بهترین خاطرهI جایزه نقدی صد هزار تومان I استاد محمد طهرانی - خاطره ها - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید
  • اطلاعیه ها

    • نسرین قلندری/ مدیرکل

      چاپ کتاب   دوشنبه, 20 آذر 1396

      هیات انتخاب کتاب برای چاپ : استاد محمد طهرانی نیکجو - استاد علی پاینده - استاد محمد ابهری - استاد  امیر مددی شرایط چاپ کتاب را در این اطلاعیه بخوانید: نویسنده ی عزیز پس از اتمام تالیف کتاب در بخش تالیف رمان، و یا  ترجمه و یا اشعار و ... و  پایان ویراستاری در سایت هفت هنر و  با اطمینان از این که کتاب شما در سایت ها و کانال های دیگر  موجود نیست.  کتاب را در بخش درخواست چاپ ثبت کنید تا نسبت به بررسی کتاب برای  چاپ اقدام شود. شایان ذکر است که کتاب با هزینه ی سایت منتشر خواهد شد و شرایط فروش و قرارداد مابین نویسنده و ناشر یعنی سایت هفت هنر  در طی قراردادی مجزا جهت بررسی و امضاء  برای نویسنده ارسال خواهد شد.  - نوشته در همین سایت تالیف یا ترجمه و ... شده باشد. ( نوشته در مراحل نوشتن توسط هیات انتخاب کتاب خوانده می شود) - نوشته جذابیت لازم برای تایید هیات بررسی کتاب را داشته باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نوشته از پیرنگ مناسب برخوردار باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - درست نویسی  ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - استفاده ی مناسب و به جا از علامت های نگارشی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن اشتباه های نوشتاری یا معنایی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن صحنه های غیر اخلاقی- نداشتن صحنه های غیر اخلاقی -فعالیت مستمر و حضور در سایت    - داشتن حداقل دویست دنبال کنند0 در سایت       تنظیمات اعلامیه با آرزوی موفقیت     تیم مدیریت هفت هنر شرایط  
نسرین قلندری/ مدیرکل

بهترین خاطرهI جایزه نقدی صد هزار تومان I استاد محمد طهرانی

پست های پیشنهاد شده

مسابقه ی  بهترین خاطر ه ی  شما

مهلت شرکت در مسابقه از دهم شهریور تا آخر آبان ماه

موضوع:" آزاد

اندازه ی نوشته: آزاد

برگزار کننده: استاد محمد طهرانی نیکجو

تاریخ اهدای جایزه: چهارم آذرماه همزمان با عید میلاد پیامبر اکرم ص

 

جایزه ی نفر اول چاپ خاطره در نشریه ی هفت هنر و صد هزار تومان جایزه ی نقدی

جایزه ی نفر دوم چاپ خاطره در نشریه ی هفت هنر و پنجاه هزار تومان جایزه ی نقدی

جایزه ی نفر سوم چاپ خاطره در نشریه ی هفت هنر

نکته ی قابل توجه از هر نویسنده تنها یک خاطره  مورد قبول واقع می شود

 

IMG14305181.thumb.jpg.bd281630f37fa615388386f5a2e68b7f.jpg

 

 

  • Like 5
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در آغوش یک هم سفر

محدثه دانشمند(ساغر)

حرکت های دستش که مرا لمس می کند؛ قلب کوچک ام یکباره درخود مچاله می شود. احساسی لذت بخش درونم به جریان می افتد؛ آن قدر شیرین که از شادی سرمست می شوم و لگدی به شکم اش می زنم. صدای خنده ی آغشته به دردش حالم را بیشتر از پیش خوب می کند. دگر بار لگدی به شکم اش می زنم، این بار باصدای بلند می خندد و حرکات دستش را بیشتر می کند. صدای پر محبتش، به گوش هایم می رسد که فردی را مخاطب قرار می دهد.

_ الهی فداش شم من! رضا ببین چقدر عجله داره به دنیا بیاد؛ همش لگد می زنه!

_ بیا بشین عزیزم، یکم استراحت کن.

به گمانم این باید همان شخصی باشد که تمامی گل ها درباره اش صحبت می کردند، همان شخصی که دعوت نامه ای برای پروردگار مهربانم ارسال کرده بود تا من را به او هدیه بدهد. حتما مهربان بوده اند که خداوند من را در وجود گرم زنی به نام مادر قرار داده است. سرم را بر روی زانوهایم می گذارم و درخود جمع می شوم. درخاطرم است روزی که خبر این سفر طولانی از جانب پروردگار هستی را شنیدم، آنچنان ترسیده و وحشت زده در آغوش گرم اش فرو رفتم که گویا اورا برای همیشه از دست خواهم داد. قبل از آن گل های زیادی را دیده بودم که خداوند آن هارا با نسیمی از عشق می چیند و بعد چیزی در گوش آنها زمزمه می کند و آن را در جایگاه فعلی شان می گذارد. اما تابه حال برای ثانیه ای به ذهن ام خطور نکرده بود که شاید روزی این لحظه نصیب من هم بشود؛ آخر آن قدر پروردگارم را دوست می داشتم که هیچ گاه حاضر نبودم اورا حتی برای ثانیه ای هم که شده از دست بدهم. روزی که پروردگار این خبر را با من در میان گذاشت، ترسیده و اندوهگین شده بودم و فکر می کردم که دیگر هیچ چیزی نمی تواند وجود داشته باشد تا ترس من را برطرف سازد و اندوه ام را به اشتیاقی بس عظیم تبدیل کند. پروردگار یکتا دستی به گلبرگ هایم کشید و آرام و پرمهر نجوا کرد:

« ما انسان را از گل خالص آفریدیم. سپس اورا در نطفه ای در جایگاهی استوار قرار دادیم، آنگاه از آن نطفه لخته خونی آفریدیم و از آن لخته پاره گوشتی، و از آن پاره گوشت استخوان هارا آفریدیم. و استخوان هارا به گوشت پوشانیدیم، باری دیگر اورا آفرینشی دیگر دادیم.

آیات دوازده تا چهارده سوره مومنون» 

نگاهی به او که با لبخندی نظاره ام می کرد انداختم. دوست نداشتم از او جداشوم؛ دوست داشتم تا همیشه در کنارش بمانم؛ آخر چه جایی بهتر از این جا است؟! و چه میزبانی بهتر از پروردگار بی همتایم است؟!

_ من نمی خوام از این جا برم. من شما رو دوست دارم. چه کسی می تونه با من مثل شما مهربون باشه؟ اصلا مگه کسی پیدا می شه که مهربونی شما رو داشته باشه و من رو دوست داشته باشه؟! من نمی خوام شما رو از دست بدم، نمی خوام از شما جدا بشم.!

شهد هایم  گلبرگ های پژمرده از غمم را لمس کرده و در آغوش کشیدند!

پروردگار با همان صدای لبریز از عشق اش روحم را لمس کرد و شهد هایم را با طراوتی از جنس باران برطرف ساخت.     

_ «اُلا بذکرالاله تطمعن القلوب    تنها با یاد خدا آرام می گیرد قلب ها»  ای نازنین من، این را به یادداشته باش که هیچ گاه از من جدا نخواهی شد، زیرا در تمام وجود تو ساکن هستم و تا همیشه تورا نظاره خواهم کرد.  بعد از من صاحب خانواده ای خواهی شد، در رحم زنی قرار خواهی گرفت که نه ماه تورا با تمام جانش به ثمر می رساند و بعد تورا در آغوش خواهد کشید. صاحب پدر و مادری خواهی شد که تورا بسیار دوست می دارند و از تو مراقبت خواهند کرد؛ و تو از جان و دل به آن ها علاقه مند خواهی شد. و من بازهم در کنار تو هستم، آن هنگام که به یاری آن ها می پردازی، آنگاه که به آنها احترام می گذاری گویا به من احترام گذاشته ای؛ و هیچ گاه این را از یاد نبر، که از رگ گردن به تو نزدیک تر خواهم بود. من را می توانی در گل ها ببینی، در آسمان بیابی و به خورشید و ماه لبخند بزنی؛ تو را خواهم بوسید و با بوسه ای از عشق، موفقیت های فراوانی که حاصل تلاش تو باشد به آسانی به تو تقدیم خواهم کرد! و این را بدان، کسانی هستند که قلبت را خواهند شکست، قلب تو در دوماه با پیچیدگی هایی فراوان تشکیل خواهد شد، پس نگذار که کسی آن را به آسانی بشکند و اندوهگینت سازد! حال ای فرزند آدم تو را بشارت می دهم که بهترین باشی و با بدی ها به جنگ بپردازی، جنگی از جنس محبت و خوبی؛ زیرا این دو است که کافر را هم مومن خواهد کرد!

سپس مرا چید، گلبرگ هایم را از هم گشود و  در رحم زنی قرار داد، زنی که قرار بود مادرم باشد و پدری که بی صبرانه انتظار حضور من رامی کشد؛ و چه روز خوبی است امروز، چونان که مادرم مرا نوازش می کند گویا خداوند رحمت های بی کرانش را در اختیارم گذاشته باشد، به اشتیاق آنها با ذوق می خندم و با خنده لگدی به شکم اش می زنم! و چه انتظار شیرینی است دیدن چهره ی کسانی که با عشق تورا خواهند پرستید؛ کسانی که بی دریغ محبت می کنند و بیشتر وقتشان را با من صحبت می کنند. مثلا، از اتاق خوابم می گویند که تخت و کمد صورتی رنگی برایم خریده اند و آن را با عروسک های گوناگون تزیین کرده اند، از خودشان برایم می گویند، از آینده ای برایم می گویند که خود باید ان را بسازم و آن ها را نیز سربلند کنم تا از وجود من افتخار کنند.

و من، پر می شوم از حسرت. که ای کاش می توانستم با آن ها صحبت کنم و از خودم برایشان بگویم، از این که خداوند با من صحبت کرد و چه چیزهایی را به من آموخت و چه نکات مثبتی راجع به آن ها  برایم گفت!

ای کاش تا زمان به دنیا آمدنم بازهم تمامی این لحظات را در خاطر داشته باشم، ای کاش دفتر و خودکاری داشتم و آنچه در این روزهایم اتفاق افتاده بود را یادداشت می کردم و بعد برای خود مرور می کردم و سرمست می خندیدم و غرق در لذت می شدم!

دوست می دارم تمام این لحظات را در گوشه ای از گوشه ترین قسمت ذهن خود حک کنم، تا هیچ گاه از یادم نرود که چه لحظه های شیرینی را سپری کرده ام و آن هارا چونان خاطره هایی ارزشمند به خاطر بسپارم!

  • Like 8
  • Thanks 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آغوش؟!

سه ساله که بودم
خانه مان فرسوده بود، پدرم ورشکست شده بود و تمام دارایی مان خانه ای کوچک بود.
چند روزی بود که سقف خانه نم می کشید، ولی وقتی نداشتیم برای رفع این زیان کوچک...
چند روز گذشت و نم سقف خانه فراموش شد.
در اتاق کوچکم نشسته بودم.
مادر و خواهرم در حیاط بودند و آلبالو های درخت باغچه کوچک مان را می چیدند.
مشغول بازی با اسباب بازی هایم بودم غافل از اینکه صدای شکستن چوب های سقف اتاق در گوشم نجوای خطر می کرد!
یک، دو، سه!
سقف خانه ریزش کرد؛ چشمانم را بستم؛ و نفسم را حبس کردم.
به گمانم دنیا به پایان رسید تا اینکه صدای تپش های قلبم را شنیدم.
چشمانم را باز کردم و خودم را به آغوش مادرم که آن لحظه فاصله اش با من چند قدمی بیش نبود، تبعید کردم.
خدا آن روز مرا از آغوش مرگ نجات داد.
اکنون خانه بزرگی داریم؛ سقفش سالم و زیباست؛ اتاق هایش بزرگ است.
ولی قلب من...
قلب من تعریف کردنی نیست، وصف حال قلب شکسته ام کار هر کسی نیست!
خداوند آن روز جان مرا نجات داد، ولی بعد ها روحم را در جانم کشت!
کاش آن روز...!


نیهان
(شیدا امیروردستیان)

  • Like 9
  • Thanks 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

سوغات کربلا
با عصبانیت وارد خونه شدم و یک راست سمت اتاقم رفتم.در رو باز کردم و داخل شدم؛محکم کوبیدم تا بسته بشه.مقنعه امو از سرم با حرص کشیدم.زیر لب غریدم:

"پسره ی بیشعور حالا واسه من چرت می بافی .چیزیکه زیاده دختره آره؟چشماتو در می یارم."

در اتاقم باز شد.طبق معمول مامان بود اومده بود سراغم.
-دل افروز بیا ناهار.سلامم که خوردی.
خب راست می گفت اما واقعا حوصله نداشتم.با زور گفتم.
-نمی خورم میل ندارم.

مامان که شایدم می دونست باز چمه اخمهاش تو هم رفت.
-چیه باز سگرمه هات تو همه؟

الکی شونه ای بالا انداختم.
-هیچی امتحانمو بد دادم.

مامان باز موشکافانه نگاهم کرد.
-کدوم امتحان آخر سالی؟خودتی.

کلافه از اینکه جوابهام قانعش نکرده بی حوصله جواب دادم:
-اوف مامان نمی خورم خب.اشتها ندارم.اینکه انقدر سوال نداره.
یه کم ناراحت شد می دونم چون بی حرفی در رو بست و رفت.همون موقع پیامک  اومد به گوشیم.
"دلافروز رسیدی"
چشمهام از کاسه در اومد.عصبانی با خودم گفتم:

"خیلی پررویی مهدی."

خب حرصم در اومد که به روی مبارک خودشم نمی یاره ناراحتم کرده.اه!اینم شانس من دارم.گوشی رو پرت کردم رو تخت.باز یه پیامک دیگه.با اینکه از پیامهاش حرصم می گرفت اما باز هم بازش کردم.
"دلی برای چی جوابمو نمی دی؟"
دوباره جوابشو دادم.با خودم حرف می زدم هرکی می دید می فهمید که من دیگه در مرز دیوونگی هستم.به عصبانیت به گوشی زل زدم و گفتم:

-جواب نمی دم تا بمیری از نگرانی.جوون مرگ بشی.

می دونستم نگرانم می شه.همه عادتهاشو می دونستم.زیرو بمش دستم بود!بلافاصله پیامک سوم هم اومد.مهلت هم نمی داد تند تند پیام می فرستاد.
"دختر جواب بده دیگه"
پیامک  چهارم
"دلافروز مردم از نگرانی کوشی پس؟زنده ای یه تک زنگ بزن،همونم قبوله بابا"
آخر جوابش رو  تو پیامک نوشتم.
"با من حرف نزن مهدی، از دستت عصبانیم می دونیم واسه چی"

هنوز یک ثانیه هم از ارسال پیامک نگذشته بود جواب داد.
"پس واسه این جواب نمی دی آره!باشه خودت خواستی نگی نگفتی دلافروز خانم"
بعش دیگه هیچ خبری نشد.دو هفته گذشت و زنگ نزد.مهدی بهم زنگ نزدی باشه ،یادت باشه!همه اش با خودم این جمله رو تکرار می کردم و هی غصه ام بیشتر می شد.داغون و بی حوصله بودم.تنها بودم چون دیروز مامان و بابا رو هم بدرقه کردم برای کربلا.حالا ایام عیده و ده روزه پدر و مادرم نیستن.غمگینم !از مامان خواستم از اونجا حاجتمو بگیره بیاد همین بشه سوغات کربلام.خودش می دونست حاجتم چیه .از بلاتکلیفی خسته بودم.اما گفتم امام حسین به دل خانواده ام بندازه که این وصلت سر بگیره.

حالابعد دو هفته، امروز اومد مامانم.از بغلش کنده نمی شدم.دلتنگ بودم  حسابی.دور وبرمون شلوغ بود اما من از همیشه بیشتر احساس تنهایی می کردم.دو هفته بود در بی خبری کامل به سر می بردم.بی سابقه ترین اتفاق ممکن از طرف مهدی همین بود.فقط تو فکرم همین سوال می چرخید:"یعنی قیدمو زد؟!".آخه امکان نداشت تا ته و توی کارامو در نیاره بی خیال باشه.ازش بعید بود.

