ارسال مطلب برای روزنامه ی ادبی طلوع I عکس نویسنده یا شاعر حتما ارسال شود I انجمن هفت هنر - ارسال آثار برای نشریه - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید
  • اطلاعیه ها

    • نسرین قلندری/ مدیرکل

      چاپ کتاب   دوشنبه, 20 آذر 1396

      هیات انتخاب کتاب برای چاپ : استاد محمد طهرانی نیکجو - استاد علی پاینده - استاد محمد ابهری - استاد  امیر مددی شرایط چاپ کتاب را در این اطلاعیه بخوانید: نویسنده ی عزیز پس از اتمام تالیف کتاب در بخش تالیف رمان، و یا  ترجمه و یا اشعار و ... و  پایان ویراستاری در سایت هفت هنر و  با اطمینان از این که کتاب شما در سایت ها و کانال های دیگر  موجود نیست.  کتاب را در بخش درخواست چاپ ثبت کنید تا نسبت به بررسی کتاب برای  چاپ اقدام شود. شایان ذکر است که کتاب با هزینه ی سایت منتشر خواهد شد و شرایط فروش و قرارداد مابین نویسنده و ناشر یعنی سایت هفت هنر  در طی قراردادی مجزا جهت بررسی و امضاء  برای نویسنده ارسال خواهد شد.  - نوشته در همین سایت تالیف یا ترجمه و ... شده باشد. ( نوشته در مراحل نوشتن توسط هیات انتخاب کتاب خوانده می شود) - نوشته جذابیت لازم برای تایید هیات بررسی کتاب را داشته باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نوشته از پیرنگ مناسب برخوردار باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - درست نویسی  ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - استفاده ی مناسب و به جا از علامت های نگارشی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن اشتباه های نوشتاری یا معنایی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن صحنه های غیر اخلاقی- نداشتن صحنه های غیر اخلاقی -فعالیت مستمر و حضور در سایت    - داشتن حداقل دویست دنبال کنند0 در سایت       تنظیمات اعلامیه با آرزوی موفقیت     تیم مدیریت هفت هنر شرایط  
نسرین قلندری/ مدیرکل

ارسال مطلب برای روزنامه ی ادبی طلوع I عکس نویسنده یا شاعر حتما ارسال شود I انجمن هفت هنر

پست های پیشنهاد شده

 

دوستان حاضر در سایت می توانید دلنوشته ها و اشعار و ... خود را برای  چاپ در روزنامه ی ادبی طلوع در سایت هفت هنر ارسال فرمایید. اختصاصی سایت و کانال هفت هنر.

ضمنا لطفا در هنگام  ارسال ملب حتما عکس خودتون رو برای چاپ ارسال بفرمایید.

 

مهم : " مطالبی که از  بخش ارسال حذف می  شوند؛  برای چاپ ارسال شده اند "

با سپاس

 

 

photo_2018-09-29_20-07-06.jpg

 

 

 

 

 

  • Like 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


حال این روز هایم که گفتن ندارد. من بنویسم تو بخوانی و بعد راهت را بکشی و خواندن صفحه ی دیگری را آغاز کنی!  غم هایم که گفتن ندارد دوست من! این غم ها همه تکراری شده اند. مزه شان را از دست داده اند و دست در دست یکدیگر در حروف الفبای خارج شده از جوهر وجودم رژه می روند و به صفحه ی سیاه افکارم پوزخند می زنند!  شاید روزی برسد که قلبم همچون صفحه ی سفیدی پاک و تمیز بشود اما...اما از کجا معلوم که آن زمان برسد؟ از کجا معلوم که تا آن زمان نفس هایم تاب بیاورند؟!  و از کجا معلوم که تو حوصله ی خواندن غم هایم را داشته باشی؟! آخر نمی دانی که دوست جانم. من سالهاست که با تمامی این نوشتن ها مرگ را آغاز کرده ام. آخر این ها حرف های قلبی هستند که در زیر تکرار مکررات خاطره ها کمر خم کرده است!  عاشق عشق می شناسد و غمخوار، غم!  کاش برسد روزی که غمخواری دردهایم را با نگاهش آن قدر ببلعد که حس و حال قلبم پرشود از خالی هایی که بدجوری نفس های حبس شده ام را از سینه آزادمی کند!

