تاوان دوست داشتن تو I علیرضا حبیبی I کاربر انجمن هفت هنر - رمان های کامل شده - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید
  • اطلاعیه ها

    • نسرین قلندری/ مدیرکل

      چاپ کتاب   دوشنبه, 20 آذر 1396

      هیات انتخاب کتاب برای چاپ : استاد محمد طهرانی نیکجو - استاد علی پاینده - استاد محمد ابهری - استاد  امیر مددی شرایط چاپ کتاب را در این اطلاعیه بخوانید: نویسنده ی عزیز پس از اتمام تالیف کتاب در بخش تالیف رمان، و یا  ترجمه و یا اشعار و ... و  پایان ویراستاری در سایت هفت هنر و  با اطمینان از این که کتاب شما در سایت ها و کانال های دیگر  موجود نیست.  کتاب را در بخش درخواست چاپ ثبت کنید تا نسبت به بررسی کتاب برای  چاپ اقدام شود. شایان ذکر است که کتاب با هزینه ی سایت منتشر خواهد شد و شرایط فروش و قرارداد مابین نویسنده و ناشر یعنی سایت هفت هنر  در طی قراردادی مجزا جهت بررسی و امضاء  برای نویسنده ارسال خواهد شد.  - نوشته در همین سایت تالیف یا ترجمه و ... شده باشد. ( نوشته در مراحل نوشتن توسط هیات انتخاب کتاب خوانده می شود) - نوشته جذابیت لازم برای تایید هیات بررسی کتاب را داشته باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نوشته از پیرنگ مناسب برخوردار باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - درست نویسی  ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - استفاده ی مناسب و به جا از علامت های نگارشی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن اشتباه های نوشتاری یا معنایی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن صحنه های غیر اخلاقی- نداشتن صحنه های غیر اخلاقی -فعالیت مستمر و حضور در سایت    - داشتن حداقل دویست دنبال کنند0 در سایت       تنظیمات اعلامیه با آرزوی موفقیت     تیم مدیریت هفت هنر شرایط  
Alireza Habibi

تاوان دوست داشتن تو I علیرضا حبیبی I کاربر انجمن هفت هنر

نسرین قلندری/ مدیرکل

رمان : تاوان دوست داشتن تو

نویسنده : علیرضا حبیبی

سبک : درام ، غمگین

ویراستار :

 

خلاصه :

 همه چیز را می داند اما وانمود به ندانستن آن می کند و این امر عذابش می دهد ، در درونش آتش به پا می کند ، می داند اما با خود عهدی بسته که کاری بس دشوار انجام دهد ، کاری که برای جسم  او بسیار بزرگ و دردناک است . عهد می بندد موفق می شود و سعی می کند بی تفاوت به همه چیز خود را به دست سرنوشتی بسپارد که خودش بسیاری از آن را نوشته و رقم زده به زندگی ادامه می دهد اما ... اما ناگاه سرنوشت اصلا این قسمت زندگی را برایش خوب ننوشت ، دردناک و مرگبار نوشت ؛ هجوم بی امان درد ها و غم ها امانش را بریده ، چه باید بکند ؟ چاره چیست ؟ چه می تواند انجام دهد تا از شر چنگال دردناک سرنوشت شومی که برایش رقم خورده فرار کند ؟ درد ها پشت هم ، غم ها پشت هم می آیند و ضعیفش می کنند ولی سوال اینجاست که تا چه حد می تواند در برابر کل دنیا مقاومت کند ؟ تا کِی ؟ چرا ؟

پیغام توسط نسرین قلندری/ مدیرکل افزوده شد

نسرین قلندری/ مدیرکل

photo_2018-01-26_18-28-29.jpg.11c8dca537158a7dfd6a521c9cd3ed8d.thumb.jpg.147d2af8ea21597c6f94568eb92c3de0.jpg.cb33364b754cd1f718319dd0ca02af56.jpg

نویسنده ی عزیز ضمن خوش آمدگویی به انجمن هفت هنر ، لطفا قبل از شروع رمان قوانین این بخش را با دقت مطالعه بفرمایید.

 

قوانین بخش تالیف رمان

قلمتان سبز و همیشه پایدار

سحر شعبانی مدیر بخش کتاب

 

 

پیغام توسط نسرین قلندری/ مدیرکل افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

مقدمه

بنام همان که آفرید من را ، تو را ، همه را

   روز های زندگی چه آسان و چه سخت می گذرند و این فقط ما هستیم که می مانیم . می مانیم و به تماشای گذشته خود می نشینیم ، گذشته ای که در آن کار های اشتباه بسیاری انجام داده ایم و تاوان آنها را هم پس داده ایم اما از آنها درس نمی گیریم که خود را به گونه ای آماده کنیم که دیگر در آینده دچار پس دادن این تاوان ها نشویم .

   ما حسرت کار های نکرده گذشته خود را می خوریم و به آرزو های آینده خود فکر می کنیم و به آنها می اندیشیم اما با این کار ها تنها چیزی که بدست می آوریم از دست دادن حال است . آری از دست دادن حال تنها چیزی است که با فکر کردن به گذشته و افسوس خوردن یا فکر کردن بیش از حد و بیهوده به آینده برای ما بدست میاید شاید باید گفت که از دست می رود .

   در زندگی چیز هایی هستند که قابل جبران نیستند که مهمترین آنها را زمانی میابی که میمیری . آری با مرگ زندگی دنیوی ما دیگر قابل جبران نیست و تمام می شود و باید نشست به تماشای عاقبت کار هایی که در دنیا انجام داده ایم . گاهی اوقات باید فراموش کرد ، فراموش کرد این دنیا را و فقط به دنیای پس از مرگ فکر کرد . هیچ کسی از لحظه مرگ خویش آگاه نیست پس چرا به گونه ای زندگی می کنیم که گویی اطمینان داریم سال های سال زنده هستیم و برای جبران کار های گذشته همیشه وقت هست ؟

   واقعیت امر چیزی دیگر است ، زمان خیلی کم است ، خیلی کم . چند لحظه فکر کنید به گذر ایام زندگانی خود که به چه سرعتی سپری می شد و می رفت ، به این بی اندیشید که سال های عمرتان در چند ثانیه گذشته است ؟ سال های با ارزشی که دیگر باز نمی گردند یا همین لحظه ای که گذشت دیگر باز نمی گردد که شما به جای خواندن این کتاب کار دیگری انجام دهید شما این کار را انجام داده اید و تمام .

 

 

 

   علیرضا حبیبی

ویرایش شده در توسط Alireza Habibi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

فصل اول

   نمی دونم که باید چه لباسی بپوشم ، لباس رسمی یا لباس معمولی ، لباس مهمونی یا هر چیز دیگه ای . نمی دونم برای دیدن کسی که قبلا خیلی وقت باهاش بودم اما الان حتی نمی دونم چهرش چجوریه باید چه لباسی بپوشم . من هیچکدوم از این لباس ها رو دوست ندارم ، چرا قبلا این مدل ها رو می خریدم ؟

   به ساعتم نگاهی انداختم ، ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر یه روز نسبتا گرم تابستونی بود . نور قرمز رنگ خورشید پرده های پنجره اتاقم رو کنار می زد و سعی می کرد که کمی خودش رو وارد اتاق کنه . هر از چند گاهی که یه باد خنکی می وزید و پرده ها رو کنار می زد نور قرمز رنگ خورشید فرصت خودنمایی و وارد شدن به اتاق رو پیدا می کرد و از فرصت کمی که داشت استفاده می کرد تا یه گرمای هر چند نا چیزی رو با خودش به درون اتاق بیاره .

   یه پیراهن چهار خونه آبی پوشیدم تا زیر نور قرمز رنگ خورشید بتونه خودش رو نشون بده و یه شلوار سیاه رنگ هم پوشیدم . من عاشق رنگ سیاهم ، وقتی به سیاهی نگاه می کنم احساس می کنم که توی مواج ملایمش می تونم آروم بشم و کم کم خوابم ببره .

   بعد از اینکه لباس هام رو پوشیدم نشستم روی صندلی میزم ، داشتم فکر می کردم ، فکر می کردم به خودم که چشمم به منظره بیرون پنجره افتاد ، صندلیم رو برداشتم و گذاشتمش رو به روی پنجره و پرده ها رو کنار زدم و نشستم روی صندلی چوبی . همه ساختمون های کوچیک و بزرگ ، قدیمی و جدید و اون تضادی که بینشون بود خیلی چشم نواز بود . اون ساختمون ها حاله ای از نور قرمز رو توی آغوششون گرفته بودن و باهاش آروم می شدن و می تونستن که این آرامش رو هم به دیگران انتقال بدن البته اگه کسی به این منظره زیبا و بی نظیر نگاه می کرد .

   داشتم سعی می کردم جزئیات رو بیشتر درک کنم ، چیز هایی که قبلا اصلا بهشون توجه نمی کردم ، شاید هم می کردم ولی حالا نمی تونم به یادشون بیارم چیز هایی که خیلی برام جالب هستن . داشتم به درک جزئیات فکر می کردم که ساعتم زنگ خورد ، ساعت شیش شده بود ، واقعا خیلی جالبه که وقتی که می خوای از زیبایی های اطرافت لذت ببری و اندکی خوش حال باشی زمان در دنیای اطرافت به شدت سریع میگذره ، میگذره و دیگه بر نمی گرده .

   از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت ساعتم که روی میز بود و بعد از اینکه ساعت رو قطع کردم یه نفس عمیق کشیدم و در اتاقم رو باز کردم . از اتاقم که بیرون اومدم کسی رو توی خونه ندیدم ، نور قرمز رنگ خورشید دوباره داشت خودنمایی می کرد و وارد آشپز خونه شده و بود و می شد گرد و غباری رو که توی هوا وجود داشت و از جلوی اون نور قرمز عبور می کرد رو دید .

   بعد از اینکه کسی رو توی خونه ندیدم راه افتادم سمت در خونه که برم بیرون ، در رو باز کردم و با یه خیابون خلوت مواجه شدم ، خیابونی بزرگ که نه بچه ای توی اون بازی می کرد و نه ماشینی چیزی بیرون بود ، از شدت گرمای قبل از اون همه ماشین ها شون رو توی پارکینگ هاشون گذاشته بودن . پیاده از در خونه راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس ، توی یکی از خط های اتوبوس با کسی قرار داشتم ، با کسی که حتی خودمم نمی دونم کی هست و چه شکلی هست .

   هدفونم رو گذاشتم روی گوشم و یه موسیقی پخش کردم ، یه موسیقی که تلفقی بود از موسیقی غمگین و شاد و همین تلفق یه زیبایی خاصی رو بوجود میاورد . آروم آروم داشتم قدم می زدم و به دنیای اطرافم نگاه می کردم ، نگاه می کردم به مردمی که برای خودشون داشتن زندگی می کردن و بعضی ها شاد ، بعضی ها ناراحت و بعضی ها هم غمگین .

ویرایش شده در توسط Alireza Habibi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   در نزدیکی ایستگاه اتوبوس بودم که دختر کوچکی رو دیدم که داشت دست در دست دوستش راه می رفت و دوستش با عشق به چهره دختر نگاه می کرد . با یک عشق پاک داشت به موهای بلند و سیاه رنگ دختر نگاه می کرد ، به پیچ و تاب مواج انتهای موهایش نگاه می کرد و وقتی که بادی می وزید و خود را در لا به لای موی های دختر می رقصاند می شد دید که اون عشقی که توی وجود پسر بود چندین و چند برابر می شد . ای کاش همه ما بچه می مونیدم ، بچگی برای خودش عالمی جدا داره .

   به ایستگاه اتوبوس رسیدم و به ساعتم نگاهی انداختم ، ساعت شش و بیست دقیقه بود ، اتوبوس ده دقیقه دیگه  میاد پس برای همین روی نیمکت نشستم ، یه دختر هم اونطرف نیمکت نشسته بود و داشت با گوشیش کار می کرد و اصلا حواسش به دنیای واقعی بیرون نبود . هدفونی که روی گوشم بود رو برداشتم تا به صداهای اطرافم گوش بدم ، روز خیلی خیلی آرومی بود و شهر هم خلوت بود ، احتمالا چون توی تعطیلات آخر هفته هستیم بعضی ها رفتن مسافرت و بعضی ها هم توی خونه هاشون دارن استراحت می کنن . شهر واقعا خلوت بود ، ماشین های خیلی کمی توی خیابون بودن و گه گاهی هم یه ماشین با سرعتی آروم از خیابون جلوی من رد می شد و می رفت .

   یه پارک درست رو به روی ایستگاه اتوبوس ، توی اونطرف خیابون بود اما صدای سر و صدای بچه ها و بازی کردنشون به گوش نمی رسید ، یعنی بچه های زیادی اونجا نبودن که سر و صداشون به گوش برسه ، فقط یه پسر بچه کوچیک بود که روی یه تاب نشسته بود و مادرش هم پشت تاب ایستاده بود و اون رو هول می داد و مواظب بود که خیلی محکم اون رو هول نده . بعد از اینکه بچه خسته شد از تاب پیاده شد و رفت سمت مامانش و اون رو بغل کرد و با هم از پارک رفتن بیرون .

   یکی دو نفر دیگه هم اومدن و کنار ما روی نیمکت نشستن و منتظر اتوبوس شدن ، بعد از پنج دقیقه اتوبوس از راه رسید و همه سوار شدیم و چند نفری هم پیاده شدن ، تعداد کسایی که توی اتوبوس بودن انگشت شمار بود ، همه هم جلو و نزدیک به در اتوبوس نشسته بودن ولی من مسیرم طولانی بود برای همین رفتم و روی یکی از صندلی های عقب نشستم ، صندلی دو نفره بود رفتم و کنار پنجره نشستم و به بیرون خیره شدم ، دوباره هدفونم رو روی گوشم گذاشتم و یه موزیک غمگین پخش کردم .