دیگه در ناامیدی کامل به سر می بردم و بعد سیزده روز تعطیلات عید به سرم زد برم پیش دوستم.رفتم تو آشپزخونه پیش مامان.
-مامان من یه سر می رم پیش آرزو باشه.
الان مثلا پیش آرزو دوستمم دلم کجاست؟ چند کیلو متری اونورتر.نمی تونم به خودم دروغ بگم من این پسره ی اذیت کن رو که گاهی اوقات خیلی کفریم می کرد رو دوست داشتم.بیش از حد.تقصیر من چی بود که دلم برای هم دانشگاهی ام رفته بود.عاشق شدن خبر نمی کرد.خانواده ها خبر داشتن اما پدر راضی نبود.مهدی هنوز دانشجو بود و تکلیف زندگیش معلوم نبود.چقدر دلم براش تنگ شده بود.این عید کوفتم شد.به صدای موبایلم از فکر مهدی بیرون پریدم .شماره ی خونه بود دمق جواب دادم.
-جانم مامان.

حس کردم مامان توی صداش دستپاچگی موج می زد.
-پاشو بیا خونه مهمون داریم.
بلند شدم و راه افتادم .جلوی در خونه به عادت همیشه جایی رو که از مهدی جدا می شدم نگاه کردم.یه آن احساس کردم روح از بدنم رفت.بهت زده ایستادم و نگاهش کردم .این مهدی من بود.دوست داشتنی ترین پسر روی زمین.قلبم تند تند می زد.قلبم برای عشقش داشت خودکشی می کرد.مهدی دلیل طپیدنهای قلبم بود  وبس.احتیاجی به حرف زدن نبود من راحت نگاهشو معنی می کردم.داشت با لبهای بسته از من با نگاهش شکایت می کرد.
(به به دلی خانوم اخمو و دیوونه!خوبین شما،خوشین.یه زنگ نزنی ببینی مهدی مرده ست یا زنده.بده برات از اینی که هستی لاغر تر می شی مثل جاسوییچی خاور.باد می برتت).از فکر حرفهاش خودمم یه لبخند گوشه لبم خونه کرد.اون لبخند محو رو صورتش که عاشقش بودم فهمیدنش از همه راحتتر بود.اما یهو به خودم اومدم یادم افتاد دو هفته تمام در انتظار زنگش بودم؛اخم کوچولویی کردم و ازش رد شدم.مثلا باهاش قهر بودم.زنگ  خونه رو زدم و وارد شدم.اینبار دیگه واقعا روح از بدنم رفت.وای مامان مهدی اینجا چی کار می کرد؟.به زور یه لبخند زدم و دستپاچه به سمتش رفتم.دستام خیلی واضح می لرزید.
-به به دلافروز جان خوبی عزیزم؟
الکی و دستپاچه تشکری کردم و به بهونه عوض کردن لباسام چپیدم تو اتاقم.سریع شمارشو گرفتم.تا برداشت پیش دستی کردم
-جریان چیه مهدی؟

اما صدای شاکی مهدی بالاخره بلند شد.
-به به دلی خانوم.یه سلامی یه علیکی.یه زنگ نزنی ببینی مهدی مرده ست یا زنده.تو زحمت می یوفتی عزیز مهدی.
ای کلک!بلد بود چه جوری قند تو دلم آب کنه زرنگ خان.
-سلام.شما چرا زنگ نزدی حضرت آقا؟

اینبار صدای نفس محکمش از پشت گوشی اومد.
-هزار دفعه بهت گفتم وقتی بی دلیل قهر می کنی من منتتو نمی کشم.برای بار صد هزارم.اگه دلیلشو بدونم نوکرتم هستم قهر قهرو بد اخلاق عنقمقصرم شدم حالا.
-خودتی.بدهکارم شدم حالا.
خندید و دلمو با خنده اش برد.
-دلم برات تنگ شده بود اخمو.دستت میشکست یه زنگ می زدی؟
غرورم اجازه نمی داد عشقم.
-مهدی جریان چیه؟
-هیچی!اومدم بگیرمت از بابات.بابا یه دختری بدتت به من برم پی کارم دیگه.به خدا خسته شدم دلافروز .با خانواده ات صحبت کن یه کمی با شرایطم کنار بیان بزارن عروسی کنیم.بیکارم قبول ولی یه مهلتی بهم بدن درست می شه به خدا.تو باهام باشی درست می شه.خدا رو خوش نمی یاد.گناه دارم جوونم عاشقم شیدای توام دلی!قبول کن دیگه..
من که از خدام بود ولی پدرم کمی سخت گیر بود.این بار دوم بود مهدی پا پیش می گذاشت.الهی من فداش بشم.به قولش وفا کرده بود.بارها بهم ثابت کرده بود.
-می دونی که از خدامه.ببینیم چی میشه.
صدای مبارک باد تو گوشم پیچید از فکر اینکه منم حاجتم رو گرفتم بیرون اومدم. صدای مامان رو شنیدم مه می گفت:

-دلافروز مامان چایی بیار.
با نهایت سلیقه چای ریختم و برای مهمونها تعارف کردم.همه چیز درست شده بود باور کردنش برام سخت بود.انگار خواب می دیدم.این وصلت فرخنده برای من سوغات کربلای مادرم بود.من حاجتمو گرفتم.نگاهم پی مردی رفت که حاجت من از کربلا بود.این بهترین هدیه عمرم بود.به یکی از بزرگترین آرزوهام یعنی مهدی مرد دوست داشتنیم رسیده بودم.

از فکر دوازده سال پیش بیرون اومدم.امشب قراره دوازدهمین سالگرد ازدواجمون عشقم رو حسابی سورپرایز کنم.بعد اینهمه سال مهدی هنوز هم برای من عشقی بود که نه تنها کمرنگ نشد، بلکه بیشتر و بیشتر بهش علاقه پیدا کردم.اونکه سوغات کربلای من بود حالا علاوه بر عشق و همسر من، پدر دو تا فرزند هم بود.اما من تمام این سالها خاطرم هست که در اوج ناامیدی ،حاجتم از سوی سالار کربلا -آقا امام حسین-برآورده شد.
 

ویرایش شده در توسط د هرمزی
  • Like 8
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هرچقدر هم که میخواهد بگذرد...
من هنوز هم در میان خاطراتم  دخترکی را میبینم که با آن لباس محلی سرخ رنگ ، در باغ گردوی آقا بزرگ پیچ و تاب میخورد...
خسته هم که میشد مینشست روی تخته سنگ بزرگ کنار بساط چای آتیشی مردانِ باغ ، بعد هم کیسه ی نمدی کوچکی که خانم جان دم رفتن ،  به بند کمرش گره زده بود را باز میکرد و چند دانه از آن توت خشک های خوشمزه را در دهانش میگذاشت و چشم می دوخت به آقا بزرگ  که با آن محاسن  یکدست سفید ، چقدر دوست داشتنی تر به نظر میرسید.
پلکهایش که آواز خواب سر میدادند به آقابزرگ میگفت و بعد سوار بر الاغ و همراه  آ سِد رضا  ( آقا سید رضا ) راهی خانه میشد... در اوج خماری خواب ، از لای دو پلکش ، آفتاب گردان هایی را میدید که از غصه ی  غروب آفتاب  سر به زیر انداخته بودند تا نبینند رفتن دلبرشان را...
به دروازه ی خانه که میرسیدند ، با صدای خواب آلودش از آ سِد رضا تشکر میکرد و خود را کشان کشان به ایوان میرساند و گالش هایش را کنجی می انداخت و زیر پتو می خزید...
خدا می داند آن خواب چقدر برایش شیرین بود...بوی آتش آش رشته ی بساط شده در مطبخ ، نرمی لحافی که خانم جان با دست های خودش گلدوزیشان کرده بود وصدای گله هایی که به آغور هایشان بر میگشتند، همه و همه او را بیشتر در خواب غرق میکردند...
 چه قدر ناب بود آن لحظه ای که با آن  چشم های خواب آلود ، آقا بزرگ را بالای سرش می دید که با گذر زمان همچنان سیاهی چشمانش ، چشم را میزد... چه قدر افتخار میکرد و پز میداد که رنگ چشمش را از آقا جانش به ارث برده بود میان آن همه  نوه!!
به احترام آقا بزرگ دل می کند از لذت خواب شیرینش ... بودن با او شیرینی اش چند برابر بود.. 
بعد از یک ربع ساعت که میگذشت همچون فرفره از جایش میپرید و شانه ی چوبی اش را می آورد و میگذاشت در دست آقا بزرگ... و بعد با آن لبخند جدانشدنی از صورتش...
_ آقاجون برام میبافین موهامو؟؟
_ من که بلد نیستم باباجان!
_پس موهای خانم جون و کی میبافه؟؟!
و بعد صدای خنده ی پر صدای آقا بزرگ بود که فضای اتاق را پر میکرد...
 دخترک لب هایش را جمع میکرد و اخم هایش را که سعی داشت طبیعی جلوه کند را به نمایش میگذاشت...
_ شما خانم جون رو بیشتر دوست دارین !
و دقایقی بعد آقا بزرگ برای شادی دل عزیزِ جانش دست به شانه میشد و با حوصله دندانه ها را در آن آبشار سیاه موجدار ، که تا روی زمین کشیده شده بود ، می کشید و "لا حول" میخواند...
و روی لب های دخترک گل همیشه بهار می شکفت...
موهایش را سه دسته میکرد... یکی را میداد رو و آن یکی را میبرد زیر...شادی ها، رو .... غصه ها ، زیر ... شیرین کامی ها، رو... بلاها ، زیر ... دوستی، رو... دشمنی ، زیر و....
زیر لب میخواند...
همه ی خستگی کار باغ با شادی نور چشمش از تنش در می شد...بعد هم دخترک با بوسه های به قول آقا بزرگ قندی اش ، لبخندی عمیق را مهمان لب های پیرمرد میکرد...

راحیل مولایی(رویا بی پایان)

  • Like 9
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستان خاطره های قشنگتون رو خوندم ، فقط چند اشتباه تایپی یا املایی دیدم که خواهش میکنم خودتون یکبار به دقت بخونید و رفع کنید ، راستش اگه جای دیگه بود شاید عنوان نمیکردم و رد میشدم ، اما برای شما هنرجویان نویسندگی حتی یک اشتباه املایی هم نبایدباشه ، میدونم کیبرد حساس هست و با کوچکترین اشاره حروف ثبت میشه ، اما ویرایش برای همین هست که با دقت باز خوانی و رفع اشکال کنید ، برای همگی موفقیت آرزو می کنم .

  • Like 4
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همسفر خاطره ها می گذرند
آدمی رهگذر خاطره هاست
یاد آن خاطره ها
زندگی می سازد
روزگاری که گذشت
تلخ ، شیرین پر رنگ
من و تو خاطره را می سازیم
خوب و بد نقش قلم موی خداست
یاد آن خاطره ها شیرین باد

یاد آن خانه ی زیبای ظفر
با سه تا گربه ی چاق
شیطنتهای تو با دخترمان

عشق من یادت هست
توی تجریش چه پر غلغله بود
بستنی می خوردیم سنتی، فالوده
توی آن سردی برف
دلمان گرم محبتها بود

یاد نذری حلیم ، تا سحر بیداری
خانه ی کوهستان باد در بین درختان حیاط ( فرمانیه- کوهستان هشتم)
یاد ویلای شمال (محمودآباد )
برکه ای پر ماهی
وسط باغ پر از دار و درخت

یاد ویلای لواسان چه به خیر
تو و شهرام که شام
جوجه را می پختید
روی یک منقل پر آتش سرخ
سرخی تند ذغال
خنده ها از ته دل

سفر مشهد مان
گنبد و صحن حرم
دلمان شیدا بود
وای شوری دارد دیدن گنبد زرد
وقتی از دور دلت پر گیرد

همسفر خاطره ها جان دارند
نبض بر می دارند
ما پر از خاطره ایم
آدمی خاطره است

کاش این خاطره ها
شادمانی باشند
کاش ما آدمها
خاطری شاد کنیم
دل شکستن هنر است؟

یادمان باشد از امروز که با خاطره ها
خاطری شاد کنیم
دلی از محنت و اندوه رهانیم و سپس
روی این دفتر پر خاطره نقشی باشد
پر از مهر و صفا

کاش آدم باشم آدمی آه و دم است
پس چه بهتر که دلی شاد کنیم

  • Like 8
  • Thanks 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای کاش

علیرضا حبیبی

 

   میگن خیلی ساده میشه فرق دروغ و حقیقت رو فهمید و کاملا هم درست میگن ، الان شاید برای اولین بار توی این شونزده سالی که عمر کردم می خوام دقیق و کامل و بدون دروغ و بدون کاستی بنویسم ؛ اولین بارم نیست که می خوام خاطره بنویسم اما همیشه که می خواستم خاطراتم رو بنویسم می ترسیدم ، همیشه از این می ترسیدم که اگه واقعیت رو بنویسم و کسی اون رو بخونه و ازم بپرسه واقعا این جوری بوده ، باید در جوابش چی بگم ؟ همین موضوع بود که من رو می ترسوند ولی برای اولین بار توی زندگیم بدون ترس و بدون انگیزه دارم می نویسم ، درسته که برای بخش مسابقه ارسالش می کنم ولی خدا می دونه برای برنده شدن نیست برای اینه که اینبار می خوام هر کسی که می خواد این خاطرم رو بخونه ، همین .

   کلاس هفتم بودم و تا اون موقع وارد هیچ رابطه ای یا چیزی شبیه به اون نشده بودم به چند دلیل ، اول اینکه من سیّد هستم و روی آبروی خودم و خانوادم خیلی حساسم دوم اینکه تا اون موقع خانوادم بهم اجازه ندادن که خودم یه سیم کارت داشته باشم و گوشی هم نداشتم ولی وقتی که کلاس هفتم شدم گوشی و سیم کارت خردیدم اما به این شرط که اینترنت موبایلم رو وصل نکنم ، دلیلش هم این بود که خانوادم نمی خواستن که ناخواسته توی اینترنت مطالب غیر اخلاقی و نا متناسب با سنم رو ببینم ولی خب من همچین آدمی هستم که اگه من رو از هر کاری منع کنن علاقه شدیدی پیدا می کنم که اون رو انجام بدم و اینترنت موبایلم رو وصل کردم و وارد تلگرام شدم .

   از اینترنت یه گروه یاب دانلود کردم و رفتم داخل یه گروه تلگرامی ، نمی دونم چرا ولی از اول از آدم هایی که اسمشون رو عجیب غریب میذارن خوشم نمی اومد ولی خب دست من نبود که توی هر گروهی که می رفتم پر شده بود از اینجور آدم ها . یادم میاد اون موقع یه جوری بودم البته از دید دیگران ، من سعی می کردم که احترام دیگران رو حفظ کنم و خیلی دقیق و شمرده صحبت کنم ولی دقیقا یادم میاد که هم کلاسی هام مسخرم می کردن و بهم می گفتن : چه مؤدب . بدم می اومد ولی کم کم برام عادت شد هنوز هم بعضی از هم کلاسی هام از باب شوخی این کلمه رو به کار می برن . با همون لحن صحبت رفتم توی یکی از گروه ها ، نمی خوام خیلی طولانی بشه پس این بخش رو خلاصه می کنم ، رفتم توی گروهی و یه مدت باهاشون چت کردم و با یه دختر آشنا شدم که هجده سالش بود منم اون موقع سیزده سالم بود .

