راز پنهان من - تالیف داستان کوتاه - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید
  • اطلاعیه ها

    • نسرین قلندری/ مدیرکل

      چاپ کتاب   دوشنبه, 20 آذر 1396

      هیات انتخاب کتاب برای چاپ : استاد محمد طهرانی نیکجو - استاد علی پاینده - استاد محمد ابهری - استاد  امیر مددی شرایط چاپ کتاب را در این اطلاعیه بخوانید: نویسنده ی عزیز پس از اتمام تالیف کتاب در بخش تالیف رمان، و یا  ترجمه و یا اشعار و ... و  پایان ویراستاری در سایت هفت هنر و  با اطمینان از این که کتاب شما در سایت ها و کانال های دیگر  موجود نیست.  کتاب را در بخش درخواست چاپ ثبت کنید تا نسبت به بررسی کتاب برای  چاپ اقدام شود. شایان ذکر است که کتاب با هزینه ی سایت منتشر خواهد شد و شرایط فروش و قرارداد مابین نویسنده و ناشر یعنی سایت هفت هنر  در طی قراردادی مجزا جهت بررسی و امضاء  برای نویسنده ارسال خواهد شد.  - نوشته در همین سایت تالیف یا ترجمه و ... شده باشد. ( نوشته در مراحل نوشتن توسط هیات انتخاب کتاب خوانده می شود) - نوشته جذابیت لازم برای تایید هیات بررسی کتاب را داشته باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نوشته از پیرنگ مناسب برخوردار باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - درست نویسی  ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - استفاده ی مناسب و به جا از علامت های نگارشی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن اشتباه های نوشتاری یا معنایی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن صحنه های غیر اخلاقی- نداشتن صحنه های غیر اخلاقی -فعالیت مستمر و حضور در سایت    - داشتن حداقل دویست دنبال کنند0 در سایت       تنظیمات اعلامیه با آرزوی موفقیت     تیم مدیریت هفت هنر شرایط  

پست های پیشنهاد شده

راز پنهان من

می گویند نباید این چیزها را به کسی گفت. می گویند اگر بگویی، می آیند سراغت و آنقدر اذیتت می کنند تا دیوانه شوی. نمی دانم واقعیت دارد یا نه. اگر واقعاً آن طور که می گویند، آن ها رفته باشند سراغ کسی که رازشان را فاش کرده است و آن قدر اذیتش کرده باشند، خُب، حتماً دیگر به کسی نگفته است تا دیگران بدانند که این حرف واقعیت است. اما مگر می شود؟! چیزی، نمی دانم چطور بگویم، از اعماق وجودت، مدام بِهِت فشار می آورد و می خواهد بِجَهَد بیرون. می خواهد بجهد بیرون تا سبک شوی. گویی واقعاً چیزی روی قلبت سنگینی می کند. رازی پنهان، آن قدر قوی که می خواهد در بطری را بشکند و بیاید بیرون. برای همین است که من این ها را می نویسم. اگر روزی به دست شمایی که نمی دانم کیستید اُفتاد، بدانید که واقعیت است اما به کسی نگویید چون من دوست ندارم دیوانه شوم. دوست ندارم آن طور که ایرج گفت نیمه شب بنشینند روی سینه ام و گلویم را فشار دهند. آخر می دانید، من مجردم و تنها زندگی می کنم. هیچ کس هم نیست که به دادم برسد؛ حتی اگر واقعاً بتوانم خودم را برهانم و فریاد بزنم. نمی دانم تقدیر بود که آن واقعه درست در همان شب اتفاق اُفتاد که با دوستانم از جن گفتیم یا واقعاً جنی صدایمان را شنید و با خود گفت که بگذار به این یکی ثابت کنم. در هر حال همه چیز در آن شب اتفاق اُفتاد. فکرش را که می کنم، اگر آن واقعه نبود که زندگیم را تغییر داد، چه شبی بود. یک شب فراموش نشدنی در کنار دوستان. و شاید تقصیر خودم بود که شروع کردم و از جن گفتم. آخر می دانید، خیلی حال می دهد. خصوصاً آخر شب ها. وقتی خمار نشسته ای و هر کس پایش را دراز کرده یک سو. فرهاد دود قلیان برازجانی را داد بیرون و گفت: این چیزها شوخی نیست سهراب. ما خودمان خانه یِمان را بخاطر جن فروختیم. می آمدند و مادرم را می زدند.

