من می خواستم که تو این را بدانی، واقعاً با ارزش ترین چیز در زندگی چیست؟ مریم به سمت پنجره دوید و با نگاهش مسیر جاروبرقی را تعقیب کرد. فریاد زد: دانستم م م... فهمیدم که چه می خواهی بگویی. و بعد زنگ خانه یشان به صدا درآمد. مریم از اتاقش خارج شد. پدر و مادر و برادرش همانطور که با هم بحث می کردند در حال ورود بودند. از فحوای بحثشان مریم متوجه شد که گویا قرار بوده آن شب برای اولین بار بعد از سال ها در جایی ملاقات کرده و هر سه با هم به خانه بیایند که در راه تصادف می کنند و تا آن موقع شب گرفتار می شوند اما خوشبختانه موضوع با خوبی و خوشی فیصله یافته. مریم به سمتشان دوید. با خوشحالی یکی یکی شان را در آغوش گرفت. آن ها حیران به دختر کوچک خانه می نگریستند. در دل از خود می پرسیدند که یعنی چه شده و این دختر که در تمام این سال ها همینقدر تنها بوده حالا به یکباره چرا بعد از مدت کوتاهی تنهایی از دیدن اعضای خانواده اش انقدر خوشحال است! و در این میان تنها مریم بود که واقعیت را می دانست. پایان علی پاینده
  4. مراسم تسلیت قرار شده بود همه ی بچه های پاساژ سر ساعت سه درِ پاساژ جمع شوند تا برویم منزل آقای تهامی. از صبح همه راجع به مرگ پسرش صحبت می کردند. از اینکه چطور یک جوان بیست ساله سکته کرده و مرده. یک عده ای می گفتند که حتماً یک کاری کرده که این اتفاق برایش افتاده وگرنه چطور ممکن است کسی توی این سن سکته کند و یک عده ی دیگر هم می گفتند که نه دیگر آن دوره ها گذشته که فقط پیرمردها سکته کنند و جامعه جوری شده که حتا جوان های بیست ساله هم انقدر توی زندگی شان استرس هست که ممکن است سکته کنند و جوان مرگ شوند. ساعت سه که شد کم کم افراد جمع شدند درِ پاساژ. یک عده ای از قبل رفته بودند و یک عده ی دیگری هم کمی دیر آمدند که باعث اعتراض دیگران شد. اکثراً منزل آقای تهامی را بلد نبودند. یک عده ای هم که مثلاً بلد بودند یکی دو باری بیشتر نرفته بودند و بعد که قرار شد راهنما باشند تو زرد از آب درآمدند. البته در نهایت پس از چند دور دورِ هم چرخ خوردن منزل آقای تهامی پیدا شد. خانه ی یک طبقه ای بود با آجر نمای قرمز. از دمِ در همه سیاه پوشیده بودند و پارچه های سیاه را هم چسبانده بودند سر در خانه ی در و همسایه. این و آن به هم تعارف کردند و یک به یک وارد شدند. زن ها همان دم در جدا شدند و رفتند سمت دیگری. خانه ی نوسازی بود. تک و توک درخت های حیاطِ موزاییک شده را تازه کاشته بودند. کفش ها را دم در درآوردیم و رفتیم تو. چهره ی آقای تهامی به هم ریخته تر از همیشه بود. از نوک سر تا نوک پا سیاه پوشیده بود. تنها تنوع در چفیه ی سفیدِ گلداری بود که آن را مثل بسیجی ها انداخته بود پشت گردن. دو طرف چفیه از پشت گردن ادامه می یافت تا روی شانه ها. دیدن چهره ی ریش نزده اش برای دیگران که عادت کرده بودند همیشه او را سه تیغه ببینند کمی غریب بود. جمع یک به یک توی صف ایستادند و با او روبوسی کردند و تسلیت گفتند. یک عده ای را کامل توی بغل می گرفت اما با یک عده ی دیگر فقط روبوسی می کرد. تَه مایه های اشک خشک شده توی چشم هایش دیده می شد. روبوسی ها که تمام شد یک به یک رفتیم و نشستیم دور سالن. عده ای که از قبل آمده بودند جا باز کردند و جا به جا شدند تا دیگران بنشینند. چهره ی همه آشنا بود. اکثراً مغازه دارها و بچه های پاساژ بودند. همه ساکت نشسته بودند دور تا دور سالنی که به آشپزخانه ای اُپن ختم می شد. جو غریبی بود. چند دقیقه ی اول نُطُق هیچ کس در نمی آمد. تنها گاهی اوقات آقای تهامی با کف دست می زد روی پایش و می گفت که این هم از شانس ماست. بجای اینکه برایش عروسی بگیریم حالا باید برایش مجلس عزا بگیریم. مدتی که گذشت چایی آوردند. یک عده ای برداشتند اما اکثراً تنها تشکر کردند و بیشترِ چایی ها دست نخورده برگشت. آقای تهامی برای بغل دستی هایش توضیح می داد که توی حسینیه ی محل هم برای بچه اش مجلس می گیرند. گویا می خواستند بچه شان را ببرند شهر خودشان و آنجا دفنش کنند و یک عده ای شان هم حرکت کرده بودند و بقیه شان هم قرار شده بوده که بعداً حرکت کنند و منتظر انجام یکسری کارها بودند تا بعدش حرکت کنند. آقای رنجبر بلند گفت که شادی روح تازه درگذشته من یقرا الفاتحه مع الصلوات. و بعد همه با هم صلوات بلندی فرستادند و بعدش هم مشغول خواندن فاتحه شدند. بعضی ها زمزمه وار فاتحه می خواندند و بعضی های دیگر با صدای کمی بلند تر. فاتحه که تمام شد باز همان جو غریب برگشت. جوی که همه به هم نگاه می کردند و هیچ کس سخنی نمی گفت. بعضی ها هم سرهاشان پایین بود و حتا به دیگران نگاه هم نمی کردند. این بود تا آقای رحمانی سکوت را شکست. گفت: آقای تهامی، بالاخره مشخص شد که این بنده ی خدا چرا فوت کرده؟ آقای تهامی اولش بلند گفت که ایست قلبی کرده. چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد دوباره گفت که کالبد شکافی هم کرده اند که هنوز نتیجه اش نیامده و یک چند روزی دیگر مشخص می شود. وقتی دید باز هم همه با هم نگاهش می کنند که انگار دیگران از حرف هایش قانع نشده اند ادامه داد که دیروز بهش گفته بودند که پسرش در فلان مسافرخانه است و بعد که پُرسان پُرسان آن هم بعد از بازدید از چند مسافرخانه می رسد به مسافرخانه ی مورد نظر می بیند که شلوغ است و ماشین پلیس هم ایستاده. دمِ در ازش سؤال می کنند که تو که هستی و وقتی نام پسرش را می پرسند و او می گوید که ناصر بهش می گویند که خدا صبرت بدهد. می گفت که یک لحظه حس کردم که انگار قلبم ایستاده و بعد که خودم را جمع و جور کردم پرسیدم که یعنی چه و داد و هواری هم راه انداختم و بعد مرا بردند داخل و دیدم که ناصر دراز به دراز روی تخت افتاده. چند جمله ی آخر را با حالت خاصی گفت. انگار که بغض ته گلویش را گرفته بود. آقای رحمانی دوباره پرسید که آیا مسافرخانه دوربین هم داشته و آقای تهامی دوباره توضیح داد که بله دوربین هم داشته اما گویا مسئولین مسافرخانه درست بلد نبوده اند که فیلم های گذشته را توی دستگاه پیدا کنند و قرار شده که شرکت مورد نظر بیاید و دوربین ها را چک کند و فیلم ها را تحویل دهد. گویا مسافرخانه چی ها را تهدید هم کرده بوده که حواستان باشد که شما هم اینجا مقصرید و مواظب باشید که یک وقت فیلم ها پاک نشود و مسافرخانه چی ها هم جفت کرده بودند و قول داده بودند که همه جور همکاری بکنند. آقای رحمانی متعجب بود که مگر ممکن است مسافرخانه چی ها بلد نباشند چگونه از دوربین استفاده کنند و یک کاسه ای زیر نیم کاسه است و آقای تهامی صورتش را به حالت خاصی در می آورد که یعنی نه فکر نکنم و بعد توضیح می داد که مسافرخانه چی ها بسیار ترسیده بودند و آن ها را تهدید کرده که پدرشان را درمی آورد و فکر نمی کنم که آن ها مقصر باشند. آقای رضوی وارد بحث آن دو شد و پرسید که کس دیگری هم با ناصر داخل اتاق بوده و آقای تهامی توضیح داد که با دوستی بنام رضا بوده و گویا پای دختری هم وسط بوده و البته فقط دفترچه حساب ناصر در مسافرخانه بوده و اشخاص دیگر که آنجا بودند چیزی گرو برای مسافرخانه نگذاشته بودند و تنها با دفترچه حساب بانکی ناصر بوده که مسافرخانه چی آن ها را راه داده. آقای محمدی از وسط جمع گفت که همین هم جزو خلاف های مسافرخانه بوده که اصلاً ناصر را آنجا راه داده و مسافرخانه ها قانوناً اصلاً حق ندارند کسی را توی شهر خودش به مسافرخانه راه بدهند و آقای تهامی توضیح می داد که البته محل تولد ناصر اینجا نبوده و برای همین بوده که مسافرخانه آن ها را راه داده. بعدش هم توضیح داد که در هر حال فیلم ها پیدا می شوند و هر کس که با ناصر داخل اتاق بوده همان بچه ی مرا کشته و احتمالاً چیزخورش کرده. بعدش ادامه داد که به رضا هم زنگ زده و گفته که رضا بچه ی من چجوری مرده و بعد که رضا به تته پته افتاده کشیده اش سینه ی فحش خوار مادر که حواست باشد رضا که هر جا بروی من پیدایت می کنم و خودت بیا و کلانتری خودت را معرفی کن و رضا گفته که نه آقای تهامی این حرف ها چیست و به خدا قسم که من تقصیری ندارم. گویا اکثر جوان ترهای پاساژ رضا را هم می شناختند که گویا دوست صمیمی ناصر بوده و یکی دو تا از جوان ترهای پاساژ همان لحظه وارد بحث شدند که دیروز ناصر را دیده اند که آمده بوده پاساژ و یک عده ی دیگری هم این امر را تأیید کردند که بله دیروز عصر آمده بوده پاساژ و آقای تهامی این را قبول نداشت که نه شما ناصر را دیروز ندیده اید و این پریروز بوده که شما او را دیده اید و جوان ترها قانع نمی شدند و دوباره تکرار می کردند که نه دیروز طرف های عصر بوده که ما او را دیده ایم. آقای تهامی وقتی دید که دیگران قانع نمی شوند گفت که اگر اینگونه باشد پس حتماً پزشکی قانونی اشتباه می کند و توضیح داد که پزشکی قانونی گفته که ناصر از حدود ده یازده صبح روی تخت افتاده بوده و بعد طرف های عصر که مسافرخانه چی ها شک می کنند که چرا مسافرِ فلان اتاق از صبح تا حالا بیرون نیامده می روند آنجا و در می زنند و بعد که جوابی نمی گیرند با کلید یدک در اتاق را باز می کنند و می بینند که ناصر دراز به دراز روی تخت افتاده و مرده. آقای تهامی این جمله ی آخر را با حالت بغض گفت ولی باز هم جوان ترها قانع نشدند و همچنان اصرار داشتند که ناصر را دیروز دیده اند نه پریروز. آقای رنجبر این وسط پرید وسط کلام دیگران و پرسید که آیا در از داخل قفل بوده یا از بیرون که اگر از بیرون قفل بوده حتماً مرگ ناصر تقصیر دیگری بوده اما اگر از داخل قفل بوده احتمالش هست که خودش مقصر بوده و بخاطر ناراحتی ای که از شما داشته چیزی مصرف کرده و همان باعث شده که سنکوب کنه. آقای رنجبر اولش بلند بلند حرف می زد اما آخرش ناگاه ادامه ی کلامش را خورد و سرش را انداخت پایین و دیگر ادامه نداد. انگار که یک چیزی را گفته که نباید می گفته و حالا شرمنده است که چرا آن حرف را گفته. بین ماها که کنار سالن نشسته بودیم و احتمالش کم بود که صدامان به آن سمت سالن که آقای تهامی نشسته بود برسد بحثی در گرفت و آن ها که در جریان بودند دیگران که در جریان نبودند را در جریان گذاشتند و صد البته زمزمه وار و با صدای پایین که گویا ناصر با پدرش دعوایش شده بوده و برای همین بوده که خانه را ترک کرده و رفته بوده مسافرخانه و احتمالش هست که از شدت ناراحتی چیزی مصرف کرده و همان هم باعث مرگش شده و مقصر اصلی هم در مرگش خود پدرش است نه دیگران. این وسط صدایی از دم در گفت که آقای تهامی آیا پذیرایی شده و آیا چایی بیاوریم و آقای رحمانی به صدا جواب داد که نیازی نیست و همه چیز هست و کم و کسری نیست و بعد که صاحب صدا رفت که البته آمدنش باعث شد که زمزمه ها فروکش کند و اندکی از جو غریب گذشته دوباره سایه بیاندازد روی جمع آقای رحمانی رو به سمت آقای تهامی گفت که آقای تهامی این را از چند نفر دیگر هم بپرسید و حتا اگر صلاح می دانید با وکیلی هم مشورت کنید ولی اگر می خواهید شکایتی کنید شکایت آدم ربایی کنید چرا که وقتی پای آدم ربایی وسط باشد پای آگاهی به وسط کشیده می شود و آگاهی خودش می افتد دنبال ماجرا و تَه و توی قضیه را روشن می کند اما اگر کار دست کلانتری باشد معلوم نیست که این وسط چه بشود و آقای تهامی به آقای رحمانی پاسخ داد که در هر حال می باید منتظر نتیجه ی کالبد شکافی باشند و تا نتیجه ی کالبد شکافی نیاید هیج چیز مشخص نمی شود و آقای رحانی گفت که در هر حال حتماً همه یتان نروید شهر خودتان و حتماً حداقل یک نفرتان اینجا بماند و دنبال کارها باشد که اگر بروید و من می دانم که می افتید دنبال مراسم کفن و دفن و زمان می گذرد و بعد که برگردید دیگر کار از کار گذشته است و هیچ وقت معلوم نمی شود که مرگ ناصر به چه خاطر بوده. باز هم بحثی در میان ماها که گوشه ی جمع بودیم درگرفت و صد البته باز هم زمزمه وار که گویا دیروز وقتی رضا با خبر می شود که ناصر مرده می آید پاساژ و می رود پهلوی آقای روستا و اس ام اس هایی که بین او و ناصر رد و بدل شده بوده را نشان آقای روستا می دهد و محتوای اس ام اس ها آن بوده که رضا اصلاً پیش ناصر نبوده اما مدام از ناصر می خواسته که بیاید پیش آن ها و در جمع دوستان باشد اما ناصر که با پدرش دعوایش شده بوده دلش می خواسته تنها باشد و اصلاً معلوم نیست که این وسط رضا تقصیری هم داشته باشد یا نه و البته رضا این ها را سریع گفته و رفته و علتش هم این بوده که می ترسیده که یک وقت دیده شود و کتک مفصلی از آقای تهامی بخورد. و البته این وسط یکی از جوان ترها که کنار دست ما نشسته بود و با ناصر بیشتر از دیگران اُخت بود برای دیگران توضیح داد که همچین هم معلوم نیست که رضا بی تقصیر بوده و رضا و ناصر دوست دختر مشترکی داشته اند و بر سر او کمی هم بینشان گاه گداری شکراب می شده و وقتی پای زن جماعت در میان باشد مردها دیگر هیچ چیز نمی فهمند و رفاقت ها به دشمنی بدل می شود و احتمالش هست که همان باعث شده که رضا کَلَکِ ناصر را بکند. این بحث ها بین ماها که کنار جمع بودیم بود و به نظر می رسید که بین دیگران هم بود که هر کس در هر جای سالن که نشسته بود با بغل دستی اش مشغول در گوشی حرف زدن بود که ناگاه آقای مظفری بی مقدمه بلند گفت که آقای تهامی انشااله غم آخرتان باشد و هم او بود که اول از همه بلند شد و انگار که همه یکجورهایی دنبال بهانه ای بودند پشت سرش یک به یک بلند شدند و رفتند سمت آقای تهامی و باز روبوسی کردند و باز دست دادند و تسلیت گفتند و راه افتادند سمت بیرون. بیرون که رسیدیم و البته کمی هم دور شدیم آقای مرادی رو به دیگران که کنارش بودند گفت که البته معلوم هم نیست و نمی شود بی جهت کسی را متهم کرد. یک زمانی کسی آمد مهمانی منزل ما و یک چیزی خورد و اصلاً معلوم نشد که چرا مرد و بعدش من حدود پانزده روز فراری بودم تا معلوم شد که تقصیری نداشته ام و بعد جرأت کردم که برگردم. این را گفت و راه افتاد سمت ماشینش. و بعد از او دیگران هم راه افتادند سمت ماشین هاشان تا دوباره برگردند سر زندگی هاشان. یکی دو روزی که گذشت همه فراموش کردند که اصلاً جوان بیست ساله ای بوده بنام ناصر که هر روز صبح بلند می شده و لباس می پوشیده و مثل دیگران می آمده در مغازه. نوشته: علی پاینده
  5. محبت

    محبت همین‏که به سمتش رفتم، چَهچَهه اش قطع شد. پرید و آن سوی قفس رفت. ایستادم. نگاهش کردم. مضطرب بود. تکان که می خوردم، می پرید. از این سو به آن سو می رفت. به میله ها برخورد می کرد و دوباره پایین می آمد. هیچ راه گریزی نداشت. نزدیک تر رفتم. می پرید و می نشست و می پرید و می نشست. نوکش را باز کرده بود و لَه لَه می زد. قفس، چه جای تنگی بود برایش. چه حسی دارد که تمام عمر در جای به این تنگی، پر پرواز داشته باشی و توان پرواز نه؟! گفتم: این چنده؟ صدای قیچیِ رضا قطع شد. گفت: چی چنده؟ گفتم: این بلبله؛ چنده؟ خندید. گفت: این که بلبل نیست. بلبل سیاهه. این قناری یه. گفتم: همون. چنده؟ دست کشید روی روپوش سفیدش. کلی مو ریخت کَفِ مغازه. گفت: شوخیت گرفته؟! من که پرنده فروش نیستم! گفتم: من اینو می خوام. گفت: این عشقه منه. گفتم: من نمی دونم؛ من اینو می خوام. هر چی تو بگی بابتش می دم. یک لحظه به فکر فرو رفت. گفت: وَر دار بِبَر. گفتم: یعنی چی؟! گفت: یعنی چی یعنی چی! خُب وَردار بِبَر دیگه. گفتم: خُب چَند وَردارم بِبَرَم؟ روی سر مشتری اش خم شد. صدای قِچ قِچ قیچی بلند گردید. گفت: همینجوری رفاقتی وَردار بِبَر. چند لحظه مبهوت نگاهش کردم. گفتم: یعنی واقعاً هیچی نمی خوای! به سمتم برگشت و خندید. گفت: نه. تا چند ثانیه قبل این عشق من بود. حالا که دِلِ تو رو هم برده وَر دار بِبَر. از زیر عینک نگاهم کرد. گفت: اما مواظبش باش. دوباره روی مشتری اش خم شد. چند بار نگاهم رفت سمت قناری و دوباره برگشت روی رضا. موهای سیاه و چرب رضا در مقابل زردیِ زیبای قناری قرار می گرفت. سرانجام دو دل به سمت قفس رفتم. قفس را از روی میخ برداشتم. وَرجه وورجه کردن و اضطرابش بیشتر شد. رفتم دَمِ در. برگشتم و برای بار چندم به رضا نگاه کردم. خندید. خیالم راحت شد. از پله ها پایین رفتم. یک راست رفتم سَرِ ماشین و گازش را گرفتم. وقتی دَرِ باغ را گشودم، تمام پرنده ها پر کشیدند و رفتند. رفتم و درست وسط باغ ایستادم. سرم را بلند کردم و به درختان سر به فلک کشیده چشم دوختم. گردو بود و افرا و چنار. شاخک های بیدهای مجنون مرا یاد موهای رضا انداخت. آه بلندی کشیدم. به قناری نگاه کردم. گوشه ی قفس کِز کرده بود. درِ قفس را باز کردم. دست بردم سمتش. عصبی به هر سو می پرید و به میله ها می خورد. داشت به خودش صدمه می زد. دستم را کنار کشیدم و قفس را یله کردم. بیرون اُفتاد. پر کشید و رفت وسط درخت ها. آه که آزادی چقدر زیباست. مدتی کنار باغ نشستم و با وَجد نگاهش کردم. چه بعد از ظهر دلپذیری. چه کارِ خوبی کردم. تشنه ام شد. رفتم داخل اتاقکِ باغ. در یخچال را باز کردم و تُنگ آب را سر کشیدم. خدایا شکرت. روی تخت ولو شدم. نفهمیدم کِی خوابم برد. نفهمیدم کِی کابوس مرا از خواب پراند. سریع بیرون پریدم. گربه تا مرا دید، رفت بالای درخت. نارنجی بود و کثیف. پَرِ زردی در هوا تاب خورد و آرام پایین آمد. لرزان نزدیک تر رفتم و بیشتر دقت کردم. حدسم درست بود. آنچه در دهان گربه دیده بودم، خودش بود. قناری. نوشته: علی پاینده ایمیل: alipayandehjahromi@gmail.com