   اتوبوس حرکت کرد و منم داشتم از پنجره اتوبوس به بیرون نگاه می کردم و بعضا از خودم این سوال رو می پرسیدم که از کجا باید اون رو بشناسم ؟ از کجا باید بفهمم ؟ این سوال ها توی سرم بودن و هر از چند گاهی بهشون فکر می کردم ، نگاهم دوباره به بیرون افتاد ، منظره هایی رو می دیدم که داشتم با سرعت از کنارشون رد می شدم ، بعضی وقتا سرعت اصلا چیز خوبی نیست ، بعضی وقتا باید پا رو گذاشت روی ترمز و کمی از سرعتمون کم کنیم تا بتونیم بعضی از زیبایی های اطرافمون رو احساس کنیم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   به جاده نگاه می کردم ، خط های سفید کف جاده با سرعت از زیر اتوبوس رد می شدن و کم کم از سرعت زیاد اتوبوس به یه خط سفید و راست تبدیل می شدن . به مسافر های توی اتوبوس نگاهی انداختم ، هر کسی برای خودش مشغول کاری بود ، یکی سرش توی موبایلش بود اون یکی هم داشت جدول حل می کرد و یه پیرمرد هم که کمی جلو تر از من نشسته بود داشت به بیرون نگاه می کرد شاید داشت با خودش می گفت که زندگی خیلی خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم رد شد .

   گوشیم رو بیرون آوردم ، تا حالا به عکسش نگاه نکرده بودم و نمی دونستم که باید نگاه کنم یا اینکه صبر کنم ببینم خودم می تونم تشخیص بدم که اون کیه یا نه . عکسش توی گالریم بود اما هنوز توی گالری نرفته بودم تا چشمم به عکسش نخوره ، نفس عمیقی کشیدم و گوشیم رو گذاشتم توی جیبم و به عکسش نگاه نکردم باید کمی دیگه صبر کنم ببینم می تونم بشناسمش یا نه ، اگه نتونستم تشخیص بدم اون موقع دیگه ناچار می شم که به عکسش نگاه کنم .

   به صندلی تکیه دادم  و چشمام رو بستم ، داشتم سعی می کردم که از موسیقی لذت ببرم ، ده  دقیقه بعد اتوبوس داشت سرعتش رو کم می کرد ، چشمام رو باز کردم و به بیرون نگاهی انداختم دیدم که به ایستگاه اتوبوس رسیدیم .

   به جز اون دختره که داشت با موبایلش کار می کرد همه رفتن پایین و در همین حین سه نفر وارد اتوبوس شدن ، سعی کردم اما چهره هیچکدومشون رو نمی تونستم به یاد بیارم و هیچکدومشون رو هم نمی شناختم . یکی از اونا یه پسر هم سن و سال خودم بود و دو تا دیگه دو تا خانم میانسال بودن . توی آخرین لحظه که اتوبوس می خواست حرکت کنه یه دختر چادری و با حجاب وارد اتوبوس شد .

   به محض اینکه چهرش رو دیدم یه جوری شدم ، قلبم داشت سریعتر می زد ، برای چند لحظه احساس کردم که می شناسمش ، برای چند لحظه مات اون صورت سفید رنگ و بیضی شکل با چشمای درشتش شده بودم و نمی تونستم نگاهم رو از روی صورتش بدزدم . اون به من نگاه نمی کرد داشت توی مسافر ها دنبال یه شخص خاصی می گشت . وقتی که داشتم بهش نگاه می کردم یه حس خاصی توی وجودم بود ، احساس می کردم که قبلا دیدمش ، احساس می کردم که از زمان های خیلی خیلی دور میشناسمش اما نمی تونستم به یاد بیارم ، یه جورایی حالت چشمای درشتش توی سرم بود اما هر کاری که می کردم باز نمی تونستم به یاد بیارم . یه حسی توی دلم بود ، توی اون لحظه داشتم حس می کردم که اون رو دوستش داشتم ، از زمان های خیلی دوری هم دوستش داشتم اما بعد از چند لحظه که بهم نگاه کرد و من سرم رو چرخوندم سمت پنجره همه اون حس ها از بین رفتن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   دیگه توی دلم نسبت بهش چیزی نبود ، حس می کردم که اونم فقط یه مسافره که چند ایستگاه دیگه پیاده می شه . یاد صحبت های دکترم افتادم ، بعضی وقتا ممکنه به بعضی اشخاص که تا حالا ندیدم در درونم حس هایی بوجود بیاد که همه اینا توهم هستن و دلیل بوجود اومدنشون هم همون تصادفه و تا یادآوری کامل باید این حس هایی رو که دارم از خودم دور کنم .

   حالا که این صحبت ها رو به یاد آوردم دیگه مطمئن شدم که نمیشناسمش . به بیرون پنجره نگاهی دوباره انداختم و خواستم بیشتر به زیبایی هاش دقت کنم که حواسم پرت کسی شد که از کنارم رد شد و رفت روی صندلی پشتی من نشست .

   صورتم رو برگردوندم که نگاهی بهش بندازم که متوجه شدم همون دختری بود که آخر از همه وارد اتوبوس شد . موبایلم رو بیرون آوردم و به ساعت نگاهی انداختم ، ساعت هفت بود اما هنوز خورشید بالا بود و سعی می کرد تا فرصت داره نور خودش رو روی مردمی که حتی به بودنش توجهی نمی کنن پخش کنه .

   از گوش کردن به آهنگ دیگه خسته شدم برای همین هدفونم رو از روی گوشم برداشتم و خاموشش کردم و گذاشتمش روی پام . اون دختری که پشت سرم بود ازم سوال پرسید که : شما تا کدوم ایستگاه میرید ؟ راستش خودمم دقیق نمی دونستم که تا کجا می خوام برم ، شاید ایستگاه بعد پیاده شدم شاید تا آخرین ایستگاه سوار همین اتوبوس موندم . خودمم نمی دونستم که مقصدم کجاست راستش من منتظر یه نفر بودم ، منتظر کسی که حتی خودمم نمی دونم چه شکلیه . بهش گفتم که خودمم نمی دونم ، شاید تا آخر خط هم برم !

   از صندلی عقب بلند شد و اومد کنار من نشست و بعد از کمی سکوت بهم گفت که اونم تا یکی دو تا ایستگاه آخر می خواد بره برای همین چون مسیرش طولانی بود و می خواست که حوصلش سر نره خواست که با هم کمی صحبت کنیم و منم قبول کردم .

   پنج دقیقه توی سکوت بودیم و هیچکدوم حرفی نمی زدیم ، نه به خاطر اینکه خجالت می کشیدم ، نه . بخاطر این بود که هیچکدوم حرفی نداشتیم که به یه غریبه بزنیم . وقتی متوجه شدم صحبتی در کار نیست سرم و به سمت پنجره چرخوندم و متوجه خیابونی شدم که خیلی برام آشنا بود ، نمی دونم کِی دیدم اما یادم میاد که این خیابون این موقع روز خیلی شلوغ بوده اما امروز واقعا خیلی خیلی آروم و خلوته ، نمی تونستم باور کنم شهری که من توش زندگی می کردم و اونقدر شلوغ هست که بعضی وقتا جای نشستن توی اتوبوس هم نیست انقدر می تونه آروم و خلوت و ساکت باشه . در همین حین که داشتم به بیرون نگاه می کردم احساس می کردم زیر نگاه های سنگین کسی هستم ، احساس می کنم کسی یه جوری داره بهم نگاه می کنه و بدون اینکه ببینم داشتم سنگینی اون نگاه رو روی خودم احساس می کردم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ببخشید آقا ، می شه داستان زندگیت رو تعریف کنی ؟

_برای چی ؟

_مسیر طولانیه و حرف خاصی هم نیست که بزنیم پس می شه تعریف کنی ؟

_راستش من خودم چیزی رو به یاد ندارم !

_یعنی چی ؟

_یادم میاد که توی یه تصادف بودم اما نمی دونم چرا و چطور و توی همون تصادف هم حافظم رو از دست دادم

_یعنی الان چیزی از زندگیت نمی دونی ؟

_خودم نمی دونم اما دیگران بهم گفتن .

_متوجه نمی شم !

_می خوای داستان اصلی کل زندگیم رو بدونی ؟

_گوش میدم .

_خیلی طولانی و درازه ، مطمئنی ؟

_مسیرمون هم طولانی و درازه .

   کمی مکث کردم و بعد شروع کردم به تعریف کردن داستانم ، داستانی که حتی خودمم نمی دونم واقعیت داره یا نه .

   هر کسی توی زندگیش ماجرا های اصلی و فرعی داره ، زندگی من هم تا قبل از پونزده سالگی برای من زندگی فرعی حساب می شد ، توی اون سال ها اتفاق خاصی برام نیافتاده و چیز خاصی نبوده البته این چیزی هست که دیگران بهم گفتن . ماجرای اصلی من از حدودا یه سال پیش شروع می شه وقتی که پونزده سالم بود و دنبال جایی می گشتم که برم و توش تائاتربازی کنم ، من عاشق تائاتر بودم .

   می خواستم ادامه داستانم رو بگم که ازم سوال کرد این چیز ها رو کی بهت گفته ؟ سوال خوبی پرسید و منم تنها جوابی که داشتم رو بهش دادم . افراد مختلفی که میگن توی زندگیم بودن جدا جدا این اطلاعات رو بهم دادن و منم خودم چیدمشون و داستان زندگیم رو اینجوری باز سازی کردم .

   دوباره شروع کردم به ادامه دادن داستانم ، راستش انقدر این داستانم رو برای خودم مرور کردم که حتی اگه واقعیت هم نداشته باشه کم کم داره به واقعیت زندگی من تبدیل می شه ، به واقعیتی که سراسر مملو از اتفاقات و فراز و نشیب هایی هست که بعضی ها در سن بیست یا بعضا سی سالگی هم براشون اتفاق نیفتاده . بعضی اتفاق های زندگی مثل یه قرعه کشی می مونن ، از بین میلیارد ها انسان فقط برای تو اتفاق میافته و تو نمی دونی این اتفاق ها ناشی از اینه که بد شانسی یا برای این هستن که اونقدر درد و رنج رو تحمل کنی تا قوی بشی ؟

   بعضی وقت ها که به زندگی و گذشته مواج انسان ها نگاه می کنم احساس می کنم که اگر در زندگی فرودی نباشه هیچوقت فرازی بوجود نمیاد تا شحص بوسیله اون بتونه به اوج برسه .

   داشتم می گفتم من عاشق تائاتر بودم و چند سالی هم کلاس تائاتر رفته بودم ، توی بعضی از سالن های تائاتر برای بازیگری توی نمایشنامه هاشون از مردمی که متقاضی هستن تست می گیرن ، یک سال پیش به یکی از این سالن ها رفتم برای اینکه تست بدم که ببینم می تونم قبول بشم یا نه . شش یا هفت نفر بودیم که توی سالن انتضار نشسته بودیم ، من و یه پسر هم سن خودم و پنج تا دختر دیگه اونجا بودن .

   چشمم به یکی از دخترا خورد که از زیر شالش موهای خرمایی رنگش بیرون اومده بود و قسمتی از چشم چپش رو می پوشوند ، طرز موهاش که بیرون اومده بود یکدست و صاف درست مثل صافی و نرمی شن های سحرا بود که وقتی یه بادی می وزد آروم شن ها رو جا به جا می کنه و آدم رو مجذوب خودش می کنه . برای چند لحظه کوتاه سرش رو بالا آورد و نیم نگاهی به من انداخت ، شاید برای اون چند ثانیه بیشتر نبود اما من توی اون لحظه چشمای درشت و سیاهش رو دیدم .

   چشماش یه حالت خاصی داشت ، من عاشق رنگ سیاهی هستم و اون با اون چشمای سیاهش ، با اون چشمایی که اونقدر زلال بود که می تونستم انعکاس خودم رو توش ببیم ، توی همون لحظه من رو دیوونه خودش کرد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   رفت توی اتاق برای اینکه تست بده و وقتی که برگشت قبول شده بود واسه یکی از نقش ها ، نوبت من شد رفتم تو ، یه سالن تائاتر بود رفتم روی صحنه ، بهم گفتن نقش یه کسی رو بازی کن که از پشت در یه اتاق باید به کسی که دوستش داره علاقش رو ثابت کنه . من واسه همه اینا از قبل آماده بود اما نمی دونستم چرا الان هر کاری می کردم نمی تونستم توی ذهنم چند تا دیالوگ آماده کنم و بگم ، من رد شدم .

   من رد شدم اما یه جواری دیگه مجذوب اون دختر شده بودم ، اون تائاتر به مدت دو هفته هر شب پخش می شد و من هر شب برای دیدن نمایش می رفتم اونجا ، نه ، برای دیدن نمایش نمی رفتم اونجا واسه این می رفتم تا اون دختر رو ببینم ، واسه این می رفتم تا وقتی که به اون چشمای سیاهش نگاه می کردم من رو به طرف خودش می کشوند و من رو توی گرداب چشماش گیر می انداخت .

   فهمیدم که اسم اون دختر سُهام رضایی بود ، سُهام ، چه اسم قشنگی و این اسم تنها چیزی بود که من از اون دختر می دونستم ، تنها چیزی بود که می دونستم . عاشقش شده بودم ، نمی دونم شاید هم هوس بود ، نمی تونستم تشخیص بدم عشق بود یا هوس . شاید دلیلش این باشه که اولین بار توی عمرم بود که به کسی همچین حسی داشتم و اولین بارم بود که این حس ها رو تجربه می کردم . هر حسی بود مجبورم می کرد به مدت دو هفته هرشب یک ساعت و نیم برم و تائاتر اون رو ببینم .