خندیدم و گفتم: دیگر چِرت و پِرت نگو. این ها همه اش حرف است. جن که واقعاً کسی را نمی زند.

فرهاد پاسخ داد: بَه... اختیار دارید. جلوی چشم خودم مادرم را بلند کردند. روی هوا بلند شد و از بالای راه پله پرت شد پایین.

پوزخند زدم و گفتم: حالا تو مطمئینی که پایش سر نخورده؟

فرهاد روی مبل راحتی نیم خیز شد. خشم را در ماورای چشم های مشکی و ابروهای پُر پشتَش می دیدم. گفت: پایش سر خورد! من و اصغر پشت سرش بودیم. اگر پایش سر خورده بود که گرفته بودیمش. از بالای سرمان توی هوا راه رفت و بعد اُفتاد.

ایرج تکانی خورد و پشت فرهاد درآمد. در حالی که سینۀ برهنه و پر مویش را می خاراند گفت: راست می گوید. پسرخاله ام تعریف می کرد که چیزی شب ها بلندش می کرد. تا می خواست بخوابد می آمد و صدایش می زد. یک شب ناگاه بلند می شود و می بینَدَش. روبرویش نشسته بوده. گویا پسر بچه ای بوده. می گفت که محکم زده است تو گوشش. خدا روز بد نصیب آدم نکند. تعریف می کرد که چطور پدر و مادرش پدرش را درآورده اند. نیمه شب می نشستند روی سینه اش و نمی گذاشتند نفس بکشد.

ایرج سر لولۀ قلیان میوه ای را گرفت سمتم. لوله را که گرفتم، بدنۀ رنگوارنگ قلیان را از جلوی خودش برداشت و گذاشت جلوی من. پُکی زدم و گفتم: برعکس این اتفاق برای من هم اُفتاده. چند شب پیش خوابم نمی برد. با مینا، می دانی ایرج، همان دختری که برایت تعریف کردم دعوایم شده بود. از این سر اُتاق به آن سر می رفتم و با خودم حرف می زدم. هر چه دراز می کشیدم خوابم نمی برد. داشتم دیوانه می شدم. گفتم بگذار جایم را عوض کنم و بروم باغشهر شاید خوابم ببرد. بلند شدم و نصفه شب از مجتمع زدم بیرون. کمی سوار ماشین پِر خوردم تا آرام تر بشوم. دو سه شب بود که رسیدم. چراغ های محوطه خراب بودند. البته نور همسایه ها کمی محیط را روشن می کرد. نمی دانی چه بادی می آمد. هوره می کشید و درخت ها را تکان می داد. رفتم داخل سوئیت و در را از پشت قفل کردم. نمی دانم چطور بود، می دانی، تا می خواست خوابم ببرد...

کمی جا به جا شدم و ادامه دادم: اِنگار یک نفر دست هایش را می گذاشت روی کتفم و تکانم می داد. چند بار بلند شدم. یک بار تمام چراغ ها را روشن کردم و کل سوئیت را گشتم. داخل دستشویی و حمام و حتی قفسه های کابینت. عاقبت هم تمام چراغ ها را روشن گذاشتم و خوابیدم.

فرهاد در حالی که سعی می کرد به دودها شکل بدهد گفت: اگر باهاش face to face شدی به کسی نگو.

مشتی تخمک برداشتم و گفتم: چرا؟

گفت: اگر به کسی بگویی دیگر رهایت نمی کند. مادرم هم همین طور شده بود.