  6. سس تک نفره می دانید، همه اش از آن روز صبح شروع شد. آن روز صبح کوفتی که من هزار تا کار و بدبختی داشتم. موضوع از این قرار بود که از ساندویچی بزرگی واقع در خیابان زند شیراز پنج تا همبرگر خریده بودم. دو روز قبلش تصادف کرده بودم و قرار بود فردا صبحش اول وقت راننده ی خودروی طرف مقابل که کارت ماشینش گرو دستم بود بیاید در فلان تعمیرگاه و بپرسیم ببینیم هزینه اش چقدر می شود و او حساب کند و بعد هم من ماشینم را بگذارم در تعمیرگاه تا درستش کنند. وقتی در آن شرایط چشمم به آن ساندویچی بزرگ اُفتاد که قیمتش هم تقریبا مناسب بود با خودم فکر کردم که آن روز جمعه به خلاف همیشه غذا درست نکنم بلکه غذای آماده بخرم تا صبح معطل ظرف شستن و جمع کردن آت و آشغال های باقیمانده از غذا نباشم. این بود که ساندویچ خریدم. از آن ساندویچی بزرگ واقع در خیابان زند. فقط یک مدل غذا داشت. همبرگر. همبرگرهای یک شکل. فردا صبحش بود که متوجه آن موضوع شدم. همه چیز روی سفره ی یک بار مصرف بود. سفره پهن بود و پاکت همبرگرهای خورده شده این سو آن سو و یک همبرگر دست نخورده جلوی روی من و سه عدد سس تک نفره ی اضافه ی سالم. بله نکته در همان بود. سه تا سس تک نفره ی اضافه! نباید به این تعداد می بود؟! من درون یخچال یک همبرگر دست نخورده داشتم. بلند شدم و در یخچال را باز کردم و دوباره نگاهش کردم. یک همبرگر دست نخورده ی بدون سس. روی سفره هم یک همبرگر دیگر دست نخورده ی بدون سس بود. می شد دو تا همبرگر دست نخورده. روی سفره دو پاکت خالی هم بود به همراه دو لاشه ی سس که همراه دو همبرگر مصرف شده بود. دیروز که همبرگرها را خریده بودم یک همبرگر را همراه یک عدد سس همانجا که گرم بود درون ماشین خورده بودم و باقیمانده ها شامل پاکت همبرگر و لاشه ی سس را دور انداخته بودم. تعداد همبرگرها می شد پنج تا. اما با توجه به تعداد سه عدد سس سالم تعداد سس ها می شد شش تا!. چرا؟ بلند شدم و درون جیب های لباس های بیرونم را گشتم. از خوش شانسی فیش کامپیوتری خریدم، تا خورده و له شده هنوز درون جیبم بود. بیرونش آوردم و صافش کردم. چکش کردم. بله، خرید پنج عدد همبرگر. و حالا تعداد سس ها چند تا بود، شش تا! یعنی چه؟! مگر نه اینکه تعداد سس ها و همبرگرها باید به اندازه ی هم باشد؟! دوباره شروع کردم به شمارش و یادآوری دیروز. چند بار این کار را انجام دادم. بله، تعداد سس ها از تعداد همبرگرها یک عدد اضافه تر بود! برای چه؟! نباید اینجوری باشد. هر چه سعی می کردم نمی توانستم از فکر آن موضوع بیرون بیایم. فکرش واقعاً آزار دهنده بود. نمی توانستم آن را از ذهنم خارج کنم. تعداد سس ها و همبرگر باید دقیقاً به اندازه ی هم باشد. حالا باید چکار می کردم؟ چه اتفاقی باید می اُفتاد؟ آیا آن ساندویچی بزرگ واقع در خیابان زند شیراز باید آن سس اضافه را از من پس می گرفت و یا یک همبرگر دیگر به من می داد تا همراه آن سس اضافه مصرف کنم؟ قانون آن ها در این مورد چه بود؟ هزار تا کار و بدبختی داشتم اما هر کار کردم نتوانستم از فکر آن موضوع بیرون بیایم. فکر کردن بهش واقعاً آزار دهنده بود. خلاصه آنکه آن روز صبح هزار تا کار و بدبختی داشتم اما سرانجام نتوانستم این موضوع را از ذهنم خارج کنم این بود که عاقبت تصمیمم را گرفتم. همه چیز شامل سس ها و همبرگرهای دست نخورده و لاشه ی سس ها و پاکتِ همبرگرهای خورده شده را جمع کردم و داخل پاکت بزرگ آرم دار اصلی آن ساندویچی بزرگ گذاشتم و ماشین ضربه خورده ام را روشن کردم و راه اُفتادم سمت خیابان زند شیراز. به سختی جای پارک پیدا شد. با اینکه صبح زود بود ولی جای پارک خیلی کم بود. اکثر جاها که توقف ممنوع بود. خلاصه با هزار بدبختی جای پارکی که چندان مطمئن هم نبودم که یک وقت جریمه ام نکنند را پیدا کردم. عجله داشتم. باید هر چه سریع تر تکلیف این موضوع را روشن می کردم و می رسیدم سر قرارم در تعمیرگاه. پاکت و فیش خرید را برداشتم و در آن روز زمستانی سرد راه اُفتادم سمت ساندویچی. اما... ساندویچی بسته بود! یعنی تقریباً بسته. کرکره های تقریباً تمام درهای فراوانش بسته بود جز یکی. پشت آن یکی یکی از کارگرهای فست فود در لباسِ قرمز یک دست مخصوص آنجا مشغول پاک کردن شیشه بود. مرد جوانی بود. به نظرم شهرستانی بود. او آن سمت شیشه از داخل بود و من بیرون. با پشت انگشت زدم به شیشه. چند بار. یکی دو بار زیر چشمی نگاهم کرد و محل نگذاشت اما عاقبت با بد خلقی در را باز کرد. گفت بفرمایید؟ پاکت ها و فیش و تعداد همبرگرهای سالم و پاکت همبرگرهای خورده شده و خلاصه همه چیز را نشانش دادم و سعی کردم تا آنجا که می شود همه چیز را دقیق برایش توضیح دهم و در آخر ازش پرسیدم که حالا چکار باید کرد؟ آیا فست فود این سس تک نفره ی اضافه را از من پس می گیرد یا همبرگری دیگر به من می دهد تا همراه سس اضافه مصرف کنم؟ مرد جوان با دهان باز به من چشم دوخته بود. واقعاً نمی دانم چرا دغدغه ی فکری من انقدر برایش عجیب بود!! خلاصه بعد از حدود یک دقیقه که در سکوت کامل که صدای ماشین ها آن را می شکست به من چشم دوخت گفت که او فقط یک کارگر ساده است و باید صبر کنم تا مدیر فست فودی بیاید و او در این مورد تصمیم بگیرد. بعد هم به آن سوی درِ شیشه ای رفت و در را با عصبانیت به هم کوفت و دوباره مشغول پاک کردن شیشه شد. آن روز هزار تا کار و بدبختی داشتم. بیشتر از همه ذهنم نگران راننده ی طرف مقابل بود که سر ساعتی که قرار بود بیاید در تعمیرگاه و از نبود من عصبانی بشود. اما... خُب چکار می شد کرد؟! باید تکلیف این موضوع مشخص می شد. واقعاً نمی توانستم ذهنم را از فکر کردن بهش آزاد کنم. فکر کردن به این موضوع که چرا تعداد سس ها و همبرگرها دقیقاً مطابق عرف به اندازه ی هم نیست و در این مورد چه باید کرد؟ این بود که گوشی موبایلم را از جیبم درآوردم و راننده ی طرف مقابل را گذاشتم توی لیست سیاه که نتواند مرتب تماس بگیرد و اعصابم را خورد کند و بعد همانجا جلوی ساندیچی پاکت همبرگر به دست نشستم روی نیمکتی تا مسئول اصلی اش بیاید. حدود ساعت یازده بود که مدیر اصلی آمد. او را از کت و شلوارش شناختم. به عکس همه خیلی رسمی لباس پوشیده بود و همه بهش احترام می گذاشتند. گفتم باید همین مدیر اصلی باشد. و حدسم هم درست بود. البته با یک بدختی ای زیردست هایش گذاشتند من وارد دفترش شوم. دفترش در طبقه ی بالای فست فودی بود. هنوز کیف سامسونیتش را نگذاشته بود روی میز وسیعش که من به هر بدبختی ای بود وارد شدم. زیردست هایش می خواستند مرا بیرون کنند اما او با حرکت دست نگذاشت. زیردست هایش را بیرون کرد. به نظر خسته می آمد اما با این وجود نشست پشت میزش و به توضیحات من گوش داد. وقتی حرف هایم تمام شد او هم مثل مرد جوان با دهان باز به من چشم دوخته بود! انگار که هر دو یک نفر بودند! دقیقاً به همان شکل در حدود یک دقیقه در سکوت به من چشم دوخت! نمی توانستم بفهمم که چرا او هم مثل کارگرش دغدغه ی فکری من انقدر برایش عجیب است! عاقبت گفت که او هم نمی تواند در این مورد تصمیم بگیرد. برایم توضیح داد که این فست فودی جزئی از یک شرکت زنجیره ای فست فودی هست که فقط هم در کار تولید و فروش همبرگرهای یک شکل فعالیت دارند و من باید برای یافتن پاسخ پرسشم به دفتر اصلی شرکت در تهران مراجعه کنم. بعد هم از من خواست تا دفترش را ترک کنم چرا که آن روز خیلی کار دارد و باید به امور رسیدگی کند. وقتی از دفترش خارج شدم واقعاً نمی دانستم که چه باید بکنم. تهران؛ یک شهر دیگر. و تازه من آدرسی هم از دفتر اصلی شرکت نداشتم. می خواستم دوباره به دفترش برگردم و آدرس دقیق بگیرم اما نمی شد. دو تا از کارگرهایش را با آن لباس های قرمز یک دست مثل بادیگارد گذاشته بود دم در. چه باید می کردم؟ اما... واقعاً نمی شد. نمی توانستم از فکرش بیرون بیایم. آیا باید این سس تک نفره ی اضافه را از من پس می گرفتند یا همبرگری دیگر به من می دادند تا همراه سس اضافه مصرف کنم؟ خیلی کار داشتم خیلی، اما... بالاخره تصمیمم را گرفتم. به عابر بانکی رفتم و موجودی حسابم را چک کردم. بعد هم ماشینم را همانجا که اصلاً هم نمی دانستم توقف ممنوع هست یا نه ول کردم و از همانجا تاکسی گرفتم به سمت ترمینالی که اتوبوس هایش از شیراز می رفتند سمت تهران. اتوبوس که به تهران رسید خیلی خسته بودم. خیلی. سعی کردم توی راه مدتی بخوابم اما از بس توی فکر این موضوع بودم نشد. از ترس اینکه این و آن بهم زنگ بزنند کلاً موبایلم را خاموش کرده بودم. کلی کار و زندگی داشتم که همه را ول کرده بودم. و حالا من باید چه می کردم؟! در شهری غریب بدون هیچ آدرس و مأوایی. از بخت خوب خوش شانسی آوردم. همینطور که داشتم خیابان ها را بی هدف گَز می کردم چشمم اُفتاد به تابلوی قرمز رنگ یک ساندویچی بزرگ که دقیقاً شبیه همان ساندویچی بزرگ واقع در خیابان زند شیراز بود. وسط تابلوی قرمز با حروف درشت سفید نوشته شده بود فست فودهای زنجیره ای مَک رایس. از خوش شانسی بیشتر زیر تابلوی اصلی تابلوی الکترونیکی دیگری بود که آدرس تمام شعبه های فست فودهای مَک رایس در تهران را داشت و جلوی یکی از همین شعبه ها نوشته شده بود شعبه ی مرکزی. خیلی خوشحال شدم. همان موقع تاکسی ای دربست کردم تا مرا ببرد به شعبه ی مورد نظر. یک ساختمانِ چند طبقه ی عظیم الجثه که بالایش بزرگ ترین تابلوی قرمز رنگی که تا حالا دیده بودم قرار داشت و با حروف سفید برجسته نوشته بود شعبه ی مرکزی فست فودهای مَک رایس در ایران. همینطوری وارد شدم و از روی تابلویی که در ورودی بود دفتر مدیر کل را پیدا کردم. وارد آسانسور شدم و به طبقه ی چهارم رفتم. منشی مرد جوان بداخلاقی بود که بعید می دانستم راهم دهد اما از خوش شانسی مدیر لحظاتی پشت سر من از در وارد شد و من جلواش را گرفتم. منشی اش می خواست مانع شود اما مدیر مثل مدیر قبلی دستش را گرفت جلواش و نگذاشت دخالت کند. بعد هم مرا به دفترش برد و حتی گفت که چای برایم بیاورند. اما آخر سر وقتی با دقتِ تمام به گفته های من گوش داد دهان او هم درست مثل دهان بقیه بود و مدت یک دقیقه با تعجب بدون آنکه کلامی بینمان رد و بدل شود به من چشم دوخت! در نهایت مدیر از من پرسید که آیا واقعاً من از شیراز بخاطر این موضوع به تهران آمده ام؟! سرم را به علامت تأیید تکان دادم. مدیر برایم توضیح داد که او نمی تواند در این مورد تصمیم بگیرد چرا که این شرکت جزئی از شرکت زنجیره ای همبرگرهای مَک رایس در کشور آمریکاست که تنها شرکت بزرگ آمریکاییست که بعد از برجام در ایران شروع به فعالیت کرده و تصمیم گیری در این مورد با مدیر اصلی شرکت است که در ایران هم نیست و ساکن آمریکاست. بعد هم مدیر روی دکمه ی زنگی جلوی رویش فشار داد و منشی بداخلاقش آمد و مرا بیرون کرد. واقعاً این بار گیج شده بودم که چه باید بکنم. اما باز هم به یاری خدا شانس آوردم. هنوز از در ساختمان بزرگ شرکت بیرون نیامده بودم که چشمم اُفتاد به تابلوی بزرگی آن سوی بلوار چند بانده. تابلو مربوط به یک تور بود در کشور آمریکا. به آن سوی بلوار رفتم و به تابلو نگاه کردم. کلی تبلیغ کرده بود که تنها تور ایرانی ایست که بعد از برجام مردم ایران را به آمریکا می برد و برمی گرداند. همان موقع تاکسی ای دربست کردم و به دفتر تور رفتم. واقعاً آدم های خوش برخوردی بودند. هنوز وارد نشده بودم که شربت جلویم گذاشتند. دفتر واقعاً شیکی بود. و به عکس بقیه وقتی موضوع را برای آن ها تعریف کردم خیلی خوشحال شدند که مرا به آمریکا ببرند. اما... پول لازم بود. پول زیاد. و تازه وقت هم می برد برای پاسپورت و دیگر کارهای قانونی. حالا چکار باید می کردم؟ پولش را از کجا باید می آوردم؟ چکار... چکار... فکری به ذهنم رسید. زنگ زدم به دوستی در شیراز و از تهران وکالت دادم و ماشینم را زیر قیمت گذاشتم برای فروش. مدتی طول کشید و در این مدت من هم توانستم ماشینم را بفروشم، هم کارهای پاسپورت و دیگر کارهای تور جور شد. و بالاخره... من آمریکا بودم. اما... حالا اینجا چه باید می کردم؟ تازه به این فکر اُفتاده بودم که اگر اصلاً جاهایی که می روند شعبه ای از مَک رایس نباشد چه باید بکنم؟! اگر همه ی این مسیر را اَلکی آمده باشم چه؟! واقعاً چه باید می کردم؟ آن فکر آزار دهنده هنوز توی سرم بود و دست از سرم برنمی داشت. آیا شرکت مَک رایس می بایست این سس تک نفره ی اضافه را از من پس بگیرد یا همبرگری دیگر به من بدهد تا همراه سس اضافه مصرف کنم؟! چه باید می کردم؟! چه باید می کردم؟! در مملکتی غریب و در کشوری با مردمانی که حتی زبانشان را هم نمی فهمیدم. از مسئول تور کمک خواستم. پسر خوبی بود، کمکم کرد. مرا پیش وکیلی برد. وکیلی ایرانی در کشور آمریکا که کار اقامت ایرانی ها در آمریکا را جور می کرد. وکیل گفت که می تواند مدیر اصلی شرکت در آمریکا را پیدا کند. اما... باز هم پول لازم بود. پول زیاد. من باید چه می کردم؟ به وکیل وکالت دادم تا آپارتمانم را در شیراز بفروشد. و به این شکل بود که پولش جور شد. و حالا پس از مدت ها من آنجا بودم. درست روبروی رئیس و مدیر اصلی شرکت فست فودهای زنجیره ای مَک رایس که مترجم می گفت که صاحب شرکت هم هست. خودم هم واقعاً دو به شک بودم که آن وکیل بتواند بعد از دریافت آن همه پول به وعده اش عمل کند و مرا به هدفم برساند اما وکیل به وعده اش عمل کرد. وقتی مترجمی که وکیل همراهم فرستاده بود مشکلم را برای آقای مَک رایس تعریف کرد او هم مثل بقیه یک دقیقه با دهان باز به من چشم دوخت. آقای مَک رایس پیرمردی بور بود با کت و شلوار مرتب و کراواتی قرمز آبی. بعد از یک دقیقه که در سکوت مطلق به من چشم دوخت از مترجم پرسید که از من بپرسد که آیا واقعاً من این همه را از آن سوی دنیا آمده ام برای این موضوع؟! به مترجم گفتم که برایش توضیح دهد که واقعاً نمی توانم از فکر این موضوع بیرون بیایم و حتی اگر بجای آمریکا ایشان در سیاره ای دیگر هم سکونت داشتند من به هر شکل بود ایشان را پیدا می کردم و بار دیگر خواهش کردم که موضوع را حل کنند. آیا شرکت مَک رایس این سس تک نفره ی اضافه را از من پس می گیرد یا همبرگری دیگر به من می دهد تا همراه سس اضافه مصرف کنم؟! آقای مَک رایس یک دقیقه ی دیگر در سکوت مطلق با دهان باز مرا برانداز کرد. بعد از مترجم چیزهایی پرسید به نظرم راجع به اینکه آیا واقعاً راست می گوید و آیا این آدم سالم است یا نه؟! در نهایت آقای مَک رایس از مترجم خواست که برای من توضیح دهد که او یک پیرمرد تنهاست و تمام اعضای خانواده اش را در سقوط وحشتناک هواپیمای تفریحی شان از دست داده است و حالا بدون وارث است. آقای مَک رایس همان موقع خواست که وکیلش حاضر شود و مرا وارث قانونی اش اعلام کرد. اکنون مدت ها از آن زمان گذشته. رابطه ی ایران و آمریکا بعد از رفتن اُباما و انتخاب ترامپ دوباره تیره شده و حتی احتمال وقوع یک جنگ می رود. و در این میان قوز بالا قوز شده است شعبه های ما در ایران و درگیری نماینده ی آمریکایی ما در ایران با کارمند ایرانی زیر دستش. کارمندهای ایرانی آمریکایی را زده اند و همان ممکن است جرقه ی جنگ جهانی سوم را بزند. اما... این دغدغه ی اصلی فکری من نیست. وقتی هر روز صبح بعد از فوت آقای مَک رایس و ریاست من بر شرکت فست فودهای زنجیره ای مَک رایس از پنجره ی دفتر اصلی شرکت به هزاران همبرگر فریز شده و نان های همبری یک شکل و کارتون های سس های یک بار مصرف که وارد و خارج می شوند نگاه می کنم، مدام از خودم می پرسم که آیا تعداد سس ها و نان ها و همبرگرها دقیقاً به اندازه ی یکدیگر است... و یا نه. پایان نوشته: علی پاینده ایمیل: alipayandehjahromi@gmail.com