   بهش می گفتم آبجی به همه می گفت اسمش سارا ست ولی بعد از مدت خیلی کوتاهی بهم گفت که اسمش فاطمه ست . نکته جالب اینجاست که اسم پروفایلش هم یه چیز عجیب بود یادم نمیاد که چی بود ولی یه چیز عجیب و طولانی بود فک کنم یه مصرع از یه شعر بود ؛ یادم میاد نزدیک های عید بود که باهم آشنا شدیم و وقتی که خیلی باهم راحت تر شده بودیم مدت زیادی از تعطیلات عید 93 نگذشته بود . اون موقع دلم خیلی پاک بود این رو به این خاطر میگم که فاطمه بهم گفت که سرطان خوش خیم ریه داره و منم اون موقع معنی خوش خیم رو نمی دونستم ولی هیچ وقت اشک هایی رو که سر نماز ریختم تا اون نمیره و خوب بشه رو نمی تونم از یاد ببرم ، اون زمان ها خیلی چیز ها فرق می کرد . موقع عید اون سال تقریبا هر روز توی شهر من بارون می بارید و کمتر روزی بود که هوا آفتابی باشه ؛ این رو فقط خدا می دونه که چقدر بارون و حال و هوای اون روز ها برام عزیز بودن ، مثل اینکه زندگیم رنگی شده بود و به هوای بارونی نمی گفتم خراب ، می گفتم هوا چقدر زیباست .

   از خونه می زدم بیرون و با موبایلم با اون حرف می زدم دنیا برام جای قشنگ تری شده بود ، خیلی قشنگ تر شده بود . یادم میاد یه بار بهم گفت عکست رو بفرست منم یه عکس فرستادم بعدش گفت که چند سالته من گفتم سیزده و اونم عکسش رو فرستاد ، قبل از اینکه عکس رو باز کنم ازش پرسیدم چرا اون سوال رو پرسیدی؟ بهم گفت که توی عکس کمی از موهام بیرونه ، خواستم ببینم به سن تکلیف نرسیده باشی که برات گناه حساب بشه ! من اون عکس رو باز کردم و ندیدم تا برام گناه حساب نشه !

   یه مدت گذشت ولی وقتی می رفتم سر نماز حس بدی داشتم ، حس گناه داشتم ، حس می کردم که دارم یه گناه خیلی بد انجام میدم ؛ اینجوری نبود که بگم عاشقش شده بودم ، نه چون نه الان و نه اون موقع معنی واقعی عشق رو نمی فهمیدم و هنوز هم نمی فهمم و خدا می دونه مثل دوتا خواهر برادر بودیم ولی اون حس گناه وقتی که می رفتم سر نماز خیلی عذابم میداد تا جایی که تصمیم گرفتم یه جوری دیگه با فاطمه حرف نزنم . خیلی دنبال دلیل گشتم ولی چیزی پیدا نکردم تا اینکه یه ایده به سرم اومد که خیلی نامردی بود . یه روز کامل جواب تلفن ها و پیام هاش رو ندادم و روز بعد که ازم پرسید بهش گفتم که خانوادم فهمیدن و چون منم سیّد هستم پدر و برادرم با کمربند خیلی کتکم زده ؛ بهش گفتم که دیگه بهم زنگ نزنیم ، می تونستم عذاب وجدان رو توی صداش بشنوم وقتی که می گفت بزار باهاشون حرف بزنم خودم همه چیز رو براشون توضیح میدم و میگم که نه چیزی بین ما بوده و نه تقصیر تو بوده . بهش گفتم کار رو از این بدتر نکن !

   بدون خدافظی تلفن رو قطع کرد و منم شمارش رو پاک کردم و از اون روز تا حالا حداقل من هیچ خبری ازش ندارم . شاید یه روزی خودش این متن رو بخونه و شاید هم کسی براش بگه و شاید هم نگه و نخونه ولی اگه روزی شنید می خوام من رو ببخشه ! اون موقع با یه دروغ حس گناه و عذاب وجدان بدی بهم دست می داد ولی حالا جوری قلبم از سنگ شده که با هزار تا دروغ و گناه یک لحظه هم قلبم نمی لرزه . ای کاش هنوز می تونستم مثل گذشته بشم ، ای کاش می تونستم خودم رو جوری بسازم که درست مثل اون قدیم ها بشم ولی سخته و منم توی وجودم اونقدر توان احساس نمی کنم تا این کار رو انجام بدم ، هر چقدر هم سعی کنم یه حسی تو دلم میگه خدا نمی بخشه ولی یه حس دیگه که درست هم اندازه هم هستن بهم میگه که خدا می بخشه ، خدا بزرگ و مهربونه ، تو سعیت رو بکن . نمی دونم باید کدوم رو باور کنم و به حرف کدوم گوش بدم ؛ میشه راهنماییم کنین ؟ لطفا ! این رو جدی دارم میگم که خیلی بهش نیاز دارم . کمکم می کنین ؟ فقط یه کلمه ازتون میخوام ، آره یا نه ؟

  • Like 11
  • Thanks 1
  • Sad 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

....کاش آدم باشیم آدمی آه و دم است

پس چه بهتر که دلی شاد کنیم /

به به ، خاطره استاد قلندری که با شعر برامون تعریف کردند واقعا زیبا و نشانی دیگر از تسلط ایشان در تمام زمینه های ادبی بود ، ضمن آرزوی موفقیت هر چه بیشتر ، خواهش می کنم به این یک مورد اکتفا ننموده و باز هم با خاطراتشان زینت بخش این قسمت باشند .

 

  • Like 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطره آقای حبیبی عزیز هم خیلی صادقانه بود و چون در پایان سوالی مطرح کردند ، همینقدر میدونم که خداوند انقدر بخشنده و مهربان هست که بزرگترین خطا ها رو هم نه یکبار بلکه به دفعات همین قدر که پشیمان باشیم و از او بخواهیم می بخشد ، آنهم بخششی که گوئی اصلا خطایی مرتکب نشدیم .

  • Like 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستانی که  خاطره ارسال می کنند لطفا خاطره های دوستانشان رو هم ملاحظه و لایک بگذارند ، این امر احترامی است که برای یکدیگر قائل خواهید شد ، مسلم هر کس که مطلبی رو بهر شکل به اشتراک میگذارد دوست دارد مورد توجه واقع شود ، در این مورد خاص که بصورت متقابل خواهد بود  ، بهر حال یکی از گزینه هایی که در انتخاب من دخیل هست جدای موضوع خاطره و طرز نگارش همین توجه به نوشته دیگران است . با درود فراوان .

  • Like 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

      💥 خدایا به نام تو نه غیر تو💥

🦋معجزه ای در لابه لای تلخی های روزگار⚡️

 

تمام اتفاقاتی که توی داستان شرح می دم ؛با تمام تلخی هایش، کاملاً حقیقی وخالی از هر گونه ساختار ذهنی است.

وقتی اولین بار خبر بارداری زن داداشم را شنیدم 7 سال قبل بود. درست زمانی که من چارده سال سن داشتم؛ یک دختر محصل نوجوان، با یه عالمه آرزو های دور دست.

9 ماه گذشت، و نوزاد ما مانند دیگر خانواده ها به دنیا آمد.

نوزادی که نام حسین را برایش انتخاب کردیم؛ با امدنش چنان نور و روشنایی بی حد واندازه به خانه ما هدیه کرد؛ که گویا این خانه تا قبل از آمدنش تاریک، وهیچ روشنایی در آن نمایان نبود. به راستی که هم چون الماس می درخشید. 

یک روز تلخ شوم، که مثل روز های قبل، بعد زنگ آخر مدرسه مستقیم به خانه رفتم تا حسین کوچولو ببینم؛ با حال نا مساعدش روبه رو شدم.

لحظه ای که به بیمارستان می بردنش هرگز فکر نمی کردم حسین ما، نوزاد چند روزه ما، با لباسی از جنس کفن برگرده. 

الماس در خشان ما در این دنیای به این بزرگی فقط  دو هفته حق زندگی داشت؛ پنج روز را در خانه ما، که با عشق سپری شد وما باقی را در بیمارستان زیر یه مشت دستگاه ودارو.

مانده ام با این کلمات نا چیز چطور قادر خواهم بود از داغ مادری بنویسم که در فراق نوزاد رفته اش اشک می ریزد و چطور حال پدری را بنویسم که جگر گوشه اش را از دست داده وچطور از حال مادر بقیه خانواده ام بگم که شادی آن ها توسط طوفان شدید روزگار ربوده شده.

 

روز های سخت هم با تمام تلخی هایش؛ همچون بادی رهگذر، گذشت. و زن داداشم با دیگر باردار شد.

شبی که قرار بود صبحش معصومه زن داداشم برای زایمان بره؛ تا صبح خوابم نبرد از خوشحالی، اما گویا باز شادی ما عمر کوتاهی داشت و فرزند دیگر ما که اسم محمد طه را برایش انتخاب کردیم؛ نیومده به دلیل تنگی نفس بستری شد.

شب را با ترس از شنیدن خبر مرگش به صبح می رساندیم؛ و روز ها را به امید خبر خوشی. خدا دعا های ما جواب داد و محمدطه نوزاد جدید ما، در17 اسفند 90 مرخص شد.

هر روز بیشتر از روز قبلش شیفته برادر زاده عزیزم می شدم وتمام روز را باش می گذروندم. لحظات تکرار ساعت ها با وجود محمدطه برایم تکرار نشدنی بود.

روز ها از پی ماه گذشت و محمدطه ما یک ساله شد.

زندگی با تمام سادگیش با وجود  صدای محمد طه شیرین و دل چسب بود. 

در یک شب فراموش نشدی بادی تلخ به خانه ما هجوم آورد؛ و محمدطه عزیز ما را  راهی بیمارستان کرد.

بعد از یک ما بستری در بیمارستان محمد طه مرخص شد. اما محمد طه قبل نبود، بعد بیهوش کردنش برای عکس mr دیگ به هوش نیومد؛ نه حرفی، نه حرکتی، یه دستگاه بش وصل بود تا از طریق آن غذا بش بدن.

دلم می خواست می مردم و شاهد اون روز های دردناک نمی بودم.

بعد یک ماه جسم کوچک عزیز دل عمه دیگر توان تحمل نداشت؛ ودر27 رمضان در یک صبح شوم از این دنیای بی رحم رفت.

 

بعد مراجعه به چند دکتر متوجه شدن که بخاطر فامیل بودن بچه هاشون ژنتیکی هستن و هرگز نمی توانند بچه دار بشن. با این خبر تلخ کوچکترین امیدی که به آینده داشتن را دکترا  با این خبرا ازشون گرفتن. با دلی از نا امیدی زن داداشم راهی کربلا شد وبعد فهمیدن مشکلشون که ربطی به ژنتیک بودن نداشت  شروع به درمان کردن.

واینک بعد گذشتن آن همه وقایع تلخ به لطف خدا و دو امام بزرگوار امام  حسین (ع) و ابولفضل العباس (ع) صاحب دوتا برادر زاده به نام های زین العابدين که سه ساله دارد و راحیل عزیزم که یک سال ونیم هستیم.

با به یاد آوردن اون روزا میبینم وجود الان این دو عزیز تر از جان چیزی جز معجزه ای خدایی و دو امام بزرگوار نیس

  • Like 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


خاطره ای رو که می خوام براتون تعریف کنم، برمی گرده به زمان کودکی ام.
زمانی که تقریبا پنج ساله بودم.
نزدیکی های عید بود و همه ی مردم شور و شوق خاصی داشتند.
پدرم تصمیم گرفته بود امسال برخلاف سال های دیگه ،  تحویل سال خونه ی عموم اینا باشیم!
به هرحال تحویل سال اون هم کنار فامیل یه حس و حال عجیبی داره که نمی شه وصفش کرد.
اما من با لجبازی کودکانه ای که داشتم این اجازه رو به پدرم نمی دادم و مدام گریه می کردم ومی گفتم:
_من خونه ی عمو رضا نمی آم؛ دوست ندارم عباس رو ببینم.
عباس پسر عموی بنده بود و البته چهار سالی با هم اختلاف داشتیم.
نمی دونم چرا حس خوبی نسبت بهش نداشتم؛ آخه هر موقع که می اومد یه دسته گلی به آب می داد.
پدرم که مرد بی حوصله ای بود چنان چشم غره ای نصیبم کرد که آرزو کردم ای کاش الان کنار عباس بودم و باهم برسر جوجه های رنگی دعوا می کردیم ولی پدرم آن نگاه معنا دار را به من نمی انداخت...!
سه روز به تحویل سال جدید مونده بود و خانواده ی بنده از الان قصد رفتن داشتند؛ روبه رو شدن با عباس، پسر کوچک عمو رضا، برای من یعنی عمق فاجعه بود!
اما به هرحال حرف پدرم یکی بود و نمی شد کاریش کرد.
خلاصه ساعت ها گذشتند تا اینکه همگی بند وبساطمون رو جمع کردیم و راهی آبادان شدیم؛ واین شروع بدبختی های من بود.

در طول راه سعی داشتم با خرس قهوه ایم بازی کنم و افکار الکی رو از ذهنم دور کنم.

مادرم در حال چرت زدن بود و خواهرهام که از من چند سالی بزرگ تر بودند در حال برنامه ریزی تعطیلات نوروزی بودند.
در دلم خوشا به حالشون گفتم و از شیشه ی ماشین به بیرون چشم دوختم.
پدرم هم مدام موج رادیویی رو عوض می کرد و گهگاهی چیزهای نامفهومی رو زیر لب زمزمه می کرد.
برادرم علی هم با هواپیمایی که به تازگی خاله مریم براش خریده بود بازی می کرد و این کفر پدرم رو در می آورد.
_بچه جون مثل اینکه زبون خوش سرت نمی شه؛ چندبار بگم صدای این وامونده رو در نیار ، بذار برسیم آبادان حالیت می کنم.
این را گفت ودوباره مشغول عوض کردن موج رادیویی شد.
پدرم قلبی آکنده از عشق و احساس داشت وهمه ی ما این را به خوبی حس می کردیم؛ وقتی که بر سر موضوعی کوچک یا کمی بزرگ اخم هایش به شدت در هم گره می شدند ، همگی آن را بر حسب علاقه ی پدری اش می گذاشتیم...
برادرم این را که شنید اخم هایش را در هم کرد و دست به سینه نشست.
تاپایان این راه خسته کننده ساعت ها مونده بود و باید یه جورایی خودم رو سرگرم می کردم؛ ولی فضای خسته کننده ی ماشین ، خسته ترم می کرد و این باعث شد که چشم رو هم بذارم.

با تکان های دستی بر شانه ام به سختی چشم باز کردم.
مامانم بود که با لبخند همیشگی اش مرا خطاب خود قرار داده بود...
_لیلا جان بیدار شو دیگه؛ رسیدیم.

با چهره ای خواب آلود خمیازه ای کشیدم و کش وقوسی به بدنم دادم خواستم حرفی بزنم که یهو عباس مثل جن بالا سرم قرار گرفت.

عروسکم را برداشتم و به سختی از ماشین پیاده شدم.

مامانم چندین بار متاکد شده بود که سلام کردن به بزرگترها واجبه؛ وصد البته که اون پسر عموی من بود!
بگذریم؛ وارد حیاط با صفای عمو رضا که شدیم، لبخندی بر لب هام نشست، البته با دیدن چهره ی خندان عمو رضا لبخندم عمیق تر شد و با دو خودم رو بهش رسوندم و تو بغلش جا گرفتم!
عمو رضا بوسه ای بر موهای کوتاهم زد و من رو تو آغوشش گرفت:
_الهی فدات شم دخترکم؛ چقدر بزرگ شدی!
ماشاالله خانومی واسه خودت شدی ها...ا.
از اینکه یکی این صفات رو به من می داد از ته دلم ابراز خوشحالی می کردم.
از بغل عمو رضا جدا شدم و چرخی وسط ویلای بزرگشون زدم؛ دیدن نخل هایی که به ترتیب پشت سر هم قرار گرفته بودند حالم رو بهتر می کرد.
با قرار گرفتنم تو بغل زنی که بی شک زن عمو بود دست از نگاه های کنجکاوانه ام برداشتم!
خلاصه دقایقی طول کشید که با تک تک اهالی سلام و احوالپرسی کردم و البته غرق بوسه های محبت آمیزشون هم شدم.
وحال نوبت به
زنی میانسال که خاله اعظم همسایه ی دیوار به دیوار زن عمو بود رسید؛ آن زن مهربون ، بی شیله پیله مرا در بغل جای داد و صورتم رو غرق بوسه هاش کرد.
دقایقی بعد به زبان عربی حرف هایی  زد و دست مشت شده ام رو به آرومی باز کرد:
_حیف این دست های کوچیک و زیبا نیستند دخترم که اینطوری بسته باشن؟ نزدیکه عیده و همه ی بچه ها شادن،
بیا این نقل ها رو بگیر وبخور؛ باید یکمی جون بگیری.
دست هام رو پر از نقل های  صورتی با طعم توت فرنگی کرد و درآخر دوباره من رو تو بغلش گرفت.