تخمک ژاپنی را شکستم و پوزخند زنان گفتم: جن را که آن طور واضح نمی بینند. می دانی، جن وقتی می آید سراغت که آدم، می دانی، حالتی بین خواب و بیداری، اسم خوبی دارد، حالتی که انسان نه خواب است و نه بیدار. فقط در آن حالت سراغ آدم می آید.

فرهاد و ایرج هر دو زُل زده بودند و نگاهم می کردند. مات و مبهوت با چشم های درشت شده. ایرج گفت: نه. اصلاً هم این طور نیست. پدر بزرگ دوستم خانه یِشان جن داشت. یک شب تنها می خواست آنجا بخوابد. به نوعی مجبور بود. پدر بزرگش رفته بود مسافرت و آنجا را سپرده بود دست او. به هر کدام از اقوامش می گفت تُخم نمی کردند همراهش شوند.

دستی روی موهای روغن زده اش کشید و ادامه داد: من هم اولش مثل تو فکر می کردم. کلی بِهِش خندیدم و همراهش شدم. مگر می گذاشتند بخوابی. شیر دوش حمام باز می شد. در دستشویی خود به خود به هم می خورد. در یخچال را باز می کردند و دوباره می بستند. سریع می دویدیم و نگاه می کردیم، هیچ کس نبود.

پوزخند زدم و گفتم: دیدید، تو هم با چشم های خودت چیزی ندیدی! اصلاً از کجا معلوم، شاید با دوست دیگری هماهنگ کرده باشد تا تو را دست بیندازند.

ایرج دستش را گذاشت زیر سرش و دراز کشید. چشم دوخت به تلویزیون چهارده اینچ و گفت: برو بابا. هر چه می گوییم باورش نمی شود. جن ها از غذای فاسد تغذیه می کنند. از خودش که نه، از بویش. برای همین بوده که در یخچال را باز و بسته می کردند.

گفتم: اصلاً می دانید، من یکی تمام چیزهایی که گفتم شوخی بود. می خواستم دَستِتان بیندازم. اصلاً می دانید، حالا که این طور شد امشب می روم باغ و درست نه داخل سوئیت بلکه وسط محوطه می خوابم. ببینم واقعاً چیزی هست یا نه.

ایرج و فرهاد هر دو سیخ شدند. فرهاد گفت: توصیه می کنم این کار را نکنی.

ایرج گفت: همین جا با هم نشسته ایم، شب هم همین جا بخواب.

بلند شدم. در حالی که شلوار جینم را از روی مبل پشت سرم برمی داشتم و می پوشیدم گفتم: نه. می خواهم به همه یِتان ثابت کنم.

و بلندتر داد زدم: جن ها، جن ها، بیایید ببینم واقعیتید یا نه. فلان فلانتان اگر نیایید.

فرهاد بلند شد. در حالی که دستش را در هوا تکان می داد گفت: ساکت. صدایت را می شنوند. نام جن در قرآن هم آمده. آن ها همه جا هستند. تو حتی این را هم قبول نداری؟!

دستم را در هوا تکان دادم و گفتم: برو بابا، یکی دیگر را پیدا کنید و مسخره اش کنید.

دست انداختم و سوئیچ ماشینم را از جاکلیدیِ چسبیده به دیوار برداشتم. آمدم در را باز کنم که فرهاد پرید و دستم را گرفت. گفت: اصلاً تو درست می گویی، می خواستیم اذیتت کنیم. قول می دهیم که دیگر این کار را نکنیم. بمان پیشِمان. همینجا بخواب و امشب باغ نرو.

دیگر واقعاً داشتند کفرم را در می آوردند. دستم را پس کشیدم و گفتم: اصلاً از لَجِ شما هم که شده می خواهم امشب را باغ بخوابم. یک چایی ساز تازه هم گرفته ام، می خواهم راه بیفتم و همه جا را آب جوش بریزم.