 

محدثه دانشمند(ساغر)

 

  • Like 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

"مرداب" 

من‌ چو یک مرداب، بی روزن
او فرو می‌رفت در قلبم.
غرق می‌شد، دست و پا می‌زد
وه، چه شیرین بود این مردن!

با هجوم ابر‌های شوم
تیرگی گسترده شد کم، کم.
وانگهی در قعر تاریکی
او و من آمیختیم با هم .

من شدم زیبا چو او رویید
همچو نیلوفر در آغوشم.
من فشردم ریشه‌هایش را 
او تنید و کرد گلپوشم.

تا نهادم لب به لب‌هایش؛
مشت ساعت کوفت بر گوشم.
ریخت در من وحشتی منحوس
پر شد از تنهایی آغوشم.

ننگ بر کابوس بیداری!
ننگ بر مرداب و پوسیدن!
ننگ بر هر لحظه‌ی دیدار!
گر نپاید قدر بوسیدن.

#اندیشه پرویزی

ویرایش شده در توسط Andishehparvizi
  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی دانم چرا با وجود آنکه در کنارم هستی، باز هم بغض به شدت بزرگی درست مانند آن بغضی که قبل از به دست آوردنت داشتم، در گلویم به شدت سنگینی می کند. تو که در کنارم هستی و همه چیز خوب است پس واقعا چرا؟ فکرش را که می کنم به دلایل زیادی می رسم اما این علت مثل روز روشن است:
آنقدر دوستت دارم و تمام وجود من از تو پر شده است که حتی یک ثانیه دوری از تو نیز من را به افسردگی می کشاند؛ افسردگی ای که تمام دیوارهای دنیا را به من نزدیک می کند و احساس خفه شدن به من می دهد.
در چشم هایم اشک حلقه زده و بغض نیز به آن فشار می آورد. دلم می خواهد همه این ها را ذره ذره بدرم و از ته دل خود را بیرون بریزم. همین کار را هم می کنم. کمی آرام می شوم اما باز هم فقط تو در من هستی.

 

v4l6_img_20181212_123435_426.jpg

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"مرداب" 

من‌ چو یک مرداب، بی روزن
او فرو می رفت در قلبم.
غرق می شد ؛ دست و پا می زد
وه، چه شیرین بود این مردن!

با هجوم ابر های شوم
تیرگی گسترده شد کم کم.
وانگهی در قعر تاریکی
او و من آمیختیم با هم .

من شدم زیبا چو او رویید
همچو نیلوفر در آغوشم.
من فشردم ریشه هایش را
او تنید و کرد گلپوشم.

تا نهادم لب به لب‌هایش؛
مشت ساعت کوفت بر گوشم.
ریخت در من وحشتی منحوس
پر شد از تنهایی آغوشم.

ننگ بر کابوس بیداری!
ننگ بر مرداب و پوسیدن!
ننگ بر هر لحظه ی دیدار!
گر نپاید قدر بوسیدن.

#اندیشه پرویزیPhotoGrid_1547414171499.thumb.jpg.4da96f2dbb0b6e1e0bc03f79fcf9b21f.jpg

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

دیده‌گانم باغ‌ خشکیده‌ی میانه‌ی مرداد بود.
تو اما باران بودی!
  شبی، مستانه در حوالی پاییز زیر پلک‌های تبدار این باغ نیمه جان پرسه زدی و چشم‌هایم باغ‌های باران خورده‌ی شهریور شد.
همان قدر مطبوع...