   تائاترش تموم شد ، دیگه توی اون سالن اون تائاتر اجرا نمی شد ، جای دیگه ای هم اجرا نمی شد . یه مدت می شد که ندیده بودمش و یه جوری شده بودم ، بی قرار بودم ، آروم نداشتم نمی دونم چرا ولی حس می کردم بهش وابسته شدم توی رابطه ای که حتی اون روحش هم ازش خبر نداشت .

   بعضی شب ها خوابم نمی برد و بی قرار بودم ، همه اینا فقط و فقط با یه بار دیدن اون واسم اتفاق افتاد ، از یه جایی و یه مدتی به بعد کم کم داشت از خودم بدم می اومد ، از خودم متنفر شده بودم که چرا با یه بار دیدن من این جوری شدم ، به خودم می گفتم کسی مثل اون اصلا نمی شه تنها باشه و حتما با کسی رابطه داره ، می گفتم توی این دوره آدم تنها خیلی کم پیدا می شه حتما اون با کسی دیگه ای توی رابطه هست .

   بعد از یه مدتی وضعم بهتر شد ، دیگه بهش فکر نمی کردم یعنی فکر می کردم اما خیلی کم ، زندگیم به روال عادی برگشته بود و از این راضی بودم .

   یه مدتی بعد دوباره دوستام بهم گفتن که برای یه تائاتر تست می گیرن ، راه افتادم سمت اون آدرسی که دوستام بهم داده بودن و رفتم تو . داخل اتاق انتظار شدم و منشی که اونجا بود بهم یه فرم داد و بعد از اینکه فرم رو پر کردم رفتم و نشستم روی یکی از صندلی ها . فکر می کنم فقط به یه بازیگر مرد احتیاج داشتن واسه اینکه تنها کسایی که اونجا بودن من بودم و پنج تا پسر تقریبا هم سن و سال خودم .

   من آخرین نفر بودم ، یکی یکی می رفتن تو و رد می شدن و این خیلی بهم استرس وارد می کرد ، بعد از من دو نفر دیگه هم اومدن ، رفتم داخل سالن تائاتر اما اینبار مثل بار قبل نبودم خیلی به خودم مسلط بودم و این تسلطم بخاطر این بود که دیگه اینبار دختری اونجا نبود که فکرم رو درگیر خودش بکنه .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   یه سالن خیلی بزرگ بود ، سه تا داور ردیف اول نشسته بودن و بهم گفتن که خودت یه چیزی اجرا کن . منم بخاطر اینکه اجرای بار قبلم رو خراب کرده بودم اینبار درست همون اجرا رو انجام دادم ولی خیلی بهتر و خیلی دقیق تر ، اینبار قبول شدم و بهم گفتن که تمرین های گروه از فردا شروع میشه و صبح ساعت هشت باید توی سالن باشم واسه شروع تمرین ها .

   روز بعد سر ساعت توی سالن بودم و کم کم همه اومدن ، وسط اونا چشمم به سُهام خورد ، راستش نمی تونم باور کنم که الان با هم توی یه تائاتر هستیم ولی اینبار دیگه بهش فکر نکردم و بهش نگاه هم نکردم ، نمی خواستم دوباره فکر و خیالم بره سمت سُهام ، نمی خوام دوباره اون حس ها توی وجودم شکل بگیرن  و اذیتم کنن .

   گروه سیزده نفره بود ، بعد از اینکه همه اومدن دایره زدیم و نشستیم و شروع کردیم به معرفی خودمون تا با همدیگه بیشتر آشنا بشیم بعدش رفتیم سر تمرین ها . سه هفته زمان داشتیم برای تمرین کردن و بعدش باید یک هفته و نیم هر شب اجرا می کردیم . فهمیدم که نقش مقابل من سُهام بود ، واقعا همه اینا یا یه تصادف خیلی شانسی هست یا اینکه واقعا خدا می خواست که ما به همدیگه نزدیک بشیم .

   اون روز هیچکس با نقش یا نقش های مقابلش تمرین نکرد و فقط کارگردان برامون یه سری صحبت کرد و بعد از اون فقط از رو نمایشنامه رو با همدیگه خوندیم . ساعت دوازده تمرین تموم شد و از سالن رفتیم بیرون و توی خیابون جلوی سالن داشتم راه می رفتم که سُهام اومد .

_سلام ببخشید من اسم شما رو فراموش کردم !

_باراد هستم .

_چون ما نقش های مقابل هم هستیم و بیشتر دیالوگ هامون باهمدیگس موافق هستی بعضی وقتا بیرون از سالن باهم تمرین کنیم ؟ این عادته منه واسه اینکه نقش هام رو بهتر بتونم اجرا کنم .

_مشکلی نیست .

_می شه شمارت رو داشته باشم تا بهت زنگ بزنم ؟

   بعد از اینکه شمارم رو بهش دادم به راه خودم ادامه دادم ، توی تمام اون مدت که داشتیم با همدیگه صحبت می کردم فقط نگاهم به زمین بود ، نمی خواستم دوباره اون چشمای سیاهش من رو درگیر خودش بکنه . رفتم خونه و کمی استراحت کردم . ساعت چهار بود که سُهام بهم پیام داد و آدرس یه جایی رو واسم فرستاده بود و ازم خواست که برم اونجا تا باهم تمرین کنیم .

   سرعت اتوبوس کمتر شد ، متوجه شدم که به ایستگاه رسیدیم ، به ساعتم نگاهی انداختم ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه بود ، حس کردم دوباره داره بهم نگاه می کنه ، یه جورایی معذب بودم و نمی تونستم از زیر اون نگاه خارج بشم ، چرخیدم سمتش تا ببینم چرا داره بهم نگاه می کنه اما قبلش به مسافر هایی که سوار اتوبوس شدن نگاهی انداختم تا ببینم کسی ازشون اونی که من می دونم هست یا نه اما فقط یه مرد سوار شد و اون دوتا خانم میانسالی که باهم بودن از اتوبوس پیاده شدن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   سرم رو سمت دختری که کنارم بود چرخودنم ، با چشمای سیاه رنگ درشتش که ته دل آدم رو خالی می کرد داشت بهم نگاه می کرد ، یه نگاه که تعجب داخلش داشت موج می زد و یه لبخند ملیح هم روی لباش بود و می خواست یه حرفی بزنه . سرم رو به نشانه اینکه چته تکون دادم کمی مکث کرد و همینجوری که داشت به چشمام نگاه می کرد و منم نمی تونستم نگاهم رو از توی اون چشمای نافزش بدزدم ازم سوال پرسید .

_ببینم من رو سر کار گذاشتی ؟

_نه ، واسه چی ؟

_چهل و پنج دقیقس که داری داستان زندگیت رو میگی .

_مگه خودت نخواستی ؟

_به چهره من نگاه کن . چهرم شبیه کیه ؟

_شبیه خودت .

_اون شخصیت سُهام که توصیفش می کردی خیلی شبیه منه ، داری سر کارم می زاری ؟

_نه ، من چهره اون رو یادم نمیاد . نمی دونم چطور چهره ای داشته ، درضمن تو مو هات معلوم نیست .

_واقعا چهرش رو یادت نمیاد ؟ پس چطور انقدر خوب بعضی جا ها رو تعریف می کنی ؟

_به وقتش واست میگم .

_یعنی واقعا من رو سر کار نذاشتی ؟

_من همچین آدمی نیستم ، حداقل الان نیستم . می خوای ادامش رو بشنوی یا نه ؟

_آره ولی یه کم وقت بده هر دومون استراحت کنیم .

   درست می گفت باید یه کم استراحت کنیم تا خسته نشیم ، وقتی که داستان زندگیم رو تعریف می کنم یه جورایی آروم می شم ، نمی دونم چرا . حواسم رفت سمت آدم هایی که توی اتوبوس بودن ، فضای داخل اتوبوس پر بود از آرامش . آدم های توی اتوبوس هنوز هم انگشت شمار بودن ، کسی با کسی صحبت نمی کرد و هرکس تو حال و هوای خودش بود و واسه خودش با یه کار خودش رو سرگرم می کرد . نمی دونم کِی میاد ، شاید هم اصلا نیاد اون کسی که منتظرش هستم ، شاید دلش نخواد من رو ببینه .

   هدفونم رو از روی پام برداشتم و گذاشتم روی گوشم و یه موسیقی شاد گذاشتم ، دوست ندارم هر بار یه جور آهنگ گوش کنم دوست دارم سبک های مختلفی رو گوش کنم ، از یکنواخت بودن بدم میاد از اینکه مدام یه سری کار مشخص رو انجام بدی از اینکه مدام یه چیز مشخص رو بخوری ، از یکنواختی بدم میاد .

   به صندلیم تکیه دادم و خواستم چشمام رو ببندم و کمی آروم باشم که اون دختری که کنارم بود هدفونم رو برداشت و با یه اخم بهم گفت : گفتم یه ذره استراحت کن نگفتم که بخواب ! درست می گفت ، نوبت ادامه دادن داستانمه .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   رفتم به اون آدرسی که برام فرستاده بود ، تقریبا نزدیک خونه خودمون بود ، رسیدم در خونشون ، یه آپارتمان دو طبقه بود ، توی یه کوچه که تقریبا بیشتر ساختموناش یه شکل داشتن ، خونشون حیاط نداشت و توی اون موقع از روز هم کسی توی اون کوچه نبود فقط یکی دوتا بچه بودن که داشتن برای خودشون بازی می کردن . ساختمون با سنگ سفید نما کاری شده بودی ولی توی اون موقع از روز که نور خورشید بهش می خورد سنگ ها هم هم رنگ نور خورشید می شدن و خونه رو یه جورایی دلنشین می کردن .

   زنگ آیفون رو زدم و یه خانم آیفون رو برداشت و گفت که بفرمایید . راستش نمی دونستم باید چی بگم یا اینکه حداقل چجوری بگم .

_ببخشید منزل رضایی ؟

_شما ؟

_من باراد هستم .

_به جا نمیارم .

_من...من با خانم رضایی کار دارم !

_خودم هستم . امرتون ؟

_نه...چیزه...با...عجب ! با سُهام کار دارم .

_اها شما نقش مقابلش هستی ، بیا بالا .

   واقعا انتظار نداشته باشید از همون اول این حرف رو میزدم ، نمی شد . با حس بدی که داشتم رفتم داخل ساختمون مثل بقیه ساختمون ها بود چیز خاصی نداشت ، رسیدم در واحدشون و در زدم . یه خانمی که نمی شناختمش و فکر نکنم تا حالا دیده باشمش در رو باز کرد و ازم دعوت کرد که برم تو . رفتم داخل و نشستم روی یکی از مبل ها ، از خجالت سرم رو انداخته بودم پایین و نمی شد که به چیزی نگاه کنم و ببینم فضای خونشون چجوریه .

   چند دقیقه گذشت و متوجه شدم که سُهام نیومده ، نمی دونستم اون خانمی که الان رو به روم نشسته کی بود ، دو دل بودم که ازش بپرسم یا نه . بالاخره ازش سوال پرسیدم که سُهام کجاست ولی جوابی نشنیدم ، سرم رو بالا آوردم و به اون خانم نگاهی انداختم ، یه جورایی شبیه به سُهام بود ولی چندین سال بزرگتر به نظر می اومد ، چشماش آبی رنگ بود و رنگ موهاش هم جو گندمی بود و یه جورایی آدم رو توی اون پیچ و تاب موهاش گیر می انداخت .

   از سر جاش بلند شد و اومد نشست رو مبل کنار من احساس بدی داشتم می گفتم نکنه اتفاقی بی افته که نباید بی افته . نباید می اومدم اینجا ، رفتم گوشه مبل ، اونم داشت می اومد سمتم ، اصلا از این حرکتش خوشم نمی اومد ، می ترسیدم ، نباید می اومدم اینجا اشتباه کردم .

   دستش رو بالا آورد و نزدیک صورتم آورد ، داشتم عرق می کردم و قلبم داشت خیلی تند می زد ، از خودم بدم می اومد ، دستش رو برد نزدیک موهام و یه تیکه کاغذ کوچیک از توی موهام بیرون آورد ؛ بعد بلند شد و رفت سمت آشپزخونه و شروع کرد به ریختن چایی و منم در حالی که گیج و منگ بودم بخاطر قضاوت اشتباهم حس بدی نسبت به خودم داشتم ، داشتم بهش نگاه می کردم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_وقتی از خونه میای بیرون به خودت یه نگاهی بنداز .

_ببخشید ؟

_اون کاغذ وسط سرت بود و فکر کنم هر کسی اون رو دیده بهت خندیده .

_من...من سعی می کنم از این به بعد اون کار رو انجام بدم .

_من مادر سُهام هستم .

_خیلی بهم شبیه هستین ولی بهت می خوره خواهرش باشی .

_یعنی انقدر خوب موندم ؟

_شاید . ببخشید نیستش ؟

_سُهام رفته بیرون ، زود بر می گرده .

_می خواین من برم وقتی اومد برگردم ؟

   مادرش جواب حرفم رو نداد که سُهام در رو باز کرد و اومد تو و بعد از اینکه با هم سلام و احوال پرسی کردیم نگاهش به عرق روی صورتم خورد . به یه لحن شیطنت آمیز بهم گفت بازیگر که خجالتی نمی شه ! واقعا نمی دونستم چی بگم اون از کجا می دونه که من توی ده دقیقه گذشته چه استرسی رو تحمل کردم .