ایرج با کف دست محکم زد روی پیشانی اش. گفت: نکن این کار را. برو بخواب اما لااقل این کار را نکن. جن ها هم مثل ماها بچه دارند. بچه هاشان روی زمین می خوابند. اگر آب جوش بریزی و بچه هاشان را بسوزانی دیگر وِلَت نمی کنند.

دیگر جوابشان را ندادم. کُفری در آپارتمان را باز کردم و محکم پشت سرم به هم کوفتم. پریدم داخل اِل نود سفید و گازش را گرفتم. پر شتاب دور زدم و دور شدم. دیدم که فرهاد و ایرج هر دو پشت سرم دست تکان دادند. بعد هم زنگ موبایلم بلند شد. جواب ندادم. به ترتیب زنگ می زدند. یک بار فرهاد و یک بار ایرج. عاقبت خسته شدم و خاموشش کردم. با خودم فکر می کردم عجب کثافت هایی هستند که رفیقشان را دست می اندازند. از مجتمعِ غدیر زدم بیرون. اَنداختم در جادۀ اصلی و راندم سمت باغشهر. جاده خلوت بود. گاهی تک و توک ماشینی از روبرو می آمد اما هم مسیر من کسی نبود. آن شب ماه کامل بود. نورِ کَمسوی چراغ های دو سوی جاده می اُفتاد روی دست اَندازها. یک آن چیزی توجه ام را جلب کرد. سرعتم را کم کردم. حدسم درست بود. دختر یا شاید هم زن جوانی بود. ایستاده بود کمی جلوتر از حاشیۀ خاکی، درست زیر نور یکی از چراغ ها. آن موقع شب آنجا چه می کرد! نزدیک تر رفتم و ترمز کردم. طرۀ موهای بافته شدۀ طلایی اش از سمت چپ روسریِ سیاه ریخته بود بیرون. کیف زنانۀ دسته دار روشنی را با دو دست گرفته بود. شیشه را پایین دادم و پرسیدم: خانم جایی تشریف می برید؟

معمولاً اکثرشان در این مواقع کمی ناز می کنند اما او زود جلو آمد. آرام و موقر کمی خم شد و گفت: در باغشهرها زندگی می کنم. می خواهم بروم خانه.

خندیدم و گفتم: چه خوب. مسیرمان یکیست. افتخار بدهید در خدمتان باشیم.

در جلو را باز کرد و وارد شد. چه چشم های درشت و مژه های قشنگی داشت. لبخند ملیحش را از هیچ دختری ندیده بودم. جوری نگاهم می کرد که دلم می خواست همان لحظه بپرم و بَغَلَش کنم. به خودم نهیب زدم که آرام باش، چه می کنی؟! هنوز موقعش نیست. خودت را ضایع نکن. آرام دنده را جا زدم و حرکت کردم. پرسیدم: کدام خیابان باغشهرها می روید؟

گفت: کاج.

یک لحظه جا خوردم اما سریع خودم را جمع و جور کردم. گفتم: کاج! چقدر جالب. می دانید، باغشهر من هم همانجاست. شما ساکن کدام کوچه هستید؟

برعکس من که کمی اضطراب داشتم و این به لحنم هم سرایت کرده بود او خیلی آرام حرف می زد. گفت: میخک پنج.

باز هم جا خوردم. سریع گفتم: میخک پنج! یعنی همسایۀ ما هستید؟

گفت: شما هم ساکن میخک پنج هستید؟

گفتم: ساکنِ ساکن که نه، کامل نساختمش. فقط نگهبانی اش را ساخته ام. بعضی وقت ها تفریحی می روم آنجا.

زیر چشمی نگاهش کردم. چشم اَزَم بر نمی داشت. زُل زده بود مستقیم روی صورتم. نه به راست نگاه می کرد و نه روبرو. زیر نگاهش داشتم خیس عرق می شدم. گفت: ولی ما همانجا زندگی می کنیم.