ظهر شده بود و همگی طبق معمول در حال چرت زدن بودند!
به جز من که اصلا به خواب ظهر اعتقادی نداشتم.
آسمون کمی ابری بود؛ حیف دونستم که نسیم بهاری  رو از دست بدم.
از اتاقی که عمو رضا به من وخواهرهام داده بود، بیرون اومدم و یک راست وارد حیاط خلوت شدم.
نفسی تازه کشیدم و به سمت نخل های خرما رفتم؛
کمی آن اطراف چرخیدم و در آخر،  بخشی از حیاط  بر تکه سنگی بزرگ نشستم وزانوی غم بغل گرفتم.

کم کم داشت گریه م می گرفت؛ تنهایی لذت بخش نبود بخصوص برای منی که دختری شاد و شنگول بودم.
با چوبی کوچک و باریکی که در دست هام گرفته بودم خطوط نامفهومی رو بر زمین می کشیدم.
شنیده شدن صدای کسی که بی شک عباس بود؛ باعث شد سربه عقب بر گردانم.
عباس لبخند شیطنت آمیزی بر لب هاش نشاند ورو به رویم نشست.
تو چشم هام خیره شد و گفت:
_چرا تنهایی این جا نشستی؟
درحالیکه تکه چوب رو قسمتی پرت می کردم گفتم:
_حوصلم سر رفته...

عباس خندید؛ ولی با صدایی آروم!
_می خوای باهم توپ بازی کنیم؟
آخ جونی گفتم و بلند شدم:
_آره، آره، خیلی خوبه.
عباس لحظه ای به فکر فرو رفت ولحظاتی بعد دوباره گفت:
_باشه، ولی یه شرط داره ها...ا .
لبخندم رو جمع کردم و گفتم:
_باشه هرشرطی باشه قبوله.
عباس که تیرش به هدف خورده بود لبخند پیروز مندانه ای رو زد و گفت:
_خیلی خب، پس بیا بریم.
اون موقع به قدری غرق فکر کردن به هیجان بازی  بودم که نفهمیدم عباس دوباره به من کلک زده!
بازی دو نفره شروع شد و هردو با هیجان ونفس زنان مشغول بازی شدیم. هرچه شدت ضربه های عباس بیشتر می شد من تمایل بیشتری به بازی پیدا می کردم.
میون بازی ناگاه به شرط عباس فکر کردم و نفس زنان گفتم:
_شرطت چی بود؟ نگفتی...!
خندید و گفت:
_شرطم رو چند دقیقه دیگه می فهمی؛ پس بازی کن تا نباختی.
چشمی گفتم و مثل ثانیه ای قبل مشغول بازی شدم.
ضربه ای به سمت عباس پرت کردم که او با شدت بیشتری به سمتم پرتاب کرد؛ جیغی زدم و از پرتاب توپ   فاصله گرفتم.
اما ذهن خیال باطل؛توپ نه تنها به دستم خورد بلکه به پنجره ی اتاق عمو رضا هم برخورد کرد وشیشه با صدای فجیعی شکست!
عباس ترسیده پا به فرار گذاشت و تنها من موندم و دستی که از شدت درد به سرخی می زد.
همگی دقایقی بعد با عجله بیرون اومدند و به سمتم دویدند.
پدرم نگران من رو بلند کرد و اشک هایم را پاک کرد؛ و عمو رضا مدام غر می زد.
چه فایده وقتی عباس فرار کرده بود و همه چیز به اسم من تموم شد!

بعد از شکسته شدن پنجره پدرم تا ساعاتی با من قهر کرده بود؛ ومن حتی جرعت نداشتم که بگم اون توپ کار من نبود!
زن عمو هم که زن حساسی بود با وسواس خواصی به نظافت اتاق پرداخت ، هرچند او و عمو رضا هیچ وقت به روی من نیوردند ویاشایدم فهمیده بودند که اصل خراب کاری از کیه...!
عباس اون رو بیرون موند و آخر شب به خونه برگشت؛ و من فهمیده بودم که شرط عباس مثل همیشه  دسته گل به آب دادن بود. 
 سال هاست از اون موضوع می گذره؛ و اون روز برای من خاطراه ای فراموش نشدنی تبدیل شده است.

  • Like 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خروس خوان از خواب بر می خیزد‌،نماز اش را می خواند و به درگاه خداوند برای همسر زحمت کش و فرزندان اش دعا می کند.
با خود می اندیشد که برای عزیزان اش صبحانه چه چیزی فراهم سازد!.
به خوبی می داند که همسر و پسر اش تخم مرغ یا عسل دوست دارند،و دختر بزرگ اش عسل و دختر کوچک اش تخم مرغ دوست دارند،پس با حوصله همه را تهیه می کند.
با عشق سفره ای اماده می سازد.
پس از صبحانه با ارامش همه را بدرقه می کند،و برای چندمین  و اخرین بار به دخترک اش اعلام می کند که حتما با سرویس خود  باز گردد و مراقب باشد.
غذایی با میل همه اعضای خانواده اماده کرده و خانه را مرتب می سازد.
ظهر هنگام دلشوره دخترک اش را دارد،با امدن فرزند اش ارام می گیرد و با عشق به او غذا می دهد.
باز هم همسر اش ماموریت دارد و تا شب هنگام باز نمی گردد.
همراه دختر بزرگ تر اش غذایشان را می خورند و با خود فکر جهیزیه دختر اش را می کند.
باز پسر سر به هوایش دیر امده و دلشوره دارد، با او تماس می گیرد و هنگامی که از حال خوب فرزند اش مطمئن می شود، ادامه کار هایش را انجام می دهد.
به اتاق می رود تا کمی استراحت کند،از صبح کار کرده و خسته است.
در خواب و بیداری می فهمد که پسر اش باز گشته،با ان همه خستگی بر می خیزد و به او نیز غذا می دهد، وقتی از سیری فرزند اش مطمئن گشت استراحتی کوتاه می کند.
شب هنگام می شود شام اش اماده است ولی هنوز خبری از همسر اش نیست.
با حوصله غذای فرزندان اش را می دهد و خود به بهانه سیری چیزی نمی خورد،تا با همسر اش هم سفره شود.
با امدن همسر اش غذا می خورند، لباس های شسته شده فرزندان اش را پهن می کند تا خشک شوند و لباس چرک هایشان را جمع می کند تا فردا بشوید.
اخر شب پس از ان که از خواب راحت فرزندان اش مطمئن گشت با تنی خسته به خواب می رود.
این است یک زن...
قدر مادر ها را بدانیم..!!!

  • Like 8
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

به نام خدای مهربان

 اندیشه‌ام؛ زنی سی و چهار ساله‌ از حاشیه‌های سرسبز دریای خزر. می‌نویسم تا  شاید التیامی بر زخم‌های این همه جدایی نهم. شاید خاطره‌ها بتوانند این شکاف بیست و پنج ساله را پر کنند.

...

تابستان سال 1372 در روستای سیاهگوراب که در شش کیلومتری شهرستان لاهیجان واقع بود؛  روزهای خوب نه سالگی‌ام می‌گذشت.
ما به همراه مادربزرگم در خانه‌ای کوچک زندگی می‌کردیم. 
مادرم زنی جوان و با استعداد با قدی رعنا، چشم‌هایی چون چمنزار سبز و موهایی مشکی بود که به همه‌ی خواستگارهایش به دلیل عشق به پدرم جواب رد داده بود.
پدرم هم که در حسن و کمال زبانزد همه‌ی اهالی محل بود، به دلیل تک پسر بودن و از دست دادن پدرش در پانزده سالگی با شرط سرپرستی از مادرش از سربازی معاف شد و من و بردار کوچکم که اختلاف سنی‌اش با من درست یک سال و هشت روز بود ثمره‌ی عشق آتشین آن‌ها بودیم.
خانه‌ی قدیمی ما که با یک ایوان اتاق ما و مادربزرگ را به هم وصل می‌کرد و با تلفیقی از چوب و گل ساخته شده و گویی یکی از زیباترین معماری‌های تاریخ بشر بود؛ درست در مرکز مزرعه های برنج قرار داشت.
در ضلع جنوبی خانه یک استخر بزرگ پرورش ماهی قرمز داشتیم. مادرم با حوصله‌ی تمام دور تا دورش را از علف های هرز پاکسازی می‌کرد و سبزی‌ و محصول‌های جالیزی می‌کاشت. پرچین‌های چوبی اطراف باغ که مانع از هجوم مرغ ها به داخل باغ بود؛ هر ساله با همکاری پدر و مادرم ترمیم می‌شد و گاهی از تنه‌ی نیمه جان پرچین‌ها در اثر باران های گاه و بی‌گاه گیلان برگ‌های کوچکی جوانه می‌زد. مادرم در کشاورزی معجزه می‌کرد. برای ساقه‌های شکننده‌ی خیار تکیه‌گاهی از ترکه‌های درخت صنوبر می‌ساخت؛ گویی مسیر رشدشان را در گوششان زمزمه می‌کرد چنان که پس از دو هفته اثری از ترکه‌ی تکیه‌گاه نبود و تنها بوته‌های خیار با قامتی بلند که تمام طول ترکه را سبز پوش کرده بودند و شکوفه‌ای زرد در راس‌شان خودنمایی می‌کرد؛ دیده می‌شد.
برای محافظت درختچه‌های جوان گوجه‌ در برابر گرمای آسیب رسان تابستان، آن‌ها را با برگ‌های پلم می‌پوشاند و شب هنگام سایبان بر‌می‌گرفت و آبیاری می‌کرد.
درخت‌های آلوچه با دست‌های مهربان پدرم با فاصله‌هایی منظم از یکدیگر در حاشیه‌های باغ کاشته شده بودند. هرسال، خرداد ماه در بحبوبه‌ی رعدو برق‌های مهیب بهاری وقت چیدن آلوچه‌های باغ بود.
در ضلع غربی حیاط درخت‌های انجیر، انگور و انار، در ضلع شرقی، تک درخت سیب و درست در مرکز حیاط درخت گلابی کهنسالی صحنه‌آرایی می‌کردند.
خانه‌ی ما در همسایگی دو خانه‌ی دیگر بود که مرز حیاط آن‌ها با درخت‌های بید و دروازه‌ای چوبی ازحیاط ما جدا می‌شد؛ همسایه‌هایی که در میان‌ آن‌ها پسر یا دختری هم سن‌ و‌ سال برای همبازی شدن با من وجود نداشت.
من که تمام لحظه‌های عمرم در حسرت داشتن خواهر گذشت؛ جز برادرم همدم و همبازی دیگری نداشتم.
دختری با موهایی فر و ژولیده بودم که مادرم به زور مرا به حمام می‌برد. به زحمت موهایم را شانه می‌زد تا گره‌هایش باز شود و هر بارچنان بلایی بر سرم می‌آمد که تا چند ساعت بعد سر درد داشتم.
تکه‌ای از همه‌ی دامن‌های گل‌گلی دست‌دوزم به دلیل بالا رفتن از درخت یا گیر کردن به سیم خاردار اطراف مزرعه همیشه کنده شده بود.
تاب بازی‌های تابستانه‌ام همیشه به راه بود؛ تاب‌هایی که مادر با سر‌هم کردن یک تکه چوب و دو ریسمان بلند برایم درست می‌کرد و بر گردن صنوبر تنومندی که سالیان دراز در سمت چپ ورودی حیاط بود؛ می‌آویخت.
در ضل آفتاب ظهر تابستان که همه جلوی باد پنکه آرمیده بودند و صدای زنجره‌ها گوش فلک را کر می‌کرد؛ من در حیاط سنجاقک‌های رنگارنگ را مانند این که صحنه‌ی آهسته‌ی فیلمی در حال پخش شدن باشد با تبحر از پشت سرشان می‌گرفتم و با گفتن آرزویی در دل رهایشان می‌کردم.
گاهی حشره‌های بیچاره به دلیل تقلا برای رهایی دمشان کنده می‌شد.
دنبال مرغها و جوجه‌ها می‌دویدم و سر به سر داروگ‌ها می‌گذاشتم. عاشق رنگ سبز، چشم‌های برجسته، پوست مرطوب و پاهای چسبناکشان بودم.
برای ماهی‌های قرمز استخر نان پرتاب می‌کردم . چنان با هماهنگی کامل دور تا دور نان جمع می‌شدند و سمفونی لب زدنشان در فضا می‌پیچید که همه چشم و گوش می‌شدم وساعت‌ها تماشایشان می‌کردم!
سفره‌‌های غذایی ما همیشه از محصول‌های کشاورزی سالم‌مان رنگین بود.
شنیدن آوای سگ‌ها در آغاز شب و آوای خروس‌ها در سپیده‌دم به جای اینکه برآشفته‌ام سازد، به سان صدای لالایی مادر برای نوزاد به گوشم آشنا بود.
مهیج‌ترین سرگرمی شب‌های تابستان پس از حل جدول‌های کلاسیک با مداد سوسمار نشان به اتفاق خانواده و تمرین خطاطی در محضر پدرم که خطاط ماهری بود، تماشای هدف‌گیری سنجاب‌های مزاحم با تفنگ بادی توسط پدر بود که با ایجاد صدا‌های گوش خراششان میوه‌های درخت‌ها را می‌خوردند و به همه ضرر می‌زدند. در مقابل، آوای حزن انگیز فاخته را داشتیم که با توالی منظمی تکرار می‌کرد: کوکو...کوکو.
چقدر صدای این پرنده دلنشین و زیبا بود!
   در پایان فصل دروی برنج بعضی از کشاورزان کف شالیزار‌های خشک، آتش بر پا می‌کردند و کاه‌ها را می‌سوزاندند و روز بعد لکه‌های سیاه و بزرگی در مقر آتش به جا می‌ماند. لکه‌هایی که نمی‌دانستم چرا اما همیشه از آن‌ها بدم می‌آمد!
...
هر سال تابستان، کلاس‌های آموزشی مختلفی از طرف دولت به رایگان در تنها مدرسه‌ی ابتدایی روستا برگزار می‌شد که مادرم تنها در کلاس خیاطی‌اش شرکت می‌کرد.
یک روز ساعت پنج عصر که مادرم به کلاس رفته بود به همراه برادم در حیاط مشغول توپ بازی بودیم که توپ پلاستیکی‌ راه، راه‌مان به دلیل یک پرتاب ناشیانه در میان شاخه‌های درخت انار گیر کرد. 
به ناچار و غافل از این که برادرم در پشت سرم ایستاده، آجر پاره‌ای از زمین برداشتم و دستم را با تمام قوا به عقب بردم تا به طرف توپ پرتاب کنم اما دستم  به چیزی در پشت سرم اصابت کرد!
سریع به عقب برگشتم و برادرم را دیدم که چون ماهی بر خاک تپیده، به زمین افتاده و خون از سرش می‌رود.
پاهایم ناگهان سست شد. به زمین نشستم، نفس‌هایم به شماره افتاد. ترس چون توسنی سرکش در قلب کوچکم وحشیانه می‌تاخت و لگد می‌کوفت. دست و پایم را گم کرده بودم. ناگهان، به صرافت افتادم که باید کمک بخواهم. برادرم بدون هیچ سر و صدایی روی زمین افتاده و با دست سرش را گرفته بود و از درد به خود می‌پیچید. هیچ وقت عادت نداشت موقع مریضی و درد شلوغش کند و به قول مادرم: 《 همیشه مظلوم بود. 》
با نفس‌هایی بریده که از ترس بالا نمی‌آمدند فریاد زدم: مادربزرگ...مادربزرگ.
مادربزرگم که روی حصیر، کف ایوان نشسته بود و لوبیا پاک می‌کرد با شنیدن صدایم هراسان سینی لوبیا را به گوشه ای انداخت و دانه های لوبیا مثل دانه‌های تسبیحی گسسته، هر یک‌ به گوشه‌ای غلتیدند و پخش و پلا شدند و صدایشان به گوش رسید.
مادربزرگم پلکان چوبی را با بیشترین سرعتی که در توانش بود پیمود و بالای سر برادرم حاضر شد.
_ یا امام زما...ن!  چی شده؟
او را از زمین بلند و کول کرد تا به لوله کشی شیر آب در نزدیکی چاه برساند، سپس با کمک زن همسایه که با شنیدن سر و صدا  خودش را سریع به حیاط خانه‌ی ما رسانده بود او  را از پشتش به زیر آوردیم و مادر‌بزرگ سر برادرم را زیر شیر آب گرفت و پس از خشک‌ کردن با دستمال تمیزی روی زخم را فشار داد و با پارچه ‌ای سرش را محکم بست.
برادرم را به اتاق بردند تا استراحت کند.
من که صورتم از هجوم اشک‌ها خیس شده بود و می‌دانستم چه سرنوشت بدی بعد از برگشتن مادر به خانه در انتظارم است؛ از مادربزرگ پرسیدم: اون خوب می‌شه؟
مادربزرگ که همیشه همه‌ی تقصیر‌ها را از چشم مادر بی‌گناه من می‌دید چشم غره‌ای نثارم کرد.