_واسه چی استرس داشتی ؟ خوب نفهمیدم چرا توی داستانت توی اون موقعیت استرس و اضطراب داشتی ؟

_نفهمیدی ؟

_خب مادرش که کاری نکرده بود !

_خودت رو بزار جای من ؛ وارد یه خونه بشی که بجز تو و یه خانم کسی اونجا نیست .

_اینکه دلیل نمی شه استرس داشته باشی .

_حالا اگه اون خانم هی بهت نزدیک بشه چی ؟ بیاد کنارت بشینه ! حتما یه فکر بدی می کنی .

_از اون فکرا کردی ؟

_دست خودم نبود ، موقعیتم جوری بود که اون افکار می اومدن سراغم .

_ادامه بده .

   رفتیم توی اتاقش و شروع کردیم باهم تمرین کردن وقتی که داشتیم تمرین می کردیم من مجذوب اون صورت زیباش می شدم و بعضی جا ها رشته کلام از دستم در می رفت . دوباره اون حسی که قبلا توی دلم نسبت بهش داشتم زنده شد . هر روز که باهم تمرین می کردیم چه توی سالن چه خونه اونا یا خونه ما احساسی که توی دلم نسبت بهش داشتم بیشتر و بیشتر می شد و نمی دونستم باید چی کار کنم .

   بعد از تموم شدن تائاتر ما باز هم با همدیگه بودیم ، بعضی وقتا باهم بیرون می رفتیم و صحبت می کردیم ، سُهام یه سال از من بزرگ تر بود و حس می کردم به چشم یه بچه داره بهم نگاه می کنه ، نمی دونم این احساس از کجا نشعت می گرفت ولی این رو خوب می دونم که بدجوری داشت من رو اذیت می کرد .

   خانواده هامون هم می دونستن که ما باهم دوستیم ولی همه فکر می کردن که این یه دوستی سادس ولی نه برای من سُهام تبدیل شده بود به کل دنیام و بعضی وقتا شب ها تا صداش رو گوش نمی دادم اصلا خوابم نمی برد و بد جوری بهش وابسته شده بودم ولی اصلی ترین سوالی که توی ذهنم بود این بود که برای سُهام ، باراد چیه ؟ برای سُهام باراد توی چه جایگاهی تو قلبش قرار داره ؟ شاید اصلا توی قلبش جایگاهی نداشتم ، شاید اصلا به من فکر نمی کرد و برای اینکه ناراحت نشم با من صحبت می کرد .

   هنوز اونقدی بهش نزدیک نشده بودم که بفهمم با کسی رابطه داره یا نه ، نمی دونم چجوری باید اونقدری بهش نزدیک می شدم که خودش این رو بهم می گفت ، تا جایی که می تونستم همیشه در کنارش بودم و سعی می کردم که همیشه من رو ببینه اما یه حسی بهم میگه که اشتباه کار همین جا بود ، من نباید همیشه جلوی چشمش می بودم ، نباید همیشه در کنارش می ایستادم ، باید بعضی وقتا تنهاش می ذاشتم تا جای خالیم رو احساس کنه ولی این کار رو نکردم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   اونقدی کنارش بودم که بعضی وقتا خودم هم احساس می کردم که دیگه زیادی شدم ، خودم احساس می کردم که نباید اونقدر پیشش بمونم ولی یه چیزی توی دلم مجبورم می کرد که پیشش باشم نمی دونم چی بود ولی هر چیزی که بود مجبورم می کرد ببینمش ، شاید اونقدری بهش عادت کرده بودم و بهش وابسته شده بودم که اگه نمی دیدمش دیوونه می شدم و یه کاری می کردم .

_خب پس چرا انقدر کنارش بودی ؟

_نمی دونم !

_می دونم که نمی دونی ولی فکر کن توی حرف هایی که دیگران بهت گفتن شاید دلیلش رو بفهمی .

_اونقدری دوستش داشتم که می خواستم همیشه ببینمش .

_این کافی نیست !

_می دونم ، شاید دلیل اصلی من این بود که می ترسیدم .

_از چی ؟

_از اینکه یه نفر توی نبودم سُهام رو ازم بدزده !

_چرا حست رو بهش نگفتی ؟

_زود بود .

_مطمئنی ؟

_می ترسیدم از اینکه بهم محل نذاره یا ولم کنه .

_بعدش چی شد ؟ بعدش چی کار کردی ؟

   خواستم ادامه داستان رو براش تعریف کنم که یه پیام واسم اومد ، به موبایلم یه نگاهی انداختم ، مامانم بود که پیام داده بود پیداش کردی ؟ نمی دونستم چه جوابی باید بهش می دادم ، من هنوز منتظر بودم ببینم می تونم بشناسمش یا نه ، دوباره بهم پیام داد که عکسش رو یه نگاهی بنداز شاید پیداش کنی . شاید باید به عکسش نگاهی می انداختم تا بتونم سریع تر پیداش کنم ولی نمی خواستم این کار رو انجام بدم ، می خواستم ببینم بعد از اون همه اتفاقی که برای من افتاده سُهام انقدر دل و جرئت داره که بیاد خودش رو معرفی کنه و باهم صحبت کنیم یا نه .

   داشتم به این فکر می کردم که جواب مادرم رو چی بدم که چشمم به بیرون خورد ، خورشید با اون نور قرمز رنگ و آرامش بخشش رفته بود و دیگه خورشید معلوم نبود ولی هنوز نورش بود ، هوا گرگ و میش شده بود و من رو مات و مبهوت خودش کرده بود و من هم دائم داشتم به بیرون نگاه می کردم ، اون دختره حرفی نمی زد شاید می خواست من کمی در آرامش باشم . هوا یه جور خاصی بود ، نور توی یه سمت آسمون معلوم بود و سیاهی هم توی یه سمت دیگه داشت پیشروی می کرد چون دیگه نوبت سیاهی دلنشین شب بود اما توی اون لحظه هر دوی اونها اونجا بودن ، نور و تاریکی و مرز بین این دوتا یه تضاد رو بوجود میاورد که ناخواسته آدم رو به سمت خودش می کشید ، در نهایت اون تضاد می شد یه آرامش رو دید ، یه آرامش دلنشین و دوست داشتنی رو .

   رفته رفته هوا داشت تاریک می شد و اتوبوس هم به ایستگاه رسید ، حواسم به بیرون بود و متوجه داخل اتوبوس نبودم ، صندلی کناریم تکون خورد سرم رو چرخوندم و بهش نگاه کردم اون دختر از سر جاش بلند شد و از اتوبوس رفت بیرون پیش خودم یه نیش خند زدم و به چیزی فکر نکردم ، همه کسایی که توی اتوبوس بودن پیاده شدن و رفتن ، همشون . هیچکس سوار اتوبوس نشد .

   راننده از توی آینه نگاهی به من که تنها مسافر اتوبوس بودم انداخت ، پیشونی چین خورده و بلندش و ابرو های پرپشتش رو خوب می تونستم از توی آینه ببینم ، بعد از اینکه کمی بهم نگاه کرد و پیش خودش من رو برانداز کرد بهم گفت که پسر جون مقصدت کجاست ؟ سوالی که امروز این راننده اولین نفری نبود که ازم می پرسید و منم جوابی رو بهش دادم که به افراد قبلی داده بودم . خودمم نمی دونم که می خوام کجا برم .

_پس چرا داری میری ؟

_اولا رفتن هیچ ربطی به رسیدن نداره ، دوما من منتظرم .

_پسرم منتظر کی هستی ؟ خانوادت ؟

_نه ، منتظر کسی هستم که باید خیلی وقت پیش می اومد ولی هنوز نیومده .

_به نظرت میاد ؟

_نظری ندارم . چرا راه نمی افتی ؟

_منتظرم .

_منتظر کی ؟

_اون دختری که کنارت نشسته بود ، بهم گفت کمی صبر کنم تا بیاد .

_فکر نمی کنم برگرده .

_پسر جون ، هیچوقت به خودت اجازه نده کسی رو قضاوت کنی چون تو در مورد زندگی شخصی اون شخص هیچوقت به طور کامل اطلاعات نداری .

_سعی خودم رو می کنم .

   بعد از گذشت پنج دقیقه و اینکه اون دختر هنوز نیومده بود راننده آماده رفتن شد و من تنها مسافر اون اتوبوس بودم . اتوبوس داشت حرکت می کرد که اون دختر از پشت اتوبوس داشت داد می زد که وایسا دارم میام وایسا ! دختر سوار شد و راه افتادیم ، داشت نفس نفس میزد و بعد از اینکه نفس زدنش تموم شد اومد و کنارم نشست و یه پلاستیک رو جلوی من و خودش گذاشت .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   تعجب داشت از صورتم می بارید ، بهش نگاهی انداختم و چیزی نگفتم ، بعد از اینکه حسابی آروم شد بهم نگاه کرد و گفت چته ؟ داستانت داره به جاهای خوب می رسه ، داستان خوب رو هم که نمی شه همین جوری گوش داد . رفتم بیرون یه سری خوراکی گرفتم باهم بخوریم تو هم ادامه داستانت رو بگی .

   دختر تو دیوونه ای ! بعد از اینکه این حرف رو بهش زدم چرخید و گفت اگه دیوونه نبودم به داستان زندگی کسی که نمی شناسمش گوش می کردم ؟ ادامه داستانت رو بگو .

   داشتم می گفتم ، یه جوری شده بودم که اگه نمی دیدمش شاید دیوونه می شدم نمی دونم چی شد و چه چجوری اما در یه لحظه تصمیم گرفتم که بهش بگم دوستش دارم ، خیلی با خودم کلنجار می رفتم و نمی دونستم که باید چی کار کنم ، می خواستم بهش بگم ولی نمی دونستم چطور بگم که ازم زده نشه .

   بالاخره دلم رو زدم به دریا و بهش گفتم که بیا بریم رستورانی جایی یه چیزی بخوریم ، اونم قبول کرد و باهم رفتیم بیرون ، احساس می کنم اونقدر پیشش بودم که دیگه براش اضافه به حساب می اومدم ، اونقدر تو همه جا بودم و همه کار براش انجام دادم که دیگه زیادی به حساب میام . یه جورایی دیگه ازم خودم بدم می اومد که این همه کنارش بودم ولی اون اصلا به من توجه نمی کنه ، شاید اونقدر بودم که الان براش عادی شدم و مثل کسی هستم که دیگه اون من رو نمی بینه .

   یه روز دم دمای غروب باهم رفتیم یه کافی شاپ کوچولو ، محیط کافی شاپ خیلی آروم و رمانتیک و تاریک بود و نور کمی اونجا بود ، شیشه های دودی اجازه عبور کردن نور خورشید رو نمی دادن و خورشید باید بیرون کافی شاپ منتظر می موند ، داخل کافی شاپ با لامپ های مهتابی آبی و صورتی رنگ پر شده بود ، توی اون موقع از روز که ما رفتیم اونجا اصلا خلوت نبود ولی می شد یه میز خالی بین اون میز های چوبی نسبتا کهنه ولی دلنشین پیدا کرد .

   رفتیم و روی یکی از اون میز ها نشستیم و بعد از اینکه سفارشمون رو دادیم فقط داشتم بهش نگاه می کردم و از نگاه کردن به اون چشمای سیاه و براق که الان می شد انعکاس نور های آبی و صورتی رنگ رو توش دید اصلا خسته نمی شدم .

_ببینم همینجوری من رو دعوت کردی یا چیزی زیر سرته ؟

_فکر کن چیزی زیر سرمه .

_باراد ، چی زیر سرته ؟ بگو دیگه !

_مطمئنی ؟

_شاید . ببین می خوام یه چیزی بهت بگم .

_نه ، اول من می خوام بگم .

_پس زود تر بگو چون من دل تو دلم نیست که بگم .

_سریع برم سر موضوع اصلی یا چهار ساعت مقدمه چینی کنم ؟

_برو سر موضوع اصلی .

_سُهام من...من...

_تو چی ؟ بگو جون به لبم کردی !

_من دوستت دارم .

_چی ؟

_من...

_دیوونه منم دوستت دارم .

_واقعا ؟ خیلی برخوردت آروم بود .

_باراد من تو رو مثل داداش نداشتم دوست دارم .

   نفسم بالا نمی اومد ، احساس بدی داشتم من از همین می ترسیدم ، از این می ترسیدم که انقدر من کنارش بودم که به چشم یه داداش داره بهم نگاه می کنه ولی من نمی خوام اون چشمای سیاه و دوست داشتنی به چشم برادر بهم نگاه کنن ! نمی خوام .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   من دوستت دارم سُهام ، نه ، عاشقتم چرا با من این کار رو می کنی ؟ دوست داشتم اینا رو بهش بگم ولی نفسم بالا نمی اومد و نمی خواستم جلوش گریه کنم اما بعد از اینکه اون حرف رو بهم زد نگه داشتن خودم خیلی برام سخت بود ، شاید اگه گریه نمی کردم میمردم . بهش گفتم که تا تو فکر می کنی که چجوری خبرت رو بهم بدی منم میرم دستشویی و زود بر می گردم .

   به سختی خودم رو تا موقع رسیدن به دستشویی ها نگه داشته بودم ، در دست شویی رو باز کردم و رفتم داخل ، رفتم سمت روشویی کهنه ای که اونجا بود و به آینه نگاه کردم ، نگاه کردم به صورت خودم و بعد از چند ثانیه که داشتم به خودم نگاه می کردم از گوشه چشمم قطره اشک کوچیکی پایین اومد . توی اون لحظه ها اصلا و ابدا حال و روز خوشی نداشتم ، دلم مثل یه دریای طوفانی بود ، دریای مواجی که یه لحظه هم از تلاطم و جنب و جوش نمی ایستاد ، توی اون طوفان دلم ابر های بزرگ سیاه و بارونی هم اومده بودن و در کنار اون دریای مواج آرامشم رو از بین برده بودن و توی پیچ و تاب اون موج های بلند نمی دونستم که می تونم بعد از این زنده بمونم یا نه .