گفتم: جای خوبی را انتخاب کرده اید. سکوت و آرامشی که باغشهرها دارد هیچ جا ندارد. من در آپارتمان زندگی می کنم. اگر پول داشتم کامل می ساختمش و می رفتم همانجا. بدتر از آپارتمان وجود ندارد، می دانی، معنای چهار دیواریِ اختیاری را نمی دهد. خدا نکند توی تمام همسایه هایت یکی شان بد از آب در بیاید. آن وقت است که آسایش اَزَت رُبوده می شود. شما چند سال است که در باغشهرها زندگی می کنید؟

خندید. گفت: خیلی سال است.

متعجب گفتم: خیلی سال! باغشهرها خیلی وقت نیست که آباد شده. قبلاً ها آدم جرأت نمی کرد شب بماند. می دانی، پر بود از افغانی. من یک شب گرگ هم دیدم.

باز هم خندید. گفت: از گرگ می ترسید؟

متعجب تر نگاهش کردم. گفتم: یعنی گرگ گرسنه، آن هم در زمستان، ترس ندارد؟!

گفت: نه عزیزم؛ چه ترسی دارد!

با خودم فکر می کردم که چه دختر عجیبی است. شاید هم جلویم قُپی می آمد. کامیون جلویی مدام نورش را بالا و پایین می برد. یک آن متوجه شدم که رفته ام سمت مخالف. سریع دستم را گرفتم به راست. کامیون بوق ممتدی کشید و رد شد. بلند خندید. گفت: حواست کجاست!

لبخند زدم. لبخندی تلخ. چند ثانیه سکوت حائِلِمان شد. از بسته دستمال کاغذیِ روی داشبورد دستمالی برداشتم و عرق پیشانی ام را پاک کردم. هنوز زیر چشمی می پاییدَمَش. برای اولین بار به روبرو نگاه می کرد. لبخند ملیحش محو شده بود. با احتیاط پرسیدم: حالا اسم شما چی هست؟

دوباره لبخند نشست روی لب های سرخش. دوباره چشم اَنداخت روی من. نگاه کردم. آبی بودند. قشنگ ترین چشم های آبی ای که در تمام زندگی ام دیده بودم. گفت: شما از چه اسمی خوشتان می آید؟

از خودم پرسیدم که این دیگر چه سؤالی است! شاید قصد دارد باهام بازی کند. لبخند زدم و گفتم: آرزو. از نازنین هم خوشم می آیم.

گفت: نشد. نازنین یا آرزو؟ از کدامش بیشتر خوشت می آید؟

گفتم: آرزو. آرزو قشنگ تر است.

نگاهش دوباره رفت سمت روبرو. کامل تکیه داد و در صندلی فرو رفت. گفت: پس اسم من هم همان آرزوست.

برای بار چندم خندیدم. با خودم فکر می کردم که این دیگر چه جور بازی ای است! تا آن زمان ندیدم بودم که دختری در اولین برخورد این طور رفتار کند. کمی دست دست کردم و با احتیاط گفتم: ببخشید، اگر سؤالی اَزِتان بپرسم، ناراحت نمی شوید؟!

گفت: نه عزیزم، بپرس.

گفتم: شما... شما مجردید یا متأهل؟

باز بلند خندید. چشم هایش را بست و خندید. گفت: حالا که مجردم.

سرخ و سفید شدم و گفتم: منظورتان از حالا چیست؟ یعنی قبلاً متأهل بوده اید و از هم جدا شده اید؟

ترسیدم از دستم ناراحت شود اما چنین نشد. با همان لبخند ملیح که گویی جزئی از چهره اش بود گفت: آری. قبلاً متأهل بوده ام. نه یک بار بلکه چندین و چند بار.

با خودم فکر کردم که این دیگر چه جوابیست! پرسیدم: درست متوجه نمی شوم. یعنی چند بار ازدواج کرده اید!

برای بار سوم بلند خندید. خنده اش هم قشنگ بود. اصلاً همۀ کارهایش قشنگ بود. گفت: بیشتر از چند بار. مستقیم نگاهش کردم. از نوک روسریِ مشکی تا روی کفش های پاشنه بلندش. گفتم: بِهِتان نمی آید که خیلی سِنِتان زیاد باشد. چه طور چند بار ازدواج کرده اید؟! شاید هم... شاید هم دارید می دهید دستم؟!