  7. آخرین نامه اوایل که خبرهایت می رسید، دلم می خواست سرم را بکوبم به دیوار. دلم می خواست یکی را پیدا کنم و آنقدر گلویش را فشار دهم تا خفه شود. واقعن شانس آوردی که آن روزها دَمِ دستم نبودی. حتمن خودت هم یک جورهایی می فهمیدی که به ملاقاتم نمی آمدی. البته هنوز بسته هایت می رسید؛ پولت همینطور. وقتی با خودم فکر می کردم که این پول از کجا می آید، دلم می خواست بگیرمت و تمام آن اسکناس ها را فرو کنم توی گلویت. پس فطرت، چطور توانستی با من این کار را بکنی. منی که آن قدر عاشقت بودم. بعد که دیدم دستم به جایی بند نیست، به فکر اُفتادم که خودم را بکشم. نمی شد. نمی گذاشتند. آن جایی که من بودم، آدم اختیار جان خودش را هم ندارد. فقط می توانی بنشینی و فکر کنی و فکر کنی و از پشت آن میله های سیاه که سقف ما را از سقف آسمان جدا می کرد، چشم بدوزی به کبوترهایی که آزاد پر می کشیدند و می رفتند هر جا که بخواهند. هم بندی ها به هِم می گفتند، بی خیال. برای تو چه فرق دارد که زنت چه می کند. به فکر خودت باش. شاید هم راست می گفتند. برای مردی که متهم به قتل بود و هر آن احتمال داشت تأیید حکم اعدامش از دیوان عالی برسد، چه فرق می کرد که زنش شب در آغوش چه کسی بخوابد. بعضی ها هم می گفتند، آدمی همین است. زنی که مرد بالای سرش نباشد، به هر سو کشیده می شود. دیگر روی نشستن در میانشان را نداشتم. حرف مردم از میان هر دیواری عبور می کند؛ حتا دیوارهای ضخیم زندان. بعد به فکر افتادم که بفهمم او کیست. آن مردی که اینچنین دلت را ربوده بود، که می توانست باشد؟ با خودم فکر می کردم که حتمن جوانی زیباست. مثل آن شاهزاده هایی که شب ها در قصه هایت برایم می گفتی. آن وقت هایی که سرم را روی پایت می گذاشتم و شلال موهای اُخرائی یَت می ریخت توی صورتم. قلقلکی بودم اما از آن ها خوشم می آمد. چه مسرت، چه سرمستی ای می توانست بالاتر از آن باشد. حالا پاهای تو جایگاه سری دیگر بود و کتابهایت گوش شنوای دیگری داشت. آن مرد که بود؟ از هر که می پرسیدم، می گفت که نمی داند. می گفتند که ما نمی دانیم و از دیگری بپرس. می دانستم که دروغ می گویند. مثل همه ی افرادی که وقتی بیرون هم بودم، فقط بِهِم دروغ می گفتند. دروغ هایی که از همان لحظه که چشم بر جهان گشودم، همراهم بودند. دروغ های مادر؛ دروغ های پدر. دروغ های خواهرهایی که سال هاست آن ها را ندیده ام. دروغ های معلم هایی که همه از واقعیت فرار می کردند و دروغ های مأموران آگاهی ای که می گفتند می خواهند بِهِم کمک کنند. می گفتند تو این برگه ها را امضا کن تا بتوانی بروی. می گفتند امضا کن تا دیگر نخواهی این شکنجه ها را تحمل کنی. نامردها می دانستند که چکار کنند تا جایش معلوم نباشد. تا وقتی پهلوی قاضی می روی، بعد از ساعت ها انتظار در آن راهروهای شلوغ که همه به تو و لباس راه راهت و دستبندهایی که دیگر زندانی ها را به تو حلقه کرده چشم می دوزند، آن وقت که وارد آن اتاق پر از پرونده می شوی و جلوی آن مرد ریشوی کُت و شلواری می ایستی، نتوانی ثابت کنی که آن اعتراف ها را زیر شکنجه انجام داده ای. نتوانی بگویی که در آن ساعت ها و روزها و ماه ها، بر تو چه گذشته. آن وقت هایی که تنها وقتی رنگ آفتاب را میدیدی که درست در ساعت معینی، دَرِ آن زیرزمینِ نمور پر از شپش باز می شد تا متهم ها به قضای حاجت بپردازند. آن وقت هایی که هر لحظه اَش آنقدر فکرهای توی سرت بِهِت فشار می آورند که آن ثانیه هزار سال دوام پیدا می کند. مأمور همراهت تمام مدت به تو نگاه می کند. گویی از پشت چشم های ریز خاکستری می خواهت بگوید که حواست باشد؛ اگر جلوی قاضی آبرویمان را ببری، خُب، بعد دوباره مهمان خودمانی و آنجا قاضی ای نیست که به دادت برسد. حتا او هم که مثلن در بین مأمورها بعضی وقت ها نقش خوب را بازی می کرد و مثلن بهترینشان بود، حتا او هم تمام مدت به من دروغ می گفت. فقط تو بودی که بِهِم دروغ نمی گفتی. فقط در چشم های تو بود، که اولین بار آن روز دَرِ دانشگاه، دیدم که این یکی دیگر نمی خواهد بِهِم دروغ بگوید. دیدم که نوری که از پس آن چشم های آبی به من لبخند می زند، آن چیزی نیست که در تمام مدت زندگیم در چشم های دیگران دیده بودم. اما دانشجوی معماری را چه به من. منی که دیپلم نگرفته وادار شده بودم دبیرستان را رها کنم و بروم. اَصلَن گذار من چطور آن روز دَرِ دانشگاه افتاده بود و چطور شد که با تو برخورد کردم. سرنوشت بازی های عجیبی دارد. بازی هایی به عجیبی دختری که حاضر است پای همه چیز بایستد و حتا خانواده اش را بخاطر مردی مثل من رها کند. مردی با قد متوسط و چشم های عسلی. مردی که در طول زندگی اش، تنها دل خوشی اش این بوده که مُدام از این آرایشگاه به آن آرایشگاه برود و مدل موهایش را عوض کند. مردی که هر روز شعری تازه را یاد بگیرد و سعی کند آن را از بر بخواند تا شاید غم هایش را در سایه ی غم حافظ فراموش کند. و آن وقت آن مرد سوار بر اسب سفید، از بد حادثه متهم به قتل بشود و بیُفتد زندان. نمی دانم تقصیری داشتم یا نداشتم. نمی دانم کارم درست بود یا نبود. اگر آن روز به بنگاه آن کثافت نمی رفتم و آن قِشقِرِق را راه نمی اندختم، شاید هنوز هم تو کنارم بودی و من کنارت. شاید آن همه شاهد نمی آمدند و شهادت نمی دادند که کاری را که روحت هم خبر ندارد، تو انجام داده ای. خیلی به آن لحظات فکر کردم. ساعت ها و ثانیه ها و سال ها. آن وقت ها که تیک تاک عقربه ی ساعتی وجود نداشت و زمان معلوم نبود که اَصلَن به جلو می رود یا نه. آن وقت ها که محکوم شده ای و از زندان آگاهی انتقالت می دهند به زندان مرکزی. آن وقت ها که کم کم همه فراموشت می کنند. آن وقت ها که دیگر پدرت و پس از مدتی حتا مادرت هم به ملاقاتت نمی آید. دیگر فک و فامیل و خواهرهایت که اَصلَن از اول هم به ملاقاتت نمی آمدند. یکبار که یکی شان را در راهروهای دادگاه دیدم، که اصلن معلوم نبود به چه دلیل آنجاست، رویش را برگرداند و وانمود کرد که اصلن مرا ندیده. و فقط تو بودی. تو بودی که در تمام آن سال ها کنارم بودی. تو بودی که می آمدی و وقتی از پشت آن شیشه ی گرد گرفته، گوشیِ تلفن رنگ و رو رفته را به دست می گرفتی، سعی می کردی اشک نریزی و همیشه لبخند بزنی. ولی من می دیدم که وقتی می رفتی، آن هنگام که آخرین قدم ها را به سمت دَرِ بزرگ آهنی بر می داشتی، همیشه دستمالی بَر می گرفتی و گوشه ی چشمت را پاک می کردی. ولی من می شنیدم، که چقدر پدر و مادر و برادرت بِهِت اصرار می کردند که نکن. که دادخواستی غیابی بفرست و تقاضای طلاق کن. که رها کن این قاتل پست لعنتی را تا در آن زندان پر از شپش بپوسد. که به فکر خودت باش. که جوانی ات را بر باد نده. و تو هر بار جلوی همه می ایستادی و به هیچ قیمتی حاضر نبودی مرا رها کنی. ولی حتا تو هم... حتا تو هم سرانجام مرا رها کردی. پشت کردی و رفتی دنبال زیبایی های زندگی. زیبایی هایی که در مردی مثل من، برای هیچ دختری یافت نمی شد. و هرگز نمی توانی تصور کنی، که پس از آزادی، وقتی فهمیدم که آن مرد کیست، چقدر تعجب کردم. و چقدر بیشتر تعجب کردم وقتی فهمیدم که ازدواج دومش است. وقتی فهمیدم که ازدواج اولش به طلاق انجامیده. نمی دانی چه فکرها که به سرم راه نیافت. فکر اینکه واقعن قتلی انجام دهم. فکر اینکه واقعن بیایم و چاقویی بردارم و همانطور که به آن متهم شده بودم، تو و آن مرد و بچه ای که از آن مرد آمده بود را تکه تکه کنم. ولی چرا؟ آخر چرا؟ مگر در آن کثافت سن بالای بد قیافه با آن سر تاسش چه دیدی؟ نه زیبا بود که بگویم زیباست، نه جوان بود و دلربا که بگویم تو را فریفت. آن روزها، وقتی آن وکیل کثافت، آن کُت سورمه ایِ عرقی که معلوم نبود کِی شسته شده را در می آورد و از آن کیف سیاه، پرونده ی مرا جدا می کرد و می گذاشت مقابلم، روی آن میز چوبی خاک گرفته، نمی دانی چقدر حالم به هم می خورد. آن وقت ها نمی دانستم که چطور چنین وکیل حاذقی، که معلوم نبود هزینه ی هر بار ملاقاتش چند میلیون می توانست باشد، چرا پرونده های آقا زاده ای را رها کرده و به دیدار من می آید. منی که هیچ گاه وکیلی نداشتم و نه تجربه ای که بدانم در آن مواقع چه باید کرد. این طور است که می شود به راحتی، اولین مظنون را گرفت و وادار به اعتراف کرد. تا کارت راحت باشد و دیگر نخواهی بروی درست تحقیق کنی که آن قتل را که انجام داده. مظنونی که صبح روزی که قتل اتفاق افتاده، با آن مقتول گلاویز شده و سر دیرکرد پول رهن خانه اش جلوی همه ی مردم هر چه از دهانش درآمده به او گفته. این طور وقتی علی ریاحی را شب غرق به خون و چاک چاک در منزلش پیدا می کنند، خیلی راحت و با اولین تحقیق از اهل محل معلوم می شود که قاتل کیست. مستأجری که نه پدری داشت تا مثل خیلی تازه دامادهای دیگر وقتی به خانه ی بخت می رود برایش آپارتمانی تهیه کند، و نه خانه ی مادری ای که وقتی چند روز وقت تلف می شود تا منزل جدیدی بیابد، بتواند اثاثش را آنجا نگاه دارد. و آن بخت برگشته را وقتی می گیرند، هیچ کس نیست که سندی برایش بگذارد یا وکیلی بگیرد تا مأموران آگاهی نتوانند هر چه خواستند به او ببندند. این چیزها را تو خودت خوب می دانی. خیلی بهتر از من. این چیزها را می دانستی و باز هم به من خیانت کردی. رفتی و با آن جوانمردی کثافت ازدواج کردی. تنها کسی که توانست مرا از آن کثافت خانه در بیاورد. تنها کسی که توانست ثابت کند هیچ مدرک درستی علیه من نبوده و اعتراف ها در شرایطی غیر قانونی گرفته شده. تنها کسی که پرونده ها را آورد و به قاضی گفت که هیچ قفلی در خانه ی آن مقتول شکسته نشده و قاتل حتمن کلید داشته. و من چطور می توانستم کلید داشته باشم! اما چرا؟ تو چرا این کار را با من کردی؟ بارها تماس گرفتم. چه در زندان و چه بیرونِ زندان. هیچ گاه جواب ندادی. هیچ گاه نگفتی که برای چه با کمک همان وکیل کثافت طلاق گرفتی و بعد با خود او ازدواج کردی. لااقل اگر روی جواب دادن نداشتی، می توانستی جواب نامه هایم را بدهی. نامه هایی که این آخرینشان است. نمی دانی بر من چه گذشت. گشتم. گشتم. خانه به خانه و کوچه به کوچه آن هم وقتی هیچ کس حاضر نبود کمکی بکند. همه رویشان را برمی گرداندند و وانمود می کردند که غریبه ام. وانمود می کردند که اصلن مرا نمی شناسند. لحن کلامشان جوری بود انگار هرگز در زندگیشان مرا ندیده بودند. بعضی هاشان حتا پشت سرم متلکی می پراندند. آن هنگام که من درمانده پشت می کردم و می خواستم بروم. متلک هاشان مرا به یاد آن داستانی می انداخت که برایم خواندی. داستان آن شیری که هر روز به آن مرد کیسه ای زر می داد و وقتی مرد او را به خانه اش دعوت کرد و شیر موقع غذا خوردن کثیف کاری درآورد، زَنِ مرد متلکی پراند. شیر به زن حمله کرد و مرد شمشیر کشید و بر سر شیر کوفت. شیر رفت. مرد هیزم شکن بود. هر چه داشت خورد و مجبور شد دوباره به جنگل برود. وقتی شیر را دید، شیر گفت که جای زخم شمشیر خوب شده؛ اما جای زخم زبان زنت هنوز خوب نشده. راست می گفت. جای زخم زبان ها هرگز خوب نمی شود. تا ابد با تو خواهند ماند و در جایی، جایی تاریک در ماوراءِ ذهنت، همیشه آزارت خواهند داد. تا تو همیشه منتظر موقعیتی بمانی، تا آن آزارها را تلافی کنی. تا کسی را بیابی و او را مسئول تمام مشکلات و بدبختی هایی که سرنوشت پیش پایت گذاشته بدانی. تا آن ثانیه ها و ساعت ها و سال های زندگی را همه در لحظه ای بر سر او خالی کنی. و آن موقعیت دست داد. یافتمت. تو بودی و او. تو بودی او و فرزند او از رَحِم تو. در آن پارک. باید بیاد آوری، دو روز پیش را می گویم. درست کنار آن سرسره ی قرمز رنگ نشسته بودی. تو مرا نمی دیدی اما من خوب ترا می دیدم. خیلی خوب. از پس آن شمشادهای بلند. آن وکیل کثافت می خندید و تو هم لبخند می زدی. لبخندهایی که با لبخندهای قبلی ات فرق داشت. همان لبخندهایی را می گویم که وقتی دست روی صورتم می گذاشتی می زدی. اشتباه نمی کنم، آن لبخندها چیز دیگری بود. ولی چه فرق می کرد. در هر حال تو لبخند می زدی. و من باید لبخند تو و لبخند جوانمردی را برای همیشه روی صورتتان خشک می کردم. تا دیگر هیچ زنی به هیچ مردی خیانت نکند. تا دیگر هیچ دل عاشقی شکسته نشود. تا دیگر... کمی چرخیدم تا کاملن از پشت سر باشد. به سمتتان آمدم. قدم به قدم و لحظه به لحظه در حالی که دستم در جیبم بود و دسته ی چاقوی ضامن دار را می فشرد. و آن وقت بود که چشمم به او اُفتاد. به دخترت. آن وقت که از آن سرسره پایین آمد و در آغوش تو جای گرفت. پشت تو به من بود و روی او به صورت من. چشم در چشم. تا آن لحظه درست ندیده بودمش. چقدر شبیه تو بود. با همان بینیِ قلمی. با همان چشم های آبی. با همان پوست گندمگون و موهای اخرائی. انگار نه انگار که پدرش آن مرد کثافت بود. انگار نه انگار که نیمی از ژن های وجودش را از دیگری گرفته بود. درست به مانند سیبی که از وسط به دو نیم شده باشد، همان لبخند تو را داشت. نه، آن لبخندی که آن روز بر چهره داشتی را نمی گویم، لبخند قبلیت بود. درست به مانند آن روز که آخرین بار لب هایت را بر لب هایم گذاشتی. و آن وقت بود که پاهایم سست شد. آن وقت بود که دیگر نتوانستم قدمی بردارم. آن وقت بود که چاقویی که محکم گرفته بودم از دستم رها شد و از کنار جیبم بر زمین اُفتاد. و آن وقت بود که رفتم. اشک ریزان برگشتم و پا به فرار گذاشتم. دویدم. دویدم. نمی دانم با چه سرعتیُّ و به کدام سو. نمی دانم... دیگر چه فرق می کند. چه فرق می کند که حالاتم را برایت شرح دهم. مثل آن روزها در دانشگاه. مثل اولین نامه هایی که برایت می نوشتم. دیگر نه تو مال من هستی و نه من مال تو. این... این... این آخرین نامه ی من به تو است. امیدوارم که دیگر هرگز چشمم به چشمت نیفتد. امیدوارم که بتوانم برای همیشه فراموشت کنم. و امیدوارم... امیدوارم... دیگر امیدی وجود ندارد. نوشته: علی پاینده
  8. حقیقت و دروغ نام مقاله ای معروف از نیچه است. حقیقت و دروغ در آپارتمان را گشود. آرام، پاورچین پاورچین وارد شد. لاله ی گوشش را به در اتاق خواب چسباند. صدای نفس های بلند و ممتد زنش را شنید. _ خُب اینطوری خوبه؟ _ آره... آره... ادامه بده. _ ادامه بدم. تو هیچ وقت سیر نمی شی! _ آره... سریع تر... سریع تر. _ راستی مرجان؛ تو هیچ وقت به من نگفتی! مگه شوهرت چشه؟ چی کم داره که مرتب به من زنگ می زنی؟! صدای نفس های زنش قطع شد: چی کم داره! پیرمرد اِکبیری کچل. معلومه که هیچی کم نداره! ولش کن. ادامه بده. چیزی در پشت سرش حس کرد. به سرعت برگشت. خودش بود. همان مرد. با همان کت و شلوار تیره ی همیشگی. با همان پیراهن شیری یقه اسکی که تا زیر چانه امتداد می یافت. با همان غبغب بیرون زده، صورت گرد، چشم های سیاه ریز، موهای کوتاه مرتب و لبخند متفکرانه. مثل همیشه روبرویش ایستاده بود و زُل زده بود وسط چشم هایش. از خواب پرید. به سرعت نشست. نفس نفس می زد. دستش را از زیر لحاف درآورد و روی پیشانی اش قرار داد. چشم هایش را بست. همسرش در سمت چپ تخت تکان خورد. بدون اینکه چشم هایش را باز کند، خواب آلوده گفت: بازم کابوس دیدی آرتور؟ گفت: آره. بازم همون مرد بود. همسرش چشم هایش را باز کرد. بلند شد و کنارش نشست. هر دو برهنه بودند: فراموشش کن. سعی کن بِهِش فکر نکنی. چشم هایش را بست. همانطور که دست راستش روی پیشانی اش بود، چند بار سرش را تکان داد: ای کاش امکان داشت. ولی غیر ممکنه. اون همه جا با منه! می خواد یه چیزی به من بگه! می خواد چیزی رو به یاد من بیاره! با نگاهاش! یه چیزی که من بهتر از هر کسی می دونم! یه چیزی... چیزی که... ای کاش می تونستم به یاد بیارم. زنش با ملایمت صورتش را با دو دست گرفت و به سمت خود برگرداند. لب هایش را بوسید. راست در چشم هایش زُل زد: مالِ فشارِ کاره. بارها بِهِت گفتم، خودتو درگیر یه پروژه کن. چند تا کار با هم، اونم با این کارگردانای سختگیر، خُب معلومه که به این روز می یفتی. زنش دوباره دراز کشید: بیا. به من فکر کن نه مرد کابوسات. زنش دست چپش را به هوا برد. چند لحظه به سینه های همسرش نگاه کرد؛ سپس در آغوشش گم شد. *** چشم هایش را گشود. نور از پشت پرده های مخمل به درون می جهید. نگاه از نور گرفت و به سقف چشم دوخت. گچ بری ها و نورپردازی ها را از دیده گذراند. به سمت راست برگشت و پشت به همسرش کرد. صدای آرام نفس هایش را می شنید. می توانست نرود. هیچ کس نبود که مجبورش کند آن روز صبح از بستر برخیزد و مثل میلیاردها انسان عادی سر کار برود. او عادی نبود. خودش هم بهتر از هر کسی می دانست که عادی نیست. گروه کارگردانی می توانست منتظر بماند. تا ظهر؛ تا عصر؛ یا تا هر موقع که تصمیم بگیرد. اما... چیزی بود که مجبورش می کرد برخیزد. نمی دانست آن چیست! نمی دانست که چه نیروی نامرئی ای در وجودش او را به دنبال خود می کشد! بلند شد و لبه ی تخت نشست. حدود یک دقیقه به کفپوش قهوه ای نگاه کرد. دوباره برگشت و به همسرش نگاه کرد. سرانجام پاها را درون دمپایی راحتی قرار داد و آرام به سمت حمام روان شد. شیر دوش را باز کرد. آب ولرم حالش را سر جا آورد. چند دقیقه بعد حوله را دور خود پیچید و خارج شد. بدنش را خشک کرد. جلوی کمد ایستاد. یکی از کت و شلوارهای براق و اتو کشیده را برداشت و پوشید. جلوی آیینه رفت. آیینه ی تمام قد با لعاب طلا. کراوات قرمز را دور گردنش حلقه کرد. چند لحظه نگاهش ناخودآگاه بر آیینه ثابت ماند. به موهای بلند بلوند، پوست یک دست بدون خَش، چشمان درشت آبی، ابروهای ظریف، قد بلند و بدن عضلانی خود نگریست. تمام اندامش در نهایت قرینگی بودند. زیبا و یکدست. اما آیا... چند بار سرش را تکان داد. با خود اندیشید که مگر آیینه هم به آدم دروغ می گوید! کراواتش را محکم کرد. به همسرش در تخت نگاه کرد. لحاف نیمی از بدنش را پوشانده بود. پوست گندمگون، چشمانِ درشتِ بسته، موهای سیاهِ شلال و بازوی هوس انگیزی که از زیر لحاف بیرون افتاده بود. لحاف درست در جایی که برجستگی های کوچک سینه قرار داشتند، آرام بالا و پایین می رفت. یک لحظه فکر کرد که دوباره به بستر برگردد. فکر کرد که هیچ کس به او چیزی نخواهد گفت. هیچ کی نخواهد پرسید که چرا آن روز سر کار نرفته و گروه فیلمبرداری را معطل گذاشته. آنقدر مشهور بود و مورد احترام که خطاهایش را نادیده اِنگارند. اما... باید می رفت. می دانست که باید برود. می دانست که چیزی در انتظارش است که باید آن روز بفهمد. پس رفت. کیف سامسونیتش را برداشت، در را گشود و رفت. کاخی در مقابلش بود. کاخی آشنا و به همان اندازه غریب. ستون های سنگی کنده کاری شده که تا سقف امتداد می یافتند را از نظر گذراند. به نقاشی های روی دیوار نگاه کرد. درختچه های تزئینی و اشیاءِ عتیقه که روی چهارپایه قرار داشتند را دید. آنجا خانه اش بود. هر روز از آنجا می رفت و دوباره بازمی گشت. اما... چرا؟ جلو رفت. دستش را روی ستون مقابلش گذشت. چشم هایش را بست. با سرانگشتانش کنده کاری را لمس کرد. _ آقای هاتسون، صبحونه نمی خورید؟ به سرعت چشم هایش را گشود و به سمت صدا برگشت. ریزنقش بود در لباس خدمتکاری. پیشبند سفید روی لباسِ سیاه. گفت: نه. خیلی دیر شده. پیرزن اندکی خم شد و با احترام گفت: نه برای شما. بقیه می تونن منتظر بمونن. دوباره چشم هایش را بست. بقیه می توانند منتظر بمانند! کارگردان؛ گروه فیلمبرداری؛ اعضای صحنه؛ دختر جوانی که هر روز او را گریم می کرد؛ حتا رئیس جمهور! چشم هایش را گشود. پیرزن مقابلش بود. می دانست که تا هر زمان که آنجا باشد، پیرزن هم منتظرش خواهد ماند اما... آه بلندی کشید و از کنار پیرزن رد شد. از پله ها پایین رفت. چه دری! دری به بزرگی تمام دنیا و به زیبایی خورشید. با جدیدترین تجهیزات و قدیمی ترین تزئینات. دو لنگه. شیشه ای. با کنده کاری های پیچ پیچ و چون افعی در هم تاب خورده که دورتادور شیشه را پوشانده بودند. به صورت اتوماتیک از هم گشوده شد. اکنون مقابلش بود. صبح و زندگی و مردم و نوری که از بیرون به داخل می تابید. از در خارج شد. آفتاب مستقیم بر صورتش افتاد. چشم هایش را بست و گذاشت تا گرمی نور صورتش را نوازش دهد. دوباره آه کشید. چشم هایش را گشود و به خورشید زُل زد و چند بار از خودش پرسید که چرا، دریای نور چشم هایش را نمی زند؟! پیرمرد روی زمین نشسته بود و با دستگاه چمن زنی وَر می رفت. همینکه او را دید بلند شد. گفت: آقای هاتسون، امروز کدوم ماشینو بیارم؟ به پیرمرد نگاه کرد. پیرمرد لبخند زد. سرش را پایین انداخت. چند لحظه به فکر فرو رفت. دوباره آه کشید: نه جورج نه. امروز می خوام شهرو ببینم. می خوام مردمو ببینم. دوست دارم بعد از مدت ها دوباره سوار مترو یا اتوبوس بِشَم. پیرمرد گفت: پس لااقل اجازه بدین یکی از بادیگاردهاتونو صدا کنم. سرش را چند بار تکان داد: یعنی به نظر تو لزومی داره؟! پیرمرد لبخند زنان پاسخ داد: قطعن نه. همه ی مردم این شهر عاشق شمان. _ پس خداحافظ جوروج. از کنار پیرمرد رد شد و به سمت میله های بلندی که دورتادور محوطه را پوشانده بودند رفت. پیرمرد برگشت و به او نگاه کرد. *** همه جا بودند. بیلبردهای تبلیغاتی اش. بالای تمام ساختمان ها. روی سَر دَرِ تمام سوپری ها. کنار تمام بارها و اغذیه فروشی ها. کوچک تر، روی تمام لباس های مردانه و زنانه ای که در ویترین مغازه ها قرار داشتند. یکی در حال لبخند زدن، دیگری در حال معرفی عطری جدید و دیگری، انگشت اشاره به روبرو، با لبخند به مخاطب اشاره می کرد. یکی در حال رقص با هنرپیشه ی زنی معروف و دیگری در حال دست دادن با رئیس جمهور. از خیابان که عبور می کرد، همه از سر راهش کنار می رفتند. بچه ها او را به هم نشان می دادند و زن ها برایش لبخند می زدند. دخترهای نوجوان دستشان را روی قلبشان می گذاشتند. پسرهای نوجوان جلو می آمدند و امضا می خواستند. همه عاشقش بودند. اگر می خواست دنیا به سمتش پرواز می کرد و اگر نمی خواست همه کنار می ایستادند تا او رد شود. سر تقاطع ایستاد. در یک سو ایستگاه اتوبوس و در سوی دیگر قطار شهری. هر دو منتظرش بودند. می دانست که همه ی شهر تا هر زمان که بخواهد منتظرش می ایستند! سرش را پایین انداخت. چند لحظه به فکر فرو رفت. به سمت چپ و ایستگاه اتوبوس تغییر مسیر داد. همین که اولین قدم را برداشت، قطار شهری حرکت کرد. هنوز سرش پایین بود. تنها چرخ های اتوبوس را می دید. سرعت گام هایش آرام آرام پایین آمد. در چند قدمی اتوبوس ایستاد. نمی دانست این همه استرس که سراپای وجودش را گرفته بود، ناگاه از کجا آمده بود! سرانجام تصمیمش را گرفت. صورتش غرق عرق بود. سرش را بالا آورد و به روبرو نگاه کرد. اتوبوس قرمز رنگ که با بیلبردهای تبلیغاتی اش فرش شده بود. همه در اتوبوس به او چشم دوخته بودند. پسرها و دخترها. زن ها و مردها. پیرزن ها و پیرمردها. بچه ها. و... خودش بود. با همان کت و شلوار همیشگی. با همان پیراهن یقه اسکی که تا زیر چانه امتداد می یافت. با همان غبغب بیرون زده، صورت گرد، چشم های سیاه ریز، موهای کوتاه مرتب و لبخند متفکرانه. چطور از کابوس هایش بیرون آمده بود و اکنون درست مقابل چشمش، در جایگاه راننده نشسته بود؟! شاید باز هم داشت خواب می دید؟ به زحمت دست راستش را بالا آورد و بر گونه اش نواخت. یک بار دیگر تکرار کرد. لُپ خود را نیشگون گرفت. چشم هایش را بست و محکم فشار داد. چشم هایش را گشود. همه چیز، درست به همان شکل مقابلش بود. ناگاه برگشت. کیف به دست شروع به دویدن کرد. مدام برمی گشت و به عقب نگاه می کرد. اتوبوس همان طور سر جایش ایستاده بود و ساکنانش به او نگاه می کردند. اولین ماشینی را که دید، با تکان دادن دست آن را متوقف کرد. سریع به سمت راننده رفت. کیف سامسونیت از دستش جدا شد و بر زمین افتاد. مرد را بیرون کشید و با خشونت پرتاب کرد. مرد جوان بلند شد و ایستاد و به او لبخند زد. سوار شد. پایش را روی گاز ماشین کورسی شاسی کوتاه گذاشت و خلاف جهت قانونی حرکت کرد. دیگر ماشین ها از جلو اش کنار رفتند. لحظاتی بعد دم در خانه اش بود. ماشینِ آبی رنگ وسط خیابان متوقف شد. دوید. دوید. سریع تر. جورج بلند شد و تنها مثل همیشه لبخند زد. دو بادیگارد با کت و شلوارهای رسمی و عینک دودی تنها لبخند زدند. پیرزن خدمتکار لبخند زد. از پله ها بالا رفت و به اتاق خوابش رسید. زنش تازه از خواب بلند شده بود. استرسش به او نیز سرایت کرد. خودش را روی تخت انداخت. زنش او را با دو دست گرفت. پرسید: چی شده؟ چی شده آرتور؟ حرف بزن. به شدت نفس نفس می زد: خودِش بود... خودِش بود. زنش پرسید: کی خودِش بود؟ کی خودِش بود آرتور؟ پاسخ داد: خودِش بود... خودِش بود... همون مرد... توی همون اتوبوس. زنش پرسید: کدوم مرد؟ توی کدوم اتوبوس؟ زنش با کفِ دست ها دو سمت صورتش را گرفت و به چشم هایش نگاه کرد. پاسخ داد: همون مرد... همون مرد کابوسام... خودِش بود... مطمئنم که خودِش بود! زنش او را رها کرد. بلند شد و به سمت تلفن رفت: نه؛ اینجوری نمیشه. تو به دکتر احتیاج داری. فریاد کشید: شوخی نمی کنم. مطمئنم که خودش بود! زنش گوشی تلفن را برداشت و شروع کرد به شماره گرفتن. *** همین که در مطب را باز کرد، یک آن جیغ کشید. به سرعت تصمیم گرفت برگردد. مرد مقابلش فریاد زد: نه؛ نه آرتور؛ صبر کن. بر جا خشک شد. با دستش دَرِ چوبی را گرفته بود. یک پایش بیرون و دیگری داخل. با وحشت به منظره ی مقابلش نگاه کرد. خودش بود. خودِ خودش. با همان کت و شلوار همیشگی. با همان پیراهن یقه اسکی که تا زیر چانه امتداد می یافت. با همان غبغب بیرون زده، صورت گرد، چشم های سیاه ریز، موهای کوتاه مرتب و لبخند متفکرانه. پشت تنها میز مطب نشسته بود. آنجا چه می کرد؟! شاید آن قدر این موضوع در عمق وجودش رسوخ کرده بود که همه، حتا روانپزشک را به آن شکل می دید! بهت زده بر جا خشک شده بود. نه می توانست برود و نه بماند. مرد گفت: بهتر نیست که این موضوعو روشن کنیم؟ مرد بلند شد. با نگاه هراسانش ظریف ترین حرکات او را دنبال می کرد. مرد به صندلی مقابلش اشاره کرد. لبخند زد: بیا. بیا بشین. بذار همه چی رو تموم کنیم. همچنان با یک دست در را گرفته و همانجا ایستاده بود. قطره های عرق روی پیشانی اش وول می خوردند. مرد گفت: تا ابد که نمی تونی به این شکل زندگی کنی! نترس. حقیقت از هر چیزی ارزشمندتره. بیا. بیا تا همه چیزو مشخص کنیم. پرسید: اسم شما چیه؟ مرد دوباره لبخند زد: اسم من! خُب می تونیم هر چیزی رو انتخاب کنیم. می دونم که تو از اِسم های خارجی بیشتر خوشت می یاد. پس می تونیم... مرد زیر چانه اش را با دست گرفت و چشم هایش را بست: هر چی که تو بخوای رو می تونیم انتخاب کنیم. مرد چشم هایش را گشود: یا حتا خودم اینکارو انجام بدم. مثلن... مثلن... مرد ذوق زده پراند: پاتریک چطوره؟! پرسید: پاتریک! مرد پاسخ داد: خُب اگه از پاتریک خوشت نمی یاد، می تونی منو جان صدا کنی؛ یا دیوید؛ یا آدام؛ نمی دونم! اختیار اینجا با توئه. هر کار بخوای می تونی بکنی. پرسید: اختیار! اختیار اینجا با منه؟! مرد گفت: آره. اختیار همه چیز اینجا، خُب... چرا نمی شینی؟ تا ابد که نمیشه از واقعیت فرار کرد. بیا. مرد مقابلش کفِ دستش را باز شده به سمت صندلی جلوی میز گرفت: بیا تا تکلیف همه چیزو مشخص کنیم. مردد بود. چند لحظه سرش را پایین انداخت. سرانجام در را بست. با گام های لرزان به سمت صندلی سیاه رنگ دارای پایه های فلزی رفت و روی آن نشست. مرد لبخند زد و او هم نشست. دو دستش را روی میز گذاشت. میز از چوبِ تیره با رگه های کاملن سیاه بود. گفت: خوشحالم که تصمیم درستو گرفتی. دیگه واقعن داشت طولانی می شد. پرسید: چی طولانی می شد؟ مرد گفت: یعنی واقعن این قدر در این فریب فرو رفتی! پرسید: کدوم فریب؟ کلمات لرزان از دهانش خارج می شدند. مرد پاسخ داد: کدوم فریب! مرد لبخند زد: خُب بذار یه نگاهی به بیرون بندازیم. مرد بلند شد و لب پنجره رفت. گوشه ی پرده ی کِرِم را کنار زد: به این دنیا. هِه... دنیا! این دنیا چطوریه؟ چرا همه چی دقیقن اونجوریه که تو می خوای! یعنی حتا یه لحظه هم به این موضوع فکر نکردی؟! سرش را پایین انداخت و چند ثانیه به فکر فرو رفت: دقیقنم اونجوری که من می خوام نیست. مرد لب هایش را وَرچید: خُب آره قبول دارم. بعضی موارد... البته نُدرَتَن. مواردی مثل من. سرش را بلند کرد و مستقیم به مرد مقابلش زُل زد: شما واقعن کی هستین؟ مرد لبخند زد. پرده را رها کرد: من کی یم... من کی یم... مرد آرام در حالی که سرش را پایین انداخته بود و تصنعی لبخند می زد به سمت صندلی اش برگشت: خُب شاید دکتری که بالای سر مردی که در حالت کماست ایستاده و سعی می کنه به عمق وجودش رسوخ کنه. شاید این دکتر تجهیزاتی داره که میشه به وسیله ی اونا در ذهن یه فرد به کما رفته نفوذ کرد. مرد روی صندلی نشست. با لبخند به او نگاه کرد: شایدم، یه فرشته که می خواد انسانی رو در مسیر درست قرار بده. شاید... شاید... شایدم قسمتی از وجود خودت باشم. درونی ترین قسمت روحت. اون چیزی که بِهِش می گن وژدان یا صدای درون. بهت زده پرسید: وژدان!... فرشته!... دکتر! مرد کف دست هایش را به هم کوفت: بیا فراموشِش کنیم. این چیزا اصلن مهم نیست. مهم نیست که من کی یم و چجوری اومدم اینجا. مهم اینه که تو بفهمی الان کجایی و تو چه موقعیتی گیر کردی. پرسید: دقیقن می خواین چی به من بگین؟ لبخند مرد محو شد: تو خودت اینو می دونی. بهتر از هر کس دیگه ای. فقط کافیه که بخوای تا همه ی حقیقتو بدونی. چند لحظه سکوت بین او و مرد حاکم شد. سرانجام مرد آرام، نجواکنان گفت: تو می دونی که این دنیا واقعی نیست. می دونی که همه ی این چیزا ساخته ی ذهنته. می دونی... مرد چند لحظه در حالی که به او چشم دوخته بود سکوت کرد: می دونی که الان تو حالت کمایی. می دونی که چرا خودکشی کردی. پرسید: خودکشی! مرد جدی گفت: بله. بعد از اینکه فهمیدی همسرت بِهِت خیانت می کنه، خودته از پنجره ی آپارتمان اجاره ای پَرت کردی بیرون. اما نمردی. حالا هم تو حالت کمایی. اما نمی تونی تا ابد به این حالت ادامه بدی. باید کار درستو انجام بدی. باید یا دوباره به دنیا برگردی... مرد باز هم چند لحظه سکوت کرد: یا وارد اون چیزی که بِهِش می گن جهان پس از مرگ بشی. باید تصمیم بگیری. تصمیم درست. ناگهان از جا برخاست. با مشت های گره کرده فریاد کشید: خفه شو. تو نمی دونی من کی یم. کاری می کنم مطبت بسته بشه و بیفتی زندان. کاری می کنم تا ابد اون تو بمونی. تمام افسرای پلیس این شهر و حتا قضاتش عاشق منن. من بزرگ ترین بازیگر دنیام. او ایستاده بود و فریاد می کشید اما مرد خونسرد نشسته بود و با لبخند او را نگاه می کرد. سرانجام پس از کلی داد زدن خسته شد و به نفس نفس افتاد. مرد آرام از جا بلند شد. موقرانه به سمت یخچالِ گوشه ی مطب رفت. لیوانی از کمد چوبی بالای یخچال برداشت و آن را آب کرد. او خسته روی صندلی اش ولو شد. مرد به سمتش آمد و لیوان را به دستش داد. سپس آن سوی میز رفت و روی صندلی خودش نشست. یکسره آب را سر کشید. مرد منتظر ماند. لیوان خالی را روی میز گذاشت. پس از چند لحظه که آرام تر شد، مرد شروع به سخن گفتن کرد: تا حالا به خودت تو آیینه نگاه کردی؟ می دونم که زیاد اینکارو انجام می دی. موهای بلند بلوند، پوست یک دستِ بدون خَش، چشمان درشت آبی، ابروهای ظریف، قد بلند، بدن عضلانی... خُب، این چیزی بوده که همیشه دلت می خواسته باشی. یادت میاد روزی که آیینه رو بعد از اینکه همسرت مسخرت کرد شکستی؟ همیشه دلت می خواست مو بکاری اما خُب... این کار خیلی پول می خواست و حقوق تو به زحمت کفاف دخل و خرجتو می داد. پوست یک دست در مقابل صورت کک و مکی. چشم های درشت آبی در مقابل چشم های ریزِ سیاه. قد بلند و عضلانی در مقابل نحیفی و کوتاهی. و همسرت... مرد ساکت شد. ناراحت سرش را پایین انداخت و دوباره شروع به سخن گفتن کرد: تو اینجا دقیقن اونو مثل دنیای واقعی ساختی. درست به همون شکل اما... اینجا همسرت عاشقته. برخلاف واقعیت که اَزَت فرار می کرد. زن زیبایی که نوزده سال باهات اختلاف سنی داشت. خُب این توجیح نیست ولی نمیشه سرزنشش کرد که چرا بِهِت خیانت می کرد. باور کن بعد از اینکه خودتو پَرت کردی بَرات گریه کرد. چند لحظه در سکوت به مرد مقابلش خیره شد. سپس مرد گفت: اینجا هر وقت بخوای سر کار می ری. هر وقتم که دوست داشتی نمی ری. رئیسات هیچ وقت بِهِت سخت نمی گیرن. اتوبوس ها، متروها، اِه... همه ی وسایل عمومی، اونا همیشه منتظرت می مونن. البته اگه نخوای با ماشین شخصیت بری. این بَرات عجیب نیست! چند لحظه مرد سکوت کرد. سپس دوباره شروع به سخن گفتن نمود. آرام و شمرده شمرده حرف می زد: حتا اِسمِت. آرتور. یه اسم پر طمطراق. اسم یکی از شاهان قدیمی انگلیس. نامی افسانه ای که از بچگی دوست داشتی. نام قهرمان کارتونی که عاشقش بودی. شمشیر در سنگ. همیشه پدر و مادرتو سرزنش می کردی که چرا اسمتو غضنفر گذوشتن. حتا چند بار بَرا تغییر نام به ثبت احوال مراجعه کردی اما چون اسم هایی که انتخاب می کردی همیشه خارجی و عجیب غریب بودن کارتو را نمینداختن. در واقعیت تو اکثر اوقات دیر می رسیدی و مؤاخذه می شدی. البته تقصیری هم نداشتی، بخاطر اجاره های بالا هر سال از مرکز شهر دورتر و دورتر می شدی. هیچ وقتم نتونستی حتا یه ماشین مدل پایین بخری. بارها شد که اتوبوس یه لحظه زودتر حرکت کرد و هرگز بخاطرت نایستاد و تو دیر رسیدی و همکارات بِهِت خندیدن. پیش خودت فکر می کردی که هیچ کس بَرات ارزشی قائل نیست. بَرا همینه که اینجا، خُب تو این دنیای ساختگی، اِنقَدر مورد احترام همه ای. بخاطر همینه که دوست داری همه جا بیلبردهای تبلیغاتی تو ببینی. بخاطر همینه که دوست داری همه، حتا بچه ها عاشقت باشن. شاید اون لحظه هایی که بچه ها پشت سَرِت شکلک در می یووُردن این تأثیرات منفی رو روت گذوشته. اما... خُب چه می شه کرد؟! واقعیت تلخه. اما به هر حال واقعیته مرد برای بار چندم چند لحظه سکوت کرد: و تو باید بِهِش برگردی. مرد ساکت شد و به او نگاه کرد. پس از چند لحظه گفت: کسی هم منتظرم هست؟ مرد سرش را پایین انداخت. هنگام حرف زدن با انگشت هایش بازی می کرد: اوایل خیلی ها بدیدنت اومدن. اما کم کم... خُب... خُب... هر روز تعداد مراجعه کننده ها کمتر شد. تا روزی که حتا پرستارا به خودشون زحمت نمی دادن بدنتو پاک کنن. تو باید خودتو برا مواجهه با حقیقت آماده کنی. باز هم سکوت حائل میان او و مرد مقابلش شد. سرانجام گفت: و اگه نخوام برگردم چی؟ مرد به سرعت و عصبی شروع به سخن گفتن کرد. تُن صدایش بلندتر شد: این خلاف قانون خداست. تو الان جایی هستی که نباید باشی. نه در دنیا، و نه در آخرت. توی جایی... جایی... باید از اینجا بیای بیرون. این سرنوشتت نیست. این واقعیت نیست. حقیقت نیست. خواست هیچ کس نیست. در حالی که سرش را پایین انداخته بود لرزان پرسید: اگه بمیرم... بهشت نصیبم میشه یا جهنم. مرد انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت: البته تصمیم در این مورد با تو نیست. حتا در این موردم با تو نیست که بخوای به دنیا برگردی یا بمیری. پرسید: چکار باید بکنم؟ لبخند دوباره بر چهره ی مرد نشست: باید این ساخته ی ذهنتو ویران کنی. باید تمام این دنیا رو ویران کنی. لرزان در حالی که به میز نگاه می کرد پرسید: چجوری؟ مرد گفت: خیلی راحت. باید در اینجا بمیری... مرد دو دستش را از دو سو باز کرد و در حالی که آن ها را در هوا تکان می داد با صدای بلندتری ادامه داد: تا همه ی این دنیای ساختگی ویران بشه. باید مغزت اینو باور کنه که دیگه اینجا وجود نداره. مرد دستش را زیر کتش برد و آرام کُلت تمام مشکی ای را در آورد. کلت را روی میز جلوی دست های او گذاشت و ساکت شد. گوش سپرد. به نظرش آمد که همه ی جنبش اطرافش، تا دورترها از حرکت باز ایستاده است. آرام با سرانگشتانش کلت را لمس کرد. قطره ی درشت عرق از پیشانی اش روی میز افتاد. رگه ی سیاهرنگ میز از زیر آن درشت تر به نظر می رسید. کلت را برداشت. محکم آن را در دست گرفت. چشم هایش را بست و محکم به هم فشرد. دوباره چشم هایش را گشود. خطوط چهره اش در هم رفت. آرام دستش را بالا آورد. دوباره گوش سپرد. حتا پشه ای هم پر نمی زد. گویا حتا مرد روبرویش، مجسمه ای لبخند زن بود. لوله ی کلت را روی شقیقه اش گذاشت. زمزمه کنان گفت: واقعیت چیه، و فریب چی؟ حقیقت چیه، و دروغ چی؟ رؤیا چیه، و بیداری چی؟ واقعیت کدومه؟ فریب کدومه؟ مهم اون چیزیه که در اونی. اون جهانی که تو اونو حس می کنی. اون چیزی که ازش لذت می بری. و من... این یکی رو ترجیح می دم. ناگاه به سرعت اسلحه را به سمت مرد مقابلش برگرداند. پشت سر هم گلوله ها را شلیک کرد. صدای بنگ های پی در پی فضای اتاق را پوشاند. گلوله ها تمام شد. دود از کنار لوله ی کلت آرام برمی خاست. بوی باروت مشامش را آکنده بود. مرد غرق به خون، با دهان باز، چشمان از حدقه در آمده و سر افتاده روی شانه در مقابلش بود. به نظرش آمد که صدای دنیا بازگشته است. می توانست نوای مردمی که بیرون راه می روند، بچه هایی که توپ بازی می کنند، ماشین هایی که از هم سبقت می گیرند، زن هایی که سر قیمت چانه می زنند، مردهایی که با هم بحث می کنند، پسرهایی که دست دوست دخترهایشان را می گیرند و آن دخترها دست را با ناز، گرم می فشارند و همه ی آن ها از صمیم قلب عاشقش هستند را بشنود. ایستاد. کلت را پرتاب کرد. صاف، چند سانتیمتر روی میز کشیده شد. به اطراف نگاه کرد. دیوارهای مطب کاملن سفید بودند. گویی در ابتدا اصلن آن سفیدی را ندیده بود. با شوق به سمت در رفت. باری سنگین را از شانه های خود برداشته می دید. در را گشود. ایستاد. یک پا بیرون و یک پا داخل. همانطور که در دستش بود، سرش را برگرداند و به پشت نگاه کرد. تمام مطب را از نظر گذراند. چند لحظه چشم هایش را بست و به فکر فرو رفت. قاطع چشم هایش را گشود. آب دهانش را جمع کرد و با تمام نیرو به سمت جسد مرد انداخت. پای دیگرش را هم بیرون نهاد و در را محکم بست. آب دهانش در میانه ی راه بر زمین افتاد و به مرد نرسید. پایان حقیقت و دروغ نام مقاله ای معروف از نیچه است. نیچه حقیقت متافیزیک را مورد تردید قرار می داد. در واقع می توان گفت که نفی متافیزیک سنگ بنای فلسفه ی واپسین نیچه بود. او سرای واپسین یا جهان دیگر را قبول نداشت و معتقد بود آدمیان وقتی روش های تجربی را در حل معضلات حقیقت جهان ناتوان می یابند در رؤیاهای خویش جهان دیگری را جستجو می کنند. نیچه بیشتر به روش های تجربی اعتقاد داشت. در این داستان مردی ما بین دو دنیای واقعی و دروغین گیر افتاده و می بایست دست به انتخاب بزند اما آیا انتخاب او همان انتخاب نیچه خواهد بود؟!
  9. کارکرد عناصر بنیادین در داستان های مختلف یک زمانی، مرد ثروتمندی در درشیخ شیراز زندگی می کرد. این درشیخ که می گویم اصلش درب شیخ و از محلات قدیم شیراز است. مرد یک پسر داشت و یک دختر. زمان می گذشت و می گذشت و مرد و همسرش پیر می شدند تا روزی که اجل سراغ همسر مرد آمد و جانش بگرفت. مرد که حالا دیگر پیرمرد شده بود و خلاصه هزار جور مرض و ناراحتی مثل تمام آدم ها که به سن کهولت می رسند، گریبانش را گرفته بود، بعد از مرگ همسرش در رفع احتیاجات روزمره ی خود ناتوان بود و محتاج فرزندان. البته اینجا یک مشکل اساسی وجود داشت، از یک سو پسر و عروس دستش را می گرفتند که بابا بیا و قدم بر سر ما بگذار و بیا منزل ما و از سوی دیگر دختر و داماد. خلاصه بچه ها پیرمرد را روی سر می گذاشتند و حسابی حلوا حلوایش می کردند. پیرمرد که اینچنین دید، برای جبران زحمات فرزندانش با خود اندیشید که خُب، این همه ثروت که من دارم، آخرش می رسد به این دو تا. بگذار همین حالا که زنده ام برای جبران زحمات فرزندانم ثروتم را بین آن دو تقسیم کنم. و پیرمرد اینچنین کرد، غافل از اینکه از فردایش، پسر و عروس می گفتند که مواظبت از پدر وظیفه ی دختر است و دختر و داماد می گفتند که مواظبت از پدر وظیفه ی پسر است و پیرمرد هم این وسط ناچار افتاده بود که حال که همه ی ثروتش هم از دستش رفته و نمی تواند حتا خدمتکاری بگیرد، چه کند؟ پیرمرد با خودش فکر کرد و راه حلی اندیشید. داماد را خواست و گفت که پسرم، عزیزم، در زیرزمین خانه ی من صندوقچه ایست پر از طلا. این هم کلیدش. تو از طرف من وصی. وقتی من مُردم صندوقچه را باز کن و آن را به صورت مساوی بین پسر و دخترم تقسیم کن. این مطلب را هم به کسی نگو. رازیست بین من و تو. و از سوی دیگر پسر را خواست و عین همین مطلب را به او گفت. و خُب، حتماً خودتان هم می توانید حدس بزنید که چه شد. از فردا دوباره دختر از یکسو بابا بابا می کرد و پسر از سویی دیگر تا اینکه زمان گذشت و پیرمرد مرد. پسر کلید را برداشت و به زیرزمین خانه ی پدری رفت که دید داماد کلید انداخته در صندوقچه و می خواهد درِ آن را باز کند. داد و هوارش به آسمان رفت که تو اینجا چه می کنی و داماد هم ترسید و اصل ماجرا را گفت. خلاصه بعد از کلی دَنگ و فَنگ و کلنجار رفتن و سر هم داد زدن، پسر و داماد به این نتیجه رسیدند که با هم صندوق را باز کنند و محتویاتش را تقسیم کنند. اما وقتی اینچنین کردند، صندوق را خالی دیدند. تنها تکه کاغذی در صندوق بود. پسر و داماد کاغذ را برداشتند. در آن نوشته بود: لعنت خدا بر کسی که قبل از مرگ ارثش را تقسیم کند. این داستانی که در بالا آورده ام را فردی بنام محمد جواد اسد سنگابی برایم تعریف کرده. سنگابی ها از خانواده های قدیمی شیراز هستند. وقتی به این داستان یا قصه یا حکایت یا هر چه که می خواهید اسمش را بگذارید فکر کردم دیدم که چه تشابهات جالبی بین این داستان و نمایشنامه ی شاه لیر اثر شکسپیر وجود دارد. نمایشنامه ای که آکیرا کوروساوا هم به شکلی دیگر آن را در فیلم آشوب به تصویر می کشد. در واقع فیلم آشوب نسخه ی ژاپنی نمایشنامه ی شکسپیر است. این تلنگری در ذهنم زد تا مبحث کارکرد عناصر بنیادین در داستان های مختلفرا مطرح کنم. حکایت زنی را در نظر بگیرید که مرد عزب همسایه به او پیشنهاد همخوابگی می دهد. زن در ازای این کار پولی طلب می کند. همسایه پول را از شوهر زن قرض می کند و به زن میپردازد. بعد به شوهر می گوید که وام را به همسرش باز گردانده است. زن نیز ناگزیر می پذیرد و پول را به شوهرش باز می گرداند. نسخه های بسیاری به شکل های متفاوت از این حکایت در کشور آمریکا نوشته شده. کوتاه ترین روایت را یکی از گردآورندگان حکایت های عامیانه در کارولینای شمالی ثبت کرده است. بوکاچیو به این حکایت جزئیات بیشتری افزوده و آن را به شکل داستان مدرن درآورده است. نام و حرفه ی شخصیت ها را آورده. شوهر را بازرگانی ثروتمند قرار داده و شاهکارش اینجاست که مرد عزب را کشیش. یک مرد خدا. دو نسخه ی دیگر از این حکایت در دهه ی 1940 در نیویورک و کالیفرنیا ثبت شده است. در هر دو نسخه فاسق زن به او بجای پول جامه یخز گرانبهایی می بخشد. توجه کنید که آمریکا کشوری بسیار وسیع است و با نگاهی به نقشه متوجه خواهید شد که نیویورک در یک سمت آمریکا و کالیفرنیا در سمت دیگر آن است. وقتی محققان آمریکایی به گذشته بازگشته اند دیده اند که نمونه هایی از حکایتی که فکر می کرده اند بومی مملکت خودشان است در هفتاد طوطیبه زبان سانسکریت آمده است. هفتاد طوطی ماجرای مردی است که به سفری شصت و نه روزه می رود و زنش را به طوطی دست آموزش می سپارد.هر گاه که زن با خواسته ی دلدادگانش به وسوسه می افتد طوطی از او می خواهد که صبر پیشه کند تا حکایتی را برایش بازگوید. حکایتی از پس حکایتی می آید که چندین حکایت بر نقشمایه یعودت هدیه عاشق استوار است. در حکایت سی و پنجم، بازرگانی به منزل بازرگانِ غله می آید و می بیند که مرد در خانه نیست. زن را انگشتری ای می بخشد و می فریبد. ولی بعد پشیمان می شود و چون شوهر را در بازار می بیند از او می خواهد تا بار غله ای را که زن به جای انگشتری وعده کرده تحویل دهد. شوهر برمیآشوبد و برای اینکه معامله را بر هم بزندپسرش را به منزل می فرستد تا انگشتری را برای بازرگان پس بیاورد. (خود طریقه ی قصه گویی طوطی و حکایتی از پس حکایتی دیگر آدم را بیاد شهرزاد قصه گو می اندازد.) تا سده ی چهاردهم هفتاد طوطی به فارسی و عربی ترجمه می شود. این ترجمه ها با تغییرهای فراوانی همراه بوده و در بیشتر آن ها حکایت هایی که بر پایه ی این نقشمایه بوده است حذف شده اند اما در داستان های عربی سده ی دوازدهم این نقشمایه وجود دارد. به گفته ی سپارگو این نقشمایه بنیان نسخه های گوناگونی از حکایت هاست که در سده نوزدهم در خاورمیانه رواج یافت. در اروپا این نقشمایه از نسخه های ایتالیایی سده چهاردهم به آلمان، فرانسه و انگلستان رفت. و فرهنگ آمریکا هم که می دانید، از مهاجران اروپایی سرچشمه می گیرد. باربارا هرنشتاین اسمیت پژوهشهایی را ذکر می کند که صدها داستان را نسخه هایی از داستان سیندرلا دانسته اند و حتا از منتقدی نام می برد که معتقد است تمام رمان هایدیکنز اساساً نسخه هایی از سیندرلا هستند. برخی دیگر ادعا می کنند که سیندرلا صرفاً تجلی ظاهری داستان زیربنایی بلوغ روانی جسمانییا استعاره ای از رستگاری مسیحی است. جوزف کمپبل در کتاب قهرمان هزار چهره (1949) بحث می کند که اسطوره، حکایتهای عامیانه و حتا رؤیاهای برگرفته از فرهنگ های گوناگون الگوی واحدی را نشان می دهند که ویتک اسطوره می نامد. این جهانشمولی رویدادهای روایت که کمپبل بر آن تأکید می کند پیشتر نیز توجه بعضی از پژوهشگران را جلب کرده بود. از جمله ی آن ها می توان به اف. ام. کورنفورد، جسی ال. وستون، و البته جیمز فریزر درکتاب شاخه ی زرین اشاره کرد. خلا صه ای که فریزر در یک نمودار و به شکل چرخه ای از عزیمت تا بازگشت ارائه می کند از این قرار است: قهرمان اسطوره ای از کاشانه یا قصرش به راه می افتد. اغوا می شود و خواسته یا ناخواسته به آستانه ی ماجرا پا می نهد. در آنجا با شبحی رودررو می شود که نگهبان گذرگاه است. قهرمان یا این نیرو را سرکوب و آرام می کند و زنده به قلمرو تاریکی پا می گذارد... یا به دست او کشته می شود و به کام مرگ (قطع اندام، تصلیب) گرفتار می آید. ورای این آستانه، قهرمان از دنیای نیروهای غریب ولی صمیمی می گذرد که برخی او را به شدت تهدید می کنند (آزمون ها) و بعضی سحرآمیز یاری اش می رسانند (یاوران). و چون به خضیض دایره ی اسطوره می رسد، آزمونی سخت را از سر می گذراند و پاداش می یابد. این پیروزی شاید با وصال قهرمان و الهه – مادر جهان همراه باشد (ازدواج مقدس)... اینک تنها کاری که باقی می ماند بازگشت است... قهرمان از قلمرو بیم و هراس بازمی گردد (بازگشت، رستاخیز). عطیه ای که قهرمان با خود می آورد جهان را به حالت نخست بازمی گرداند. (اکسیر) اسطوره ی نوعی و اندکی متفاوت را لرد راگلان در کتاب قهرمان آورده است. کتاب راگلان در سال 1936 منتشر شد. این کتاب و کتاب کمپبل هر دو به سال 1956 تجدید چاپ شده است. کمپبل آرمانگرا و رؤیابین است در حالی که راگلان بر آن است تابسیاری از واقعیت های تاریخی را کم ارزش بشمارد و نشان دهد که این واقعیت ها در بنیاد سنتی اند زیرا حتا در تاریخ معاصر نیز می توان رویداد های پیش پا افتاده ای را پیدا کرد که در روند نقل سینه به سینه به داستان های 1کهن الگویی تبدیل شده اند. نسخه ای که راگلان از پیرنگ جهانشمول به دست می دهد و همچون کمپبل آن را در فرهنگ های غربی و شرقی مییابد حکایت قهرمانی شاه تبار است که در موقعیتی نامعمول گرفتار آمده و به این شهره است که فرزند یکی از خدایان است. دشمنان بر آن می شوند تا او را در بدو کودکی به قتل برسانند ولی او از این مهلکه جان بدر می برد و از سرزمینی دیگر سر در می آورد. زن و مردی به تربیت او همت می گمارند و آن گاه همچون قهرمان کمپبل راهی سفر می شود. در این مورد به جایی می رود که سرانجام پادشاه آنجا خواهد شد. در آن سرزمین نخست به مصاف پادشاهی، غولییا اژدهایی می رود. پیروز می شود و با شاهزاده ای– جایگزین الهه مادر – ازدواج می کند. در کشور ما نمونه ی این پیرنگ را می توانید در افسانه هایی مربوط به کوروش کبیر بیابید. او قهرمانی از نسل شاهان پارس است. پادشاه ماد خوابی می بیند و بر آن می شود تا او را در بدو تولد نابود گرداند. او را به هارپاگ می سپارد. هارپاگ او به چوپانی بنام میترادات (مهرداد) می سپارد تا چوپان او را نابود کند. چوپان زنی دارد بنام سپاکو. فرزند سپاکو به تازگی در گذشته. سپاکو به شوهر خود می گوید که جسد فرزندشان را به کوه بیندازند و کوروش را به جای او بزرگ کنند. چوپان جسد فرزند به کوه افکنده ی خود را به مفتشین هارپاگ نشان می دهد و کوروش از مرگ می رهد. چوپان و زنش به تربیت کوروش همت می گمارند. کوروش بزرگ می شود، به سفر می رود. به مصاف پادشاه آستیاگس (اژدهاک) می رود، پیروز می شود، پادشاه می گردد و با کاسان دان ازدواج می کند. نمونه ای بسیار شبیه سرگذشت کوروش برایرومولوس و رموس، دو برادر که بنیان گذاران شهر رم بودند نقل می شود. افسانه ای دیگر در مورد کوروش است که مشهور است او را سگ ماده ای شیر داد و افسانه ای دیگر در مورد رومولوس و رموس است که مشهور است آن ها را گرگ ماده ای شیر داد. در هر دو نسخه ی کمبپل و راگلان سفر یا عزیمت در کار است ولی تفاوت در اینجاست که پایان نسخه راگلان بیشتر سوگناک است تا پیروزمندانه. داستان کمپبل همچون افسانه های کودکان است و داستان راگلان همچون بازگویی داستان اودیپ. ولی همانندی های که آن دو در راویت ها مییابند شگفتی آفرین است. یکی از بهترین راه ها برای اینکه شواهدی را بر درستی نظریه های این دو بیابیم این است که بنشینیم و بیندیشیم که چه روایت هایی را می توان در این الگوها گنجاند. مثلاً روایت های بسیار قدیمی ای مثل انجیل های چهارگانه و یا داستان حضرت موسا. ماجرای هکلبری فین. و حتا فیلمنامه های بسیار جدیدی مثل جنگ ستارگان و یا سوپرمن. پروپ در ریخت شناسی حکایت های کودکان (1928) به گونه ای شگفت انگیز بر شمول و سلطه ی این الگو صحه می گذارد. پروپ با تجزیه تحلیل دقیق یکصد حکایت به این نتیجه می رسد که همه ی این حکایت ها از سی و یک کارکرد تشکیل می شود. در اینجا برای اینکه بر