   اشک های یواش یواش چشمام کم کم داشت تبدیل می شد به بارونی که خیلی شدید بود ، دستام رو گذاشتم روی صورتم و شروع کردم به هق هق زدن اما نه با صدای بلند ، با صدایی که حتی از صدای سکوت هم آروم تر بود چون من اصلا دوست نداشتم که کسی توی اون لحظات مبهم برای من ، من رو ببینه . بعد از چند دقیقه که کمی گریه کردم و آروم شدم به آینه نسبتا کثیف و غبار آلودی که رو به روم بود نگاهی انداختم و خود رو دیدم . رد پای اشک هایی که بی امون از چشمام جاری شده بودن روی گونه هام باقی مونده بود و داشت خودش رو نشنون می داد .

   شیر آب رو باز کردم و دوتا دستم رو گرفتم جلوش و بعد از دستام پر شد دستام رو بالا آوردم و اون آب رو به صورتم زدم ، دوباره و دوباره این کار رو انجام دادم و بعد به آینه نگاهی انداختم ، همینجور که داشتم به انعکاس خودم توی آینه نگاه می کردم توی اعماق وجودم جایی که فقط من بودم و من یه چیزی احساس کردم .

   احساس کردم که توی اون لحظه خیلی شکسته شدم و بد جوری بهم ضربه خورد ، دلیل اینکه حسم رو بهش نمی گفتم این بود که می ترسیدم این حرف رو بهم بزنه ولی حالا همون ترسم به واقعیت تبدیل شد و اون بهم گفت که به چشم برادر کوچیک تر بهم نگاه می کنه ، اگه بخوام واقعیت این جمله رو واسه خودم باز سازی کنم اینجوری می شه که باراد ، تو زیادی هستی ، اصلا بود و نبودت برام اهمیتی نداره !

   با آستین پیراهنم صورتم رو پاک کردم و یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم سمت سُهام ، نمی خواستم غمی که توی دلم و وجودم بود رو توی صورتم نشون بدم اما این کار راحتی نیست ! این که از درون داغون باشی و بخوای وانمود کنی که حالت خوبه ، بخصوص رو به روی کسی که یه جورایی بهت گفته برام ارزشی نداری .

   سرم رو پایین انداختم و رفتم سمت میزی که سُهام روش نشسته بود ، کنار میز که رسیدم و نشستم سرم رو بالا کردم ولی سُهام رو ندیدم ! با خودم فکر کردم که شاید مثل من رفته دستشویی برای همین منتظر موندم و انتظار کشیدم . زمان با سرعتی بسیار کم و آروم آروم داشت می رفت و من هنوز هم داشتم انتظار می کشیدم . چند دقیقه گذشت اما سُهام نیومد و پیشخدمت سفارشمون رو آرود و روی میز گذاشت ، از اون پیشخدمت سوال پرسیدم که دختری که اینجا بود رو ندیدی ؟ اون پسر جوون کمی مکث کرد و بهم نگاهی انداخت ، از ته دل آهی کشید و بهم گفت که به محض اینکه رفتی دستشویی اون دختری که همراهت بود با گریه از اینجا رفت بیرون .

   متوجه نمی شم ! چرا اینجوری گذاشت رفت ؟ اصلا نمی تونم درکش کنم ، کمی صبر کردم و موبایلم رو بیرون آوردم و به سُهام زنگ زدم اما تنها چیزی که می شنیدم این جمله بود : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ... .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   دوباره و دوباره و دوباره بهش زنگ زدم و درست همون جمله اول رو می شنیدم ، دستم رو زیر چونم گذاشتم و فکر کردم به اینکه کجای کارم اشتباه بوده ؟ به اینکه چرا با گریه گذاشت و رفت ، چرا موبایلش رو خاموش کرده ؟ بعد از اینکه کمی آروم شدم و دست به سفارش هایی که آورده بود نزدم بلند شدم و بعد از حساب کردن پول اونا از کافی شاپ اومدم بیرون .

   خورشید غروب کرده بود و هوا کاملا تاریک شده بود ، حالم خوب نبود و نمی دونستم که باید کجا برم اما این رو می دونستم که باید برم ، راه افتادم به سمت جایی که مقصدش اصلا برام معلوم و مشخص نبود ، وسط راه تصمیم گرفتم که برم خونه سُهام و حالش رو بپرسم اما بعد با خودم گفتم که باید تنهاش بزارم ، نباید الان برم پیشش . موبایلم رو برداشتم و دوباره بهش زنگ زدم و دوباره همون جمله رو شنیدم .

   حالم اصلا رو به راه نبود و نمی دونستم کجا باید برم که کمی آروم شم ، کجا باید می رفتم که فکر سُهام من رو راحت بزاره و کمی به خودم فکر کنم ؟ تصمیم گرفتم که فقط راه برم و به چیزی فکر نکنم ، راه افتادم به سمت هر خیایونی که قلبم بهم می گفت برم اونجا ، به سمت هر خیابونی که به نظر آروم تر می اومد .

   بعد از مدت زیادی پیاده روی چشمم به آسمون خورد ، سیاه یکدست شده بود و می شد ستاره های کوچیک ، بزرگ ، نورانی و زیبا رو دید ، برای دقایقی مات و مبهوت آسمون شده بودم ، می خواستم برم و توی سیاه دلنشینش خودم رو غرق کنم ، دوست داشتم دستم به آسمون پهناور می رسد و می تونستم اون رنگ سیاه و تاریک و ملموس رو لمس کنم . توی اون دقیقه هایی که داشتم به آسمون نگاه می کردم هیچ چیزی توی سرم نبود و فقط و فقط به زیبایی سیاه رنگ آسمون نگاه می کردم اما سیاه دلنشین آسمون ناخواسته ذهنم رو به سمت یه چیزی برد ، بدون اینکه بخوام وقتی اون سیاهی رو می دیدم سیاهی چشم های درشت سُهام هم جلوی چشمام پدید می اومد و بعضا قطره اشکی هم از گوشه چشمم به پایین می اومد .

   موبایلم رو از داخل جیبم بیرون آوردم و نگاهی به ساعت انداختم ، ساعت یازده شب بود ، وقتی دیدم سُهام گوشیش رو خاموش کرده من هم گوشیم رو روی حالت پرواز گذاشتم چون اصلا دوست نداشتم کسی بهم زنگ بزنه ، تصمیم گرفتم برم سمت خونه ، احساس می کردم که سرو و وضعم اصلا خوب نیست و کاملا معلومه که یه اتفاقی افتاده .

   وقتی که توی راه خونه بودم خیلی خیلی خسته و ناراحت و یه جوایی عصبی بودم ، ساعت دوازده و نیم رسیدم خونه ، در زو باز کردم و رفتم تو ، سرم پایین بود و اصلا حوصله کسی رو نداشتم ، می خواستم برم توی اتاق خودم که نگاهم به سمت پذیرایی پرت شد ، سرم رو که بالا بردم مامان من و مامان سُهام کنار هم بودن و داشتن بهم نگاه می کردن ولی حرفی نمی زدن .

_یه لحظه داستانت رو نگه دار ، می تونم یه سوال بپرسم ؟

_بپرس

_شب ها معمولا دیر می رفتی خونه ؟

_معمولا ساعت نه خونه بودم .

_پس چرا پدرت نگرانت نشده بود ؟ چرا اون توی خونه منتظر نبود ؟ اومده بود دنبالت ؟

_نه ، من بچه طلاقم .

_متاسفم

_نباش ، کسای دیگه باید متاسف باشن .

_منتظر ادامه داستانم

_بنظرم کمی استراحت کنیم ، من یه کم خسته شدم

   به ساعتم نگاهی انداختم ، از آخرین باری که به ساعت نگاه میکردم بیشتر از یک ساعت رد شده بود ، ساعت هشت و پنجاه دقیقه شب بود و تقریبا همه خوراکی ها رو هم خورده بودیم . به ایستگاه اتوبوس رسیدیم و اتوبوس وایساد ، اما کسی سوار اتوبوس نشد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   به این ایستگاه زیاد دل بسته بودم که سُهام بیاد ولی نشد و امیدی که توی وجودم بود مثل شعله شمعی که در حال سوختنه داشت تموم می شد ، زیاد مطمئن نیستم ولی شاید سُهام سوار اتوبوس شده بود ولی به سمت من نیومده ، صفحه موبایلم رو روشن کردم ، واقعا دو دل بودم حال و هوام مثل کسی بود که توی یه جاده مستقیم و خاکی که مزرعه های زرد و زیبای گندم دور جاده رو احاطه کردن داره راه می ره که به یه دوراهی می رسه ، دوراهی که نمی دونه در پشت سر هر کدوم چه اتفاقی ممکنه بی افته و نمی دونه که راه اصلی و درست کدومه و نکته کار اینجاست که واقعا راه برگشتی هم نداره .

   تقریبا سه ساعت و نیم یا چهار ساعتی می شد که توی اتوبوس و روی همین صندلی نشستم ، پاهام خواب رفته بود ، از سر جام بلند شدم و رفتم وسط اتوبوس و توی همون حالت کمی سر پا ایستادم و بعد شروع کردم به قدم زدن ، قدم می زدم تا پام بهتر بشه در حین اینکه داشتم قدم می زدم چشمم به بیرون پنجره های مستطیلی شکل و کوچیک اتوبوس افتاد ؛ سیاهی و تاریکی دلنشینی روی شهر بزرگی که من توش زندگی می کردم سایه انداخته بود ، اون شهر بزرگ در تاریکی مطلق فرو نمی رفت چون چراغ های کوچیک خونه ها و خیابون ها این اجازه رو بهش نمی دادن ، به خونه هایی نگاه می کردم که بعضا با سرعت و بعضی وقت ها هم آروم از کنارشون رد می شدیم .

   به قدم زدنم ادامه دادم ، اینبار شیشه جلوی اتوبوس توجه من رو برای خودش دزدید ، ترافیک خیلی رونی بود و چراق های زرد زنگ و در بعضی جاها سفید رنگ خیابون ها جلوه زیبایی رو به خیابونی می دادن که ما با سرعت از روش عبور می کردیم .

   رفتم و سر جام نشستم ، نگاهی به دختری که کنارم بود انداختم و از توی چشماش می شد انتظار رو دید ، انتظاری برای شنیدن ادامه داستان زندگی من ، داستانی که برای من یه داستان معمولی ، سرد و یخ زده به حساب میاد ، در جای جای داستانم که نگاه می کنم نمی تونم بفهمم چه چیزی این دختر رو انقدر مجذوب شنیدن داستان من کرده ، داستانی که در بعضی از قسمت هاش از شخصیت منی که در داخل داستانم قرار داره متنفر می شم ، ازش متنفر می شم و با خودم فکر می کنم که اگه واقعا این شخصیت من بودم توی نگاه اطرافیانم چطور به نظر می اومدم ؟

   داشتم می گفتم ، مادر من و مادر سُهام توی پذیرایی بودن و داشتن مات و مبهوب به قیافه من نگاه می کردن و چیزی نمی گفتن ، خواستم از مادر سُهام بپرسم که سُهام کجاست اما نه ، الان نمی تونستم این کار رو انجام بدم شاید هم الان نباید این کار رو انجام می دادم . بدون اینکه بهشون سلام کنم رفتم داخل اتاق خودم و نشستم روی صندلی چوبی میزم ، چراغ اتاق رو روشن نکردم ، توی اون لحظه ها دوست داشتم تنها باشم و توی تنهایی خودم باشم ، تنهایی که برای من و دنیای من آرامشی بزرگ رو به همراه داره .

   توی اون زمان و با اون حال و روزی که من داشتم فقط تنهایی نمی تونست من رو آروم کنه اما وقتی که تنهایی در کنار سیاهی و تاریکی باشه برای من می تونه مؤثر ترین دارو برای آروم شدنم باشه . مدتی بعد از اینکه توی اون فضا بودم صدای در اومد ، نزدیک ساعت یک و ربع شب بود که یه نفر داشت در میزد ولی اصلا برام اهمیتی نداشت که کی می تونه باشه .

   لحظاتی بعد از اون یه صدای آشنا به گوشم خورد ، سُهام توی خونه ما بود و داشت با مادرش و مادرم صحبت می کردم اما از فاصله زیادی که داشتیم نمی تونستم متوجه بشم که دارن چی می گن ، از روی صندلی چوبی و محکمی که روش نشسته بودم بلند شدم ، نمی تونستم جایی رو ببینم ولی می دونستم که در کجاست ، رفتم سمت در و دستم رو گذاشتم روی دستگیره فلزی در اما نمی دونستم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   نمی دونستم که باید در رو باز کنم و برم پیشش و ازش بپرسم چرا ؟ یا اینکه پشت در اتاقم توی تاریکی منتظر بمونم ؟ صدای قدم های یه نفر داشت به سمت اتاق من نزدیک می شد . قدم هاش رو خیلی خوب می شناختم ، قدم های شمرده و نرم و آهسته آهسته داشت به سمت در اتاقم نزدیک می شد ، دستم رو که روی دستگیره فلزی در بود آروم پایین تر آوردم و در اتاق رو قفل کردم .

   به در چوبی اتاقم تکیه دادم و آروم آروم نشستم زمین و پشتم به در بود ، در اتاق من خیلی از پذیرایی دور بود ، اون صدای قدم ها به پشت در اتاق من رسید و بعد قطع شد . چند باری دستگیره در رو چرخوند تا در رو باز کنه اما وقتی که دید در قفله اون طرف در نشست .