دوباره به روبرو نگاه کردم. اکثر چراغ های آن منطقه خراب بودند و مسیر جاده درست معلوم نبود. نور بالا زدم. جدی گفت: سن من خیلی بیشتر از آن چیزیست که حدس می زنی؟

دوباره نگاهش کردم. باز هم از نوک سر تا نوک پا. حتی تک تک دکمه های براق مانتویِ مشکی چسبانش. با خودم فکر می کردم که دختره دیگر واقعاً دارد شورش را در می آورد. یعنی قیافه ام اِنقدر شبیه احمق هاست. یک آن ترمز کردم. سرم نزدیک بود بخورد به شیشۀ جلو. برعکس من او اصلاً تکان نخورد. برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. گفت: حدست درست است. می خواستم بِهِت بگویم که خیابان کاج را رد کرده ای اما گفتم بگذار خودش بفهمد.

عصبانی دور زدم. وقتی دید آن طور می پیچم گفت: ناراحت نباش. قصدم اذیت نبود. باور کن از مصاحبت باهات لذت می بردم. می خواستم زمان بیشتری با هم باشیم.

حرفش بسان آبی بر آتش بود. وارد خیابان کاج شدیم. سر خیابان را کنده بودند و جایش تازه پر شده بود. با دنده یک از روی برآمدگی رد شدم. نگاهی به خاک و خُل اطراف محلِ کند و کو انداخت و گفت: قبلاً ها این منطقه کاملاً بیابان بود.

نگاهش رفت روی ویلاهای میلیاردی. آهی کشید و ادامه داد: اما حالا خیلی آباد شده.

پرسیدم: من این باغشهر را هشت سال پیش خریدم. می دانی، خیلی از این ویلاها آن زمان هم بود. مگر شما چند وقت است که اینجا ساکنید؟

دوباره آه کشید. گفت: خیلی وقت. رو بِهِم کرد و ادامه داد: اگر زمان دقیقش را بگویم هرگز باور نمی کنی. راستش... راستش... اگر قرار باشد آبادانیِ شماها این طور ادامه پیدا کند، مجبوریم برویم. خیلی هامان تا حالا رفته اند. ما محل های شلوغ را دوست نداریم.

راجع به چی صحبت می کرد! متعجب پرسیدم: منظورت از ما چیست؟ چرا آبادانی را دوست ندارید!

پیچیدم درون کوچۀ میخک پنج و ادامه دادم: هر چه باغشهرهای بیشتری در این منطقه آباد بشود امنتیش بیشتر است. می دانی، چند سال پیش من که جرأت نمی کردم شب اینجا بخوابم.

خندید. پوزخند زد. چیزی ما بین این دو. از حرکتش دلخور شدم. پَکَر گفتم: راستی کجا بایستم؟ ساکن کدام ویلا هستید؟

با انگشت به در قرمز اشاره کرد و گفت: کنار آن باغشهر بایست.

تعجب کردم. به باغشهر من اشاره می کرد! با این وجود بی سؤال و جواب آرام پارک کردم و متعجب نگاهش کردم. باز آه کشید. دست اَنداخت و یکی از کفش های پاشنه بلندش را درآورد. شروع کرد به مالش پایش. جوری رفتار می کرد گویی در اثر راه رفتن وَرَم کرده است و اذیتش می کند. گفتم: بگذارید برایتان چراغ روشن کنم.

چراغ سقف ماشین را روشن کردم. یک آن چشمم اُفتاد به پایش. این بار واقعاً داشتم شاخ در می آوردم. کف پایش کوتاه بود. خیلی کوتاه تر از آدم های عادی. جوراب عجیبی پوشیده بود که فرم واقعی پایش را پنهان می کرد. یک لحظه به ذهنم خطور کرد که خدا هیچ وقت همه چیز را با هم به کسی نمی دهد. دختر به این خوشگلی ناقص الخلقه است. در حالی که پایش را ماساژ می داد گفت: راه رفتن با این کفش ها بعضی وقت ها واقعاً سخت می شود اما برای اینکه شبیه شماها بشویم لازم است.

