منِ تنها I علیرضا حبیبی I کاربر انجمن هفت هنر - رمان های در حال تالیف - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید
  • اطلاعیه ها

    • نسرین قلندری/ مدیرکل

      چاپ کتاب   دوشنبه, 20 آذر 1396

      هیات انتخاب کتاب برای چاپ : استاد محمد طهرانی نیکجو - استاد علی پاینده - استاد محمد ابهری - استاد  امیر مددی شرایط چاپ کتاب را در این اطلاعیه بخوانید: نویسنده ی عزیز پس از اتمام تالیف کتاب در بخش تالیف رمان، و یا  ترجمه و یا اشعار و ... و  پایان ویراستاری در سایت هفت هنر و  با اطمینان از این که کتاب شما در سایت ها و کانال های دیگر  موجود نیست.  کتاب را در بخش درخواست چاپ ثبت کنید تا نسبت به بررسی کتاب برای  چاپ اقدام شود. شایان ذکر است که کتاب با هزینه ی سایت منتشر خواهد شد و شرایط فروش و قرارداد مابین نویسنده و ناشر یعنی سایت هفت هنر  در طی قراردادی مجزا جهت بررسی و امضاء  برای نویسنده ارسال خواهد شد.  - نوشته در همین سایت تالیف یا ترجمه و ... شده باشد. ( نوشته در مراحل نوشتن توسط هیات انتخاب کتاب خوانده می شود) - نوشته جذابیت لازم برای تایید هیات بررسی کتاب را داشته باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نوشته از پیرنگ مناسب برخوردار باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - درست نویسی  ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - استفاده ی مناسب و به جا از علامت های نگارشی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن اشتباه های نوشتاری یا معنایی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن صحنه های غیر اخلاقی- نداشتن صحنه های غیر اخلاقی -فعالیت مستمر و حضور در سایت    - داشتن حداقل دویست دنبال کنند0 در سایت       تنظیمات اعلامیه با آرزوی موفقیت     تیم مدیریت هفت هنر شرایط  
Alireza Habibi

منِ تنها I علیرضا حبیبی I کاربر انجمن هفت هنر

نسرین قلندری/ مدیرکل

رمان : منِ تنها

نویسنده : علیرضا حبیبی

سبک : درام ، غمگین ، ترسناک ، سو رئالیسم

ویراستار :

 

خلاصه : 

   در پیچ و تاب زمان ، در دشواری ها و آسانی های زندگانی ، همه دوست داشتیم به عقب برگردد زمان ، اما بر نمی گردد .... 

ولی اگر روزی برگردد چه خواهد شد ؟

زمان برایش به عقب باز خواهد گشت اما چیزی از این اتفاق به خاطر ندارد ، در کشمکش عشقی که بار ها اسیر آن بوده ، دوباره اسیر می شود ...

با عزیزانش بد می شود ، در چشم عزیزانش بد می شود ، خواه یا ناخواه کار هایی انجام می دهد که بسیار وحشتناک هستند ...

اما در این بین با چیزی فراتر از ذات انسانی دست و پنجه نرم می کند ، چیزی که تنها او می تواند آنرا ببیند و بس ، چیزی که فقط با او کار دارد و بس ...

پس باید چه کرد ؟ 

چه می توان کرد ؟

واقعیت چیست ؟ خیال کدام است ؟....

روایتی از پسری که در دنیای ذهن و خیالش سردرگم می شود و با اتفاقاتی ناگوار مواجه می شود ...

منِ تنها ...

پیغام توسط نسرین قلندری/ مدیرکل افزوده شد

نسرین قلندری/ مدیرکل

photo_2018-01-26_18-28-29.jpg.11c8dca537158a7dfd6a521c9cd3ed8d.thumb.jpg.147d2af8ea21597c6f94568eb92c3de0.jpg.754ecb855a4c8a790345db00e470a3ba.jpg

 

نویسنده ی عزیز ضمن خوش آمدگویی به انجمن هفت هنر ، لطفا قبل از شروع رمان قوانین این بخش را با دقت مطالعه بفرمایید.