همانندی سخن وی با نسخه ی کمبپل و راگلان تأکید شود هفت کارکرد نخست به این دلیل که به گفته ی خود پروپ بخش مقدماتی حکایت را تشکیل می دهد و نیز چهار کارکرد از بیست و چهار کارکرد باقیمانده حذف شده اند. شخصی شریر بهیکی از اعضای خانواده آسیب می رساند یا اینکه یکی از اعضای خانواده چیزی را نداردیا در آرزوی داشتن چیزی است. این بداقبالی با فقدان برملا می شود. از قهرمان با خواهش یا به فرمان می خواهند که راهی سفر شود یا عزیمت کند. جستجوگر این همکاری را می پذیرد یا به آن تن در می دهد. قهرمان خانه را ترک می گوید و مورد آزمون و بازپرسی و حمله و مانند آن قرار می گیرد و در نتیجه مهیا می شود تا یاور یا واسطه ای جادویی را دریافت نماید. قهرمان در برابر کنش های بخشنده واکنش نشان می دهد و سپس امکان استفاده از عامل جادویی را به دست می آورد... قهرمان و شریر از در مصاف در می آیند. قهرمان پیروز می شود. شریر شکست می خورد. بداقبالییا فقدان نخستین برطرف می شود. قهرمان به وطن بازمی گردد و مورد تعقیب قرار می گیرد. از تعقیب نجات مییابد. به طور ناشناس به سرزمین خویش یا سرزمینی دیگر وارد می شود... و وظیفه ای دشوار را بر عهده اش می گذارند. وظیفه را به انجام می رساند. شناخته می شود... شریر به مجازات می رسد. قهرمان ازدواج می کند و بر تخت می نشیند. (نقطه چین کارکرد های حذف شده را نشان می دهد.) این پیرنگ با ازدواج ختم می شود ولی در دو پیوند پیشین ازدواج در میانه ی ماجرا رخ می دهد. شایان ذکر است که در هر سه نسخه دو آزمون یا مبارزه وجود دارد نه آنگونه که بر پایه ی مفاهیم شهودی وحدت پیرنگ انتظار می رود یک آزمون یا مبارزه. البته گرچه تلاش برای کشف یک پیرنگ واحد و دارای معنای ژرف در همه ی ادبیات جهان پیروان بسیار دارد ولی از سوی کسانی که در پی تجزیه تحلیل دقیق روایت اند نفی شده است. آن ها می گویند وقتی که منتقد حکایت یا اسطوره ای را برمی گزیند و می خواهد بداند که آیا دیگر داستان ها نسخه ایدیگر از آن حکایت هستند یا نه معمولاً بر همانندیها تأکید می کند و غیر همانندی ها را دور می اندازد و هر چقدر استعداد آن منتقد بیشتر باشد در این کار موفق تر است. این که کدام گروه درست می گویند در حد من یکی که کوچک تمام این بزرگان هستم نیست. هر نظریه ای عده ای موافق دارد و تعدادی هم مخالف. در هر حال این بحثی بود که دلم می خواست مطرح کنم. نتیجه گیری با شما خواننده ی محترم. آنچه من در اینجا گفتم فقط نشان دادن راهی بود برای تحقیق و خواندن بیشتر و بیشتر. شاید شما خواننده ی محترم با خواندن و خواندن بدین نتیجه برسید که صحبتی که در اینجا شده و بیشتر هم تحقیق دیگران بوده تا این بنده ی حقیر و فقط بنده از قول آن بزرگان با مثال هایی از کهن الگوها و اسطوره های کشور خودمان ایران آن ها را آورده ام، به کل اشتباه بوده و شما خواننده ی محترم نظریه ای در رد نظریه های دیگران بیاورید که هدف هم در واقع همین بوده یعنی به جلو بردن و پیشرفت دانستهایمان در علم ادبیات. علی پاینده 1- کهن‌الگو در روان‌شناسی تحلیلی آن دسته از اشکال ادراک و دریافت را که به یک جمع به ارث رسیده‌است کهن‌الگو یا سَرنمون می‌خوانند. هر کهن ‌الگو تمایل ساختاری نهفته‌ای است که بیانگر محتویات و فرایندهای پویای ناخودآگاه جمعی در سیمای تصاویر ابتدایی است. مانند اساسی‌ ترین کنش‌های زیستی احتمالاً مهم ‌ترین تصاویر ابتدایی در همه ی دوران‌ها ونژادها مشترکاست. یک کهن ‌الگو را می‌توان همچون یک ذخیره ی هوش‌افزا،یک نقش سر،یا یک اثرارثی تصور کرد که از طریق تراکم تجربیات روانی بی‌شماری که همواره تکرار شده‌اند تکوین یافته‌است. تصاویر ابتدایی محصول و مرتبط با دو عامل هستند: فرایندها و رویدادهای طبیعی که پیوسته تکرار می‌شوند و عوامل تعیین کننده درونی زندگی روانی و کل زندگی. این تصاویر با کمک طبیعت دوگانه به خوبی می‌توانند هر دو دسته دریافت‌های بیرونی و درونی را هماهنگ سازند و به آنها معنا بخشند و اعمال انسان را در راستای همین معنا هدایت کنند. این تصاویر با هدایت غرایز ناب به درون قالب‌های نمادی، انرژی روانی را از سردرگمی عظیمی که ادراک محض پدید می‌آورد، خلاصی می‌بخشد. از این جهت این تصاویر قرینهیضروریغرایزهستند،ولیافزونبرآنمکانیسمیهستندکه بدون آن در یک وضعیت جدید ممکن نبود. کهن‌الگوها نیز همانند دیگر مفاهیم تعریف‌شده در روان‌شناسی تحلیلی دارای دو ماهیت فردی و جمعی هستند. هرگاه نیروهای کهن‌الگویی در مقیاس گسترده فعال شوند، می‌توان انتظار نتایج خطرناک و یا سودمندی داشت، زیرا کهن‌الگوها تعیین‌کنندهینگرش‌هایروانیورفتاراجتماعیفردوجمعندوهرکهن‌الگوحاویهردودستهیویژگی‌هایمثبتومنفیاست. اگرمحتویاتمثبتکهن‌الگو نتوانند به طور ناخودآگاه بروز کنند، بلکه سرکوب شوند انرژی آنها به جنبه‌های منفی کهن‌الگو منتقل می‌شوند و در این حال پس از مدتی آشفتگی‌های جدی و غیر قابل کنترل در روان انسان و در جامعه بروز خواهد کرد. کهن‌الگوها عناصر فاسدنشدنی ناخودآگاه هستند اما شکل و شمایل آنها اغلب تغییر می‌کند. کهن‌الگوها عناصر روانی هم‌بسته با غرایزند که یونگ در کتاب انسان و سمبول‌هایش آنها را چنین توصیف می‌کند:ادراک غریزه از خود دقیقاً به همان ترتیب که خودآگاهی ادراک از فرایند عینی زندگانی است. سایر نویسندگان از کهن‌الگو به اشکال مختلف و تحت عنوان مقوله‌های تخیل، نمودگارهای جمعی، اندیشه‌های ابتدایی یا ازلی یاد کرده‌اند. یونگ بر آن است که نمادها و نقش‌مایه‌های کهن‌الگویی محصول تأثیر تلفیقی ساختار اولیه و اصلی روان و بقایای تجربه مکرر و پیوسته بشر یعنی زاده ی آن دسته از محرک ‌های طبیعی و اجتماعی هستندکه در پشت سر خود آثار اسطوره ‌شناختی شخصی را در روان به جای گذارند. نوشته: علی پاینده
  10. صرف ناهار ساعت از دو گذشته بود. دستم را گذاشتم روی بوق و چند بار فشار دادم. پژوی جلویی اندکی جلو رفت و دوباره ایستاد. حتمن جلوتر اتفاقی اُفتاده بود که ماشین ها اینطور در هم فرو رفته بودند. حدسم درست بود. پیکان و مزدای دوکابینه ای در حال دور زدن به هم خورده بودند. با اینکه خیابان عریض بود اما سدی کوچک باعث ایجاد قطاری از ماشین ها شده بود. همینکه از صحنه رد شدم، گره ترافیک باز شد و راننده ها بیشتر پایشان را روی گاز فشار دادند. ماشینم سرعت گرفت. چندان احساس گرسنگی نمی کردم اما اگر چیزی نمی خوردم قطعن بعد از ظهر گرسنه ام می شد و نمی توانستم درست کار کنم. خرید غذای آماده هم با صرفه تر بود و هم در وقت صرفه جوئی می کرد. تابلوی غذای بیرون بری توجه ام را جلب کرد. راهنما زدم و به سمت راست منحرف شدم. کمی جلوتر ایستادم. دَرِ پراید را قفل کردم، کیفِ پاپکوی سیاه رنگم را برداشتم و پیاده شدم. ازدحام جمعیت سر در گم و عصبی دور از انتظارم بود. از کارگر افغانی تا اتو کشیده ‏های کت و شلوار پوشیده پشت پیشخوان ایستاده بودند. دخترِ پُشتِ کامپیوترِ دَخل داشت با آدم های روبرویش بحث می کرد. یکی می گفت: نوبت من نشد؟ آن یکی مرتب به ساعتش نگاه می کرد. یکی دیگر شماره اش را نشان می داد و می گفت که چند شماره بعد خوانده شده اما هنوز جوجه کبابش را تحویل نداده اند. به دور و برم نگاه کردم. کافی بود چند دقیقه در آن جمع بمانم تا کاملن دیوانه شوم. رفتم بیرون. نفسی کشیدم. به اطراف نگاه کردم. آن طرف خیابان چشمم به تابلوی رستوران سنتی ای اُفتاد. خُب چه بهتر؛ همانجا غذایم را می خورم. نه ظرف شستن می خواهد، نه پس مانده ها را دور ریختن. غذایم هم یخ نمی کند. ماشین را قفل فرمان نزده بودم اما بیخیال به آن سو رفتم. دَمِ در ایستادم. کیف جیبی ام را از کنار کیفم برداشتم و نگاه کردم. دسته ی اسکناس ها از کنارش بیرون زده بود. چند پله ی تزئین شده را بالا رفتم. مرد عینکی ای کنار یکی از میزهای حیاط نشسته بود. دستش زیر چانه اش بود. دختر بچه ای مدام از سر و کولش بالا می رفت و مرد بی حوصله به روبرو زُل زده بود. پرسیدم: آقا غذا هست؟ گفت: بفرمایین. در را باز کردم و وارد شدم. هنگام باز کردن صدای زنگ از آن برخاست. چند ردیف میزِ قشنگِ تزئین شده موازی هم قرار داشتند. مرد عضلانی ای پشت اولین ردیف بعد از در، سمت راست نشسته بود. باقی میزها خالی بودند. روبرویم گارسونِ نه چندان مرتبی پشتش را کرده بود به من و دو دستش را گذاشته بود روی پیشخوان. سمت چپش دختر بوری، کلاهِ استوانه ای شکل به سر پشت کامپیوتر نشسته بود. تمام سورمه ای پوشیده بود. دوباره پرسیدم: ببخشید غذا هست؟ دختر گفت: بفرمایین. به سمت دومین ردیف سمت راست رفتم اما متوجه شدم اگر طبق عادت روی آخرین صندلی بنشینم، درست پشتم به مرد عضلانی می شود. نیمکت چوبی را سر جایش قرار دادم و یک ردیف جلوتر رفتم. چه خوب. چقدر قاشق، چقدر چنگال. ردیف ردیف بشقاب های تمیزِ قشنگ اما فقط یک لیوان جِرم گرفته دور از دسترس. نشستم. چند لحظه به اطراف زُل زدم. چند بار به گارسون نگاه کردم اما هنوز پشتش به من بود. مردی از آشپزخانه جلو آمد. چشم های ریزی داشت. ریشش مرا یاد فیلم میرزا کوچک خان انداخت. متوجه من شد. به گارسون گفت: سفارش آقا رو گرفتی؟ گارسون برگشت. مرد جوانی بود با پیراهن سفید و جلیقه ی منجوق دوزی شده. انگار تازه متوجه من شده بود. با اکراه یکی از منوها را برداشت و به سمتم آمد. از قبل تصمیمم را گرفته بودم. همینکه منو را باز کردم، انگشت گذاشتم وسط صفحه و گفتم: یه زرشک پلو با مرغ لطفن. گارسون منو را گرفت و گفت: نوشیدنی؟ گفتم: یه نوشابه قوطی. گارسون می خواست برگردد که چشمم به ظرف های حلوای روبرو اُفتاد. رنگ دلپذیری داشت، ما بین زرد و اُکر. گفتم: یه دونه حلواهَم می خوام. سر تکان داد و دور شد. دوباره پشتش را به من کرد. سریع چیزی روی کاغذ نوشت و باز تکیه داد به پیشخوان. چند دقیقه گذشت. دست هایم را گذاشتم روی دو زانو و شروع کردم به بازی با انگشت هایم. رفتارشان کم کم داشت عصبیم می کرد. صدای باز شدن در شنیده شد. برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. مرد عینکی وارد شد. دختر بچه لِی لِی کنان پشت سرش جَست و خیز می کرد. رفت سمت پیشخوان. گفت: آماده شد؟ مرد ریشو جلو آمد و چند بسته پلاستیک داد دستش. پلاستیک ها را گرفت و تشکر کرد و به سمت در رفت. دختر بچه دوباره لِی لِی کنان به راه اُفتاد. دوباره به کیف جیبی ام نگاه کردم. آن را در دست گرفتم و وسایلم را زیر رو کردم. یک دفتر، موبایل، کارت عابر بانک، تعدادی قبض های پرداخت نشده و کیف کوچکی حاوی گواهینامه، مدارک و بیمه نامه ی ماشین. کیف پولم را برداشتم و در جدارِ کنار کیف پاپکو، طوری که قابل مشاهده باشد قرار دادم. مرد ریشو چند ظرف را روی پیشخوان قرار داد. نگاه کردم، چلو خورشت قیمه بود. گارسون ظرف ها را برداشت، رفت تَهِ سالن، آن ها را گذاشت جلوی مرد عضلانی و برگشت. در باز شد. مردِ جوان لاغری آمد و آن طرف سالن، سمت چپم نشست. پیراهن چهارخانه ای با مخلوطی از رنگ های قرمز و سفید و بنفش به تن داشت. شلوارش پارچه ای و سیاه بود. صاف و اتو کشیده. گارسون کلی معطل کرد تا سرانجام سفارشش را بگیرد. وقتی برمی گشت گفتم: لااقل حلوامونو بدین قبلِ غذا. خیلی سرد گفت: چشم. دوباره رفت پشت پیشخوان و پشتش را کرد به من. دوباره انگشت هایم را گذاشتم روی پاهایم و شروع کردم به بازی بازی کردن. مرد ریشو آمد و سینی زرشک پلوای را گذاشت روی پیشخوان. گارسون آن را با دست برداشت و آمد به سویم. سینی را گذاشت جلوی رویم و پرسید: نوشابتون زرد باشه یا مشکی؟ گفتم: مشکی لطفن. از در خارج شد. چند لحظه بعد بازگشت و قوطی نوشابه ای را همراه لیوان جلویم گذاشت. سپس رفت به سمت روبرو. یکی از ظرف های حلوا را برداشت و آمد به سمتم. ظرف را گذاشت مقابلم. پراندم: پیش غذا همراه غذا! گارسون لبخند تلخی زد و دور شد. مرغش ران بود. شاید سینه بهتر بود اما نه چندان. چند قاچ گوجه فرنگی، پیازِ خُرد شده، سبزی و قطعه ای تَه چین سینی را زینت می داد. یک دست از قاشق چنگال ها را برداشتم و رفتم تو غذا. طعمش دلپذیر بود. قوطی نوشابه را باز کردم و نیمی از آن را خالی کردم توی لیوان. قلپی نوشیدم. نایلون روی حلوا را کنار زدم. قاشقی دیگر برداشتم. آن هم خوب بود. در باز شد. جمعی وارد شدند. به نظرم آمد چند پسر و دختر هستند. آمدند و درست پشت سرم نشستند. نگاهی به کیفِ پولم که روی جدارِ کیفِ دسته دارم بود انداختم. لقمه ای دیگر خوردم. صدای خنده های پسر و دخترها از پشت سرم می آمد. دوباره زیرچشمی به کیفم نگاه کردم. اگر دخترها متوجه می شدند چقدر زشت بود. حتمن با خودشان می گفتند: ندید بدید چِقَد کیفشو می پاد. انگار ما دزدیم. سعی کردم دیگر به کیفم نگاه نکنم. لقمه هایم را سریع تر کردم. حلوا را قاشق قاشق بلعیدم. به آرامی دستم را جلوی دهانم بردم و آرُغی زدم. تمام شد. رو به گارسون گفتم: لطفن صورت حساب. اینبار بی معطلی آمد. صورت حساب را توی پیش دستی گذاشت و با ظرفی خلال دندان گذاشت کنارِ میزم. با انگشت زد روی ظرف خلال دندان. جداره هایش از هم فاصله گرفتند و خلال دندان ها آمدند بالا. گارسون لبخند زیبایی زد و دور شد. صورت حساب را برداشتم و چِک کردم. زرشک پلو، سی و هشت هزار ریال؛ حلوا، ده هزار ریال؛ نوشابه، چهار هزار ریال. با سرویس، جَمعَن، پنجاه و نه هزار و هشتصد ریال. عجب عدد رُندی! معلوم نبود بقیه ی پول مرا چطور می خواستند پس بدهند؟! همانطور که چشمم به صورت حساب بود، دست چپم را بردم سمتِ کیفِ پاپکواَم. چند بار آن را در جدار کیف دسته دارم این طرف و آن طرف کردم. سرانجام خسته شدم. سریع کیفم را برداشتم و به آن نگاه کردم. چشم هایم داشتند از حدقه در می آمدند. پس کیف جیبی ام کجا بود؟! چند بار کیفم را این طرف و آن طرف کردم. به میز پشت سری اَم نگاه کردم. برخلاف انتظارم تنها دو پسر و یک دختر بودند. موهای سیاه دختر از زیر روسری سَبزَش بیرون زده بود. مانتوی کِرِم چسبان با آستین های کوتاه پوشیده بود. هر دو پسر موهایشان فَشِن و لباسشان اِسپورت بود. دختر کم کم داشت متوجه حرکات عجیب من می شد. با اینکه نگاهش به روبرو و پشتش به من بود اما مشخص بود که حواسش شش دانگ به من است. نکند کار خود او باشد؟ به قیافه اش که اصلن نمی آمد! دست انداختم داخل کیفم و همه ی وسایلم را زیر و رو کردم. نکند اُفتاده باشد. خم شدم و زیر میز را نگاه کردم. سرم را که بالا می آوردم، چشمم به خدمه ی رستوران اُفتاد. مرد ریشو و گارسون کنار دختر بور ایستاده بودند و با هم نجوا می کردند. نگاهایشان زیرچشمی به من بود. پس از چند لحظه گارسون آرام جلو آمد و گفت: مشکلی پیش اومده آقا؟ گفتم: نه. الان حَلِش می کنم. دورتادور میز و روی نیمکت را کاویدم. دود شده بود رفته بود هوا. دوباره به پشت سرم نگاه کردم. نُطُق از آنجا در نمی آمد. دو پسر زُل زده بودند به من و دختر هم با چشم پشت سرش بیش از آن دو. به اطراف که نگاه کردم، تمام جمع حواسشان به من بود. یک لحظه زمان برایم متوقف شد. نفسم بالا نمی آمد که دوباره همه خودشان را مشغول کارهایشان کردند اما معلوم بود که هنوز هم حواسشان به من است. گارسون سرد گفت: کمکی از دست من برمی یاد؟ مستقیم زُل زده بود وسطِ چشم ‏هایم. چه پاسخی باید می دادم؟ دهانم به سختی باز شد: کی...فِ... پو... لَم. گارسون گفت: کیف پولتون چی آقا؟ ناگاه سریع به سمت پشت سرم نیمخیز شدم. فریاد کشیدم: حتمن کار ایناست. کیفم درست پشت اینا بود. دختر عصبانی بلند شد و گفت: یعنی چی؟ یعنی ما دزدیم؟! دو پسر ایستادند و مشت هایشان را گره کردند. تمام جرئتم ریخت. چند لحظه گذشت. پسر و دخترها وسایلشان را برداشتند که بروند. دختر کیفش را گذاشت روی کولش و گفت: عجب رستورانی، واقعن که! لب های ماتیکی و سرخش را مدام می‏مالید به هم. مرد ریشو با سرعت از پشت پیشخوان بیرون آمد. قَدِ کوتاهش حالا بود که به چشم می آمد. به سمت آن ها رفت و گفت: نه خواهش می کنم؛ این حرفا چیه! بشینید لطفن. ما از این مشتری ها بازم داشتیم. محکم به من نگاه کرد. گفتم: منظورتون چیه آقا؟ سرش را از من برگرداند و دوباره از آن ها خواهش کرد. هر سه نفرشان با اِکراه نشستند و نگاه هایشان را از من برگرداندند. مرد ریشو با خشم به گارسون نگاه کرد: پس غذای این میز چی شد؟ گارسون مضطرب به سمت آشپزخانه برگشت: الان آمادَس. مرد ریشو گفت: تا آماده میشه چَن تا ظرف سالاد وَر دار بیار. با خوشرویی رویش را به سمت دختر کرد و ادامه داد: پیش غذا رو مهمون مایید. دختر کمی سرش را کَج کرد و گفت: ویش. مرد ریشو آرام و با لبخند از کنار آن میز دور شد. همینکه عقب رفت، لبخند از چهره اش محو شد. به سمت من آمد. مثل کلانترها بالای سرم ایستاد. خیلی جدی گفت: دقیقَن چه مشکلی براتون پیش اومده؟ باز هم لب هایم به سختی از هم باز شدند: کی... فَم. سرم را تکان دادم. سعی کردم جسارتم را برگردانم: همینجا بود. جدار کیف دسته دارم را به مرد ریشو نشان دادم. مرد ریشو پوزخند زد: و الان نیست، نه؟! گفتم: نکنه فکر کردید من دارم دروغ می گم. مرد ریشو همچنان با لبخند کریهِ روی لب هایش گفت: نه آقا، ما کِی همچین جسارتی کردیم. فقط لطفَن زودتر حسابتونو بدین. این میز رِزِرو شده. فریاد زدم: با صد و ده تماس بگیرین. حتمن کیفمو دزدیدن. دختر دوباره از جا بلند شد: دیگه واقعن دارین شورشو دَر می یارین. مرد ریشو به سمتش برگشت. با لبخند ملتمسانه ای گفت: خانم خواهش می کنم. چند لحظه به من وقت بدین، حَلِش می کنم. دختر محکم نشست. نیمکت زیر بدنش صدا کرد. مرد ریشو به سمت من برگشت. لبخند از چهره اش محو شد: آقا خواهش می کنم احترام خودتونو نِگَه دارین. ما اینجا مشتری های بخصوصی داریم. گفتم: خُب خودم به صد و ده زنگ می زنم بیاد مشکلو حَل کنه. دست بردم توی کیفم و چند بار تکان دادم. دستم یخ کرد. بی حِس بیرونش کشیدم. احساس کردم که فروغ چشم هایم نیز رفته. کیف پاپکو را جلو آوردم و درونش را نگاه کردم. واج ها به سختی از حنجره ام بیرون می آمد: مو... بای... لَم. مرد ریشو پوزخند زد: لابد موبایلتم گُم کردی؟! سرم مثل سنگ سنگین شده بود و به سمتش نمی چرخید. دست هایم بی حِس شده بودند. کیف از دستم رها شد و اُفتاد روی پایم. نگاهم اُفتاد روی چهره ی آفتاب سوخته ی گارسون. فریاد زدم: این آقام چند بار از کنارم رد شده. گارسون خشمگین به سمتم آمد. مرد ریشو دست چپش را بالا آورد و کَف آن را به سمت او گرفت. گارسون عصبانی به جای اولش بازگشت. مرد ریشو رو به من کرد: آقا این رستوران از رستوران های معروف شهره. تهمت زدن هم خلافه اسلامه هم خلافه قانون. گفتم: اسلام، قانون، چی دارین می گین؟ وسایلمو تو همین رستوران عزیزتون دزدیدن اونوقت دارین دَم از دین و دیانت می زنین! مرد عضلانی میز آخر غذایش را نیمه خورده رها کرد و برخاست. درشتی هیکلش تازه داشت خودش را نشان می ‏داد. به سمت دختر بور رفت و گفت: این پولِ ما. اسکناس ده هزار تومانی را گذاشت روی میز و بدون آنکه منتظر پاسخ باشد به سمت در برگشت. دختر دستپاچه سریع کِشوی زیر کامپیوترش را بیرون کشید و گفت: آقا بقیه ی پولتون. مرد دستش را در هوا تکان داد: نمی خواد. و با عجله خارج شد. در دینگی پشت سرش صدا کرد. مردِ ریشو اینبار کنترلش را از دست داد. فریاد کشید: آقا دارید حیثیت رستوران ما رو بر باد می دید. پول غذاتونو بدید برید بیرون. اینبار گارسون به سمت او آمد و گرفتش. روی نیمکت میخکوب شده بودم و توان بلند شدن نداشتم. مرد ریشو به گارسون گفت: مشکلی نیست. گارسون او را رها کرد. با صدای آرام تری رو به من کرد: می خواین چکار کنین؟ لطفن تکلیفِمونو زودتر روشن کنین. ناگاه به یاد عابر بانکم اُفتادم. سریع گفتم: از این دستگاهای... همونایی که با عابر باهاش پول میدن، از اونا دارین؟ قرمزی صورت مرد ریشو کمتر شد: دستگاه پوز... لطفن از این طرف. با دست به من اشاره کرد. بلند شدم و همراهش به سمت دختر بور رفتم. دختر با دست به دستگاه اشاره کرد. دوباره دست انداختم توی کیفم و دوباره... اینبار واقعن جرئت بیرون کشیدن دستم را نداشتم. چطور ممکن بود! خودم چند لحظه پیش به تمام آن وسایل نگاه کرده بودم! کجا رفته بودند؟! چرا همه یشان به یکباره غیب شده بودند رفته بودند آسمان! چطور می ‏شد همه ی آن ها را بدون آنکه من متوجه شده باشم دزدید؟! سرانجام بهت زده کیفم را جلو آوردم و به آن نگاه کردم. تنها دفتر بود. گفتم: گواهیناممو می ذارم گرو می رم از تو ماشین پول می یارم. مرد ریشو بی معطلی گفت: اشکالی نداره، زودتر لطفن. هنوز دهانم را نبسته بودم که از گفتن آن کلمات پشیمان شدم. حدسم درست بود. کیف گواهی نامه ام هم نبود. شاید دفتری هم که می دیدم وجود خارجی نداشت. شاید تنها دستم را به خیال اینکه کیف پاپکوای در آن هست در هوا تکان می دادم و باعث خنده ی مردم می شدم. سرم گیج رفت. کیف پاپکو به زمین اُفتاد. دستم را به پیشخوان گرفتم تا نیفتم. چند لحظه طول کشید تا دوباره به خودم مسلط شوم. گفتم: اگه اجازه بدین یه تلفن بزنم، از کسی می خوام تا پولتونو براتون بیاره. مرد ریشو به مشتری هایش نگاه کرد. به من اشاره کرد تا همراهش بروم. چشمم به تلفنی اُفتاد که روی پیشخوان بود. همراه مرد ریشو وارد آشپزخانه شدم. دو آشپز با لباس و پیشبند سفید مشغول تدارک غذا بودند. قابلمه های بزرگِ سیاه سوخته این طرف و آن طرف دیده می شد. مرد ریشو به تلفن سبز رنگی که به دیوار وصل بود اشاره کرد. لرزان به سمتش رفتم و گوشی را برداشتم. پدرم... خاموش بود. مادرم... خاموش بود. خواهرم؛ برادرم؛ دایی ام؛ شریکم؛ دوستم؛ همه خاموش بودند. مرد ریشو گفت: آقا خواهشن پول تلفنمونو زیاد نکنین. نمی دانستم چه جوابی باید بدهم. گوشی از دستم اُفتاد. چند بار مثل پاندول ساعت در هوا تاب خورد تا ثابت شد. اندکی کنار رفتم. مرد ریشو گفت: نه آقا حق با شما بود. باید حتمن به صد و ده زنگ زد. گوشی تلفن را به دست گرفت و خط را آزاد کرد. مثل مجسمه در جایم خشک شده بودم. انگشت اشاره اش را دو بار روی عدد یک گذاشت. دستش را کمی دور کرد تا به سمت صفر برود. دستش یک لحظه در هوا ثابت ماند. چشمانش را بست و خشمش را فرو برد. انگشتش آرام بسته شد. در حالی که چشمانش بسته بود گفت: لطفن از اینجا برید بیرون و دیگه هم برنگردید. پاهایم به سختی جلو می رفتند. از آشپزخانه خارج شدم. از کنار کیف پاپکو اَم که به زمین اُفتاده بود عبور کردم. در زیر آن همه نگاه، جرئت فرو ریختن و خُرد شدن را هم نداشتم. حتا زمین به جای دهان باز کردن و بلعیدنم داشت به من می ‏خندید. گارسون از پشت سرم گفت: شانس اُوُردی؛ امروز از زیر ظرف شستن در رفتی. دختر دو دستش را جلوی دهانش گرفت و خندید. نگاهم به جوان پیراهن چهارخانه اُفتاد. دستش را برد پشت سرش. کیف پولش را از جیب پشتی اش درآورد. داخلش را نگاه کرد و دوباره به جای اولش بازگرداند. نفهمیدم چگونه به دَمِ در رسیدم. نفهمیدم کِی از دری که صدای دینگ می داد عبور کردم. تمام دنیای دور سرم می چرخید. چرخید و چرخید و جلوتر آمد تا... نور از پشت پرده ها به درون می جهید. دست روی صورتم کشیدم و عرقم را پاک کردم. نفس هایم کم کم آرام می شدند. پتو را کنار زدم و نشستم. آرنجِ دست راستم را روی زانو و کَف آن را روی صورتم گذاشتم. چشمانم را بستم. آیا آن روز ناهار داشتم؟ نوشته: علی پاینده
  11. پس از اینکه درستی سخنان ایکسابات و پرک­ ساس ­پس بر تمام رؤسای طوایف معلوم شد، همه­ ی آن­ها به وسیله­ ی افراد خود با جدیت تمام مشغول پخش خبر جعلی بودن شاه شدند. هر روز تعدادی از پارسی­ها که معمولاً از بین نجبا، طبقات بالای جامعه و معتمدین مردم انتخاب می­شدند، به محلی که به نگهداری جسد گئومات اختصاص یافته بود، می­ رفتند. آن­ها پس از دیدن جسد به درستی سخنان کذب رؤسای طوایف ایمان می­ آوردند. هر کدام از این اشخاص پس از خارج شدن از آن محل شایعه ­ی بردیای دروغین را در بین اقوام و دوستان خود پخش می­ کردند. در مدت کوتاهی این خبر در تمامی پارس بر سر زبان­ها افتاد و همه را در بهت و حیرت فرو برد. مردم کوچه و بازار همه­ جا راجع به آن صحبت می­ کردند و رؤسای طوایف با خوشحالی به شایعه دامن می ­زدند.
  12. فردای آن روز، آسپاتی­ نِس از رِدیمه خواست تا در اولین مرتبه­ ای که شاه بردیا با او همبستر می­ شود، در مورد گوش­ های شاه تحقیق کند. اما برای اینکه رِدیمه به حقیقت دست یابد، باید مدتی منتظر می­ ماند. شاه زنان فراوانی داشت. رِدیمه باید آنقدر صبر می­کرد تا سرانجام شاه، شبی با او همبستر شود. از خوش ­شانسی سران طوایف این انتظار چندان طولانی نشد. یازده روز بعد به رِدیمه اطلاع دادند که شب هنگام خود را برای پذیرایی از شاه آماده کند. شب فرا رسید. بعد از عشق­بازی ­های معمول بردیا به خوابی سنگین فرو رفت. رِدیمه به عمد مقداری ماده­ی آرامش ­بخش در نوشیدنی شاه ریخت تا خواب او سنگین ­تر شود اما خودش با فریبکاری ­های زنانه از خوردن سر باز زد. بردیا هم که آن شب شاد و شنگول بود، متوجه این موضوع نشد. بعد از خوابیدن شاه، رِدیمه دست خود را به طرف موهای بردیا، که همیشه طوری با ظرافت آرایش می­شد که گوش­ هایش را کاملاً بپوشاند، برد و آن­ها را کنار زد. فردا صبح او پیغامی مبنی بر درستی سخنان پرک ساس­ پس برای پدرش فرستاد. آسپاتی­ نِس این موضوع را با دیگر سران طوایف در میان گذاشت. اکنون همه به درستی سخنان ایکسابات ایمان آورده بودند.
  13. alex

    این متن از آخرین نسخه های روزنامه های کاغذی چاپ شده به دست بشر استخراج شده است. زمان و تاریخ دقیق چاپ مشخص نمی باشد. Alex نامش را Alex گذاشته بودند. او اولین موش از زیر گونه ی نوعِ خود بود. نوعی موش با هوشِ فرا طبیعی. هوشی در حدِ انسان ها. حتی شاید مافوق انسان ها. آلکس در یک آزمایشگاهِ زیست شناسی به وجود آمد. آزمایشگاهی چند منظوره جهتِ ساختِ سلاح های جدید. آزمایشگاهی متعلق به کنسرسیومی از چندین کشور. آزمایشگاهی زیر زمینی. هدف تولیدِ نوعی موجودِ هوشمندِ کوچک بود که بتواند بدون جلب توجه واردِ همه جا بشود، هم جاسوسی کند، هم کارهای اطلاعاتی، و یا شاید حملات انتحاری و تخریبی و دیگر کارها. چندین دوره آزمایش صورت گرفت و سال ها تحقیق و آلکس محصولِ چنین روندی بود. اما... آلکس هوشمند بود. وقتی رفتارِ بدِ انسان ها را آن پایین با دیگر موجودات میدید، اینکه چگونه هر نوع آزمایشِ دردآوری را بر روی دیگر موجودات انجام می دهند، آزمایشاتی که گاهی به مرگ و گاهی به نقص عضو و یا فلج شدن برای تمام عمر می انجامد، و اینکه هیچگونه احترامی برای دیگر موجودات قائل نیستند، از انسان ها متنفر شد. تنفری که هیچگاه در ماوراء ذهنِ آلکس از میان نرفت. حتی بعد از گذشت سالیانِ بسیار. تاریخدانان بر این باورند که مدت ها زندگی در آن پایین و دیدن فجایعِ نژاد بشر تاثیری عمیق بر ذهنِ آلکس گذاشت و او برای همیشه از انسان ها متنفر شد. نفرتی که هیچگاه از میان نرفت. نفرتی عمیق و غیر قابلِ باور. آلکس تصمیم گرفت که بگریزد. و سرانجام هم در این کار موفق شد. سال 2018، سالی که آلکس توانست از آزمایشگاهِ زیرزمینی بگریزد، نقطه ی عطفی در تاریخ بشریت به حساب می آید. از آن به عنوان روز گریز یاد می شود. آلکس گریخت و در فاضلابِ شهری صنعتی در همان حوالی مخفی شد. سال ها زندگی مشقت بار و دیدن آن همه فجایع و کشیدنِ آن همه درد تاثیرات خود را بر روح و روان آلکس گذاشته بود. آلکس باهوش بود. خیلی باهوش. پس آن پایین نشست و نقشه کشید. نقشه، نقشه، و نقشه. آلکس به این نتیجه رسید که به تنهایی هر چقدر هم که باهوش باشد کاری از دستش برنمی آید. پس تصمیم گرفت که بیشتر شود. بیشتر، بیشتر، و بیشتر. پس جفت گیری کرد. با هر موشِ ماده ای که می توانست. موش ها قادرند هر سال پنج تا ده بار زایمان کرده و به طور میانگین شش تا هشت بچه به دنیا بیاورند. آلکس ادامه داد. موش هایی که با آن ها جفت گیری می کرد فقط موش های عادی بودند اما فرزندانشان نه. آن ها دو رگه بودند. آن ها هم هوش فراطبیعی داشتند. شاید نه در حد آلکس اما در حد لازم. شاید حد انسان ها. انسان های عادی. آلکس از فرزندانش خواست تا راهش را ادامه دهند. آن ها هم با هر موشِ دیگری که می یافتند جفت گیری کردند. آلکس قانون گذاشت که موش های نوعِ آلفا، نامی که انسان ها بعدها بر این گونه ی نوظهور گذاشتند، یعنی فرزندانش و فرزندانِ فرزندانش حق ندارند با هم نوعان خود جفت گیری کنند. آن ها فقط تا موقع لزوم حق دارند با دیگر انواعِ موش جفت گیری کنند. تا با این کار به ازدیاد نوع خود هر چه سریع تر کمک کنند. دیگر موش های آلفا از قوانین آلکس پیروی می کردند. گفته هایش مثل فرامین آسمانی اطاعت می شد. در واقع آلکس پیامبرِ موش ها بود. طِی ده سال موش های نوع آلفا کل قاره ی آمریکای شمالی، جایی که اولین بار خودِ آلکس به وجود آمده بود را پوشاندند. دیگر موش ها یا باید از طریق جفت گیری به جمع آن ها می پیوستند یا نابود می شدند. آن ها سوار کشتی ها و هواپیماها شدند و به دیگر قاره ها هم راه پیدا کردند و تا دورترین نقاط جهان رفتند. طی بیست سال آن ها کل جهان را پوشانده بودند. انسان ها خیلی دیر از خطری که موجودیت نوع آن ها را تهدید می کرد با خبر شدند. موش های نوع آلفا بیشتر و بیشتر و بیشتر می شدند و به تدریج تمامِ دیگر انواعِ موش در جهان را منقرض کردند. و حالا وقتش بود. وقتش بود تا آلکس انتقام خود را بگیرد. انتقامِ تمام رنجی که خود و دیگر موجودات در طول تاریخ از دست بشریت برده بودند. نفرتی عمیق در عمق وجودش ریشه دوانده بود که او هرگز نمی توانست ذهن خود را از آن رهایی بَخشَد. پس باز نشست و نقشه کشید. نقشه، نقشه، و نقشه. به نظرش بهترین راه نابودی انسان ها از طریق بیماری بود. نوعی بیماری مشترک میان موش ها و آدم ها. آلکس آزمایشگاهی اختصاصی برای خود در دورترین نقطه ی عمق فاضلاب ها ساخت. سال ها در آنجا آزمایش کرد. در این مدت فرزندانش یعنی موش های نوع آلفا بیشتر و بیشتر و بیشتر می شدند. و سرانجام زمان حمله فرا رسید. آلکس بیماری ای ساخت که هم برای موش ها و هم برای انسان ها خطرناک بود اما بر روی موش ها تاٍثیر کمتری می گذاشت. با این وجود باز هم خطرناک بود. تعدادِ زیادی از موش ها انتخاب شدند تا به روش انتحاری بیماری را در میان انسان ها پخش کنند. اما برای اینکار آمریکای شمالی جای مناسبی نبود. آنجا با دیگر قاره ها فاصله داشت و ممکن بود پیش از اپیدمی کامل انسان ها راه درمانی بیابند. نقطه ی دیگری در جهان، جایی که به نوعی چهارراه ارتباطی مناسبی باشد برای شروع مناسب تر بود. آلکس استانبولِ ترکیه را برای این کار پسندید. پس خود شخصاً سوار کشتی شد و به استانبول رفت. در آنجا آزمایشگاهی دیگر ساخت. در عمق فاضلاب های این شهر قدیمی. موش های زیادی را هم تربیت کرد. موش هایی برای اهداف انتحاری. و در روزِ موعود، حمله شروع شد. حمله ای از دو جناح. از دو آزمایشگاه به عنوان مراکزِ اصلی حمله. یکی در آمریکای شمالی و دیگری در مرز اروپا و آسیا یعنی شهر استانبول. موش های برگزیده وظیفه داشتند که بعد از آلوده شدن به ویروس در میان انسان ها نفوذ کنند و بیماری را به آن ها انتقال دهند. بیماری خیلی زود همه گیر شد و انسان ها خیلی دیر توانستند راه هایی برای درمان بیابند. تعداد زیادی از انسان ها از میان رفتند. و بعد که تعداد انسان ها به اندازه ی کافی کم شد، موش ها که همچنان بیشتر و بیشتر می شدند حمله ی دوم خود را شروع کردند. آن ها دست جمعی در هر جایی بر سر انسان ها می ریختند و آن ها را از هم می دریدند. چنان وحشیانه این کار را انجام می دادند گویی کل نفرت تمام موجودات در تمام طول حیات از انسان ها در این کارِ آن ها هویدا بود. موش ها همه جا بودند. از زیر هر دری به راحتی وارد می شدند. از لوله های فاضلاب خانه ها و آپارتمان ها و آسمانخراش ها ناگهان حمله می کردند. حتی به مراکزِ درمانی هم حمله می کردند. حتی به مراکزِ نظامی هم حمله می کردند. نسل انسان در شرف انقراض قرار گرفت. اما سرانجام آلکس، این دشمن بزرگ بشریت... مرد. طولِ عمر یک موش به شکل عادی دو تا سه سال است. اما آلکس یک موشی عادی نبود. تخمین زده می شود که او بیش از شصت سال عمر کرده باشد. تخمین زده می شود که او حتی سال ها بیشتر از آن هم می توانست زنده باشد اما سال ها کار سخت در آزمایشگاه ها تاثیر خود را بر جسم او گذاشته بود. وقتی مرد یکی از فرزندانش جانشینش شد. اما در هر حال هیچ موشِ دیگری ذکاوت، تیزهوشی، قدرت و پشتکار او را نداشت. او یک استثنا بود. دیگر موش ها دورگه بودند. او بزرگ ترین رهبر و منجی موشها بود. و حالا انسان ها در نبود او می توانستند راه چاره ای برای نجات خود بیابند. هر چند تعدادشان بسیار کم شده بود. نوشته: علی پاینده علمی تخیلی گونه ای داستانی است که در جهان طرفداران بیشمار دارد اما متأسفانه در ایران با بی مهری روبروست به شکلی که نویسندگان بزرگ، جوایز ادبی و نشرهای عمده کمتر به این ژانر پر طرفدار بها می دهند. شاید علت اصلی اش این باشد که در چنین ژانری نویسنده همزمان می بایست دانشمند هم باشد و سطح اطلاعات علمی فن آوری بسیار بالایی داشته باشد چیزی که در میان نویسندگان ایرانی کمتر دیده می شود.