   ده دقیقه همه جا توی سکوت بود ، صدای هیچ چیز یا کسی به گوش نمی رسید و یه فضای وحم انگیز رو توی اون لحظه ها واسه من تداعی می کرد ، سکوت مرگباری که اون لحظه ها وجود داشت و اون تاریکی که توی اتاقم وجود داشت یه حس خاصی رو بهم منتقل می کرد ، حسی که دوستش داشتم ، امنیت رو . احساس می کردم توی اون لحظات که نه صدایی به گوش می رسید نه چیزی توی امن ترین جایی ممکن توی این دنیا هستم .

   اما مدت زیادی توی اون حال نبودم که با صدای سُهام به خودم اومدم ، داشت می گفت در رو باز کن ، کارت دارم ! اما توی اون لحظه اونقدر ناراحت و عصبی بودم که تنها جوابی که سُهام از من شنید سکوت بود ، یه سکوت طولانی مدت ؛ بعد از چند دقیقه دوباره همون جمله رو تکرار کرد و تنها چیزی که از من شنید دوباره سکوت بود و بس . با مشتش به در ضربه ای زد و از صداش معلوم بود که از زمین بلند شده بود ، دوباره چند تا ضربه به در زد و با یه بغض بهم گفت که در رو باز می کنی یا نه ؟ جواب من برای بار سوم هم سکوت بود و سکوت ، سُهام دیگه نمی تونست صحبت کنه و یه لگد به در اتاقم زد و گفت لعنتی واسه آخرین بار می گم ، در رو باز می کنی یا اینکه می رم و دیگه شاید هیچوقت من رو نبینی ! توی اون حالتی که داشتم ترجیح دادم که برای دقایقی هم که شده سُهام هم حال و هوای این مدت من رو درک کنه برای همین تنها جوابی که دوباره از من می شنید سکوتی بود که خودم داشتم توش غرق می شدم .

   توی اتاق تاریک و سیاه خودم توی اون لحظه ها داشتم جون می کندم و نمی تونستم گریه کردن سُهام رو تحمل کنم ، دوست داشتم که در اتاقم رو باز کنم و بدون اینکه حرفی بزنم سُهام رو توی آغوشم بگیرم و شروع کنم به گریه کردن اما یه چیزی ، یه حسی یا یه کسی بهم این اجازه رو نمی داد ! چیزی مانع از این می شد که برم در اتاقم رو به روی کسی که یه مدت طولانی بود که داشتم از عشقش می سوختم باز کنم ، یه چیزی که بهم می گفت اینبار نزار غرورت لکه دار بشه !

   اون زمان در اتاقم رو به روی سُهام باز نکردم ولی در دلم رو به روی گریه و غم و اندوهی بزرگ و عظیم باز کردم ، اندوهی که برای یه نوجون خیلی خیلی زیاد بود ، اندوهی که حتی نمی دونم بخش عظیمی ازش ناشی از چی بود . صدای دور شدن پای سُهام به گوشم خورد ، سُهام رفت و بعد از مدتی صدای بسته شدن در خونه هم اومد ، فکر کنم سُهام به همراه مادرش رفته بودن و الان نوبت من بود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   آره الان نوبت من بود اما سوال اینجاست که برای چی ؟ برای اینکه سُهام گریش رو کرد یا حداقل الان توی راه داره گریه می کنه ولی من توی بودن سُهام گریه نکردم ، گریه نکردم چون اصلا دوست نداشتم که ناخواسته سُهام صدای هق هق زدن من رو بشنوه ، اصلا دوست نداشتم که کسی که من رو می شناسه شاهد ضعف من باشه ، دوست ندارم که کسی ببینه من ضعیفم ولی توی تنهایی هام ، توی زمان هایی که کسی پیشم نیست تا من رو ببینه ، من راحتم و گریه می کنم ، گریه می کنم چون سد چشمام در برابر سیل آب عظیم اشک و اندوهی که توی وجودم هست به هیچ وجه تاب و توان مقاومت کردن رو نداره و خیلی خیلی سریع در هم می شکنه و اشک روانه جاده گونه هام می شه .

   نوبت من بود که توی اتاق تاریک خودم شروع کنم به گریه کردن ، از پشت در چوبی اتاق بلند شدم و رفتم نشستم روی صندلی چوبی اتاقم و دست راستم رو زیر چونم گذاشتم خیلی گریه توی چشمام بود ولی بیرون نمی اومد ، یه چیزی مانع این می شد که گریه کنم ؛ از روی صندلی بلند شدم و رفتم روی تخت خوابم دراز کشیدم و چشام رو بستم ، بعد از مدتی یه نفر داشت در می زد . صدای خسته مادرم از پشت در اتاق به گوشم می رسد که داشت می گفت بیا یه چیزی بخور ولی من اونقدری خسته شده بودم که حتی جوابش رو هم ندادم و بعد از چند ثانیه دوباره گفت که تو که چیزی نمی خوری نمی خوای بدونی چرا سُهام و مادرش اینجا بودن و چی کار داشتن و می خواستن که چی بگن ؟ ولی من جوابی ندادم توی اون موقعیت خیلی نیاز داشتم که با خودم تنها باشم .

   بعد از نیم ساعت که دیدم خوابم نمی بره بلند شدم و رفتم دم پنجره اتاقم و به منظره بیرون نگاه کردم ، نمی دونم ساعت چند بود ولی می دونم ساعت از دو نیمه شب گذشته بود ؛ توی بعضی از اون ساختمون های بلند و کوچیک ، قدیمی و جدید می شد تک چراغ روشنی رو دید اما می شه گفت همه ساختمون ها توی تاریکی فرو رفته بودن و بجز نور بعضی از پنجره ها تنها نوری رو که می شد دید نور چراغ های برق داخل خیابون که بود که حتی از فاصله دور هم به چشم می خوردن .

   حس و حالم بهتر شده بود و کمی آروم شده بودم دیگه احساس نمی کردم که می خوام گریه کنم ، دیگه گریه ای توی چشمام وجود نداشت و به هیچ چیز فکر نمی کردم و فقط داشتم تماشا می کردم منظره ای رو که مثل یه تابلوی نقاشی بود ، تابلو ای که با دقت زیادی کشیده و شده و تضاد نور های کوچیک رنگا رنگ در مقابل سیاهی عظیم ، جلوه خاص و دوست داشتنی رو به اون منظره می ده . داشتم به زیبایی ها و جزئیات اون منظره نگاه می کردم که احساس کردم چیزی از روی گونه هام جاری شد !

   احساس کردم چیزی از روی گونه های خشک و کویر شکلم توی اون لحظه داشت عبور می کرد ، حس کردم عبور چیزی رو که وجودم رو سراسر مملو از آرامشی وصف ناپذیر می کرد ، مثل این بود که همه غم ، درد ، اندوه و ناراحتی که داشتم با اون قطره اشکی که از لا به لای مژه های بلند و کوتاهم عبور کرد و خودش رو به کویر گونه هام رسوند و خودش رو آزاد کرد از بین رفتن . قطره اشک های بعدی هم دونه به دونه مسیر خودشون رو از پشت سر اون قطره پیدا کردن و جاری شدن ؛ هیچ چیزی توی اون لحظه دست من نبود و من هیچ حسی نداشتم ولی قطرات اشک خودشون با سرعت داشتن جاری می شدن و بعد مدتی نه چندان کوتاه همه چیز وایساد و خیلی آروم شدم .

   با دستام اشک هایی رو که روی صورتم بود پاک کردم و همون لحظه بود که یه خستگی خیلی زیاد رو توی وجودم احساس کردم از مقابل پنجره اتاقم بلند شدم و بدون اینکه لباس های بیرونم رو عوض کنم بدن خسته و درد کشیده ام رو توی آغوش نرم تختم رها کردم و بعد از مدتی خیلی کوتاه پلک هام به حدی سنگین شدن که نگه داشتنشون برام سخت بود و بعد دقایقی خوابم برد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   روز بعد صبح ساعت ده از خواب بلند شدم و از بعد از عوض کردن لباس های دیروزم رفتم سمت دستشویی ، در تمام فلزی اما قهوه ای رنگ دستشویی رو با دست باز کردم و رفتم تو ؛ مقابل آینه دستشویی وایساده بودم و داشتم به صورت خودم نگاه می کردم ، به صورتی که روی گونه هاش رد پایی رو می شد دید ، رد پایی که نشون دهنده یه شکست بود ، رد پایی که نشون دهنده نابود شدن من بود ، رد پایی از اشک های رفته که روی گونه هام به جا مونده بود .

   بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم از دستشویی اومدم بیرون و به سمت آشپزخونه رفتم تا صبحانه ای چیزی بخورم ، وقتی به آشپزخونه رسیدم میز صبحانه چیده شده بود و یه سمت اون مادرم نشسته بود و سمت دیگه اون برای من خالی مونده بود ، بعد از یه سلام معمولی که بهش دادم رفتم و سر جام نشستم و آروم آروم شروع کردم به خوردن صبحانه .

   بعد از چند دقیقه متوجه شدم که مادرم چیزی نمی خوره ، منم دست از خوردن کشیدم و به چهرش نگاه کردم ، به موهای سیاهش که با فر شش ماهه خیلی خوب شده بود و به اون چشمای قهوه ای رنگ و کشیدش که قرمز شده بود و معلوم بود که دیشب اصلا نخوابیده داشت به من نگاه می کردم و منم مات و مبهوت داشتم بهش نگاه می کردم تا ببینم چرا چیزی نمی خوره و از چی ناراحته اما چیزی نمی گفت و توی یه سکوت اضطراب آور که توی اون لحظات حاکم بود فقط و فقط داشتیم به چشم های هم نگاه می کردیم .

_چیزی شده ؟ چرا چشمات قرمزه ؟

_دیشب نخوابیدم .

_چرا ؟ چیزی ناراحتت کرده ؟

_نه ، داشتم به این فکر می کردم که چجوری بهت بگم

_چی رو ؟

_مطمئنی می خوای بشنوی ؟

_بگو

_سُهام و مادرش دیشب برای خداحافظی اومده بودن

_خب ؟

_خب ؟ چت شده تو ؟ اونا خونشون از نزدیکی ما میره و خیلی از ما دور می شن ! تو و سُهام خیلی دوستای خوبی بودین و تو نسبت به این خبر فقط می گی خب ؟

_همونجوری که خودت الان گفتی ما فقط دوست بودیم ، نه چیز دیگه ! چیزی بین ما نبوده که بخوام از رفتنش ناراحت بشم .

_پس دیشب بخاطر چی از اتاقت نیومدی بیرون و دیروقت هم اومدی ؟

_مسائل شخصی که هیچ ربطی به سُهام و مادرش نداره !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   از سر میز صبحانه بلند شدم و رفتم سمت اتاقم و بعد از اینکه در چوبی اتاقم رو محکم بستم ، در رو قفل کردم و به در اتاق تکیه دادم و یه نفس عمیق از ته دل کشیدم . نه یه نفس از روی آرامش خیال ، نفسی که نفس نبود ، آه بود ؛ بعد از اینکه به در اتاقم تکیه دادم و اون آه رو کشیدم شروع کردم با خودم فکر کردن در مورد اینکه اگه دیگه نبینمش چی ؟ در مورد اینکه بعد از این چی می شه ؟ احساس بدی کل وجودم رو پر کرده بود و نمی دونستم الان باید چی کار کنم ، یه حس خیلی قوی توی دلم می گفت که کاری نکن و منتظر بمون ولی اگه بنا باشه تا اخر عمرم منتظر بمونم چی  ؟ حتی فکر کردن به اینکه دیگه شاید نتونم سُهام رو ببینم داشت عذابم می داد ، با سختی خیلی زیاد یک ساعت توی اتاقم نشستم و هیچ کاری نکردم ، نمی خواستم مادر فکر کنه که من می رم دنبال سُهام . بعد از گذشت یه ساعت نسبت به اون اول کمی آروم تر شده بودم و حس بدی که توی وجوم بود کمی فروکش کرده بود . لباس پوشیدم و آماده رفتن شدم ، نمی دونستم که می خوام وقتی سُهام رو دیدم چی کار کنم یا اینکه چی بهش بگم اما تنها چیزی اون روز می خواستم این بود که سُهام رو ببینم ، همین .

   از اتاقم بیرون رفتم و وارد پذیرایی شدم ولی یه سکوت غیر معمول توی خونه وجود داشت ، به اطرافم نگاهی انداختم ولی مادرم رو ندیدم ، بعد از ثانیه هایی نه چندان طولانی که دنبال مادرم بودم صداش رو از توی اتاقش شنیدم که بهم گفت دنبای چی می گردی ؟ خب من توی اون لحظه دنبال اون می گشتم ولی ترجیح دادم که چیزی نگم تا از اتاقش بیاد بیرون ، بعد از چند دقیقه که منتظر بودم و مادرم از اتاقش بیرون نیومد صبرم داشت تموم می شد که کِی می خواد بیاد بیرون ؟ داشتم به همین موضوع فکر می کردم که صداش رو دوباره از توی اتاقش شنیدم : منتظر من نمون که از اتاقم بیام بیرون ، اگه جایی هم می خوای بری برو ولی مثل دیشب دیروقت برنگرد و سعی کن زود تر بیای خونه . برای چندمین بار سکوت کردم و به سمت در خونه حرکت کردم و وقتی که از در بیرون رفتم و می خواستم در رو ببندم تنها حرفی که زدم این بود که گفتم مراقب خودت باش و از خونه زدم بیرون و راهی شدم ولی دقیق نمی دونستم بعد از رسیدنم به مقصد باید به کی چی بگم .