 

قوانین بخش تالیف رمان

قلمتان سبز و همیشه پایدار

سحر شعبانی مدیر بخش کتاب

پیغام توسط نسرین قلندری/ مدیرکل افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

به نام یگانه پروردگار عالم

مقدمه

   همه ما توی زندگیمون لحظاتی رو داشتیم که کار های اشتباهی انجام دادیم و می خواستیم که زمان به عقب برگرده و ما اون کار ها رو انجام ندیم یا اینکه درست انجامشون بدیم اما تا حالا با خودمون فکر کردیم اگه هر بار که ما فکر می کنیم زمان به عقب برگرده واقعا برگشته باشه چی ؟

   ما باز هم همون کار های قبلی رو انجام می دیم ، چرا ؟ چون این رو نمی دونیم که در آینده ای نچندان دور دوباره می خوایم زمان به عقب برگرده . خب حالا بیاید حساب کنیم که ما نمی تونیم زمان رو به عقب برگردونیم یا می تونیم اما توانایی به یاد آوریش رو نداریم ، پس بهترین کار برای ما اینه که قبل از هر کاری که می خوایم انجام بدیم فکر کنیم .

   شاید جاهای زیادی جمله قبل از هر کاری فکر کن ! کن رو شنیدیم ولی سوال اساسی اینجاست که تا حالا قبل از اینکه کاری رو انجام بدیم فکر کردیم ؟ به اینکه چه عواقبی روی چه کسایی می تونه داشته باشه ؟ واقعیت اینه که اکثر ما این کار رو انجام ندادیم . چه دیر چه زود همه ما میمیریم و بعد از مرگ باید جواب تمامی کار هایی رو که انجام دادیم پس بدیم .

   پس بیاید از امروز به بعد هر کاری رو که می خوایم انجام بدیم و فرقی هم نمی کنه کوچیک باشه یا بزرگ قبل از انجامش خوب فکر کنیم و عواقبی رو که می تونه داشته باشه رو مد نظر داشته باشیم و تأثیراتی رو که روی خود ما و افراد جامعه ما در طول زمان های مختلف می تونه داشته باشه رو بررسی کنیم ، خوب و با دقت بررسی کنیم ، چرا که یه روزی باید جواب کوچکترین کار هایی رو که انجام دادیم پس بدیم .

 

 

 

 

علیرضا حبیبی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول

   با صدای در زدن یک نفر از خواب بیدار می شم ، صدای در زدن پشت سر هم و بدون وقفه خیلی عذاب آوره اما هنوز کامل از خواب بیدار نشدم ، برای چند لحظه ای مات و مبهوت به اطرافم نگام می کردم و با حالتی گیج از خودم سوال می پرسیدم که کجام ؟ دلیلش رو نمی دونم اما حس می کنم که الان نباید اینجا باشم ، احساس می کنم که از یه جای دیگه توی همین لحظه به اینجا منتقل شدم ، برای همین هست که حس سردرگمی دارم . مدتی بعد به خودم میام ، نور زرد رنگ خورشید صبگاهی وارد اتاقم نشده بود اما چون پنجره اتاق رو به روی تختم قرار داشت می تونستم شعاع های زیبا و درخشان و تازه نفس خورشید رو ببینم که روی ساختمون های جلوی خونه من خود نمایی می کرد .

   دوباره متوجه می شم که یک نفر پشت در اتاقم هست و داره خیلی سریع در می زنه ، با صدایی که معلومه تازه از خواب بیدار شده میگم کیه ؟ بدون اینکه جوابی بشنوم در باز شد و اومد داخل و رو به روم وایساد ،  چند لحظه ای در سکوت فقط تماشاگر صورت همدیگه بودیم . به خودم اومدم و ازش پرسیدم چیه ؟ با چشم های عسلی اش من را برانداز کرد و بعد گفت که می خواستم ازت بپرسم داداش کی بودی تو ؟ توی اون لحظه ترجیح دادم سکوت کنم ، چشمام داشتن از حدقه بیرون می اومدن ، ازش پرسیدم که واسه همین ساعت هفت صبح اومدی و من رو از خواب بیدار کردی ؟ به علامت تایید سری تکون داد ، خیلی عصبانی از روی تختم بلند شدم و خواستم دنبالش بیافتم که فریاد زد : وایسا ! با حالتی متعجب داشتم به صورت الماسی شکلش نگاه می کردم که گفت : آروم باش ، نفس عمیق بکش ! مرض که ندارم این موقع صبح بیام بیدارت کنم ، کار بدی کردم خواستم از کلاسات جا نمونی ؟

   کمی که فکر کردم متوجه شدم که داره درست میگه ، بهش گفتم دستت درد نکنه و خواستم بلند بشم که بهم گفت قیافه رو ! دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و از روی تختم بیرون پریدم و افتادم دنبالش توی همین حین که داشت فرار می کرد گفت دونده کی بودی تو ؟ منم در جوابش گفتم وایسا بگیرمت نشونت می دم ! هر دو در حال دوییدن بودیم که با صدای فریادی که داخل خونه پیچید هر دو سر جاهامون میخکوب شدیم . صدای مامان بود که داشت فریاد می زد : سی ثانیه وقت دارین دستا شسته بیاید سر میز ، زود ! بجز آتش بس چاره ای دیگه ای نداشتیم ، البته آتش بس موقتی .