همان قدر دلبرانه...
چه کسی فکرش را می‌کرد که شاعرانه‌هایم با تو لبریز عشق می‌شود؟!
✍اندیشه پرویزی

۲۰۱۹۰۱۱۵_۲۱۵۵۴۲.jpg

ویرایش شده در توسط Andishehparvizi
  • Like 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((نفس های سرطان گرفته!))
به قلم: نیهان(شیدا امیروردستیان)

 

((نفس)) که سرطان گرفت؛ همسرش از زندگی سرد شد. او عاشق نفسش بود و حاضر بود تمام دارایی اش را بدهد تا نوای نفس های نفسش هر روز نوازشگر لاله گوشش باشد!
ولی نفس بر عکس همسرش، اصلا گلایه ای نداشت و معتقد بود که تقدیر این است؛ می گفت:
- همینکه خدا اجازه داده بدانم آخرین لحظات عمرم کی تمام می شود؛ و من در پایانی ترین لحظه های شیرین زندگیم در کنار تو هستم کافی است!
ماه ها گذاشت، و همسرش((نیما)) از او در خواست کرد که برای زنده ماندنش مبارزه کند و برای جلسات شیمی درمانی پیش پزشک برود؛ اما نفس گفت که به هیچ عنوان به جلسات شیمی درمانی نخواهد رفت.
نیما هر چقدر دلیل را جویا شد نتوانست پاسخی دریافت کند.
چند ماه گذشت و نفس آخرین نفس هایش را در آغوش گرم عشقش به پایان رسانید.
چند روز پس از مرگ نفس که نیما داشت اتاقش را مرتب می کرد پاکت نامه ای پیدا کرد و شروع کرد به خواندن:
- ((سلام عزیز ترینم!
می دانم در روز های آخر زندگیم، تو را بسیار زجر دادم؛ می خواهم مرا ببخشی!
ولی جواب سوالی که هر روز از من می پرسیدی و پاسخش را نمی گرفتی را امروز می خواهم برایت بازگو کنم.
یادت می آید روز های اول زندگی مان از من پرسیدی چقدر دوستت دارم؟! یادت می آید جوابم چه بود؟
گفتم به اندازه تمام گیسوانم که دوستشان داری دوستت دارم و تو خوشحال بودی از این که من نمی دانم اندازه دوست داشتنم چقدر است، ولی می دانم خیلی زیاد عاشقت هستم!
نیمای من، من به هیچ قیمت این شادی را از تو نمی گرفتم.
مطمئن باش!
دوستت دارم؛ به اندازه تمام گیسوانی که زیر خاک بردم!))

  • Like 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سان گنجی برای روز مبادا

در چال گونه‌ام لبخند‌ه‌ای مدفون می‌کنم.
 حادثه‌ی عمر در کمین است.

عشق دیر بالغ می‌شود؛

5c40c4427bfb5__.thumb.jpg.ad0847839f9f5fa11170d7a00b56ec50.jpgدل ناغافل می‌شکند و
آدمی زود حیف ‌می‌گردد.


دیری نمی‌پاید که از هر دیده کور‌سویی و
از هر چهره خطوط درهم اخمی به جای خواهد ماند.
✍اندیشه پرویزی

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این روزها نیستی
و بیهودگی درد کمی نیست!

 
بیا که نخ حوصله‌ام سخت باریک است
و
 لحظه‌ی گسستنش نزدیک.
 فراموش می‌کنی همه چیز را؛ شبانه‌ها لبریز اشک می‌شود و
این انکار ناپذیرترین حسرت هاست...
لحظه‌ها، این مخموران خمود بد مست خمیازه‌های کشدار می‌کشند.‌‌..
  چه بسیار سرشار از پوچی‌‌ام
و
 از نجابت این روزهای سر به راه خسته‌!
 برای من که دیگر هیچ نمی‌فهمم از طاقت؛ 
برای من که دارم پیر می‌شوم به پای این عادت 
 ای بهترین همپای دیوانگی‌های دیر پا
 یک بغل دیوانگی محض می‌آوری؟
✍اندیشه پرویزی