در را باز کرد و پیاده شد. درِ باغشهرم را باز کرد و رفت تو. در را پشت سرش بست. نمی دانم چه مدت همان طور انگشت به دهان آنجا مانده بودم. سرم را تکان دادم. پریدم بیرون. دست اَنداختم که در را باز کنم که دیدم قفل است. کِی قفل شده بود! در باز بود! ندیده بودم که از پشت قفل شود! دوباره جستم سمت ماشینم. همه جا را به هم ریختم. از بس اِسترس داشتم یادم رفته بود کلید باغشهر را کجا گذاشته ام. آخر سر پس از کلی گشتن در صندوق عقب پیدایش کردم. هنگام برگشتن چند بار از دستم به زمین افتاد. داخل قفل هم درست نمی رفت. دست هایم می لرزید. با دردسر رفتم تو. کلید برقِ محوطه باز بازی درآورد و با بدبختی روشن شد. هیچ کس نبود. در سوئیت را باز کردم. تمام چراغ ها را روشن کردم. در دستشویی و حمام را باز گذاشتم. چراغ قوه برداشتم و پشت تک تک درخت ها را گشتم. هیچ کس نبود. مات بودم. مبهوت بودم. عین مجسمه بر جا خشک بودم. نه توان رفتن داشتم و نه توان ایستادن. چه شده بود! خواب بودم یا بیدار بودم؟ محکم زدم توی گوش خودم. پشت دستم را نیشگون گرفتم. جوری محکم که خون آمد. و تازه آن زمان بود که یاد حرف های فرهاد و ایرج افتادم. و تازه آن زمان بود که یادم آمد که خودم بلند بلند چه چیزها گفته بودم و چه فحش ها نثار جن ها کرده بودم. در پشت سرم محکم به هم خورد. پریدم و جهیدم و جستم سمتش. کلید از دستم به زمین اُفتاد. آمدم بردارَمَش که خودم هم زمین خوردم. زانوی شلوار تازه خریده ام پاره شد با این حال نه آن را همان لحظه فهمیدم نه ضرب دیدگی ای که هفته ها باهام بود. در را باز کردم و بی آنکه ببندمش سوار ماشینم شدم و گازش را گرفتم. سر خیابان کاج ایستادم. پیشانیم غرق عرق بود. دست هایم می لرزید. اصلاً تمام بدنم می لرزید. و از آن شب شروع شد. دیگر نمی توانستم درست بخوابم. تلوزیون را روشن می گذاشتم و سعی می کردم بیدار بمانم. کوچک ترین صدایی چنان از جا می پراندم گویی بمبی منفجر شده باشد. سعی کردم باغ را بفروشم. از این بنگاه به آن بنگاه می رفتم و هر بار قیمت را پایین تر می آوردم. نمی دانم چطور بود که هر مشتری ای می آمد از بیرون می پسندید اما تا داخل می رفت پشیمان می شد. و...   عاقبت از خیرش گذشتم. و تصمیم گرفتم که ساکت شوم. تصمیم گرفتم که این ماجرا را به هیچ کس نگویم. حتی به فرهاد و ایرج. تا امروز. تا امروز صبح که دیگر نتوانستم. و اگر این ها را نمی نوشتم، باور کنید که...   شاید بعد از بی خوابیِ دیشب دیوانه شده بودم. حالا هم نمی دانم که با نوشته هایم چه باید بکنم. اگر حرف های فرهاد و ایرج درست باشد. و اگر واقعاً این نوشته ها باعث دردسر شود. آه خدای من چه باید بکنم؟!

نوشته: علی پاینده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مطالب شما نیاز است به تایید مدیران برسد

مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.



درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.