    رفتم سمت رو شویی و آبی به سر و صورتم زدم ، ناخواسته فکرم به سمت موقعی رفت که از خواب بیدار شده بودم ، یه حالت طبیعی مثل هر روز نداشتم ، حس می کردم یا یه چیزی کمه یا چیزی درست نیست ! حس خوبی نداشتم ، مثل این بود که یه فیلم رو تا نصف ببینه و دیگه نتونی مابقیش رو ببینی و دائم فکرت درگیر اون فیلمه و پیش خودت فکر می کنی که پایان اون چطور می تونه باشه اما حسی که من داشتم مربوط به یه فیلم نبود ، مربوط به زندگیم بود و هیچوقت هم یادم نمیاد که قبلا اینجوری شده باشم ، هر چقدر گذشتم رو شخم می زنم همچین حالی رو به هیچ وجه به یاد نمیارم ، قبلا توی وجودم تجربه نکردم !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   رفتم و سر میز صبحانه نشستم ، خبری از بابا نبود احتمالا رفته سر کار . سوگند خواهرم رو به روم نشسته بود و داشت بهم نگاه می کرد و واسم شکلک در میاورد ، در جوابش منم براش شکلک در آوردم ولی من اونقدر خوش شانس نبودم و توی همون حالت مامان من رو دید و با یه حالت تأسف بار بهم نگاه کرد . سوگند هم که اونطرف داشت کیف می کرد که مامان من رو توی این حالت دیده . مامان اومد و روی یکی از صندلی ها نشست ، یک ثانیه هم نگذشته بود که شروع کرد به صحبت کردن : سهیل تو دیگه بزرگ شدی ، زشته نباید از این کارا بکنی !

   با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم به جان خودم که از خودم هم عزیزتر ندارم این شروع کرد ! مادرم خندید و گفت با نمک کی بودی تو ؟ و توی اون لحظه دوباره ترجیح دادم که سکوت کنم و حتی یک کلمه هم دیگه حرف نزنم که صدای سوگند به گوشم رسید که گفت این به درخت میگن ، من اسم  دارم ها !

_از این شوخیا با من نکن فشارم می افته ! مامان مگه روی حیون هم اسم می ذارن ؟

_با من بودی ؟

_به خودت شک داری ؟

   و ناگهان دوباره با صدای مامان هر دو ساکت شدیم گفت که : بس کنین دیگه ! از صبح تا حالا مثل سگ و گربه به جون هم افتادین ، بخورید بعد برین گم شین نبینمتون . تا آخر صبحانه هیچکدوم هیچ حرفی نزدیم و در سکوت به سر بردیم . بدون سر و صدا و این دعوا ها واقعا من که نمی تونم زنده بمونم ! چه میشه کرد این هم از معایت خواهر کوچیکتر داشتنه دیگه .