۲۰۱۹۰۱۱۷_۲۲۳۹۳۸.jpg

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

اشک‌هایت را با سر انگشتانت قبل از چکیدن می‌زدایی. می‌گویی صدایی از درون نهیبت زده:《آن‌ها دریوزه‌ی محبت نیستند!》
اما، من به تو خواهم گفت: اگر ذره‌ای حس ویرانگر تکبر در تو جریان دارد یا اگر هنوز قلب تو کمی به عشق ایمان دارد دل، دل نکن!
مگذار اعتراف‌ها آن‌قدر ته دلت بمانند که رنگ و رویشان برود و ژنده شوند. واژه‌ها برای پوسیدن نیستند!
  حرف بزن؛ چشم بچرخان؛ دست بجنبان.
تو برده‌ی سکوتت نیستی!
 آیا این‌گونه نیست که در زهدان راز‌آلود هر گناه، نطفه‌ی برائتی زیبا در حال شکل‌گیری‌ست؟
 آیا غیر از این است که آدمی منزه نخواهد شد مگر این‌ که از دل گناه‌ بگذرد؟
دل به اشا‌ره‌ای از عشق منزه می‌‌شود جانا!
 بی‌بهانه گناه کردن تا چند؟
طفل معصوم و گریز‌پایِ عشق را به جانِ خانه‌ی متروک دل بینداز تا ببینی چگونه تمامیت اندوهت را زیر و زبر می‌کند!
تا ببینی چه‌ سان بی‌پروا به بازی می‌گیرد این کبر نفرت‌‌انگیزِ بی‌جا را!
از ظلم بی‌حساب سکوت خسته نیستی؟!
بترس!
بترس از لحظه‌ای که شوری با دلت در نیاویزد...
زینهار!
زینهار از لحظه‌ی بی‌اعتبار آرامش اگر بی‌‌صدا با دل و جان تو درآمیزد!
✍اندیشه پرویزی

ویرایش شده در توسط Andishehparvizi
  • Like 2
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"گل یخ "
شبی که رفتی هر ستاره مشعلی به دست گرفت تا تو را بیابد.
من با چشم‌های خودم دیدم که آسمان لباس سیاه بر تن و ماه سیگار برگش را روشن کرد. من با گوش‌های خودم شنیدم که دریا در گوش‌ بچه‌ماهی‌ها گفت :《حالِ دل ماه خوب نیست!》
کاش آدمی بعضی صحنه‌ها را هیچ وقت در زندگی نبیند.
کاش بعضی حرف‌ها را هیچ گاه نشنود.
می‌دانم؛ باید چشم‌هایم را ببندم و از حالا تا همیشه یغمایی گوش کنم...
امید محا‌لی‌ست دوباره داشتن تو و دوباره‌‌ها همیشه سخت بیمارند.
 حالشان هیچ وقت خوب نمی‌‌شود.
 یادم می‌آید مادر‌بزرگ هم که رفت حال دوباره‌ی او هرگز خوب نشد تا اینکه مرد.

 آدم‌های خوب زندگی که می‌روند فرصت‌ها را هم با خود می‌برند. آدم بعدِ رفتن بعضی‌ آدم‌ها بدجوری از هم‌ می‌پاشد!
اصلا مزاجش عوض می‌شود.
مثلا به جای خوردن ته‌دیگ‌های زعفرانی خانه‌ی پدری که همیشه جانش برایش می‌رفت؛ تنها غصه می‌خورد و به جای کشیدن ناز کاکلی‌های غمگینِ قفس، فقط درد می‌کشد!
خدایا، آدمی بعدِ رفتن بعضی آدم‌ها چقدر تغییر می‌کند! 
به قول یغمایی:《گل یخ توی دلش جوانه می‌زند...》
 اندیشه پرویزی

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نترس
زخمت را باز کن 
نمک بر جانش بریز و ببند؛
درد را با سرشتت احساس کن...
نترس 
تسلیم باش و دستهایت را بالا بگیر 
بشین،گریه کن و زندگی را ببین!
داد بزن تمام فریاد های مرده ات را 
بخوان تمام شعر های ناگفته ات را 
زندگی بی رحم نیست؛
زندگی عشقِ خداست
جان از نَفسَت بگیر،بُکُش
نترس 
تا زندگی جاری شود...