- آخه نمی‌دونم  این زن برای چی خونه را با دو تا بچه‌ی شیطون ول می‌کنه؟ کلاس خیاطی دیگه چه کوفتیه؟

ساعت هفت عصر وقتی مادر به خانه برگشت و برادرم را دید بی‌اختیار فریاد زد: 《خاک به سرم. چی شده؟ 》
مادربزرگ با گوشه و کنایه ماجرا را برایش تعریف کرد. من که در گوشه ای دور از دسترس مادر ایستاده و از ترس مثل موش شده بودم زیر چشمی به مادرم نگاه می‌کردم و حتی جرات به زبان آوردن کلمه‌ای را نداشتم.
مادرم نگاه تلخی از  روی خشم به من انداخت.

_  بازم شر به پا کردی؟ من فقط دو ساعت خونه نبودم. دختر تو کی می‌خوای عاقل شی؟
مگه این که دستم بهت نرسه!
و پارچه‌ی دور سر برادرم را با احتیاط باز و زخم سرش را برانداز کرد.
خوشبختانه خونریزی همان دقیقه‌های اول متوقف شده بود. آن طور که پیدا بود زخم آن قدرها عمیق نبود.
مادرم برادرم را بوسید و پرسید: پسرم درد داری؟
برادرم که گویی خودش را کمی هم لوس کرده بود گفت:《 زیاد نه. 》
من تمام آن روز را از ترس مادرم در اتاق مادربزرگ سپری کردم.
 شب وقتی پدر به خانه آمد، خجالت زده و با ترس و لرز، پاورچین، پاورچین وارد اتاق شدم.
مادر هیچ گاه جلوی پدر دعوایمان نمی‌کرد و تنها به این دلیل بود که جرات کردم و وارد اتاق شدم.
آهسته سلام گفتم و در کنج اتاق مچاله شدم اما جوابی نشنیدم. پدرم با اخم سر به زیر افکنده بود و حتی نگاهم نمی‌کرد. این واکنش او از هزار ناسزا برایم بدتر بود. خوب می‌دانستم که سکوت پدر معنای بدی داشت. یک آن، چشمم به برادر بیچاره‌ام  که با سری زخمی در بستر به خواب رفته بود افتاد و قلبم تیر کشید.
 ناگهان سنگینی نگاهی را روی خود احساس کردم. مادرم چون ببری خشمگین با اخم نگاهم می‌کرد.
با خود اندیشیدم که اگر الان پدر اینجا نبود مادرم  با ترکه‌ی درخت انار که مخصوص تنبیه ما بود آن‌قدر مرا می‌زد تا نفسم  دیگر بالا نیاید. آن‌قدر که کبودم کند.
سرم را پایین انداختم و در دل آیت الکرسی خواندم. خوب شد معلم‌مان مجبورمان کرده بود که آن را حفظ باشیم.
آن شب هم گذشت و من جان سالم از کتک خوردن به در بردم. زخم سر برادرم با مراقبت‌های مادرم و شستشوی روزانه‌ با دوا‌گلی که پای ثابت بیشتر خانه‌ها بود و از طرف مرکز بهداشت توزیع می‌شد طی یک هفته کاملا خوب شد.
پس از آن دیگر همیشه قبل از هر نشانه‌گیری و پرتابی به دقت چهار طرفم را نگاه می‌کنم و ترس آن حادثه همیشه در دلم زنده است. 

افسوس! دیگر سال‌هاست نه آن خانه وجود دارد نه مادربزرگ زنده است. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم مدت‌هاست جدول‌های کلاسیک با مداد سوسمار نشان حل نکرده‌ام، مدت‌هاست صدای فاخته‌ای آرامم نکرده، مدت‌هاست قریحه‌های کودکی در من مرده‌اند. آن دخترک بی‌محابا و شرور دیروزی کجا رفته است؟

به راستی آدمی را چه می‌شود؟ خزر همان خزر، سرسبزی همان سرسبزی، دیار همان دیار اما من دیگر آن من سابق نیستم.

آری،شاید نوشتن بتواند التیامی برای زخم‌ این جدایی‌ها باشد.

نویسنده: اندیشه پرویزی

ویرایش شده در توسط Salman rhm
  • Like 9
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

یه جاهایی توی دنیا هست که رنگ و بوی بهشت می ده؛ یه جاهایی که همه چیز در نگاهت زیباتر و دلنشین تر  و لبخند روی لب های سرخت واقعی تر از همیشه و به دور از دغدغه ها و مشکلات روزمره هست. یه جاهایی که دلت می خواد از خوشی جیغ بکشی و بگی: خدایا ممنونم به خاطر همه ی این زیبایی هایی که به ما هدیه دادی...

اینجا همون جایی که من بهشت و پیدا کردم؛ استان خوزستان، شهرستان بهبهان، سد مارون؛ همون قسمتی از زمین که حال دلت رو، رو به راه می کنه و میشه بهشت خدا روی زمین!

 

اما پا گذاشتن به این بهشت شرط داره، چه شرطی؟

شرطش اینه که وقتی داری از پیچ و خم کوهستانی دریاچه ی مارون عبور می کنی، نگرانی های زندگیت رو پشت سرت رها کنی و به دست آب مواج و طوفانی پشت سد بدی... بهت قول می دم که آنچنان پرقدرت اون ها رو با خودش می بره که حس سبک بالی اون لحظه رو با دنیا عوض نمی کنی.

 

وقتی که به خودت میای و بعد از چند ساعت توی ماشین نشستن و چشم دوختن به کوه و بَر و بیابون رو به بابات میگی: اِ...کی رسیدیم! یعنی دریاچه ی مارون همه ی خستگی هات رو با خودش برده که اون مسیر طولانی رو با عبور از سد به دست فراموشی سپردی.

 

از ماشین که پیاده میشی، کش و قوصی به بدن بی حست می دی، با یه نفس عمیق بوی گل های صورتی که تمام منطقه ی ویلایی رو پوشش داده، همراه با هوای تازه یِ دم غروب به ریه هات می کشی. با شوق ساک لباس هات رو از صندوق عقب ماشین درمیاری و به سمت درخت های سر به فلک کشیده ای که شبیه تونلی تنگ و تاریک ، در هم پیچیده شدند، می ری، از میان اون تونل ها که رد شدی، ویلای کوچیک شماره ی دو رو پیدا می کنی، البته شماره ی ویلا فرقی نمی کنه چون همه ی ویلاهای پلاژ مارون تقریبا با یه معماری شبیه به هم ساخته شده؛ ویلایی که شب ها صدای خنده های بلند عزیزانت رو به گوش جیرجیرک های لا به لای درخت ها و گلها شب بو می رسونه.

 

شب رو _با یه جوجه کباب مشتی و بعدش هم چایی آتیشی و تخمه و داستان جن های سرگردونی که با اغراق ها و فضاسازی بی نظیر دوست عمو جون، ترس و وحشت رو به جونت می اندازه و فقط می تونی بلند، بلند، بخندی که صدای های عجیبی که از میون درخت ها حس می کنی به گوشت نرسه_ به صبح می رسونی.

 

در اون میان شاید ساعتی پلک هات از خستگی روی هم افتاده باشه که با صدای شُر، شُر بارون بهاری لا به لای درخت های سرسبز اون منطقه ی بکر و دست نخورده چشم باز می کنی. لبخند همون لحظه روی لبت جا خشک می کنه و بی توجه به دختر عموت که کنارت دراز کشیده، بلند می شی و همین که قدم از قدم برمی داری، صدای آخش به هوا می ره، تو قهقه می زنی و بد و بی راه زیر لبش رو نادیده می گیری.

 

وقتی که دست هات رو، رو به آسمون ابری باز می کنی تا قطره ای از این رحمت خدا کف دستت بشینه، سردی قطره های درشت بارون رو به جون می خری و بوی خاک بارون خورده رو با ولع به ریه هات می کشی، لبخندت عریض تر می شه و قسم می خوری که اینجا قطعه ای از بهشت است...

 

وقتی که خسته از یه گردش حسابی با کلی عکس موندگار میون باغی از گلهای هفت رنگ بهشتی، والیبال بازی و دوچرخه سواری توی هوای بارونی به ویلا برگردی، فقط یه کاسه آش داغ با پیازداغ اضافه است که با دست عموجونت بهت تعارف میشه و حالت رو جا میار؛ همون لحظه دلت گرم میشه به حضور  مهربونی خدا در  وجود بنده هاش...

 

مگه همین نیست بهشتی که خدا وعده داده؟

 

جای دوری نیست! من همین جا، لا به لای سرزمین آدم و هوا، کنار کسانی که دوستشون دارم، پیداش کردم. 

  • Like 8
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح تلخ بهاری

 

با صدای شلوغ بازی های اول صبح پرنده ها پلک باز کردم. خورشید وسط اتاق هتل دامنش را پهن کرده بود و می خواست دل از ما ببرد.
از روی تخت بلند شدم و خیلی آرام به سمت پنجره گام برداشتم؛ هنوز برای بیدار شدن خانواده ام زود بود.
کنار پنجره ایستادم و نگاهم خیره به میدان نقش جهان ماند. چشم هایم روی گل کاری های زیبای کنار میدان چرخید؛ گویی امروز گل ها از همیشه زیباتر به نظر می رسیدند.
مردم خون گرم و مهمان نواز اصفهان در کنار مسافرهای نوروزی داخل میدان رفت و آمد می کردند. دل کندن از این شهر بعد از سه روز برایم خیلی سخت بود. اما امروز روز آخر سفر ما به این شهر بسیار زیبا بود و ما چند ساعت دیگر به سمت تهران راه می افتادیم.
چشم هایم به سمت آسمان چرخید، آسمان آبی تر از همیشه به من لبخند می زد.
مگر می شد از این صبح بهاری دل انگیزتر وجود داشته باشد؟!
دم عمیقی از اکسیژن های تازه ی شهر گرفتم و از کنار پنجره به سمت آینه رفتم.
روبروی آینه ی قدی ایستادم و به دختر روبرویم خوب نگاه کردم. مردمک های مشکی رنگش برق عجیبی می زد و خون به گونه هایش هجوم آورده بود. گویی عشقی پنهان در دل دارد. عشقی چند ساله که حتی خود دلبر هم از آن بی خبر است.
پلک هایم بسته شد و فکرم به پنج سال قبل سفر کرد. روزی که برای نخستین بار او را در دانشگاه دیدم و دل از کف دادم. بذر عشقش را در خاک قلبم کاشتم و او با توجه های گاه و بی گاهش، با نگاه های شیفته اش، آب بر خاک قلبم پاشید و دانه ی کوچک عشقم را پرورش داد.
نهال عشق در دلم ریشه دواند و شاخ و برگ هایش به دور قلب کوچکم پیچید.
هیچ گاه مستقیم و رو در رو با یکدیگر حرف نزدیم اما معنی نگاه هایش جز احساسی دو طرفه معنی دیگری نداشت.
چهار سال دانشگاه که به پایان رسید و هر دو فارغ التحصیل شدیم بدون آن که تکلیف این دل بی قرار من مشخص شود.
یک سال با تمام آشفتگی هایم گذشت تا این که در یکی از همین صفحه های مجازی_ که افراد فامیل و آشنا را به لیست دوست هایت اضافه می کنی_ او را دیدم و به دوست هایم اضافه کردم.
چشم هایم را باز کردم و با ذوق به سمت موبایلم رفتم. حال نزدیک به سه ماهی می شد که تمام دلخوشی ام همین صفحه ی مجازی شده بود. دلخوش شده بودم به همین حضورش از پس فاصله ها، به همین بودنش که حتی واقعی نبود. دیدن چشم هایش چیز دیگری بود اما همین لمس حضورش برای این قلب بی قرار من کافی بود.
موبایلم را برداشتم و قفل صفحه اش را باز کردم. ناخودآگاه مثل هر روز وارد صفحه ی مجازی شدم. لبخندم روی صورتم خشک شد؛ نگاه ناباورانه ام روی صفحه ی موبایل می چرخید. تمام شده بود... همه چیز تمام شده بود...
او مرا از دوست هایش حذف کرده بود.
دست هایم سست شد و موبایل از دستم روی زمین افتاد.
نگاه ماتم از پشت پرده ی اشک هایم به موکت عنابی رنگ خیره ماند.
گویی قلبم به ناگهان دچار خشکسالی شد و درخت پنج ساله اش با تمام ریشه هایش خشکید.
صدای آواز گنجشک ها توی سرم پیچید و نور خورشید چشم هایم را زد.
مگر می شد از این صبح بهاری تلخ تر وجود داشته باشد؟!

  • Like 10
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

کاش می ماندی!...

 

با سر انگشت های لرزانم روی تن سرد شیشه نقش هایی نامفهوم می کشم تا قدری ذهنم را منحرف کنم.
هوای بارانی امشب عجیب نیت زورآزمایی با دلم را دارد و خنده هایت را برایم تداعی می کند. گویی هم اکنون کنارم_ روی صندلی راک و در روشنایی ناچیز اتاق که از دیوارکوب نشأت گرفته است._ نشسته ای و همانند همیشه به گیج بازی هایم با صدای بلند می خندی و سرتکان می دهی.
تبسمی نامنتظره به لب هایم جان می دهد و با تن دادن به وسوسه ی خیالت در آغوش زمان به ماه ها پیش سفر می کنم.
روزی که برخلاف عادت زود به خانه آمدی و پیش از آن که در را ببندی نامم را با صدای بلند خواندی.
شنیدن صدایت کفایت می کرد تا دست و پایم را گم کنم و بی حواس دور خودم بچرخم.
دگر بار که آوای خوش آهنگ صدایت در خانه پژواک شد و من را به اسم خواندی؛ همان طور که دستپاچه و با شتاب پیش بند را از کمرم باز می کردم تا مشتاقانه به استقبالت بیایم، پاسخت را با جانم پیش کش کردم.
به قدر پلک برهم زدنی پیش بند را باز کردم و روی کابینت پرت کردم و برگشتم تا از آشپزخانه خارج شوم اما هیجان تو بر اشتیاق من چربید که فاصله ی راه روی باریک ورودی را تا رسیدن به من با چند گام بلند پیمودی و تا به خود بجنبم، دست هایت را دور کمرم تاباندی و بوسه ای پرمهر بر پیشانی ام نشاندی.
قلبم تکان سختی خورد و لبخندی محو زدم و دست هایم بی اختیار روی شانه هایت نشست که فشار پنجه هایت روی پهلوهایم فزونی یافت.

