تاوان دوست داشتن تو I علیرضا حبیبی I کاربر انجمن هفت هنر - صفحه 3 - رمان های کامل شده - گروه هفت هنر/ 7artsgroup
رفتن به مطلب
اخبار و اعلامیه ها
  • هرگونه کپی برداری از متن های سایت بدون اعلام منبع و یا رمان های نویسنده های سایت پیگرد قانوی خواهد داشت *** هرگونه استفاده و کپی از کتاب های ویراستاری شده و ترجمه شده و تالیف شده در این سایت بدون مجوز کتبی از مدیر کل سایت ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت. فایل کتاب های پی دی اف شده در تالار ادبیات / رمان های ایرانی / رمان های خارجی / داستان های کوتاه ***فروش صنایع دستی در بخش فروشگاه *** اطلاعیه ی درخواست طراحی جلد کتاب *** اطلاعیه ی ثبت نام کاربر ویژه *** اطلاعیه ی بخش ماهنامه *** به سایت هفت هنر خوش آمدید.
  • برای تعیین سطح جهت شرکت در ترم های آموزش نویسندگی به بخش مسابقه امتحان ویراستاری مراجعه فرمایید
  • نفیسا تیم/‬ https://www.nafisateam.com !به سایت هفت هنر خوش آمدید
  • اطلاعیه ها

    • نسرین قلندری/ مدیرکل

      چاپ کتاب   دوشنبه, 20 آذر 1396

      هیات انتخاب کتاب برای چاپ : استاد محمد طهرانی نیکجو - استاد علی پاینده - استاد محمد ابهری - استاد  امیر مددی شرایط چاپ کتاب را در این اطلاعیه بخوانید: نویسنده ی عزیز پس از اتمام تالیف کتاب در بخش تالیف رمان، و یا  ترجمه و یا اشعار و ... و  پایان ویراستاری در سایت هفت هنر و  با اطمینان از این که کتاب شما در سایت ها و کانال های دیگر  موجود نیست.  کتاب را در بخش درخواست چاپ ثبت کنید تا نسبت به بررسی کتاب برای  چاپ اقدام شود. شایان ذکر است که کتاب با هزینه ی سایت منتشر خواهد شد و شرایط فروش و قرارداد مابین نویسنده و ناشر یعنی سایت هفت هنر  در طی قراردادی مجزا جهت بررسی و امضاء  برای نویسنده ارسال خواهد شد.  - نوشته در همین سایت تالیف یا ترجمه و ... شده باشد. ( نوشته در مراحل نوشتن توسط هیات انتخاب کتاب خوانده می شود) - نوشته جذابیت لازم برای تایید هیات بررسی کتاب را داشته باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نوشته از پیرنگ مناسب برخوردار باشد. ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - درست نویسی  ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - استفاده ی مناسب و به جا از علامت های نگارشی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن اشتباه های نوشتاری یا معنایی ( با تایید هیات بررسی و انتخاب کتاب برای چاپ) - نداشتن صحنه های غیر اخلاقی- نداشتن صحنه های غیر اخلاقی -فعالیت مستمر و حضور در سایت    - داشتن حداقل دویست دنبال کنند0 در سایت       تنظیمات اعلامیه با آرزوی موفقیت     تیم مدیریت هفت هنر شرایط  
Alireza Habibi

تاوان دوست داشتن تو I علیرضا حبیبی I کاربر انجمن هفت هنر

نسرین قلندری/ مدیرکل

رمان : تاوان دوست داشتن تو

نویسنده : علیرضا حبیبی

سبک : درام ، غمگین

ویراستار :

 

خلاصه :

 همه چیز را می داند اما وانمود به ندانستن آن می کند و این امر عذابش می دهد ، در درونش آتش به پا می کند ، می داند اما با خود عهدی بسته که کاری بس دشوار انجام دهد ، کاری که برای جسم  او بسیار بزرگ و دردناک است . عهد می بندد موفق می شود و سعی می کند بی تفاوت به همه چیز خود را به دست سرنوشتی بسپارد که خودش بسیاری از آن را نوشته و رقم زده به زندگی ادامه می دهد اما ... اما ناگاه سرنوشت اصلا این قسمت زندگی را برایش خوب ننوشت ، دردناک و مرگبار نوشت ؛ هجوم بی امان درد ها و غم ها امانش را بریده ، چه باید بکند ؟ چاره چیست ؟ چه می تواند انجام دهد تا از شر چنگال دردناک سرنوشت شومی که برایش رقم خورده فرار کند ؟ درد ها پشت هم ، غم ها پشت هم می آیند و ضعیفش می کنند ولی سوال اینجاست که تا چه حد می تواند در برابر کل دنیا مقاومت کند ؟ تا کِی ؟ چرا ؟

پیغام توسط نسرین قلندری/ مدیرکل افزوده شد

نسرین قلندری/ مدیرکل

photo_2018-01-26_18-28-29.jpg.11c8dca537158a7dfd6a521c9cd3ed8d.thumb.jpg.147d2af8ea21597c6f94568eb92c3de0.jpg.cb33364b754cd1f718319dd0ca02af56.jpg

نویسنده ی عزیز ضمن خوش آمدگویی به انجمن هفت هنر ، لطفا قبل از شروع رمان قوانین این بخش را با دقت مطالعه بفرمایید.

 

قوانین بخش تالیف رمان

قلمتان سبز و همیشه پایدار

سحر شعبانی مدیر بخش کتاب

 

 

پیغام توسط نسرین قلندری/ مدیرکل افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

   یه مدت گذشت و خبر هایی ازش به دستم رسید ، شنیدم عوض شده ، شندیم یه آدم دیگه شده ، از توصیف هایی که دیگران ازش برام می کردن می شد فهمید که بد جوری شکسته شده برای همین تصمیم گرفتم کاری کنم که حال و روزش بهتر بشه ، یه مهمونی درست همون جای قبلی ترتیب دادم و تصمیم دیگه ای هم که گرفتم این بود که اون پسر رو با یه دختری که خودم می دونستم که پاکه آشنا کنم ، توی مهمونی قبلی سعی کردم ولی نشد ، اینبار توی این مهمونی می خوام کاری کنم باهم باشن . رفتم خونه اون پسر تا بهش بگم یه مهمونی دیگه داریم که اونم باید بیاد ، وقتی رفتم تو با همون سلامی که کرد فهمیدم خیلی بیشتر از چیزی که دیگران بهم می گفتن عوض شده ، فهمیدم به یه شخص دیگه تبدیل شده ، خواستم باهاش حرف می زدم که مادرش اومد و من رو برد توی یه اتاق تا باهم صحبت . یه سری حرف بهم زد که می دونم اون پسر هم اونا رو شنید ولی وقتی رفتم پیشش تا بهش بگم بیاد مهمونی چیزی به روی خودش نیاورد ، همون موقع بود که برای مادرش کاری پیش اومد و رفت بیرون و منم هر جوری بود حرفم رو بهش زدم  بهش گفتم که بیاد به اون مهمونی . من توی مهمونی بودم که بعد از مدتی نه چندان زیاد اون پسر هم اومد توی همون قدم اول ازش خواهش کردم که بره کمی با دختری که بهش معرفی کردم صحبت کنه ، ازش ساده و آروم خواهش کردم ولی برای من فقط خدا می دونه که چقدر سخت و دردناک بود که اون حرف ها رو بهش بزنم ، خیلی سخته که خودت کسی رو که دوستش داری بزاری توی آغوش یه نفر دیگه که باهاش باشه و در عین حال خیلی سخته که بتونی براشون آرزوی موفقیت کنی ولی من کردم سخت بود ولی انجامش دادم ، اون لحظه ای که ازش خواهش کردم بره با اون دختر کمی صحبت کنه صدای شکستن یه قلب رو شنیدم اما اینبار صدای شکستن قلب اون پسر یا هر کس دیگه ای نبود ، اینبار صدای شکستن قلب خودم بود ، برام خیلی سخت بود ، قبلا هم گفتم من قبلا با خیلی ها توی رابطه های مختلف بودم ولی هرگز همچین حس هایی رو توی وجودم تجربه نکرده بودم . اونا رفتن تا با هم صحبت کنن و منم رفتم به سمتی که کسی من رو نبینه و مدتی هرچند کوتاه با خودم خلوت کنم ، در همون حالم منزوی خودم که بودم چشمم به پسر خالم و اون پسر خورد که باهم بلند شدن و از اونجا رفتن بیرون ، نمی دونم کجا می خواستن برن ، خواستم بلند شم و دنبالشون برم اما نمی تونستم ، انگار نه دستام نه پاهام و نه قلبم نای بلند شدن و حرکت دوباره رو نداشتن . تنها چیزی که توی اون زمان و مکان نیاز داشتم تنهایی و سکوت بود ، تنهایی برای اینکه فرصتی دوباره پیدا کنم تا دوباره خودم رو پیدا کنم و از نو بسازم و سکوت برای اینکه راحت تر اشک بریزم .