   بعد از اینکه صبحانه رو خوردیم بلند شدیم و مامان مشغول شد به جمع کردن ظرف ها و ماهم رفتیم توی اتاق های خودمون ، من روز اول دانشگاهم بود و سوگند روز اول دبیرستانش بود . توی اتاقم نشسته بودم ، هنوز زود بود برای اینک لباس بپوشم و آماده رفتن به دانشگاه بشم ، برای همین تصمیم گرفتم که برم و یه ذره سر به سر سوگند بزارم و اذیتش کنم ! رفتم دم در اتاقش اول با خودم فکر کردم که در رو باز کنم و یهوو وارد بشم اما بعد با خودم فکر کردم که شاید با صحنه بدی مواجه بشم برای همین در زدم و رفتم داخل اتاقش . این دختر به همه دخترای دیگه متفاوته ! هر دختری رو بگیری که واسه خودش یه اتاق داشت باشه احتمالا روی در و دیوار اتاقش یه رنگ شاد دخترونه می زنه و روی در و دیواراش رو هم پر می کنه از عکس های جور واجور و احتمالا چند تا هم عروسک رو توی اتاقش می ذاره اما سوگند اینطوری نیست ، شاید بهتر باشه ببریمش پیش یک روانشناس یا روانپزشک . اتاقش از اتاق من هم ساده تره ! دیوار ها سفید و چیزی که توی اتاق باشه و جلب توجه کنه اصلا وجود ندار . یه آدمیه که میشه گفت اصلا به مادیات اهمیت نمی ده و سعی می کنه در لحظه زندگی کنه و الگوی زندگیش اینه : هر چه پیش آید خوش آید .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   همون لحظه حس شیطنتم گل کرد و خواستم ازش ایرادی چیزی بگیرم که دیدم واقع خوب شده بود ، اون چشمای عسلی رنگش زیر زلف های پیچ و تاب خوردش رو دوست داشتم ، یادم میاد زمانی که خیلی کوچیک تر بود همیشه پیش من می اومد و بهم التماس می کرد تا موهاش رو ببافم ! هیچوقت این خاطراتم رو فراموش نمی کنم ، حتی اگه مجبور باشم . زمان خیلی زود می گذره ، منو سوگند اختلاف سنی زیادی نداریم نزدیک سه سال . به این خاطر گفتم زمان زود می گذره چون تمامی دوران بچگی و نوجوانیم به سرعت سرسام آوری سپری شده ! مطمئنم بقیه عمرم هم به همین نحو ممکنه سپری بشه اما نکته کار اینجاست ، انتخاب با منه ، اینکه فقط اجازه بدم زمان بره یا اینکه از لحظه لحظش به درستی استفاده کنم . به سمتم چرخید و گفت چیه ؟ کمی طول کشید تا از افکارم بیرون بیام و بعد از اینکه به خودم اومدم بهش گفتم : خوشگل شدی ، اما ... با چشم هایی که انتظار داشت ازشون می بارید داشت بهم نگاه می کرد و چشم به لب هام دوخته بود که می خوام چی بگم ، گفتم : ولش کن . نتونستم ادامه حرفم رو بزنم ، چرا اینجوری شدم ؟ سر تا پام پر شد از یه حس ناشناخته ، امروز از وقتی که بیدار شدم تا الان ناشناخته های زیادی رو تجربه کردم ، نسبت به روز های دیگه ، نسبت به تمام عمرم ، تجربه کردن چیز هایی جدید رو دوست دارم اما بعضی چیز های جدید هستن که باید از اونا ترسید . با همه اون افکار گوناگونی که توی سرم وجود داشت حرکت کردم سمت اتاقم ، توی راه روی نسبتا طولانی و باریک که توی این موقع روز اصلا نور نداشت داشتم به سمت اتاقم می رفتم .

   توی راه روی باریک چهار تا در وجود داشت ، سه تا از اونا سمت راست بودن و یکی سمت چپ ، اونی که سمت چپ بود انتهای راهرو بود و اونجا اتاق من بود ، اولین اتاق دست راست اتاق سوگند بود و دومی اتاق پدر و مادرم و سومی هم مال مهمون بود که خیلی وقت بود کسی داخلش نرفته بود و در اون اتاق رو به روی اتاق من بود . داخل اتاقم رفتم اتاقی که سعی می کردم همیشه مرتب و تمیز نگهش دارم ، شاید عکس بیشتر پسر های دیگه . لباسم رو پوشیدم و از اتاقم رفتم بیرون ، توی خونه که داشتم می رفتم به سمت در کسی رو ندیدم ، نه مامان و نه سوگند واقعیتش اینه که برام اهمیتی هم نداشت که بدونم کجان . وارد حیاطی شدم که وسطش یه استخر داشت و اطرافش رو درخت های گوناگونی پوشیده بودن ، البته کم کم برگ درخت ها شروع کرده بودن به زرد و نارنجی شدن و اینکه خودشون رو از درختی که روی اون زاده شدن و رشد کرده بودن جدا کنن . آروم راه افتادم سمت در حیاط ، حیاط خونه دو در داشت ، یه در پارکینگ سه تیکه و یه در یه تیکه که ما معمولا از اون وارد خونه می شدیم یا می رفتیم  بیرون . توی محله ای که خونه ما داخلش بود خونه ها اکثرا شبیه به خونه ما بودن ، همشون یه حیاط بزرگ رو داشتن و اکثر ساختمون ها قدیمی بودن و کمتر می شد خونه ای رو توی منطقه ما دید که توی چند سال اخیر ساخته شده باشه .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مطالب شما نیاز است به تایید مدیران برسد

مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.



درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.