با شعف پلک بالا کشیدم و به برق دوست داشتنی نگاهت خیره شدم که هوا و اسفند و عید را بهانه کردی تا به خرید برویم.

با شوری که از شادمانی تو در جانم به غلیان افتاده بود در کم ترین زمان ممکن آماده شدم و دوشادوش یک دیگر از خانه بیرون رفتیم.
به محض این که پا به خیابان گذاشتیم، نسیمی خنک وزید و لرز اندکی بر تنم نشاند.
چه لذتی داشت زمانی که با دست های مردانه ات شانه هایم را در بر گرفتی و من را به سینه ات چسباندی.
من و تو از این عاشقانه های ناب به وفور داشتیم ولی آن روز عشق به شیوه ای خاص برای مان جلوه گری می کرد و من برای چند هزارمین بار میان دست هایت دل باختم و با قدم های محکم و استوارت قوت قلب گرفتم.
خرید و گم شدن میان غوغای زمستان و بهار که هیاهوی عابرها و فروشنده ها را به دوش می کشیدند تنها بهانه ای بود تا عاشق ترم کنی.
با ضربه ای که یک باره به پنجره خورد از خلسه ای شیرین خارج شدم و شانه هایم بالا پریدند و نگاهم به سیاهی شب و بارانی افتاد که شدت گرفته بود.
لبخندی که بی اراده روی لب هایم نقش بسته بود به تندی گریخت و سرم با تردید به طرف صندلی خالی چرخید که به نرمی تکان می خورد.
بغضی به وسعت ماه ها نداشتنت بر گلویم نشست و قطره اشکی ملول از گوشه ی چشمم چکید و باور نبودنت را برایم تکرار کرد.
راستی... تنها یک سؤال!
تو که دنیایم را ترک کردی و به قدر آسمانی شدن از من دوری جستی...
آه...
دل تنگ نشده ای؟!

ویرایش شده در توسط sh1391fa
  • Like 9
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

شلمچه (راه بهشت)

به اصرار دوستانم قبول کرده بودم تا در اردو راهیان نور دانش آموزی ثبت نام کنم و دراین راه با آنان همراه شوم موضوع را که با خانواده درمیان گذاشتم همه تعجب کردند ... حق هم داشتند من؟ صحرا معتمد؟ کسی که حتی بلد نیست نماز بخواند؟ مادرم فکر می‌کرد دستش انداخته‌ام  راستش را بخواهید خودم هم باورم نمی‌شد... ولی با خودم گفتم این هم همانند دیگر اردوهاست برای خوش‌گذرانی می‌روم...

روز رفتن فرارسیده بود حال و هوای شگفتی داشتم اما خودم را به بی‌خیالی زدم شادبودم می‌گفتم و می‌خندیدم آهنگ‌های ناروا گوش می‌کردم و...

ساعت 12 شب به شهر اهواز رسیدیم برای استراحت به خوابگاه رفتیم و شب را در آنجا سپری کردیم صبح روز بعد همه آماده رفتن به منطقه طلاییه شده بودیم چادرمشکی کش‌دارم را به اصرار مدیر سر کردم همراه دوستانم راه افتادیم وارد منطقه طلاییه که شدیم دوستم فاطمه کفش هایش را درآورد ازش پرسیدم این کارها دیگر برای چیست؟ با لبخند نگاهم کرد و گفت خاک اینجا مقدس است آغشته به خون شهداست باید پای‌برهنه راه برویم. بهش گفتم این حرف ها خنده دار است من که اعتقادی ندارم اما او به یک لبخند بسنده کرد و راه افتاد سرم را پایین انداختم و پشت سرش حرکت کردم درونم حس عذاب داشتم از گفته خودم پشیمان شده بودم نمی‌دانم چرا می‌خواستم کفش هایم را از پای دربیاورم اما خجالت میکشیدم بازهم به خودم گفتم مهم نیست و بی‌خیال شدم دوباره همان صحرای معتمد شدم.

روی زمین کنار فاطمه نشسته بودم به عکس هایی که باهم انداخته بودیم نگاه می‌کردم فاطمه آرام گفت: چقدر با چادر زیباتری! به عکس خودم نگاه کردم راست می‌گفت خیلی خوشگل تر شده بودم،قصد کردم گاهی برای عکس گرفتن چادر سر کنم...

غروب از منطقه طلاییه برگشتیم 2 بامداد بود من هنوز خوابم نبرده بود ،فکر و گمان دست ازسرم برنمی‌داشت با هر ترفندی بود به خواب رفتم.

صبح  به منطقه اروندرود رفتیم مکان زیبایی بود; بچه‌ها می‌گفتند قرار است فردا به منطقه شلمچه برویم فردا آخرین روز بود که اینجا بودیم فاطمه می‌گفت اگر شلمچه را ببینی حال و هوای آدم را از خود بی‌خود می‌کند مخصوصاً غروبش اشکت را درمی‌آورد...ازش پرسیدم چرا مگر در آنجا چیست؟ گفت باید خودت ببینی و احساسش کنی . در فکر فرورفتم با خودم می‌گفتم مگر آنجا چگونه است که فاطمه می‌گوید از خود بی‌خودت می‌کند؟ مگر غروبش با غروب‌های دیگر فرق دارد؟ مگر... و هزاران سؤال دیگر که در ذهنم نقش بسته بود.

آن روز با هزار فکر و خیال به سختی سپری شد و روز سوم فرارسید آماده رفتن شده بودیم در دلم غوغایی به پاشده بود وقتی به آنجا رسیدیم تعجب کردم نکند اشتباه آمدیم ؟ به فاطمه گفتم مگر قرار نبود برویم شلمچه پس چرا اینجا آمدیم؟ فاطمه با تعجب گفت خب اینجا شلمچه است. گفتم:چی؟ اینجا؟ اینجا که فقط خاک است;هیچی ندارد.فاطمه فقط لبخندی زد و گفت بیا خودت متوجه می شوی. نمیدانستم منظورش چیست ،همراهش راه افتادم .با هر قدم دلم بیشتر میلرزید نمیدانستم این چه حالی است ; دیگر پاهایم توان راه رفتن نداشتند; روی زمین افتادم و زار زار گریه میکردم انگار از زمان ومکان خارج شده بودم حس میکردم جوانی با لباس جبهه روبه رویم ایستاده و راهی را که انتهایش سفید است نشان می دهد.صدایش را میشندیدم که به من میگفت: خوش آمدی این راه بهشت است راهی که تورا به خدا نزدیک میکند امروز را از دست نده دلت را خدایی کن. تو پرسیدی چرا اینجا فقط خاک است آری اینجا فقط خاک است اما اطراف را نگاه کن دوستانم را ببین که چگونه زیر تانک و گلوله های دشمن شهید می شوند(صدای گلوله ها و الله و اکبر سربازان در گوشم میپیچید.اطرافم پر بود از جنازه هایی که خونشان روی زمین جاری شده بود و میجوشید ) ادامه داد:اینجا خاک است اما خاکی که خون من و دوستانم بر روی آن جاری شده ما خون دادیم تا شما در آرامش باشید. اگر میخواهید ما خوشحال باشیم راه مارا زنده نگه دارید... با هر کلمه از حرف هایش اشک هایم بیشتر جاری می شد حرف هایش که تمام شد لبخندی زد وبه سمت همان راه سفید حرکت کرد صدایش زدم اما نمیشنید و هرلحظه دور تر و دور تر میشد تا اینکه در آن سفیدی محو شد.

به خودم آمدم صدای فاطمه را شنیدم که می پرسید حالت خوب است؟ توان حرف زدن نداشتم فقط سری به معنای آری تکان دادم. حال و هوایم فرق کرده بود انگار دیگر آن صحرا نبودم صحرای دیگری شده بودم .آفتاب داشت غروب میکرد دلم خیلی گرفته بود پایین (تابلوی فقط یک سلام تا کربلا) نشسته بودم و به خورشید در حال غروب کردن نگاه میکردم و اشک هایم آرام روی گونه هایم می ریخت. مدیر بچه هارا صدا میزد تا بلند شوند که حرکت کنیم پاهایم همراهیم نمیکردند با کمک فاطمه بلند شدم و راه افتادیم اما دلم را آنجا جا گذاشتم.

فردای آن روز وقت رفتن فرارسیده بود اشک هایم تمامی نداشت همه دوستانم تعجب کرده بودند برایم مهم نبود دیگران چه فکری میکنند برایم این مهم بود که من تازه خودم  و خدایم را پیدا کرده بودم .

این سفرهم تمام شد اما دیگر من آن دختر بدحجابی که شادی هایش را در این دنیا خلاصه می کرد نبودم.چادری شده بودم خوشحالی هایم فرق کرده بود شادی هایم زیبا تر شده بود تلاشم را به کار گرفته بودم تا خودم را به خدا بیشتر از قبل نزدیک کنم و راه شهدا را ادامه بدهم ;و چه زیباست قدم در راه خدا گذاشتن.

ویرایش شده در توسط zz1380zz
  • Like 9
  • Thanks 1
  • Sad 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در آبان 97
زنگ  دوم خانم معلم عینک دور مشکی اش را روی نوک بینی چفت کرد و بعد از وراندازی کلاس نگاهش روی من ثابت ماند  و من بااینکه نگاهم را از چشمانش می دزدیدم اما سنگینی  نگاهش  راه را برویم کیپ بسته بود   
باران یگانه بیا انشاتو بخون 
دفتر انشامو برداشتم و رفتم پای تخته یه نگاه به همکلاسی ها و یه نیم نگاه به خانم طاهری و زل ه نام خدا...  این بود انشای من 
خانم معلم با صدای بلند فریاد زد بیرووووون    
گفتم اخه اجازه 
تکرار کرد بیروووون 
سرمو انداختم پایین و اروم از کلاس خارج شدم و شنیدم که خانم معلم گفت این زیباترین انشایی بود که تو تمام دوره کاریم شنیده بودم اما یه مسله ای بین من و باران هست که باید حل بشه

و درو باز کرد و خودشم اومد بیرون کلاس  روبروم ایستاد قدش خیلی بلندتر از من بود  گفت باران این انشا رو تو نوشتی یا مریم  (خواهر دوقلوم که کلاس بغلی بود)  گفتم باهم نوشتیم  گفت این انشارو زنگ اول مریم خوند  گفتم  بد بود خانم؟ گفت از یه انشا دونفر نمیتونن  نمره بگیرن یا تو نمره میگیری یا مریم 
گفتم خانم معلم ما با هم نوشتیم نمره مال هردوتامونه گفت من به یه انشا بیست چطوری ده بدم ؟ 
گفتم پس به من صفر بدید به مریم بیست 
انگار خانم معلمو برق گرفت یهو با صدای بلند گفت خدای من امکان نداره 
پرسیدم چرا خانم معلم  دولاشد صورتمو تو دستاش گرفت گفت  هفته قبل  انشای قبلیتون هم همین مشکل و داشت و جواب مریم هم همین بود  
گفتم خانم اجازه من و مریم همیشه باهم گرسنه یا تشنه میشیم همیشه با هم واسه اب خوردن از کلاس با اچازه بیرون میایم  باهم مریض میشیم با هم تب میکنیم

با هم میخندیم اصلا با هم بدنیا اومدیم  چرا هیچکس نمیفهمه ما یه نفریم 
خانم طاهری دستمو گرفت و برد دم در کلاسی که مریم درس ریاضی داشت   لای درو باز کرد و گفت نگاه کن مریم دااره درس ریاضی و مرور میکنه  و درو بست گفت اگه بگی الان مریم  به چی فکر میکنه میفهمم که شما دوتا یه نفرید من کات و مبهوت  جواب دادم نمیدونم 
گونه های خانم طاهری گل انداخت لبخندی زد و اروم گفت باران شما دونفرید هیچکس نمیتونه بگه من نمیدونم به چی فکر میکنم
بعد از این هرکدوم انشای خودتونو مینویسید  فهمیدی 
با صدای اروم گفتم اجازه خانم چشم.

  • Like 9
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به به ، خاطره ها واقعا زیباست ، فعلا اجازه میخوام اسم نبرم ، همینقدر بگم از دوستانی که شرکت کردند صمیمانه سپاسگزارم .