  14. پخش خبر جعلی بودن شاه به طور حیرت­ انگیزی در عامه ­ی مردم پارس اثر کرد و صدمه­ ی جبران­ ناپذیری به قدرت و مقام خدای ­گونه ­ی شاه وارد نمود. بردیا از شدت خشم بر خود می­ لرزید و می­ خواست هر چه زود­تر مسببین ماجرا را مجازات کند؛ بنابراین از پاتی­ زی­ تِس خواست تا در این مورد تحقیق کند. با بررسی کوچکی از طرف پاتی­ زی­ تس حقیقت آشکار شد. بردیا می­خواست رؤسای قبایل را همان­دم احضار كند و سپس همه را گردن بزند، اما پاتی­ زی­ تس او را از اقدام نسنجیده بر حذر داشت و از بردیا خواست تا مطابق نقشه­ ی او عمل کند. پاتی­ زی ­تس به بردیا قول داد چنانچه راهنمایی­ هایش را به کار بندد، مثل همیشه موفق خواهد شد. سخنان او بردیا را آرام نمود. سپس بردیا تمام کارها را به پاتی­ زی­ تس محول کرد. به تحریک پاتی­ زی­ تس، شاه بردیا فرامینی صادر کرد؛ از جمله مالیات­ های سنگینی بر طوایف پارسی مخالف بردیا بسته شد. این در حالی بود که دیگر ملل که کشورشان به دست پارسی­ها فتح شده بود از دادن مالیات معاف شده بودند. مأمورین شاه مقدار زیادی از اموال رؤسای طوایف را به بهانه­ های گوناگون توقیف کردند. اوضاع هر روز برای طوایف مخالف بردیا سخت ­تر می­شد. سران طوایف چند بار برای چاره­ جویی دور هم جمع شدند اما نتوانستند راه حل مناسبی پیدا کنند تا اینکه هیدارن پیشنهاد جسورانه­ای کرد که همه را در بهت و حیرت فرو برد. پیشنهاد هیدارن کشتن شاه بود. به نظر او بهترین زمان برای این کار وقتی بود که شاه برای سرکشی به املاک شاهی سرزمین پارس به قلمرو سران طوایف نزدیک می­شود. سران طوایف پارسی در خاک اصلی پارس از قـدرت و اختیارات بسیار زیادی برخوردار بودند و این، کار را برای آن­ها راحت ­تر می­کرد. بعد از بحث و جدل فراوان، بالاخره بیشتر آن­ها رأی هیدارن را پذیرفتند. طبیعی بود که با پخش خبر جعلی بودن شاه، این اقدام رؤسای طوایف در بین جامعه خیانت تعبیر نمی­ شد. بر عکس در صورت موفقیت، همه به کشندگان شاه جعلی به دید قهرمانان می ­نگریستند. فقط اُتانِس بود که با این نقشه مخالفت می­ کرد، اما چون دیگران تصمیم به انجام دادن این کار گرفتند، اُتانِس چاره ­ای جز شرکت در آن نداشت. در غیر این صورت از نظر دیگران کار او خیانت تلقی می­شد و ممکن بود به صداقت او شک كنند. اینتافِرن از نظر هیدارن دفاع نمود و از اینکه می­توانست رأی خود را در مقابل اُتانِس به کرسی بنشاند، بسیار خشنود بود. تعدادی از افراد طایفه­ی هیدارن جزء گارد مخصوص شاه -ملقب به جاویدان­ها- بودند. قرار بر این شد که آن­ها راه ­های ورودی قصر را به روی مهاجمین باز کنند. سران طوایف بهترین افراد خود را برای این عملیات گلچین نمودند. چون ممکن بود جابجایی نفرات زیاد، شک جاسوسان شاه و پاتی­ زی­ت س را برانگیزد، سران طوایف تصمیم گرفته بودند فقط از نفرات کمی با توان رزمی بالا استفاده کنند. جلسات متعددی در خفا برگزار شد تا نقشه ­ی دقیق و کاملی برای اجرای عملیات کشیده شود. وابستگان سران طوایف که در خدمت بردیا بودند، در کمال احتیاط، اعمال و رفتار بردیا را مرتب به سران طوایف گزارش می­دادند تا اینکه سرانجام لحظه­ ی موعود فرا رسید. بعد از اینکه آخرین جلسه تمام شد و همه در حال ترک محل بودند، اُتانِس داریوش را به کناری کشید و به دور از چشم دیگران به او گفت: داریوش... از هیدارن بر حذر باش. خبرهایی به من رسیده است که از ملاقات ­های پی­ در پی او با شاه در روزهای اخیر حکایت دارد. با وجود هشدار اُتانِس، داریوش که نمی­خواست در آن لحظه­ ی حساس رهبری دیگران را از دست بدهد، پاسخ داد: من همیشه به عقل و درایت تو ایمان داشتم. اما مرد شکاکی مثل تو هرگز نمی­تواند همه­ ی افراد را با عقاید مختلف زیر پرچم خود جمع کند. با این کلام داریوش، اُتانِس چاره­ای جز پیروی از دیگران نداشت. قرار بود حمله، شب­ هنگام صورت گیرد. رِدیمه قبلاً به آسپاتی­ نِس اطلاع داده بود که شاه آن شب به همراه فاحشه­ هایی از بابل در یکی از سالن­های وسیع قصری که در آن اقامت گزیده بود به خوشگذرانی مشغول می­شود. قبل از حمله، سران هفت طایفه به همراه سربازان منتخب به دعا کردن پرداختند و خود را برای مرگ آماده نمودند. شعار آن­ها این بود: ((یا کشته می­شویم، یا پیروز)) سران طوایف به همراه سربازان خود شب­ هنگام و در سکوت به طرف قصر محل اقامت بردیا حرکت کردند. هیدارن زودتر از آن­ها حرکت کرد تا ترتیب باز کردن درها را بدهد. وقتی سران طوایف به قصر رسیدند، طبق برنامه، سربازان هیدارن درها را به روی آن­ها گشودند. در پشت در جسد چند سرباز مادی که محافظت از بعضی قسمت­ها را بر عهده داشتند، افتاده بود. سران طوایف در حالی که شمشیرهایشان را برهنه کرده بودند، با راهنمایی سربازان هیدارن به طرف سالن محل اقامت بردیا رفتند. از دور صدای موسقی آرامی به گوش می­رسید. شش رئیس طایفه به همراه سربازان خود به در سالن رسیدند؛ در بسته بود. از پشت در صدای ساز و آواز شنیده می­شد. همه پشت در ایستادند و خود را آماده کردند. سپس با اشاره ­ی داریوش ناگهان همگی با هم به داخل ریختند. تعداد زیادی زن و خواجه داخل سالن دیده می­شد. دور تا دور سالن سکوهای مرتفعی قرار داشت که بر روی محوطه­ ی سالن کاملاً مسلط بود. زنان روسپی، خوانندگان و خواجه ­ها ترسیدند و هر کدام با جیغ و داد به سمتی دویدند. رؤسای طوایف با سربازان خود وارد سالن شدند و چند تـن را از دم تیـغ گذراندند. آن­ها به دنبال بردیا می­گشتند اما به هر کجا می­ نگریستند، اثری از او نمی یافتند. اُتانِس که زودتر از بقیه متوجه اصل موضوع شده بود، فریاد زد: این یک تله است. فرار کنید و جان خود را برهانید. در سالن ناگهان بسته شد. چندین سرباز نیزه به دست، راه فرار سران طوایف و سربازانشان را مسدود کردند. تعداد زیادی سرباز که مسلح به تیر و کمان بودند، بر سکوهای مرتفع ظاهر شدند. داریوش و متحدینش کاملاً گیچ شده بودند اما اُتانِس آن­ها را جمع کرد و برای دفاع آماده نمود. صدای خنده­ ی وحشتناکی به گوش رسید. بردیا در حالی که به شدت می­خندید، روی یکی از سکوها ظاهر شد. پاتی­زی­تس و هیدارن در کنار او قرار داشتند. با دیدن هیدارن گُبریاس فریاد زد: ای رذل! برای چه ما را این چنین فروختی؟ مِگابیز هم به هیدارن گفت: پست فطرت! تو حتی از سگ کمتری! به چه سبب به قوم خودت خیانت کردی؟ هیدارن در حالی که نخودی می­خندید، پاسخ داد: من واقعاً متأسفم. ولی مقام‌هایی که قرار است به من داده شوند... خب... خیلی وسوسه برانگیز بودند. برای چند لحظه گذشته به سرعت مثل فیلم از جلوی چشمان هیدارن عبور کرد. او آن زمان را به یاد آورد که فرستاده­ ی داریوش به دیدارش آمد و او را به جلسه­ ی رؤسای طوایف دعوت کرد. هیدارن هم در ابتدا مثل دیگر رؤسای طوایف کوچ­ نشین پارسی تصمیم گرفت تا از این مسائل به دور بماند؛ کوچ ­نشین ها بر خلاف شهری­ ها میل کمتری به قدرت داشتند؛ در نتیجه سعی کردند سر خویش گیرند و به دنبال کار خود روند. اما بعد از اندکی تأمل، هیدارن این موقعیت را فرصتی مناسب برای پیشرفت خود دانست؛ بنابراین تصمیم گرفت به نفع خود از آن بهره­ برداری کند. سپس به جلسه­ ی رؤسا رفت. او در موقعیتی مناسب به دیدار بردیا رفت و او را از آنچه گذشته بود مطلع نمود. هیدارن همه­ ی مسائل مطرح ­شده در جلسات رؤسا را به بردیا اطلاع نمی‌داد. فقط جسته و گریخته مطالبی را مطرح می نمود و سعی می­ کرد تا می­ تواند از بردیا امتیاز بگیرد. تا اینکه پاتی زی ­تس از دیدارهای پی­ در پی شاه با هیدارن مطلع شد و در موقعیتی مناسب همه چیز را از زیر زبان بردیا بیرون کشید. آنگاه دفعه­ ی بعد که هیدارن به دیدار شاه رفته بود، ناگهان در جلسه حاضر گردید. هیدارن با حضور پاتی زی­تس غافلگیر شد. پاتی­زی­تس بر خلاف بردیا شخصیت بسیار توانمندی داشت؛ کسی نمی­توانست از او سوء استفاده کند. پاتی­زی­تس، هیدارن را که به شدت ترسیده بود، تهدید به مرگ کرد و همه چیز را از زیر زبان او بیرون کشید. این درست زمانی بود که رؤسای طوایف، طرح بردیای دروغین را اجرا می­کردند و جسد گئومات را به همه نشان می­دادند. این نقشه، موقعیت شاه را کاملاً به خطر انداخته بود. شاه و دار و دسته ­اش نمی­توانستند عکس العمل مناسبی نشان دهند. بردیا و پاتی­ زی ­تس به خوبی می­دانستند که بدون دلیلی کاملاً روشن نمی­توانند رؤسای طوایف را علناً نابود کنند. این کار باعث التهاب شدیدی در بین پارسی­ها که هنوز مرگ پرِک ­ساس ­پِس را فراموش نکرده بودند، می­شد و برای شاهی که تازه بر تخت نشسته و می­خواست دست به اصلاحات اساسی بزند، اصلاً خوب نبود. بنابراین پاتی­ زی­ تس نقشه ­ای کشید و از هیدارن خواست تا دیگران را به بهانه ­ی کشتن شاه به کمینگاه بکشاند. او تصمیم داشت با دستگیری رؤسای طوایف همه­ی آن­ها را جلوی روی مردم گردن بزند و چه بهانه ­ای بهتر از سوء قصد به جان شاه. بدین ترتیب کسی نمی­توانست به اعدام بزرگان پارسی اعتراض کند. پاتی ­زی ­تس همچنین می­توانست عده ­ی زیادی از مخالفان اصلاحات خود را به بهانه­ ی هم­دستی با توطئه­ گران نابود گرداند و این، راه را برای انجام تغییرات مورد نظرش کاملاً هموار می­نمود. مردم هم که از نقشه­ ی رؤسای طوایف آگاه بودند و از جریان ساختن شاه دروغین هم مطلع می­شدند، این موضوع را به راحتی می­پذیرفتند. بنابراین پاتی­ زی­ تس، هیدارن را قانع کرد تا نقشه­ ی او را انجام دهد. او وعده و وعید فراوانی به هیدارن داد. بردیا رو به داریوش کرد و به او گفت: به یاد می­ آوری که گفتی من نمی­توانم بدون دلیل موجهی به یکی از رؤسای طوایف صدمه بزنم. چه دلیلی بهتر از سوء قصد به جان شاه. حالا من می­توانم جلوی چشم مردم... بردیا در حالی که صدایش نعره­ مانند شده بود، ادامه داد: گردن همه­ ی شما را بزنم. بردیا رویش را به طرف آسپاتی ­نِس تغییر داد و با همان صدای بلند گفت: من دستور می­دهم دخترت را مثل برده­ ها در بازار بفروشند. چند سرباز در حالی که رِدیمه را گرفته بودند، او را به زور جلوی چشم پدرش آوردند. رِدیمه فریاد زد: پدر! آسپاتی­ نِس با شنیدن فریاد دختر خود نعره کشید: لعنتی­ ها... رهایش کنید. کدامین دست ناپاک جرأت کرده به بدن یک اشراف­زاده دست بزند و آن را بیالاید. من باید آن دست­ها را قطع نمایم. آسپاتی­ نِس به سمت دخترش دوید که ناگهان تیری در سینه­ ی او جای گرفت. خون از کنار دهان آسپاتی ­نِس جاری شد اما باز هم به رفتن ادامه داد تا اینکه چند قدم آن طرف­تر به زمین افتاد. صدای شیون از رِدیمه بلند شد. تیری دیگر بر چشم اینتافِرن فرود آمد. اینتافِرن که خون از چشمش جاری بود، با یک دست تیر را بیرون کشید و سعی کرد با دست دیگر جلوی خونریزی را بگیرد. پاتی­ زی­ تس بر محاصره­ شدگان بانگ زد: سلاح­هایتان را بیندازید و تسلیم شوید پیش از آنکه فرمان دهم مرگ، شما را در آغوش گیرد و آنچنان بفشارد تا کاملاً تیره گردید و در هنگام احضار از جانب خدایان برای پاسخ­گویی، از شدت سیاهی روی شرمنده یتان هویدا نباشد. اُتانِس در پاسخ پاتی­ زی­ تس گفت: هرگز! بهتر است همین­جا با شرافت بمیریم تا اینکه ننگ تسلیم شدن و حقارت اعدام در مقابل فرومایگان را پذیرا گردیم. آنگاه در مقابل خدایان و اجدادمان هم شرمنده نیستیم. سربازان منتخب که چنین دیدند، سپرهایشان را بالا آوردند و سعی کردند حتی با فدا کردن جانشان از ولی­نعمتان خود دفاع کنند و سرانجام به زحمت توانستند با دادن تلفات زیاد، راه را از میان محاصره­ کنندگان بگشایند و از قصر فرار کنند. خشم بردیا را حد و مرزی نبود. با عصبانیت بـر سر پاتی­زی­تس و هیدارن فریاد می­زد و آن دو را به بی ­لیاقتی متهم می­نمود. باورش نمی­شد توطئه­ کنندگان توانسته باشند از چنگش بگریزند.
  15. پس از اینکه درستی سخنان ایکسابات و پرک ­ساس ­پس بر تمام رؤسای طوایف معلوم شد، همه­ی آن­ها به وسیله­ ی افراد خود با جدیت تمام مشغول پخش خبر جعلی بودن شاه شدند. هر روز تعدادی از پارسی­ها که معمولاً از بین نجبا، طبقات بالای جامعه و معتمدین مردم انتخاب می­شدند، به محلی که به نگهداری جسد گئومات اختصاص یافته بود، می­رفتند. آن­ها پس از دیدن جسد به درستی سخنان کذب رؤسای طوایف ایمان می­آوردند. هر کدام از این اشخاص پس از خارج شدن از آن محل شایعه ­ی بردیای دروغین را در بین اقوام و دوستان خود پخش می­کردند. در مدت کوتاهی این خبر در تمامی پارس بر سر زبان­ها افتاد و همه را در بهت و حیرت فرو برد. مردم کوچه و بازار همه­ جا راجع به آن صحبت می­کردند و رؤسای طوایف با خوشحالی به شایعه دامن می­ زدند.

درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.