   باراد می دونم از همون صفحات اول این نامه فهمیدی که من کی ام ، ادامه دادن این داستان کار بیهوده ای بود اما من رو آروم می کرد و بهم آرامش می داد ، من خوب نمی نویسم ولی وقتی می نوشتم کمی از عذابی که توی وجودم بود کاسته می شد . تو تمامی اتفاق ها تا قبل از تصادفت رو می دونی ولی اون زمانی که توی کما بودی اتفاقاتی افتاد که دوست دارم بدونی . وقتی من رو هول دادی اون طرف و گذاشتی ماشین به خودت بزنه و من رو نجات دادی یه روزنه امید پیدا کردم ، بعد از اینکه تورو به بیمارستان بردن حس می کردم که دوباره زده شدم ، گریه امونم رو بریده بود اما توی همون لحظات حس می کردم که خدا دوباره داره بهم نگاه می کنه ، حس کردم تا وقتی که وقت دارم باید توبه کنم و عوض بشم . قبل از اون همیشه با خودم فکر می کردم که من خیلی خیلی به لجنزار گناه آلوده شدم و دیگه راه برگشتی ندارم اما درست وقتی که من رو نجات دادی برام مثل این بود که دنیای بعد از مرگم رو دیدم ، ترسیدم ، خیلی هم ترسیدم اما خوش حال شدم که دیدم . قبل از اون با خودم فکر می کردم اگه توبه کنم مگه چقدر زمان برای جبران دارم ولی حالا می دونم مهم نیست چقدر فرصت داری برای ادامه زندگی مهم اینه که درست وقتی که به خودت اومدی توبه کنی و برگردی . بعد از اون شب من کاملا عوض شدم ، هیچ نامحرمی از اون روز موهای من رو ندیده ، هیچ کسی هم بی چادر من رو نمی بینه و همه اینا رو مدیون تو هستم ، اون مدتی که توی کما بودی من هر روز پیشت می اومد و همه اینارو بهت می گفتم و دعا می کردم زود خوب شی تا ازت تشکر کنم اما وقتی که به هوش اومدی و چیزی یادت نمی اومد ترسیدم که بیام پیشت ، از این ترسیدم که من رو به یاد نیاری ، برای همین پا پیش نذاشتم تا امروز که قرار گذاشتی تا با هم صحبت کنیم . می خواستم امروز همون اول که دیدمت بهت بگم کی هستم اما یه چیزی نمی ذاشت که این کار رو انجام بدم ؛ یه چیزی توی وجودم بود که می گفت به حرمت این چادر که روی سرت داری و حالا عوض شدی دیگه نباید رابطه ای باشه اما یه چیز خیلی قوی تر جواب این حس رو می داد و بهش می گفت که من همین چادر و زندگی جدیدم رو مدیون پسری هستم که الان توی اتوبوس نشسته و چیزی رو به یاد نمیاره . باراد اگه این نامه رو بهت دادم به این معنیه که من جرئت نداشتم ، به این معنیه که من ترسیدم که خودم حقیقت رو بهت بگم ، ترسیدم بهت بگم من کی هستم ، من رو ببخش من نتونستم بهت بگم کی ام چون می ترسیدم که خاطراتی که از گذشته داشتی رو یادت بیاد و شاید عذاب بکشی ؛ به نظرم اینجوری بهتره که هر کدوم از ما زندگی جدیدی رو شروع کنیم ، زندگی هایی با مسیر هایی مخطلف که دعا می کنم هیچ وقت دوباره مسیر هایی که داریم بهم نرسن . نمی تونم این نامه رو همینجوری تموم کنم ، دوست دارم تا جایی که می تونم حرف بزنم ، دوست ندارم به این زودی تموم بشه ، اما چیزی که من توی مدتی که با تو آشنا شدم یاد گرفتم این بود که مهم نیست من چی دوست دارم ، مهم اینه که چی برای همه بهتره . تو هیچ وقت چیزی از گذشت من نفهمیدی و همین حس خوبی رو بهم می ده و دوباره ازت ممنونم که بهم یه زندگی جدید رو هدیه دادی و باعث شدی که بفهمم خدا همیشه هست و تا وقتی که دیر نشده توبه کنیم . ممنون .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   خب چه عکس العملی باید نشون می دادم ؟ درضمن اصلا فکر نمی کنم توی اون موقع می تونستم کار خاصی انجام بدم ؛ ترجیح دادم که به چیزی فکر نکنم برای همین هدفنم رو براشتم و روی گوشم گذاشتم و یه موزیک غمگین رو پخش کردم ، مدتی نگذشت که شارژ باطریش تموم شد و خاموش شد ، با گوشیم همون آهنگ رو گذاشتم و سرم رو تکیه دادم به صندلی و چشمام رو بستم ، چند لحظه بیشتر طول نکشید که احساس کردم پلکام دارن سنگین می شن و بعد از چند لحظه خیلی کوتاه خوابم برد . با صدایی نچندان آشنا از خواب پریدم ، برای چند لحظه اول مات و مبهوت بودم که کجام ، به خودم که اومدم راننده اتوبوس رو بالای سرم دیدم که دستش رو روی شونم گذاشته بود و داشت تکون می داد تا از خواب بیدار شم ، به خودم که اومدم ازش پرسیدم که چیه ؟ بهم گفت که به آخر خط رسیدیم . با تعجب نگاهی بهش انداختم و گفتم به این زودی ؟ گفت زود نیست ، تو مدت خیلی زیادیه که خوابیدی ، به ساعت نگاه کردم و دیدم که عقربه هاش داشتن ساعت سه صبح رو نشون می دادن ، از روی صندلیم بلند شدم و متعجب از اینکه چطور انقدر خوابیدم از اتوبوس رفتم بیرون و اتوبوس حرکت کرد و رفت ، به اطرافم که نگاه کردم چیزی متوجه شدم که خارج از شهر هستم به اطرافم نگاه کردم و توی فاصله ای نچندان دور ورودی شهرم رو دیدم ، آروم آروم راه افتادم سمت اون ورود شهر . توی مسیر که داشتم می رفتم به این فکر می کردم که می تونست بهم بگه اما نگفت و همین ناراحتم می کرد ولی از یه طرف دیگه می شه گفت که بی نهایت خوش حال بودم چرا که بالاخره تونست مسیر درست زندگی رو پیدا کنه ، در واقع بخش خیلی بزرگ تری از خوش حالیم به خاطر این بود که زحماتی که توی این مدت کشیدم به ثمر نشسته بود . الان این سوال پیش میاد که کدوم زحمات ؟  اینارو می گم اما تا این لحظه فقط خودم و خدا می دونستیم که من این کار ها رو انجام دادم . خب خیلی سخته کسی توی این سنی که من دارم بخواد زندگی اطرافیانش رو خوب کنه ، تا جایی که می تونه ، یه روز تصمیم گرفتم که زندگی یه سری ها رو عوض کنم ، کسایی رو که بعضا می شناختم یا اینکه تصمیم گرفتم بشناسم ، تصمیم گرفتم و قسم خوردم که توی اینکار موفق باشم ، توی شهر گشتم ، دنبال کسایی که توی لجنزار های گناه غرق شدن ، کسی رو پیدا کردم که حس کردم می تونم تغییرش بدم ، بعد از اون دنبال کسایی رفتم که زندگی سختی رو داشتن ، منظورم بی پولی و امسال این مسائل نیست منظورم کسایی هست که توی زندگی از لحاظ احساس زندگی سختی رو داشتن ، و پیدا کردم ، بعد تصمیم گرفتم از نزدیکانم کسانی رو پیدا کنم که اشتباهاتی رو انجام دادن و حالا پشیمون هستن و پیدا کردم و بعد هر کاری که از دستم بر می اومد انجام دادم .

_منظورت چیه که هر کاری از دستم برمی اومد انجام دادم ؟

_داستان زندگی رو که برات گفتم یه سری شخصیت داشت ، زندگی کسایی که به نظر ناخواسته عوض شد کاملا با برنامه روش کار کرده بودم .

_می شه دقیق تر بگی ؟

   باشه ، داشتم می گفتم ، همین طوری که داشتم به طرف ورودی شهر می رفتم با خودم فکر می کردم و به اینجای افکارم که رسیدم متوجه شدم که به شهر رسیدم ، اما حال و هوای شهر یه جور خاصی بود ، حال و هوای شهر هم غمگین بود هم شاد ، وسط جاده وایسادم و به اسمون یکدست سیاه نگاه کردم و یه نفس عمیق کشیدم که تونستم زندگی کسایی رو که انتخاب کردم عوض کنم ، تونستم زندگی کسایی رو که اشتباهاتی توی زندگیشون مرتکب شده بودن رو عوض کنم ، آره ؛ پدر و مادرم بعد از این که من از کما بیرون اومدم ، به هیچ وجه باهم نبودن و این توصیه دکتر بود که برای بهبود من مدتی باهم باشن ، البته توصیه دکتر خیلی برام خرج برداشت ؛ من توی تنهایی های هم پدرم و هم مادرم سرک کشیده بودم ، می دونستم که مادرم چه شب ها که از گریه خوابش نبرده بود ، گریه برای اینکه چرا از پدرم جدا شده بود و پدرم رفته رفته داشت نابود می شد ، خیلی هزینه ای نداشت اینکه رضایت اون مردی رو که قبلا مادرم عاشقش شده بود رو جلب کنم تا کاری کنه من رو بندازه بیرون ، اگه واقعا بخوام بگم ، مرد خوبی بود و درک بالایی داشت . بعد از اون تونستم که زندگی کسی رو که زندگی خیلی سختی رو داشته هم تغییر بدم ، مسیح چند باری بعد از مرگ عشقش خودکشی کرده بود و می تونستم این رو حس کنم که نسبت به رها حس داره اما بخاطر عشق قبلیش با خودش فکرد می کرد که نباید بره سمت رها چون با این کار به عشق قبلیش خیانت می کنه اما یه جور کاملا اتفاقی تونستم که کاری کنم که بره به سمت رها . اما آخرین نفری که توی برنامم بود که سعی خودم رو بکنم که بتونم ذره ای مسیر زندگیش رو به سمت دیگه ای سوق بدم سُهام بود ، اون همیشه با خودش این فکر رو می کرد که من چیزی از گذشته ای که پشت سر گذاشته نمی دونم اما اون اشتباه می کرد من اولش بخاطر گذشتش رفتم سمتش و بعد از اون ناخواسته ذره ذره عاشقش شدم ، اون شب قرار نبود که تصادف کنم ، قرار بود جور دیگه ای پیش بره اما اون تصادف باعث شد که سُهام مسیر زندگیش به کل عوض بشه ، روز بعد از تصادف بیدار شدم و دیدم سُهام داشت می اومد سمتم نمی دونم دلیلش چی بود اما خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم مدتی وانمود کنم که توی این دنیا نیستم تا ببینم دیگران چه چیز هایی رو بهم می گن ، برای همین یک ماه وانمود کردم که نیستم ، اصلا کار ساده ای نبود یه جورایی دردناک بود که نتونی تکون بخوری و فقط با سُرم بهت غذا بدن ، سخته یکماه بمیری ، می خواستم دیگه از اون خواب مصنوعی بیرون بیام اما با خودم فکر کردم که پس من چی ؟ من روی عهدی که با خودم بسته بودم پایبند بودم و دقیقا تونستم زندگی کسایی رو که انتخاب کرده بودم تحت تأثیر قرار بدم اما می خواستم خودم هم زندگی جدیدی رو شروع کنم ، یه زندگی تازه که هیچ یک از اتفاق هایی رو که پشت سر گذاشتم توش نباشن پس برای خودم گذشته ای که داشتم رو به دست فراموشی دادم ، حداقل این چیزی بود که دیگران فکر می کردن ، اونا فکر می کردن چیزی از گذشتم رو به خاطر نمیارم اما اونا نمی دونستن که گذشته من لحظه به لحظه از جلوی چشمام رد می شه ، هدف هایی که انتخاب کرده بودم هدف هایی سختی بودن اما اهداف بزرگ نیازمند اراده هایی بزرگ هستن و خوش حال بودم از اینکه تونست بودم به اون اهدافم دست پیدا کنم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   راه می رفتم توی اون تاریکی و سکوت شهر اما نمی دونستم که کجای شهر هستم و برام مهم نبود اینکه بدونم کجام چون که می خواستم زندگی تازه ای رو شروع کنم ، زندگی رو می خواستم شروع کنم که آغاز کنندش خودم باشم نه کسایی دیگه ، این همه کار که انجام دادم بخاطر این نبود که دنبال ثواب بودم یا دنبال هرچیز دیگه ای ، این همه کار رو فقط بخاطر خودم انجام دادم ، من تشنه شروع کردن یه زندگی تازه بودم ، یه زندگی که خودم همه کارش باشم ، همین .