  • Like 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

مسابقه خاطره نویسی

*گربه پریسا*

سلام به بخشی از ذهن من خوش اومدید . من هر وقت بحث خاطره گفتن پیش میاد بالغ درونم یه جوری چشم‌هاش می‌چرخونه که قشنگ، می‌تونی بفهمی داره مسخره‌ات میکنه میگه : چه عجب برگشتی ببینی چه کار کردی، شاید سرت به سنگ خورد و یکم عاقل شدی ! از اون طرف کودک درونم دستم می‌گیره و من رو کشون کشون، می‌بره یه گوشه‌ای تا همون شیطنت‌هارو ببینم و کلی بخندم. در هر صورت الان سن و سالم یه جوریه که توقع دارن با اون بالغ درونم بیشتر رفت و آمد کنم؛ ولی چه کنم که کودک درونم یه لنگه پا وایساده روی این قسمت از خاطراتم میگه این تعریف کن .
سال ۱۳۸۵، ترم اول دانشگاه ، تقریباهیفده یا هیجده ساله بودم و سخت ترین رشته ی‌ تحصیلی دنیا رو که فیزیک باشه با وسواس خاصی می‌خوندم . دو تا خواهر دارم،خواهر بزرگ من ۴ سال از من بزرگتره و خواهر کوچکم ۲ سال و نه ماه کوچیکتر، از لحاظ جثه و قد و هیکل من متوسط هستم، ولی خواهرام از من قد بلندتر و درشت تر هستند . از دانشگاه اومدم خونه و کلی حالم خراب بود و غر می‌زدم که چرا امتحان میان ترم فیزیک با ریاضی عمومی یه روز شده و حالا چه کنم چی‌کار کنم ؟ خلاصه اعصابم خورد بود مدام اوقات تلخی می‌کردم . اومدم خونه دیدم، به به همه جا بوی خوش شوینده میاد، از بوش خوشم میاد چون یکم وسواسی هستم. خلاصه همه جا مرتب شده بود و همه چی برق می‌زد.
خونه ما دوبلکس بود و با راه‌پله از کنار دیوار به اتاقهای بالا میرسید و اتاقها هم همه پنجره‌هایی داشتن که دیدشون به طبقه پایین مخصوصا پذیرایی باز بود . البته اگه نقطه‌ ی مناسب پیدا میکردی، تا انتهای پذیرایی و آشپزخونه‌، که در امتداد هم بودن رو، می‌تونستی ببینی. اینا همه کشفیات خود من بود، وقتی فضولیم گل می‌کرد .
داشتم با بی حوصله‌گی پله‌ها رو بالا می‌رفتم و با خودم غر می‌زدم، که فاطمه خانوم زن مهربونی که خیلی واسه ما زحمت می‌کشید، گفت: سارا جان نمیای یه چیزی بخوری دلت ضعف رفته ها ؟ منم کیفم‌ رو روی دوشم یه وری پرت کردم و گفتم: دورت بگردم خیلی خسته ام یه دوش بگیرم میام، چی داریم واسه خوردن حالا ؟
فاطمه خانوم یه لبخند جالبی زد و گفت: باید حاضری درست کنم برات؛ مامانت گفته بوی غذا نپیچه تو خونه !
منم یه لبخند شیطونی زدم و گفتم: اِوا... چرا؟! نکنه خبریه بعد سه تا دختر هوس پسر دار شدن کرده ؟
فاطمه خانومم که همیشه از شوخی‌های من ریسه می‌رفتم، در حالی که با دستش جلو دهنش رو می‌گرفت تا موقع خندیدن دندوناش معلوم نشه، گفت: خدا نکشتت دختر! برو لباس‌هات عوض کن، زود بیا یه چیزی بخور که مهمون داریم !
منم که در راه رسیدن به اتاقم، دو سه تا پله رو رفته بودم بالا ، دستم گذاشتم روی نرده و از همون بالا با یه جهش چرخشی پریدم کنار فاطمه خانوم ؛ که از ترسش دوتا قدم عقب رفت و چشم‌های گرد شده‌اش رو به من دوخت، و زیر لب فکر کنم ذکر استغفرالله می‌گفت .
پرسیدم مهمون کیه نکنه باز اون پسر مهندس بی خاصیت، خودش دعوت کرده اینجا ؟
فاطمه خانوم یه خنده‌ای کرد و عادت داشت خیلی می‌خواست بگه از جوکت خوشم اومد، دستش می‌کوبید روی رون پاهاش و یکم به جلو خم می‌شد. منم که عاشق این کارش بودم. پیش خودم گفتم، بزار یه چیز دیگه بگم بیشتر بخنده برام.
گفتم: نکنه دوست مامان می‌خواد بیاد آندوسکوپیمون کنه ؟ یه دفعه جدی شد و ایستاد و نگاه به ساعت روی دیوار انداخت و من و هول داد طرف پله‌ها، منم شوکه از اینکه نتیجه کار و فکرم یکی نشده بود، گفتم: چی شده حالا چرا من هول میدی ؟
- برو بالا دختر! الانه که مهمونا بیان، بدو مامانت ببینه اینجا اینجوری وایسادی، دعوات می‌کنه!
سرم برگشت طرفش با لحن طلبکاری گفتم: بابا منم آدمم، یه نصف روز میرم دانشگاه دلیل نمیشه بچه این خونه نباشم ! خوب به منم بگین چی شده آخه؟!
پام رو گذاشتم روی پله اولی که خواهرم سمیرا، همون خواهر بزرگه، بالای پله ها رسید. دیدم به به چه تیپی زده! یه کت دامن خوشگل بنفش پر رنگ تنش بود، حسابی به خودش و موهاش رسیده بود.
فاطمه خانوم تا سمیرا رو دید کلی قربون صدقه رفت و ماشا‌الله، ایشا‌الله گفت؛ که من سر در نیاوردم یه سلام به سمیرا کردم؛ که جواب نداده، گفت: سارا برو بالا، پایینم نیا! بابا گفته تو و پریسا بالا بمونین! بدو الان مهمونا میان!
واسه بار اول ته دلم لرزید فکر اینکه واسه سمیرا قراره خاستگار بیاد، تموم تنم رو مور مور می کرد. یه دفعه مقنعه‌ام رو از سرم برداشتم و گفتم: یعنی چی ؟! نکنه واسه تو داره خاستگار میاد؟!
فاطمه خانوم که هنوز با هول دادن من رو پله‌ها درگیر بود، گفت: خوبه حالا توام، مگه الان رفته سر سفره عقد نشسته که اخم‌هات رفته توی هم ؟! خوبه پسر نیستی، وگرنه می‌گفتم غیرتی شدی!
منم که دیگه از اون حالت شوخ طبعی اومده بودم بیرون، به سمیرا که داشت پایین میومد نگاه کردم و با اخم گفتم: حالا نیشت ببند! اون کدوم مفلوکیه که نمیدونه پاش کجا داره می‌ذاره... هان ؟ ببینمت سمیرا ! تو می‌شناسیش، کی هست ؟ صد دفعه نگفتم، هر پسری پنچری ماشینت گرفت، آدرس خونه رو بهش ندی؟
این از قصد گفتم چون خواستگار قبلی دقیقا همین‌جوری اومده بود. سمیرا دستش دور بازوی من انداخت، من رو چندتا پله بالا برد و گفت: برو بالا حالا بهت میگم. خودمم نمی‌شناسمش!
منم با کلافه‌گی چشم چرخوندم و گفتم: باشه میرم بالا، ولی تا من این پسره قراضه رو ندیدم، بله نمیگی ها!
سمیرای طفلی با همه خانومی و متانتش یه لبخندی زد و گفت: باشه خواهر کوچولو!
منم با همه جدیتی که نداشتم و یهو پیدا کردم، گفتم: نیشت ببند! اون رژتم کم می‌مالیدی، بد نبود؛ برو پاکش کن !
رفتم بالا، یادمه خیلی دلخور بودم، نمیدونم چرا ! ولی دلم نمیخواست کسی، ما سه تا خواهر جدا کنه. احساس می‌کردم به خونمون حمله شده، باید سنگر بگیرم و آماده باشم!
رفتم بالا به سمت اتاق پریسا همون خواهر کوچیکترم، دیدم خیلی عادی نشسته رو تختش و سرش توی موبایلشه. لحن صدام دلخور و ناراحت بود دلم می‌خواست، یه چیزی به پریسا بگم اشکش در بیاد.
قبل اینکه سلام کنم گفتم: هان چته تو؟! به کی پیامک می‌زنی نیشت بازه! دسته‌گل به آب ندی! بعدم اون پات بذار کنار بشینم؛ همه جاها رو گرفتی!
پریسا با ابروهایی که به بالا رفته بود، گفت: چته تو هاپو شدی؟! شارژ خریدی برام؟
دستم بردم توی کیفم و با دلخوری شارژی که از سوپری کنار دانشگاه خریده بودم، گرفتم تو صورتش و تهدید وار گفتم: دیگه از شارژ خریدن خبری نیست! سن و سالتون یه جوریه کار دست آدم میدین!
پریسا شارژ گرفت و گفت: باشه بابا توام یه کار ازت خواستم.
داشت کد شارژ وارد می‌کرد که دستم گذاشتم روی مبایلش و یکم صورتم بردم جلو و آهسته گفتم: ببینم پریسا تو این پسره که امشب میاد خاستگاری سمیرا رو میشناسی ؟
پریسا هم به تقلید از من یه نگاه به در باز اتاقش کرد و صورتش آورد نزدیک و آهسته گفت: برادر دوست مامانه؛ دکتر عرفانی. میگن پسر خوبیه. مامان از صبح داره تعریفش می‌کنه!
منم با حرص و دلخوری گفتم: مامان که هر روز صبح یا مطب یا دانشگاه... چطور شد همه رو کنسل کرده امروز نشسته از برادر دوستش تعریف کرده! بعدم میدونی چیه، خوب بود به جای این کارا، صبح زنگ میزد به دکتر عرفانی از خوبی‌های سمیرا تعریف می‌کرد؛ یعنی چی ما عادت داریم هی از غریبه ها تعریف می‌کنیم!
توی بحث همین غر زدن‌ها بودم که صدای زنگ، توی دو طبقه خونه پیچید. یه دفعه صاف نشستم و گفتم: پریسا من هر جور شده باید این بخت برگشته رو ببینم! پریسا هم گفت: کاری نداره، تو که بلدی برو ببینش! دوباره خونسرد برگشت سر جاش و سرش با گوشیش گرم شد.
منم کیفم گذاشتم توی اتاق پریسا و موبایلم رو بی صدا کردم و راه افتادم. رسیدم توی راهرو تصمیم گرفتم به طور نامحسوس وارد یکی از اتاق ها بشم و از اونجا اوضاع پایین رو رصد کنم. اتاق مامانم گزینه خوبی بود، ولی دید کاملی نداشت. تصمیم گرفتم برم اتاق ورزش، فقط بدیش این بود راهش دور بود.
آهسته و آروم عین سربازها روی زمین خوابیدم با دستهام خودم به جلو می‌کشیدم تا به اتاق مورد نظرم برسم.این سختی رو به جون خریدم تا دیده نشم، چون شنیدم که مامان وقتی سراغ ما رو گرفتن گفت، من و پریسا رفتیم خونه مامان‌بزرگم !
بلاخره بعد اینکه تمام عضلات کتف و پشت بازوم ورم کرده بود، رسیدم به در اتاق مورد نظرم. از اونجایی هم که عادت ما بود هیچ وقت در هیچ اتاقی رو نمی‌بستیم، خیلی راحت رفتم داخل.
الان که فکرش می‌کنم با خودم می‌گم، نکنه دیسک کمرم اونم تو اون سن، حاصل همین کارم باشه؛ به هر حال بد آموزی نداشته باشه، لطفا شما از این کارا نکنین !
همه جا تاریک بود و فقط نور کمی از پایین، اتاق رو روشن می‌کرد. من رسیدم به پنجره با دوتا انگشتم آهسته پرده رو دادم کنار و جمع حاضر در طبقه پایین رو از نظر گذروندم. همه خیلی شیک و رسمی نشسته بودن و با هم تعارف می‌کردن و فاطمه خانوم هم مشغول پذیرایی بود و جلوی دید من رو گرفته بود. منم با خودم گفتم، اصل کاری باید اون باشه که فاطمه خانوم داره خیلی تعارفش می‌کنه! منتهی جلو دید من رو گرفته بود. یه پف کلافه‌ای کشیدم و نگاهم توی تاریکی دور اتاق چرخوندم، دیدم دوچرخه ثابت اون گوشه میتونه مثل یه پله، من رو ببره بالاتر تا بتونم اون یه نفرم ببینم . خلاصه آهسته کشیدمش سمت پنجره و ازش رفتم بالا. دیدم فایده نداره صورتش هنوزم نمی‌تونم ببینم، پام رو گذاشتم روی زین دوچرخه ثابت و آهسته خودم کشیدم بالا و اون یکی پام رو برای حفظ تعادلم گذاشتم روی دسته‌اش و چهار چنگولی پرده رو چسبیدم تا نیوفتم. اما تا چشم‌هام به جناب شازده خان افتاد نفسم حبس شد. یه پسر جوون جای برادری خوب و آقا اما با ریش و سیبیل، چیزی که سمیرا ازش خوشش نمیومد! داشتم دنبال سمیرا می‌گشتم، تا قیافه‌ی شاکی یا راضیش رو ببینم و تحزیه تحلیل کنم، که چشمتون روز بد نبینه!......
ظاهرا زیادی به جلو خم شده بودم و دوچرخه زیر پام از حالت تعادل خارج شده بود! دو راه داشتم یا خودم به جلو پرت می‌کردم، که در این صورت پنجره باز می‌شد و روی راه پله‌ سقوط می‌کردم، یا باید پرده رو رها می‌کردم و به عقب می‌رفتم و کف اتاق پهن می‌شدم!
در بهترین حالتش اگه کمرم به دسته تردمیل نمی‌خورد، ولی روی نقاله‌اش فرود می‌اومدم و می‌تونستم، از افتادن دوچرخه هم روی خودم جلوگیری کنم. داشتم تجزیه تحلیل می‌کردم که دیدم پرده اتاق شل شد و مشتی تور مچاله شده روی بازوهام جمع شد و یه میله فلزی براق هم از جلو چشم‌هام گذشت و با سر و صدای خیلی زیاد من و پرده و دوچرخه ثابت دقیقا کنار نقاله تردمیل، کف زمین پهن شدیم!
چشمتون روز بد نبینه؛ ولی همراه با سقوط پر سر و صدای ما، لوستر اتاق هم با ضربه ی چوب پرده روشن شده بود و من فکر کنم با وجود اینکه، کسی تا امروز به روم نیاورده؛ ولی همه اهل پذیرایی من رو دیده بودند!
حالا دیگه نه می‌تونستم بلند بشم و لوستر رو خاموش کنم و نه میتونستم از دردی که توی بدنم پیچیده بود پاهام تکون بدم! پرده رو کشیدم روی سرم و داشت اشکم واسه این بد بیاری در میومد، که فاطمه خانوم اومد تو اتاق و تا من اون وسط دید چنگ گرفت به صورتش که دختر چیکار کردی تو و شروع کرد به شماتت کردن من. بعدم بلند جوری که همه اهالی پایین متوجه بشن گفت: چیز خاصی نبوده و بعد رفت بیرون و از همون بالا واسه بقیه توضیح داد گربه پریسا شیطونی کرده!

منم دیگه تا آخرای مهمونی از زیر اون پرده و دوچرخه در نیومدم و آروم و بی صدا توی همون اتاق نشستم.
فقط این داماد ما، یادمه دو هفته بعدش که بله برون بود، واسه خاطر چزوندن من دنبال گربه پریسا می‌گشت، البته از خجالتشون در اومدیم ها یه سگ هاسکی وحشتناک نشونش دادیم که دیگه هوس گربه دیدن نکنه!

ویرایش شده در توسط سارا پیوندی
  • Like 8
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کودکیِ شیرین

مقدمه:کاتب تقدیرها، دفتر‌هایش را ورق می‌زد. به دست‌خط خودش که چندی زیبا و چندی پژمرده می‌شد، می‌‌نگریست. ذهنش قدری بلند بود که به آن نمی‌رسید آنچه را می‌نوشت شاید روزی خدای دفتر تقدیری، دلش برای صفحه‌‌ی بَدو دفترش پر بزند ولی از حس پریدن و پرنده بودن خالی باشد.

***

عباس تندتر دوید و جیغ و خنده‌ی بچه‌ها به هوا شتافت. همه‌مان بی توجه به گرد و خاکی که روی صورت‌مان می‌نشت و پیراهن‌های تازه شسته و رفته شده‌مان که با خاک و خل‌ها خو می‌گرفت، یک صدا می‌گفتیم "تندترش کن".

آن موقع حس خوب پرواز و آزادگی را می‌جویدیم و تکه‌های مانده بین دندانمان را بیرون می‌کشیدیم و مزه مزه می‌کردیم که فراموشمان نشود چه دورانی داشتیم.

عباس فرغون را ایستاند و نفسی گرفت. هرچه نباشد از ما بزرگ‌تر بود و تازه موهای صورتش رنگ سیاهی به خود گرفته بود. با پشت آستین لباسِ سبزش عرق‌های روی پیشانی‌اش که یکی پس از دیگری در این هوای خر تب کن روی صورتش اتراق می‌کردند، پاک کرد و رو به ما گفت:

«دیگه بسه بهتره که جمع کنیم بریم. می‌ترسم ننه‌م دوباره بل بگیره.»

هر سه تایمان عجیب حرف گوش کن شده بودیم. دشت امروزمان را گرفتیم. بیشتر از این می‌تازاندیم، به پَرمان می زدند و مجبور می‌شدیم خوشی‌ها را ناچاراً قِی کنیم. پسر همسایه‌مان پایین پرید و من هم دستم را لبه‌ی فرغون قرمز رنگی که بس سیمان به آن ماسیده بود به کِدِری میزد، گذاشتم و بدون توجه به خراشیده شدن دستم پایین پریدم. آنقدر بدنم می‌خارید که انگار کک به تنم افتاده است. از جَیب تا دامنم را که نگاه کردم... وای بر من! شلوار رُفو شده‌ام که چند روز پیش زانوهایش با پارچه نو شده بود و خانم جان تازه شسته بود؛ خیس خاک رفت بود. حتما این دفعه خانم جان با ساطور پوست تنم را جدا می‌کرد و با آن سجاده می‌دوخت. بدون شک آن تسبیح نگین فیرزوه‌اش، تضاد طنز آمیزی با پوست تنم ایجاد می‌کرد؛ یا شاید هم مثل همیشه زخم زبانش را بر کله ی پدرم پتک می‌کرد و می‌گفت"خاک تو سر یدالله با این بچه گنده کردنش" 

سرزنش‌های خانم جان هم شیرینی‌های خودش را داشت که سر هر سفره‌ای می‌گذاشتی حکمش از عسل هم بالاتر بود.

صدای مُف مُف نازنین خواهر عباس که سرما خورده بود، خنده‌دارترین طنینِ جاده خاکیِ مسکوت شد. کل صورتش را گویی در دیگ لبو آبپز کرده بودند بس که لپ هایش گلگون شده بود. نازنین با استفهام گفت:«خان داداش بریم خونه شهروز اینا فیلم ببینیم؟»

عباس بادی به غبغب داد و سینه‌اش را مثل کفتر سپر کرد. کمی شلوارش را بالا کشید و با ترش رویی جواب نازنینی که جانش برای پلنگ صورتی‌ای که در تلوزیون خودشان خاکستری بود و در تلوزیون شهروز و این‌ها به صورتی می‌زد، در می‌‌رفت، جواب داد:« نه خیر. مگه تلوزیون خونه‌ی خودمون با تلوزیون اونا چه توفیری داره؟»

تا آمدم دهانم را باز کنم، شخصی رخصت نطق کشیدن را از من گرفت.

شهروز که از ما بزرگ‌تر و از عباس کوچک‌تر بود از روی تپه پایین آمد تا باری دیگر کاسه‌ای داغ‌تر از آش شود.

نازنین سرش را نزدیک آورد و زیر گوشم جملاتی را پچ‌پچ‌کنان نواخت. آن زمان آنقدر که مشتاق بودم صدایش را ضبط کنم و از روی آن املا بنویسم، خواهان آن نبودم که صدای وز وز معلممان را بشنوم:« وای خدایا شلوارش رو! چقدر پیلی داره! از مال عباسم بیشتره.»

نگاهم را به شلوار شهروز که هر پاچه‌اش پنج تا پیلی داشت دوختم. پول پدرش از پارو بالا می‌رفت ولی پیلی هم چیزی نبود که خانم جان نتواند از پسش بر بیاید. با کمال تأسف و شوربختی هرموقع به خانم جان می گفتم چند پیلی به شلوارم بده، به سبیل نداشته ام ریشخند می بست و با حرف‌هایش آن را تاب می‌داد.

شهروز دست به سینه رو به عباس جواب داد:«واسه چی خودت و نازی نمیاین خونمون فیلم ببینید؟ چه فرق داره آخه پسر؟»

عباس که نرم نرمک داشت به قبایش بر می خورد، افسار پاره کرد و دقیقا پاهایش را مماس کفش‌های واکس‌زده‌ی شهروز گذاشت و از بالا نگاهش کرد:«اول که نازی نه و نازی خانم دویُم من فرقشو مشخص می‌کنم شیرفهم؟»

من که دیدم اوضاع دارد شیر تو شیر میشود میانجی‌گری کردم و خودم را با احتیاط بین شهروز و عباس انداختم تا خط و خشی بر روی کفش‌های براق شهروز نیاندازم.

آتش عباس که خوابید شهروز دست در جیب کرد و رو به ما گفت:« می‌خوام یک چیزی رو بهتون نشون بدم ولی قول بدید چفت فکتون وا نشه، قبول؟»

نازنین با آن چهره ی دماغی‌اش که نمکی‌ترش کرده بود به لباس قرمزش تاب داد و با غمزه گفت:«من که قول میدم.»

همگی با سر حرف نازنین را تایید کردیم. شهروز کاغذی را بالا آورد و رو به رویمان جولان داد:«می‌دونید این چیه؟»

همه با تعجب و چشمانی گرد شده به اسکانس صد ریالی کف دستش خیره شدیم. نازنین آب دهانش را قورت داد و گفت:«راست راستکی مال خودته یا از جیب بابات کش رفتی؟»

حالا نوبت شهروز بود که قری به گردن بدهد و کلاغ‌های جاده خاکی پشت خانه‌مان برایش سوت بلبلی بزنند. با صدایی مالامال از غرور جواب نازنین را داد:«پیش خودت چی فکر کردی؟ معلومه که نه! این اسکناس رو آقام بهم داده.»

بدون شک راست می گفت.

پدر شهروز دست به جیب بودنش تنها برای پسرانش بود. مثل ما که نبودند. شهروز همیشه پول تو جیبی‌اش به راه بود و خر پدرش توی کل منطقه یورتمه می‌رفت و مثل اسب شیهه می‌کشید.

اما کاش همه چیز به همان اندازه بود. کاش غم و غصه‌هایمان به پول تو جیبی نداشتن‌مان بسنده می‌کرد و تنها آرزویمان پیلی داشتن شلوارمان بود؛ نه مثل حالا که غم غصه فراوان است و آرزوها بزرگ.

وقتی هم که همه‌ی آرزوهایمان دود می‌شوند و از دست می‌روند به ما می گویند:«خاکستر آرزوهای امروزتان به خاطر خانه بازی‌هایی است که بی اجازه در کودکی با کبریت های اجاق گازتان انجام می دادید».

منطقشان این بود دیگر. نمی دانستند آرزوهایمان در نظر دنیا پوشالی بود که زیر شعله‌ی مردمانش زود سوخت و خاکستر شد.

نادیا سیف

 

 

 

  • Like 7
  • Thanks 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خداوند بخشنده ی بخشایشگر

اشتباه

علیرضا حبیبی

   اصلا قصد نداشتم که دوباره برای اینجا خاطره ای بنویسم چون خاطره ای نداشتم که درخور این جمع باشه ، این خاطره رو که می خوام بگم بیشتر برای خودم مهمه ! بیشتر برای خودم جنبه درد دل کردن داره ! من آدمی نیستم که راز دلم رو راحت بتونم باز گو کنم اما می تونم راحت اون رو بنویسم .

   من حدود دو هفته پیش چند روزی نبودم و مجبور شدم اکانت تلگرامم رو هم حذف کنم ، قبل از همه چیز باید از خانم محدثه دانشمند ( ساغر ) عذر خواهی کنم چرا که قرار بود یه داستان و یه متن رو براشون گویندگی کنم ولی خب جوری شد که نتونستم و دلیلش رو هم در ادامه براتون میگم و بعد از اینکه دوباره برگشتم به خانم قلندری گفتم مشکلی برام پیش اومده بود ولی نگفتم چه مشکلی . قبل از اینکه شروع کنم باید این رو بگم که اصلا از ترحم خوشم نمیاد و لطفا سعی نکنید در جواب این خاطره حستون رو بروز بدین و با من همدردی کنید ، من آدمی نیستم که به این چیز ها نیاز پیدا کنم فقط سعی کنید این خاطره رو درس عبرتی بری خودتون قرار بدین و بدونین هیچ چیزی ارزش این رو نداره که خودتون رو بخاطرش عذاب بدین .

   بین روز های 13 تا 18 آبان همین امسال (سال 97 ) بود که خانم محدثه دانشمند داستان سه از آقای علی پاینده رو بهم دادن که گویندگی کنم ؛ اول سعی کردم که قبول نکنم اما خب جوری شد که قبول کردم ، برای این نمی خواستم قبول کنم چون حال و روزم اصلا خوب نبود ، نابود شده بودم ، یکی از رمان هام رو برای یکی از نویسنده هایی که یکی از معلم هام بهم معرفی کرده بود فرستاده بودم تا نظرش رو بهم بگه مدت خیلی زیادی بود که خبری ازش نداشتم ، شاید چهار ماه می شد . توی اینستاگرام اون شخص دیدم نوشته بود رمان جدیدم رو حتما بخونین !

   رمان من بود ، دومین رمانم بود که دقیقا یادم میاد هفت ماه و نیم روش بودم ، تک تک اون لحظه هایی که کلمه های رمانم رو نوشتم به یاد دارم احترام زیادی برای معلمم که اون نویسنده رو بهم معرفی کرده بود قائل ام برای همین چیزی بهش نگفتم ، میگن آبروی یه شخص از حرمت خونه خدا هم بیشتره برای همین سکوت کردم ، همین حالا هم می تونم کاری کنم که همه بدونن اون رمان مال منه ولی خب دوست ندارم معلمم وقتی به چشمام نگاه می کنه از چشماش شرمندگی رو ببینم ، دوست ندارم شرمندگی یه مرد رو ببینم . تلگرام و اینستا گرامم رو حذف کردم ، نمی خواستم چیز از این مسئله بشنوم .

   همون روز که فهمیدم اون نویسنده چی کار کرده خب خیلی حالم خراب بود برای همین شب با چند تا از دوستام رفتیم بیرون با ماشین چرخی بزنیم ، توی دوتا ماشین بودیم . داخل ماشینی که من نشسته بودم صمیمی ترین دوستم راننده بود ، حدود دو سال از من بزرگ تره ، فقط من و دوستم توی ماشین بودیم . دلیل حال خرابم رو ازم پرسید بهش گفتم بعدش صدای کنار زد و به اون یکی ماشین که بقیه دوستام داخلش بودن گفت که برن !

   من بودم ، دوستم بود و آسمون و یه مزرعه خارج از شهر ، مدتی اونجا بدون حرف صبر کردیم و راه افتادیم . سر خیابون اصلی شهر که چهار بانده بود گفتم من رو پیاده کنه ، ساعت دو شب بود . با سرعت راه افتاد منم به سمت مخالفش چرخیدم ، هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدای یه ترمز شدید و بعد صدای برخورد آهن به زمین اومد .

   ترسیدم بچرخم ، ترسیدم نکنه چیزی رو که نباید ببینم ولی نمی تونستم چرخیدم و ماشینش رو دیدم که کاملا داغون شده بود ...

   چیزیش نشده بود ، فقط چند تا زخم سطحی برداشته بود ، خواستم کنارش بمونم که قبول نکرد و سرد فریاد زد و گفت که برو خونه ، گفت نمی خوام حالت خراب تر از این بشه ! منم راه افتادم سمت خونه ، در رو باز کردم و رفتم تو ولی کسی توی خونه نبود ، به موبایل پدرم زنگ زدم اما جواب نداد ، مادرم هم همینطور ، خواهرم هم جواب نداد ! می خواستم داد بزنم ولی یه چیزی مانع این کار می شد .

   چراغ ها رو خاموش کردم و نشستم وسط خونه ، موبایلم زنگ خورد ، شماره ناشناسی افتاده بود ، جواب دادم و دیدم که خواهرم بود ، گفتم کجایید ؟ گفت که دختر عموت خود کشی کرده !

   چیزی نگفتم و تلفن رو قطع کردم ، تا الان بجز من و دختر عموم و خواهرش و خدا کسی نمی دونست چیزی بین ما بود ولی حالا دارم میگم که دوستش داشتم ! امروز باهاش حرف نزده بودم ، نمی تونستم باور کنم خود کشی کرده ، چرا ؟ یه اس ام اس برای گوشیم اومد ، خواهرش بود ، نوشته بود : تسلیت !

   از اون به بعد خودم نبودم رفتم از توی دراور یه تیغ برداشتم و رفتم توی اتاقم و در رو قفل کردم حس بدی سر تا سر وجودم رو پوشونده بود ، واقعا میگم اصلا نمی دونستم می خواستم چی کار کنم ، نمی خواستم برگردم برای همین شاهرگ هر دو دستم رو زدم ...

   با خودم گفتم ممکنه نجاتم بدن ، همینطور که خون گرم از رگ هام بیرون می اومد و روی زمین می ریخت دوباره تیغ رو از روی زمین برداشتم . دستم بدجوری می لرزید ، نه اینکه بترسم ، نه ! توی اون لحظه چیزی برام مهم نبود ، بخاطر این دستم می لرزید چون ربات های دستم رو هم پاره کرده بودم ، تیغ رو روی گلوم گذاشتم و کشیدم روی گلوم .

   چشمام رو که باز کردم توی بیمارستان بودم یه دکتر خانم هم بالای سرم بود ، خواستم حرف بزنم ولی صدام بیرون نمی اومد ، نخواستم جلوی اون خانم گریه کنم بهم گفت : بدجوری بریدی ! وقتی عمیق ببری دستت رو ربات ها رو هم پاره می کنی و وقتی گلوت رو ببری ممکنه تار های صوتیت رو ببری !

   رفت بیرون ، خیلی سعی کردم یک کلمه حرف بزنم ولی صدام اصلا بیرون نمی اومد ، همون جا شروع کردم به گریه کردن ، خیلی گریه کردم ، تا حدی که از شدت گریه خوابم برد ، پشیمونم ، دروغی ندارم که بگم . من با دستام نمی تونم فعلا کاری انجام بدم ! چند روز بعد از اینکه خودکشی کردم من رو بردن خونه ، به زور روی یه تخته کوچیک می نوشتم که چی می خوام یا چی کار دارم ، به خواهرم گفتم که به خانم قلندری پیام بده که و از اینکه تلگرامم رو حذف کردم عذر خواهی کنه !

   الان شاید یه هفته بگذره ، صدام مثل کسیه که توی گلوش سرب داغ ریخته باشن ، هر سی ثانیه که حرف می زنم باید ده دقیقه استراحت کنم تا تار های صوتیم ترمیم بشن ، حرف که نمی شه اسمش رو گذاشت تقلای حرف زدن می کنم . این داستان رو یا می نوشتم و به اون دوستم می دادم تا تایپ کنه یا براش می گفتم . البته الان کمی دستام بهتر شدن . این داستان رو نگفتم که شما رو ناراحت کنم یا چیزی فقط خواستم بدونین توی این دنیا نه کسی دوست شماست نه کسی دشمن شما ، بلکه همه معلم شما هستن ! هیچ چیز ، هیچ کس ، ارزش این رو نداره که خودتون رو بخاطرش عذاب بدین ! بخدا هیچ کس ارزش این رو نداره ، بخدا هیچ چیزی ارزش نداره که بخای بخاطرش خودت رو بکشی بجز خدا .

اگه دیگه نیومدم بدونین روم نمی شه بیام .

به امید آینده ای روشن برای همتون !

 

  • Like 7
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(تاب بازی)

مادرم رضا کوچولو رو به من سپرد. اختلاف سنی ما حدود سه سال بود.

_ عزیزم مراقب برادرت باشی ها. شیطونی نکنید؛ ما می ریم کارمون تموم شد، برمی گردیم.

_ باشه مامانی، برید به سلامت.

به همراه پدر به مزرعه رفتند. من موندم و رضا کوچولوی شیطون که نزدیک سه سالش بود. از برق چشم هایش شیطنت می بارید. نگاهم را دور اتاق چرخاندم با دیدن چادر گل گلی مادرم، لبخندی زدم و بدو رفتم و برش داشتم. این چادر رو دیده بودم که مادرم، گاهی روی برگه های زردآلو که توی الک چیده بودشان می کشید تا مبادا گرد وخاکی روی شان بنشیند. بعضی وقتها سبزی های خورشتی اش را که می خرید؛ پاک می کرد می شست و داخل چادر می گذاشت ؛ زیرش هم تشت مسی ای  می گذاشت تا آبشان برود. زیر بغلم زدمش. دست رضا کوچولو رو گرفتم و با هم به سمت چند درختی که جلوی خانه یمان بود رفتیم. آنجا فقط دو تا خانه بود یکی ما و دیگری هم خانه همسایه مان. ما توی مزرعه ای بزرگ زندگی می کردیم. چند درخت زردآلو، دو تا درخت انار و یک درخت انگور. آنها هر روز آنجا منتظر ما و صدای خنده های ما بودند. جوی آب ماسه ای از بین درخت ها می گذشت و آب را به باغ های دور دست هدایت می کرد. بعضی روزها آبی در کار نبود.و جوی خشک می شد از آب روان.  جان می داد بدون دمپایه روی ماسه ها با لا و پایین پرید کف پاهایت را قلقلک می دادند.گاهی با ماسه های مرطوبش خانه سازی می کردیم. آن روز وقتی رسیدیم به محل بازی مان، یک گوشه ی چادر را به تنه خشکیده درخت انار که زندگی زیر رگ هایش جاری بود؛ بستم. گوشه دیگرش را  هم  با هر ضرب و زوری بود به تنه ی مقابل بستم. آن روز آبی در بساط جوی آب نبود. رضا کوچولو رو زیر بغلم زدم و توی تابم سوار کردم. با هر با تاب خوردنش صدای خنده اش توی فضا می پیچید. از خنده او لبخند روی لبهایم می نشست. پرنده ها بین شاخ و برگ درخت ها به دنبال هم پرواز می کردند. خودم هم سوار تابم شدم و تاب را با تکان دادن خودم حرکت می دادم چه کیفی می داد.  به پرتو های نوری که جسته و گریخته از بین شاخ و برگ ها فرار می کردند و به چشم هایم هجوم می آوردند خیره مانده بودم. غرق شادی بودیم. می دانستم مامانم وقتی برویم خانه ما را سرزنش می کند که چرا کارهای خطرناک انجام می دهیم و بازهم مثل همیشه چادرش را می شست.  خیلی دورترها لحظه، لحظه هایمان، غرق زیبایی لبخندهایمان  و شیرینی شادی هایمان بود. حالا باید شادی ها را خودمان بسازیم. به امید فردایی بهتر. 

  • Like 5
  • Thanks 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.