✍نواب قلی پور #سهند 

۲۰۱۹۰۱۲۵_۱۳۵۴۰۲.jpg

  • Like 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برف با همه سردی اش 
وقتی تو را به آغوش می کشد؛
سرما معنا ندارد؛
احساس دل گرمی می کنی.

خودت را در آغوش برف رها کن؛
درک می کنی که خدا زندگی را در زمستان، به گرمی جاری کرده است.

#یادداشتها 
✍نواب قلی پور #سهند

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سس و نهال

باغدارها بهش می گویند سِس یا سرطان. نوعی علف هرز است که به دیگر گیاهان می پیچد و از آن ها بالا می رود و بزرگ و بزرگ تر می شود تا روزی که گیاه را خفه می کند.

می گویند که هیچ مدل سمی ندارد. تنها راه مبارزه ی فیزیکی است.

تا دیدم شناختمش. پیچیده بود به نهال لیموی چهار فصلی که تازه کاشته بودم. خود سس هم باریک و جوان بود. آمدم تا از نهال جدایش کنم.

آخ!

خار نهال رفت توی دستم. خارهای نوک تیز و ریزی داشت مثل خار درخت نارنج. دوباره سعی کردم. دوباره خار رفت توی دستم. چند بار تلاش کردم. نمی شد. خارها در مقابل دست های نجات بخش من از اَنگلِ به خود چسبیده مراقبت می کردند! عاقبت رهایش کردم. می دانستم که مدتی بعد خشک می شود.

علی پاینده

  • Like 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زیبا رسم کن ای مداد رنگی آرزوهای من... زیبا رسم کن تمام نقش و نگار آنچه را که مدت هاست بر دلم مانده است. رنگ سفید آرزوهایم، ای رنگ سفید آرزوهایم برخیز و پنهان کن تمام تیره رنگی های قلب و ذهنم را... برخیز و دست در دست صورتی های آمیخته بر گل های گلستان عشق، زندگی ام را با گیسوان پریشان طلایی رنگ خورشید طراوت ببخش. ای سیاه آرزوهایم، ای مدادسیاه آرزوهایم برخیز و رسم کن گیسوان مواج زندگی ام را... رسم کن آن تاب موهایش را... آن چشم های گیرایش را! مداد سرخ آرزوهای من، ای مداد سرخ آرزوهای من نگاه خیره ات را بدزد و از لب های سرخ زندگی من!  مدادرنگی آرزوهای من، ای مداد رنگی آرزوهای من زیبا رسم کن خانه ی دلبرکم را در تمام جان من!

 

محدثه دانشمند(ساغر)

  • Like 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اگر دنبال بهانه‌ای برای فرار از دلبستگی هستی؛
این را بدان...
بعضی ها بهانه‌ای هستند برای زندگی!
در واقع مقصد فرارت، مرگ تدریجی است.

#یادداشتها
✍نواب قلی پور #سهند

  • Like 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندگی کلبه ای کوچک در جنگل سرما زده و پر از برفی است که قدر گرما  را نمی داند...!

محدثه دانشمند(ساغر)

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

"جمعه"

 وقت‌های خاصی از روزهای هفته؛
 مثل همین جمعه‌ها که زورشان به آدم می‌چربد؛
 باید دست خود را بگیری و در کافه‌ی دنج و خلوت اکنون پشت به پنجره‌ی پوسیده‌ی گذشته یک فنجان آرامش سفارش دهی. 
می‌فهمی که چه می‌گویم؟ از آن پُررنگ‌هایش!

لباست را بپوش.
تا غروب نشده باید جان سالم به در ببری!