_می دونی ، تا اینجای داستان زندگیت که به اهدافی که داشتی رسیدی پس چرا می خوای این کار رو انجام بدی ؟

_درسته تا اینجای زندگیم می تونم بگم که همه چیز اونجوری که خواستم شد اما ...

_اما چی ؟

_اما همیشه زندگی اونجوری که تو می خوای پیش نمیره ، همیشه قرار نیست که تو خوش حال و سر حال باشی و به خواسته هایی که داری برسی ، هیچ وقت قرار نیست که دنیا حول محور تو بچرخه .

_می دونم اما می خوام بدونم . بعدش چی شد ؟

_می خوای مانع من بشی که خودم رو نندازم پایین ؟

_نمی دونم ، اما سعی خودم رو می کنم ولی باور کن خیلی بیشتر از اینکه مشتاق باشم تورو منصرف کنم از اینکه خودت رو بندازی پایین مشتاقم که بدونم ادامه دستانت چی می شه ؟

_برات می گم اما نه بخاطر اینکه تو می خوای بخاطر اینکه حس می کنم کمی آروم می شم .

_می شنوم .

   زندگی تازه ای رو شروع کردم ، زندگی که خودم انتخابش کرده بودم ، زندگی که خودم توش تصمیم می گرفتم باید چی کار کنم و چی کار نکنم ، زندگی تقریبا جدایی از دیگران داشتم ، برای این می گم تقریبا چون پدر و مادرم از دور حواسشون به زندگی جدیدی که داشتم می ساختم بود اما خودشون هم سعی می کردن که بیش از حد به من نزدیک نشن و من رو به حال خودم بزارن شاید روزی خاطراتی که اونا فکر می کردن از دست دادم بهم برگرده و توی این انتظار به سر می بردن . اما همون جوری که گفتم همیشه زندگی اونجوری که تو می خوای نمی شه ، شاید این تقدیر من بود که بعضی وقت ها توی سینم یه دردی رو حس می کردم ، نفس کشیدن برام سخت می شد و حس می کردم که دیگه کارم تمومه اما بعد از مدتی کوتاه دوباره به خودم می اومدم و حالم بهتر می شد اما کم کم این گرفتگی توی سینم بیشتر شد تا جایی که ناچار و به خواست پدر و مادرم رفتم دکتر . خودم تنها راه افتادم سمت مطب یه دکتر که پدرم بهم معرفی کرده بود ، توی مسیر ناخواسته خیل عظیمی از افکاری که اصلا نمی خواستم می اومدن توی سرم ، افکاری که هر کدوم می تونستن واقعی باشن و وسط اون همه فکر یه لحظه ترس خیلی بدی تمام وجودم رو فرا گرفت و یه عرق سرد روی تمام بدنم نشست ، همون موقع ترس از مرگ رو توی وجود خودم احساس کردم ، نمی خواستم اما این فکر که بعد از مرگ چی در انتظارمه بد جوری داشت عذابم می داد ، با خودم مدادم این فکر رو مرور می کردم که اگه دکتر بگه می میری چی ؟ خیلی سعی کردم که توی بقیه مسیر به چیزی فکر نکنم اما نمی شد . هر جوری بود به مطب اون دکتر رسیدم و یه سری آزمایش ازم گرفت و گفت که دو سه روز دیگه بیا و جوابشون رو تحویل بگیر . منم راه افتادم اتاق کوچیکی که کرایه کرده بودم ، یه اتاق کوچیک تویه یه آپارتمان کوچیک . کوچیک بود اما همین که بود خیلی برام ارزش داشت ، در خونه رو باز کردم و رفتم تو ، پرده ها رو قبل از رفتنم کشیده بودم اما پنجره ها باز بود و باد پاییزی هر از چند گاهی لا به لای پرده اتاق می پیچید و سعی می کرد اون رو برای لحظاتی هر چند کوتاه به رقص وادار کنه اما پرده با هر چی توان که توی وجودش بود داشت مقاومت می کرد و اجازه نمی داد که باد اون رو برقصونه . رفتم و پرده رو کنار زدم و ناگهان یه باد خیلی شدید وزید ، باد خیلی شدید بود و همین امر باعث می شد چشمام رو ببندم تا چیزی وارد چشمم نشه ، باد اصلا مهربون نبود و نمی تونم بگم که با ملایمت داشت نوازشم می کرد اما می تونم بگم اون باد پاییزی که یه سوز دردناک رو توی وجودش داشت مدام و وحشیانه داشت سعی می کرد که خراشی رو روی صورتم بندازه و صورتم رو زخم کنه اما توان این کار رو نداشت . از رو به روی پنجره کنار رفتم و رفتم سمت آشپزخونه و یه لیوان آب از توی یخچال برداشتم ، نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم که احتمالا دارم دیوونه می شم ، خودم برای خودم سناریو می نویسم ، خودم برای خودم در مورد دیگران و چیز های بی جون قضاوت می کنم ، شاید بشه گفت که این حس که دارم دیوونه می شم کم کم داشت از  یه فکر و حرف ساده به واقعیت زندگی من تبدیل می شد و نمی دونستم که چطور جلوش رو بگیرم ، نمی دونستم چطور جلوی دیوونه شدنم رو بگیرم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   روز ها به سختی هر چه تمام برای من سپری می شدن و خیلی آهسته می رفتن ، تا حالا حسی مثل این نداشتم که انقدر از مرگ بترسم شاید دلیلش این باشه که هیچ وقت اونقدر بهش احساس نزدیکی نکردم . سه روز گذشت و رفتم پیش دکتر ، دکتر با نگاهی که می شد از داخلش ناراحتی و تأسف رو دید داشت بهم نگاه می کرد ، مدتی کوتاه از نظر دکتر و مدتی بس طولانی از نظر من توی سکوت بودیم ، دکتر سکوت رو شکست و با آرامش بهم گفت که مطمئنی می خوای بدونی ؟ سرم رو به معنی بله تکون دادم و منتظر وایسادم ببینم دکتر چی می خواد بگه ، دکتر گفت که قلبت دیگه نمی تونه تحمل کنه ! همینجور که مات بودم و داشتم بهش نگاه می کردم بهش گفتم که منظورت چیه ؟ گفت که قلبت خیلی ضعیف شده و بیشتر از یه ماه یا یه ماه و نیم دیگه شاید نتونه دووم بیاره و باید عمل پیوند قلب انجام بدم و اسمم رو توی سایت متقاضیان پیوند اعضا نوشت و یه شماره ازم گرفت و از مطب اومدم بیرون ، نزدیک غروب بود که از مطب رفتم بیرون ، هوا سرد بود و سوز بدی هم همراه بادی بود که می وزید ، زیپ کاپشنم رو تا بالا کشیدم و آروم راه افتادم ، توی ذهنم این فکر بود که الان که می دونم به زودی قراره بمیرم باید ترس از مردن توی وجودم ده برابر بشه ولی توی وجودم اصلا یک ذره هم حس ترس نداشتم ، تنها حسی که بود آرامش بود و این مسئله خیلی برام عجیب بود ، چیزی که ازش می ترسیدم داره میاد سراقم ، من از مرگ نمی ترسیدم من از دنیایی می ترسیدم که ماورای مرگ در انتظارم بود ، از این می ترسیدم که نمی دونستم چه نوع دنیای در پشت پرده مرگ انتظارم رو می کشه . نفس عمیقی کشیدم و به راهم ادامه دادم ، توی مسیر می خواستم به چیزی فکر کنم اما ذهنم خالی و قوطه ور در آرامش بود ، واقعا نمی تونستم خودم رو درک کنم ، به مسیرم ادامه دادم اما اینبار در شلوغی شهر ، روزی نبود که شهر خلوت باشه ، کاملا بر عکس بود یعنی در اصل یه روز عادی بود برای من و شهری که توش زندگی می کردم . همینطوری که داشتم می رفتم ناخودآگاه خودم رو کنار قبرستونی دیدم که مدت ها پیش با مسیح اونجا بودم و تصمیم گرفتم و برم سر قبر دختری که مسیح عاشقش بود و براش فاتحه بگم ، شایدم فقط می خواستم ببینم بعد از مرگم چه جایی قراره برم . توی قبرستون که داشتم می رفتم دیدم مردم زیادی برای تشیح جنازه یه نفر اومده بودن ، به اونا توجه نکردم و به مسیر خودم ادامه دادم ، به نزدیکی قبر اون دختر که حتی اسمش رو هم یاد نمی اد رسیدم و یه نفر رو دیدم که سر اون قبر نشسته بود ، خواستم جلو تر برم که نم بارون رو روی گونه هام حس کردم ، جلوتر رفتم و وقتی چهره پسری رو که اونجا بود دیدم نمی دونستم چی باید بهش می گفتم اگه ازم می پرسید اینجا چی کار می کنی ؟ مگه اینجارو یادت میاد ؟ ولی برام مهم نبود بزار بپرسه ، رفتم و رو به روش نشستم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   سرش رو بالا آورد و نگاهی بهم انداخت ، چیزی به زبون نیاورد اما چشماش که از اشک زیاد پف کرده و قرمز شده بود داشتن فریاد می زدن اما اصلا نمی تونستم بفهمم چرا فریاد می زدن ، بهش گفتم که چی شده ؟ اینجا چی کار می کنی ؟ سرش رو پایین انداخت و با صدایی که هر لحظه ممکن بود بغضش بترکه بهم گفت که دفتر خاطراتت رو خوندی ؟

_خوندم .

_پس باید بدونی اینجا چی کار می کنم .

_می دونم ولی تو حالا رها رو داری و باید سعی کنی بیشتر وقتت رو با اون باشی .

   با دست اون جمعیتی رو که توی فاصله دوری از ما بودن رو نشون داد ، چند لحظه سکوت کرد و گفت کی گفته که من رها رو دارم ؟ باراد این چه سرنوشتی هست که من دارم ؟ چرا هر کسی رو که دوست دارم زندگی اون رو ازم می گیره ؟ می تونی بهم بگی ؟

   نمی تونستم باور کنم چه روز بدی بود ، نم آروم بارون حالا به یه بارش شدید تبدیل شده بود ، واقعا سخت بود اول اینکه این قضایا رو باور کنم و بعدش اینکه بتونم درکشون کنم ، هرچقدر با خودم سعی کردم درکش برام ممکن نبود ، باید به مسیح چی می گفتم ؟ باید می گفتم که اینا آزمونن ؟ باید می گفتم طاقت بیار ؟ اینا رو بچه ها هم باور نمی کنن ، من هنوزم فکر می کنم که دارم خواب می بینم ، چه بلایی سر رها اومده بود ؟ چرا ؟

_چرا ؟ چطوری ؟

_چرا مرد ؟ منم نمی دونم ، چطور مرد ؟ باور کن هنوز کسی چیزی بهم نگفته ، می دونی چیه حس می کنم من نباید توی زندگی عاشق بشم .