   ساعت یازده و نیم بود که از خونه زدم بیرون و رفتم به سمت خونه سُهام ، توی مسیر خیلی با خودم کلنجار می رفتم که وقتی دیدمش چی باید بگم و کلی حرف آماده کرده بودم که بهش بگم و اینکه چجوری بهش بگم شاید هم نباید چیزی بهش می گفتم ، نمی دونم باید چی کار می کردم و توی اون زمان من خیلی توی خودم سرگردون بودم و از سرگردون بودن خیلی بدم میاد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   به در خونه سُهام رسیدم و وقتی که به سمت خونشون می رفتم تمام صحبت ها و جمله ها و چیز هایی رو که آماده کرده بودم بهش بگم از ذهنم آروم آروم محو می شدن ، با هر قدمی که به سمت خونه اون بر می داشتم یکی از اون جملات محو می شد و از بین می رفت و بعد از هر قدم که جلو تر می رفتم توی وجودم ، توی جای جای بدنم احساس می کردم که یه اضطراب داره بوجود میاد که لحظه به لحظه به شدت اون افزوده می شد و بعضا نفس کشیدن هم برام سخت می شد و حس می کردم توی سینم دچار تنگی نفس می شدم ، یه جورایی حس و حالم شاید مثل کسی بود که با اختیار و با پای خودش داشت می رفت ، می رفت به سمت جایی که قرار بود اونجا اون رو عذاب بدن ، به سمت جایی می رفت که می دونست توی اونجا اصلا و ابدا کار راحتی رو پیش رو نداره .

   رسیدم به در خونشون ، دستم رو آروم بلند کردم و گذاشتم روی زنگ اما فشار ندادم ، خیلی دو دل بودم که باید زنگ بزنم یا نه . با خودم می گفتم که اگه زنگ بزنم شاید اصلا جوابم رو نده و شاید حتی بهم محل هم نذاره و راحت از کنارم رد بشه و بازم ولم کنه اما احساس وحشتناک تری که توی وجودم بود این بود که اگه من زنگ این در رو نزنم و با سُهام حرف نزنم شاید تا آخر عمرم توی این دنیا و تا ابد توی اون دنیا باید حسرت و افسوس بخورم که چرا این کار رو وقتی که می تونستم انجام بدم ، انجام ندادم . بدون لحظه ای درنگ دستم رو فشار دادم و صدای زنگ اومد ، چند دقیقه گذشت ولی چیزی نشد ، احساس بدی داشتم ، صبر کردن توی اون لحظات خیلی واسم دردناک و عذاب آور بود و نمی تونستم تحمل کنم برای همین دوباره دستم رو روی زنگ گذاشتم و فشار دادم ، دوباره و دوباره . بعد از مدتی صدای پیر مردی غریبه توجهم رو به سمت خودش جلب کرد .

_اونا رفتن .

_واقعا ؟ کِی ؟

_دیروز خونشون رو تخلیه کردن و رفتن ولی دخترشون امروز اومد اینجا و تا بیست دقیقه پیش منتظر بود ولی وقتی دید کسی نمیاد از اینجا رفت . باهاشون نسبتی داری ؟

_چی ؟ نمی دونم ، هیچی نمی دونم .

_پسرم حالت خوبه ؟

_نمی دونی کجا رفتن ؟ کسی آدرس خونه جدیدشون رو داره ؟

_فکر نکنم ، اونا زیاد با همسایه ها صمیمی نبودن .

_دستت درد نکنه ، من باید...من باید برم .

_تو حالت خوب نیست پسر ، می خوای یه لیوان آب برات بیارم ؟

_نه ، ممنون . من باید برم .

   حالم اصلا خوب نبود و به زور داشتم راه می رفتم ، اگه زود تر می اومدم ، اگه فقط بیست دقیقه زود تر اینجا بودم می تونستم سُهام رو ببینم و باهاش حرف بزنم ولی به هر حال من زود نیومدم ، من نتونستم که بیست دقیقه پیش اینجا باشم و الان دارم خودم رو سرزنش می کنم . راه افتادم به کجا ؟ نمی دونم کجا ولی با خودم می گفتم اگه همینجوری راه برم شاید بتونم ببینمش ، این حرف فقط و فقط یه حرف مزخرف بود که توی اون لحظات که خیلی حس بدی داشتم به خودم می گفتم تا شاید کمی آروم بشم ، حس و حال توی قلبم مثل یه قایق بود ، قایقی که توی دریای طوفانی و مواج و پر تلاطم این روز های زندگیم به یه سخره سنگی بزرگ خورده بود و آب با شدت و بی رحمی هر چه بیشتر می خواد وارد بدنه قایق بشه تا سریع ، خشن و در کمال آرامش اعماق دریا قایق یک نفره من رو توی پهنه بیکران و آبی رنگ خودش غرق کنه شاید هم آب خواسته ای دیگه داره ، شاید آب به قدری برای دیگران بوده که براشون تکراری شده و مثل من براشون اضافه به حساب میاد ، شاید آب نیاز داره به اینکه من رو غرق خودش کنه ، شاید نیاز داره که غرق بشم تا بتونه من رو توی آغوش بزرگ و آبی و آروم درونش جا بده . اصلا نمی دونم دارم چی می گم ، یه جورایی دارم فقط می خوام به دنیای واقعی اطرافم نگاه نکنم و خودم رو توی دنیای غیر واقعی افکار و خیالات رنگا رنگ  و بعضا آرامش بخش و زیبای خودم غرق کنم تا فکر کنم آرامش دارم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   نمی دونستم کجا باید دنبالش بگردم ، احساس سردرگمی می کردم و حس می کردم که دارم فقط دور خودم می چرخم و بس . بعد از مدت خیلی زیادی پیاده دنبال سُهام گشتن توی کوچه و پس کوچه های این شهر بزرگ دیگه نای راه رفتن نداشتم ، هوا خیلی خیلی گرم بود و از خونه هم خیلی دور بودم ، رفتم و زیر سایه یه درخت بید نشستم ، بادی که هر از چند گاهی به شاخه های افتاده و بلند بید می خورد و باعث می شد که اونا تکون بخورن رو خیلی دوست داشتم ، خیلی خیلی تماشایی بود . بعد از کمی نشستن موبایلم رو بیرون آوردم و خواستم به سُهام زنگ بزنم که چشمم به ساعت خورد ، ساعت یه ربع به سه بود ، خیلی وقت بود که داشتم با پای پیاده راه می رفتم و گرسنه هم شده بودم ولی قبل از اینکه برم سمت جایی که چیزی بخورم به سُهام زنگ زدم ولی همون جمله ای رو شنیدم که دیروز شنیده بودم ، همون جمله که از شنیدنش متنفرم ، دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد .

   انگشت های دو دستم رو بهم گره زدم و زیر چونم گذاشتم و چشمام رو بستم برای لحظاتی کوتاه ، چشمام رو بستم و رفتم به درون خودم جایی که توش فقط من بودم و هیچ کس دیگه ای توی اون نبود ، جایی که تازگیا خیلی توش بودم و بهش وابسته شدم چون هر وقت که از دنیای اطرافم خسته می شم یا اینکه دیگه نمی خوام به اطرافم فکر کنم به چیز های غیر واقعی درون خودم فکر می کنم و برای خودم حس هایی رو که دارم به منظره های مختلفی که دوست دارم ارتباط می دم . الان هم دوست دارم که دوباره همون کار رو انجام بدم ، دوست دارم که مثلا بگم حس و حالم مثل کشتی غرق شدس یا انکه بگم توی سیاهی درون خودم دوست دارم آروم بگیرم ولی این جملات ایراد هایی دارن ، ایراد اونا هم اینه که قبلا ازشون استفاده کردم و دیگه دوست ندارم ازشون استفاده کنم ، به نظرم بعضی جملات ، وسایل و یا حتی بعضی آدم ها یه بار مصرف هستن و بعد از یه مدت دیگه تکراری می شن و به درد هیچ جایی یا هیچ کاری هم نمی خورن ، من الان نیاز دارم به جمله ای که تا الان توی زندگیم نگفته باشم ، به جمله ای نیاز دارم که بتونه حال الانم رو توصیف کنه ولی نمی دونم کجای ذهنم یا قلبم باید دنبال جواب این سوال باشم .

_یه سوال ، واقعا اون لحظه که با خودت این حرف ها رو می زدی کسی اونجا بود که بعد از تصادف برات بگه ؟ یا اینکه بعدا واسه کسی گفتی ؟

_هیچکدوم .

_پس چطوری ؟ چطوری این همه جزئیات رو با دقت می تونی بگی در حالی که به من گفتی حافظت رو از دست دادی ؟

_می خواستم این رو آخر بهت بگم ولی مشکلی هم نداره که الان واست بگم ، بعد از تصادف که حافظم رو از دست دادم و بعد از اون که مرخص شدم و رفتم خونه ، توی کشوی میز مطالعه ای که توی  اتاقم بود یه دفتر خاطرات پیدا کردم که روش هیچی نوشته نشده بود ، بازش کردم و متوجه شدم که خط منه و من کاملا دست خطم با دست خط کسی که اون خاطرات رو نوشته بود یکی بود پس فهمیدم دفتر خاطرات خود منه ولی کسی در مورد اون چیزی نمی دونست شاید خودم می دونستم که یه روزی یه اتفاقی می افته یا اینکه می خواستم آروم بشم برای همین اون خاطرات رو نوشتم .

_خاطرات معمولی ماهانه بود یا هفتگی ؟

_خاطرات روزانه بود ولی معمولی نبود ، تمام جزئیات زندگیم از پونزده سالگی به بعد توش نوشته شده بود و همه حس هایی رو هم که من تجربه کردم و امروز برای تو گفتم .

_جالبه .

_چی ؟

_هیچی ادامه بده ، الان دیگه می دونم چرا همه چیز رو کامل و با اون حس هایی که تجربه کرده بودی داری تعریف می کنی ؛ می شه ادامه بدی ؟

   داشتم می گفتم ، بعد از اینکه جمله ای شبیه به حس و حال خودم پیدا نکردم بلند شدم و راه افتادم سمت خونه ، راه افتادم سمت خونه ولی دیگه انگیزه ای برای زندگی کردن و زنده موندن نداشتم ، توی راه خونه و توی اون هوای گرم که هیچکس به جز من و خورشید و خیابون ها نبود داشتم با خودم فکر می کردم به اینکه چرا دیشب در اتاقم رو روش باز نکردم ؟ چرا ؟ در طول تمام مدتی که داشتم خرامان راه می رفتم به سمت خونه خودم رو سرزنش می کردم که چرا صبح یه ساعت توی اتاقم موندم و کاری نکردم ؟ اگه اون موقع راه می افتادم حتما سُهام رو می دیدم اما زمان دیگه رفته و بر نمی گرده ، زمان رفته و من دیگه نمی تونم کاری کنم که کار های گذشتم رو عوض کنم و فقط می تونم اون ها رو بپذیرم و قبولشون کنم ؛ الان دیگه حسرت خوردن کاری رو درست نمی کنه و فقط باعث می شه که زمان حال رو هم از دست بدم ، نمی دونم باید چی کار کنم و نمی دونم باید از کی سراغش رو بگیرم یه چیزی توی اعماق وجودم بهم می گه که اگه اون رو نبینم و باهاش صحبت نکنم یا دیوونه می شم یا می میرم ولی یه چیز خیلی قوی تر توی وجودم بهم می گفت که همه این ها به خاطر اینه که این اولین رابطه منه ، من فقط خیال می کنم اگه باهاش حرف نزنم می میرم حقیقت اینه که اگه باهاش حرف نزنم شاید یه مدت درگیرش بشم و عذاب بکشم ولی بعد از اون آروم آروم و با سرعتی خیلی پایین تمام خاطرات و چیز هایی که از اون توی ذهنم دارم به تدریج از بین می رن و بعد از یه مدت تنها چیزی که از اون درون من باقی می مونه یه رد پای قدیمی از یه دوست یا بهتره بگم یه عشق قدیمی که توی قلبم باقی می مونه .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   به خودم که اومدم جلوی در خونمون بودم قبل از اینکه برم تو خیلی با خودم فکر کردم که ببینم چیزی از مسیر یادم میاد یا نه ولی هر چی فکر کردم فقط اون افکار رو می تونستم به خاطر بیارم . کلیدم رو از جیبم بیرون آوردم و در رو باز کردم و رفتم داخل خونه ، فضای داخل خونه یه جوری بود ، خیلی خیلی آروم تر از آروم بود ، داخل خونه به خاطر اینکه پنجره ها بسته شده بودن خیلی گرم بود . داخل خونه سوت و کور بود از بسته بودن پنجره ها فهمیدم که مادرم توی خونه نیست و احتمالا رفته سر کارش ، مادر من توی یه شرکت ای تی کار می کنه و بیشتر کار هاش رو توی خونه انجام می ده ولی بعضی وقتا باید بره شرکت و ممکنه که شب تا دیر وقت اونجا بمونه یا اینکه اصلا شب نیاد .

   رفتم داخل اتاقم و لباس هام رو عوض کردم ، حس و حالم اصلا خوب نبود یه جوری شده بودم ، توی دلم اصلا آروم نداشتم و دوست داشتم که همش توی خونه قدم بزنم تا کمی آروم بشم ولی اون آتشی که توی وجودم بود یه لحظه هم کم نمی شد و هر قدمی که بر می داشتم تا از شدت اون آتیش درونم کم کنم اصلا تاثیری روی اون آتیش نداشت ولی بازم قدم می زدم ، نمی دونم چم شده بود ، توی سینم یه حس بدی داشتم مثل این بود که داخل سینم و داخل قلبم ، داخل تک تک رگ ها و مویرگ هام به جای خون آتیش جریان داشت و همین باعث می شد که یه جورایی بی قرار باشم ، هر  چقدر هم که آب سرد می خوردم تاثیری روی من نداشت چون این آتیش که به جونم افتاده بود ناشی از یه چیز دیگس ، ناشی از عشق یه کسی که شاید دیگه نبینمش ، ناشی از ترسی که توی وجودم رو پر کرده .