اندیشه پرویزی

ویرایش شده در توسط Andishehparvizi
  • Like 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم انتظار بهار
زهرا‌ غلامیان 

اسفند جانم؛ با این عجله کجا می روی!؟
صبر کن و کمی نفس بگیران...
با این آشفتگی بر هم می ریزی و قانون طبیعت را می شکنی. 
تمام فکرت شده است آمدن بهار...
به هوای پوشاندن لباس سبز بر تن درختان، عزم رفتن کرده ای.
کارت شده است آماده کردن  کوچه پس کوچه های عاشقی...
کمی به فکر خودت باش!
بهار را ببین؛ تکاپویی برای رسیدن به تو ندارد.
بی توجه به تو و بی قراری هایت برای دیگران دلربایی می کند.
تمام عمرت را به استقبال او می روی و بهار مست و خرامان ناز می کند تا حریر سبز رنگ به تن طبیعت بپوشاند.
 اما تو برایش راه را شکوفه باران می کنی.
به بهانه‌ی کبیسه؛ یک روز از زندگیت را هم فدایش کرده‌ای.
اما بهار انگار نه انگار که تو هم وجود داری!
اسفند جان آرام بگیر و بیا تا زمزمه هایمان را در گوش هم نجوا کنیم. بگذار قبل از آمدن  بهار با هم چای بهار نارنج بنوشیم.
راستی این روزهای پایانی عجیب تو مرا یاد خودم انداختی!

IMG_20190122_230132_891.jpg

  • Like 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آغوشت
زهرا‌ غلامیان 
تا بهار مهمان کوچه هایمان نشده است،
تو بیا و مرا به آغوشت دعوت کن؛
می خواهم بهار را زود تر لمس کنم.

 

IMG_20190122_230132_891.jpg

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میان انبوهی از برف، سرما را احساس نمی کنم.
می دانی چرا؟!
چون من مدت هاست که همانند این دانه ها سرد شده‌ام و آنقدر بی احساس و بی رحم هستم که شعله‌ای از عشق، در وجودم نمی درخشد.
پس همانطور که رفتی برو و پشت سرت را هم نگاه نکن؛راهی را که در پیش گرفتی، راه برگشتی برایش وجود ندارد. تو به بن بست رسیده‌ای.
اما میدانی فرق من با آن دانه های بلوری چیست؟!
من دیگر مانند آن دانه‌ های برف که درون دستت مشت کردی و با آنها بازی می کنی، نیستم!
نمی گذارم مرا معتاد گرمای دستت کنی و هر کجا که دلت خواست رهایم کنی و بروی و من از نبودت ذره ذره آب شوم.

 

IMG_20190122_230132_891.jpg

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهار با تو
زهرا غلامیان 

زمستان را بدون حضور گرمای دستانت گذراندم؛
اما تا بهار از راه نرسیده است، بیا...
بیا که هر نگاهت هزاران غنچه را درون قلبم شکوفا می‌کند.
غنچه هایی از جنس ناب غنچه‌‌ی لبخندت و به رنگ سرخ عشق بینمان که هنوز در قلبم، پا برجاست.

 

 

IMG_20190122_230132_891.jpg

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عطر تو
زهرا غلامیان 

عشق به همراه بهار قدم زنان آمد.
در حالی که داشت با انگشت های کشیده‌اش پیانو می نواخت.
آهنگی که نوید بودنت را می داد، همه جا طنین انداخته بود.
من پا به پای پونه های وحشی می رقصیدم.
باران نم نم می بارید و مژده می داد که دلربای فصل ها آمده است.
بهار نارج ها همه مست بودند، مست عطر حضور تو...

 

IMG_20190122_230132_891.jpg

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آغاز بهار من
زهرا‌ غلامیان 
می دانم که بهار
با شکوفا شدن غنچه ها،
و با بوسیدن های پی در پی باران بر روی خاک و با چرخیدن پروانه به دور حیاط، آغاز می شود.
اما همه این را می دانند که بهار دل من،
فقط با عطر بودنت آغاز می شود...

 

IMG_20190122_230132_891.jpg

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهار
زهرا‌ غلامیان 

ساز زندگی می نواز و ماهی های قرمز درون تنگ بلوری، کنار هم می رقصند.
شکوفه ها لبخند می زنند و آغوششان را برای دلربایشان، می گشایند.
ابر ها از شادی می گریند و با اشک هایشان صورت خاک را نوازش می کنند.
آری همه آمدن بهار را می طلبیدند. تا به یاد بیاوردند که زندگی با کنار هم بودن، جریان دارد.

 

IMG_20190122_230132_891.jpg

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری


درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.