_چرا ؟

_برای اینکه هر موقع که عاشق یه نفر می شم زندگیم تکرار می شه ، یه مدت باهم هستیم و بعد از مدتی باز باهم هستیم اما یکی زیر خروار ها خاک و دیگری روی خروار ها خاک . نمی دونم چرا این اتفاق ها برای من می افتن . به خدا نمی تونم تحمل کنم ، نمی تونم .

   اون جمعیت یکی یکی رفتن و تنها من موندم و مسیح با دو تا عشق مسیح که هر دو زیر خاک خوابیده بودن و دیگه توی این دنیا نبودن ، هنوز آسمون نور داشت و تاریک نشده بود ، مسیح به سختی از کنار قبر درسا بلند شد و لنگ لنگان به سمت قبر درسا راه افتاد ، رگبار بارون سکوت قبرستون رو درهم می شکست و صدای قطره های بارونی که سریع و پشت سر هم به زمین می خوردن توی گوش آدم می پیچید ، من و مسیح هر دو مثل دوتا موش آبکشیده شده بودیم ، دیگه نم بارون روی صورتم جاری نبود بلکه این رگبار قطراتی بود که یکی بعد از دیگری بی رحمانه خودشون رو به صورتم می زدن ، همه جام خیس شده بود و مسیح رو توی فاصله ای از خودم دیدم که وقتی نزدیک به قبر رها شد که هنوز سنگ قبر هم نداشت و روی قبرش پارچه سیاه بود و گل و قاب اسمش ، مسیح به زور داشت راه می رفت ، می تونستم ذره ای از چیزی رو که مسیح داشت تحمل می کردم احساس کنم اما هیچ وقت نمی تونم بگم که درکت می کنم ، درک کردن مسئله ساده ای نیست ، وقتی نمی تونی کاملا دردی رو که اون طرف داره حس می کنه حس کنی ، وقتی نمی تونی اون درد رو توی اون لحظه توی وجودت پیدا کنی پس تو درکش نمی کنی و به جای اینکه بگی درکت می کنم بهتره بگی امید وارم دووم بیاری و دوباره به زندگی برگردی . صدای فریاد هایی که مسیح می زد هنوز توی گوشم می پیچه می تونم اونا رو بشنوم ، فریاد هایی از فرت تنهایی می زد تریجح دادم که تنهاش بزارم تا بتونه خودش روخالی کنه ، تا شاید بتونه دوباره خودش رو پیدا کنه اما اگه منم جای اون بودم پیدا کردن دوباره خودم توی همچین وضعیتی اصلا برام کار ساده ای نبود ، ناراحت بودم از اینکه رها مرده و مسیح تنها شده ولی در کنار این حس ها یه حس اضطراب مانندی توی وجودم بود ، حسم مثل وقتی بود که کار ها درست پیش نمیرن ، حس بدی داشتم نسبت به اینکه یکی از کار هایی که مدت زیادی روش بودم در نهایت با شکست مواجه شد ، مسیح که سعی کردم از تنهایی درش بیارم دوباره تنها شد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   دلیل مرگ رها رو نمی دونم اما شاید من مقصر باشم ، شاید اگه کاری نمی کردم که اون و مسیح حس هایی که نسبت به هم داشتن رو به هم بگن و باهم باشن الان هم رها زنده بود و هم مسیح درد کمتری رو متحمل می شد ولی این اما و اگر ها تأثیری ندارن چرا که این کاریه که انجامش دادم و زمان هم قرار نیست که به عقب برگرده تا اشتباهاتم رو درست کنم . کمی که از قبرستان دور شدم سعی کردم کمی فکر مسیح و رها رو توی ذهنم کم رنگ تر کنم و همین کار رو هم کردم ولی ناخواسته فکر خودم اومد سراقم ولی واقعیت این بود که چون می دونستم که مرگم نزدیکه و به زودی خودمم هم صاحب یه قبر توی همین قبرستان می شم دیگه به چیزی فکر نکردم و راه افتادم توی هوای بارونی که رفته رفته آسمونش داشت سیاهی شب به خودش می گرفت و جز صدای رگبار بارون و ماشین هایی که گه گاهی رد می شدن صدای چیز دیگه ای نبود ، توی اون منطقه از شهر توی اون ساعت ، توی اون روز ، یه حس بدتر از مرگ رو تجربه کردم ، حس اینکه نکنه من کار اشتباهی انجام دادم !

   حسم این بود که اگه من رها رو با مسیح آشنا نکرده بودم شاید الان رها زنده بود و مسیح در این حد شکسته و نابود نمی شد ، مسیحی که من اون روز دیدم به حدی شکسته بود که ریزه های قلبش تا ابد بهم پیوند نمی خورن .

اصلا روز خوبی واسم نبود ، به دم در خونه رسیدم چند لحظه صبر کردم ، چی باید به پدر و مادرم می گفتم ؟ بدون مقدمه باید بهشون می گفتم که دارم میمیرم ؟ یه نفس عمیق کشیدم و خواستم برم تو که در خونه باز شد و مادرم با گریه اومد و سوار ماشینش شد و بدون هیچ حرفی و با گریه رفت ؛ به داخل خونه نگاه کردم و پدرم رو دیدم که با سر و وضعی آشفته روی زمین نشسته بود ، آروم رفتم تو و بدون اینکه حرفی بزنم رفتم و یه لیوان آب برای پدرم آوردم و بهش دادم ، سرش رو که بالا کرد تا آب رو بخوره می تونستم از توی صورتش خشم رو ببینم ، منم همونجا رو به روش روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم . سکوت ، چیز جالبیه ، بعضی وقت ها دردناک و بعضی وقت ها آرامش بخشه . بعد از مدت زیادی سکوت ازش پرسیدم چی شده ؟ چیزی نگفت و روی زمین دراز کشید و یه نفس عمیق کشید و بهم گفت تموم شد !

_چی تموم شد ؟

_نمی تونم باهاش بمونم . بهش شک دارم ، اصلا دست خودم نیست .

_بهش شک نداری ، می ترسی .

_می ترسم ؟ از چی باید بترسم ؟

_از این می ترسی که دوباره ولت کنه و بره ، از این می ترسی یکی دوباره براش جای تورو بگیره .

_آره ، می ترسم ، خیلی هم می ترسم .

_چرا رفت ؟ چرا با گریه ؟

_چیز هایی رو بهش گفتم که نباید می گفتم ، چیز هایی که خودمم وقتی به زبون می آوردمشون از به زبون آوردنشون شرم داشتم بهش گفتم ...

   جملش رو کامل نکرده بود که تلفنش زنگ خورد ، جواب تلفنش رو داد اما وسط صحبتش با اون کسی که پشت تلفن بود یهوو خشکش زد و موبایل از دستش افتاد ، مات و مبهوب به در خونه نگاه می کرد و ناگهان قطره اشکی از گوشه چشمش پایین اومد و خیلی آروم از سرجاش بلند شد و رفت سمت در و صدای کسی که پشت تلفن بود به گوش می رسد که داشت داد می زد الو ، خوبی ؟ جواب بده . بدون اینکه لباسی بپوشه در خونه رو باز کرد و رفت بیرون زیر بارون و بعدش شروع کرد به دویدن مونده بودم که باید برم دنبالش یا نه ، سردرگم بودم که باید چه کاری انجام بدم ، توی وجودم به اندازه کافی درد رو توی اون روز داشتم و دیگه اونقدری خسته شده بودم که دیگه نای راه رفتن رو نداشتم . رفتم و گوشی پدرم رو که روی زمین افتاده بود برداشم و گفتم الو ، بفرمایید . اون مردی که پشت تلفن بود گفت که شما ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_من بارادم ، پسر ...

_باراد خودتی ؟ بابات کجاست ؟ گوشی رو بده بهش .

_نیستش ، همین الان دویید و از خونه زد بیرون ، با گریه . چی بهش گفتی ؟ اصلا تو کی هستی ؟

_من دوست پدرتم و توی بیمارستان کار می کنم . من ...

_چی بهش گفتی ؟

_مادرت .

_مادرم چی ؟

_باراد مادرت بدجوری تصادف کرده و همین الان بردنش توی اتاق عمل و ممکنه که زنده بیرون ...

   نمی تونستم منتظر بمونم و بقیه صحبت هاش رو بشنوم ، طاقت نداشتم برای همین گوشی رو قطع کردم و بلند شدم و خواستم برم بیرون که برای موبایل پدرم یه پیام اومد ، توی پیام نوشته بود باراد اگه می خوای بیای ، بیا به بیمارستانی که آدرسش رو واست فرستادم . بعد از اینکه آدرس بیمارستان رو برام فرستاد ناخواسته مثل پدرم شروع کردم به دوییدن ، نمی تونستم باور کنم ، مادرم ، همه کسم بود ، همه زندگیم بود ، اگه بمیره چی کار کنم ؟ همینجور که داشتم می دوییدم قطره های اشک دونه دونه از چشمام پایین می اومدن و می رفتن ، هنوز هم بارون داشت می اومد ، نم بارون با قطره های اشکی که روی چشمم بود یکی می شدن و با هم از روی گونه هام پایین می رفتن و خودشون رو به آغوش باد می سپردن . هرجوری بود و خودم رو رسوندم به اون بیمارستان ، هنوز هم داشتم گریه می کردم و نمی تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم ، سر تا پام خیس شده بود و از همه جام آب می چکید ، رفتم داخل بیمارستان ، خواستم برم سمت پذیرش تا بپرسم که ببینم مادرم کجاست که یهوو صدای فریاد آشنای یه نفر از راه روی سمت راستم به گوش می رسید ، سرم رو که چر خوندم پدرم رو دیدم که بعد از اینکه فریاد زد روی زمین نشست و شروع کرد به گریه کردن . همون لحظه بود که همه وجودم خالی شد و سر جام نشستم رو زمین .

   نفسم بالا نمی اومد و نمی تونستم نفس بکشم ، توی تمام بدنم احساس ضعف میکردم ، توی وجودم از خستگی پر شد که قابل توصیف نیست ، بدون اینکه کاری انجام بدم قطره های اشک از چشمام پایین می اومدن ، می خواستم فریاد بزنم ولی...ولی بزرگی ماتمی که توی وجودم بود صدام رو دزدیده بود و نمی ذاشت خودم رو تخیله کنم ، شایدم مقصر بغضی بود که توی گلوم جا خوش کرده بود . خودم رو کشوندم سمت دیواری که در نزدیکیم قرار داشت و به اون تکیه دادم . مدت خیلی زیادی همونجا نشستم و حواسم به هیچ جا نبود و فقط داشتم اشک می ریختم و گریه می کردم وقتی که تمام انرژی بدنم تخلیه شد و از بین رفت سرم رو سمت جایی که پردم بود چرخوندم ، نگاهم که به چهره سرد و شکستش خورد برای مدتی کوتاه خشکم زد . به دیوار سفید رو به روش خیره شده بود و هیچ حرکتی نمی کرد رد پای اشک های بی شماری که از چشماش روانه شده بود هنوز روی صورتش بود ولی پوستش مثل گچ سفید شده بود و گودی زیر چشماش خیلی تیره شده بود . نمی تونستم همینجوری از فاصله ای دور فقط بهش نگاه کنم و کاری انجام ندم ، به زور خودم رو بلند کردم و رفتم سمت پدرم و کنارش نشستم و منم مثل اون به دیوار پشتم تکیه دادم و چشمام رو به دیوار جلوی روم گره زدم . چی باید می گفتم ؟ باید بهش می گفتم تقصیر تو نیست ؟ چرا باید دروغ بگم وقتی که واقعا تقصیرشه ؟ باید بهش بگم درکت می کنم ؟ اگه من پسرشم و شونزده سالی می شد که می شناختمش اون بیست و چند سال بود که می شناختش و قطعا برای اون خیلی سخت تر از منه ! شاید باید بهش می گفتم پاشو برو کمی استراحت کن الان چهار ساعته ما اینجاییم ، مریضی نبود و فقط پرسنل بیمارستان بودن و من و پدرم توی سالن . شاید هم باید سکوت می کردم و چیزی نمی گفتم ولی برای دل خودمم که شده تصمیم گرفتم که خاطراتش رو مرور کنم شاید حال هر دومون بهتر بشه یا شاید بدتر . تصمیم گرفتم در مورد خودمون صحبت کنم ، نمی دونم چرا ولی تنها چیزی که می خواستم این بود که کمی برام حرف بزنه و کاری کنه آروم تر بشم و این درد و کمی از خودم دور کنم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   صداش کردم ولی جوابی نشنیدم ، انتظار هم نداشتم که بار اول بهم جواب بده ، دوباره و دوباره صداش کردم ولی هر بار تنها جوابی که ازش می شنیدم سکوت بود ، دستم رو گذاشتم روی دستش و دستش رو تکون دادم تا بهم نگاه کنه ولی بازم توجهش به سمتم جلب نشد . دستاش خیلی سرد بود ، اونقدری سرد بود که نمی تونستم چند لحظه بیشتر دستم رو روی دستش بزارم . همین که سردی دستش رو کمی بیشتر حس کردم همه وجودم از ترس پر شد ، گردنم به سمت جلو قفل شده بود و نمی تونستم تکونش بدم ، شایدم خودم نمی خواستم گردنم رو به سمت پدرم بچرخونم چون می ترسیدم که اگه گردنم و بچرخونم و اون چیزی رو که ازش می ترسم ببینم باید چی کار کنم ؟ دیگه توی وجودم توانی باقی نمونده بود که این رو هم بتونم تحمل کنم . با ترس و لرز سرم و سمت پدرم چرخوندم ، دستم رو بردم جلوی صورتش و چند باری چرخوندم اما هیچ عکس العملی از جانب بابام نگرفتم ، کمی نزدیک تر رفتم و به مردمک هاش نگاه کردم و همون لحظه بود که ناخواسته از ته دل فریاد زدم ! چند تا پرستار اومدن تا ببینن چی شده و با چشم های منتظرشون داشتن به دهن من نگاه می کردن تا من بهشون بگم دلیل فریادم چی بود ولی نمی شد حرفی بزنم و این اشک بود که بی امان شروع کرد به باریدن از چشمام . با دست پدرم رو نشون دادم ، پرستار ها رفتن سمتش و وقتی دیدن نبض نداره بلندش کردن تا ببرنش و همین موقع بود که منم چشام سیاهی رفت و کم کم همه جا تاریک شد و دیگه جایی رو ندیدم و وقتی که چشم هام رو باز کردم توی یکی از اتاق های همین بیمارستان بودم .

_حتما بعد از اینکه به هوش اومدی از شدت درد و غمی که داشتی اومدی اینجا تا همه چیز رو تموم کنی ؟

_نه ، راستش همون موقع که به هوش اومدم درد زیادی رو توی سینم حس می کردم .

_منظورت چیه ؟ چقدر زیاد ؟

_به حدی زیاد بود که به زور می تونستم نفس بکشم و حرکت کنم .

_بعدش چی شد ؟ چی شد که حالا اینجایی و می خوای همه چیز رو واسه خودت تموم کنی ؟

_بهت می گم ولی قبلش بهم بگو تو کی هستی ؟ توی تمامی عمرم هیچوقت تورو ندیدم و صدات رو هم نشنیدم ولی وقتی بهت نگاه می کنم حس می کنم کسی هستی که سال های سال می شناختمت و صدات برام حسی رو به ارمغان میاره که فکر می کنم هر روز صدات رو گوش دادم . تو کی هستی ؟

_به وقتش خودت متوجه میشی ! ادامه بده .

   توی اتاق بیمارستان چشمام رو باز کردم ، جدا از اینکه توی جای جای بدنم می تونستم درد رو حس کنم ، یه حس بد هم توی وجودم بود ، حس ندونستن و سردرگمی . توی اون شرایطی که داشتم نمی دونستم اون چیز هایی که دیده بودم واقعیت بودن یا شاید توی خیالم اونارو دیدم نمی دونستم که چی به چیه و نمی دونستم از کجا باید جواب سوال هایی رو که داشتم پیدا کنم . چند دقیقه بعد همون دکتر که رفتم پیشش و ازم یه سری آزمایش گرفت اومد تو و کنار تختم نشست و مدتی در سکوت فقط داشت بهم نگاه می کرد ، شاید داشت با خودش کلنجار می رفت که چجوری بهم بگه ، این رو می تونستم از چهرش بخونم . وقتی دیدم نمی خواد حرف بزنه بهش گفتم پدرم چطوره ؟ جوابی ازش نشنیدم ، صورتم رو سمتش چرخوندم و دوباره ازش پرسیدم ولی اینبار به جای سکوت بهم گفت که متأسفم اما حالا تو تنها عضو باقی مونده از خانوادت هستی که زندست . این چه سرنوشتیه که من دارم ؟ چرا تقدیر من ایجوری داره رقم می خوره ؟ نمی خوام که اینجوری پیش بره ، می ترسم و بیشتر از ترسیدن حس عذاب وجدان توی وجودم بود . دوباره همون افکار که بعد از مرگ رها توی ذهنم بود اومدن سراغم ، اینکه نکنه من اشتباه کردم و نباید اون تصمیم رو می گرفتم ، اینکه نباید دست به کاری می زدم ، مطمئنم اگه کاری نمی کردم لااقل پدر و مادرم رو الان داشتم ولی حالا ... حالا تنهام ، خیلی هم تنهام و نمی دونم که باید چی کار کنم ، حالا دیگه مطمئنم که کار اشتباهی کردم ، مطمئنم مقصر مرگ خانوادم من بودم ولی نمی تونم این بار رو روی شونه هام بکشم ، هر لحظه دارم حس می کنم زیر بار سنگین این عذاب دارم له می شم و جون می دم و تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که صبر کنم و مرگ تدریجی خودم رو نظارگر باشم . به خودم که اومدم متوجه شدم که دکتر هنوز کنار تختم نشسته بود و هیچ حرفی نمی زد ، بهش گفتم من چم شده ؟ چشماش رو از روی زمین برداشت و روی من انداخت بعد گفت بهت گفتم مریضی و تا چند یه ماه یا یه ماه و نیم دیگه زنده نیستی ولی الان به خاطر شک هایی که بهت وارد شده باید بهت بگم که تا یه روز یا یه روز و نیم دیگه زنده هستی مگه اینکه یه نفر پیدا بشه که قلبش رو بتونیم بهت پیوند بدیم ، اسمت رو توی لیست کسایی نوشتیم که نیاز خیلی ضروری به قلب دارن و حالا تنها کاری که می تونی بکنی اینه که صبر کنی و دعا کنی که یه قلب برات پیدا بشه . بهش گفتم این چیزا برام مهم نیست ، می خوام ببینمشون ، می خوام جسد پدر و مادرم رو ببینم . اومد که حرفی بزنه ولی نزاشتم و بهش گفتم این رو به پای آخرین خواسته کسی بزار که داره می میره .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   دکتر موافقت کرد و به یکی از پرستار ها گفت که من رو به سرد خونه ببره پیش اجساد پدر و مادرم ، خواستم از روی تختم بلند شم اما توان بلند شدن توی وجودم نبود ، به زور می تونستم انگشت هام رو تکون بدم و این ناتوانی من رو ترسوند ، خیلی ترسیدم از اینکه نمی تونستم پاهام رو یا حتی دستام رو درست تکون بدم ، بدنم خیلی ضعیف شده بود ، داشتم آروم آروم می مردم ، خیلی برام دردناک بود ، مرگ تدریجی مرگ نیست ، یه شکنجست بخصوص وقتی سوار ویلچر شدم و من رو بردن سمت سرد خونه .

   بغض بدی توی گلوم بود ، می خواستم از این دست این حال خرابم ، این روزگاری که حتی یه لحظه نمی خواد بر وفق مراد من باشه ، سرنوشتی که از هر چیزی برام تلخ تره بزنم زیر گریه ولی نمی دونم چرا یه چیزی مانعم می شد ، یه چیزی اجازه نمی داد که اون بغض بترکه و خودم رو خالی کنم ، شاید به یه چیزی مثل یه جرقه نیاز داشتم تا منفجر بشم ولی هیچ جرقه ای رو در اطراف خودم نمی تونستم ببینم . به سمت یه در فلزی می رفتیم ، دری که روی سر درش نوشته شده بود سردخانه ! اون لحظه هایی که داشتم به در سردخونه نزدیک می شدم برام خیلی طولانی و دردناک بودن ، لحظه هایی که حاضر بودم من پشت اون در باشم و جسدم توی سرد خونه باشه و پدر و مادرم این بیرون باشن و به سمتم بیان ولی خب همچین چیزی امکان نداره و اینجوری که من سرنوشت خودم رو می بینم توی رویا هام هم نباید همچین فکر هایی رو داشته باشم . یواش یواش به در نزدیک شدیم و پرستاری که داشت ویلچر رو می روند در رو باز کرد و من رو برد سمت یه سری قفسه های بزرگ روی دیوار رو به رو و خودش رفت سمت دو تا از اونا ، قبل از اینکه در اون قفسه ها رو باز کنه و اونارو بکشه بیرون بهم نگاهی انداخت ؛ نگاهش خیلی سرد بود اما نه به سردی قلب شکسته من ، نه به سردی سرد خونه ای که توش بودیم و سرمایی که توی وجودم داشت جریان پیدا می کرد ، سرد بود ولی نه به اندازه عقربه های زمان که یخ زده بود و هر لحظه رو برام سال های سال طولانی جلوه می داد . همینجور که داشت بهم نگاه می کرد بهم گفت که مطمئنی ؟چه جوابی باید بهش می دادم ؟ معلومه که مطمئن نیستم ، کی می تونه پدر و مادر خودش رو توی همچین جای سردی ببینه ؟ که طاقت همچین کاری رو داره ؟ هر کسی که داشته باشه من یکی با این وضعم ندارم اما نمی تونتسم که نبینم ، یه چیزی در درونم من رو وادار به انجام این کار می کرد ، حسی که خیلی قوی بود و بهم این اجازه رو نمی داد که بگم نه ، حسی که مجبورم کرد سرم رو به علامت مثبت تکون بدم .

   پرستار دو تا از قفسه ها رو کشید بیرون که دو تا جسد روشون بودن و ملحفه های سفید هم روشون کشیده شده بود و صورتشون هم معلوم نبود ، از پرستار خواهش کردم بره بیرون تا بتونم چند لحظه ای با هاشون خلوت کنم و درد دل های آخرم رو با اونا بکنم چون به احتمال خیلی زیاد تا کمتر از دو روز دیگه منم باید برم پیش اونا و زندگی که توی این دنیا داشتم رو به انتهاش برسونم ، نگران بودم ولی نه برای خودم بیشتر نگرانیم این بود که الان پدر و مادرم کجا هستن ؟ توی چه وضعیتی ؟ قراره توان پس بدن یا اینکه تا ابد توی آرامش زندگی کنن ؟ اما ناگاه فکر خودم به وجودم رخنه کرد و ترس بدی رو توی وجودم انداخت ، ترس از اینکه توی اون دنیا چی انتظار من رو می کشه ؟ جهانی مملو از زیبایی ها و نعمت هایی که از خیلی هم فراتر هستن یا اینکه محدوده ای انتظارم رو می کشه که از شراره های آتش فروزان پر شده و آتش اون جا رو کسی جز خود من شعله ور نکرده ؟ توی اون سرمای سرد خونه ، عرق خیلی بدی روی تنم نشست ، دستم رو که جلوی صورتم آوردم دیدم داشت می لرزید بدون اینکه من بخوام ، ترس از مرگ وجودم رو پر کرده بود ولی حالا وقت ترس نبود چون دیگه کار از کار گذشته و فرصتی هم برای توبه نیست ، واقعا نیست ؛ توی یه روز من چی کار می خوام بکنم ؟ چه کاری از دستم بر میاد ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   به زور خودم رو رسوندم کنار جسد های بی جون پدر و مادرم ، دستم رو بردم سمت ملحفه های سفیدی که روی جسد مادرم بود اما قبل از اینکه ملحفه رو کنار بزنم این فکر توی سرم اومد که کار دنیا رو باش ، سعی کردم زندگی هایی رو عوض کنم و خوب رقمشون بزنم ولی خودش نذاشت ، خودش نخواست . من موندم تو خلصه درد و رنج . دار و ندارم رو ، دل بیچارم رو ، کل وجودم رو دنیا ازم گرفت ، فقط بخاطر اینکه سعی کردم زندگی تلخ عده ای رو شیرین کنم ولی به جاش زندگی خودم به جهنم تبدیل شد ، جهنمی که حتی یک لحظه هم نمی خواد آتیش سوزانش رو از روی این وجود بی جونم برداه تا کمی نفسی تازه کنم . یه ضرب دار بهم درد و هدیه می ده ، خستم خیلی خسته ! دستم بالای سر جسد پدرم بود و خواستم ملحفه ای رو که روش بود کنار بزنم و برای آخرین بار توی این دنیا ببینمش ولی نتونستم ، حس خستگی توی کل وجودم داشت موج می زد ، می تونستم حس کنم خستگی مثل یه سم ذره ذره داشت به تمامی نقاط بدنم سرایت می کرد و می خواست تمام توانم رو ازم بگیره و موفق هم شد بدون اینکه هیچ حرکتی انجام بدم چشمام رو بستم و بعد یه درد خیلی شدید توی سینم احساس کردم .

   با صدای آشنایی توی اعماق تاریکی های وجودم کم کم به خودم اومدم و چشمام رو به زور و خیلی سخت باز کردم ، قبل از اینکه کسی رو ببینم خودم رو دوباره توی همون اتاق دیدم که قبلا بودم ولی اینبار چند تا لوله رو داخل بینیم فرو برده بودن وقتی که نفس می کشیدم سینم خیلی می سوخت ، هر بار که نفسم رو داخل سینم می بردم احساس می کردم که قلبم می خواد داخل سینم منفجر بشه ولی نمی شد و درد خیلی شدیدتری رو توی تمام وجودم بوجود میاورد . دوباره اون صدای آشنا رو شنیدم و ناخواسته سرم رو به سمت جایی که ازش صدا می اومد چرخوندم و سُهام رو دیدم . واقعا توی این وضعیتم انتظار تنها کسی رو که نداشتم بیاد و کنارم باشه سُهام بود ، نمی دونم چرا ولی یه حسی توی دلم بهم می گفت که باید اون زندگی جدیدی که سعی کردم برای سُهام بسازم هم مثل بقیه کار هایی که انجام دادم و در انتها با شکست مواجه شدن نابود شده ولی چیزی که داشت می دیدم کاملا برعکس چیزی بود که توی دلم داشتم حس می کردم . چیزی که میدیدم سُهام بود که کاملا حجابش رو داشت و با یه لبخند رو به روم وایساده بود ، نمی دونستم باید چی بگم ، اصلا باید حرف می زدم یا اینکه باید سکوت می کردم ؟ واقعا نمی دونستم . داشتم به همین چیزا فکر می کردم که سُهام بهم گفت خوبی ؟ باید بهش می گفتم آره خوبم تو چطوری ؟ یا اینکه باید می گفتم هی بدک نیستم ! توی سرم در لحظه پر می شد از افکار مختلفی که هر بار با اومدنشون من رو عذاب می دادن ، افکاری که تمام آرامش و تمرکزم رو ازم می گرفتن .

_خوبم ، چند ساعت دیگه می خوام بمیرم ، حس از این بهتر سراغ داری ؟

_من واقعا متأسفم .

_نباش ، کاری نکردی که بخوای متأسف باشی !

_چت شده تو ؟

_هیچی ، مادرم توی یه تصادف مرد و پدرم جلوی چشام مرد و من نفهمیدم و حالا هم خودم دارم میمیرم ، به نظرت حالا اتفاقی برام افتاده ؟

_برای اتفاق هایی که واست افتاده متأسف نیستم ، تأسفم برای اینه که اون شب بدون اینکه بگم کی هستم گذاشتم و رفتم و تو بدون اینکه بدونی من کی هستم مدت طولانی رو سر کردی !

_گفتم متأسف نباش . در ضمن کی گفته من تو رو فراموش کردم ؟

_چی داری می گی ؟

_راستش اون کسی که باید بخاطر کار هایی که انجام داده متأسف باشه منم نه تو ! کار سختیه این که بدونی چی به چیه اما وانمود به ندونتسن کنی !

_تو ....

_آره ، عذر خواهی نمی کنم چون کاری بود که به خودم مربوط بود ولی متأسفم !

_مگه تأسف و عذر خواهی باهم فرق می کنن ؟

_عذرخواهی رو کسی می کنه که می خواد طرف مقابلش اون رو ببخشه ولی کسی که متأسفه دیگه نیازی به بخشیده شدن توسط دیگری نداره !

_چطوری ؟ یعنی توی تمام اون مدت همه چیز رو می دونستی و وانمود می کردی که چیزی نمی دونی ؟ چطوری تونستی که انجامش بدی و چیزی به کسی نگی ؟

_سخت ترین تصمیمات نیازمند داشتن سخت ترین اراده ها هستن .

_کدوم تصمیم ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   تمام اتفاق هایی رو که افتاده بود براش تعریف کردم اما جوری وانمود می کرد که اصلا از دستم عصبانی نیست ولی من خیلی خوب می دونستم که از درون خیلی ازم بدش میاد ولی نمیخواد توی چهرش نشون بده تا حال من از این بدتر نشه ، از اینکه دیگران جلوم وانمود کنن اصلا خوشم نمیاد یه جورایی عذابم می ده اینکه خیلی ساده وانمود می کنن و با خودشون فکر میکنن که چیزی رو نمی فهمیم اما خوب هم متوجه می شیم . اونی که میره نمی فهمه ولی اونی که بدرقه میکنه خوب می دونه کاسه ای آب معجزه نمی کنه ! فضای بدی بینمون حکم فرما بود ، هر دو از دست همدیگه ناراحت بودیم ، من از اینکه اون به من حقیقت رو نگفته بود و اون از اینکه من یه مدت خیلی طولانی حقیقت رو ازش پنهان کرده بودم ، هیچکدوم صحبت نمی کردیم و اتاق توی سکوت غرق شده بود ، سکوتی وحم انگیز و دلهره آور برای من حداقل ! فکرم از سمت سُهام پرت شد به سمت خودم ، توی سکوت آدم ناخواسته به خودش فکر میکنه ، به اتفاق هایی فکر میکنه که از به وقوع پیوستنشون می ترسه ، اتفاق هایی که انقدری از اونا میترسه که توی تمام عمرش حتی ده دقیقه هم به اون فکر نکرده و توی اون سکوت که بر اتاق حاکم بود منم به ترسی فکر میکردم که مدت خیلی زیادی توی وجودم وجود داشت ولی اصلا بهش فکر نکردم ، منظورم از فکر کردن فقط این نیست که درمورد اون موضوع فکر کنی ، منظورم اینه که درمورد اون فکر کنی و این فکر کردن بتونه تغییری هر چند کوچیک رو توی وجودت بوجود بیاره و مانع از این بشه که به سمت ترست هول داده بشی . چشمم به پنجره اتاق خورد که می شد حیاط بیمارستان رودید که بیشتر درختاش برگ هاشون رو از دست داده بودن و زمین پر شده بود از برگ های نارنجی رنگی که برای من حس آرامش رو بوجود میاورد . مدت خیلی خیلی زیادی بود که مثل اون قدیم ها به دنیای اطرافم خیره نشده بودم ، قدیم ها اونقدر به این دنیای فانی خیره می شدم که توش غرق می شدم و این غرق شدن رو دوست داشتم باعث می شد که از دنیای اطرافم برای مدتی فرقی نمی کرد کوتاه باشه یا طولانی مهم این بود که برای مدتی من رو از افکاری که از این دنیا در وجودم جریان داشت بی نیاز می کرد و باعث می شد که توی خلصه آرامش و بی حسی ! هوای بیرون کم کم داشت بارونی می شد و منم داشتم به زیبایی های اون بیرون فکر می کردم تا شاید بتونم دوباره مثل اون قدیم ها خودم رو توی اون غرق کنم و برای مدتی دیگه هیچ فکری توی سرم نباشه ولی با صدای سُهام از اون افکار بیرون اومدم . با اول نفهمیدم چی گفت چون توی خودم بودم برای همین دوباره ازش خواستم که دوباره بگه ، اونم بهم گفت که تو دریایی !

_من دریام ؟ از چه نظر ؟ وسعت ؟ زلالی ؟ آبی بودن ؟ کدوم از اینا ؟

_هیچکدوم ، چیزی که می خوام بگم شاید ناراحتت بکنه !

_بیشتر از اینی که الان هستم ؟

_شاید .

_پس حالا دیگه خیلی خیلی مشتاق شدم که بشنوم .

_تو دریایی از نظر نحوه دوست داشتنت ؛ می دونی دریا وقتی کسی رو دوست داره مثل تو ، می خواد که اون کسی رو که دوستش داره توی آغوش بگیره درست مثل تو ؛ وقتی دریا کسی رو که دوستش داره و عاشقشه توی آغوش پهناور و وسیع خودش می گیره توی خودش غرقش می کنه اما نمی دونه که نمی تونه کسی رو دوست داشته باشه چرا که اگه برای مدتی اون شخص رو توی آغوشش بگیره ناخواسته اون شخص روی آب میاد و دریا هر کاری هم که بکنه نمی تونه دوباره اون رو توی آغوشش بگیره ؛ درست مثل تو اما نکته این اینجاست که ....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_پس تو حالا اینجا چی کار میکنی ؟ حالا دریا خودش می خواد که اون رو پس بزنه ! دیگه نمی خوام ببینمت ، همون جوری که تو نمی خوای !

_من منظورم این نبود ، تو حتی نذاشتی حرفم رو تموم کنم !

_منظور تو با برداشت من از این حرف هایی که زدی خیلی باهم تفاوت دارن ، خیلی .

_باراد...

_یه خواهشی ازت دارم ، بزار این ساعت های اخری که زنده ام توی خودم باشم ، بزار تنها باشم و کمی فکر کنم تا شاید بتونم در آرامش بمیرم ، هر چند که می دونم بعد از مرگ آرامش نخواهم داشت ، پس لااقل بزار برای مدتی قبل از مرگم آرامش داشته باشم .

   سرم رو به سمت پنجره چرخوندم و چند لحظه بعد صدای قفل شدن در اومد . ناخواسته سرم رو به سمت در چرخوندم و دیدم سُهام خیلی عصبانی رو به روم وایساده بود . داشت تند تند نفس می کشید و می تونستم همزمان نفرت و عشق رو ببینم که توی صورتش و اون چشمای سیاه و درشتش موج می زد . اه ، چه مدت طولانی که بود که به این چشم های زیبا نگاه نکرده بودم ، مدتی بود که دور بودم از حس دوست داشتن و خودم رو با حس هایی مثل آرامش فریب می دادم و به خیال خودم زندگی خوبی داشتم در حالی که حتی یک درصد هم همچین چیزی وجود نداشت . سُهام شروع کرد به داد زدن سر من و یک بند فریاد می زد و با عصبانیت بهم نگاه می کرد ولی من صدایی نمی شنیدم و فقط داشتم به اون نگاه می کردم و شاید هم گاهی اون به چشمام نگاهی می انداخت ولی چون غرق در فریاد و خشم بود . ناخواسته و بدون اینکه بخوام همین طوری که داشتم بهش نگاه می کردم اشکی از گوشه چشمم به پایین اومد و روی گونه هام سُر خورد و رفت پایین ، باز هم یکی دیگه ؛ دوباره و دوباره و وقتی به خودم اومدم اینبار سُهام رو غرق در آرامش و اندوهی که توی چشماش بود دیدم اومد کنار تختم و نشست و با بغضی که توی صداش داشت موج می زد ازم پرسید چت شده تو ؟ جوابی بهش ندادم و دوباره ازم سوال کرد .

_چرا جواب نمی دی ؟ چرا ... لعنتی عذابم نده ! بخدا سخته واسم ! بگو چته .

_هیچیم نیست .

_تورو خدا بگو ، حالم بده بد ترش نکن .

_گفتم چیزیم نیست .

_باراد ؛ از مردن می ترسی ؟ از چیزی که بعد از این دنیا و بعد از این مرگ انتظارت رو می کشه ؟ ببین بهت قول می دم که ...

_کی گفته من از مردن می ترسم ؟

_بگو ... بگو چته تو ؟

_می دونی چرا دارم گریه می کنم ؟ از مرگ نمی ترسم ، نمی گم نمی ترسم ولی الان از مردن نمی ترسم ، من برای این گریه می کنم که ....

_بگو

_از این گریه می کنم که کسی رو که دوستش دارم ، کسی رو که عاشقشم اینجوری سرم داد زد ، برای این گریه می کنم که پدرم مرده ، مادرم مرده ، رها مرده ، مسیح مثل یه مرده شده ، خودم دارم می میرم و حس می کنم مقصر همه این اتفاق ها من هستم و اگه از اول این تصمیم ها رو نمی گرفتم هیچ کدوم از این اتفاق ها نمی افتاد . واسه این گریه می کنم چون دوستت دارم ، دِ لعنتی چرا نمی فهمی دوستت دارم ؟ چرا نمی خوام بفهمی عاشقتم ؟

_عاشقمی ؟ تو عاشق منی ؟ اگه عاشقم بودی چرا وقتی بعد از تصادف به هوش اومدی چیزی نگفتی ؟ اگه عاشقمی چرا وقتی توی اتوبوس من رو دیدی چیزی نگفتی ؟ اگه عاشقم بودی همه چیز رو بهم می گفتی . نمی خوام بفهمم عاشقمی چون اگه بفهمم از مسیری که انتخاب کردم دوباره خارج می شم ، نمی خوام از دینی که انتخاب کردم خارج بشم و توی منجلاب گناه بیافتم ، نمی خوام . تو خودت این مسیر رو بهم نشون دادی ، تو خودت کاری کردی که توی این راه باشم ، حالا چطور می تونی کاری کنی که از این مسیر خارج بشم ؟

_می دونی درست ترین حرفی رو که توی تمام عمرم شنیدم چی بوده ؟ این بود که هرچیز خرابی رو می شه درست کرد به جز ذات خراب که هیچوقت نمی شه درستش کرد .

_ذات خراب ؟ من خرابم ؟ واقعا ؟ دلیلش رو بهم بگو ! بگو دیگه ، من مدت طولانیه که اصلاح شدم و تو بهم می گی هنوزم خرابی ؟

_تو اصلاح نشدی ، خودت رو فریب نده ! خودت هم می دونی داخلت چی هست ، تو تمام این مدت وانمود می کردی که اصلاح شدی  ، تمام این مدت فقط ادای کسایی رو در میاوردی که عوض شدن و تویه مسیر درست دارن حرکت می کنن ولی فقط داری خودت رو گول می زنی . من خودم رو برای همچین آدم متضاهری جلوی ماشین ننداختم ، وقتی می گم ذاتت خرابه به این خاطره که هنوزم فکر می کنی عشق یعنی کثافت کاری ، هنوزم داری فکر می کنی همه آدم ها می خوان گولت بزنن تا ازت سوءاستفاده کنن ، هنوز داری فکر می کنی عشق همون هوسه و هنوزم در اشتباهی .

_من....من متضارهر نیستم .

_مطمئنی ؟ واقعا نیستی ؟ بد بخت سعی واسه یه بار هم که شده توی زندگیت حداقل برای خودت رو راست و صادق باشی !

   دیگه جوابی از سمتش نشنیدم ، اتاق پر شده بود از سکوت ، من با خشم و عصبانیتی که داخل وجودم بود داشتم بهش نگاه می کردم و اونم غرق در افکارش شده بود و به زمین چشم دوخته بود . به خودش که اومد بدون اینکه کلمه ای صحبت کنه در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون ، بدون خداحافظی ، بدون یک کلمه ، بدون یک حرف ، رفت .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   چشم هام رو بستم و سعی کردم که به چیزی فکر نکنم ، می تونستم حس کنم که مرگم داشت نزدیک می شد ، دست خودم نبود ولی یه حال  و هوای بدی توی کل بدنم داشت جریان پیدا می کرد که اصلا دوستش نداشتم . به این داشتم فکر می کردم که اگه وسط اون تصمیمی که گرفتم عاشقش نمی شدم چی می شد ؟ من عاشق سُهام شدم ولی خب این چیزی بود که اصلا و ابدا نباید اتفاق می افتاد اما اتفاق افتاد و عاشقش شدم و بعد ناچار شدم رهاش کنم ، ناچار بودم ، سخت بود اما باید این کار رو می کردم ، اما توی دلم حس می کردم که بعد ها می تونم دوباره عاشقش باشم و اونم عاشقم باشه و عمرم انقدری هست که به این خواستم برسم ولی حالا که با این وضعیتم روی تخت بیمارستان دراز کشیدم و مدت کوتاهی از عمرم مونده می دونم که دیگه به دو دلیل نمی تونم بهش برسم ، به دو دلیل هیچ کدوم نمی تونیم عاشق هم باشیم ، اول اینکه اون عشق رو نمی فهمه ، اون فکر می کنه که عشق هوسه ، اون نمی تونه ! مشکلش اینه که نمی تونه تفاوت میان این دو رو متوجه بشه . تقصیرش هم نیست چون با چیز هایی که من از گذشتش می دونم از همون اول هر کی بهش رسید به جای اینکه بهم عشق بورزن از هم چیز های دیگه ای رو می خواستن ! دنیا جای ترسناکیه یا بهتره بگم جای ترسناکی شده از وقتی که انسانیت مُرد و انسانیت زمانی مُرد که دیوار چین رو با اجساد کارگرانی ساختن که برای ساختش عرق می ریختن ، انسانیت از همون زمان مرد که قابیل برادش هابیل رو به خاطر خودخواهی کشت ، به خاطر اینکه خواست خودش بر خلاف واقعیت بود ! انسانیت زمان زیادیه که رفته اما دنیا وقتی خیلی خیلی ترسناک شد که وقتی دو نفر از سر جلسه امتحان بیرون میان اون یکی می گه چطوری دادی ؟ طرف مقابلش می گه من چیزی نمی دم ! آره دنیا از همون زمان ترسناک شد ، خیلی هم ترسناک شد . دنیا درست نمی شه ، دنیا درست نمی شه تا وقتی آدم هایی که توی اون دارن زندگی می کنن عوض بشن و خودشون رو اصلاح کنن ! داستان اصلاح شدن دنیا داستان اون بچه کلاس اولیه که معلم ازش پرسید وقتی بزرگ شدی می خوای چی کار کنی ؟ پسرک جواب داد می خوام دنیا رو تغییر بدم ! معلم چیزی نگفت . یک سال گذشت و معلم از همان بچه که کلاس دوم شده بود پرسید وقتی بزرگ شدی می خوای چی کار کنی ؟ این بار پسرک جواب داد می خوام کشورم رو تغییر بدم ! معلم چیزی نگفت و سال بعد دوباره و اومد و از پسرک همون سوال رو پرسید ، اینبار پسرک جواب داد می خوام شهرم رو تغییر بدم ! معلم باز هم سکوت کرد و رفت و باز هم سال بعد اومد و از پسر که دیگه بچه نبود پرسید می وقتی بزرگ شدی چی کار کنی ؟ پسر جواب داد می خوام خودم رو تغییر بدم ! معلم لبخندی زد و گفت وقتی خودت رو تغییر دادی می تونی دنیا رو هم تغییر بدی ! آره حالا هم اگه ما می خوایم که دنیامون به جای بهتری تبدیل بشه اول از همه باید سعی کنیم خودمون رو درست کنیم و بعد ناخواسته دنیا درست میشه ! دلیل دوم هم منم ! چطوری می شه دو نفر عاشق هم باشن ولی یکی شون زنده نباشه که به اون یکی عشق بورزه ؟

   داشتم توی افکارم آروم غرق می شدم که صدای در اومد ، گفتم بیا تو . اون دکتری بود که چند وقت پیش رفتم پیشش و بهم گفت به زودی می میری . اومد و روی یه صندلی که کنار تختم بود نشست ، مدتی کوتاهی هیچی نگفت و من با نگاه های متعجب داشتم بهش نگاه می کردم تا بفهمم دلیل اینکه همینجوری داره بهم نگاه می کنه چیه . بعد از چند لحظه بهم گفت که اگه الان چه خبری بهت بدم خوشحال می شی ؟

_بهم بگو که همه اینا یه کابوسه ! بگو پدرت زندست بهم بگو مادرت توی تصادف نمرده ، بهم بگو زمان برگشته به چند ماه پیش !

_خب متاسفانه این یه کابوس نیست ، این واقعیت زندگیته ! پدرت مرده و مادرت رو هم توی تصادف از دست دادی ! اینا واقعیت هایی هستن که قابل تغییر نیستن .

_پس خبری که می خوای بهم بدی نمی تونه خوشحالم کنه .

_یعنی توی این دنیا همه چیز برات مهمه بجز خودت ؟ واقعا زندگی دیگران خیلی بیشتر از خودت برات اهمیت داره ؟

_بگو چی می خوای بگی ؟

_یه قلب برات پیدا شده ، ده دقیقه دیگه میان تا تورو ببرن برای عمل پیوند قلب .

_قلب کِی ؟

_مگه مهمه ؟

_نیست ؟

_هست ؟

_برای من هست ، پس بگو !

_قلب یه دختر که خودکشی کرده . ده دقیقه پیش خودکشی کرد ، توی دو تا خیابون اونطرف تر . معلوم شد که مرگ مغزی شده و گروه خونیش هم به تو می خوره و برای عمل قلب آمادست .

_چند سالشه ؟

_معلوم نیست ولی بهش می خوره هم سن خودت یا یکی دو سال بزرگ تر باشه . من میرم تا این ده دقیقه رو توی آرامش باشی و سعی کن خودت رو برای عمل آروم نگه داری و هیچ نگرانی رو توی خودت راه نده !

_چجوری ؟

_چی چجوری ؟

_چجوری مرد ؟

_اینطوری که شنیدم خودش رو جلوی ماشین انداخته و ماشین با سرعت خیلی زیاد بهش زده ولی در نرفته بود و دختر رو سریع رسونده بود به بیمارستان .

_چطوری بدون رضایت خانوادش می خواین اعضای بدنش رو اهدا کنید ؟

_اون دختر توی جیبش کارت اهدای عضو داشت .

_چهرش چه شکلیه ؟

_راستش ...

_بگو !

_ماشین جوری بهش زده که نمیشه حتی به چهرش نگاه کرد چه برسه به اینکه بخوای تشخیص بدی چهرش چطوری بوده ! این ده دقیقه سعی کن به چیزی فکر نکنی !

_سعی خودم رو می کنم ولی هیچ قولی بهت نمی دم .

_ازت انتظار ندارم که توی این شرایط روحی که هستی به چیزی فکر نکنی ، چون واقعا سخته .

_خوبه که حداقل یه نفر پیدا می شه که درکم کنه !

_همچین آدم هایی زیاد پیدا می شن فقط باید سعی کنی که بهتر به اطرافت نگاه کنی تا اونا رو خوب بتونی ببینی !

   از اتاق رفت بیرون و در رو هم پشت سرش بست . باید با خودم چه فکری می کردم ؟ اون بوده یا نه ؟ کی بوده ؟ اصلا هر کی بوده چرا ؟ آروم چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم ، نفس عمیقی از اعماق وجودم ، با دمی که انجام دادم و توی سینم نگه داشته بودم تمامی غم ها و درد ها و اندوه هایی که داشتم رو به دست فراموشی سپردم و با خودم نه عهدی بستم نه چیزی فقط می دونستم که نمی تونم تنها توی این دنیای بزرگ و ترسناک زنده بمونم ، نفسم رو زدم بیرون و منتظر وایسادم .

_بعدش چی شد ؟

_بعد از اینکه عمل کردم و به هوش اومدم یه جورایی دیگه می دونستم که دیگه توی این دنیا تنهام ، کمی که گذشت حس بدی توی سر تا سر بدنم داشت جریان پیدا می کرد .

_چه حسی ؟

_ترس از تنهایی .

_بعدش چی کار کردی ؟

_از روی تختم بلند شدم و یه راست اومدم اینجا ، بالای پشت بوم بیمارستان تا زندگیم رو تموم کنم .

_خب می تونستی توی اتاقت یه آمپول از سطل زباله برداری و به خودت بزنی ، هم زود تر بود و هم راحت تر !

_نمی خواستم راحت بمیرم ، دلیلش رو نمی دونم ، شاید این بود که اگه پشیمون شدم راه برگشتی داشته باشم ولی وقتی با آمپول هوا خود کشی کنی راه برگشتی نداری . ولی حالا من اصلا پشیمون نشدم و می خوام بپرم .

_ببین ...

_می خوای جلوم رو بگیری ؟

_این که کار منه ، ولی چه تو زنده بمونی چه نه حقوق من یکسانه و تغییر نمی کنه . واسه آخرین تلاشم می خواستم ازت بپرسم چی کار کنم خودت رو نمیندازی پایین ؟

_کاری کن پدرم زنده بشه ، بهم بگو مادرت نمرده ! بگو رها زندست و ....

_چرا داری مثل بچه ها رفتار می کنی ؟ این زندگیه واقعیه هیچ چیز باب میل تو نخواهد شد ! این رو آویزه گوشت کن .

_آخه حس می کنم اگه من کاری نمی کردم اونا زنده می موندن !

_تا حالا با خودت فکر کردی اگه رها رو با مسیح آشنا نمی کردی تا ابد زنده هم می موندن زندگی شون مثل مرگ سرد و بی روح بود ؟ ولی وقتی که کاری کردی باهم باشن حتی برای کمتر از یه ماه ، اون یک ماه برای هر دو اونا بیشتر از زنده موندن تا ابد ارزش داره ! تا حالا با خودت فکر کردی اگه رها نمی مرد مسیح همیشه پیش اون می موند و یک لحظه هم برای زندگیش تقلا نمی کرد ؟ اون پایین رو نگاه کن ! بین اون مردمی که دارن تماشات می کنن مسیح رو ببین که چجوری خودش رو جمع کرده ! اگه رها زنده می موند اون هرگز به خودش نمی رسید .

_تو از کجا می شناسیش ؟

_تا حالا فکر کردی اون زمانی که پدر و مادرت باهم بودن چقدر براشون با ارزش بوده ؟

_ازت پرسیدم تو کی هستی ؟

_اگه بهت بگم قلب کسی که توی سینه تو داره می زنده سُهام نبوده چی ؟

_چی داری می گی تو ؟

_هر دختر جوونی که هم سن تو باشه که سُهام نیست ! اگه بگم سُهام پشت همین در وایساده و نمی تونه در بزنه چون احساس گناه می کنه تو چی کار می کنی ؟

_تو چی هستی ؟

_اول جواب سوال من رو بده ، چی کار می کنی ؟

_زندگی می کنم !

_پس برو و اون میله رو از پشت در بردار و در رو باز کن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   چی کار دارم می کنم ؟ برم جلو ؟ اگه نرم و خودم و بندازم پایین هیچوقت نمی فهمم واقعا سُهام پشت اون در هست یا نه ، از لبه ی دیوار پشت بوم بیمارستان پایین رو نگاه می کنم ، خیلی ها با گوشی ها شون منتظر هستن که من خودم رو بندازم پایین ، میام اینطرف و به سمت در نگاه می کنم ، در فلزی که یکی محکم داره با مشت بهش می زنه ، آروم آروم دارم می رم سمت در ؛ دستم الان روی میله فلزی هست که خودم گذاشتمش پشت در تا کسی نیاد ، سرماش رو دارم حس می کنم ؛ من همین الان چی گفتم ؟ میله رو گذاشتم تا کسی نیاد روی پشت بوم پس من داشتم با کی حرف می زدم ؟ اطرافم رو نگاه می کنم و دیگه کسی رو نمی بینم ، دیگه یه پسر نوجوان حدودا شونزده یا هفده ساله رو با مو های سیاه که به یه سمت زده بود و صورتی استخوانی و چشم های سیاه و قد بلند و نسبتا لاغر ولی اندامی ورزش کار نمی دیدم ، اون کی بود ؟ اون چی بود ؟ بهم گفت اسمش چیه ؟ اسمش رو بهم نگفت ، اون چیزی بهم نگفت فقط من بودم که می گفتم ، اون کی بود؟ چی بود ؟ دوباره سردی میله ای که دستم روش هست من رو متوجه خودش می کنه و میله رو بر می دارم و آروم در رو باز می کنم و صورت آشنایی رو با چشم های سیاه و درشت می بینم که چشماش از بس که گریه کرده قرمز شده .....

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : علیرضا حبیبی

پایان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام نویسده ی عزیز با تبریک به  مناسبت اتمام رمان زیبای شما مستدعی است  درخواست ویراستاری  در بخش کتاب و در خواست طراحی جلد در بخش  درخواست های طراحی ارسال بفرمایید سپاس از  قلم زیبایتان و به امید خواندن داستان های  تازه  از شما

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مطالب شما نیاز است به تایید مدیران برسد

مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.



درباره گروه هفت هنر

گروه هفت هنر با هدف ترویج فرهنگ هنر در فضای مجازی راه اندازی شده است.

تمامی حقوق برای گروه هفت هنر محفوظ می باشد و

کپی برداری از پوسته یا قالب و محتوا پیگرد قانونی دارد . )

اطلاع از اخرین خبر ها

اطلاعات تماس

https://www.nafisateam.com/fa

اطلاعات مهم

By using this site, you agree to our شرایط استفاده.