   رفتم سمت پنجره های خونه و همه شون رو باز کردم و بعد از مدتی نه چندان زیاد همه فضای داخل خونه از اون حالت گرمی در اومد یه ذره بهتر شد ، خیلی گرسنه بودم رفتم سر وقت یخچال و یه سری خوراکی برداشتم و رفتم توی اتاق خودم و روی تخت خوابم دراز کشیدم و خوراکی ها رو هم کنارم گذاشتم و موبایلم رو بیرون آوردم ؛ توی لیست آهنگ هام دنبال یه آهنگ خاص می گشتم ، دنبال چیزی می گشتم که حس و حال الان من رو بتونه کمی آروم تر کنه و بهم یه ذره آرامش بده و این آتیش داخل بدنم رو کمی کم تر کنه . بالاخره غمگین ترین موزیکی رو که داشتم پیدا کردم و پخشش کردم ، مدتی کمی گذشت و بدون اینکه به اون خوراکی ها دست بزنم دیگه گرسنه نبودم و یه جوری شدم ، احساس می کردم که اون آتیش مانع از این می شه که چیزی بخورم ، از روی تخت خوابم بلند شدم ، موبایلم رو با خودم بردم و رفتم توی پذیرایی و روی یکی از مبل ها نشستم .

   تکیه دادم و یه نفس عمیق کشیدم و فقط سعی می کردم که به خودم فکر کنم نه به چیز دیگه ای . تقریبا نیم ساعت روی اون مبل نشسته بودم و وقتی که دیدم هیچ تغییری توی حالتم ایجاد نشد بلند شدم و رفتم سمت دستشویی تا یه آبی به دست و صورتم بزنم تا شاید کمی آروم بشم . آب رو باز کردم ولی قبل از اینکه به صورتم بزنم توی آینه دستشویی داشتم به چشمای خودم نگاه می کردم و توی وسط اون نگاه کردنم حس کردم اون آتیشی که توی وجودم بود خیلی خیلی داشت زیاد می شد ، نفس عمیقی کشیدم و دوباره به انعکاس خودم توی آینه خیره شدم و در همین وسط ها هم صدای شر شر آب که باز بود به راحتی به گوش می رسید ، خیلی نا خود آگاه اشکی از گوشه چشمم پایین اومد . اون قطره اشک تمام اون آتیش رو که توی وجودم دادشتم با خودش برد و بعد از اون قطره اشک دیگه هیچ اثری از اون توی وجودم احساس نمی کردم ، کاملا آروم شده بودم و دیگه اصلا و ابدا بی قرار نبودم . دستم رو زیر آب گرفتم و بعد از اینکه از آب پر شد چند باری به صورتم زدم و از دست شویی اومدم بیرون .

   خیلی آروم شده بودم یه جورایی مثل دیشب بود که بعد از اون گریه خیلی راحت تونستم بخوابم ، رفتم سمت موبایلم و آهنگ رو قطع کردم بعدش رفتم توی اتاقم و از اون خوراکی ها که روی تخت خوابم بود مقدار خیلی زیادی خوردم و دراز کشیدم روی تخت خوابم . از شدت اون مسیر زیادی که صبح پیاده روی کرده بودم یه خستگی توی وجودم بود ، همون جوری که روی تختم دراز کشیده بودم چشمام رو بستم و بدون اینکه از سر جام تکون بخورم ، مدت زیادی طول نکشید که خوابیدم .

   با ایستادن اتوبوس متوجه شدم که به ایستگاه رسیدیم ، قبل از همه چیز به ساعتم نگاهی انداختم ، ده دقیقه مونده بود به ده ، نمی دونم آخر خط این اتوبوس کجاست و کِی می رسیم به آخرش ولی هر ایستگاهی رو که پشت سر می زاریم اون امیدی که توی وجودم بود رفته رفته کم رنگ تر و بی رمق تر می شد و می رفت تا خاموش بشه . در اتوبوس باز شد و یه دختر که بهش می خورد کمی از من بزرگتر باشه وارد اتوبوس شد ، اولش با خواستم از سرجام بلند شم چون فکر کردم که سُهامه ولی وقتی نزدیک تر شد هیچ چیزیش شبیه به سُهام نبود . بعد از اون دختر کسی دیگه سوار اتوبوس نشد و در های اتوبوس بسته شد و حرکت کردیم . مدت زیادی بود که داشتم داستانم رو تعریف می کردم و معلوم بود که هم من و هم اون دختری که کنار دستم نشسته بود حسابی خسته شده بودیم و باید کمی استراحت می کردیم ، از سر صندلیم بلند شدم و رفتم به سمت راننده اتوبوس ، رفتم و روی صندلی پشتی راننده اتوبوس نشستم و صورتم رو کمی بردم جلو ، راننده با اون چشم ها و اون ابرو های پر پشتش و پیشونی بلندش دوباره از توی مستطیل کوچیک آینه به من نگاهی انداخت و بعد از کمی فکر کردن بهم گفت که ایستگاه بعدی می خوای پیدا شی که اومدی اینجا نشستی ؟ کمی مکث کردم ، نه ، اومدم ازتون سوال بپرسم که آخر این خط اتوبوس کجاست و کِی می رسیم ؟ راننده دوباره از توی آینه نیم نگاهی به من انداخت و بعد از اینکه به ساعتش نگاهی انداخت بهم گفت که آخر این خط یکی دو کیلومتر خارج شهره و اگه ترافیک همین جوری روان باشه ساعت سه و نیم چهار صبح می رسیم اونجا .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   از سر اون صندلی بلند شدم و رفتم آخر اتوبوس و ایستاده داشتم به پنجره بزرگ پشت اتوبوس نگاه می کردم که چطور همه چیز رد می شن ، همه ی چیز های این دنیا پشت سر ما می ایستن و این فقط ما هستیم که این دنیا رو ول می کنیم و می ریم ، می ریم به جایی که فقط خودمون هستیم و خودمون و بس ! موبایلم داشت زنگ می خورد ، مادرم بود که داشت زنگ می زد ، تلفن رو که جواب دادم بدون هیچ سلام و احوال پرسی ازم پرسید که نیومد ؟

_نه هنوز

_به عکسش نگاه کردی تا بشناسیش ؟

_نه هنوز

_میای خونه ؟

_نه هنوز

_پس کِی ؟

_اگه همین جوری پیش بره صبح ساعت شیش میام خونه .

_باشه . مواظب خودت باش .

   دوباره به ساعتم نگاهی انداختم ، از آخرین باری که نگاه کرده بودم پنج دقیقه می گذشت . قدم زنان رفتم و رفتم سر جام نشستم ، نشستم و هدفونم رو روی گوشم گذاشتم و یه موزیک خالی آرامش بخش پخش کردم و سرم رو به صندلی تکیه دادم ، در همون حین هم نیم نگاهی به دختری که کنار دستم بود انداختم و دیدم که اونم یه کمی خستس و برای همین نمی گه که ادامه داستانت رو بگو ! صورتم رو به سمت پنجره اتوبوس چرخوندم ، از دیدن هیچ منظره ای هیچوقت خسته نمی شم هرچند که از یکنواختی و یکنواخت بودن بدم میاد ولی هرگز از دیدن دوباره و دوباره یه منظره به هیچ وجه خسته نمی شم ، به بیرون که نگاه می کردم واقعا باورش برام سخت شده بود که خیابون های شهر من انقدر می تونن خلوت باشن ، با اینکه ماشین زیادی توی خیابون نبود ولی راننده اتوبوس هم داشت با سرعتی نسبتا آروم رانندگی می کرد و هر ماشینی که به ما می رسید خیلی سریع از ما رد می شد و بعد از مدتی توی دور ترین نقطه دید ما قرار می گرفت ، به داخل اتوبوس نگاهی انداختم ، سه مسافر و یک راننده ؛ فضای داخل اتوبوس خیلی خیلی آروم و ساکت بود ، خیلی آروم و ساکت .

   اون دختری که کنارم دستم نشسته بود داشت بهم اشاره می کرد که بسه دیگه ادامه داستانت رو بگو ، هدفونم رو برداشتم و شروع کردم به ادامه دادن داستانم ، شاید هم اصلا داستان من نباشه کی می دونه که این واقعا داستان منه ؟ شاید اون دفتر خاطراتی که پیدا کردم اصلا خاطره نباشه ، شاید یه رمان باشه که قبل از اون اتفاق من داشتم می نوشتم ، شاید هم اون دحتر کلا مال کس دیگه ای باشه !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   ساعت هفت شب بود که با صدای زنگ خوردن موبایلم از خواب بیدار شدم و رفتم سمت موبایلم ، مادرم بود که داشت زنگ می زد ، گوشی رو برداشتم ولی نای صحبت کردن نداشتم هنوز گیج خواب بودم . از پشت تلفن با یه صدای کاملا عادی بهم گفت که خونه ای ؟ منم جوابش رو دادم البته با یه صدای کاملا خسته چون تازه از خواب بیدار شده بودم .

_خوبی ؟ گریه کردی ؟

_چرا باید گریه کنم ؟

_آخه صدات یه جوریه !

_از خواب بیدار شدم .

_زنگ زدم بهت بگم شب نمیام و ...

_و چی ؟

_اگه خواستی من آدرس خونه جدید سُهام رو دارم

_به نظرت چرا باید آدرس خونه جدیدشون رو بخوام ؟

_اگه آدرس رو خواستی بهم زنگ بزن . مواظب خودت باش .

   من چرا دارم مقاومت می کنم ؟ می خوام چی رو ثابت کنم ؟ می خوام به کی ثابت کنم ؟ من دارم می میرم ، باید آدرسش رو از مادرم بگیرم اما ، اما نه ، من اون آدم قبلی نیستم ، من نه دیگه حرفم رو زیر پا می زارم نه غرورم رو حتی اگه بمیرم . می خواستم خودم رو به یه کاری سرگرم کنم تا هر جوری که شده به اینکه مادرم آدرس خونه جدید سُهام رو داره فکر نکنم ولی به سمت هر چیزی که می رفتم بعد از چند ثانیه فکر سُهام و اینکه آدرسش رو مادرم داره می اومد توی ذهنم ، من شاید برم دنبال سُهام ولی از مادرم آدرسش رو نمی گیرم اگه این کار رو بکنم هم حرف های صبح و هم الانم رو زیر پا گذاشتم ، اگه قرار باشه پیداش کنم یا خودم پیداش می کنم یا اینکه اون خودش باید بیاد .

   توی خودم یه حس عجیبی داشتم ، می خواستم ببینمش ولی نمی خواستم که ببینه دارم از دوریش زجر می کشم ، نمی خواستم ببینه که بدون اون دارم جون می کنم ، تیک تاک ساعت دیواری توی اتاقم سکوتی که توی اتاقم بود رو درهم می شکست ولی زمان سرجاش ایستاه ، صدای ثانیه هایی رو می شنوم که یکی یکی از پس هم می رن ولی وقتی که به ساعت نگاه می کنم ساعت هنوزم سرجاش مونده و ساعت از هفت یک قدم به جلو حرکت نکرده . این صبر کردن و سکوت و انتظار داره دیوونم می کنه ، چرا یهوو این جوری شدم ؟ گریه می کردم ، دیشب که رفت یه جورایی شاید می دونستم که می میرم ، اون همه کسم بود ، عشقم بود ولی من برای فقط برای اون یه داداش بودم . می ترسم ، خیلی می ترسم که نکنه برسه یه روزی اون رو نبینم و تنها توی تنهایی خودم بمیرم و جون بکنم ، می ترسم که این زندانی کردن خودم درون خودم ، باعث این همه درد شده باشه ، ولی کمی که فکر می کنم خوبه که بعضی وقتا خودم رو زندانی کنم و نذارم که مثل قدیم همیشه آزاد باشم تا همیشه توی دیدش باشم و براش تکراری بشم برای اون به یه داداش تبدیل بشم . اصلا توی ذهنم تمرکز ندارم ، روی افکارم اصلا تمرکز ندارم و اینکه مادرم آدرس سُهام رو داره ولی غرورم اجازه نمی ده که ازش بگیرم داره بی قرارم می کنه ، حس می کنم دوباره اون بی قراری و آتیشی که بعد از ظهر توی وجودم بود دوباره می خواست بیاد توی وجودم دوباره به ساعت روی دیوار اتاقم نگاهی انداختم ولی همچنان ساعت سرجاش بود ، ساعت هفت بود .

زمان واقعا چیز عجیبیه ، وقتی که شادی ، خوش حالی و حالت خوبه زمان خیلی سریع تر از چیزی که تصورش رو می کنی به راه می افته و کاری می کنه که اون لحظات خوش تو هر چه سریع تر تموم بشن و بر عکس ، وقتی که غم داری ، ناراحتی و یا مهمتر از همه اینا وقتی که منتظری زمان برای تو به گونه ای حرکت می کنه که یک ثانیه ساعت روی دیوار برای تو مساوی با یک ساعت و یا شاید هم مساوی با یک ساله ؛ نکته اصلی همینجاست که چرا زمان این کار رو می کنه ؟ به بعضی مسائل باید از یه دید جداگانه نگاه کرد ، به نظر من زمان این کار رو می کنه تا ما قدر لحظاتی رو که خوش حال و شادیم رو بیشتر بدونیم ، مواقع درد ناک برای این طولانی احساس می شن تا شیرینی لحظات خوش بهتر احساس بشن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مطالب شما نیاز است به تایید مدیران برسد

مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.



درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa